رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #هشتاد و سومین متن نیمه‌شب تلخه ولی بهتره بدونید، هیچ چیزی مثل "دوست داشته نشدن" عزت نفس یک فرد رو نمیترکونه! و بالعکس هیچ چیزی مثل "دوست داشته شدن" هم عزت نفس یک شخص رو بالا نمیاره. 1:01 یکم اسفند
  2. #هشتاد و دومین متن نیمه‌شب چرا اینجوریه واقعا؟؟ صبح خوابم میاد ظهر خوابم میاد بعداز ظهر خوابم میاد غروب خوابم میاد ولی شب که باید بخوابم خوابم نمیاد=)) 15:15 سی‌ام بهمن
  3. پارت پنجاه و پنجم اشکم ریخت و با دلی پر از درد از خوشحالی‌هایی که مدت زمانش خیلی کم بود، گفتم: ـ من عشقم متعلق به طالب! بدون اون نمی‌تونم زندگی کنم، حتی اگه به قیمت زندگیم تموم بشه بازم از دوست داشتنش دست نمی‌کشم. عذرا خانوم خیلی عادی برگشت گفت: ـ همه‌چی تموم شدست زهره! بهتره آماده باشی. با حرص گفتم: ـ تو این داستان و انداختی تو دامن من مگه نه؟! بهم چشم‌غره‌ایی داد و گفت: ـ زهره مگه خودت نمیدونی که قادر رفیق صمیمیه غلامه؟! یکم مکث کرد و میوه‌ها رو توی سینی چید و گفت: ـ نمی‌خوام بهت دروغ بگم ولی وقتی بهم گفت منم استقبال کردم، هم مرد خوبیه و هم دستش به دهنش می‌رسه! چیزی نگفتم ولی می‌خواستم این موضوع رو سریعاً به طالب بگم اما عذرا خانوم نباید می‌فهمید! بنابراین اولش آماده شدن که با یکسری از همسایه‌ها و عذرا خانوم بریم بازار؛ تو بازار هیچ نظری بابت چیزی ندادم و تمام لباسا و بقچه‌ها رو خانوم جان برام انتخاب کرده بود. من تو کل مسیر تمام فکر و ذکرم پیش طالب بود که چطور بهش این موضوع رو بگم و ازش بخوام که منو از این مخمصه نجات بده؟! موقع برگشت از بازار تو میدون اصلی، غلام و دو سه نفر از دوستاش هم بهمون اضافه شدن و داشتیم برمی‌گشتیم که یهو طالب و دیدم که سراسیمه خودشو به ما رسونده.
  4. #هشتاد و یکمین متن نیمه‌شب یکماه که دلنوشته رو شروع کردم و می‌خوام که با من بیشتر آشنا بشین: من برای باقی مونده‌ی غذام ظرف بیرون‌بر میگیرم! من اگه بچه تو خیابون ببینم، غش میکنم براش.. هنوزم واسه خریدن چیزایی که دلم میخواد، پولامو جمع می‌کنم. نمی‌تونم رُک باشم چون برام مهمه که از دستم ناراحت نشی! اکسپلورم پر از انیمه و روتین مراقبت از پوسته! کلی کتاب و رمان نخونده دارم و با فیلم و کتاب خوب پاهام از رو زمین جدا میشه... اگه عاشق بشم، نمیتونم جلوی ذوقمو بگیرم با اینکه می‌دونم شاید طرف پررو بشه... کلی اختلاف سلیقه با مامانم دارم اما جون میدم براش... به خاطرات مسخره بلند بلند میخندم... بعضی اوقات