رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت بیست و سوم تمام طول درسایی که ملا داشت میداد، نگاهم به زهره و فکر کردن به حالش بود! مطمئناً کار پدر یا برادرشه که ایشالا دستشون بشکنه! اما آخه چرا؟! شاید موضوع رو فهمیدم اما چجوری؟! ما که خیلی مراقب بودیم!! نکنه نامه‌هایی که برای زهره می‌فرستادم، و دیده باشن؟؟! اما اگه هم اینطور باشه، منو زهره با همدیگه سوگند یاد کردیم که به هیچ عنوان از هم دیگه نگذریم و تحت هر شرایطی پشت هم وایستیم! امروز هم هرجور شده بالاخره با بابا صحبت می‌کنم تا در اسرع وقت بریم خواستگاریش! اون دختر تمام اون چیزی بود که من از دنیا میخواستم. بعد از تمام شدن مکتب، زهره به من اشاره کرد که به همون جای همیشگی می‌رود و بعد تموم شدن کلاس اومد پیشم و بهم گفت: ـ آقا محمد خواهش می‌کنم، یکم با فاصله با من حرکت کنین! نذارین بیشتر از این پشت سرمون حرف دربیارن! حق با زهره بود، نگاه های خیره بچه‌ای کلاس، نگاه کردم تو محل همشون حاکی از این بود که یه چیزایی فهمیدن. اما بازم بخاطر زهره، به حرفش احترام گذاشتم و با فاصله ازش حرکت کردم تا رسیدیم نزدیک رود هراز و پیش درخت بلوط...تا رفتم بپرسم، زهره خودش پیش قدم شد و با بغض گفت: ـ اول از همه معذرت می‌خوام که دیروز شما رو اینجا کاشتم آقا محمد! نمی‌تونستم بیام چون که... به اینجا که رسید مکث کرد و اشکاشو پاک کرد، رفتم کنارش و ازش پرسیدم: ـ چرا زهره ؟ باهات چیکار کردن؟! گفت: ـ مادرخونده‌ام گردنبندی که بهم دادین و پیدا کرد و گذاشت کف دست پدرم! از اونور هم یکی از اقوام ما رو با همدیگه وقتی داشتیم از اینجا برمیگشتیم، دیده و گذاشت کف دست برادرم غلامعلی! بعدش...بعدش دیگه حتی بهم اجازه ندادن براشون توضیح بدم و اینه حال و روزم! خواستم به کبودیه صورتش دست بزنم اما دلم نیومد! زهره گفت: ـ آقا محمد میدونین که من با شما سوگند یاد کردم و به هیچ عنوان از شما دست نمی‌کشم اما حرف ما الان همه جا پیچیده!
  2. #چهل و نهمین متن نیمه‌شب - این روزها در سکوتِ شب رهایم کنید ؛ در زمزمه‌یِ جیرجیرک‌ها ، در تاریکیِ آسمان ، در درخشش ستاره و در جولانگاه افکار . . راحتم بگذارید ؛ شاید پیروز این جنگ‌هایِ نا برابر شدم ، شاید خوابِ پرواز دیدم! شاید رویایِ زندگی را کشیدم و شاید دوباره به خود بازگشتم . 19:19 بیست و دوم بهمن
  3. پارت بیست و دوم اما زهره قدم‌هاش و تندتر کرد و از یجایی به بعد اینقدر سریع دوییدم تا رسیدن بهش! بدون اینکه روبندش و کنار بزنه، ایستاد و گفت: ـ آقا محمد الان وسط بازاریم! سریع گفتم: ـ برام مهم نیست!! چطور شد که دیروز نیومدی تا ببینمت؟؟! خواهر سبزعلی می‌گفت حالت خیلی خوب نیست! چی شده زهره خانوم؟! دوباره یکم مکث کرد و به راه خودش ادامه داد. نگاه های خیره مردم به خودمون و می‌دیدم اما واقعا به درجه‌ایی رسیده بودم که اصلا برام مهم نبود! زهره با سرعت حرکت می‌کرد تا اینکه همزمان رسیدیم دم در مکتب خونه! داشت کفششو درمی‌آورد که یهو با عصبانیت رفتم جلوی چهارچوب در وایستادم و گفتم: ـ تا نگی چیشده، نمی‌ذارم از این در بری داخل! زهره بدون هیچ حرفی آروم روبندش و داد کنار و چیزی که دیدم، دلمو بی‌نهایت به درد آورد! با چشمای پُر از اشک بهم نگاه کرد و گفت: ـ اینو اصرار داشتی ببینی؟! باورم نمی‌شد اما کل صورت سمت چپش کبود بود و گوشه لبش هم انگار زخم شده بود!! با تته پته پرسیدم: ـ کی باهات اینکار و کرده؟! آروم شروع کرد به گریه کردن و به اطرافش نگاه کرد و گفت: ـ آقا محمد، بخدا الان زمان خوبی نیست! یکم بهم گوش بده...شرایط و از اینی که هست، بدتر نکن! نمی‌خواستم ناراحت تر از این بشه و گفتم: ـ پس بعد مکتب خونه بیا همون جای همیشگی! باشه!؟ سرشو به حالت تایید تکون داد و بعدش از کنارم رد شد و وارد کلاس شد.
