رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و هفتم مردی که بیرون پیش منقل وایستاده بود، وقتی پوریا رو دید با شادی اومد سمتش و گفت: ـ سلام پسرم، خیلی خوش اومدین! پوریا دستشو به گرمی فشرد و گفت: ـ ممنونم عمو حسین! طبق معمول هم که شلوغه! مرده با ذوق گفت: ـ اختیار داری! برای شما همیشه جا هست! بعد رو به شاگردش گفت: ـ علی، طبقه بالا رو برای آقا پوریا و مهمونش ردیف کن! بعدش از پوریا پرسید: ـ تو قسمت رووف میشینین؟! پوریا به من نگاه کرد و پرسید: ـ کجا دوست داری بشینی؟! آروم زیر گوشش گفتم: ـ همون فضای باز بهتره! بعد پوریا رو به حسین گفت: ـ آره عمو، همون قسمت رووف و ردیف کنن منتها این‌که مشتری میاد بالا! مرده دستشو به حالت اطاعت گذاشت رو چشمش و گفت: ـ به روی چشم، بفرمایید. بعدش با هم‌دیگه از پله‌ها رفتیم بالا و از سالن اصلی که رد شدیم، پوریا در بالکنش و باز کرد و اول خواست تا من برم، هوا باد خنکی میزد و نشستن توی اون هوا بهم حس خیلی خوبی می‌داد، رفتم و روی صندلی نشستم و رو به پوریا گفتم: ـ اینجا زیاد میای؟! گفت: ـ قبلاً با ملیکا و یسری از بچه‌‌های شرکت خیلی میومدیم، دیگه بعدش نیومدم تا امروز!
  2. پارت صد و ششم دیگه به این مدل حرف زدنش عادت کرده بودم! و شخصیت پوریا رو اینجوری شناختم، از بس به همه امر و نهی کرده بود و تو یه فضای خارج از عشق و محبت بوده، نمی‌تونست رمانتیک باشه یا صحبت کنه، از ماشین پیاده شدم و از بس خجالت می‌کشیدم، نمی‌تونستم بهش نگاه کنم! اومد کنارم وایستاد و با خنده گفت: ـ چقدر سر به زیر شدی!! خیلی مظلومانه گفتم: ـ آخه من اصلا منظورم این نبود! بهم نگاه کرد و گفت: ـ اشکالش چیه دختر؟! خب گرسنت شده بود دیگه! نمی‌فهمم چرا این‌قدر سختش می‌کنی! با خنده گفتم: ـ آخه تو مگه تو مغز منی؟! چجوری من هیچی نگفته، فهمیدی که دلم کباب می‌خواد. در ماشین و قفل کرد و هم‌زمان گفت: ـ از طرز نگاهت! تو دلم گفتم: وای خدایا این چقدر باهوشه!! اگه نگاهام و ازش پنهون نکنم، مطمئنا خیلی زود می‌فهمه که توجه کردناش و محبت کردناش و خیلی دوست دارم و امکانش هست پیشش ضایع بشم، بنابراین منم یه نفس عمیق کشیدم و با جدیت رو بهش گفتم: ـ چقدر جالب! با هم‌دیگه وارد همون کبابی شدیم که تقریبا بزرگ بود و سالن اصلیش پر از مشتری بود.
  3. پارت صد و پنجم تو ماشین همش منتظر این بودم ازم بپرسه که طرف بهم چی گفت و بازم مثل قبل سین جیمم کنه اما هیچی نپرسید، تا این‌که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم: ـ خب نمی‌خوای بپرسی؟! یه لحظه نگام کرد و گفت: ـ چی؟! ـ نمی‌خوای بپرسی که با آرزو راجب چیا حرف زدیم؟! راهنما ماشین و زد و گفت: ـ نه؛ اونا احساسات شخصی و حرفای شخصیه خودته که پیش تو و آرزو جاش امنه! لازم نیست که من راجبش بدونم. با تعجب پرسیدم: ـ یعنی اصلا راجبش کنجکاو نیستی؟! لبخند ریزی زد و گفت: ـ حالا اگه خودت دوست داری، می‌تونی برام تعریف کنی. خندیدم و گفتم: ـ نه نمی‌خوام. بعدش شیشه ماشین و کشیدم پایین، بوی کباب به مشامم خورد و واقعا هم خیلی گرسنه‌ام بود اما خجالت می‌کشیدم که بهش بگم، شاید ته دلش فکر می‌کرد خیلی پرروئم و دلم نمی‌خواست راجبم اینجوری فکر کنه، فکر کنم که این‌قدر به اون کبابی که داشتیم از کنارش رد می‌شدیم نگاه کردم که خودش متوجه شد و ماشین و کنار پارک کرد، گفتم: ـ بازم قراره جایی بریم؟! گفت: ـ اینجور که مشخصه خیلی کباب دوست داری! این چند روزی اصلا درست و حسابی غذا نخوردی! با خجالت گفتم: ـ نه- نه واقعا اشتباه متوجه شدی! من فقط... بازم با جدیت حرفمو قطع کرد و گفت: ـ پیاده شو!
