نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد محمود خان که متوجه اوضاع شد، صداش و آورد پایین روبه من گفت: ـ شک نکرد؟! گفتم: ـ نه فکر نکنم، اینقدر خوشحال شد که به این چیزا اصلا فکر نمیکنه... فقط... محمود خان با ابهت نگاهم کرد و گفت: ـ فقط چی؟! همینجور که نگاهم به گل قالی بود گفتم: ـ خیلی چشماش برق زد و واسه اولین بار بهم گفت منو مثل مادرش میدونه و راستش من یکم... محمود خان که میدونست ادامه جملم چیه، حرفم و قطع کرد و گفت: ـ زن الان وقت احساساتی شدن نیست! ببینم مگه خودت این پیشنهاد و ندادی؟ حالا میخوای بزنی زیرش؟ سریع گفتم: ـ نه اصلا ولی... دوباره حرفم و قطع کرد و گفت: ـ دیگه ولی و اما و اگر نداره، الان که طالب قراره بیاد خواستگاری قبل از اینکه پاش به خونه من برسه باید شرش کنده شه! سریع گفتم: ـ نه اینجوری خیلی تابلوئه!! من یه فکر بهتری دارم.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#نود و هفتمین متن نیمهشب خدایا چقدر خوبه که یه ساعتی از شبانه روز و میخوابیم...میتونیم توی رویاهامون غرق بشیم و چیزایی که امکان اتفاق افتادنش توی زندگی واقعی، سخته رو تجربه کنیم. لذت چشیدن اون رویا و آرزوم و با هیچ چیزه دیگه عوض نمیکنم. 23:23 چهارم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و نهم از زهرا تشکر کردم و برگشتم خونه. یه مقدار لباس و یکسری غذا و مقداری سکه رو تو چندتا نایلون گذاشتم که فردا بعد از تموم شدن مکتب به پنج نفری که نذر کرده بودم، کمک کنم. بهرحال خدا آرزوم و برآورده کرده بود و بعد این همه تلاش طاقت فرسا، خانوادههامون نه اینکه خیلی راضی باشن اما موافقت کردند دو تا آدم از طایفههای مختلفی که جنگ دارند با هم ازدواج کنند. این وسط رفتار کسی که بیش از اندازه متعجبم کرده بود، رفتار عذرا خانوم بود. از وقتی وارد خانواده ما شد، تا به امروز هیچوقت ندیده بودم که ازم حمایت کنه و پشت تصمیم من بایسته و شوهر خودش و یجورایی مقابل خودش قرار بده تا بتونه راضیش کنه، داشتم به این فکر میکردم که چجوری این همه تغییر و تحول ممکنه و امکانش هست بعد از رسیدن من به محمد، چی ازم میخواست؟! چون از اونجایی که خوب می.شناختمش، میدونستم که این خوبی و در راه رضای خدا در حق من انجام نمیده و مسلما از اینکار یه چیزی در میاد که به نفع خودش باشه، اون یکی از کسایی بود بیش از اندازه دلش میخواست بهخاطر ثروت قادر، من زنش بشم. چون خودش هم بهخاطر همین موضوع زن محمود چلاوی شده بود و تا مدتها تو جلسههای قرآنی که شرکت میکرد و بین خانومهای همسایه پزش و میداد و راستش حالا من اینقدر راحت نمیتونستم قبول کنم که به همین راحتی از ازدواج منو قادر صرف نظر کرده و حتی بابا رو راضی کرده تا محمد بیاد خواستگاریم. باید منتظر میموندم تا ببینم چی پیش میاد و رفتار بعدیش چیه! تو همین فکرا بودم که کم کم خوابم برد. ( عذرا ) سینی چایی و بردم پیش محمود خان گذاشتم و زیر سیگاری هم کنار نلبکیش قرار دادم. بعدش پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق زهره و وقتی مطمئن شدم که خوابه، برگشتم پیش محمود خان، محمود خان حسابی از حرکاتش تعجب کرده بود و پرسید: ـ چیکار میکنی زن؟! انگشت اشارمو گذاشتم رو بینیم و آروم گفتم: ـ یواشتر! نمیخوام زهره از خواب بیدار بشه و حرفامون و بشنوه.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
#نود و ششمین متن نیمهشب ولی برای من هیچی لذت بخش تر از این نیست ببینم کسایی که دلمو شکوندن؛ خدا با زندگیشون چیکار کرده! نه اینکه خوشحال بشما ولی دلم بعد اون همه دردی که حقم نبود و تجربه کردم؛ واقعا آروم میشه 18:18 چهارم اسفند
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و هشتم زهرا مشخص بود که هنوزم شک داره اما بازم لبخند زد و گفت: ـ انشالا خیره عزیزم! انشالا که خبر عروسیتون و بشنوم. فقط یه چیزی زهره! نگاش کردم که گفت: ـ قضیه خواستگاری تو و قادر چی میشه؟ گفتم: ـ عذرا خانوم گفت بعد از اینکه از مراسم فرار کردم، از ازدواج با من منصرف شد. زهرا به حالت دعا دستش و به سمت آسمون برد و گفت: ـ خب خداروشکر؛ این قضیه هم ختم به خیر شد! گفتم: ـ فقط میمونه غلام که امیدوارم مشکل درست نکنه! زهرا گفت: ـ وقتی عذرا خانوم و محمود خان موافقن، اون دیگه کاری از دستش برنمیاد زهره! مجبوره که ساکت باشه. با سرم حرفاش و تایید کردم و بعدش با لحن پر از خواهش گفتم: ـ میشه این قضیه که بابام موافقت کرده رو به برادرت بگی که به محمد برسونه! زهرا با لبخند دستی به شونه ام کشید و گفت: ـ آره عزیزم؛ چه خبری از این خوشتر؟! من مطمئنم که آقا محمد هم خیلی خوشحال میشه.- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عاشقانه تنهایی رمان طالب و زهره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شصت و هفتم با ذوق رفتم سمت یخچال و ماهی و گذاشتم داخل و دوباره برگشتم سمت سالن و گفتم: ـ غلام هم... عذرا خانوم ادامه حرفم و خوند و گفت: ـ برای غلام هنوز هضم کردن این موضوع سخته زهره! اون نمیاد ولی انشالا در آینده که همهچیز به خوبی و خوشی پیش رفت، اونم قبول میکنه. پرسیدم: ـ قضیه قادر چی؟ عذرا خانوم بهم گفت: ـ انتظار نداری، عروسی که از مراسم خواستگاریش فرار کرده رو بهعنوان زنش قبول کنه که؟! حق با اون بود. اما باز خوشحال بودم که دفتر قادر برای همیشه بسته شد. در تو دلم نبود! باید خبر و هر چی سریعتر به محمد خبر میدادم. سریع چادر نمازم و گذاشتم رو سرم و رفتم سمت خونه زهرا و چند دور در زدم و بعد دو سه دقیقه زهرا درو باز کرد و با دیدن من پرسید: ـ چی شده عزیزم؟ طاقت نیوردم و محکم بغلش کردم و گفتم: ـ زهرا بالاخره آرزوم مستجاب شد! عذرا خانوم ازم حمایت کرد و بابامم قبول کرد که محمد بیاد خواستگاریم. زهرا با تعجب پرسید: ـ جدی میگی زهره؟ اونم پدر تو که مخالف سرسخت آملیهاست؟ گفتم: ـ مطمئنم که معجزه شده، اصلا باورم نمیشه!- 111 پاسخ
-
- 1
-
-
- غمگین
- داستان جدید
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :