رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,832
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت صد و پنجاه و چهارم تو مسیر همش ذهنم پیشش بود و اینکه ببینم خونه چه خبره و بهشون بگم که تا خوب شدن آهو تو ویلا می‌مونیم. وقتی رفتم خونه دیدم که خیلی ساکته! چندبار مامان و پریسا رو صدا زدم اما کسی جواب نداد. رفتم طبقه بالا که صدای آهنگ خوندن فخری خانوم و شنیدم و دیدم که هندزفری تو گوششه و تو حال خودش داره اتاق پریسا رو تمیز می‌کنه. با خنده آروم رفتم تو اتاق...دستش به کمد بالا نمی‌رسید تا بازش کنه، آروم از پشت سرش رفتم تا بهش کمک کنم که با جیغ خفیف برگشت سمتم. با صدای بلند خندیدم که یهو با ترس، دستشو گذاشت رو قلبش و گفت: ـ بردیا داشتی سکته‌ام می‌دادی پسرم. همون‌طور که می‌خندیدم گفتم: ـ مشغول کار بودی منم گفتم یکم اذیتت کنم. فخری خانوم خندید و گفت: ـ عین بچگیات. سرمو به نشونه تأیید تکون دادم که به پشت سرم نگاه کرد و گفت: ـ آهو کجاست؟؟ حالش خوبه؟؟ گفتم: ـ فعلا خوبه؛ بردمش ویلا یکم از جو اینجا دور باشه. فخری خانوم لبخندی بهم زد و گفت: ـ کار خوبی کردی پسرم. به چشم خودم می‌دیدم که دختره بیچاره چقدر اذیت می‌شد اما نمیتونست حرفی بزنه. چیزی نگفتم و سعی کردم بحث و عوض کنم: ـ مامان و پریسا کجان؟! ـ رفتن استخر پسرم... گفتم: ـ اگه برگشتن بهشون بگو که چند روزی اونجا میمونم. ـ چشم حتما! چشمم به در کمد خورد که باز نشد! دوباره رفتم سمتش و گفتم: ـ بذار کمکت کنم در کمد و ... یهو فخری خانوم نذاشت حرفم تموم بشه و با ترس گفت: ـ نه بردیا؛ اونجا رو نمی‌خوام تمیز کنم. با تعجب به واکنشش نگاه می‌کردم!
  2. #چهارصد و بیست و پنجمین متن نیمه‌شب ‏یه وقتایی چیزایی که دو دستی چسبیده بودی رو خودت دو دستی تحویل می‌دی، بحث بحثِ ارزشه و زمان. 00:00 دوازدهم تیر
  3. #چهارصد و بیست و چهارمین متن نیمه‌شب یادت باشه، تا خودت نخوای؛ هیچکس نمیتونه زندگی قشنگت رو خراب کنه، آرامش رو توی خودت پیدا کن و یادت باشه خدا همیشه مواظبته .. 22:22 دوازدهم تیر
  4. پارت صد و پنجاه و سوم نمی‌تونستم ازش مخفی کنم و گفتم: ـ آهو من فکر میکنم که زنداداشت و برادرت دارن یه چیز و مخفی می‌کنن. آهو خیلی عادی گفت: ـ خب اینکه مشخصه اما نفهمیدم چرا این موضوع تو رو اینقدر چرا تو فکر برد؟! یکم فکر کردم و گفتم: ـ نمی‌دونم اما حس می‌کنم از ته این ماجرا چیز خوبی در نمیاد. آهو بشقاب سوپ و از دست من گرفت و گفت: ـ من که اصلا نمیفهمم تو منظورت چیه! از حالت صورتش خندم گرفت که اینقدر با اشتها قاشق سوپ و توی دهنش میذاشت. یهو متوجه نگاه من به خودش شد و گفت: ـ خب چیه؟! یه روزه غذا نخوردن و واقعا گشنمه. خندیدم و گفتم: ـ آها یعنی بخاطر این نیستش که دستپخت من خیلی خوشمزست؟؟! سرشو انداخت پایین و با صدای آرومی گفت: ـ چرا اونم هست! سرمو بردم جلو و گفتم: ـ نشنیدم چی گفتی؟ نتونست جلوی خودشو بگیره و گفت: ـ گفتم دستپختتم خوبه! ـ آها حالا شد! بعد مدتها دوباره باهم خندیده بودیم! دلم برای این لحظات تنگ شده بود. آهو تا دید دوباره داریم بهم خیره میشیم، دست از غذا خوردن کشید و دوباره با حالت جدی بشقاب و داد دستم و گفت: ـ ممنون سیر شدم. دیگه چیزی نگفتم و بشقاب و گذاشتم تو آشپزخونه و لباسم و پوشیدم و رو بهش گفتم: ـ کاری داشتی بهم زنگ بزن! زود برمی‌گردم. ـ باشه.
