-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
# چهارمین متن نیمه شب گاهی دلیل اینکه نمیتونیم یه نفر رو ببخشیم اینه که نمیتونیم خودمون رو ببخشیم! چون یه روزی .. یه ساعتی،. حتی بیشتر از خودمون به اون آدم اعتماد کردیم و ازش انتظار داشتیم! در واقع ما حماقت خودمون رو نمیتونیم ببخشیم و فراموش کنیم. اصل ماجرا اینجاس. و همیشه حسرت اون وقت از دست رفته گوشه دلمون میمونه... 23:23 چهارم بهمن
-
این جوونم، چ قشنگگگ😭🫂🥹🥹♥️
- 28 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و هفتم منم به خاطر اینکه سریع از سرم رفعش کنم با سر حرفم و تایید کردم. بعد اینکه مطمئن شدم که رفتن، منم رفتم تو اتاقی که باوان بود و تمام اتاق و مرتب کردم. بعدش رفتم و نامه رو گذاشتم رو میزش و پشت پاکت نوشتم: برای پوریا! حالا که همهچیز تمام شده بود، نوبت به عفت رسیده بود. اجازه نمیدم که این آدم بیاد و همهچیزو به پوریا گزارش بده و تمام نقشههامو خراب کنه. رفتم تو اتاقش... میدونستم با چیزایی که شنیده، هنوز نخوابیده...بدون در زدن وارد اتاقش شدم که دیدم خیلی سراسیمه کنار پنجره وایستاده. با دیدن من کمی ترسید اما سعی کرد خیلی به روی خودش نیاره و اومد نزدیکم و بازم با استرس پرسید: ـ چی شده دخترم؟ اتفاق بدی که نیفتاده؟! با خیال راحت رفتم و روی صندلی نشستم و به تختش اشاره کردم و گفتم: ـ برو اونجا بشین! دستم و گذاشتم زیر چونه ام و ازش پرسیدم: ـ عفت خانوم تابهحال تو خونهی ما کسی اذیتت کرده یا چمیدونم تابحال کسی اینجا بهت بیاحترامی کرده؟! یکم مکث کرد و روسریشو درست کرد و گفت: ـ استغفرالله دخترم! این چه حرفیه؟! -
@هانیه پروین هانیه هم بهم یکم وایب آنه و مقدار زیادی وایب سوبورجو یازگی جوشکن ( بازیگر ترکی ) رو میده! همون قدر ظریف با موهای فرفری🥹
- 28 پاسخ
-
- 3
-
-
-
و البته آدمی که کلی داستان با توصیف های عالی داره که میتونه برای بقیه تعریف کنه🥹
- 28 پاسخ
-
- 2
-
-
آخهههه😂♥️♥️🫂منم تو رو یه مامان خیلی مهربون و یه دختر با دقت و اهل هنر میبینم🥹🙌
- 28 پاسخ
-
- 2
-
-
@shirin_s مثلا من تو رو با عکس پروفایلت شبیه سفید برفی میبینم😍🥹
- 28 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و ششم آرون که هنوزم داخل اتاق بود، متوجه صدای در شد و درو باز کرد، وقتی رفتم تو اتاقش دیدم که پتو رو تختش افتاده پایین و اتاق کاملا بهم ریختست! خوده باوان هم با چشمای بسته روی زمین افتاده و آرون هم با چهره ناراحت بالای سرش نشسته! از کنار باوان رد شدم و کلید انبارمون و دادم دستش و گفتم: ـ سریعتر پاشو برو سمت همون آدرسی که برات فرستادم! بعد اینکه رسیدی هم اون خط و از بین ببر! همونجوری که دستش جلوی صورتش بود گفت: ـ من... من... من چیکار کردم؟! نمیخواستم اینکارو کنم، مجبورم کرد. با کلافگی بازوشو گرفتم و گفتم: ـ آرون الان وقت این حرفا نیست، بجنب. دیدم بهم نگاه کرد و گفت: ـ اون واقعا دختر خیلی خوبیه و من اصلا دلم نمیخواست بهجز من کس دیگهایی رو دوست داشته باشه! کنارش نشستم و گفتم: ـ آرون الان وقت عذاب وجدان گرفتم نیست! تا بیدار نشده، پاشو برو! ببین اگه تو اینکارو نمیکردی باهات نمیومد! مگه اعتراف عشقشو به پوریا رو از زبون خودش نشنیدی؟! دماغشو کشید بالا و گفت: ـ چرا شنیدم! بعدش بدون معطلی بلند شد و باوان و گذاشت رو دوشش و آروم از پلهها رفت پایین، همونجوری که داشت میرفت رو بهم گفت: ـ بالاخره عشقش و به من که فراموش کرده رو یادش میاد! من مطمئنم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و پنجم آرون تا یجایی آروم بود اما اونجایی عصبانی شد که باوان عشقش و پوریا پیشش اعتراف کرد...باوان دویید سمت در اتاقش و با صدای بلند اسم پوریا رو صدا میزد و کمک میخواست، دم در وایستاده بودم اما کاری نمیکردم چون این دختر باید از اینجا میرفت. تو همین حین دیدم که صدای پای یه نفر از پلهها میاد و سریع برگشتم سمتش و دیدم که عفته و با دلهره پرسید: ـ خانوم چه خبر شده؟ صدای باوانه؟ اجازه بدین برم ببینم چه خبر شده! این زن زیاد از حد با باوان صمیمی شده بود و دور و برش میپلکید! با همه نگهبانا حرف زده بودم اما اینو یادم رفت، از اینکه لحظهی آخری بخواد همه چیزو خراب کنه واقعا اعصابم خورد شد و با لحن تند ولی صدایی که شنیده نشه رفتم سمتش و گفتم: ـ تو هیچکاری نمیکنی! حالا هم برو تو اتاقت! با ترس به در اتاق اشاره کرد و گفت: ـ اما خانوم... با عصبانیت حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ همین حالا برو تو اتاقت! دیگه چیزی نپرسید اما از چشماش که موقع رفتن هم به در نگاه میکرد مشخص بود که هنوزم نگرانه! میدونم چجوری دهنشو ببندم تا حرفی به پوریا نزنه! فقط باید بعد رفتن باوان از اینجا باهاش حرف میزدم، تو همین فکرا بودم که صدا داخل اتاق قطع شد، آروم دستم و بردم سمت دستگیره در که بازش کنم اما دیدم که قفله! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و چهارم بنابراین رفتم تو اتاقم و ورقهایی درآوردم و از جانب باوان شروع کردم به نامه نوشتن: سلام پوریا، میدونم خیلی جاها بهم کمک کردی و کنارم بودی و نذاشتی از جانب عموت بهم آسیبی برسه. حرفام و باور کردی و پشتم وایستادی اما حقیقت ماجرا اینه که من نتونستم آرون و فراموش کنم. میدونم خیلی احمقانست که این آدم و بعد اون همه کاری که کرد دوست داشته باشم اما متأسفانه اختیار قلب آدما دست خودشون نیست و نتونستم اونو از ذهن و قلبم بیرون کنم. با وجود اون همه بدی واقعا دوسش داشتم، امشبم که بعد این همه وقت اومد دنبالم، یجورایی کاراش و از ذهنم پاک کردم، بهم گفت که پشیمون شده و من براش خیلی مهم بودم و تمام سکهها و شمشهایی که گرفته بود و پس داد. امیدوارم درکم کنی و یه روزی منو ببخشی پوریا، من با آرون برمیگردم چون اصلا اینجا احساس امنیت نمیکنم. مرسی که کنارم بودی ( باوان ) همین لحظه صداهایی از سمت در اتاق باوان شنیدم و حدس زدم که آرون اومده باشه، به گوشیم نگاه کردم و دیدم پیام داده که: من رسیدم! سریع دوییدم سمت در اتاقش و گوشم و چسبوندم به در آرون داشت متقاعدش میکرد که باهاش برگرده اما باوان واقعا از دستش عصبانی بود و با صدای بلند بهش میگفت که بره همون جایی که بود. -
#سومین متن نیمه شب امروز داشتم به این فکر میکردم که فقط هم اینجوری نیست که ما از دست داده باشیم! دلم سوخت برای اونایی که ما رو از دست دادن نه که ما خیلی خفن بوده باشیما! نه ، فقط انگار ما کسایی رو از دست دادیم که مطمئن نبودیم دوستمون دارند.. و اونا کسایی رو که مطمئن بودند دوستشون دارن و بنظر میرسه که اونا بازنده های بزرگتریاند... و اینو بدونین که جای خالیه ما توی دلشون با هیچ چیزی پُر نمیشه! چون حسرت دوست داشتن واقعی همیشه توی دل آدما میمونه. 21:21 سوم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سوم بعدش قطع کردم، پدر قضیه گوشیه پوریا رو حل کرده بود و الان نوبت نگهبانا بود. باید بهشون میگفتم که حواسشون به پوریا باشه و پیشش به هیچ عنوان سوتی ندن! پایین نگهبانا رو جمع کردم و رو بهشون گفتم: ـ امشب آرون میاد اینجا! به هیچ عنوان، هیچ کدومتون کاری انجام نمیده! چشم و گوشتونو میبندین. همشون یک صدا گفتن: ـ چشم خانوم! ادامه دادم: ـ اگر هم پوریا یا شاهین بابت این موضوع ازتون پرسیدن، به روی خودتون نمیارین! متوجه شدین؟! دوباره همشون به نشونه تایید سرشون و تکون دادن. با حالت تهدید به همشون نگاه کردم و گفتم: ـ اگه بشنوم یا ببینم کسی حرفی بابت این موضوع بهشون گفته، بدون کوچیکترین مکثی میکشمتون، فهمیدین؟! همشون با ترس بهم نگاه کردن و گفتن: ـ بله خانوم! ـ خوبه! حالا برید سر کارتون. همشون پراکنده شدن و رفتن سرجای خودشون مستقر شدن. باید این قضیه رو جوری نشون میدادم که انگار باوان با خواسته خودش همراه آرون رفته تا پوریا کامل ازش ناامید بشه و اصلا به فکر این نیفته که دنبالش بگرده. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و دوم از قیافش مشخص بود که از رفتارم تعجب کرده و خیلیم ترسیده...زبونش بند اومده بود. دلم خنک شد، تمام اداها و اطوارش بخاطر دلگرمیش به پوریا بود و حالا که پوریا نبود و داشت گورشو از خونمون گم میکرد، باید حذف دلمو بهش میزدم، انگشت تهدید رو گرفتم سمتش و گفتم: ـ دیگه هم دور و بر پوریا نمیپلکی! که البته بعید میدونم بتونی پیشش باشی. و بعدش با عصبانیت در و روش بستم، اصلا برام مهم نبود که راجبم چه فکری میکنه، فقط منتظر بودم که گورشو گم کنه! ورقهی مچاله شدهایی که ازش گرفته بودم و باز کردم، توش نوشته بود: احتیاج دارم که دختر کوچولوی سالیوان بغلم کنه و بگه که منم دوستت دارم. این دیگه چیه؟! دختر کوچولوی سالیوان دیگه کی بود؟ نکنه منظورش همین دختره بوده باشه! خوب شد قبل اینکه این دختره کامل ورقه رو باز کنه، از دستش گرفتم. اوضاع واقعا وخیم تر از اون چیزی بود که فکرشو میکردم. ورقه مچاله شده رو گذاشتم روی میز و سریعا به اون شمارهایی که به آرون داده بودم، تماس گرفتم، آرون برداشت و گفتم: ـ آرون، بیا سمت ویلا، پوریا رفته! آرون: ـ دارم میام. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و یکم کلید برق و خاموش کردم و همونطور که میرفتم سمت در گفتم: ـ برمیگردیم پدر، پوریا تهش میفهمه که باید کنار ما وایسته! بعدش از اتاق رفتم بیرون و آروم از پله ها رفتم بالا تا یه سر و گوشی آب بدم و ببینم که این دختره داره چیکار میکنه! در کمال تعجب دیدم که در اتاق پوریا بازه و برق روشنه، متوجه شدم که باوان تو اتاقشه! با توپ پُر رفتم سمت اتاق و دیدم که روبه روی میز کارش وایستاده و یه ورقه تو دستشه، سریع از پشت سرش، ورقه رو از دستش برداشتم و با عصبانیت که توی صدام موج میزد گفتم: ـ تو، توی این اتاق چیکار داری؟ خیلی عادی گفت: ـ اومدم ببینم پوریا... تا اسم پوریا رو شنیدم گُر گرفتم و گفتم: ـ حالا که دیدی پوریا اینجا نیست، چرا داری وسایلش و میگردی؟ دنبال چی هستی تو؟ از این حرفم جا خورد، فکر میکرد نمیدونم که داره از هر فرصتی استفاده میکنه تا پوریا رو بکشه سمت خودش، با تته پته گفت: ـ من... من.. فقط نذاشتم جملش رو تموم کنه؛ حالا که پوریا نبود، جرعت گرفته بودم و با حرص رفتم سمتش و بازوشو محکم گرفتم توی دستام و با قدرت از اتاق پرتش کردم بیرون و گفتم: ـ گمشو! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست پدر با کلافگی پرسید؛ ـ باز چیشده؟! گفتم: ـ چرا خواستین که گوشی پوریا رو از دسترس خارج کنه؟! پدر یه نگاهی بهم کرد و گفت: ـ بعضاً یه سوالاتی میپرسی که واقعا به هوشت شک میکنم ملیکا! چیزی نگفتم که خودش ادامه داد و گفت: ـ بهخاطر اینکه اون دختر وقتی پوریا رو پیش خودش نبینه، بهش زنگ میزنه... برای اینکه بهش دسترسی نداشته باشه... حرف پدر و قطع کردم و با شادی گفتم: ـ آفرین پدر، چطور به ذهن خودم نرسید؟! کار خیلی خوبی کردین. پدر تو تختش جابهجا شد و بهش کمک کردم تا پتو رو بکشه روی تنش و گفتم: ـ خوب بخوابی! پدر گفت: ـ امیدوارم که از فردا به همون روال سابق زندگیمون برگردیم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و نهم قبل اینکه قطع کنه، پدر گفت: ـ محسن، یه کار دیگه هم دارم! کنجکاو بودم که پدر چی میخواست بگه! محسن از پشت خط گفت: ـ سراپا گوشم، بفرمایید. ـ گوشی پوریا رو یجوری گیر بیار و بذارش رو حالت ایرپلین، نمیخوام برای چند ساعت گوشیش در دسترس باشه! تعجب کردم که پدر چرا یه همچین درخواستی کرده، محسنم مشخص بود که تعجب کرده اما چیزی نپرسید و با همون لحن گفت: ـ چشم! پدر گفت: ـ مطمئن باش پاداش اینکارتو میگیری! محسن با ذوق گفت: ـ خیلی ممنونم ازتون! بعدش گوشی و قطع کرد و رو بهم گفت: ـ از اینجا به بعدش با توئه ملیکا! حواست به اون دختر و کارکنا باشه و مطمئن باش که اون بیعرضه کارشو به درستی انجام میده! با خیال راحت گفت: ـ اونو بسپارش به من پدر! فقط یه چیزی... -
# دومین متن نیمه شب اینو از من به یادگار داشته باشین : پیگیر شدن بیجا رو کنار بذارین! باور کنین که اینجوری حس خیلی بهتری بهتون دست میده، اینو بهتون قول میدم... قبلا خیلی دنبال این بودم که چرا طرف اینجوری کرد؟! چرا اینو گفت؟! چرا الکی رفتارشو عوض کرد و هزارتا داستان دیگه... الان به اندازه پی داستانو میگیرم. اگه قابل حل و منطقی بود که تلاش میکنم حل بشه اگه نه که دیگه خودمو درگیر نمیکنم... روحم خیلی وقته کشش این مسائلو ندارع... و حالم خیلی بهتره وقتی خیلی از مسائلو پیگیری نمیکنم. 