رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. نام اثر: میدون نبرد نویسنده: غزال گرائیلی ژانر: تراژدی دلگیرم خدایا، کاش می‌تونستم یسری از قسمت های زندگیم رو با پاک کن از ذهنم پاک کنم. کاش دیگه به خاطرم نیاد و نبینم تا باعث عذاب کشیدنم نشه. کاش می‌شد نبینم که من یه تایمی اون‌جور داغون شدم و قلبم هزاران تیکه شد اما اون آدم خوش و خرم و خوشحال تر از قبل بدون اینکه ذره‌ایی دلش بسوزه زندگی کرد! کاش می‌شد که اون حس بد و خواسته نشدنی که بهم منتقل کرد و از وجودم بشورم و یه نفس راحت بکشم... کاش می‌شد برگردم به شبی که اگه اون یه مشت به قلبم زد من سه تا مشت بهش بزنم تا بلکه اون حسم جبران بشه. احمق فرض شدن و نخواستن خیلی حس بدیه و امیدوارم هیچکس تو این دنیا درگیره این حسه بد نشه و انشالا آدمی بیاد تو زندگیتون که این حس تلخ رو که به وجودت چسبیده رو بکنه و ازت دورش کنه. پس یادت باشه که این دنیا میدون نبرد و جنگه، از این به بعد اگه یه مشت به قلبم بزنی، کل وجودت رو سیاه می‌کنم چون ارزش من بالاتر از این‌حرفاییه که آدمایی مثل تو بخوان خرابش نکن...
  2. پارت صد و چهارم یهو خاله پلاک گردنبندی که سهند بهم داده بود و محکم گرفت تو دستش و با صدای بلند رو به غزاله گفت: ـ این گردنبند یاشار منه. با این حرفش مو به تنم سیخ شد، هم من و هم مامان یهو سرجامون نشستیم. غزاله که انگار در جریان موضوع بود سریع گفت: ـ نه مامان، سهند پسر تو نیست. دیروزم بهت گفتم. چرا نمی‌خوای متوجه بشی؟! خاله رو به من با گریه گفت: ـ دخترم یه دقیقه این گردنبند رو دربیار. بی هیچ حرفی گردنبند رو درآوردم و دادم دستش. خاله پلاکش رو برعکس کرد. پایین پشت پلاک حرف «ی» کوچیکی نوشته شده بود. گردنبند رو نشون ما داد و گفت: ـ ببینین! این رو پدر خدابیامرزم همون سال که یاشار بدنیا اومده بود از زرگری اوصیا سفارش داده بود و ازم خواست که هیچوقت از گردن پسرم درش نیارم. دوست داشت یادگاریش همیشه دور گردن نوه‌اش بمونه. هیچ کدوم حرفی نزدیم. خاله گردنبند رو بوسید و گفت: ـ بالاخره پسرم رو پیدا کردم. آب دهنم رو قورت دادم و با تته پته گفتم: ـ ولی این چطور ممکنه؟! یعنی...یعنی...سهند همون یاشاره؟! یهو حرفای دیشب سهند یادم اومد که گفت که از پنج سالگی تو پرورشگاه بوده اما سهند تو تهران یاشار که بچه مازندران بود. چطور ممکنه؟! یهو خاله بلند شد و رفت سمت اتاق. مامان رو به غزاله گفت: ـ تو می‌دونستی؟ غزاله اشکاش رو پاک کرد و گفت: ـ از وقتی سهند رو دیده کلا گیر داده بهش که نگاهاش اونو یاده یاشار می‌ندازه منم دیروز باهاش صحبت کردم که اصلاً یک چنین چیزی امکان نداره. من گفتم: ـ غزاله سهند تو پرورشگاه بزرگ شده. یهو مامان و غزاله با تعجب باهم پرسیدن: ـ چی؟ گفتم: ـ دیشب برام تعریف کرد. اما تو یک پرورشگاه توی تهران. شما می‌گفتین که یاشار شما توی پارک تو همین بابل گم شده. همین لحظه خاله با یه جعبه توی دستش از اتاق اومد بیرون.
  3. پارت صد و سوم با خوشحالی گفتم: ـ خیره‌خیره. سریع رفتم تو آشپزخونه و دست غزاله رو گرفتم تا بیاد بشینه. خودمم چهارزانو نشستم و به صورت سه تاشون که مثل علامت تعجب نگام می‌کردن، زل زدم و گفتم: ـ چجوری بگم؟! خیلی هیجان دارم. مامان سریع گفت: ـ نکنه که! یهو صورت خاله زرد شد و آروم زیر لب گفت: ـ یا ابالفضل؛ امکان نداره. خنده رو لبم محو شد و با ترس گفتم: ـ خاله چیشده؟ غزاله دستش رو ماساژ داد و با نگرانی پرسید: ـ مامان چیشده؟ بگو دیگه. انگار نفس خاله بالا نمیومد؛ رد نگاهش رو دنبال کردم. به گردنم نگاه می‌کرد، مامان رو به غزاله گفت: ـ سریع قرص زیر زبونیش رو بیار. غزاله تند پاشد و رفت توی اتاق. رفتم کنار خاله نشستم و با ناراحتی گفتم: ـ خاله چت شد یهو؟ خاله فقط زل زده بود به گردنم و با نفس نفس زدن اشک می‌ریخت. اصلا نمی‌فهمیدم که چی شده. مامان پشتش رو ماساژ می‌داد و گفت: ـ احتمالاً امروز زیادی خسته شده، غزاله بدو دیگه دخترم. غزاله سریع با یه لیوان آب اومد و قرص رو گذاشت تو دهن مادرش. رو زمین درازش کردیم و گذاشتیم تا یکم حالش جا بیاد. بعد حدود یه ربع چشمش رو باز کرد و سریع مچ دستم رو گرفت و سعی کرد بلند بشه. مامان با تعجب گفت: ـ خواهر چت شد یهو؟ خاله رو به من پرسید: ـ یاشارم کجاست؟ با تعجب به خاله نگاه کردم و بعدش هم به غزاله و مامان نگاه کردم. اونا بیشتر از من تعجب کردن. غزاله هم از این حالت مادرش ناراحت شده بود و اشک می‌ریخت و گفت: ـ مامان چرا با خودت اینجوری می‌کنی؟ حداقل دلت برای من بسوزه.