  5. #چهارصد و بیست و سومین متن نیمه‌شب از عمق بعضی چیزا فقط خودم باخبرم. فقط خودم می‌دونم که چه چیزی واقعا تغییرم داد! کدوم تجربه منو ساخت! کدوم یکی منو عمیقاً شکست. فقط خودم می‌دونم که هر کدوم چه ردی به جا گذاشتن. خودم می‌دونم چی بودم و چی شدم! چیکار کردین که این شدم... 11:11 دوازدهم تیر
  6. #چهارصد و بیست و دومین متن نیمه‌شب ‏مدرک تحصیلیم؟ فوق تخصص اهمیت دادن به مسائل بی‌اهمیت 11:11 یازدهم تیر
  7. #چهارصد و بیست و یکمین متن نیمه‌شب خوشحالم که بزرگترین دست‌آورد امسالت این بود که آدمایی که براشون اونقدر مهم نیستی رو رها کنی و بهشون نچسبی...و نگاهت به ادامه مسیر خودت و تمرکزت فقط رو خودت باشه! تولدت مبارک باشه مَنِ عزیزم... و به قول معروف باشد که در جدال گریه و خنده، غم در این حوالی نباشد. 3:03 یازدهم تیر
  8. پارت صد و پنجاه و دوم می‌تونستم از آهو قضیه حانیه رو بپرسم. بهرحال اون زنداداششو بهتر از من می‌شناخت. آهو همینطور کنجکاو نگام می‌کرد که ازش پرسیدم: ـ آهو پدر زنداداشت بهش ارثیه داده؟ آهو چشماش گرد شد و پرسید: ـ چطور؟؟ چیشد که اینو پرسیدی؟! سرمو خاروندم و گفتم: ـ من..اممم...بهت نگفتم اما آرمان و حانیه یه جای خیلی خوب شهر یه خونه خریدن و همون سمت هم یه کافه اجاره کردن. بالاشهر...حتی منم شاید به همین راحتی نتونم اونجا خونه‌ایی بخرم. آهو یهو تو جاش نیم‌خیز شد و گفت: ـ آخه چطور ممکنه؟؟! آرمان که همیشه بدهی بالا میورد. حتی تو شهریه مدرسه من مونده بودن...مگه مغازه حانیه چقدر درآمد داشت! تازه تا جایی که من یادمه کلی هم چک داشت. پس آهو هم هم نظر با من بود....یهو گفت: ـ تا جایی هم که در جریانم... مکث کرد. سریع پرسیدم: ـ خب؟! نگام کرد و گفت: ـ پدرش تقسیم ارث نکرده که چیزی بهش برسه!! گفتم: ـ اون مغازه هم اجاره دادن. بنظر تو اینهمه پول و از کجا آوردن؟! آهو که از چشماش هم مشخص بود، تو شوکه گفت: ـ نمی‌دونم بخدا! منم اینو تازه از تو شنیدم...تو اصلا اینارو از کجا فهمیدی؟ سعی کردم بحث و عوض کنم و گفتم: ـ آاا...سوپ آماده شد. برم بیارمش. رفتم و یه بشقاب براش ریختم و آوردم. قاشق و بردم سمت دهنش تا بهش بدم که گفت: ـ بردیا بگو دنبال چی هستی؟؟
  9. #چهارصد و بیست و یکمین متن نیمه‌شب اگه می‌خواین پسری از زندگیتون بره کافیه بهش بگین که هدفتون از رابطه، ازدواجه بعدش مطمئن باشید خودشون غیب میشن. 22:22 دهم تیر
  10. پارت صد و پنجاه و یکم ادامه مسیر تو سکوت سپری شد تا اینکه رسیدیم. کمکش کردم و تا خونه بردمش...هوا کم کم داشت بارون می‌گرفت. سریعا بخاری خونه رو روشن کردم و تنش دوتا پتو دادم. گفت: ـ گرمم میشه. گفتم: ـ نمیشه؛ تازه عمل کردی. نمی‌خوام دوباره سرما بخوری. بعدش رفتم قرصاشو آوردم و دونه دونه بهش دادم تا بخوره. وقتی داشتم نگاش می‌کردم، متوجه شدم که خیلی لاغر شده...طبیعی هم بود. هم فشار روش زیاد بود و هم کم غذا می‌خورد. وسایل و از تو آشپزخونه آوردم بیرون و مشغول درست کردن سوپ شدم که دیدم آهو صدام میزنه: ـ بردیا گوشیت زنگ میخوره! سریع رفتم و جواب دادم، آرش بود: ـ الو بردیا... ـ سلام خوبی؟؟ آهو مرخص شد؟ ـ آره، بهتره الان...چیزی شده؟؟! ـ راستش اینکه به خبری دستم رسیده که نمی‌دونم چجوری بگم؟؟ ـ چی شده؟؟ اتفاق بدی افتاده؟؟ ـ داشتم آدرس خانوم رئوفی رو پیدا می‌کردم و بعد کلی گشتن، بالاخره پیداش کردم و وقتی رفتم اونجا، دیدم صاحبخونش گفت چند روز پیش خیلی ناگهانی از اینجا رفتن! با تعجب تمام پرسیدم: ـ چی؟! ـ آره، راستش منم تعجب کردم. بردیا بنظرم تمام اینا نمیتونه اتفاقی باشه!! روی مبل نشستم و گفتم: ـ بنظر منم... آهو با کنجکاوی تمام بهم نگاه می‌کرد...بعدش گفتم: ـ اگه بازم چیزی دستگیرت شد، بهم زنگ بزن! ـ باشه حتما! وقتی که قطع کردم، آهو آروم پرسید: ـ اتفاق بدی افتاده؟
  11. پارت صد و پنجاهم چیزی نگفت و به صندلی تکیه داد و خیره به بیرون شد. یجورایی از خودم واقعا بدم اومده بود که باعث شدم اینقدر نسبت بهم دلسرد بشه اما خدایی دست خودمم نبود. دوباره تو مسیر گفتم: ـ برات سوپ درست می‌کنم و بعد یسر میرم خونه و بعدش میام پیشت... بازم عکس العملش نشون نداد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم عصبانیتم رو با محکم گرفتن فرمون انجام بدم و رو بهش گفتم: ـ آهو چرا حرف نمی زنی؟! یهو خیلی عادی و بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه گفت: ـ چون دلم نمی‌خواد با آدمی که منو به چشم یه قاتل نگاه می‌کنه، حرف بزنم. ـ آهو لطفاً دست پیش و نگیر! مگه چیزی ثابت شده؟؟ مگه اتفاق جدیدی افتاده که من اینطور نبینمت؟ یهو نگام کرد و گفت: ـ هر کس باورم نکرد، تو از روی چشمای من باید می‌فهمیدی که من قاتل نیستم. چون تو اگه جای من بودی بردیا؛ اگه تموم دنیا میگفتن بردیا قاتله و کلی سند و مدرک بهم نشون میدادن، من گوشامو می‌گرفتم و چشمام و می‌بستم و می‌گفتم من باور دارم که قاتل نیست. چیزی نگفتم...دوباره گفت: ـ تا زمانی هم که منو به چشم قاتل میبینی، هیچ حرفی باهات ندارم. سعیم نکن یجوری وانمود کنی که نگرانمی یا برات مهمم...من هر جوری هست از پس خودم برمیام. مادرت و زن عزیزت هم یه مدت دیگه ببینن که بچه‌دار نشدم، منو میندازن بیرون و خداروشکر از اون جهنمی که برام درست کردی، راحت میشم. چجوری باید بهش میگفتم که نقش بازی نمی‌کنم و حقیقتا نگرانشم؟! اینکه نمیتونم دوسش نداشته باشم؟؟! ناراحت شدم از اینکه فکر می‌کرد من پریسا رو زن خودم می‌دیدم. در صورتی که این یه ازدواج فرمالیته بود. و البته چیزی که داشت می‌گفت درست بود، تو این مدت که پیش ما بود، حتی پیش هم نمی‌خوابیدیم چه برسه به بچه!! مامان مطمئنا این روزا دیگه صبرم لبریز می‌شد و آهو رو ازم جدا می‌کرد. اما نمیذاشتم...من این‌بار نمی‌داشتم کسی رو که دوسش دارم رو ازم جدا کنند...حتی اگه تا آخر عمر هم از دست من دلخور باشه، اما من بازم دلم میخواد اولین صورتی که میام خونه میبینم، صورت آهو باشه...چشمای خندون و چال گونه‌اش باشه.
