رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت پنجم رو به سبزعلی پرسیدم: ـ تو می‌دونی خونش کجاست؟ سبزعلی آهی کشید و گفت: ـ بیخیال شو طالب! اون دخترو به تو نمیدن. میانه راه ایستادم، با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم: ـ آخه چرا؟ سبزعلی گفت: ـ اون دختر محمود چلاویه، خونه‌شون دقیقاَ پشت کوچه شماست. ناراحت شدم، اما ناامید نشدم. گفتم: ـ من شانس خودمو امتحان می‌کنم... چشماش از ذهنم بیرون نمیره. سبزعلی بهم نگاهی طولانی انداخت. وقتی به دو راهی که مسیر خونه‌هامون رو از هم جدا می‌کرد رسیدیم، بهم گفت: ـ من که هر چی بگم، تو حرف خودتو می‌زنی طالب. به هرحال، وظیفه من بود که بهت هشدار بدم. چیزی نگفتم و باهاش خداحافظی کردم. عشق به زهره، چشم‌هام رو کور و گوش‌هام رو کر کرده بود؛ وگرنه سبزعلی داشت حرف درستی می‌زد. از مدت‌ها قبل، یعنی از زمان بچگی من تا الان، یه گارد خیلی بزرگ و محکمی بین دو طایفه آملی‌ها و چلاوی‌ها بود و توی این مدت که یه جورایی بین دو طایفه جنگ بود، خیلی‌ها از هم گذشتن... برادر از برادر، زن از شوهر و عاشق از معشوقش. هیچ وقت نشده بود که یک چلاوی و آملی، توی یک مجلس بشینن و اون مجلس، تا آخر به خوبی و خوشی پیش بره. حتماً آخرش یک دعوایی پیش می‌اومد. واقعا نمی‌خواستم به این چیزها فکر کنم؛ برای من، مهم زهره بود و نه هیچ چیز دیگه! شاید عشق من و زهره، به این دعوا پیروز می‌شد و همه چیز در نهایت، به خیر و خوشی تموم می‌شد. از کجا معلوم؟
  2. #سی و ششمین متن نیمه شب میتونم بهتون بگم که پیروزی های چشمگیری تو این دنیا ندارم اما... از شکست‌هایی که از آنها زنده بیرون امدم، میتونم غافلگیرتون کنم. 18:18 هجدهم بهمن
  3. #سی و پنجمین متن نیمه‌شب روبروی پنجره اتاقم می‌ایستم و دستی به موهایم می‌کشم... تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این است که: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مُردنیست... 17:17 هجدهم بهمن
  4. عالی شد👌 مرسی♥️♥️ همینو بی‌زحمت بذارین رو جلد دلنوشتم
  5. پارت چهارم گفتم: ـ مثلا من وقتی اسمت رو شنیدم، شعر خیلی قشنگی به ذهنم اومد. دستش رو زیر گونه‌اش گذاشت و گفت: ـ خیلی مایلم تا بشنوم! تا خواستم حرفی بزنم، سبزعلی از پنجره کلاس، سرش رو آورد داخل و گفت: ـ طالب بیا دیگه! زیر پام علف سبز شد. من و زهره که جفتمون توی فکر فرو رفته بودیم، با شنیدن صدای سبزعلی، یکه خوردیم. دفترهام رو توی دستم گرفتم و گفتم: ـ فرصت نشد، ولی حتما به دستتون می‌رسونم که بخونیدش. با لبخند سرش رو تکون داد و گفت: ـ خوشحال میشم! ممنونم ازتون. و سری به نشانه ادب تکون دادم. کفش‌هام رو پوشیدم و پیش سبزعلی رفتم. سبزعلی، زنجیری رو دور دست خودش می‌چرخوند و به دیوار مکتب‌خونه تکیه داده بود. با دیدن من، به حالت شاکی گفت: ـ بابا طالب، دو ساعت داری چی کار می‌کنی تو کلاس؟ ملا میرزا هم که سر کلاس نبود. اما فقط فکر و ذکر من، پیش لبخند و چشم‌های زهره بود. حالت صورتم از نگاه سبزعلی دور نموند. با بازوش به کمرم ضربه زد که از فکر در اومدم و گفتم: ـ چته؟ سبزعلی پوزخندی زد و گفت: ـ تو چته؟ چرا تو عالم هپروتی؟ ببینم طالب، نکنه موضوع اون دخترست؟!