  4. پارت صد و دوم صبح وقتی از خواب بیدار شدم، هرچی مامان رو صدا زدم دیدم که خونه نیست. رفتم سر یخچال تا شیر کاکائو بخورم که دیدم تن یخچال یه نوت نوشته که: تیارا جان صبحت بخیر دخترم. من صبح دارم میرم ختم قرآن خونه‌ی غزاله اینا. به ساعت نگاه کردم حدود یازده و نیم بود و الان مطمئناً ختم قرآنشون تموم شده بود اما باید منتظر می‌موندم تا همسایه‌ها برن و بعدش من برم خونشون چون حوصله سؤال و جواب‌هاشون از اینکه چجوری تصادف کردم و حافظم برای به مدت رفت رو نداشتم. دل تو دلم نبود تا این خبر رو به مامان و غزاله و خاله بدم. مامان و بابا کلاً از وقتی هدف واقعیه سهند رو فهمیدن، دیدشون نسبت بهش عوض شد و واقعاً دوسش داشتن. از آروینم این روزها دیگه خبری نبود اما طبق چیزی که از غزاله شنیده بودم داشت کاراش رو انجام می‌داد تا بره سربازی. به‌ نظر من که امیدش رو از من قطع کرده بود وگرنه این آدم حالاحالا ها راضی نمی‌شد که بره سربازی. مادرشم که کلاً وقتی تو محل با من و مامان مواجه میشه، راهش رو کج می‌کنه و از یه سمت دیگه میره، خیلی از من دلخوره ولی خب چیکار کنم دست خودم نبود! از وقتی خودم رو می‌شناسم عشق به سهند توی دلم جا باز کرده بود. به آروینم واقعاً به چشم دیگه‌ای نمی‌تونستم نگاه کنم. لباسم رو پوشیدم و با سرعت زیاد خودم رو سمت خونه غزاله اینا رسوندم. دم پله از کفش های زیاد خانوما خبری نبود. پس مشخص بود که همشون رفته بودن. سریع رفتم بالا و دیدم که مامان و خاله دارن باهم دیگه سبزی پاک می‌کنن و غزاله هم داره ظرفا رو جمع می‌کنه. با صدای بلند و شادی گفتم: ـ سلام به همه. غزاله که داشت می‌رفت سمت آشپزخونه با خنده گفت: ـ او چه عجب تو با توپ شادی اومدی خونه ما. خاله تا حال منو دید خندید و گفت: ـ خیر باشه دختر!
  5. پارت صد و یکم از پشت صندوق ماشین یه تابلو نقاشی بزرگ از چهره من بود، خیلی ذوق زده شدم و واقعاً زیبا بود. احساساتی شدم و رو بهش گفتم: ـ چه فکر خوبی کردی، خیلی قشنگه سهند. سهند نگام کرد و با لبخند گفت: ـ خوشحالم که خوشت اومده، این اواخر فقط به این نقاشی نگاه می‌کردم و آروم می‌شدم و حس می‌کردم کنارمی. به عمق چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ خیلی دوستت دارم، چقدر خوبه که بهت یک شانس دیگه دادم سهند گفت: ـ مطمئنم پشیمون نمی‌شی. سریعاً رفتم در ماشین رو باز کردم و گفتم: ـ خب پس بریم. سهند یهو خندش گرفت و گفت: ـ کجا؟ نگاش کردم و گفتم: ـ مگه نمی‌خوای بیای خواستگاریم؟! برم به مامانم اینا بگم دیگه. سهند دستش رو گذاشت رو پیشونیش و با خنده گفت: ـ پس یعنی قبوله دیگه؟ بهش چشمک زدم و گفتم: ـ عجله کن. سهند اومد سوار ماشین شد و تو ماشین کلی باهم آهنگ خوندیم و بعدش منو رسوند دم در خونه و قرار شد واسه فردا شب گل و شیرینی بگیره و بیاد خواستگاریم. اون شب با کلی امید و رویا خوابیدم و توی دلم کلی خداروشکر کردم که بالاخره زندگیمون داره روبه‌راه میشه.
  6. پارت صدم با تعجب گفتم: ـ من که هنوز درسم تموم نشده. سهند گفت: ـ خب درست هم می‌خونی، مشکلش چیه؟ چیزی نگفتم ولی خوشحال بودم از اینکه سهند اینقدر توی تصمیمش مصممه. سهند یه بشکن زد و گفت: ـ چیشد؟ رفتی تو فکر. نکنه می‌خوای جواب منفی بدی؟! خندیدم و گفتم: ـ قبول می‌کنم. یهو بلند شد و با خوشحالی گفت: ـ خدایا شکرت، بالاخره این دختر رو بدست آوردم. بلند شدم گفتم: ـ هیس یواش‌تر سهند، همه دارن بهمون نگاه می‌کنن. سهند با خونسردی گفت: ـ خب نگاه کنن! امشب من خوشبخت ترین آدم روی کره‌ی زمینم. هیچکس نمی‌تونه خوشحالیم رو خراب کنه. خندیدم و گفتم: ـ امیدوارم که یه روز ازم خسته نشی. بهم نگاهی کرد و گفت: ـ من تا عمر دارم خاک زیر پاتم دختر. با ذوق گفتم: ـ خیلی دوستت دارم. گفت: ـ من بیشتر. بعد جعبه‌ای از توی لباسش درآورد و باز کرد. یک انگشتر تک نگین ساده که خیلی ظریف و شیک بود. با شادی گفتم: ـ وای سهند چقدر خوشگله. همون‌جوری که داشت می‌ذاشت تو انگشتم گفت: ـ نه به خوشگلیه تو. دستم رو بردم بالا و به انگشتر توی دستم نگاه کردم و گفتم: ـ خیلی هدیه‌ی خوشگلی برام خریدی. بهم نگاه کرد و با لبخند گفت: ـ البته هدیه تولدت تو ماشینه. با تعجب گفتم: ـ من فکر می‌کردم هدیم همینه. چشمکی بهم زد و گفت: ـ با من بیا. دنبالش راه افتادم و رفتیم سمت ماشین
  7. پارت نود و نهم حالا داشتم می‌فهمیدم که دلیل اون همه گوش ندادن و اعتماد نکردن سهند به حرفای من و دلیل خودخواهیش چی بوده! حقم داشت. خیلی سختی کشیده بود و الان متوجه شدم که هیچ چیز اون‌جوری که بنظر میاد نیست. به صورتش نگاه کردم. غم بدجوری توی چشماش لونه کرده بود. نمی‌خواستم بیشتر از این ناراحتیش رو ببینم و بنابراین به دور گردنش نگاه کردم و با لبخند گفتم: ـ می‌تونم پسش بگیرم؟ سهند با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ چی رو؟ به گردنبند دور گردنش اشاره کردم و گفتم: ـ گردنبند رو که بهم داده بودی. دماغش رو کشید بالا و با لبخند گفت: ـ آره عزیزم حتما. همون‌جور که داشت گردنبند رو از گردنش باز می‌کرد، پرسیدم: ـ سهند اینو از کجا گرفتی؟ اومد پشت سرم وایساد و همون‌طور که داشت دور گردنم می‌بست گفت: ـ اینو از وقتی که یادمه گردنمه. حس می‌کنم که ازم محافظت می‌کنه و تو شرایط سخت کمک می‌کنه از جام بلند شم. واسه همینم خیلی برام با ارزشه. برگشتم نگاش کردم و گفتم: ـ خب اگه اینقدر برات با ارزشه پس چرا دادیش به من؟ بزار گردن خودت باشه. و داشتم از گردنم بازش می‌کردم که جلوم رو گرفت و با مهربونی نگام کرد و گفت: ـ چون تو از این گردنبند برام با ارزش تری‌. اگه از تو محافظت کنه انگار از من کرده، مثل اینکه یادت رفته منو تو یه روحیم تو دوتا بدن. قلبم از این مدلی حرف زدنش تند تند می‌زد. با خجالت موهام رو گذاشتم پشت گوشم و شالم رو کشیدم جلوتر. سهند خندید و گفت: ـ نگاش کن چجوری هم خجالت کشیده، بیخیال بابا. از خندش خیلی خندم و گرفت. بعدش یکم تو سکوت بهم خیره شدیم. دوست داشتم اون لحظه زمان وابسته و من تا ابد به چشماش خیره بشم. سهند همین لحظه پرسید: ـ خب خانوم خانوما بالاخره نگفتی! با لبخند گفتم: ـ چی؟ گفت: ـ کی باید بیام خواستگاری؟
  8. پارت نود و هشتم رفتم ازش بپرسم که چرا ناراحته؟! مهدی صدامون زد که بریم. به پیشنهاد بچها اون شب شام باهم رفتیم رستوران میلانو سمت دریاکنار و بعد از مدت‌ها کنار هم گفتیم و خندیدم و این‌بار بدون هیچ اجبار و از صمیم قلب به چشمای کسی که دوسش داشتم نگاه می‌کردم و باهاش حرف می‌زدم. خاله خیلی دلش می‌خواست با ما بیاد اما چون مامان خسته بود و گفت که نمیاد، اونم از اومدن منصرف شد. بعد از شام سهند رو بردیم بیمارستان و دستش رو بخیه زدن و با آتل دور گردنش وصل کردن. چندتا پماد هم دادن که هر هشت ساعت باید هم به مچ پاش و هم به دستش می‌زد. بعد از بیمارستان مهدی خواست غزاله رو برسونه خونه و سهند از من خواست که باهم بریم سمت دریا و یکم قدم بزنیم. منم از خدا خواسته قبول کردم. ساعت تقریبا یک شب بود. جفتمون کفشامون رو درآوردیم و روی شن‌ها قدم می‌زدیم. به سهند نگاهی کردم و ازش پرسیدم: ـ سهند چرا از وقتی قضیه برادر غزاله رو تعریف کردم رفتی تو فکر؟ سهند موهای توی صورتش رو با دستش ردیف کرد و بهم گفت: ـ اینجا بشینیم؟ حرفش رو تایید کردم و نشستم. کنارم نشست و گفت: ـ تیارا یادته قبلا بهم گفته بودی چطور آدم می‌تونه این‌قدر بی محبت و بی رحم باشه؟ گفتم: ـ اوهوم یادمه. چطور؟ به دریا نگاهی کرد و یه صدف انداخت و گفت: ـ چون من قبل تو کسی تو زندگیم نبود که اینقدر واقعی دوستم داشته باشه و عشق و علاقه رو بهم یاد بده. نه پدر داشتم و نه مادر. خشکم زد. نمی‌دونستم که کسی رو ندارم و تابحالم راجب این قضیه باهم حرف نزده بودیم. به صورت متعجبم نگاهی کرد و با لبخند گفت: ـ من تو پرورشگاه بزرگ شدم تیارا. اونجا بابت کوچیک ترین محبتی که بهت میکنن بعدش از دماغت درمیان. مجبورت میکنن که تو همون بچگی رو پای خودت وایستی. اونجا یاد می‌گیری که تنها کسی که باید به بهش تکیه کنی خودتی. با ناراحتی گفتم: ـ من متاسفم. اصلا قصد ناراحت کردنت رو نداشتم. سهند گفتم: ـ نه عزیزم. باید اینارو یه روز بهت می‌گفتم
  9. با تعجب پرسیدم: ـ من فکر می‌کردم پدر و مادرش فوت شدن! پروانه خانوم اشک چشماشو پاک کرد و سعی کرد بازم عادی باشه و گفت: ـ الانشم با یه مرده فرقی ندارن با زور دستگاه زندان ولی دیگه منم امیدی ندارم که بهوش بیان. دیدم فرصت مناسبیه که بالاخره این قضیه رو بفهمم، پرسیدم: ـ چند وقته تو کمان؟ اصلا چجوری این اتفاق براشون افتاد؟ بعدشم مگه... مگه شما مادر عرشیا نیستین؟ پروانه خانوم لبخند تلخی زد و گفت: ـ نه من خالشم. پدر و مادرش الان ده ساله که تو کمان، من همون یک سال اول که دکترا نا امید شدن گفتم که اعضای بدنشون اهدا بشه اما عرشیا به شدت مخالف بود، حتی همین الانشم مخالفه. تعجبم بیشتر شد، دوباره پرسیدم: ـ چجوری این اتفاق براشون افتاد؟ گفت: ـ سال هشتاد پدر عرشیا تو عسلویه که کار می‌کرد ترفیع گرفته بود و قرار شد که زن و بچشو با خودش ببره اونجا پیش خودش. عرشیا هم کلا از بچگی عاشقانه پدر و مادرش و دوست داشت و اونا رو می‌پرستید و خوشحال از اینکه قراره بالاخره هر سه تاشون کنار هم زندگی کنن، با ذوق زیاد راهیه این سفر کذایی شد اما هیچوقت به مقصد نرسیدند... دوباره اشکاش رو پاک کرد و سعی کرد صداشو صاف کنه و گفت: ـ تو همون اولین خروجی تهران با یه ماشین دیگه که اونا هم زن و مرد بودن تصادف وحشتناکی می‌کنن. عرشیا از ماشین پرت میشه و نخاعش آسیب می‌بینه و تا اونجایی که من خبر داشتم سرنشین های اون ماشین هم درجا فوت شدن. من هم به سختی تونستیم خواهر و دامادم رو به بیمارستان برسونم ولی فایده‌ایی نداشت. فقط تونستم امانتی خواهرم رو نجات بدم که اونم باز پاهاش رو از دست داد. دنیا دور سرم می‌چرخید، حرفای پروانه خانوم خیلی ذهنم رو مشغول کرده بود. پدر و مادر عرشیا مثل پدر و مادر من تو همین خروجی و همون سال فوت شده بود، خدا خدا می‌کردم که این اتفاقات تو ذهنم بهم ربط نداشته باشه و واقعیت نباشن.