  12. #چهارصد و بیستمین متن نیمه‌شب اگر کسی یا چیزی مدام آزارت‌ می‌دهد و ناامیدت می‌کند... قرار نیست در زندگیت بماند! رها کن لطفاً:) 15:15 دهم تیر
  13. پارت صد و چهل و نهم محکم گرفتمش بین دستام و با صدای بلندتری گفتم: ـ ولت نمی‌کنم! فهمیدی؟؟ ولت نمی‌کنم، اینو تو گوشِت فرو کن. به چشماش نگاه کردم. پر از اشک شده بود!! برای چند دقیقه بهم خیره شدیم! لحظات احساسی بینمون بود که یهو پرستار بی‌مقدمه اومد داخل و گفت: ـ مشکلی پیش اومده؟ سر و صداتون تا بیرون میاد. دستی به پیشونیم کشیدم و سریع گفتم: ـ نه مشکلی نیست. آهو بعد من رو به پرستار گفت: ـ میشه بهم کمک کنین تا دستشویی برم؟؟ پرستار هم بهش لبخندی زد و گفت: ـ حتما عزیزدلم. بعدشم دستشو گرفتم و رفتن. اینقدر این دختر لجباز بود! یعنی لجباز تر از خودش من آدم ندیده بودم. منتظرش شدم تا برگرده اما وقتی هم که برگشت، بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه رفت روی تخت و دراز کشید. واقعا از دست این بی‌تفاوتیش حرص می‌خوردم اما اینجا جایش نبود و ترجیح دادم اون شب چیزی نگم و بیشتر از این اذیتش نکنم. صبح زودتر از آهو بیدار شده بودم چون اونقدر گردنم روی صندلی درد گرفته بود که نتونستم خوب بخوابم. وقتی چشماش و باز کردم دیدم دکتر بالای سر تختش وایستاده. با استرس پرسیدم: ـ دکتر مشکلی پیش اومده؟ صدام باعث شد که خود آهو هم از خواب بیدار بشه. دکتر با خنده گفت: ـ نترس آقای عاشق! چیزی نیست و حالش کاملا خوبه. آهو گفت: ـ میتونم برم یعنی؟ دکتر رو بهش گفت: ـ آره میتونی اما باید خیلی مراقب خودت باشی و کمتر فست فود بخوری و حدود دو هفته دیگه بیای تا بخیه‌هاتو بکشم. آهو سری تکون داد و دیگه چیزی نگفت. کمکش کردم از جاش بلند بشه اما اصلا بهم نگاه نکرد. انگار جلوی دکتر کمی مراعات می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. بعد اینکه قسمت پذیرش حساب کردم، سوار ماشین شدیم و آروم کمربندش و بستم. گفتم: ـ می‌برمت ویلا!