  4. پارت صد و چهارم آرزو از داخل کشوش یه دفتر با جلد بنفش رنگ درآورد و با یه خودکار داد دستم و گفت: ـ ازت می‌خوام از امروز به بعد تمام حس‌هایی که داری، حتی چیزایی که فکر می‌کنی از نظرت احمقانست رو تو این دفتر بنویسی، عصبانیت، خوشحالی، تمام حسی که داری! بعد به قفلش اشاره کرد و گفت: ـ قفلم داره و فقط خودت میتونی بخونیش! دفتر و ازش گرفتم و با لبخند رضایت ازش تشکر کردم که گفت: ـ باوان جون ازت می‌خوام تا جلسه بعدی که میای پیشم راجب احساساتت خوب فکر کنید و مطمئن راجبشون حرف بزنی و سردرگمی امروزت و من دفعه بعدی توی وجودت نبینم! سعی کن به احساسات فکر کنی و اونا رو توی وجود خودت سرکوب نکنی! بعدش خندید و گفت: ـ مثلا این‌که حرفا و فکراتو واضح بزنی، زیرلب با خودت حرف نزنی! این‌قدر با روی خوش این حرفا رو بهم میزد که اصلا به دل نمی گرفتم و برعکس حرفاش خیلی به دلم می‌نشست، دستمو سمتش دراز کردم و گفتم: ـ سعی خودمو می‌کنم، خیلی ازتون ممنونم! اونم با خوش‌رویی دستم و فشرد و در رو برام باز کرد، پوریا رو مبل روبه رو سرش تو گوشیش بود و تا منو دید، از جاش بلند شد و رو به آرزو گفت: ـ خسته نباشی! آرزو هم با گرمی جوابشو دادم و گفت: ـ هفته بعد همین موقع منتظرتونم! پوریا: ـ حتما. بعدش باهاش خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون.
  5. پارت صد و سوم بیشتر از آرون، دیگه ذهنم داشت به سمت پوریا و کارهایی که برام انجام داد کشیده می‌شد، لبخندی زدم و گفتم: ـ اون... خیلی متفاوته! هر زمان که بهش احتیاج داشتم کنارم بود... ولی... پرسید: ـ ولی چی؟! ـ خیلی نگاهاش سرده! انگار که یه مرد از جنس یخه و هیچ احساسی نداره. نمی‌دونم راستش... احساساتم خیلی قاطی شده، اوایل واقعا ازش متنفر بودم و حتی دلم نمی‌خواست نگاش کنم اما حالا... حالا ذهنمو خیلی به خودش مشغول کرده. آرزو گفت: ـ راستش و بخوام بگم، منم تو این تایم طولانی که پوریا رو می‌شناسم، اولین باره که میبینم با یه دختر اومده اینجا و قبلش هم بابت تو باهام حرف زده بود. می‌تونستم حس کنم که چقدر براش مهمی و اینو خارج از جایگاه روانشناس بهت بگم که پوریا واقعا تو زندگیش خیلی سختی کشیده و با این وجود، قلب مهربون و پر از احساسی داره منتها... دفترشو بست و سکوت کرد... با کنجکاوی پرسیدم: ـ منتها چی؟! رفت پشت میزش نشسته و گفت: ـ منتها برای هر کسی اون احساسات و خرج نمی‌کنه! یعنی باید براش خیلی مهم و خاص باشی که پاشو روی مرزهای قرمز زندگیش بذاره. زیرلب آروم گفتم: ـ دلم می‌خواد براش مهم باشم. آرزو گفت: ـ بلندتر حرف بزن... متوجه نشدم! سریعا گفتم: ـ هیچی! خیلی مهم نبود...
  6. پارت صد و دوم با کمی خجالت دستامو توی هم قفل کردم و گفتم: ـ راستش، راستش نمی‌دونم از کجا باید شروع کنم! با لبخند گفت: ـ خب پس بذار سوالمو یجور دیگه ازت بپرسم! چی تو رو آورد اینجا؟! گفتم: ـ من نمی‌دونستم، پوریا منو آورد اینجا چون که، چون که حال روحیم زیاد خوب نبود. آرزو دفترشو گرفت و اومد روبه‌ روم نشست و بهم خیره شد و گفت: ـ خب؟؟ یهو بغضم ترکید، واقعا احتیاج داشتم از دردایی که دارم می‌کشم با یکی حرف بزنم تا یکم سبک بشم، شروع کردم به تعریف کردن: ـ من... من عاشق یه آدم خیلی اشتباه شدم و الان...الان یجورایی دارم تاوان اشتباه اون آدم و پس میدم. نمی‌تونم خودمو به‌خاطر کور بودن خودم ببخشم. دلم آروم نمیشه! همش حس می‌کنم داشتم سر خودمو و دلمو گول می‌زدم تا اینکه به بدترین شکل ممکن با واقعیت مواجه شدم. آرزو پرسید: ـ وقتی واقعیت و فهمیدی، چه حسی بهت دست داد؟! اشکم و پاک کردم و گفتم: ـ حس خیلی بد... حسی که اصلا هیچ‌جوره نمی‌تونستم هضمش کنم و اگه... اگه پوریا نرسیده بود احتمالا... مرده بودم! آرزو لبخندی زد و منتظر ادامه جمله‌ام شد و یه چیزایی هم هر از گاهی توی دفترش می‌نوشت.