  10. پارت نود و هفتم لبخند ریزی زدم که مامان زیر گوشم آروم گفت: ـ آشتی کردین؟ سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم و مامان هم با لبخند نفس راحتی کشید. مهدی گفت: ـ خب دوستان اگه مایل باشین جمع کنیم بریم یه رستوران. شام مهمون من و سهند. ما اولش یکم تعارف کردیم اما اونقدر خسته بودیم و گرسنمون هم شده بود که قبول کردیم. خاله و غزاله از وقتی که ما اومده بودیم رفته بودن کنار ماشین و داشتن باهم حرف می‌زدن. از حالت دست و صورت غزاله متوجه شدم که عصبانیت و داره خاله رو متقاعد می‌کنه اما خاله کل صورت و نگاهش سمت سهند بود و با حالت غمگینی بهش زل زده بود. من و مهدی با کمک هم زیلو رو جمع کردیم و مامانم رفت تا منقل و زباله‌ها رو جمع کنه. همین حین سهند که رو تخته سنگی نشسته بود، صدام کرد، رفتم پیشش. رو به من گفت: ـ تیارا تو می‌دونی قضیه چیه؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ چه قضیه‌ایی؟ به خاله اشاره کرد و گفت: ـ مادر غزاله چند وقتیه بد روم زومه. کار اشتباهی ازم سر زده؟ غزاله به تو چیزی نگفت؟ این‌قدر خاله حرکاتش ضایع بود که همه متوجه شده بودن، منم مثل سهند با تعجب گفتم: ـ والا راستش رو بخوای برای منم عجیبه!! دلیلش رو منم نمی‌دونم و غزاله هم چیزی بهم نگفت. کلا آدمیه که درون خودش زندگی می‌کنه و به آدما اون‌قدر توجهی نداره. یعنی اینجوری نبودا ولی خب از وقتی پسرش گمشده، حالش این مدلیه. سهند قیافش متعجب‌تر شد و پرسید: ـ مگه پسر داشت؟ سرم رو به نشونه تایید تکون دادم و گفتم: ـ آره، قضیه برمی‌گرده به سالها پیش. وقتی پسرش پنج سالش بود گم شد. دیگه هم نتونستن پیداش کنن. سهند با ناراحتی گفت: ـ اوو آره غزاله قبلا یچیزایی بهم گفته بود، هیچ سر نخ کوچیکی پیدا نکردن ازش؟ گفتم: ـ نه ولی خاله از وقتی که من یادم میاد امیدوار بود و همیشه می‌گفت که پسرش رو پیدا می‌کنه. سهند بعد گفتن این حرفم ناراحت شد و تو فکر فرو رفت.
  11. پارت نود و ششم سهند با غرور به مهدی نگاه کرد و طوری که سعی داشت خندش رو کنترل کنه گفت: ـ حسودی؟ بعد به غزاله اشاره کرد و گفت: ـ فرصت که مهیاست. تو هم قربون صدقه برو. کی جلوت رو گرفت برادر؟ با این حرفش یکم خندم گرفت و بجاش غزاله و مهدی هر دو سرخ و سفید شدن و هیچ کدوم حرفی نزدند. از احساس غزاله مطلع بودم و می‌دونستم که نسبت به مهدی حس خوبی داره و این اواخر از رفتار مهدی هم مطلع شدم که اونم نسبت به غزاله بی میل نیست ولی نمی‌دونم که چرا حرکتی نمی‌زنه! شاید یه دلیلش این بود که مهدی برخلاف سهند آدم درونگرا و خجالتی بود و ابراز کردن براش یکم سخت بود اما بهرحال باید پا پیش می‌ذاشت. غزاله برای اینکه بحث رو عوض کنه سریع یه سرفه‌‌ای کرد و گفت: ـ بچها ماشین رو دیدم، رسیدیم بالاخره. مامان و خاله با دیدن ما از جا پریدن و دویدن سمتمون، مامان با نگرانی اومد پیشم و بغلم کرد و گفت: ـ خوبی عزیزم؟ چیزیت که نشد؟ برگشتم به سهند نگاه کردم و گفتم: ـ من خوبم ولی سهند یکم زخمی شده. مامان رو به سهند با نگرانی گفت: ـ وای خدا بد نده پسرم، چی شد یهو؟ سهند دستش رو از شونه مهدی برداشت و روی زیلو نشست و گفت: ـ خوبم خداروشکر. بعد به من نگاه کرد و با چشمک گفت: ـ زخمی شدم ولی می‌ارزید.