لجبازم اما دلم نمیاد دل بشکنم! اگه گوشی دم دستم باشه، زود جواب پیامتو میدم. آدم آن‌تایمیم... میتونم ساعت‌ها راجب موضوعات بیخود باهات حرف بزنم... موقع برگشتن از سفر و خداحافظی دلم میگیره... بیشتر وقتا امیدوارم و بعضی اوقات انرژیم ته می‌کشه... من یه آدمه معمولیم، همون که ادا نداره... همون که میتونی پیشش خود واقعیت باشی. 12:12 سی‌ام بهمن
  5. #هشتادمین متن نیمه‌شب من واقعا تموم کننده‌ی خیلی خوبیم... مخصوصا وقتی پای خط قرمزهام و آدمای مهم زندگیم وسط باشه... صبر می‌کنم اما وقتش که برسه؛ خیلی راحت نقطه می‌ذارم و داستانو تموم می‌کنم. حتی اگه قبلش هزار صفحه حرف و خاطره توش نوشته شده باشه! 11:11 سی‌ام بهمن
  6. پارت پنجاه و چهارم همه چیز آروم پیش می‌رفت اما مشخص بود که این آرامش قبل از طوفانه! بخاطر حرف منو محمد که پخش شده بود، زیاد جلوی خانواده ظاهر نمی‌شدم و بیشتر وقتم رو تو اتاقم می‌گذروندم...بعد مدتها بالاخره تونستم بافت طالب و آماده کنم و امروز رفتم پیشش تا بهش بدم. خیلی خوشش اومد و همون لبخندش برام کافی بود برای اینکه خستگی از تنم بیرون بره! حتی ازم خواهش کرد که یه کلاه هم براش ببافم و این موضوع باعث ذوق و خرسندیه من شده بود. با خیالی خوش برگشتم خونه که دیدم چندتا زن غریبه از خونمون خارج شدن!! اونا رو تابحال ندیده بودم اما بوی خوشی هم به مشامم نمی‌رسید. با عجله رفتم بالا و رو به عذرا خانوم که مشغول شستن سیب و خیار تو حوض خونه بود گفتم: ـ اینا کی بودن؟! بدون اینکه بهم نگاه کنه، خیلی عادی گفت: ـ قوم و خویش‌های قادر بودن! اومده بودن برای خواستگاریت. بزرگترا باهم صحبت کردن و به توافق رسیدند. امروز بعد از بازار باید ببریمت خونشون! انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. آرزو داشتم که غلام بهم بد و بیراه می‌گفت یا پدرم کتکم میزد اما اینکار و باهام نمی‌کردن. پس دلیل اینهمه آرامششون تو این مدت این بود! عذرا خانوم بهم نگاهی کرد و گفت: ـ پس چرا وایستادی بر و بر منو نگاه می‌کنی؟! برو آماده شو که باید هر چی زودتر برسیم به بازار. با بغض نگاش کردم و گفتم: ـ میفهمی چی داری میگی؟! من فقط طالب و دوست دارم. بجز اون نمی‌تونم مال کس دیگه‌ایی باشم، چرا نمی‌فهمین؟! عذرا بهم نگاه کرد و گفت: ـ بنظرم تو باید بفهمی که ته اون کوچه بن‌بسته! از آملی‌ها به تو خیری نمی‌رسه دختر! برو خداتو شکر کن بعد اون همه حرفی که پشتت زده شده، برادرت خونت و نریخت و قادر با اون همه ملل و منالش راضی شد که بیاد خواستگاریت..