  7. پارت صد و یکم این‌قدر خوشحال شدم که با برق چشمام رو بهش گفتم: ـ واقعا نمی‌دونم چجوری باید ازت تشکر کنم! سرشو انداخت پایین و بازم با یه لحن جدی گفت: ـ نیازی به تشکر نیست! اشتباه من بود و حالا می‌خوام که درستش کنم. سرمو بردم پایین تا چشماشو ببینم و با لبخند گفتم: ـ بهرحال بازم ازت ممنونم! از حرکت من یکم خندید و بعدش گفت: ـ برو داخل، منتظرته! بهش چشمکی زدم و رفتم داخل، یه خانوم خیلی شیک و خوش‌رویی با لبخند دستشو سمتم دراز کرد و گفت: ـ سلام باوان جان، خیلی خوش اومدین. منم دستشو به گرمی فشردم و گفتم: ـ آز آشنایی باهاشون خیلی خوشحالم خانوم... خانومه منو راهنمایی کرد سمت مبل روبروش و گفت: ـ می‌تونی آرزو صدام کنی! سرمو به نشونه تایید تکون دادم، رنگ دیوار اتاق‌ سبز کم‌رنگ بود و پشت سر آرزو کلی از مدرکاش تن دیوار زده بود. دفترش و باز کرد و عینکش هم زد به چشمش و گفت: ـ خب باوان خانوم، یکم از خودت برام بگو با هم‌دیگه بیشتر آشنا بشیم!
  8. پارت صدم دیگه نسبت بهش گارد نداشتم و تنها کسی که توی اون خونه ازش نمی‌ترسیدم، پوریا بود‌. با این‌که خیلی آدم سرد و عصبی بود ولی رفتاراش خیلی به دلم می‌نشست. نگران حالم بود، نگران غذا خوردنم و این‌که داروهامو سر وقت بخورم، اگه قبلا بهم می‌گفتن جواب این‌جور آدما رو میدی یا نه؟ قطعا می‌گفتم نه ولی حالا خدا منو تو شرایطی گذاشت که رفتارهای همین آدم سرد و خشن برام مهم شده بود و حاضر بودم هر کاری کنم تا بهم توجه کنه، در واقع رفتاراش و بودنش کنار من و دلگرمی‌هاش باعث شد که من راحت‌تر از اون چیزی که فکر می‌کردم آرون و فراموش کنم و دیگه از اون‌جا بودن گله‌ایی نداشتم چون پوریا اونجا بود و من دلم به بودن کنارش خوش بود. فهمیدم اونم مثل من یتیمه و خانوادش اونو کنار سطل آشغال ول کردن و اون مازیار بزرگش کرده و یجورایی بچگی سختی داشته و از زمان بچگی تو کار خلاف افتاده و این زندگی قطعا نمی‌تونست انتخابش باشه؛ چند روز بعد منو برد پیش یه مشاوری که قبلاً خودش می‌رفت و بهم گفت که حرفایی که نمی‌تونم به کسی بزنم و میتونم به اون خانوم مشاور بگم، اونجا یدور دیگه ذوق کردم، از این‌که لابه‌لای اون همه کار، بازم بهم اهمیت می‌داد و حال روحی من براش مهم بود! هر لحظه تو ذهنم در حال مقایسه کردن رفتار پوریا و آروم بودم. از این‌که چقدر تو هر زمانی که بهش احتیاج داشتم و لابه‌لای اون همه کار و گرفتاریش و با این‌که عموش هم از من خوشش نمیومد، کنارم بود آرون همیشه واسه قشنگ‌ترین لحظه‌ها یه بهونه‌ایی داشت و بعدش سعی می‌کرد با چرب زبونی از دلم دربیاره. وقتی پول مشاوره رو حساب کرد رو بهم گفت: ـ من بیرون منتظرت می‌شینم، هر چیزی که روی دلت سنگینی می‌کنه و می‌تونی باهاش درمیون بذاری! اینو بدون که این آدم محرم اسرارته و هیچ‌وقت حرفاتو پیش کسی نمی‌گه!