  14. پارت صد و چهل و هشتم بعدش گوشی و دوباره گذاشتم آن شارژ و رفتم پیش آهو. دیدم که نیم خیز شده و روی تخت نشسته. با نگرانی پرسیدم: ـ درد داری؟ بدون اینکه نگام کنه، گفت: ـ باید برم دستشویی، لطفاً پرستار و صدا کن. بازوشو گرفتم و گفتم: ـ بیا خودم کمکت میکنم. دستشو محکم از دستم کشید بیرون و گفت: ـ لازم نکرده. گفتم پرستار و صدا کن. می‌دونستم که براش سخته؛ رفتارای منم خیلی اذیتش کرده اما کنم لجباز‌تر از این حرفا بودم. از پشت کمرش آروم گرفتم و بلندش کردم و گفتم: ـ وقتی بهت میگم که می‌برمت، حرف گوش کن! مقاومت می‌کرد و می‌خواست از بین دستام بیرون بیاد. با لحن کمی تند رو بهش گفتم: ـ دختر اینجوری نکن! بخیه‌هات باز میشه. نزدیک در اتاق که رسیدیم یهو صداشو برد بالا و گفت: ـ اصلا به تو چه !! تو چرا اینقدر نگران منی؟؟! هان؟؟ نمی‌خوام کنارم باشی. می‌خوام برگردم همون زندان. تو زندان بودن بهتر از اینه که کنار تو باشم و هر روز همه با چشمایی در از اتهام بهم نگاه کنن. حرفاش واقعا قلبم و می‌سوزوند اما حق داشت واقعا. دیگه انگار طاقتش تموم شده بود اما نمی‌خواستم ببینم که نسبت بهم بی‌حس یا بی‌تفاوتی شده. رفتم کنارش و گفتم: ـ بعداً راجب این مسائل حرف می‌زنیم. الان ازت خواهش می‌کنم که آروم باش! ـ نمی‌خوام آروم باشم، نمی‌خوام تو پیشم باشی. ـ آهو لطفاً به خودت بیا! تو بیمارستانیم‌. ـ پس ولم کن و برگرد پیش خانوادت.
  15. #چهارصد و نوزدهمین متن نیمه‌شب تاحالا کسی اندازه ده دقیقه میبینمت میرم دوست داشته؟ 17:17 نهم تیر
  16. پارت صد و چهل و هفتم با کلافگی گفتم: ـ بیمارستانم. ـ اونو که از آرش فهمیدم. تو چرا تا الان اونجا بودی؟؟ با تعجب پرسیدم: ـ چیکار کنم مامان؟! بذارم دختره به درد خودش بمیره؟؟ حرفایی میزنی. مامان بدون تردید گفت: ـ وقتی بچه منو کشت، دلش نسوخت. منم از اینکه اونجا بمیره، دلم نمی سوزه و ناراحت نمیشم. با عصبانیت گفتم: ـ از کی تا حالا با آدما مثل خودشون رفتار میکنین مامان؟ چون اون یکی رو کشته، ما هم باید بکشیمش؟ مامان سریعا پرسید: ـ بردیا تو داری منو بازخواست می‌کنی؟! اونم بخاطر یه دختری که قاتل برادرت بوده؟؟ دیگه توان اینو نداشتم براش بیشتر توضیح بدم! چون که می‌دونستم هر چی که بود، بازم حرف خودش و میزد. البته حقم داشت چون از چیزی خبر نداشت . مثل من نمیدونست که اون کسایی که اومدن شهادت دادن، ریگی به کفششونه! بنابراین گفتم: ـ مامان کاری نداری؟ مامان ناچ ناچی پشت تلفن کرد و گفت: ـ واقعا دیگه پسرم و نمی‌شناسم. فکر میکردی که اون دختر و تنبیه می‌کنی و عوضش می‌کنی اما بازم اون کسی که روش تاثیر گذاشته و عوض شده، تویی! دیگه نخواستم حرفاشو بشنوم و بعدش قطع کردم. بهرحال اونم مادر بود و می‌فهمید. حس و حال منو درک می‌کرد. حق داشت چون من حتی توی اوج عصبانیت هم نتونستم از آهو متنفر بشم و فقط خودمو گول زدم. دلیل اینکه رضایت دادم و آوردمش خونه هم این نبود که میخواستم خودم مجازاتش کنم. چون نمی‌تونستم ببینم دختری که دوسش دارم، اعدام میشه...من اونو با تک تک سلول‌های بدنم دوست داشتم. امیدوارم کیان منو ببخشه اما نمی‌تونستم به دلم بقبولونم که دوسش نداشته باشه. ازش خجالت می‌کشیدم. می‌دونستم نباید بذارم خونش رو زمین بمونه اما حیف که دلم نمی‌فهمید!
