-
تعداد ارسال ها
2,833 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
65
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و هفتم نتونستم طاقت بیارم و صداش زدم و دوییدم سمتش...با دیدن من خیلی خوشحال شد و همونجوری که چسب و از دهنش باز میکردم گفتم: ـ مگه دستم به اون پسره آشغال نرسه! با گریه گفت: ـ پوریا باور کن که منو بهزور از اونجا برد! خیلی تلاش کردم و صدات زدم اما کسی به دادم... انگشت اشارمو گذاشتم رو لبش و گفتم: ـ میدونم همهچیو عزیزم! لازم به توضیح دادن نیست... با لبخند بهم گفت: ـ خیلی دلم برات تنگ شده بود و همش ته دلم امید داشتم که پیدام کنی! طناب دور دست و پاهاش و باز کردم و گفتم: ـ هیچکس حق نداره بدون اجازه من، زنی که دوسش دارم و از پیشم ببره! همینجور که گریه میکرد، مشخص بود که چقدر از گفتم این حرفم خوشحال شده... سریع پرسیدم: ـ کجا رفته اون عوضی؟! با ترس گفت: ـ ولش کن پوریا! بیا از اینجا بریم... با عصبانیت گفتم: ـ اون تقاص کارشو پس میده باوان! بگو کجاست؟ باوان گفت: ـ از حرفاش با نگهبان اینجا فهمیدم که پاسپورت تقلبیه من آماده شده و رفت تا اون بگیره... میگفت که امشب از طریق دریایی میریم سمت قبرس ولی... یهو باوان به پشت سرم نگاه کرد و با جیغ فریاد زد: ـ پوریا! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و ششم شاهین بازم با مخالفت گفت: ـ اما داداش، خطرناکه... من تو رو... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ من از پسش برمیام! نگران نباش. با اینکه از قیافش میشد حدس زد که راضی نیست اما با وجود اصرار من، پیاده شد. منم با سرعت خیلی زیاد به سمت کرج راه افتادم، تو مسیر فقط به این فکر میکردم که دیر نرسیده باشم و اونا همون جا باشن، اینبار بعد رسیدن به باوان، دیگه دستاشو ول نمیکنم و با همدیگه میریم سمت همون زندگی عادی که جفتمون، آرزوشو داشتیم. حدود دو ساعتی توی راه بودم که بالاخره رسیدم. اسلحمو از داشبورد برداشتم و گذاشتم دور کمرم. همین لحظه شاهین به گوشیم پیامک داد که عفت خانوم و برداشته و با همدیگه رفتن سمت همون هتلی که بهشون گفته بودم و گفته بود اوضاع خونه قاراشمیشه و ملیکا و عمو مازیار همه جا دارن دنبال من میگردن، پوزخندی زدم و با خودم گفتم: ـ حالا حالاها باید بگردن! بذار باوان و از اینجا نجات بدم، میدونم باهاشون چیکار کنم! از سمت انباری صدای خاصی نمیومد! آروم آروم از گوشه دیوار رفتم و به در ورودی نزدیک شدم، خواستم از بیرون یه سر و گوشی آب بدم اما اینقدر داخل تاریک بود که هیچی دیده نمیشد. آروم در و باز کردم و از پشت ستون ها میرفتم جلوتر، برام عجیب بود که صدایی نمیومد! نکنه رفته باشن؟؟ یا نکنه اصلا آرون و باوان اینجا نبوده باشند!! این همه سکوت نوشتهی خوبی نبود!! همینجور به مسیرم ادامه میدادم که یه صدای محو گریه شنیدم...خودش بود... صدای باوان بود... آروم سرمو از پشت جعبهها بردم جلو و دیدم که دست و پاهاش بسته و دهنش هم چسب زده و داره گریه میکنه. -
#هفدهمین متن نیمهشب روزا دیدن پروانه سفید و قاصدک و شبا دیدن ماه کامل و گوش کردن به پادکست صدای بارون، خوشحالم میکنه... 10:10 سیزدهم بهمن
-
#شانزدهمین متن نیمه شب فکر کن میخوابی تا ذهنت آروم شه ولی به محض باز کردن چشمات با سردرد از خواب بیدار میشی! 9:09 سیزدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و پنجم همینجور که دست شاهین و میگرفتم و از پلههای اضطراری پایین میرفتم، شهودم بیشتر از قبل شد که باوان اونجاست، شاهین گفت: ـ داداش چیزی یادت اومد؟! سریع گفتم: ـ سوییچ و بده شاهین، تا دیر نشده باید برم سمت انباری کرج، مطمئنم که اونجان. شاهین همینجور که کمربندش و میبست، گفت: ـ از کجا اینقدر مطمئنی؟! گفتم: ـ شاهین الان چند ساله که اونجا بهعنوان یه خرابه افتاده و تا جایی هم که یادمه، عمو قرار بود اونجا رو بفروشه! از حرفای منشی شنیدم که گفت مواد غذایی میبرن اونجا! پس مطمئنا کسی اونجاست. شاهین گفت: ـ اگه فقط کارگرا باشن چی؟! ـ تا ببینیم! بعید میدونم... یه حس قوی به من میگه که اون اونجاست! تا رسیدیم سر خیابون، ترمز زدم و رو به شاهین گفتم: ـ پیاده شو! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چرا؟! گفتم: ـ به عفت خانوم قول دادم که تنهاش نمیذارم، میری خونه و اونو برمیداری و با همدیگه میرین به سمت آدرس هتلی که برات میفرستم. یکم مکث کردم و ادامه دادم و گفتم: ـ اگه ملیکا یا عمو از این ماجرا بویی ببرن، آرامش برای اون زن باقی نمیذارن. شاهین مصمم گفت: ـ نمیشه داداش! منم باهات میام، تو رو تنها نمیفرستم. با کلافگی در ماشین و باز کردم و گفتم: ـ شاهین بجنب! نمیخوام دیر بشه. -
#پانزدهمین متن نیمه شب اینقدر به آدما فرصت بدین... و کاری که دلتون میگه رو براشون انجام بدین، که لحظه حذف کردنشون، نه دلتون برای اونا تنگ بشه و نه شکی توی دلتون باقی بمونه! 22:22 دوازدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و چهارم شاهین گفت: ـ مشخصه که باوان برات خیلی ارزش داره که بهخاطرش داری قید اینا رو میزنی! شیشه ماشین و کشیدم پایین تا باد به صورتم بخوره و گفتم: ـ بیشتر از اون چیزی که فکر کنی، ارزش داره برام... زندگی با عشقی که دوسش داری خیلی قشنگه شاهین... منم میخوام امتحانش کنم و این دیوار دور قلبم و برای باوان بردارم. شاهین لبخندی بهم زد و گفت: ـ انشالا که هرچی خیره اتفاق میفته! بعد دوباره گفت: ـ داداش الان کجا بریم؟؟! گفتم: ـ بریم شرکت، من از طریق پروندههای تو دفتر ببینم، کجا رو نگشتیم! من تا باوان و پیدا نکنم، نمیتونم آروم بگیرم! گفت: ـ باشه داداش، فکر خوبیه! بعد تقریبا یه ربع رسیدیم شرکت و بدون اینکه به روی خودم بیارم، داشتم وارد اتاقم میشدم که حرفای خانوم منشی توجهم و جلب کرد، پشت تلفن داشت میگفت: ـ بله آقا کریم متوجه شدم! یسری مواد غذایی مونده که برای انباری کرج میفرستم... بله... بله ملیکا خانوم در جریانن. شاهین که دید همینطور ماتم برده، آروم پرسید: ـ داداش چرا در اتاق و باز نمیکنی؟! سریع گفتم: ـ شنیدی چی گفت؟! شاهین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ چیو؟! بعدش سریع دست شاهین و گرفتم و گفتم: ـ عجله کن شاهین! فکر کنم که دیگه نیاز به گشتن نباشه! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و سوم اون روز منو شاهین هرجایی که به ذهنمون میرسید و گشتیم، توی سورتینگ، پاتوق...انبار و پارکینگ شرکت اما انگار آب شده بودن و رفته بودن تو زمین... شاهین وقتی تو ماشین نشسته بودیم رو بهم گفت: ـ داداش نمیخوام ناامیدت کنم ولی نکنه اونو از کشور خارج کرده باشه! با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ زبونت و گاز بگیر شاهین... باید هرچه سریعتر پیداش کنم، من واقعا دلم شور میزنه... شاهین گفت: ـ اصلا فکر نمیکردم ملیکا بخواد پشت سرت کار انجام بده!! حالا آقا مازیار و درک میکردم اما ملیکا چطور تونستی باهات اینکار و انجام بده؟؟! یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ حالا من به کنار! با عفت خانوم چطور تونست اینکارو انجام بده؟؟ اون زن حکم مادرشو داشت و عین دختر خودش اونو دوست داشت! شاهین پرسید: ـ بعد اینکه باوان و پیدا کردی، میخوای چیکار کنی داداش؟؟ دوباره میبریش... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه تنها اونو نمیبرم بلکه خودمم کلید و تمام چیزایی که تا الان ازشون داشتم و بهشون تحویل میدم و میرم سراغ زندگی با کسی که دوسش دارم... حالا که فهمیدم، باوان هم همون حسی رو بهم داره که من بهش دارم، بههیچ عنوان کوتاه نمیام و ازش دست نمیکشم. شاهین گفت: ـ بهنظرت ملیکا و آقا مازیار بهت اجازه... نگاش کردم و گفتم: ـ کسی از اونا اجازه نمیخواد! دیگه اجازه نمیدم توی زندگیم، دخالت کنن، من تنها چیزی که نمیتونم توی زندگیم ببخشم، خیانت و پشت سرم کار انجام دادنه. -
# چهاردهمین متن نیمه شب بنظرم وقتی از دست یکی ناراحت یا عصبانی هستین، بهش بگین... دلتون مسئول این نیست که رفتارای احمقانهی بقیه رو با بغض قورت بده... 16:16 دوازدهم بهمن
-
#سیزدهمین متن نیمه شب اینکه یهویی و با یه اتفاق ساده خوشحال میشی، نشونه کارمای مثبت و دلهاییه که بدون منت خوشحال کردی... و اون خوشحالی یجوری برگشته به زندگیت... 15:15 دوازدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و دوم به شاهین اشاره کردم که پاشو برداره و محسن بعد اینکه کمی خون از دهنش بالا آورد گفت: ـ آقا... زمانی که داشت میرفت، باوان خانوم بیهوش روی دوشش بود...از کنار استخر که داشت رد میشد یه کلید از جیبش افتاد و بعد خم شد و گرفت... دیگه چیزی ندیدم! دارم راستشو میگم به قرآن... شاهین بهم نگاه کرد و گفت: ـ نکنه برده باشه همون خونهایی که اجاره کردن؟! همونجوری که در حال فکر کردن بودم، گفتم: ـ بعید میدونم در این حد احمق باشه که اونجا بره... شاهین پرسید: ـ پس اون کلید مال کجاست؟! گفتم: ـ هر جایی که هست، مطمئنا عمو و ملیکا میدونن کجاست! اون کلید هم اونا بهش دادن. شاهین چیزی نگفت که ادامه دادم و گفتم: ـ آرون بهجز اون خونه و نمایشگاه هیچچیزی به نام خودش تو این شهر نداشت... زمانی هم که رفت، هیچ نشونهایی ازش اینجا نبود... الآنم همونجوری که پیداش کردن، همونجوری هم مخفیش کردن! اما کجا؟؟ شاهین گفت: ـ بهنظرت سورتینگ نبردنش؟! گفتم: ـ بعید میدونم ولی یه سر بریم ببینیم! نباید وقت و هدر بدیم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی و یکم تو همون حالت از صمیم قلبم از خدا خواستم تا فقط یه فرصت دیگه پیش بیاد و پوریا رو ببینم، بلکه بتونم بهش حقیقت و بگم!! بهش بگم که این کاش زودتر شناخته بودمش و اگه میدونستم اون روز، روز آخریه که کنارشم، قطعا بهش میگفتم چقدر دوسش دارم و بهترین و قشنگترین لحظات و کنارش میساختم. دلم براش تنگ شده بود و هیچ کاری از دستم بر نمیومد! آرون هم که صورت واقعی خودشو نشون داد و به هیچوجه نمیتونم از دستش فرار کنم، حتی نمیدونم کجام؟! به نور خورشید نگاه کردم و سعی کردم تمام اون لحظات قشنگی که با پوریا داشتم و با خودم مرور کنم... کاش دوباره میومد سر راهم، مثل اون روزی که دم در آرایشگاه منو گرفت... اما فرقش این بود که این بار من با اراده و خواست خودم باهاش میرفتم و اصلا از دستش فرار نمیکردم... ( پوریا ) منو شاهین شروع کردیم به مشت زدن توی شکم و صورتشون، طوریکه تمام چهرشون پر از خون شده بود... محسن میگفت: ـ آقا...بخدا...به جون کی قسم بخوریم که نمیدونیم باوان خانوم و کجا برده!! با عصبانیت دوباره یه مشت محکم زدم به صورتش و گفتم: ـ مگه میشه اون همه آدم چیزی ندیده باشن و هیچی نشنون؟؟ امکان نداره! شاهین پاشو گذاشت رو قفسه سینه محسن و اسلحه رو کشید روش و گفت: ـ هرچی دیدی رو بگو! وگرنه بهت رحم نمیکنم و همینجا یه گلوله تو مخت خالی میکنم. محسن که حسابی چشماش ترسیده بود با گریه گفت: ـ فقط یه چیز دیدم... بعد شروع کرد به سرفه کردن... -
#دوازدهمین متن نیمه شب تهش اونی که خوبیه خودت و زندگیتو میخواد، خداته... اگه به خودت و انتخابات بود، که بیشتر از اینا تِر میزدی تو زندگیت... شُکرت مَشتی! 12:12 یازدهم بهمن
-
#یازدهمین متن نیمه شب رابطه اوزجان دنیز و سمر دادگر و که میبینم، بیشتر به این نتیجه میرسیم که خدا اگه بخواد تو رو به یکی برسونه، هزار سال هم بگذره و کلی مانع جلوتون باشه؛ بازم قسمت هم میشین... پس بیخودی تلاش نکنین و منتظر درست شدن آدمای اشتباه نباشین... هر چیزی که توی تقدیرتون باشه، در زمان درست؛ در هر صورت سمتتون میاد... 11:11 یازدهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و سی صورتش و به صورتم نزدیک کرد و گفت: ـ اگه نیای هم به زور میبرمت، دقیقا عین الان!! با خشم بهش نگاه کردم که ادامه داد و گفت: ـ دیگه هم پوریایی نیست که بخواد نجاتت بده! مطمئن باش بعد چیزی که دید، حتی بهت فکر هم نمیکنه! راجب چی داشت حرف میزد! سعی میکردم که طناب دور دستم و باز کنم اما نمیشد، با حرص گفتم: ـ چیکار کردی آرون؟ با توام... میگم به پوریا چی گفتی؟!! لبخند نفرت انگیزی زد و گفت: ـ من چیزی نگفتم اما تو اون خونه خیلیا بودن که از وجودت ناراضی بودن و مطمئنا بعد رفتنت، یه نقشه خیلی خوب میچینن که اون پسر دنبالت نکرده! احتمالا منظورش مازیار و اون دختر عوضی تر از خودش بود. حق با اون بود، اگه اونا خبر نداشتن، امکان نداشت، آرون اینقدر راحت پاش به اون خونه باز بشه! همین که اون شب من کلی سر و صدا کردم و هیچکس حتی به خودش زحمت نداد تا اتاقم بیاد و ببینه چه خبر شده! مسلما هم اون روز تا شبش پوریا رو فرستادن دنبال نخود سیاه تا پی من نباشه و راحت بتونن منو از اون ویلا بفرستن... من مطمئنم اون دختره هر کاری از دستش برمیآمد انجام داده تا منو تو چشم پوریا یه آدم مثل آرون نشون بده و ذهنیتش و نسبت بهم بد کنه. با این فکرا بیشتر از حد ناراحت شدم... دلم نمیخواست پوریا راجب فکر بدی بکنه و فکر کنه منم باهاش بازی کردم! و واقعیت ماجرا این بود که اینبار من پیشش نبودم تا بخوام حقیقت و بهش بگم و بگم که عموش و اون ملیکا دارن پشت سرش کار انجام میدن و در اصل اونا آرون پیدا کردن تا بیاد و منو بدزده. -
#سیزدهمین متن نیمهشب اونی که میمیره راحت شده... اما اونی که میمونه همراه با خاطرات اون آدم خصوصا اگه آدم مهربونی باشه، شب و روز میمیره... 22:22 دهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و بیست و نهم یه طرف دستش یه صندلیه چوبی بود و یه طرف دیگه دستش یه سینی غذا... رو بهم گفت: ـ از دیشب تا حالا بیهوش بودی! حتما خیلی گرسنته! گرچه اینجا غذا سخت پیدا میشه اما رفتم برات همون غذایی که عاشقشی و آوردم! با نفرت به چهرش نگاه میکردم و حرفی نمیزدم... شروع کرد به لقمه کردن برام و گفت: ـ اینکارا رو پوریا هم برات انجام میداد؟ اون پسره خودخواهه... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ تو ناخن کوچیکه پوریا هم نمیتونی باشی! مشخص بود که داره حرص میخوره اما تمام سعیش و میکنه که آروم باشه... چشماش و بست و یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ منو عصبانی نکن باوان! تو از این به بعد هر جا که من برم، باهام میای، بهتره که با زبون خوش حرفمو گوش بدی، وگرنه مجبورم کارایی انجام بدم که دلم نمیخواد و در حد شخصیتم نیست. با صدای بلند خندیدم و گفتم: ـ شخصیت؟! تو اصلا شخصیت داری؟ آرون تو هیچی نیستی! یه آدم عوضیه دروغگو و پولپرست با کلی عقدههای بزرگی! برای خودم واقعا متاسفم که نتونستم اون چهرتو ببینم، اگه بتونم خودمو میکشم اما با تو هیچ جا نمیام... یهو از کوره در رفت و سینی غذا رو پرت کرد اون سمت و با عصبانیت اومد سمتم من و یقه لباسم و محکم گرفت و گفت: ـ از کی تا حالا اینقدر زبونت بلند شده؟ نکنه این حرفا رو هم اون پوریا تو مغزت کرده؟! گوش کن باوان، من هر کاری کردم برای اینکه زندگیم بهتر بشه کردم... قرار بود.. قرار بود وقتی زندگیم رو به راه شد برگردم و بیام دنبالت و... تمام نیرومو جمع کردم و یقه لباسم و از بین دستاش کشیدم بیرون و گفتم: ـ لابد فکر کردی منم مثل قبل حرفات و باور میکنم و باهات میام؟؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و بیست و هشتم ( باوان) انگار از یه خواب عمیق بیدار شده بودم!! چشمام تار میدید و به زور بازشون کردم اما تا خواستم دست و پاهام و حرکت بدم، یه سفتی مانع حرکت دادن شد! ترسیدم و شروع کردم به تکون خوردن، دیگه کامل به هوش اومده بودم! دیدم که دست و پاهام با طناب به یه صندلی بسته شده و تو یجایی مثل یه انباری بزرگ هستم و بهجز نور آفتابی که از پنجره سمت دیوار، به داخل میتابید، هیچ چیزه دیگه معلوم نبود... اصلا نمیفهمیدم کجام یا دارم خواب میبینم؟! تا اینکه کم کم همه چیز به یادم اومد... آرون!... آرون دیشب اومده بود تو اتاق و سعی داشت به زور منو با خودش ببره...یه دستمال گذاشت جلوی دهنم و از اونجا به بعدش و اصلا یادم نمیاد!! چقدر الان به پوریا احتیاج داشتم! خیلی صداش زدم...با صدای بلند کمک خواستم اما هیچکس تو اون خونه صدام و نشنید و به کمکم نیومد! خدایا چرا من دارم اینارو تجربه میکنم؟! تو کابوس بودن و این همه ترسیدن، اصلا حقم نبود!! با گریه و صدای بلند فریاد زدم: کمک... کسی اینجا نیست؟؟؟...هیچکس صدامو نمیشنوه؟؟ صدام تو کل اون محیط اکو میشد تا اینکه صدای آرون به گوشم خورد که میگفت: ـ چرا رز سفید من! من صداتو میشنوم عزیزم! از لحنش و صداش حالم بهم میخورد! همش با خودم فکر میکردم که من چجوری تونستم این همه چیزای واضح و بد رو تو این آدم نبینم و دوسش داشته باشم؟؟! باوان ساده... حق با پوریا بود، همش حرفای اون روزش که حقیقت و کوبید تو صورتم تو گوشم مرور میشد: ـ دخترهی احمق، اون مهربون نبود... تو رو گول زد! وقتی اومد توی نور، تازه تونستم صورتش و ببینم! موها و ریشش بلند شده بود اما هنوزم مثل قبل بهم نگاه میکرد و یا نمیدونم شاید اینم جزو نقشه جدیدش بود و بازم داشت بازیگریشو به نحو احسن انجام میداد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و بیست و هفتم شاهین پرسید: ـ تو جای خاصی به ذهنت نمیرسه؟!! یهو نگاهم به نگهبانای دور تا دور ویلا افتاد. با خودم گفتم صد در صد اینا یه چیزایی دیدن یا شنیدن. خصوصا اون دوتا نگهبانی که سمت بالکن باوان وایستاده بودن. رو به شاهین گفتم: ـ اون دوتا رو بیار سمت پاتوق...باید از زبونشون حرف بکشیم...همینجوری زمان داره میگذره و من مطمئنم که باوان بهم احتیاج داره!! شاهین به اونا نگاه کرد و گفت: ـ احمد و محسن و میگی؟! سرمو به نشونه تایید تکون دادم و شاهین گفت: ـ اگه خبر نداشتن چی؟! به شاهین نگاه کردم و گفتم: ـ من مطمئنم که اونا یسری چیزا دیدن و شنیدن شاهین، مگه میشه تو این خونه به این بزرگی به آدم میاد و اون همه سر و صدا میشه و هیچکس روحش خبردار نشه؟؟! شاهین گفت: ـ باشه، پس به بهونه کار میکشونمشون سمت پاتوق. گفتم: ـ تا قبل اینکه من برسم، خوب چشاشونو بترسون شاهین. ـ خیالت راحت! از درون وجودم استرس داشتم... خوابی که دیده بودم تمام روانم و بهم ریخته بود. از اینکه بهم احتیاج داره و من الان کنارش نیستم، عصبیم کرده بود. -
#دوازدهمین متن نیمه شب امروز صبح رفته بودم نون تازه بخرم و جلوی پام یه دختربچه شش، هفت ساله زمین خورد... بعد باباش اونقدر نازش کرد و بغلش کرد که بچه اصلا یادش رفت گریه کنه... چشمام قلبی شد وقتی این بابا رو دیدم و من جای دخترش ذوق کردم... همچین پدرایی برای دختراتون باشین لطفاً! 11:11 دهم بهمن
-
#دوازدهمین متن نیمه شب بنظرم بهترین حس، زمانیه که تو فکرم و دارم سعی میکنم با وجود همه کسایی که ازم انرژیمو میگیرم، به خودم دلداری و اُمیدواری بدم و بعدش یهو دوتا قاصدک میاد سمتم... نشونهها رو جدی بگیرین! 10:10 دهم بهمن
-
#یازدهمین متن نیمهشب ما راجب نصف آدمای اطرافمون فقط توهم رفیق بودن داریم! اگه اینترنتا قطع بشه، میبینی که فقط تو دنبال ارتباط و رفاقت بودی و چطور توی این اوضاع بیخبری، ارتباطتون قطع میشه. و در نهایت هر چیزی که ( دو طرفه ) باشه، تا ابد ادامه داره... 00:00 دهم بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و بیست و ششم سرشو با استرس تکون داد و پرسیدم: ـ ببینم عمو هم از اتاقش اومدم بیرون؟؟ ـ من ندیدمش پسرم! بهش گفتم: ـ اینجا منتظر باش، من میفرستم تا بیان دنبالت. داشتم از اتاقش میرفتم بیرون که دستم و گرفت و گفت: ـ پوریا، اون دختر و پیدا کن! خیلی اسمتو صدا زد... بمیرم براش که چقدر ترسیده بود! مصمم گفتم: ـ نگران نباش! به قیمت جونم هم که باشه پیداش میکنم، نمیذارم دست اون عوضی بمونه! اینو گفتم از اتاقش اومدم بیرون و داشتم میرفتم سمت اتاق خودم تا لپتاپ و بیارم که شاهین و دیدم و سریع گفت: ـ داداش، احتیاجی به لپتاپ نیست! سر پله اول وایستادم و برگشتم سمتش و گفتم: ـ چرا؟ شاهین گفت: ـ تمام ویدیوها از اون شب پاک شده! زیرلب گفتم: ـ باید حدس میزدم! اون ملیکا زرنگ.تر از اینحرفاست و فکر همهجاشو کرده! شاهین گفت: ـ پس باید چیکار کنیم؟ چجوری باوان و پیدا کنیم؟ گفتم: ـ لازم باشه تک تک جاها رو میگردیم تا پیداش کنیم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و بیست و پنجم عفت خانوم بعد اینکه یکم نفسش سرجاش اومد گفت: ـ خیلی میترسم پوریا، از چشمای اون دختر آتیش میباره! اما وجدانمم این چند روزه داره منو از پا درمیاره، واقعا نمیدونم باید چیکار کنم!! گفتم: ـ به من بگو! چه اتفاقی افتاده؟! دوباره با گریه گفت: ـ بمیرم واسه زجه زدناش! پوریا... باوان خودش از اینجا نرفت! به زور بردنش. به عفت خانوم نگاه کردم که سرشو انداخت پایین و گفت: ـ به احتمال زیاد هم کار اون پسره هفت خط بود! پرسیدم: ـ تو ندیدی از کجا وارد خونه شد؟! دماغشو کشید بالا و گفت: ـ نه بخدا!! من هیچی ندیدم...فقط غروب اون روز باوان با گوشی من بهت زنگ زد اما در دسترس نبودی! شب هم من با داد و بیدادش از خواب بیدار شدم و خواستم برم سمت اتاقش... به اینجا که رسید، مکث کرد..گفتم: ـ خب!! بعدش چی شد که نرفتی داخل؟! گفت: ـ ملیکا نذاشت! دم در وایستاده بود و به زجه زدنای باوان گوش میداد...منم تهدید کرد که چیزی بهت نگم و بهم گفت که برگردم اتاقم... برام جالب این بود که تمام نگهبانا هم بدون هیچ عکسالعملی سرجای خودشون وایستاده بودن و هیچ کاری نمیکردن. من... من نتونستم بهش کمک کنم و هرشب صدای گریه هاش تو گوشمه!! گفتم: ـ چرا اون روزی که ازت پرسیدم اینارو بهم نگفتی؟! گفت: ـ خیلی ترسیدم پسرم! اون دختر دیگه اون ملیکایی که ما میشناختیم، نیست!! خیلی عوض شده... من واقعا ازش میترسم. در آغوش گرفتمش و گفتم: ـ هیچکس نمیتونه بهت آسیب برسونه. نگران نباش، اصلا هم به روی خودت نیار که این حرفا رو بهم گفتی، باشه؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دویست و بیست و چهارم عفت خانوم جای مادر نداشتهام بود و خیلی دوسش داشتم و اصلا دلم نداشتم ناراحتیشو ببینم! در اتاق و آروم باز کردم که دیدم کنار پنجره اتاقش وایستاده و آروم داره گریه میکنه! اینقدر غرق تو فکرش بود که اصلا متوجه نشد در اتاق و باز کردم، سرفهایی کردم و پرسیدم: ـ عفت خانوم؟ چیزی شده؟! سریع برگشتم سمتم و اشکاشو پاک کرد و گفت: ـ پسرم تویی؟! ببخشید من اصلا متوجه نشدم... چیزی میخوای؟! با لبخند رفتم مقابلش نشستم و گفتم: ـ این روزا که حالم گرفته بود، از اون سوپای خوشمزت درست نکردی که سرپام کنه! از اون گذشته، حتی بهم سر نزدی!! نکنه قهری باهام؟؟ یهو دیدم شروع کرد به هق هق کردن و با استرس پرسیدم: ـ عفت خانوم؟؟ بگو چیشده؟؟ داری میترسونیم! همونجوری که گریه میکرد گفت: ـ منو ببخش پسرم!! نمیتونم بگم اما فقط ازت میخوام منو ببخشی!! چی داشت میگفت؟! چه بخششی؟! رفتم و در اتاق و کامل بستم و رو بهش گفتم: ـ لطفا آروم باش! از چی داری صحبت میکنی؟! نگام کرد! نگاهاش پر از ترس بود... انگاری یه سری جملات زیر زبونش بود اما وادارش میکرد تا ساکت باشه...اشکاشو پاک کردم و گفتم: ـ عفت خانوم، میدونی که میتونی همه چیزو بهم بگی! و تا زمانی که من زندهام به هیچکس اجازه نمیدم تا بهت آسیبی برسونه، بهم بگو چی اینقدر ناراحتت کرده؟