  9. پارت نود و نهم اما من بالاخره باید با واقعیت زندگیم کنار میومدم و دیگه نباید خودمو گول می‌زدم، تمام این شرایط سخت و زمانی که تسلیم شده بودم، تنها کسی که کنارم بود، پوریا بود و برعکس آرون خیلی کرد عمل بود و واقعا تو هر شرایطی که بهش احتیاج داشتی، کنارت بود و سعی می‌کرد تا دلگرمت کنه، با این‌که مشخص بود که انگار اولین‌باره که داره پا روی غرورش می‌ذاره و اینکارا رو انجام میده، حتی برای خودمم سوال بود که چرا این‌قدر زنده بودن من براش مهمه و از دستم خلاص نمیشه؟! شاید می‌خواد زنده نگهم داره تا به دلیلی باشم که آرون یه روزی برگرده. اما نه چشمای آدما دروغ نمی‌گفت، واقعا برای حالات روحی من نگران بود و وقتی باهام حرف میزد، اون نگرانی رو من توی لحنش و نگاهش می‌دیدم و راستشو بگم خوشمم میومد که برای یه نفر مهمم. اون روز که واقعیت و فهمیدم، نتونستم طاقت بیارم و دنبال این بودم، خودمو از این دنیا و جایی که هستم توش خلاص کنم، بهرحال من به امید این‌که روزی آرون میاد و نجاتم میده، داشتم روزامو می‌گذروندم و اون روز تمام تصوراتم نقش بر آب شد فهمیدم هم‌زمان با من، با کلی دخترای دیگه هم تو رابطه بوده و علاوه بر کار خلاف، تو کار مواد مخدر هم رفته بود، در واقع یه دزد شیاد بود و این‌قدر عشق بهش کورم کرده بود که نتونستم اینارو ببینم و بهش اعتماد کردم، اون بارم خواستم از درد توی قلبم خلاص بشم و خودمو از بالکن پرت کنم پایین ولی بازم کسی که برای دومین بار جلومو گرفت پوریا بود! منو محکم کشید تو آغوشش و گفت که من لیاقتم بیشتر از آرونه و دختر قوی هستم، گاهی اوقات آدما شاید حرفایی که دیگران توی شرایط بد و سخت بهشون میگن، اون لحظه روشون تاثیر نداشته باشه اما حداقلش اینه که اون آدم و حرفاش و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنی و یجایی از قلبت و گرم می‌کنه. از اون روز به بعد دیگه از پوریا متنفر نبودم و با یه دید دیگه بهش نگاه می‌کردم و وقتی منو تو سخت ترین شرایطم، تو آغوش گرفت واقعا آروم شده بودم و باورش کردم اما بازم می‌ترسیدم، می‌ترسیدم که نکنه اونم مثل آرون باشه و داره باهام بازی می‌کنه و بعد از این‌که ازم استفاده کرد، ولم کنه اما واقعیت ماجرا این بود که پوریا و آرون دوتا شخصیت کاملا متفاوت از هم بودن و پوریا بیشتر از این‌که حرف بزنه، دوست داشتنش و با عمل نشون میداد و واقعا بهت ثابت می‌کرد.
  10. پارت نود و هشتم نمی‌تونستم تو اون خونه تنها بمونم، با اینکه خودش اصرار می‌کرد که باهاش نرم اما بهش گوش ندادم و یواشکی رفتم و سوار ماشینش شدم، اون روز یه دور دیگه متعجب شدم چون دقیقا رفت مغازه طلافروشی خانوم کمالی! شاخکام درومد که پوریا خانوم کمالی رو از کجا میشناسه؟! نگو اون سفارشی که اون روز خانوم کمالی بهم نشون داده بود و من فکر می‌کردم آرون برای سورپرایز کردنم برام گرفته، سفارش عموی پوریا بود و آرون اونم دزدیده بود، پوریا اون روز از عصبانیت، دیوانه شده بود و به اصرار رفتیم خونه ما تا خونه رو خودش بگرده و با چشمای خودش ببینه که آرون اون قطعه‌ها رو جایی قایم نکرده باشه، من ولی خیلی برام سخت بود، وقتی پامو توی خونه گذاشتم، تمام خاطره‌ها و حرفامون جلوی چشمام زنده شد!! چجوری تونست باهام اینکا رو بکنه؟! چجوری گذاشت من یک هفته دست این آدما بمونم و زجر بکشم؟؟ منی که تو عمرم از جلوی آدمای مسلح رد هم نشده بودم! چرا منو قاطی بازیه کثیف خودش کرد؟؟! تو ذهنم یه عالمه سوال بود اما بازم محبت کردناش و حرف زدناش میومد جلوی چشمم و باعث می‌شد چشمامو ببندم. تو دلم می‌گفتم بالاخره میاد و نجاتم میده اما ته قلبم می‌دونستم که نمیاد فقط نمی‌خواستم حقیقت و قبول کنم، عکسمونو گرفتم توی دستم و شروع کردم به مرور خاطرات از دانشگاه و بیرون رفتنامون، گریه‌ام شروع شد!! پوریا که وضعیت منو دید بیشتر عصبانی شد و هر چی می‌دونست و تا اون زمان ساکت مونده بود و بهم گفت و من باورم نشد که یه آدم می‌تونست این‌قدر خودخواه و بی‌رحم و شیاد باشه!! دیگه قلبمم واقعیت و دید و شنید و آرون و باید برای همیشه از زندگیم حذف می‌کردم، پسره پس فطرت! هیچ‌وقت نمی‌بخشمش! اون روز یادمه که خیلی حالم بد شد و تنها کسی که کنارم بود و بازم بهم کمک کرد، پوریا بود. از چهرش مشخص بود که خیلی پشیمونه از اینکه واقعیت‌ها رو بهم گفته.