  4. پارت بیست و یکم انگار خون تو رگام بعد از شنیدن این جمله منجمد شده بود! یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟! زهره مریض شده بود یا موضوع چیزه دیگه‌ایی بود...زهرا خانوم که دید من زیادی تو فکر فرو رفتم، دستی جلوی چشمام تکون داد و گفت: ـ آقا طالب؟؟ خوبین؟! تا رفتم جوابشو بدم، سبزعلی از پشتش اومد و گفت: ـ تویی طالب؟! چرا نمیای بالا؟! با حالت بی رمقی فقط از زهرا خانوم تشکر کردم و رو به سبزعلی گفتم: ـ فردا تو مکتب خونه میبینمت! خیلی حالم گرفته شد!! دلم می‌خواست اگه هزاران بلا و درد و مریضی هست، سر من بیاد اما برای زهره من اتفاقی نمی‌افتاد! اینکه نمی‌دونستم الان تو چه حالیه، بیشتر اعصابم خورد می‌شد!! اون شب تا صبح خوابم نبرد! دم دمای صبح، دل و زدم به دریا و بعد خوندن نماز صبح، آروم از خونه خارج شدم. رفتم و دقیقا روبروی خونشون پشت صندوق صدقات منتظرش وایستادم تا بلکه از خونه خارج بشه و ببینمش! فکر کنم یه نیم ساعتی اونجا منتظر موندم که دیدم پدرش با یه ابهت مردونه که باعث می‌شد کل آدمای چلاوی ازش بترسن و حساب ببرن، با اسبش از خونه خارج شد. بازم منتظر موندم تا زهره بیاد و بلکه ببینمش! تو دلم هزار بار اسم خدا رو صدا زدم که امروز بیاد سمت مکتب خونه و بفهمم چه خبر شده! تو همین فکرا بودم که زهره از خونه خارج شد...دیگه برام مهم نبود اهالی محل مارو ببینن یا نه! برام مهم این بود ببینم زهره حالش خوبه!فقط همین. از پشت سر دنبالش راه افتادم و صداش می‌زدم: ـ زهره...زهره خانوم...