  6. خیلی قشنگ شد فقط اگه امکانش هست روی تصویر نوشته بشه( دلنوشته نیمه شب ) بعد اینکه متن بیاد سمت راست، زیر قفل پنجره قرار بگیره🙏🙏
  7. پارت سوم وقتی سرجام نشستم، ملا گفت: ـ بقیه بحث‌ها راجع به متن بچه‌ها رو می‌ذاریم شنبه، فعلا خسته نباشید. این رو گفت، کلاهش رو روی میز گذاشت و از کلاس بیرون رفت. بعد از بیرون رفتنش هم بچه‌ها تک‌ تک، کلاس رو ترک کردن؛ اما من لفتش می‌دادم که تمامی حرکات اون دختر رو زیرنظر داشته باشم و بتوانم توی ذهنم حکش کنم تا شب‌ها راحت‌تر بهش فکر کنم. در حین جمع کردن وسایلم، دیدم که از جاش بلند شد و اومد و توی یک قدمی من نشست. از حرکتش، یکم جا خوردم؛ اما از ته دلم ذوق زده بودم! با لبخندی که از چشم‌هام بیرون می‌زد، جوابش رو دادم. اون هم با لبخند گفت: ـ چه جوری اینقدر متن‌هایی که می‌نویسین، قشنگه؟ از چی الهام می‌گیرین؟ با عشق، چند ثانیه به چشم‌هاش خیره شدم و گفتم: ـ می‌تونم اسمتونو بپرسم؟ گونه‌هاش سرخ شد و گفت: ـ زهره! گفتم: ـ چه اسم قشنگی! راستشو بخواین، من وقتی به زیبایی‌ها و قشنگی‌های اطرافم نگاه می‌کنم و بهشون فکر می‌کنم، جملات به صورت بداهه توی ذهنم جاری میشه. بعد سعی می‌کنم اون جملات رو بدون هیچ تفسیری، روی کاغذ بیارم. هنگام حرف زدن من، سرش رو به حالت تایید تکون می‌داد. ادامه دادم و گفتم: ـ و خب می‌دونین دیگه... هر چیزی هم که از دل آدم بیرون بیاد، به دل همه هم می‌شینه! گفت: ـ چقدر جالب! تا به حال اینجوری بهش نگاه نکردم.
  8. پارت دوم بعدش، من هم کفشم رو درآوردم و به ملا میرزا سلام کردم و طبق معمول، رفتم و سرجام نشستم. همون‌جوری که کتاب‌هام رو مقابلم قرار می‌دادم، تمام حرکاتش رو زیرنظر داشتم. همیشه روبروی من می‌نشست. تکلیفی که ملا بهمون داده بود، یه شعر در وصف دورهمی توی شب یلدا بود و بچه‌ها یک به یک جلو می‌رفتن و مطالبی که نوشته بودن رو می‌خوندن، اما من تمام حواسم به اون بود. حتی اسمش رو هم نمی‌دونستم. خیلی دلم می‌خواست بدونم دختر کدوم طایفه‌ست و یکم هم که شده، به چشمش بیام. تا اینکه استاد اسمم رو صدا زد و من از توی فکر در اومدم. ملا میرزا گفت: ـ محمد طالب، بیا جلو و متنی که نوشتی رو بخون! ورقه‌ام رو از لای دفترم بیرون آوردم و گفتم: ـ چشم. ملا میرزا کُرد بی‌بدیل و متواضعی بود و دانش خیلی زیادی توی همه زمینه‌ها داشت. تا الان هر چی که یاد گرفتم، زیر سایه اون بوده. قاری قرآن بود و توی یاد دادن درس به بچه‌ها، بی‌نهایت صبور بود. همین صبر و متانتش هم اون رو نزد شاگردهاش، متمایز کرده بود. جلو رفتم. چندتا سرفه کردم تا گلویی صاف کنم و بعد، شروع به خواندن کردم: «من از میان واژه‌های زلال «دوستی » را برگزیده‌ام، آن‌ جا که برف‌ های تنهایی آب می‌ شوند در صدای تابستانی یک دوست. خوشبختی همین در کنار هم بودن‌هاست. همین دوست داشتن‌هاست، خوشبختی همین لحظه‌های ماست. همین ثانیه‌هاییست که در شتاب زندگی، گمشان کرده‌ایم. زندگی زیباست، وقتی باهم باشیم.» بعد تموم شدن متن، نیم نگاهی به اون دختر و بعد به ملا کردم. وقتی لبخند ملا میرزا رو دیدم، خیالم راحت شد. عرق پیشونیم رو پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم. ملامیرزا گفت: ـ عالی بود طالب... مثل همیشه!