22:22 دوم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و هشتم ساعت تقریبا یازده شده بود و وقتی که مطمئن شدم پوریا و شاهین به مقصد رسیدن، به آرون زنگ میزدم! این لابهلا به یکسری از پروندههام نگاه کردم و کارای عقب افتادهی شرکت و بررسی کردم، اینقدر غرق در کار شده بودم که یادم رفت ساعت نزدیک به یک و نیمه! سریع رفتم سمت اتاق خواب پدر و چند تقه به در زدم! پدر با صدای تقریبا بلندی گفت: ـ بیا تو! رفتم داخل و دیدم که پدر رو تخت مشغول باز کردن قرصهاشه... گفتم: ـ پدر احتمالا پوریا و شاهین تا الان رسیده باشن، میشه یه زنگ بزنی آمارشونو بگیری! یه قلپ آب خورد و گفت: ـ گوشیمو از روی میز برام بیار! رفتم و گوشیشو دادم دستش... بدون هیچ حرفی چندتا شماره برداشت و گوشی رو گذاشت رو اسپیکر، بعد دو تا بوق یه پسره گوشی رو برداشت و گفت: ـ سلام قربان! شبتون بخیر. پدر بدون سلام ازش پرسید: ـ رسیدن؟ ـ بله قربان، جفتشون اینجان، آقا پوریا هم داره ورقههای مربوطه رو امضا میکنه! ـ خوبه! اگه چیز مشکوکی دیدی بهم خبر بده! ـ حتما قربان! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و هفتم پوریا گفت: ـ دیگه جرعت اینو نداره... پدر اینبار هم با عصبانیتفت: ـ مثل اون باری که اونجوری بهش اعتماد کردی و تمام سکهها و شمشهامو دزدید؟! جرعت اون کار و داشت، جرعت اینکار و نداره؟! پوریا مشخص بود کلافه شده اما از اونجایی که میدونست حق با پدر بود، چیزی نمیتونست بگه، پدر از جاش بلند شد و گفت: ـ این پسر و تو وارد کارای ما کردی پوریا! تا زمانی هم که پیداش نکردی، خودت بالا سر تک تک حمل و نقلا و کارا وایمیستی! همین که گفتم! اینقدر پدر خوب نقش خودشو بازی میکرد که حتی منم باورم شده بود که انگار آرون هنوز پیدا نشده! پدر اون جمله رو گفتم و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب پوریا باشه از اتاق رفت بیرون. منم برای تسلی دادن به پوریا رفتم و کنارش نشستم و با لبخند رو بهش گفتم: ـ نگران نباش! عصبانیتش گذراست. پوریا یه هوفی کرد و از کنارم بلند شد و گفت: ـ چون حق باهاشه و اشتباه خودم بوده، نمیتونم هیچ حرفی بزنم! کاش هیچوقت اون سگ صفت و نمیدیدم! اینو گفت و رفت سمت در، برگشتم و پرسیدم: ـ میخوای الان بری؟! به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ آره، الان اون سمت ترافیکه، بهتره زودتر حرکت کنیم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و ششم پرسید: ـ چرا به من خبر ندادین؟ پدر سریع گفت: ـ مگه قراره بابت کار بهت حساب پس بدیم پوریا؟! پوریا یکم تو جاش جابهجا شد و گفت: ـ نه عمو این چه حرفیه! فقط چون اصولاً اینکارا رو اول از همه به من اطلاع میدادین... پدر حرفش و قطع کرد و گفت: ـ چیز خیلی مهمی نبود و با کمک ملیکا سریع حلش کردیم! بعدشم قبل اینکه پوریا چیزی بگه، یه پوشه از تو کشوش درآورد و گفت: ـ امشب حمل و نقل داریم سمت شرکت بالستیک اصفهان، خودت شخصا میری بالاسر کار، تا مطمئن بشی اتفاق خاصی پیش نمیاد! پوریا با تعجب به پدر نگاه کرد و با تردید گفت: ـ چشم عمو! ولی... ولی اصولا بالا سر این پروژه ها، شاهین و میفرستادی. پدر با تحکمی که داخل صداش موج میزد بهش نگاه کرد و گفت: ـ اینبار تو هم همراش میری! تا زمانی که اون مردک آرون پیدا نشده، باید مراقب تک تک کارایی که انجام میدیم باشیم! اگه یهو اومد و این پروژه و بارمون و خراب کرد چی؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و پنجم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ دست خودم نیست پدر! راستش یکم استرس دارم...از عکسالعملی پوریا میترسم. پدر با راحتی تمام به صندلیش تکیه داد و گفت: ـ هیچی نمیشه، البته اگه تو به این کارای احمقانت ادامه ندی و ضایع رفتار نکنی! به خودت بیا! راست میگفت! پوریا زرنگ تر از این حرفا بود، اگه یه درصد از صورتم میفهمید که دارم دروغ میگم، تمام نقشههام خراب میشد. همین لحظه تقهایی به در مورد! سریع روی مبل نشستم و پدر گفت: ـ بیا تو! پوریا وارد اتاق شد و روبه پدر گفت: ـ عمو با من کاری داشتین؟! پدر به مبل روبه روی من اشاره کرد و گفت: ـ بیا بشین! پوریا کتش و یکم مرتب کرد و اومد روبه روی من نشست. از صورتش مشخص بود که خیلی کنجکاوه تا ببینه قضیه چیه! قبل اینکه پدر حرفی بزنه، به من نگاه کرد و پرسید: ـ بابت جلسهایی که توی شرکت بود، میخواین باهام حرف بزنین؟! من گفتم: ـ نه اون حل شد! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و چهارم ( ملیکا ) رسیدیم سر کوچه و روبه پدر گفتم: ـ پدر تا شب وقت زیادی نمونده! بهنظرت به خانوم ظفری بگم که زنگ بزنه به پوریا؟! پدر همونجوری که خیره به روبه روش بود یه ناچی کرد و گفت: ـ خودم باید بهش بگم! اینجوری متوجه جدیت ماجرا میشه وگرنه امکانش هست که فقط شاهین و بفرسته و خودش نره! حق با پدر بود. دیگه چیزی نگفتم و ماشین و بردم تو حیاط گذاشتم تا نگهبانا جابهجاش کنن. وقتی از ماشین پیاده شدیم، پدر روبه یکی از این نگهبانا گفت: ـ پوریا خونهاست؟ نگهبان: ـ بله قربان! پدر با جدیت گفت: ـ سریعتر بهش بگین بیاد اتاق کارم! نگهبان: ـ چشم! بعدش با همدیگه رفتیم داخل ویلا، عفت بهمون خوشآمد گفت و روبه من گفت: ـ خانوم شام و توی حیاط میل میکنین یا داخل خونه؟! اصلا بهش توجهی نکردم چون تمام فکر و ذکرش پیش پوریا و عکس العملش به این موضوع بود. از کنار عفت، بدون هیچ حرفی رد شدم و همراه پدر رفتم و توی اتاق کارش نشستم و منتظر شدم تا پوریا بیاد، مدام توی اتاق راه میرفتم و از پنجره بیرون و نگاه میکردم تا اینکه پدر از این حرکتم عصبانی شد و با صدای بلند رو بهم گفت: ـ بسته دیگه ملیکا! سرم گیج رفت... یجا بشین! -
نام دلنوشته: نیمهشب نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی # اولین متن نیمه شب(مقدمه) ساعت دوازده شبه و اینو بهتون بگم که مطمئن باشید هیچکس الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش! یکی نااُمیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همهی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته. بخاطر همین یه حصار بزرگ و محکم دور قلبش کشیده و ترجیح داده که ارتباطش و با آدما قطع کنه. 00:00 اول بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و سوم یهو انگار چشماش پر از خشم شد و گفت: ـ تو فقط مال منی باوان! خودم به یادت میارم. منم با عصبانیت گفتم: ـ من پوریا رو دوست دارم، میشنوی؟؟! فقط پوریا رو دوست دارم. بعدش با دستش محکم چونهام و گرفت توی دستاش و گفت: ـ خفه شو! هیچکس حق نداره به کسی که مال منه چشم داشته باشه! فهمیدی؟ بعدش یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ الان از دستم عصبانی هستی من درکت میکنم ولی همهچیزو برات توضیح میدم، تو منو میبخشی! چه خوش خیال بود!! فکر میکرد که من هنوز باوان سادهی گذشتهام اما دیگه چشمام باز شده! هیچ دلیلی نمیتونست کارشو توجیه کنه. بدون هیچ حرفی دوییدم سمت در تا بازش کنم اما مچ پاهام و محکم توی دستاش گرفت که باعث شد زمین بخورم! با صدای بلند فریاد زدم: ـ کمکم کنین!! پوریا... کمک... آرون اینجاست... کلی با دستم به در ضربه زدم اما هیچ صدایی نیومد و هیچکس به کمکم نیومد! برام خیلی عجیب بود... چون صدام بلند بود و قاعدتاً باید صدامو میشنیدن. حتی از نگهبانا هم کسی به کمکم نیومد. آرون که اوضاع رو خیط دید، دستمالی از تو جیب کاپشنش درآورد و گفت: ـ متاسفم ولی منو به این کار مجبور کردی! بعدش خیلی سریع دستمال و گذاشت جلوی بینی و دهنم و هر چی تقلا کردم نتونستم از بین دستاش خارج بشم و کم کم چشمام سیاهی رفت. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و دوم صدای باز شدن در بالکن میومد! اولش فکر کردم بازم دارم خواب میبینم و خیالاتی شدم تا اینکه صدا بیشتر شد، با استرس پتو رو از سر کشیدم کنار و چیزی دیدم که دهنم باز موند! اون... اون آرون بود! درو باز کرد و اومد داخل! اینقدر تو شُوک بودم نتونستم حرکتی کنم... تا اینکه با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ سلام رز سفید من! دیگه حالم از این لفظاش بهم میخورد و حتی دلم نمیخواست که تو این اتاق باشه! ازش میترسیدم... کسی که اون همه کار کرده بود و آدم دو رویی هم بود، واقعا ترسناک بود. تا رفتم جیغ بکشم و پوریا رو صدا بزنم، دستمو خوند و اومد کنارم و تخت و محکم دستشو گذاشت جلوی دهنم و آروم گفت: ـ باوان داری چیکار میکنی؟! میخوای همه بفهمن که من اومدم دنبالت؟! واقعا که چقدر این آدم وقیح بود!! چطور تا الان این روشو ندیده بودم؟! به قول پوریا کور شده بودم و اونم تا میتونست با حرفاش خامم کرده بود. تقلا میکردم که از زیر دستاش بیام بیرون و اون میگفت: ـ باوان چرا ازم میترسی؟؟! منم... آرون... اومدم دنبالت که باهم بریم. بعد که دید اشکم درومده، دلش سوخت و گفت: ـ باشه، دستم برمیدارم اما باید قول بدی که آروم باشی! بهش نگاه کردم و سرمو به حالت تایید تکون دادم...تا دستشو از جلوی دهنم برداشت، طاقت نیاوردم و محکم خوابوندم زیر گوشش...با عصبانیتی که تمام این مدت تو دلم ریشه کرده بود، گفتم: ـ من تو عمرم، آدمی به اندازه تو عوضی و بزدل ندیدم! الان اومدی دنبال من که چی بشه؟؟ فکر کردی مثل اون قدیم احمقم که بازم حرفاتو باور کنم و همرات بیام؟؟! منو تو آرایشگاه ول کردی و قاطی کارای خلاف شدی! تازه نه تنها هیچی هم بهم نگفتی بلکه تمام این چیزایی که بهم گفتی هم دروغ بود! واقعا تو چه آدم شارلاتانی بودی و من نمیدونستم!! دیگه ازت چندشم میشه، گمشو برو همون قبرستونی که بودی.