  5. #چهل و هشتمین متن نیمه‌شب «تا حالا دیدید کسی از در بیاد تو و بگه ببینید من دو تا دست دارم؟ آدمی که چیزی و داشته باشه و به خودش اطمینان داشته باشه؛ داد نمیزنه چون می‌دونه چی داره.» این حرف همیشه پس ذهنم هست و تا الان خلافش بهم ثابت نشده. 11:11 بیست و دوم بهمن
  6. پارت بیستم منو زهره تو مکتب خونه با چشمامون با همدیگه حرف میزدیم، کلی نامه با متن های عاشقانه و زندگی آیندمون برای همدیگه می‌نوشتیم! کنار درخت بلوط همدیگه رو می‌دیدیم اما بعد دو هفته اتفاق غیرمنتظره‌ایی رخ داد... اون روز قرار بود طبق معمول شعری که براش نوشته بودم و بهش بدم که هر چی پیش درخت بلوط منتظرش موندم، نیومد!! تا شب اونجا به نیت اومدنش نشستم!! دیگه نگرانش شده بودم و اگه چاره داشتم، می‌رفتم دم در خونش تا ببینم چه خبر شده که زهره نتونست بیاد! کاری از دستم بر نمیومد جز اینکه از زهرا خواهر سبزعلی بپرسم که حالش خوبه یا نه! با حالت دمق برگشتم به محل و رفتم سمت در خونشون و چند تقه به در زدم! از شانسمم زهرا خانوم خودش درو باز کرد و چادرشو درست کرد و گفت: ـ ا، آقا طالب شمایین؟؟ بذارین برم سبزعلی... سریع پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ راستش من با خودتون کار داشتم زهرا خانوم! زهرا خانوم بهم نگاهی انداخت و گفت: ـ بفرمایید لطفاً! ـ یه سوال داشتم...منتها نمی‌دونم چجوری باید بگم؟؟! بهم نگاهی کرد و گفتم: ـ امروز قرار بود زهره رو ببینم اما نیومد! میخواستم بپرسم شما ازش خبری دارین؟ گفت: ـ والا من امروز رفتم پیشش که با همدیگه بلوز بافتی که شروع کردیم و تمومش کنیم، نامادریش ( عذرا خانوم ) گفت که حالش خوب نیست و داره استراحت می‌کنه و منم دیگه پیگیرش نشدم!
  7. #چهل و هفتمین متن نیمه شب اینقدر تصویر ذهنی که ازت ساختم، قشنگه که وقتی حجمه زیادی از مشکلات بهم وارد میشه تنها کسی که دلم میخواد بپرم بغلش، تویی! کاش یه ذره هم شده واقعیتت به تصویرذهنیم، شبیه بود! 10:10 بیست و دوم بهمن
  8. #چهل و هشتمین نیمه شب آدم‌ها مدل سوگواریشون با هم متفاوته؛ کسی چه میدونه؟ شاید اونی که هر شب کافه و رستورانه، از اونی که یه ماهه زیر پتو گریه میکنه حالش بدتره. 21:21 بیست و یکم بهمن
  9. پارت نوزدهم سریعا و با ذوق گردنبند و از تو جیبم درآوردم و گفتم: ـ این برای شماست زهره خانوم! مال مادرمه و خیلی برام با ارزشه! زهره با شادی گردنبند و از دستم گرفت و گفت: ـ خیلی قشنگه! ادامه دادم و گفتم: ـ پدرم گفته بود مادرم قبل از مرگش گفته این گردنبند باید تو گردن عروس طالب باشه و من خواستم این... یکم مکث کردم و سرمو انداختم پایین و ادامه دادم و گفتم: ـ خواستم نماد عشق من به شما باشه! اگه شما هم بخواین با هم همینجا سوگند یاد کنیم که تا آخر عمرمون برای همدیگه باشیم و پای هم وایستیم! زهره گردنبند و گرفت سمتم و گفت: ـ قبول می‌کنم! راستش منم خیلی وقته دارم به شما فکر می‌کنم و نمیتونم هیچکس دیگه ایی رو بجز شما کنار خودم تصور کنم. گردنبند و از دستش گرفتم و با خوشحالی گفتم: ـ پس اجازه میدین که براتون بندازمش؟! گفت: ـ حتما! و براش گذاشتم و کنار رود هراز باهم سوگند یاد کردیم که عشقمون همیشه پایدار باشه و هر اتفاقی هم بیفته ، ما پشت این عشق بزرگ وایستیم. از اون روز دنیا برام یجور دیگه قشنگ شد!