  12. فقط یه چیزی برای من سوال بود، این مدت از فیزیوتراپی که برای کار عرشیا میومد خونه متوجه شده بودم این پسر از بچگی این اتفاق براش نیفتاده و طی یه حادثه‌ایی فلج شده. همش دلم می‌خواست ازش بپرسم اما متوجه بودم که این قضیه شاید ناراحتیش کنه، از یه طرفم می‌خواستم از پروانه خانوم بپرسم ، می‌ترسیدم با خودش بگه چقدر دختره فضوله. خلاصه اینکه این مدت تو خلسه بودم و از همه عجیب تر اینکه عرشیا هیچوقت پروانه خانوم رو مامان صدا نمی‌زد و هیچ عکسی از پدر عرشیا یا شوهر پروانه خانوم تو خونه نبود. دلم میخواست راز و رمز های این خونه رو کشف کنم. یه روز پنج شنبه طبق معمول بعد از دانشگاه منو مه‌لقا اومدیم خونه ما..
  13. دو هفته بعد همه چیز خیلی عالی پیش می‌رفت. هم من به عرشیا عادت کرده بودم و هم اون به من. بدجور وابسته‌اش شده بودم و با اینکه از الناز خوشم نمیومد ولی تو دلم خداروشکر می‌کردم که این کار رو برام پیدا کرده بود. البته بنظر من که فکر می‌کرد شاید من بدم بیاد و یا حوصلم سر بره از اینکه بخوام از به پسر فلج نگهداری کنم و شاید خواست منو از نظر خودش خورد کنه اینکار رو پیدا کرد اما من باعث افتخارم بود از اینکه کنار عرشیا بودم و بز جالب تر اینکه هر روز بیشتر از روز قبل تو دلم جا باز می‌کرد. تو این مدت آرون اصلا بیخیالم نشد و مدام دم در خونه بود و چندبار با عمو اومده بود و عمو ازم خواست تا برگردم و من قبول نکردم. نذاشتم اصلا پروانه خانوم وارد ماجرا بشه و عرشیا چیزی بفهمه اما عمو ازم خواست تا وقتی که عرشیا حالش خوب شد و دیگه احتیاجی به من نداشت من برگردم اونجا. ولی من فقط سکوت کردم و هیچ چیزی نگفتم چون قصدم این بود با پولی که میگیرم یه خونه کوچیک برای خودم بگیرم و تنها زندگی کنم. از برگشتن به اون خونه جهنمی برام بهتر بود گرچه پروانه خانوم بهم گفت تا زمانی که بخوام میتونم اینجا بمونم وای خب درست نبود. مزیت دیگه خونشون این بود که مه‌لقا مدام میومد و بهم سر می‌زد حتی با عرشیا هم کلی رفیق شده بود و روزامون تقریبا کنار هم می‌گذشت.
  14. جالب اینجا بود این پسری که بقول پروانه خانوم خیلی لجباز بود ولی به حرف من گوش می‌داد اما بعد از اینکه اسمم رو پرسید خیلی رفت تو فکر. نمی‌دونم شایدم از نظر من اینطور بود. همینجور که آروم تابم می‌داد گفتم: ـ محکم تر تابم بده. دیدم جوابی نداد. برگشتم نگاش کردم که دیدم تو فکره، دوباره با صدای بلند گفتم: ـ عرشیا با توام. یهو به خودش اومد و گفت: ـ چی‌شده؟ خندیدم و گفتم: ـ حواست کجاست؟ میگم محکم تر تابم بده. خندید و گفت: ـ باشه، خودت خواستی! یهو طوری محکم هلم داد که جیغم رفت تا هوا ولی خیلی بهم خوش گذشت. روحیه ام تازه شد، تازه داشتم می‌فهمیدم که زندگی چیه.
  15. با ذوق به دستاش نگاه کردم، بعد کوک کردن برام آهنگ بمونی برام آصف آریا رو زد و اینقدر محو صداش بودم که اشکم درومده بود. اومد نزدیکم و گفت: ـ چرا داری گریه می‌کنی؟ گفتم: ـ آخه اولین بارم بود به اجرای زنده می‌دیدم. با لبخند گفت: ـ میخوای بهت یاد بدم؟ مثل بچها پریدم بالا و گفتم: ـ میشه؟؟ خندید و گفت: ـ معلومه که میشه راستی اسمت چیه؟ با لبخند گفتم: ـ باران. با تعجب پرسید: ـ باران! گفتم: ـ آره چیشد؟ یهو گفت: ـ هیچی همینجوری. پس از این به بعد یه زمانی میزاریم برای آموزش تو. گفتم: ـ خیلیم خوبه. بعد رفتم تا پشت دسته ویلچرشو بگیرم تا بریم سمت حیاط یهو با عصبانیت نگام کرد و گفت: ـ چیکار میکنی؟؟ گفتم: ـ هیچی خواستم بریم تو حیاط وسط حرفم پرید و گفت: ـ خودم میام. بازم بهش برخورد. ترجیح دادم چیزی نگم و کنارش راه رفتم و باهم رفتیم سمت حیاط.