  11. پارت نود و هفتم پوریا همه‌چیز و برام تعریف کرد، تمام چیزایی که تو ذهنم علامت سوال بود و اصلا نمی‌خواستم قبول کنم! چطور می‌شد که اون آدمی که من میدیدم همچین شارلاتانی از آب درومده باشه؟! حتی ناهید خانوم مادرش نبوده و بهم دروغ گفته! آخه چرا؟؟! مگه من باهاش چیکار کرده بودم؟! نمی‌تونستم اون همه غم و هضم کنم و تو این همه مدت، تنها کسی که توی اون ویلا حال من براش مهم بود و مدام مراقبم بود، پوریا بود. پسری که نمی‌دونستم واقعا بی رحم و سنگدله یا اینکه این ماسکیه که به صورتش زده و پشت اون چهره خشمگین و حرف زدن از روی غرور، قلبی در از مهربونی داره! بهش شلیک کردم تا فرار کنم اما باهام کاری نکرد! عموش وقتی این موضوع رو فهمید، منو برد سمت به سورتینگ بالای کوه و اونجا تو اون تاریکی زندونیم کرد، اون شب تا صبح اشهد خودمو خونده بودم و دیگه مطمئن بودم زنده نمی‌مونم. خودش هم منو تهدید کرده بود و به‌خاطر این‌که به پوریا شلیک کردم و خواستم از دستشون فرار کنم، به شدت ازم عصبانی بود. گفت اگه پوریا هم بهوش بیاد، اولین کاری که می‌کنه اینه که تاوان اینکارو ازم پس می‌گیره اما پوریا منو از اونجا نجات داد. نذاشت بمیرم! برام دکتر خبر کرد و اصرار داشت که حالم خوب بشه! منی که بهش شلیک کرده بودم و ازش متنفر بودم، ولی از اون روز دیدم کاملا بهش عوض شد و توی ذهنم شروع کردم به مقایسه کردن آرون و پوریا. چون آرون هنوز توی ذهنم تموم نشده بود و من حقیقت ماجرا رو هنوز نفهمیده بودم، به این فکر کردم که چطور یه پسر غریبه با بدنی زخمی که هنوز خوب هم نشده، تا بهوش اومده، حرف عموش و زمین زده و اومده دنبالم که نذاره بمیرم، تو چشماش هیچ حسی نبود اما من از اون روز خیلی بهش اطمینان کردم و یجورایی مقابلش حس شرمندگی داشتم.
  12. پارت نود و ششم رو بهم با تعجب پرسید: ـ چرا اومدیم اینجا؟! ماشین و قفل کردم و گفتم: ـ برای اینکه حرفایی که تو دلت هست و نمی‌تونی با کسی درمیون بذاری و به مشاورت بگی! گفت: ـ ولی...ولی من... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ احتیاجیم نیست که بترسی! اون حرفاتو توی دلش نگه می‌داره و بهت گوش میده، من خودمم قبلا میومدم اینجا! حرفات اینجا جاش امنه. لبخندی بهم زد و چیزی نگفت، با هم‌دیگه رفتیم پیش خانوم معیری که بسیار هم خانوم خوب و باسوادی بود و بی‌نهایت خوش اخلاق بود و به حرفا گوش میداد، قرار شد من بیرون منتظرش بشینم تا بعدش با هم‌دیگه برگردیم ویلا. ( باوان) این یه هفته‌ایی که اونجا بودم همش حس می‌کردم تو یه خواب وحشتناکیم که بالاخره قراره ازش بیدار شم! اما متأسفانه که همش واقعی بود و هیچ فیلمی هم در کار نبود، تمام تلاشم و کردم تا بتونم از اون خونه وحشت که سرتاسرش آدمای مسلح بودن، فرار کنم اما نشد. تنها کسی که ازش اصلا خوشم نمیومد و ته دلم بهش می‌تونستم اعتماد کنم، پوریا بود. درسته خیلی سنگدل بود اما ته قلبم می‌دونستم که اون حرفمو باور می‌کنه و می‌دونه که من چیزی از آرون نمی‌دونم. همش خدا- خدا می‌کردم که آرون بیاد و نجاتم بده اما بعدها چیزهایی فهمیدم که ای کاش هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم!
  13. پارت نود و پنجم نمی‌خواستم توجیه بشنوم، برای همین پریدم وسط حرفش و از جام بلند شدم و گفتم: ـ خب، بریم! با تعجب نگام کرد و گفت: ـ کجا؟! گفتم: ـ سریع‌تر حاضر شو! وقتی رفتیم، متوجه میشی. بعدش از اتاق اومدم بیرون و رفتم ماشین و از پارکینگ درآوردم و منتظرش شدم. نمی‌دونم واقعا چرا این‌قدر وقت گذروندن باهاش، حال دلم و خوب می‌کرد! یا شایدم می‌دونستم و دلم نمی‌خواست تا به روی خودم بیارم! بعد از چند دقیقه با یه مانتو سفید و شال آبی اومد و داخل ماشین نشست، محو تماشاش شدم! نمی‌دونم چقدر بهش زل زدم که گفت: ـ خیلی بدجور شدم؟! اگه زشته، برم عوضش کنم. دستشو گرفتم و گفتم: ـ خیلی بهت میاد! لبخندی بهم زد و بعدش به روبه روش خیره شد و گفت: ـ خب لباسایی که اینجا دارم، سلیقه توئه دیگه! ماشین و روشن کردم و گفتم: ـ پس آفرین به خودم بابت سلیقه‌ام. تو ماشین مدام ازم سوال می‌کرد که کجا میریم و بهش نگفتم تا که جلوی در مرکز مشاوره‌ایی که تو بچگی عمو منو میورد اینجا، پیاده شدیم.
