رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت هفتاد و پنجم برگشتم سمتش که دیدم با یه سینی و چهارتا چایی اومده تا کنارمون بشینه! زهرا و سبزعلی به ادای احترام از جفتشون بلند شدن که بابا گفت: ـ بشینین بچه‌ها ! راحت باشین لطفاً! یکم سکوت بینمون حاکم شد که بابا پرسید: ـ پس که محمود چلاوی قادر بالاخره راضی شده تا طالب بره خواستگاری دخترش! ها؟؟ زهرا با سر حرفش و تایید کرد و منم که تا اون زمان ساکت بودم؛ گفتم: ـ بابا برای منم خیلی عجیب بود بعد فرار کردن زهره، تنبیهش نکردن و تازه سپردن تا من برم خواستگاریش! اما به‌نظر من دیگه این شرایط و قبول کردن و در مقابل خواسته ما تسلیم شدن. بابا پوزخندی زد و گفت: ـ تو هنوز اون محمود چلاوی در تعصب و مغرور و نشناختی! اون اگه تا آخر عمر هم دخترش و شوهر نده و بذاره دخترش بترشه، به‌هیچ‌عنوان به دشمنش دختر نمی‌ده! سبزعلی گفت: ـ اما عمو مثل این‌که قضیه خیلی جدیه! زهرا خودش این موضوع رو از زهره شنیده! بابا به سبزعلی نگاه کرد و با حالت درماندگی گفت: ـ من که هر چی بگم، شما جوونا به من گوش نمی‌دین! اما بدونین این خانواده کاسه‌ایی زیر نیم‌کاسشونه! من اصلا بهشون اعتماد ندارم. خیلی می‌ترسیدم که بابا دوباره پشیمون بشه! یکم ساکت شد و دوباره ادامه داد و روبه من گفت: ـ اما می‌دونم که طالب هم مرغش یه پا داره و باز باید خودش بره و تجربه کنه تا ببینه حق با من بوده و این چلاوی ها اصلا آدم بشو نیستن. اصلا حرف بابا رو نمی‌شنیدم! برای من مهم این حرف بود که بالاخره خانوادش رضایت دادن و من قراره برم خواستگاریش، نمی‌خواستم به چیزه دیگه‌ایی فکر کنم.
  2. پارت هفتاد و چهارم عذرا خانوم با خیال راحت گفت: ـ نه نگران نباش! اون اصلا امشب نمیاد. نفس راحتی کشیدم و تو دلم با شادی خدارو شکر کردم و آماده شدن تا برم غذای امشب و درست کنم. ( طالب ) بعد از اون زخمی که غلام بهم زد، با چند روز استراحت بالاخره سر پا شدم و از سبزعلی شنیدم که زهره به‌خاطر این‌که نره خونه قادر اینا، اون شب از خونشون فرار کرده. بی‌نهایت نگرانش بودم چون نمی‌دونستم قراره چیکار کنه و چه بلایی سرش میاد. برای همین اون روز که این خبر و شنیدم تا شبش یکسره براش دعا می‌کردم که حال دلش خوب باشه. تا این‌که از طرف زهرا خواهر سبزعلی بهم خبر رسید که خانوادشون از ازدواج قادر و زهره انگار منصرف شدن و منتظرن تا من برم جلو و خودی نشون بدم. راستش این خبر مثل بمب بین آملی‌ها ترکید و منم تو شوک فرو برد. منو سبزعلی اون روز کنار هم بودیم که این خبر به گوشم رسید و سبزعلی روبه خواهرش با قیافه متعجب گفت: ـ تو مطمئنی که همینو شنیدی؟ محمود چلاوی یه موقع قصد سر به نیست کردن طالب و نداشته باشه؟! زهرا گفت: ـ چی میگی داداش؟ میگم زهره خودش بهم گفت! گفته قضیه ازدواجش با قادر بعد فرار کردنش بهم خورده. سبزعلی نگاهی به من کرد و پرسید: ـ طالب تو چی میگی؟ به‌نظرم که این قضیه خیلی بو دار میاد! تا من رفتم حرفی بزنم، صدای بابا رو از پشت سر شنیدم که گفت: ـ به‌نظر منم همین‌طور.