  9. سلام درخواست طراحی کاور دلنوشتمو با این عکس داشتم🙏🙏 https://biaupload.com/do.php?imgf=org-139187fbd8ef2.jpg
  10. #سی و چهارمین متن نیمه‌شب حتی فرشته نجات هم به سیندرلا گفته بود: اینم مثل رویاهای دیگه، دوام زیادی نداره. فقط تا نیمه‌شب مهلت داری رویاتو زندگی کنی! 12:12 هجدهم بهمن
  11. #سی و سومین متن نیمه‌شب توی اجتماع باشین، دوست پیدا کنین، وارد رابطه بشین اما... تنهایی رو بلد باشین! هیچکس با ضمانت وارد زندگی شما نمیشه. 11:11 هجدهم بهمن
  12. #سی و دومین متن نیمه‌شب بعضی وقتا شارژری که باهاش احساسات خوب و امیدواریم و شارژ می‌کنم، خراب میشه... و اون روز انگار یه کامیون از رو جسمم رد شده! 22:22 هفدهم بهمن
  13. پارت اول ـ بابا من دارم میرم. بابا که داشت کفش‌هاش رو تمیز می‌کرد، گفت: ـ به سلامت پسرم. مثل همیشه، به طرف مکتب‌خونه به راه افتادم. تو مسیر بعضی از دوست‌ها و همسایه‌ها رو می‌دیدم؛ از روی ادب، با همشون سلام و علیک می‌کردم. گوشه ذهنم، حرف سمیرا خانوم( نامادریم) بود که همش بهم می‌گفت موقع برگشتن از مکتب‌خونه، نون بگیرم؛ چون شب دوست‌های بابام خونه بودن و می‌خواست برای شام، آبگوشت بار بذاره. زن بدی نبود اما یکم زیادی توی هر چیزی وسواس داشت. تا الان که بدی ازش ندیده بودم، اما به هیچ عنوان نمی‌تونست جای مادر خودم رو توی قلبم بگیره. مادری که به جز عکسش، هیچ‌وقت ندیده بودمش اما همیشه گوشه قلبم، مهرش رو احساس می‌کردم. یه عکس سه در چهار کوچیک ازش داشتم که هر وقت ناراحت می‌شدم، به اون عکس نگاه می‌کردم و تمام غصه هام یادم می‌رفت. پنج شنبه‌ها حتی اگه سرم هم شلوغ بود، باز هم باید یه وقتی برای خودم جدا می‌کردم تا برم سرخاکش رو بشورم و باهاش از روزهام حرف بزنم. بعد از حرف زدن باهاش، واقعا احساس سبکی می‌کردم. بعضی اوقات هم پدر همراهیم می‌کرد، اما مدام بهم گوشزد می‌کرد که پیش سمیرا خانوم حرفی نزنم، تا یه موقع دلخوری توی خونه پیش نیاد و بینشون اوقات تلخی نشه. من هم از اونجایی که دنبال دردسر نبودم، چیزی نمی‌گفتم. تقریبا رسیده بودم دم در مکتب خونه که باز هم دیدمش. دختری که تقریبا یک هفته پیش، به کلاس ما اومده بود. همیشه وقتی که داشت کفش‌هاش رو درمی‌آورد، من می‌رسیدم دم در مکتب‌خونه. مثل همیشه نقابش رو داد بالای سرش و با لبخند رو بهم گفت: ـ سلام. من هم مثل همیشه، هول کردم! سه ساعت طول می‌کشید تا عقلم سرجاش بیاد که بخوام جواب سلامش رو بدم. نمی‌تونستم نگاه ازش بردارم؛ چشم‌های سرمه کشیده و لبخند زیباش، واقعا ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود.
  14. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: طالب و زهره نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه ویراستار: هانیه پروین و سارا حسن‌پور خلاصه: در روزگاران قدیم در شهر آمل، طالب و زهره در یک نگاه عاشق هم شدند و تلاش کردند تا برای هم باشند؛ اما دست روزگار برای آنها، داستان‌هایی رقم زد... مقدمه: نمی‌توان از تو گذشت، به خدا نمی‌توان چشم بر روی چشم‌هایت بست، بگذار تو را ببینم، تا آخرین لحظه، تا آخرین حد نفس‌هایم. نمی‌گویم که مرا تنها نگذار، تو در قلبمی و هیچ‌گاه تنها نمی‌مانم. نمی‌گویم همیشه بمان! تا زمانی که هستی؛ من نیز می‌مانم. اگر روزی بروی، دنیا را زیر پا می‌گذارم. نمی‌گویم تنها تو در قلبمی، نیازی به گفتنش نیست آن گاه که تو همان قلبمی… قلبی که تنها تپش‌هایش برای تو است. زنده ماندن من، به شرط تپش‌های این قلب نیست، به عشق بودن تو است. چشم‌هایم از این انتظار خسته نمی‌شود. می‌مانم و می‌مانم از این خزان تا پایان بهار... تا تو بیایی. تا چشم‌هایت را ببینم و دنیای زیبایم را در آغوش بگیرم.