  14. پارت نود و چهارم گفتم: ـ مهم نیست! حرف زدن راجب آدمای بی‌رحم اصلا ناراحتم نمی‌کنه. خیلی وقته با این موضوع کنار اومدم. چیزی نگفت. مشغول بستن دستم شد، دوباره پرسید: ـ هیچ‌وقت کنجکاو این نشدی که پیداشون کنی؟! با حالت مصمم گفتم: ـ اصلا! اونا یه بچه رو گذاشتن تو سطل آشغال، چرا باید کنجکاوشون بشم؟! امیدوارم این‌جور آدما تاوانشون رو یه روزی پس بدن! گفت: ـ ولی من همیشه دوست داشتم ببینمشون! بپرسم ازشون چرا منو نخواستن؟ شاید برای زمان خودشون یه دلیل منطقی داشتن. تو چشماش نگاه کردم و گفتم: ـ هیچ دلیلی نمی‌تونه به کسی این حق و بده که یه بچه بی‌گناه و ول کنه باوان! سعی نکن برای اشتباهات عمدی بقیه، توجیه پیدا کنی! گفت: ـ ولی آخه...
  15. پارت نود و سوم چشم غره‌ایی بهم داد که با خنده گفتم: ـ خیلی خب بابا، عصبانی نشو! بعدش آروم لباسمو درآوردم، متوجه بودم که سختشه که بهم نگاه کنه، ولی بازم سعی می‌کرد عادی باشه، آروم پانسمان روی زخمم و باز کرد و گفت: ـ اوه، اوه!! با این وضعیتی که تو در پیش گرفتی، این زخم حالا- حالاها خوب نمیشه! گفتم: ـ اگه تو یکم سر جات بشینی و دست به کارای احمقانه نزنی، باور کن منم حواسم به خودم بیشتر هست! بازم بهم چشم غره داد که ساکت شدم، پنبه رو به بتادین آغشته کرد و هم‌زمان پرسید: ـ یه سوال بپرسم؟! ـ اوهوم! ـ تو... تو خانوادت کجان؟! یعنی منظورم پدر و مادرتن. بغضم و آروم قورت دادم و همین‌جور که به کاری که داشت برام انجام می‌داد، خیره شده بودم گفتم: ـ من خانواده ندارم. تنها خانواده من، عمو مازیاره، از بچگی منو از کنار سطل آشغال پیدا کرد و بزرگم کرد. حس کردم که اشک تو چشماش جمع شد و گفت: ـ ببخشید، من نمی‌دونستم! وگرنه نمی‌پرسیدم.
  16. پارت نود و دوم بعدش با بی‌حوصلگی اومد کنارم نشست و سوپی که عفت خانوم براش درست کرده بود رو با دستای خودم بهش دادم. یه چند قاشق خورد و بعدشم قرص‌هاشو بهش دادم که یهو گفت: ـ زخمت چطوره؟! از سوالش تعجب کردم! اصولا هیچ‌وقت نگران من نمی‌شد، گفتم: ـ داره بهتر میشه. ـ اصلا پانسمانش می‌کنی؟! ـ اگه وقت کنم آره! با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: ـ یعنی چی وقت کنم؟ اگه پانسمانش و عوض نکنی، عفونتی میشه! نگاهش کردم و با پوزخند گفتم: ـ چی‌شد؟! عذاب وجدان گرفتی از این‌که بهم شلیک کردی؟! گفت: ـ تو اگه اذیتم نمی‌کردی، اون اتفاق نمی‌افتاد! خندیدم و گفتم: ـ باشه، تو که راست میگی! بعدش از رو تخت بلند شد و رفت سمت حمام و با یه جعبه برگشت و روبه من گفت: ـ لباستو در بیار! خودم براش انجام میدم! یه‌تای ابرومو دادم بالا و گفتم: ـ مگه بلدی؟!
  17. پارت نود و یکم قیچی رو از دستش گرفتم و گفتم: ـ خیلی خب، دیگه بهش فکر نکن! با ناراحتی بهم نگاه کرد و گفت: ـ فکر می‌کنی آسونه؟ موهاشو گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ می‌دونم آسون نیست ولی تو خیلی قوی تر از این حرفایی! بهم لبخند زد... انگار که حرفم خیلی به دلش نشسته بود... سریع بهش گفتم: ـ تازه، موهای کوتاه هم خیلی بهتر میاد! پرسید: ـ یعنی زشت نشدم؟! گفتم: ـ اصلا... بعد بهش سینی غذا رو نشون دادم و گفتم: ـ غذاتو نمی‌خوری اصلا، خیلی ضعیف شدی! بیا یکم غذا بخور، بعدش باید قرص‌هاتو بخوری! با اصرار گفت: ـ نمی‌خوام، اصلا اشتها ندارم! با جدیت گفتم: ـ نمیشه، این‌جوری پیش بری مریض میشی دختر! بیا اینجا.