  10. پارت هجدهم بند کفشم و محکم بستم و گفتم: ـ تا خدا چی بخواد! خانوم جان پرسید: ـ شال و کلاه کردی کجا بریم محمد؟! همینجور که داشتم از کنارش رد می‌شدم گفتم: ـ باید برم پیش سبزعلی! بعدش بدون اینکه منتظر جمله بعدیش باشم، از خونه زدم بیرون...تو دلم همش خدا خدا می‌کردم که زهره بیاد...اگه بیاد اونم بهم ثابت می‌کنه که پای من وایمیسته! قلبم از هیجان داشت از کار می‌افتاد و نفسام به شماره افتاده بود... بعد یه ربع پیاده روی بالاخره رسیدم...طبق معمول یکسری از خانومای اونجا در حال شستن، رخت و لباسا بودن و دو سه تا مرد هم در حال ماهی گرفتن بودن! آروم از پشت تخته سنگا جوری که کسی متو نبینه، رفتم پیش درخت بلوط نشستم. هوا تقریبا ظهر شده بود و همش با استرس از خودم می‌پرسیدم: اگه نتونه بیاد چی؟؟ اگه موقع اومدن گیر پدر یا برادرش بیفته چی؟؟اگه بخاطر تو به دردسر بیفته چی طالب؟؟ آخ بهت چی بگم؟؟اگه بخاطر تو بلایی سرش بیاد، خودتو تو همین رود غرق کن... تو همین فکرا بودم که یکی از پشت سر بهم گفت: ـ سلام آقا محمد! از جام بلند شدم و سریع برگشتم سمتش! خودش بود‌‌‌...روبندش و داد کنار و با همون لبخند همیشگیش گفت: ـ حالتون خوبه؟! با لکنت گفتم: ـ من...من...خیلی..خیلی خوبم! شما خوبین؟! اذیت نشدین که؟؟ گفت: ـ نه منم به بهونه بازار اومدم اینجا! بعد به تخته سنگا اشاره کرد و گفت: ـ از اون پشتم اومدم که کسی منو نبینه!
  11. پارت هفدهم خانوم جان چپ چپ نگاهم کرد و دیگه چیزی نگفت. سینی چایی رو گرفت توی دستش و داشت از اتاق می‌رفت بیرون که گفت: ـ ببینم محمد، نکنه پای کس دیگه‌ای درمیونه؟ جوابش رو ندادم و ترجیح دادم که سکوت کنم. زیاد از حد توی همه چیز کنجکاوی می‌کرد و باعث می‌شد اعصابم و بهم بریزه. آخه چجوری با خودش فکر کرد که می‌تونه منو فریبا رو کنار هم بیاره؟! اون دختر خیلی خوبی بود و درگیر درس و مکتب خونه بود و تا اون جایی که من می‌شناختمش، اصلا درگیر ازدواج نبود منتهی اطرافیان فقط دنبال این بودن برای آدمایی که سرشون تو زندگی خودشونه و بهم ربطی ندارن، کار بتراشونن! دوباره دست گذاشتم توی جیبم و گردنبند مادرم رو لمس کردن. این گردنبند به جز زهره، به هیچ کس دیگه‌ای نمی‌اومد، این رو مطمئن بودم. وقتی پدر اومد خونه، متوجه بودم که خانوم جان مدام در حال پچ پچ کردن باهاشه؛ اما اصلا اهمیت ندادم چون من حرفم رو باهاش زده بودم و مطمئن بودم که پدرم هم به حرف من و زندگیم اهمیت میده، اون شخصیتی نداشت که توی زندگیم، تصمیمی رو بهم اجبار کنه. ساعت که منتظرش بودم فرا رسیده بود، موهام رو قشنگ شونه زدم و ریش‌هامم مرتب کردم و راه افتادم سمت رود هراز. امیدوار بودم که زهره بتونه موقعیت جور کنه و بیاد و من از عشقم بهش بگم. بگم که توی قلب من، فقط جای اونه و تا زمانی که من توی این دنیا باشم، هیچ کس جای اونو تو قلبم نمی‌گیره. در اتاق رو آروم باز کردم. پدر جوری عمیق خوابیده بود که صدای خروپفش تا اون سر محل می‌رفت. در هال و آروم باز کردم و داشتم کفشم رو می‌پوشیدم که دیدم خانوم جان با یک‌سری از خانومای محل، سفره انداختن تو حیاط و دارن سبزی پاک می‌کنند. با اومدن من، نگاه همشون بهم جلب شد. عالی شد‍! بساط غیبت امروزشون رو فراهم کرده بودم! یکیشون گفت: ـ طالب شنیدم داری قرآنو حفظ می‌کنی. لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ همینطوره! کناریش گفت: ـ نکنه می‌خوای جای کلا میرزا رو بگیری؟