  3. #صد و چهارمین متن نیمه‌شب کاش وقتی از زمانش گذشت و جوابش رو پیدا نکردی...بعدش خیلی غیرمنتظره و زمانی که برات کمرنگ شده؛ جوابش و پیدا نکنی. چون غمی که گذروندی؛ دوباره تجربه میشه! بعضی اوقات ندانستن و نفهمیدن بهترین چیزه. 12:12 پنجم اسفند
  4. #صد و سومین متن نیمه‌شب احترام گذاشتن سخت نیست... چون یکی لباس گشاد دوست داره؛ عجیب نیست. چون یکی لباس روشن یا تنگ دوست داره؛ جلف نیست. چون یه پسر موی بلند دوست داره و یه دختر موی پسرونه دوست داره؛ مریض نیست. چون یکی همیشه مشکی میپوشه، افسرده نیست. چون یکی دوست دختر داره، هول نیست. چون یکی دوست پسر داره؛ خراب نیست. چون یکی با حجابه، بی‌چاره نیست. چون یکی بی‌حجابه، خفن نیست. چون یکی درسش خوب نیست؛ بی مغز نیست. 11:11 پنجم اسفند
  5. پارت هفتاد و سوم قرآن و بستم و چند دور بوسیدمش و گفتم: ـ الان حاضر میشم. عذرا خانوم گفت: ـ لباسایی که برای مراسم خواستگاری قادر. حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ اونارو نمی‌پوشم... برای امشب یه لباس خاص درنظر دارم. عذرا خانوم با تعجب نگام کرد که رفتم سر صندوقچه داخل کمد و لباس آبی فیروزه‌ایی که مال مادرم بود و مراسم خواستگاری خودش پوشیده بود و بیرون آوردم. قرار بود اونو با یه شال سفید که رگه‌هایی از رنگ آبی فیروزه‌ایی و سبز داشت بذارم. عذرا خانوم مشخص بود که از این لباس دمده خوشش نیومده اما چون برای من مفهموم خاصی داشت، مخالفت نکرد. بعد این‌که لباسم و گذاشتم بیرون، گردنبندی که محمد بهم داده بود هم درآوردم تا بذارمش... دیگه قرار بود زن خودش بشم... همین‌جور با لبخند به گردنبند نگاه می‌کردم که عذرا خانوم پرسید: ـ زهره تا شب زمان زیادی نمونده! ماهی رو من درست کنم یا... نگاش کردم و سریع گفتم: ـ نه، من خودم درستش می‌کنم. فقط این.که بی‌زحمت بذارش بیرون. عذرا خانوم باشه‌ایی گفت و داشت می‌رفت بیرون که گفتم: ـ راستی... عذرا خانوم نگام کرد که ادامه حرفم و گفتم: ـ غلام... غلام امشب دردسر درست نمی‌کنه که نه؟
  6. #صد و دومین متن نیمه‌شب به قول آقای چاووشی: هممون پشت نگاهه صورتا... همیشه از صبح تا شب قایم میشیم... واسه پنهون کردن گریه‌هامون؛ روی قلب و روحمون خط می‌کشیم. 23:23 پنجم اسفند
  7. #صد و یکمین متن نیمه‌شب در میان اینهمه رنج و گیر و دارهای زندگی؛ خوشحالم که من هیچوقت آدمِ خاموش کردن آسمانِ چشم آدم‌ها نبودم... نمی‌دونین با وجدان راحت سر رو بالشت گذاشتن چه کیفی داره!! 20:20 پنجم اسفند
  8. #صدمین متن نیمه‌شب زمانی که راضی شدی با رفتارات بیشتر غم و رنج بکشم و از قلبم درنیوردی، منو تو رفتن مصمم‌تر کردی. 19:19 پنجم اسفند