  18. پارت نودم تو فکرم بود که یه روانشناس بیارم تا باهاش حرف بزنه و بتونه آروم بشه، نمی‌تونستم نسبت به حسش بی‌تفاوت باشم. عفت خانوم و صدا زدم و سریع اومد پیشم. ازش پرسیدم: ـ عفت خانوم غذای باوان و بردین براش؟! عفت خانوم با ناراحتی گفت: ـ بردم پسرم ولی بعید می‌دونم چیزی خورده باشه! خودمم بهش اصرار کردم تا بهش غذا بدم اما متأسفانه اصلا قبول نکرد. یه اوفی کردم و گفتم: ـ اشکالی نداره، بدین من خودم براش میبرم! عفت خانوم زیر پوستی خوشحال شد و گفت: ـ حتما پسرم، الان میرم میارم. یکی دو دقیقه بعد سینی غذا رو برام آورد و منم بردم تو اتاق باوان. درو که باز کردم با صحنه عجیبی مواجه شدم... کلی مو روی زمین ریخته بود و جلوی آینه اتاق نشسته بود و داشت موهاشو قیچی می‌کرد و تقریبا نصف موهاشو زده بود، سینی رو گذاشتم رو تختش و با تعجب به زمین نگاه کردم و گفتم: ـ باوان داری چیکار می‌کنی؟ بازم همون‌جوری که اشک می‌ریخت، گفت: ـ بهم می‌گفت که عاشق موهای بلندمه! موهامو میبینم یاد حرفاش میفتم! می‌خوام از ذهنم بره بیرون!
  19. پارت هشتاد و نهم عمو رفت پشت میزش نشسته و گفت: ـ فقط حواست باشه که این دختر هم زندگیتو به باد نده! پوریا تو زندگی ما، جایی برای عشق و عاشقی نیست. با اینکه درون قلبم چیزایی شده بود که اصلا نمی‌دونستم اسم این احساسم و چی بذارم ولی سینه‌امو دادم جلو و با اعتماد بنفس گفتم: ـ من عاشق نمیشم عمو! خیالت راحت... عمو پرونده ها رو از تو کشوش درآورد و رو بهم گفت: ـ خیالم که راحت نیست ولی جوری باشه که خودت میگی! ـ پس من میرم شرکت! ـ جلسه‌های این هفته رو کنسل کن تا ببینم باید چه خاکی به سرم بریزم! ـ نگران نباش عمو، لازم باشه خودم با تک- تک شرکا حرف می‌زنم و ازشون می‌خوام بهمون وقت بیشتری بدن! این‌قدر اعتبار که پیششون داریم. ـ اگه قانع نشدن، همین کارو می‌کنم. بلند شدم و گفتم: ـ با اجازه! از اتاقش اومدم بیرون و به ساعتم نگاه کردم، وقت داروهاش رسیده بود و موقع حرف زدن با عمو، همش ذهنم پیشش بود. راستش حرفای عمو ذهنمو درگیر کرد و خودمم از این موضوع می‌ترسیدم که نکنه یه وقت بیفتم تو مسیر عاشقی! اما نه... حسم فقط بهش یه حس شرمندگی و عذاب وجدان بود بابت غلطی که کردم.
  20. پارت هشتاد و هشتم عمو چشماشو ریز کرد و من رفتم جلو و واسه اولین بار با جسارت مقابلش وایستادم و گفتم: ـ لطفا دیگه بدون هماهنگی کردن، با من به اون دختر کاری نداشته باشین! اگه یکم دیرتر می‌رسیدم به سورتینگ شاید مرده بود، شما هم متوجه شدین که بی‌گناهه، از این به بعدش و به من بسپارین لطفا! عمو با تعجب رو بهم گفت: ـ ببینم پوریا، تو داری منو تهدید میکنی؟! گفتم: ـ تهدید نمی‌کنم! هشدار میدم فقط، بعدشم الان که من بالا سرشم، نگران نباشین، پیش پلیس نمیره و لو نمیده! عمو این‌بار اومد نزدیکم تر و رو بهم گفت: ـ نکنه عاشقش شدی!؟ پوزخندی زدم و گفتم: ـ چه ربطی داره؟! ـ اولین باره که میبینم بابت یه دختر جلوی من وایمیستی! گفتم: ـ چون می‌دونم اون بی‌گناهه و شما اصرار دارین که یه بی‌گناه و بکشیم! من فقط... فقط حوصله عذاب وجدان بعد از اینکار رو ندارم، همین!
  21. پارت هشتاد و هفتم عمو با حرص دندوناش و رو هم سایید و گفت: ـ کار خوبی می‌کنی، وگرنه اصلا بهت رحم نمی‌کنم پوریا! یه اشتباهت گند زده به کل کارمون! ـ حق با شماست عمو! معذرت می‌خوام! عمو از پشت میزش رفت سمت میز کنار پنجره و به لیوان نوشیدنی برای خودش ریخت و گفت: ـ چرا نجاتش دادی پوریا؟ با تعجب گفتم: ـ متوجه نشدم! یه قلپ از لیوانش نوشید و برگشت سمت من و گفت: ـ اون دختره رو چرا دوباره نجات دادی؟! حالا که خودش می‌خواست خودشو بکشه، چرا جلوش رو گرفتی؟! این‌بار من تن صدامو بردم بالا و گفتم: ـ عمو، من جون هیچ بی‌گناهی رو نمی‌گیرم و به اون آدمم اجازه نمیدم که زندگیش و حروم کنه! عمو پوزخندی زد و گفت: ـ یجوری حرف میزنی که انگار تابحال آدم نکشتی! گفتم: ـ اون آدمایی که کشتم حقشون بوده عمو! یه قدم رفتم نزدیکش و تو چشماش زل زدم و گفتم: ـ اما راجب باوان.
  22. پارت هشتاد و ششم دستم رو محکم گرفته بود و آروم اشک می‌ریخت. روانش واقعا بهم ریخته بود، از یه طرف این‌که پیش کسایی مونده بود که هر لحظه امکان داشت بکشنش و از طرف دیگه مردی که دوستش داشت، ولش کرده بود و فهمید که زندگیش بر مبنای دروغ بوده. هر کس دیگه‌ایی بود کم میورد، همین‌جور محو چهرش بودم که کم- کم خوابش برد. آروم از اتاقش اومدم بیرون که همین لحظه یکی از بچه‌ها اومد بالا و گفت: ـ آقا پوریا، آقا مازیار کارتون داره! خب باید آماده جواب پس دادن می‌شدم، رفتم تو اتاق کار عمو و در زدم. عمو گفت: ـ بیا داخل! رفتم داخل و عمو ازم پرسید: ـ چیشد پوریا؟! سفارش‌ها رو گرفتی؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ عمو آرون... عمو یهو بلند شد و با ترس گفت: ـ نکنه اونا رو هم اون عوضی برداشته؟! با ناراحتی سرمو تکون دادم که محکم دستاشو کوبید رو میز و با عصبانیت گفت: ـ پس تو این همه مدت، تو چه غلطی می‌کردی پوریا؟! کاملا حق داشت، با حالت ناراحتی گفتم: ـ خیلی متاسفم عمو، ولی مطمئن باش هر سوراخ موشی که رفته باشه بالاخره پیداش می‌کنم.
  23. پارت هشتاد و پنجم آروم موهاشو بوسیدم و گفتم: ـ همش تقصیر من بود، ببخشید! اونم محکم منو بغل کرده بود و گریه می‌کرد، بارون نم- نم شروع به باریدن کرد، گذاشتمش رو زمین و گفتم: ـ بریم داخل، الانه که بارون شدید بشه. کنارش رو تخت نشستم و اشکاشو پاک کردم، با خستگی بهم نگاه کرد و گفت: ـ دومین باره... ـ چی؟ ـ دومین باره که نجاتم دادی! چرا اینکار رو کردی؟! خب می‌ذاشتی بمیرم که هم من راحت بشم و هم تو. ـ نمی‌تونم بذارم به‌خاطر یه عوضی از جون خودت بگذری دختر خوب! تو لیاقتت خیلی بیشتر از این آدمای دوزاریه! خیلی عمیق تو چشمام خیره شد، یهو گفت: ـ تو، تو اون‌قدری هم که فکر می‌کردم بی‌احساس نیستی! یه کم لبخند زدم و پتو رو از تخت دادم کنار و کمکش کردم تا دراز بکشه و گفتم: ـ سعی کن بخوابی! یهو دستم و گرفت و گفت: ـ میشه نری؟! خوشحال شدم که حداقل یه مقدار دیدش نسبت بهم عوض شده اما به روی خودم نیاوردم! کنارش نشستم و گفتم: ـ آره، می‌مونم تا بخوابی.
  24. پارت هشتاد و چهارم همین‌جور یه قدم عقب‌تر می‌رفت... داشتم سکته می‌کردم... بازم گفت: ـ کل زندگیه من با اون گذشته، الان باید چیکار کنم؟! چجوری باید بگذرونم؟! آروم- آروم می‌رفتم سمتش و گفتم: ـ باوان، لطفاً آروم باش، با هم‌دیگه این روزا رو پشت سر می‌ذاریم، من بهت گوش میدم! نگاه کن یه لحظه بهم. ولی اصلا گوش نمی‌داد و یسره گریه می‌کرد، گفت: ـ تو که می‌خواستی منو بکشی! حالا دارم کارتو راحت‌تر می‌کنم، اصلا زنده بودنم دیگه چه معنایی داره؟! اگه قرار باشه که تا آخر عمرم پیش آدمای مافیا، محکوم به زندگی باشم، ترجیحم اینه که بمیرم. به آسمون نگاه کرد و گفت: ـ هیچ‌کسم ندارم که نگرانم بشه! حداقل درد درونیم آروم میشه! به سرعت بهش نزدیک شدن و تا این حالت منو دید، دستاشو آورد جلو و گفت: ـ جلو نیا! اما پاچه شلوارش رفت زیر پاهاش و داشت از پشت سر میفتاد که به موقع رسیدم و محکم تو آغوش کشیدمش، مثل یه پرنده زخمی تو آغوشم می‌لرزید و گریه می‌کرد، همش تقصیر من بود! نباید این‌جوری واقعیت و توی صورتش می‌کوبیدم! دیگه با دیدن این حالتش بغض مجالم نداد.
×
×
  • اضافه کردن...