  12. #چهل و هفتمین متن نیمه شب خیلی ناراحت کنندست دنیا اونقدر بزرگه که کسی رو که دلت میخواد فقط یکبار ببینیش، اونقدر بینتون فاصله باشه که نه بتونی ببینیش و نه صداشو بشنوی! از یه طرف دیگه هم دنیا اونقدر کوچیکه که کسی رو پشت سرت رها کردی و دلت نمی‌خواد حتی یکبار دیگه هم مسیرتون اتفاقی بهم بخوره رو مدام ببینی! 10:10 بیست و یکم بهمن
  13. #چهل و ششمین متن نیمه‌شب ‌تو هرگز نمیتونی بی‌نقص باشی! تنها کاری که میتونی انجام بدی، اینه که هرروز خودت رو ارتقاء بدی و سعی کنی بهترین خودت باشی. چارلز بوکفسکی یجا میگه؛ ما برای ادامه دادن هیچکسی را نداریم جز خودمان... شاید غم انگیز باشه، ولی در انتها همه یه روز با تمام وجود این واقعیت رو درک میکنن... پس هی خودتو سرزنش نکن هی خودتو آزار نده، لطفا با خودت مهربون باش. 9:09 بیست و یکم بهمن
  14. #چهل و پنجمین متن نیمه‌شب تراپیستم میگفت‌ عجیب ترین جمله ی ممکن رو به من گفت: "‏می‌دونی چرا تغییر سخته؟ چون آدمی رنج آشنا رو به خوشی ناآشنا ترجیح می‌ده. از دایره امنت بیرون بیا." 23:23 بیستم بهمن
  15. #چهل و چهارمین متن نیمه‌شب ما هم بسیاریم، ما هم روزی، دورهم جمع خواهیم شد. تاریکی را از همه ی کوچه ها، منها خواهیم کرد. ما هم مثل ِ زندگی، ضرب در ضرب، روی نومیدی ضربدر می کشیم. ما سرانجام، آزادی را میان همه تقسیم خواهیم کرد. حالا دستت را به من بده، از سکو بالا بیا، روی تخته ی کلاس ِ باران و بنفشه بنویس: «اینجا، هر کسی، حق دارد رویایی داشته باشد...» 22:22 بیستم بهمن
  16. پارت شانزدهم گفتم: ـ همون که داره برای پزشکی میخونه! با به یاد آوردن من چهرش شاد شد و گفت: ـ آفرین، همون میگم! ـ خب چی شده؟ پدرش نمی‌ذاره درس بخونه؟ ـ نه، نه محمد؛ اصلا موضوع این نیست... با کنجکاوی خیره به دهنش شدم تا ببینم چی میخواد بگه! گره روسریش رو محکم کرد و گفت: ـ من با پدرت هم صحبت کردم و به نظرم شما دو تا خیلی برای هم‌... قبل اینکه جملش و تموم کنه، از جام بلند شدم و قاطع گفتم: ـ نه! بعدش رفتم سمت پنجره اتاقم و پنجره رو باز کردم و چندتا نفس عمیق کشیدم. خانوم جان پشت سرم وایستاد و گفت: ـ آخه چرا محمد؟ تو که هنوز نذاشتی حرفم کامل بشه. نگاش کردم و گفتم: ـ چون می‌دونم آخر حرفاتون قراره به کجا ختم شه. دوباره با اصرار گفت: ـ آخه چه اشکالی داره که... حرفش رو با تُن صدای بلندی قطع کردم و گفتم: ـ اشکالش اینجاست که من دلم نمی‌خواد کس دیگه‌ای برای زندگیم تصمیم بگیره و دوم اینکه، اون دختر هنوز بچست و تا جایی که من یادمه، دلش می‌خواست درس بخونه و پیشرفت کنه و دکتر بشه، نه اینکه بخواد تو پونزده سالگی شوهر کنه!