  9. پارت هفتاد و دوم محمود خان با دقت بهم خیره شد تا ببینه من چه برنامه‌ایی دارم و گفتم: ـ من میگم که غذای طالب و یکم زهرآلود کنیم و بدیم به زهره تا براش ببره... نظرتون چیه؟ محمودخان یکم فکر کرد و بعد لبخندی زد و گفت: ـ فکر خوبیه اتفاقا! اون سم کشنده نیست اما بدنش و یکم میپاشونه. طالب هم مثل طایفش آدم کینه‌ایی هست و اگه بفهمه زهره اینکار و کرده، مطمئناً دلش از اون ناامید میشه و میره دنبال زندگیش. با سر حرفش و تایید کردم و گفتم: ـ دقیقا همینه! هدفمون این نبود که خدایی نکرده طالب بمیره و خونش بیفته گردنمون و دوباره جنگ بین طایفه‌ها شروع بشه، فقط هدفمون این بود که این پسر و دختر از هم‌دیگه دور بشن تا این عشق احمقانشون دوباره زخم‌های قدیمی رو باز نکنه. ( زهره ) با یه چشم بر هم زدن، شنبه رسید. این روزا خونمون زیادی آروم بود و غلام هم این روزا خونه نمیومد، یکم جو خونه برام سنگین و عجیب بود اما همین که عذرا خانوم پشتم بود، دلم قُرص بود. قرآن و باز کردم و چند صفحه ازش و خوندم تا یکم دلشوره‌امو آروم کنه چون هم دیشب و پریشب خواب بد دیدم و هم از واکنش بابا نسبت به محمد خیلی می‌ترسیدم. یه چند صفحه قرآن خوندم که یهو عذرا خانوم در و باز کرد و رو بهم گفت: ـ دختر تو هنوز حاضر نشدی؟
  10. پارت هفتاد و یکم محمود خان نگاهی بهم کرد و گفت: ـ چه فکری داری؟ گفتم: ـ زهره برای شستن لباس‌ها رفته بود کنار رود هراز مثل این‌که طالب و دیده‌. اونم بهش گفته که شنبه میان خواستگاری و بهش یه ماهی داده. محمودخان جوش آورد و حرفام و قطع کرد و گفت: ـ پسره‌ی پررو! کاش غلام بجای شونه‌اش به قلبش خنجر میزد. به در اتاق زهره نگاه کردم و سریع گفتم: ـ محمودخان توروخدا آروم باشین! زهره یه موقع می‌شنوه.، می‌دونین که اصل برنده شدن ما اینه که صبور باشیم. محمود خان دشتی به پیشونیش کشید و چشاشو بست و یه نفس عمیق کشید. بعدش سیگارش و با کبریتی که توی جیب پیراهنش بود روشن کرد و رو به من گفت: ـ خب اون آملیه حروم*ده... بعدش چیکار کرد؟ گفتم: ـ بعدش ماهی رو داد به زهره و گفتش که برای شام واسش درستش کنه! محمود خان ته مونده سیگار و توی جاسیگاری گذاشت و با حرص زیرلب گفت: ـ یه شامی بهش نشون بدم که اون سرش ناپیدا باشه! لبخندی زدم و گفتم: ـ من فکر اونجاشم کردم.
  11. #نود و نهمین متن نیمه‌شب وقتی مطمئن باشم که در حقت اشتباهی نکردم؛ برام مهم نیست که تا ابد با هم صحبت نکنیم! 11:11 پنجم اسفند
  12. #نود و هشتمین متن نیمه‌شب خدایا خواهشاً منو از هر چی سمت تو نیست؛ محافظت کن! 10:10 پنجم اسفند
×
×
  • اضافه کردن...