  7. #هفتاد و نهمین متن نیمه‌شب اینکه میگین طرف آدم خوبی بود. چرا این بالا سرش اومد؟! در واقع دارین قانون کارما رو نقض می‌کنین. مطمئن باشین همون آدم خوب از نظر شما، یجایی قبلا تو زندگیش زیرخاکی رفته و اینم نتیجه کاراشه... یادتون نره که حال خوب و بد ما در آینده؛ نتیجه‌ی کاریه که ما الان داریم انجام میدیم... 21:21 بیست و نهم بهمن
  8. پارت پنجاه و سوم با گریه گفتم: ـ خب دعوای بین دو طایفه به من چه؟! به محمد چه ربطی داره؟ اگه فقط بشناسینش و ببینین چقدر قلب... عذرا خانوم دیگه نذاشت حرفم و ادامه بدم و با تحکمی که توی صداش موج میزد گفت: ـ از خیابان واهی بیا بیرون زهره! از فردای اون روز، از دست محمد مدام قرار می‌کردم. دلم نمی‌خواست صورت و چهرم و تو این وضعیت ناجور ببینه اما اونم ولکن ماجرا نبود! براش سوال شده بود منی که مدام می‌رفتم پیشش و همدیگه رو می‌دیدیم چرا دیروز نرفتم؟! تا اینکه جلوی در مکتب خونه، جلوی راهم و گرفت و مجبور شدم روبندم و بدم کنار تا صورتم و ببینه! از چشماش می‌تونستم بفهمم که چقدر ناراحت شده و بخاطر اینکه بیشتر از این خجالت نکش تو صورتم نگاه نمی‌کنه! خودشو مقصر میدید و اینو من از حرفاش می‌فهمیدم. اما بهش گفتم که منم بنا به سوگندی که با هم بستیم به هیچ عنوان ازش دست نمی‌کشم و به پای عشقمون می‌مونم. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه و محمد هم که دید عشقمون ورد زبون همه مردم شده و برادرم همچین بلایی سرم آورده، گفت که حتما با پدرش صحبت می‌کنه تا برای خواستگاری اقدام کنند. از اینکه اینقدر پیگیر بود و از چیزایی که قرار بود جلوی را همون سنگ بندازنن، نمی‌ترسیدم دلمو قرص می‌کرد. بعد از اون روز خیلی کمتر همو می‌دیدیم چون محمد بهم نامه داده بود که پدرش به انتخابش احترام گذاشته و باید برای اینکه پیش خانواده من سربلند باشه، بره و کار کنه تا جلوی اونا دست خالی نباشه! دست خطش و بوسیدم و نماز شکر خوندم از اینکه حداقل خانواده اون موافق ازدواج ما هستن یا حتی اگه هم موافق نیستن، سنگی جلوی پای محمد ننداختن. اما خانواده من خصوصا برادرم غلام بعید بود که به راحتی نرم بشه اما من بازم امیدم به خدام بود و باور داشتم که عشق بی‌ریای ما رو بی‌جواب نمی‌ذاره.
  9. #هفتاد و هشتمین متن نیمه‌شب امروز وقتی دفتر آرزوهامو باز کردم؛ دیدم دارم نصف آرزوهای سه سال پیشم و با همون جزییات که نوشتم زندگی می‌کنم! حتی اون آرزوهایی که الان دلم نمیخوادشون ولی اون زمان پافشاری می‌کردم تا برآورده بشن! 18:18 بیست و نهم بهمن
  10. پارت پنجاه و دوم اصلا نمی‌فهمیدم که چرا داره اینجور کتکم میزنه و پدرم هیچ دخالتی نمیکنه تا اینکه گردنبندی که محمد بهم داده بود و تو دستاش دیدم!! با خشم گفت: ـ پس میری با طالب آملی یواشکی دیدار میکنی؟؟ میخوای ما رو بی‌آبرو کنی هان؟؟! میخوای کاری کنی که تمام محل پشت سرمون حرف بزنن؟؟ حتی نذاشت از خودم دفاع کنم و دوباره شروع کرد به کتک زدنم و گریه کردن هیچ فایده‌ایی نداشت. به پاش افتادم تا ولم کنه اما هیچی به هیچی! هزاران بار اسم پدر و صدا زدم ولی فقط به این صحنه نگاه می‌کرد و اونم باور کرده بود که می‌خوام آبروشونو ببرم اما من فقط عاشق شده بودم همین! اینقدر کتکم زد تا اینکه خودش خسته شد و من با تنی پر از درد خودمو به سمت اتاقم کشوندم تا جون داشتم به حال خودم گریه کردم. تو آینه اتاق به خودم نگاه کردم. اصلا خودمو نمی‌شناختم...