  17. #چهارصد و هجدهمین متن نیمه‌شب حرفاتون قشنگه... اما تجربه‌های قبلیم نمی‌ذاره باورتون کنم. شرمنده! 15:15 نهم تیر
  18. #چهارصد و هفدهمین متن نیمه‌شب از من فاصله بگیر... من از بودن‌های نصفه نیمه متنفرم... 1:01 هشتم تیر
  19. پارت صد و چهل و ششم ـ ممنونم آقای معیری، حال آهو خوبه؟ ـ الان بهتره. آپاندیسشو برداشتن. ـ ای بابا! خداروشکر که به خیر گذشت. راستش آقای معیری بابا موضوع دیگه‌ایی بهتون زنگ زدم. ـ بفرمایید، چی شده؟؟ ـ والا امروز بعد اون اتفاقی که تو مدرسه افتاد و به گوش منطقه رسید، اگه امکانش هست باهم باید صحبت کنیم. با تعجب پرسیدم: ـ کدوم اتفاق؟ خانوم بابازاده یکم این دست اون دست کرد و گفت: ـ همینکه جلوی چشم دانش آموزای دیگه یکی از شاگردا رو بغل کردین و بردین. با دلخوری گفتم: ـ خانوم نمی‌تونستم ببینم دختره وسط مدرسه جون بده و کاری نکنم. ـ نه می‌دونم، اون موضوع که حق با شماست اما ما می‌خواستیم به آمبولانس زنگ بزنیم و این کار شما از طریق یکی از بچها متاسفانه به گوش آموزش و پرورش رسید و خب بهرحال بحث محرم و نامحرم... حرفش و با کلافگی قطع کردم و گفتم: ـ بله متوجهم. خانوم بابازاده هم که متوجه لحنم شد گفت: ـ حالا حضوری بیشتر راجبش صحبت میکنیم. ـ شبتون بخیر. ـ شب شما هم بخیر. بهرحال بنده خدا خبر نداشت دختری که جلو چشم همه بغلش کردم بهم محرمه و دختری هست که دوسش دارم. حق هم داشت براش عجیب باشه و بعلاوه اینکه این اتفاق وسط مدرسه افتاد و صد در صد منطقه بهشون گیر میداد و این وسط یجورایی تقصیر من بود! اگه حتی ازم میخواستن که از مدرسشون برم هم حرفی برای زدن نداشتم. داشتم گوشی و میذاشتم سرجاش که باز زنگ خورد. مامان بود: ـ جانم مامان؟؟ ـ بردیا...بالاخره جواب دادی! هیچ معلومه تا این وقت شب کجایی؟؟
  20. پارت صد و چهل و پنجم تازه چشمام داشت گرم می‌شد که یهو گفت: ـ چرا اینقدر نگرانم شدی؟ سریع چشمام و باز کردم و گفتم: ـ بهوش اومدی؟؟ با ناامیدی نگام کرد و گفت: ـ مگه برات مهمه؟! سعی کردم جواب سوالش و ندم و بازم با نگرانی پرسیدم: ـ درد که نداری؟! اما بغضش و قورت داد و پتو رو کشید رو سرش. رفتم بیرون و به پرستار گفتم: ـ می‌تونه غذا بخوره؟! پرستار نگام کرد و گفت: ـ فعلا نمیشه! یادم افتاد که گوشیم شارژش تموم شده!!سریع گفتم: ـ ببخشید اینجا شارژر و پریز برق هست من گوشیمو بزنم؟ پرستار با مهربونی شارژر خودش و داد و بالاخره من گوشیمو روشن کردم و دیدم طبق معمول هزار تا تماس از دست رفته از پریسا و مامان دارم و لابلا سه تا تماس هم از خانوم بابازاده داشتم که یکم متعجبم کرد اما از طرفی هم گفتم شاید نگران حال آهو شده که زنگ زده بهم. به ساعت نگاه کردم. ده و نیم شب بود. زنگ زدم بهش و بعد دو بوق گوشیو برداشت: ـ الو آقای معیری؟ ـ سلام خانوم مدیر، خوب هستید؟
  21. #چهارصد و شانزدهمین متن نیمه‌شب آدمیزاد برای بخشیدن کسایی که دوستشون داره، چه دروغ‌هایی که به خودش نمیگه. 13:13 هشتم تیر