  17. #چهل و سومین متن نیمه شب خیلی دلم میخواد این افسانه واقعی باشه: وقتی نتونی فکر کسی رو از ذهنت بیرون کنی؛ یعنی تو هم تو فکر اون آدم هستی... 21:21 بیستم بهمن
  18. پارت پانزدهم چشمکی به سبزعلی زدم و سبزعلی سرشو تکون داد و رو به خانوم جان گفت: ـ با اجازه! بعدش من رفتم بالا و از کنار خانوم جان رد شدم...خانوم جان مثل اینکه متوجه چیزی شده باشه، فقط مشکوک وارد نگام می‌کرد. بعد اینکه رفتم داخل اتاق، درو بستم. از صندوقچه داخل کمد، گردنبند مادرمو درآوردم. زمانی که بچه بودم، پدرم قبل از عروسیش با خانوم جان بهم گفت: ـ محمد جان این گردنبند مادرته که قبل از مرگش بهم گفته بود برای عروس آیندش بذارم کنار! بنظرم زهره تنها دختری بود که اینجور تو دلم جا باز کرده بود و قرار بود عروس این خانواده بشه! اگه فردا کنار رود هراز میومد، من این گردنبند و بهش میدادم... تو همین فکرا بودم که تقه‌ایی به در اتاق خورد و سریع گذاشتمش تو جیبم و گفتم: ـ بفرمایید! خانوم جان با دوتا استکان چایی وارد اتاقم شد. اصولا از اینکارا نمی‌کرد، فقط زمانی یه چنین حرکتی انجام می‌داد که دنبال یه داستان بوده باشه! ته قلبم گفتم که خدا بخیر بگذرونه...خانوم جان با لبخند گفت: ـ اومدم با همدیگه یکم صحبت کنیم و چایی بخوریم. خندیدم و گفتم: ـ خیر باشه خانوم جان ؟! استکان چایی رو گذاشت تو نعلبکی و گفت: ـ بیا اینجا پیشم، می‌خوام راجب یه مسئله مهم باهم حرف بزنیم. با تعجب نگاش کردم که گفت: ـ فریبا رو که میشناسی؟! چشمام و ریز کردم که سریع گفت: ـ خواهرزادم و میگم!
  19. پارت چهاردهم سبزعلی با شکایت رو بهم گفت: ـ طالب، خب تا شنبه صبر کن خودت بهش بده! به خدا هم من و هم زهرا رو توی دردسر می‌ندازی. برای اینکه راضیش کنم، کله‌اش ماچ کردم و گفتم: ـ لطفاً سبزعلی! عروسی تو و زهرا خانوم جدا جدا براتون جبران می‌کنم. سبزعلی با نارضایتی قلم و بهم داد و گفت: ـ خیلی خب بسه، نمی‌خواد منو خر کنی! با شادی گفتم: ـ عالی هستی! بعد کنار حوض نشستم و یه تیکه از اون ورقه رو کندم و پایینش نوشتم: ـ خواهش می‌کنم زهره خانوم. خوشحالم که به دلتون نشست.. فقط می‌خوام فردا کنار رودخونه هزار پیش درخت بلوط اگه امکانش هست ببینمتون! اگه راضی هستین فردا بعدازظهر بیاین اونجا... ورقه رو تا زدم و دادم به سبزعلی و گفتم: ـ زحمت زهرا خانوم زیاد میشه اما بگو اینو امروز به دستش برسونه! و داشتم نامه‌ایی که برای من نوشته بود میذاشتم تو جیبم که خانوم جان یهو سر رسید و حس می‌کنم متوجه این شد که سریع تو جیبم قایمش کردم! اما اصلا به روی خودش نیورد و رو به سبزعلی گفت: ـ سبزعلی جان؛ مادرت حالش چطوره؟ سبزعلی گفت: ـ خوبه سلام می‌رسونه! ـ بفرما بالا ناهار و باهم بخوریم! ـ دست شما درد نکنه، صرف شده.