نصف صورتم کبود شده بود و بینیم زخم شده بود. قرار بود محمد و ببینم اما با این وضع صورتم حتی از اونم خجالت می‌کشیدم. وقتی که زهرا اومده بود تا بافتنی رو با هم کامل کنیم به عذرا خانوم گفتم تا بهش بگه بیمارم و فعلا نمیتونم از اتاقم بیرون بیام! اون روز بعدازظهر که داشتم استراحت می‌کردم عذرا خانوم اومد داخل اتاقم و با عصبانیت گفت: ـ بجای اینقدر ناز کردن پاشو و یکم بهم کمک کن! رو سرم پتو کشیدم و به حرفش بی‌توجهی کردم. خودش زیرلب یه چیزایی گفت و شروع کرد به مرتب کردن اتاقم و وقتی دید پتو رو از روی سرم کنار نمی‌دم گفت: ـ برادرت حق داره زهره! آخه ملاقات کردند با یه آملی چه معنی داره؟! اینو که شنیدم طاقت نیوردم و نشستم و گفتم: ـ مگه آملی ها آدم نیستن؟! چه هیزم تری به ما فروختن؟! عذرا خانوم بهم نگاه کرد و گفت: ـ تو مگه نمیدونی سالیان ساله که دو طایفه با هم جنگ دارن؟!
  11. پارت پنجاه و یکم ( زهره ) از وقتی که محمد و اولین بار تو مکتب خونه دیدم یک دل نه صد دل عاشق شدم! هر روز و شب سر نماز دعا می‌کردم که اونم همین حس و نسبت بهم داشته باشه و بتونیم برای هم باشیم اما این وسط یه اشکال خیلی بزرگ وجود داشت! اونم اینکه اون از طایفه آملی و من از طایفه چلاوی ها بودم و بخاطر خصومت و جنگی که بین این دو طایفه بود، بهم رسیدنمون مشکل بود! جنگ و کینه بین دو طایفه اینقدر زیاد بود که برادر و از برادر جدا کرده بود اما من ناامید نبودم و عشق به طالب نور امید و تو من روشن کرده بود...تو یکی از این روزها سر کلاس متوجه نگاهای زیرزیرکی محمد به خودم شدم و از اون روز فهمیدم عشقی که بهش دارم، یک عشق دو طرفست و نامه نگاری هامون شروع شد...برای من شعرهای قشنگ می‌نوشت و از طریق زهرا خواهر سبزعلی به دستم می‌رسوند! منم به عشقش رو تراس مینشستم و براش بافتنی می‌بافتم. هر روز منتظر رسیدن نامه‌هاش بودم و با خوندشنشون، قلبم از جاش کنده می‌شد! همدیگه رو بیشتر اوقات پیش درخت بلوط رود هراز می‌دیدیم و اولین بار اونجا باهم عهد بستیم که تحت هیچ شرایطی از همدیگه دست نکشیم و به هر قیمتی شده، پای عشقمون وایستیم! مسئله جایی جدی شد که محمد گردنبندی که از مادرش مونده بود و به من داد و رسماً بهم گفت که من عروس آینده خانوادشونم! خیلی خوشحال بودم و انگار پاهام از روی زمین جدا شده بود. وقتی برگشتم خونه از شادی لباسم و روی جا لباسی آویزون کردم و رفتم خونه زهرا تا بهش بگم که محمد گردنبند مادرش و که خیلی هم براش با ارزش بود، به من داده...اما این خوشحالی دوام زیادی نیورد و وقتی برگشتم خونه دیدم که عذرا خانوم( مادرخوندم) روی تراس وایستاده و با حالت اینکه الان پوست سرم کندست، داره نگام می‌کنه! با ترس و لرز رفتم بالا و دیدم که بردارم غلام وقتی درو باز کردم، مهلت نداد و یجوری خوابوند تو گوشم پخش زمین شدم! پدر هم پیش پشتی نشسته بود و این صحنه ها رو فقط نگاه می‌کرد و حرفی نمی‌زد!