  22. #چهارصد و پانزدهمین متن نیمه‌شب تو بیا فروغ آرزوها... به رنج جستجوها... پایان تویی... تو بیا....که بی‌تو آب سردم... که بی‌تو اوج دردم... درمان تویی! 22:22 هفتم تیر
  23. پارت صد و چهل و چهارم کنار تختش نشستم و آروم دستش و تو دستم فشردم. ناخودآگاه قطره اشکی رو گونه‌ام چکید. زیر لب گفتم: ـ کاش اینجوری نمی‌شد. من تو رو... یکم مکث کردم. موهاشو پشت گوشش گذاشتم و گفتم: ـ من تو رو واقعا خیلی دوست داشتم و حس میکنم که هنوزم... به اینجا که رسیدم حس کردم که انگشتام و فشار داد. کم کم حالت صورتش تغییر کرد و مشخص بود که داره دردش شروع میشه. با چشمای بسته هم اسمم و صدا می‌زد: ـ بردیا...بردیا...خیلی درد دارم. سریع از رو تخت بلند شدم و گفتم: ـ الان پرستار و صدا میزنم. سریع رفتم و پرستار و صدا زدم و اونم اومد و بهش مورفین تزریق کرد. از پرستار پرسیدم: ـ دردش بعد عمل نرماله؟ ـ بله طبیعیه! ـ کی میتونم ببرمش؟؟ ـ بهتره دکتر جواب آزمایشش و ببینه و اگه خونریزی نداشته باشه و مشکلی پیش نیاد، فردا مرخص میشه. ـ ممنونم. بعدش نسخشو بهم داد و گفت: ـ این داروها رو هم باید براش تهیه کنین. تا یکماه بسته به دردی که داره باید مصرف کنه. ـ چشم. بعد رفتن پرستار دوباره کنارش نشستم و به چهرش نگاه کردم. چرا حرفاش با هیچکدوم از چیزایی که اتفاق افتاده بود، جور در نیومد! تو دلم با کیان هم حرف میزدم و ازش میخواستم تا بهم کمک کنه جواب سوالامو پیدا کنم. میخواستم بدونم آیا دختری که عاشقش بودم واقعا برادرم و کشته یا نه؟؟ الان حدود دو ماه بود با این علامت سوال و تردید داشتم زندگی می‌کردم.
  24. #چهارصد و چهاردهمین متن نیمه‌شب «‏و تمام آدم‌هایی که روزی برای از دست دادنشان عمیقا اندوهگین بودی چه خوب که رفتند.»‏ 16:16 هفتم تیر
  25. پارت صد و چهل و سوم یه دستی به صورتم کشیدم و گفتم: ـ نتونستم خودمو کنترل کنم. آرش به شونه‌ام دستی کشید و گفت: ـ خیلی خب حالا نگران نباش! مطمئن باش که چه زود یا چه دیر بهرحال ماه پشت ابر نمی‌مونه و همه چیز مشخص میشه. سرمو با تأیید تکون دادم که آرش لبخندی زد و گفت: ـ می‌بینم که خیلی برای آهو ابراز نگرانی می‌کنی! این‌بار بجای اینکه حسم و قایم کنم، گفتم: ـ نمی‌خوام بلایی سرش بیاد آرش. ـ دختر قویه من می‌دونم که از پسش برمیاد ولی بردیا بازم بهت میگم من هنوز که هنوزه حس میکنم. بیخودی به این دختر اتهام قتل زده شده. این‌بار باهاش مخالفت نکردم و گذاشتم حسمم این حرف آرش و تایید کنه. حدود یک ساعت بعد دکتر بالاخره از اتاق عمل بیرون اومد و من سراسیمه رفتم مقابلش و گفتم: ـ لطفاً بگید که حالش خوبه! دکتر لبخندی بهم زد و گفت: ـ حالش خوبه، نگران نباشید! یکم دیگه منتقلش میکنن به بخش. با خیال راحت آرش و بغل کردم و گفتم: ـ وای خداروشکر. آرش باهام خداحافظی کرد و رفت و منم تو بخش منتظر شدم تا آهو رو بالاخره آوردن. حتی با چشمای بسته هم زیبا بود. خیلی عمیق خوابیده بود. از پرستار پرسیدم: ـ کی چشماش و باز می‌کنه؟ ـ کم کم دیگه باید بیدار بشه. هر وقت بیدار شد لطفاً صدام کنین تا داروهاشو تو سرم بریزم ـ چشم حتما.
×
×
  • اضافه کردن...