  20. پارت سیزدهم با دیدن من سریع گفت: ـ بدو طالب! دمپاییم رو پوشیدم و آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم: ـ چی شده سبزعلی؟! آدمو جون به لب نکن! لبخندی زد و گفت: ـ اول از همه مشتلق می‌خوام چون زهره خانوم، جواب نامتونو داده. انگار تمام دنیا رو بهم داده بودن! اصلا اون لحظه ذهن و قلبم کنده شد و رفتم تو فضای دیگه! دلم می‌خواست کل حیاطمون و بدوئم و فقط از شادی فریاد بزنم. قلبم داشت از جاش کنده می‌شد اما حیف که فعلا صلاح نبود کسی چیزی بفهمه! سبزعلی زد به شونه ام و گفت: ـ طالب؟ شنیدی چی گفتم؟؟ بدون اینکه منتظر باشم و جواب سوالش و بدم، خودم دست کردم تو جیب پیراهنش و نامه رو برداشتم و شروع به خوندن کردم! نوشته بود: ـ سلام آقا محمد، شعری که نوشتین، اینقدر قشنگ بود و خوشحالم که کرد که اصلا خنده از رو لبم کنار نمیره. سریع رو به سبزعلی گفتم: ـ قلم همراته؟ ـ می‌خوای چی کار؟ گفتم: ـ می‌خوام جوابشو بدم که بفرستی براش.
  21. پارت دوازدهم سبزعلی بعد خوردن ساندیس، پاکتش رو توی جوب پشت سرش انداخت و گفت: ـ من که همون اولش بهت گفتم راه درازی در پیش داری! امیدوارم آخرش واقعا عاشقا بهم برسن! یه آهی کشیدم و گفتم: ـ منم امیدوارم! بعدش باهاش خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه. گله رو با صبوری داخل طویله ردیف کردم و دستام و با آب حوض شستم و وضو گرفتم و رفتم بالا...خانوم جان داشت با تلفن حرف میزد و با دیدن من انگار یهو رنگ از رخسارش پرید و سریع قطع کرد و گفت: ـ محمد، زود برگشتی؟ دستام رو با حوله خشک کردن و گفتم: ـ کارم زود تموم شد. ـ باشه پس نمازتو بخون، تا من وسایل ناهار و آماده کنم. ـ ممنونم. رفتم داخل اتاق و سجاده‌امو که پدرم از حج آورده بود و پهن کردم رو زمین. بوی بهشت میداد. اولش یکم تسبیح زدم و بازم مشغول دعا کردن شدم و بعدش شروع به نماز خواندن کردم. نمازم که تمام شد، خانوم جان در اتاق و باز کرد و گفت: ـ محمد، سبزعلی اومده. میگه کار فوری باهات داره. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ بدون اینکه سجاده رو جمع کنم، رفتم از خونه بیرون و دیدم که سبزعلی توی حیاط، منتظرم وایستاده.