  16. پارت نود و پنجم استرس رو به غزاله گفتم: ـ مامانت برات زنگ نزد؟ گوشی مامان من خاموش شده! احتمالا تا الان کلی نگرانمون شده باشن. غزاله به مهدی و سهند که پشت سرمون راه افتاده بودن نگاه کرد و اومد نزدیکم و آروم گفت: ـ تیارا مامانم دویست بار بهم زنگ زد و جالب تر می‌دونی چیه؟ نگاش کردم و گفتم: ـ چی؟ غزاله گفت: ـ مدام از حال سهند می‌پرسید. اصلا مامان از وقتی سهند رو دیده یه حالیه ک نگو. وقتی غزاله این حرف رو زد فهمیدم که فقط من نبودم که به این موضوع شک کردم. بعد حرف غزاله گفتم: ـ اتفاقا حرکات خاله برای منم عجیب بود. زیاد از حد برای سهند ابراز نگرانی می‌کرد. تا غزاله رفت حرفی بزنه، مهدی گفت: ـ بچها یکم آروم‌تر برین ما با نور گوشی شما حرکت کنیم. شارژ گوشی من کمه احتمالا الان خاموش بشه. این خرس گنده هم دارم حمل می‌کنم، اصلا جلوی چشمم رو نمی‌بینم. سهند خندید و با اون دستش زد پس کله مهدی و با خنده گفت: ـ خیلی عوضی هستی، من با این هیکل نحیفی که دارم. چطور دلت میاد به من بگی خرس؟ پوزخندی زدم و گفتم: ـ تازه کمم گفته. سرعتمون رو کم کردیم تا مهدی و سهند بهمون برسن. سهند با حالت تهدید گفت: ـ بزار برسیم بیمارستان. یکم حالم رو به راه شه. سریع پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ تو تهدیدم نکن که می‌بازی. سهند چشمکی بهم زد و گفت: ـ آره من تسلیم، تو تا پدر منو در نیاری، ولکن ماجرا نیستی. یکم تو سکوت سپری شد که سهند پرسید: ـ راستی کیک تولد این خانوم لجباز رو خوردین؟ هر سه تامون خندیدیم و غزاله گفت: ـ کیک آب شد. حتی تو وضعیتی نبود که شمع بزاریم این بنده خدا فوت کنه. سهند با ناراحتی گفت: ـ ای بابا! همش تقصیر منه احمقه. بزار وقتی رسیدیم یه تولد درخور این خانوم خانوما می‌گیرم که حظ کنه. کادوشم همون موقع بهش میدم. با ذوق گفتم: ـ مگه کادو هم خریدی؟ نگام کرد و با لبخند گفت: ـ قربونت اون ذوقت بشم؛ آره عزیزم. مهدی یهو گفت: ـ اه اه. بسته دیگه حالمون رو با این حرفا بهم زدین. نه به اون دعواهاتون نه به این قربون صدقه‌ها
  17. پارت نود و چهارم تا رفتم چیزی بگم یهو صدای جیغ و سوت شنیدم. سرم رو به سمت بالا کردم و دیدم غزاله و مهدی‌ان. با تعجب نگاشون کردم و گفتم: ـ شما از کجا فهمیدین؟ سهند گوشی رو سمتم گرفت و گفت: ـ از طریق این. بازم با تعجب نگاش کردم که ادامه داد و گفت: ـ در واقع بجای رانندم به مهدی خبر دادم. دست به سینه وایسادم و با اخم گفتم: ـ یعنی بازم گولم زدی؟ خندید و اومد سمتم و گفت: ـ گول زدن نگیم، مجبور شدم یکم نقش بازی کنم. نگاش کردم و گفتم: ـ ماشاالله حرفه‌ای هم هستی. مهدی گفت: ـ خب دوستان منو غزاله از اون سمت یه تنه پیدا کردیم، می‌ندازیمش پایین بعدش شما با کمک هم بیاین بالا. یکم خجالت کشیدم ولی سهند با رضایت گفت: ـ برای من که مسئله‌ای نیست. نگاش کردم و گفتم: ـ ذاتا چی برای تو مسئله هست؟ یهو چشاشو ریز کرد و گفت: ـ من قربون این قیافه عصبی بشم. از این قربون صدقه رفتن و محبت کردنش دلم اکلیلی می‌شد و کلی ته دلم ذوق می‌کردم. مهدی تنه درخت و به تنهایی حمل کرد و انداخت پایین و اول من پاهام رو با دقت تن شاخه‌هاش گذاشتم و رفتم بالا و بعدش با کمک مهدی سهند اومد بالا چون دستش خیلی درد داشت و به تنهایی نمی‌تونست تا بالا بیاد. وقتی اومد بالا گفتم: ـ بعد اینجا بریم دکتر. فکر کنم باید بخیه بخوره. غزاله که با دیدن خون حالش بد می‌شد. روش رو کرد اون سمت و گفت: ـ واقعا چجوری جلوی پات رو ندیدی؟ خیلی دستت بدجور شده. سهند برخلاف همه ما خونسرد و با لبخند به من نگاه کرد و گفت: ـ چون که این خانوم خانوما حواس برام نذاشته. بعدشم دستش رو انداخت گردن مهدی و لنگان لنگان راه افتاد. هوا کاملا تاریک شده بود و من نگران مامان اینا بودم.
  18. پارت نود و سوم شال گردنم رو درآوردم و داشتم دور دستش می‌بستم که گفت: ـ ولکن تیارا. با ناراحتی گفتم: ـ آخه دستت خونریزی داره. این‌بار با خشم نگاهم کرد و گفت: ـ من دلم خونریزی کرده، دستم که دیگه چیزی نیست. با دیدن چهره غمگینش، دلم طاقت نیاورد و اشکم سرازیر شد ولی برخلاف همیشه هیچ توجهی نکرد و با گوشیش مشغول شماره گرفتن شد: ـ الو..سلام..چطوری؟...بد نیستم...ببین ماشین منو همین امشب بیار دم در خونه بزار...آره چون فردا برمی‌گردم تهران. نمی‌خواستم همه‌چیز رو خراب کنم. داستان زندگی من نباید این‌جوری تموم می‌شد. هر چقدرم که ازش دل چرکین بودم اما دوسش داشتم و این‌بار هرجوری هم که بود سهند بهم ثابت کرده بود که دوسم داره و بخاطر من قید همه چیز رو زده بود. پس یه راه باقی مونده‌بود، نباید میذاشتم که از اینجا بره، سریع گوشی تلفن رو ازش گرفتم و قطع کردم. با تعجب نگام کرد و گفت: ـ تیارا داری چیکار می‌کنی؟ سرم رو انداختم پایین و با حالت مظلومانه گفتم: ـ نمی‌خوام که برگردی. یکم سکوت کرد و گفت: ـ چرا؟ برای اینکه بیشتر دلم رو بسوزونی؟ نگاش کردم و چیزی نگفتم. گوشی رو خواست از دستم بگیره که از کنارش بلند شدم. به سختی بلند شد و گفت: ـ تیارا مسخره بازی درنیار! گوشیم رو بده. گوشی رو پشت دستم قایم کردم و گفتم: ـ نه سهند، نمی‌خوام بری. این‌بار با عصبانیت اومد مقابلم وایستاد و گفت: ـ چرا لعنتی؟ فقط یه دلیل بیار بگو چرا نباید برم؟ صدای بلندی وجودم رو لرزوند. گریه‌ام بیشتر شد و گفتم: ـ چون‌که. پرید وسط حرفم و با عصبانیت گفت: ـ چون که چی؟ و گفتم. بالاخره احساسم رو بروز دادم. تو چشماش خیره شدم و سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم و گفتم: ـ چون‌که من دوستت دارم. انگار با گفتن این جمله آب رو آتیش ریختم. قیافش دوباره مثل اولش شد اما خیلی تعجب کرده بود و با صدای بریده‌ای پرسید: ـ چی؟ خجالت کشیدم. سرم رو انداختم پایین و دماغم رو کشیدم بالا و گفتم: ـ همین‌که شنیدی. خندید و گفت: ـ آخه خیلی آروم گفتی. کامل نشنیدم. سعی کردم خندم رو کنترل کنم و با چشم غره نگاش کردم. اومد نزدیکم و با مهربونی بهم نگاه کرد و گفت: ـ پس یعنی اینجا باید ازت خواستگاری کنم؟
  19. پارت نود و دوم همین‌طور به راه خودم ادامه دادم تا اینکه یهو صدای یه آهنگی رو شنیدم، به سمت چپم نگاه کردم و دویدم سمت صدا، انگار صدای زنگ گوشی بود، اینقدر دویدم تا رسیدن نزدیک یه گودال. صدا از داخل این گودال میومد، آب دهنم رو قورت دادم و با ترس و لرز نزدیک شدم، دیدم که سهند داره به خودش می‌پیچه، با نگرانی فریاد زدم: ـ سهند چی‌شده؟ ناگهان به بالای سرش نگاه کرد و با صورتی پیچ خورده از درد گفت: ـ تیارا فکر کنم دستم شکسته، پاهامم نمی‌تونم حرکت بدم. بدون کوچیک‌ترین مکثی، نشستم لب گودال و پریدم پایین. با عصبانیت رو بهم گفت: ـ تو چرا اومدی اینجا؟ می‌موندی بالا کمک میوردی دیگه. بدون توجه به حرفش، به دستش نگاه کردم، زخم شده بود و فکر کنم شکسته بود. گفتم: ـ چجوری اومدی اینجا؟ اصلا این سمت چیکار می‌کردی؟ بهم اشاره کرد تا گوشیش رو که اون‌طرف افتاده بود و بهش بدم. گوشی رو دادم دستش و گفت: ـ داشتم به رانندم پیام می‌دادم تا ماشینم رو بیاره که برگردم تهران. جلوی پام رو ندیدم و افتادم تو این چاله. یهو ته دلم خالی شد. با تته پته گفتم: ـ می..میخوای...برگردی تهران؟ با لبخند غم انگیزی نگام کرد و گفت: ـ آره، تو هم که حرفات رو بهم زدی. دیگه باید باور کنم همه چیز تموم شده. این‌قدر سخت گرفته بودم دیگه خسته شده‌بود. حقم داشت، حرفای بدی بهش زده بودم و گفتم که دوسش ندارم و نمی‌خوامش اما حالا که داره می‌ره پس چرا این‌قدر ناراحتم؟ چرا دلم می‌خواد که پیشم بمونه؟
  20. پارت نود و یکم منو مهدی و غزاله راه افتادیم سمت جنگل. هر کدوم با صدای بلند اسمش رو صدا می‌زدیم اما بجز صدای پرنده‌ها هیچ صدای دیگه ای نمی‌اومد. با نگرانی به مهدی گفتم: ـ مهدی یبار دیگه به گوشیش زنگ بزن. مهدی با چشم غره‌ای نگام کرد و گفت: ـ الان یادت اومد نگرانش بشی؟ سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم. غزاله یه سرفه‌‌ای کرد و با صدای تحکم آمیز رو به مهدی گفت: ـ فعلا وقت این‌حرفا نیست‌، بهش زنگ بزن. مهدی شمارش رو گرفت و زنگ زد و هم‌زمان گفت: ـ امیدوارم بلایی سرش نیومده باشه. سریع گفتم: ـ خدا نکنه، زبونت رو گاز بگیر. مهدی چیزی نگفت و من بجاش گفتم: ـ بچها اینجوری نمیشه، من سمت چپ میرم. مهدی تو مستقیم برو و غزاله هم بره سمت راست. این‌جوری بیشتر سردرگم می‌شیم. غزاله گفت: ـ باز ما چطوری همدیگه رو پیدا کنیم تیارا؟ هوا هم داره شب میشه. گفتم: ـ گوشیتون شارژ داره دیگه؟ هر جفتشون تایید کردن و غزاله با نگرانی گفت: ـ تو که گوشی نداری. از تو جیبم گوشی مامان رو درآوردم و گفتم: ـ گوشی مامان رو گذاشتم تو جیبم. پیداش کردین بهم زنگ بزنین. اینو گفتم و هر سه نفرمون پراکنده شدیم تا توی قسمت های مختلف جنگل دنبالش بگردیم. خدا کنه اتفاق بدی براش نیفتاده باشه وگرنه نمی‌تونم تا آخر عمرم خودم رو ببخشم.
  21. پارت نود منو مهدی و غزاله بعد تقریبا نیم ساعت تمام کباب ها رو آماده کردیم و مهدی کیک رو که تقریبا در حال آب شدن بود از پشت صندوق درآورد و قبل از فوت کردن آرزو کردم که همه چیز بالاخره توی زندگیم به خوبی و خوشی پیش بره. همش تمام حواس و نگاهم به سمت جنگل بود ولی سهند برنگشت. قرار شد وقتی برگشت ناهار بخوریم اما حدود دو ساعت گذشت و اصلا خبری از سهند نشد و تلفنشم جواب نمی‌داد. همه خیلی نگرانش شده بودن. چیزی که برای من خیلی عجیب بود نگرانی زیاد خاله( مادر غزاله) نسبت به سهند بود. دور هم نشسته بودیم و به سمت جنگل خیره شده بودیم. عذاب وجدان گرفته بودم. کاش اون حرفا رو بهش نمی‌زدم. خاله رو به مهدی با نگرانی گفت: ـ پسرم پاشو توروخدا برو دنبال این بچه ببین کجا رفت! غزاله هم با نگرانی گفت: ـ منم نگران شدم، هوا داره تاریک میشه. مهدی بلند شد و گفت: ـ تلفنشم اصلا جواب نمی‌ده. سهند اگه ببینه بهش زنگ زدم حتما زنگ می‌زنه اما اینکه الان زنگ نزده نشونه‌ی خوبی نیست. رفت کفشش رو پوشید و با نگرانی گفت: ـ من دارم میرم دنبالش. من و غزاله همزمان بلند شدیم و گفتم: ـ منم میام. مهدی به صورت من نگاه کرد و از دلشوره من تعجب کرد اما چیزی نگفت. خاله دستش رو برد سمت آسمون و گفت: ـ خدایا خودت این پسر رو حفظ کن.