  12. #هفتادوهفتمین متن نیمه‌شب چرا تعجب میکنید از رفتارشان؟؟ حقیرند! از درون می‌سوزند و تسکین خودشان را در تحقیر و تمسخر دیگران می‌بینند! 12:12 بیست و نهم بهمن
  13. #هقتاد و ششمین متن نیمه‌شب آسیب زدن به دختری که از پدر محبت ندیده فقط یک رفتار اشتباه نیست؛ باز کردن زخمهایی هست که هنوز فرصت ترمیم پیدا نکردن. 11:11 بیست و نهم بهمن
  14. #هفتاد و پنجمین متن نیمه شب هر کی بهتون گفت تو ازدواج خانواده طرف مقابل مهم نیست؛ دوتا از طرف من بزنید تو دهنش... یکی هم از طرف خودتون! 22:22 بیست و هشتم بهمن
  15. پارت پنجاهم حکیم باشی که کلا آدمی بود پاشو تو یه کفش کنه و حرف خودشو بزنه گفت: ـ بهرحال من حرفم و زدم! پدر که تا اون زمان ساکت بود و حرفی از دهنش بیرون نمیومد و خیلیم عصبانی بود، نزدیکم شد و گفت: ـ طالب بگو کی باهات اینکارو کرده؟؟! تقاصشو پس میده...بگو ببینم چلاوی ها باهات اینکارو کردن؟؟ امروز وقتی داشتم میومدم خونه یسری پچ پچ ها می‌شنیدم! بدون اینکه خودمو ببازم، سریع گفتم: ـ نه پدر! گفتم که...رفته بودم برای شکار که گراز بهم حمله کرد. پدر تحت هیچ شرایطی نباید میفهمید وگرنه مطمئنا کار از این که بود خرابتر می‌شد و ازشون بیشتر از این کینه به دل می‌گرفت! پدر دوباره سرشو بهم نزدیک کرد و گفت: ـ می‌خوای باور کنم تو با این قد و هیبت، گراز زخمیت کرده؟! هیچوقت نمی‌تونستم به بابا دروغ بگم!! اما اون روز مجبور بودم! بخاطر زهره...بخاطر عشقمون...تو چشماش برای یه لحظه نگاه کردم و بعدش سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ منم آدمم دیگه بابا؛ از دستم در رفت و بهم حمله کرد! از قیافه بابا مشخص بود که باور نکرده اما دیگه چیزی هم نگفت. از چشماش خشم می‌بارید... بعد رفتن حکیم باشی، سعدالله و یدالله هم برام آرزوی سلامتی کردن و رفتن...حکیم باشی یه چندتا داروی گیاهی نوشت که خانوم جان داوطلبانه گفت که برام مهیا می‌کنه! خداروشکر از روزی که تهدیدش کرده بودم، کمتر به پر و پام می‌پیچید!