  22. پارت یازدهم توی ذهنم از خودم پرسیدم: یعنی نامه رو خونده؟ خیلی کنجکاو جوابش بودم اما بازم به راه خودم ادامه دادم و گوسفندا رو به سمت تپه هدایت کردم. بعد اینکه رسیدم، وقتی حیوونا مشغول چرا کردن بودن، رفتم سمت قبرستون و پیش خاک مادرم. باد سردی می‌وزید. بیشتر از هر زمانی، دلم می‌خواست بغلم کنه و بگه که اینم مثل خیلی چیزای دیگه می‌گذره و آخرش تو و زهره برای هم می‌شین. آبی روی قبرش ریختم و با سنگ، چند تقه به قبر زدم و بعد از خوندن فاتحه، گفتم: ـ برام دعا کن مامان! کاش این روزا کنارم بودی و میدیدی که چقدر بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم، اما می‌دونم که یه جایی از اون بالا خواست بهم هست... می‌دونی من عاشق شدم! عاشق یه دختر چشم قشنگ... می‌دونم اگه تو هم بودی، خیلی دوسش داشتی. اینقدر چشماش قشنگ و مهربونه که نمی‌تونم توصیفش کنم، اما مامان یه مشکلی هست...جزو خانواده چلاویه! نمی‌دونم چه جوری میتونم خانواده خودم و خانواده اونو راضی کنم. اصلا ته مسیرمو نمی‌دونم اما امیدوارم بهم قدرت بدی! برای زهره هر چقدر که لازم باشه، صبر می‌کنم. چون لایقه عشقه و می‌دونم که اونم نسبت به من همین حس رو داره. شاید بپرسی از کجا میدونم؟ از اونجایی که چشمای آدما هیچ وقت دروغ نمیگه مامان... بعد از کلی درد و دل کردن با مامان، یه مقدار سر خاکش قرآن خوندم و باهاش خداحافظی کردم و رفتم پیش گله. کمی رو به نور خورشید به یاد زهره، نِی زدم و بعدش با گوسفندها دوباره سمت محله حرکت کردیم. داشتم می‌رفتم سمت خونه که سبزعلی رو دیدم، داشت از بقالی بیرون می‌اومد. سریع یه سوت براش زدم که من رو دید و اومد سمتم. ازش پرسیدم: ـ چی شد سبزعلی؟! نامه رو دادی به خواهرت؟ سبزعلی نی رو داخل ساندیس فرو کرد و با خنده گفت: ـ آره طالب، چقدر هولی! آروم باش. با این وضعیت اگه زهره بهت بله بگه، یه موقع خدایی نکرده، پس می‌افتی ها! گفتم: ـ نمی‌دونم سبزعلی، دل تو دلم نیست!
  23. #چهل و دومین متن نیمه‌شب یه چیز راجب خودم: من ‏تو بدترین شرایطم هم دلقک درونم زنده‌اس پس اصلا فکر نکنید حالم خوبه. مجبورم که خوب باشم... چون در هر صورت زندگی میگذره... 10:10 بیستم بهمن
  24. #چهل و یکمین متن نیمه‌شب درمان را در خود یافتم. چون من‌ها شکست تا من شدم. 8:08 بیستم بهمن
  25. پارت دهم بعد از اینکه خانوم جان برای پر کردن لیوان چای پدر به آشپزخونه رفت، سرم رو بردم جلو و خواستم همون حرف همیشگی رو بزنم که پدر با چشم‌هاش، جوری که خانوم جان متوجه نشه، تایید رو بهم داد. خانوم جان موقع برگشت از آشپزخونه، با پوزخند رو بهم گفت: ـ باز چه شکم‌دردی داری محمد؟ تا من خواستم حرفی بزنم، پدر پیش‌دستی کرد و گفت: ـ هیچی بابا... یک‌بار بهش کار سپردم، میگه درس‌هام زیاده و زود باید برگردم. خانوم جان چپ چپ نگاهم کرد و گفت: ـ حالا یکی ندونه، فکر می‌کنه می‌خوای ملا بشی محمد! یه لب از استکان چاییش رو خورد، بعد زد روی پام و گفت: ـ کار بکن پسرجون! درس و شعر نوشتن، برات نون و آب نمی‌شه. باز هم بدون اینکه بهش حرفی بزنم، از جام بلند شدم و بعد از گفتن "خدا برکت بده" از خونه اومدم بیرون و به سمت طویله رفتم. چیزی که به بابا می‌خواستم بگم و اون نذاشت تا خانوم جان بفهمه، این بود که قبل از چرا بردن گوسفندها، مثل همیشه برم سر خاک مادرم. احتیاج داشتم این روزها بیشتر باهاش حرف بزنم و از درد دلم بگم. حس می‌کنم تنها کسی که درکم می‌کرد، اون بود. چوب رو گرفتم دستم و گوسفندها رو راهی کردم. قبرستون دقیقاً پشت تپه بود و می‌تونستم زمانی که گوسفندها در حال چرا هستن، برم سر خاک. از در خونه که اومدم بیرون، چشمم به سر کوچه و خونه زهره افتاد.
×
×
  • اضافه کردن...