  22. پارت هشتاد و نهم نمی‌دونستم داستان چیه ولی فهمیدم که غزاله در جریان موضوع بوده و برای اینکه من سورپرایز بشم بهم نگفتن. قرار بود مامان و مادر غزاله هم بیان و تو جنگل بزچفت یه روز باهم بگذرونیم. وقتی که مهدی و سهند پیاده شدن تا برن سمت سوپری و وسایل رو بخرن، غزاله بهم گفت که این‌قدر اخم نکنم تا ذوق سهند کور نشه. گفت که تمام این یه هفته درگیر این بود که تدارکات رو یه جوری بچینه تا واقعا من سورپرایز بشم. راستش خودمم دیگه از این رفتاری که درخور خودم نبود خسته شده بودم. بهرحال این تیارا من نبودم چون من واقعا حتی اگه یکی بیشترین بدی رو در حقم کرده باشه رو نبخشم، نمی‌تونم به راه و زندگی خودم ادامه بدم. راجب سهند هم همین‌طور بود با اینکه زخم بدی بهم زده بود اما بعد یه مدت ندید گرفتن و عذاب کشیدنش یکم دلم خنک شده بود و فکر می‌کردم بهرحال یه روزی خسته می‌شه و راهش رو می‌کشه و می‌ره اما نرفت و هر دفعه با وجود بدخلقیای من با مهربونی کنارم موند. خودش می‌گفت که عشق به من، رفتارهای خوبی که همیشه تو وجودش ندید می‌گرفته رو بیدار کرده و دیگه به هیچ وجه نمی‌خواد اونا رو از دست بده. تصمیم گرفتم بعد از امروز یه شانس آخرم بهش بدم تا ببینم چیکار می‌کنه ولی بازم مثل همیشه زیاده روی کردم و گند زدم. موقع درست کردن کباب، حرفایی رو بهش زدم که تمام ذوقش رو کور کردم. حس کردم صبری که تمام این مدت بخاطر من تحمل می‌کرد و بخاطر اینکه دوسم داره حرفی نمی‌زنه، امروز بالاخره سرازیر شد. وقتی که با اون حال غمگینش و بدون اینکه کسی رو کنارش بخواد، رفت سمت جنگل بعد مدت‌ها دلم رو لرزوند و بعد از مدت‌ها ترس از دست دادنش رو حس کردم.
  23. پارت هشتاد و هشتم هر روز با آروین رفتم بیرون تا حرصش رو در بیارم اما متاسفانه این قسمت ماجرا خوب پیش نرفت و آروین فکر کرد که دلیل اینکه باهاش بیرون می‌رم اینه که ازش خوشم میاد، در صورتی‌که اصلا یه چنین چیزی نبود و آروین رو من واقعا مثل یه برادر می‌دیدم. اما اون بهم پیشنهاد ازدواج داد و منم مجبور شدم رد کنم و به خودم هزاران بار لعنت فرستادم که پسره بیچاره رو امیدوار کردم. از من پرسید که هنوزم سهند رو دوست دارم یا نه و منم در جوابش فقط تونستم سکوت کنم. واقعا از دستش خیلی عصبانی بودم اما ته دلم هنوزم دوسش داشتم ولی خیلی دلم رو شکسته بود و دلم نمی‌خواست این‌قدر زود تسلیم بشم. غزاله مدام بهم می‌گفت که سهند تاوان رفتارش رو بیشتر از اون چیزی که باید پس داد و بهتره دیگه این‌قدر نسبت بهش گارد نگیرم و نظر مامانم همین بود. مامان می‌گفت تا قبل از اینکه من بهوش بیام باور نداشت این آدم واقعا عاشقم شده باشه اما بعد بهوش اومدنم تو چشماش دیده که چقدر دوسم داره و تحت هر شرایط و سخت گیریای من کنارم وایستاده ولی من عصبانیتم فروکش نمی‌کرد. خلاصه اینکه یه مدت طولانی با ندید گرفتن سهند گذشت تا اینکه یه روز بعد کلاس خوشنویسی بجای آروین، سهند و مهدی اومدن دنبالمون.
  24. مطمئن بودم که اینجا لحظات خوبی رو سپری می‌کردم. البته باید می‌دیدم دنیا چی برام رقم می‌زد! بعد از یکساعت گشتن تو اتاق رفتم سراغ اتاق عرشیا. روی بالکن نشسته بود و تو گوشش هندزفری بود و چشماش بسته بود. واقعا دلم نمی‌خواست به خودم دروغ بگم اما ته چهرش شبیه عرشیا، دوست دوران بچگیم‌ بود. حتی مدل حرف زدنش مثل اون بود اما نمی‌خواستم باور کنم که این همون عرشیا باشه. دیدن رفیق دوست داشتنی بچگیم‌ روی صندلی چرخدار آخرین چیزی بود که تو این دنیا دلم میخواست ببینم. رفتم کنارش نشستم و هندزفری رو آروم از گوشش درآوردم که چشاش رو باز کرد. گفتم: ـ چی گوش میدی؟ خیلی عادی گفت: ـ سراب داریوش. با تعجب گفتم: ـ اووو باریکلا! سلیقت هم که خوبه. با پوزخندی گفت: ـ هم سلیقم خوبه و هم نوازندگیم با ذوق گفتم: ـ نگو که ساز میزنی! با تعجب به چهره ذوق زدم گفت: ـ چرا ساز میزنم، گیتار. با خوشحالی کنارش نشستم و گفتم: ـ میشه برام گیتار بزنی، من عاشق موسیقی و اجراهای زنده‌ام. تا حالا هم نتونستم کنسرت یا اجراهای لایو رو ببینم. اینبار عرشیا با تعجب گفت: ـ جدی؟ یهو حس کردم زیادی ابراز احساسات کردم، بلند شدم و سرم رو با ناراحتی تکون دادم و چیزی نگفتم. دکمه صندلیشو زد و با لبخند گفت: ـ دنبالم بیا.
  25. QAZAL

    بیایین بیوگرافی بدین لطفا

    خوشبختم
×
×
  • اضافه کردن...