  15. پارت آخر رسیدیم مزرعه و همون‌طور که ماشین و پارک می‌کردم گفتم: ـ خب باوان خانوم، دوست داری ماه عسل کجا بریم؟ باوان چشماشو ریز کرد و یکم فکر کرد و گفت: ـ میشه بریم رامسر؟ دلم برای آب و هوای اونجا خیلی تنگ شده! و این‌که دوست دارم شمالو کنار تو تجربه کنم. بهش کمک کردم تا کمربندش رو باز کنه و گفتم: ـ حتما عزیزدلم! همین‌طور که پیاده می‌شدیم، عفت خانوم اسپند دودکنان و شاهین هم آهنگ (بادا بادا مبارک باد) و با گوشیش پلی کرد و به حالت رقص، سمتمون اومدن و من و باوان این‌بار برای همیشه دست در دست هم به سمت زندگی پر از عشق، قدم برداشتیم. « قبل از اینکه همه چیز درست بشه، حسابی به هم می‌ریزه و طوفانی میشه تا پازل‌ها سرجای درست خود قرار بگیرند. مقاومت نکن و به چینش خدا اعتماد کن!» پایان 1404/11/17
  16. پارت دویست و پنجاه و یکم بازوی سمت راستم و محکم بغل کرد و گفت: ـ هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کردم دیوونه‌وار عاشق و دلباخته‌ی گروگان‌گیرم بشم! خندیدم و گفتم: ـ آره، زندگی واقعا عجیبه! منم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که عشق بهم جسارت اینو بده، زندگی که باهاش بزرگ شدم و در عرض چند ثانیه بذارمش کنار. باوان نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خداروشکر که تهش ما برای هم‌دیگه شدیم و خوشحالم که توی اون ویلا محکوم به عشق تو شدم. سرشو بوسیدم و گفتم: ـ منم همین‌طور زیباترین دختر دنیا. باوان گفت: ـ فردا بریم پیش آرزو جون، می‌خوام رو در رو این خبر خوب و بهش بدم! بهش نگاه کردم و گفتم: ـ تو جلسات درمانی راجب من حرف می‌زدین؟ خنده‌ای شیطونی کرد که دلم براش ضعف رفت و گفت: ـ این یک ماه آخر که عاشقت شدم، آره. ته دلم کلی خوشحال شدم، پس زندگی با عشق این‌قدر قشنگ بود و واقعا معنای زندگی می‌داد. چیزی که همیشه توی زندگیم کم بود و آرزوش رو داشتم!
  17. پارت دویست و پنجاهم پوزخندی زدم و گفتم: ـ چی‌شد؟ زبونت بند اومد؟! عمو بعدش به باوان اشاره کرد و گفت: ـ یعنی تو به خاطر یه دختر... حرفش و قطع کردم و دست باوان محکم گرفتم و رو بهش گفتم: ـ من به‌خاطر این دختر، همه کار می‌کنم، برام از هر چیزی تو این دنیا با ارزش‌تره. عمو که خون خونش رو می‌خورد گفت: ـ چی می‌خوای که دهنتو بسته نگه‌داری؟! گفتم: ـ پاتونو از زندگیه من می‌کشید بیرون! دیگه نه می‌خوام اسمتونو بشنوم و نه قیافتونو ببینم، کار من با اسلحه و زورگویی دیگه تموم شده. بعدش روبه باوان گفتم: ـ بریم عزیزم. رفتیم سمت ماشین و نشستیم و برای همیشه اون ویلا و آدمای خائن داخلش رو ترک کردم و به سمت زندگی پر از عشق راه افتادم. باوان داخل ماشین با چشمای پُر شده از ذوق بهم نگاه می‌کرد و با خنده پرسیدم: ـ چرا این‌جوری نگام می‌کنی دختر؟
  18. # سی و یکمین متن نیمه‌ شب تو کاری کردی که خودم را مستحق دوست داشتن ندانم، و این بی‌رحمانه‌ترین کاری است که می‌توان در حق کسی کرد. 12:12 هفدهم بهمن
  19. #سی‌امین متن نیمه‌شب هر وقت بابت موضوعی، مضطرب شدین به آرومی، به خودتون یادآوری کنین که همه چیز همون جوری که قرار بوده، رخ میده و هیچ چیز تصادفی نیست! و نمی‌تونستین حتی سر سوزنی، تغییرش بدین! فقط می‌تونستین ازش درس بگیرین. همه ما دقیقا همون جایی قرار داریم که باید باشیم و مشغول انجام کاری هستیم که باید باشیم. این دید باعث میشه فشار قضاوت از نگاه خودتون به خودتون، از بین بره و دیگه خودتون و سرزنش نکنید. 11:11 هفدهم بهمن
  20. # بیست و نهمین متن نیمه‌شب دیگه واسه آرزوهام اصرار نمی‌کنم... چون وقتی خدا برآوردشون کرد، دیدم اون چیزی نبوده که میخواستم... و آرزوم فقط از دور...خیلی خیلی دور...قشنگ بوده. از من به شما نصیحت: بسپارین به خودش تا براتون بچینه! 22:22 شانزدهم بهمن
×
×
  • اضافه کردن...