  16. #هفتاد و چهارمین متن نیمه‌شب رک و راست بهتون بگم... چیزی که برای تو نیست؛ هزار بار ناامیدت می‌کنه... تا بالاخره بفهمی و خودت با اختیار خودت رهاش کنی. 14:14 بیست و هشتم بهمن
  17. پارت چهل و نهم بعد چند دقیقه زنگ خونمون زده شد و خانوم جان با چادر روی سرش رفت و در و باز کرد. یدالله و حکیم باشی باهم اومدن داخل. حکیم باشی مرد خیلی پیری بود اما تشخیصاش همیشه درست و بجا بود! اومد کنارم نشست و بهم گفت: ـ طالب از تو بعیده که اینجوری زخمی بشی! لبخند غمگینی از روی درد زدم که پدر گفت: ـ زخم چیه حکیم؟! حکیم باشی همون طور که با دستش زخمم و لمس می‌کرد با ذره بین هم به زخمم خیره شده بود و قبل از اینکه چیزی بگه سعدالله گفت: ـ گفتم که عمو جان ، تو دشت کرسنگ بوده و مطمئنا دنبال شکار می‌گشته و احتمالا اونجا گراز بهش حمله کرده! حکیم بعد مدت طولانی نگاه کردن به زخمم گفت: ـ این جای شاخ گراز نیست! شاخ گراز گرده و توی بدن فرو می‌ره! این مثل جای تبر یا خنجره! وای نه!! داشتن می‌فهمیدن...نباید میذاشتم کسی بویی ببره که برادر زهره این بلا رو سرم آورده! پدر با شنیدن این حرف گُر گرفت... سعدالله دوباره با مقاومت گفت: ـ چه خنجری! این شاخ یه حیوون وحشیه! پارسال هم پای یدالله همین مدلی زخمی شد! حکیم باشی که داشت زخمم و ضدعفونی می‌کرد گفت: ـ تشخیص من اینه! شما میتونید از یه آدم دیگه هم بپرسین اگه به حرفای من شک دارین! با قیافه‌ایی مملو از درد گفتم: ـ نه حکیم باشی! سعدالله راست میگه...گراز بهم حمله کرده...
  18. پارت چهل و هشتم یدالله گفت: ـ ما دنبال یه شوکا( در مازندران به آهوی کوچک شوکا میگن) بودیم تا شمارش کنیم اما از دستمون فرار کرد و این سمت اومد...ما هم دنبالش راه افتادیم تا اینکه سعدالله متوجه تو شد! در اصل خودت اینجا چیکار می‌کنی طالب؟ جوابی نداشتم که بدم و ذهنم دوباره در کشید پیش زهره و چشمان غمگینش!! سعدالله قبل از اینکه چیزی بگم، رو به برادرش گفت: ـ مگه نمی‌بینی زخمیه؟! کمکش کنم تا ببرمیش خونه عمو! یدالله موافقت کرد و یکیشون زیر بازوی سمت چپم و دیگری بازوی سمت راستم و گرفت و با سختی زیاد از روی زمین بلندم کردن! بارون شدتش کمتر شده بود اما زمین هنوز لیز بود! حالم اصلا خوب نبود و از یه طرف سوزش زخم و از طرف دیگه ضعفم به شدت رو جسمم تأثیر گذاشته بود و نمی‌تونستم به خودم مسلط بشم! به هر صورت سعدالله و یدالله به سختی منو سوار اسب کردن و منو بردن سمت خونمون! از جیغ و ناراحتی خانوم جان وقتی منو دید، نمی‌گم...وقتی بابا اومد خونه، با ترس از سعدالله پرسید: ـ چه اتفاقی براش افتاده؟! سعدالله گفت: ـ فکر می‌کنم طالب دنبال شکار بود که گرازی چیزی بهش حمله کرده! پدر یه نگاهی به صورت عرق کرده‌ام انداخت و گفت: ـ یدالله سریع حکیم و خبر کن!
  19. #هفتاد و سومین متن نیمه‌شب دیروز که کافه بودیم؛ قهوه‌ام را تموم کردم و بعدش رفیقم از من پرسید: چجوری اینقدر خوب بقیه رو دلداری میدی؟! خندیدم و گفتم: حرفایی رو میزنم که دوست داشتم دیگران بهم بگن! 9:09 بیست و هشتم بهمن
  20. #هفتاد و دومین متن نیمه‌شب بنظرم همه‌ی ما... تاوان‌ها دادیم که بفهمیم : هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست! 8:08 بیست و هشتم بهمن
  21. البته این عکس و جای دیگه پیدا کردم که روش نوشته نداره. اگه این اوکیه لطفا اینو درست کنین🙏
×
×
  • اضافه کردن...