رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

ماسو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    275
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط ماسو

  1. پارت۳۵ چای نباتم را هم زدم و روبه مسعود که در فکر بود گفتم - اقا مسعود شما باید یه فکری به حال خودتون و خانوادتون بردارین اینجوری فایده نداره دختر شما الان تو سن حساسیه نمیتونه از پس اینهمه غم و فشار بر بیاد احتمال داره هر کاری انجام بده سکوت پدر عارفه روی اعصابم بود تنفرم از پدرم انگار به او سرایت کرده بود از اوهم متنفر بودم -چندسال پیش که محبوبه با خانوادش اومده بودن اصفهان عاشقش شدم من پسر حاجی ذاکری بودم بابام فرش فروشی داشت برای خودش برو و بیایی داشت منم اینجوری ناخلف نبودم تو حجره پدرم کارگری میکردم وضع مالیمون بد نبود اما پدرم دختر عموم رو برام در نظر داشت میگفت اگه اونو نگیری دیگه نمیتونم تو چشمای عموت نگاه کنم اخه عموم زیر پر و بال بابام رو گرفته بود من پسر اول خانواده بودم و این جبران محبت رو گردن من بود دختر عموم رو نمیخواستم اما چاره دیگه ای هم نداشتم یعنی کس دیگه ای رو دوس نداشتم اما روزی که محبوبه رو دیدم انگار تمام عاشقی هارو تو چشمای محبوبه دیدم دنبال خونه میگشتن بردمشون خونه یکی از رفیقام اون چند روزی که اصفهان بودن فقط دنبال اونا و کاراشون بودم میبردمشون تفریح همه جا میبردمشون تا اینکه خواستن برن پدرش ادرس خونشون رو داد تا ما اگه اومدیم تهران بریم خونشون چند ماهی گذشت تمام فکر و ذکر من محبوبه بود از اونطرف پدرم برای ازدواجم مصمم بود و مراسم خواستگاری چیده بود اما من نمیتونستم محبوبه رو فراموش کنم یه روز دلو زدم به دریا و به پدرم گفتم اما پدرم فقط یک کلمه گفت یا دختر عموت یا دیگه حق نداری اسم منو بیاری نمیتونستم با وجود فکر محبوبه دختر عموم رو عقد کنم پس لوازممو جمع کردم و راه افتادم تهران اونم درست شبی که قرار بود بریم خاستگاری دختر عموم خلاصه تو تهران گشتم و گشتم تا خونه محبوبه رو پیدا کردم چند روز کشیک دادم تا بالاخره محبوبه رو تنها گیر اوردم با دیدن من چشم هاش برق زد و من فهمیدم اونم منو میخواد گفتم میام خواستگاریت اما گفت که بدون خانوادت نمیشه اما منه کله شق گفتم چرا میشه خلاصه شب بدون هیچ مقدمه ای رفتم خونشون با دیدن من اونم با گل و شیرینی تعجب کردن محبوبه رو خواستگاری کردم اما پدرش گفت باید با خانوادت بیای هر چی گفتم اونا نمیان گفت پس منم دختر به ادمی که خانوادش نیان جلو نمیدم یک ماه رفتم و اومدم اماجواب بابای محبوبه همون بود حتی اون شب اخر از خونه بیرونم کرد و گفت دوباره بیام زنگ میزنه پلیس با محبوبه در ارتباط بودم گفتم بیا فرار کنیم بریم عقد کنیم اولش گفت نه اما اون شب اخر راضی شد و رفتیم عقد کردیم اما خانوادش دیگه راهش ندادن و کلا قیدشو زدن منم که بی پول و همه چیز فقط یه مقداری اورده بودم که نصفشو دادم خونه رهن کردم بقیشو هم یکم خرت و پرت خریدیم محبوبه رو خیلی میخواستم زندگیم خوب بود اما اس و پاس بودیم رفتم سرکار بنایی اما حقوق اونم کم بود یه روز که دیگه خسته شدم به امید اینکه بابام پول بده رفتم اصفهان بدون محبوبه اخه محبوبه اون موقع حامله بود اما بابام با دیدنم یه چک زد تو گوشم و گفت تو دیگه پسر من نیستی برو همون خراب شده ای که بودی اون لحظه من از هم پاشیدم عاشق خانوادم بودم و دوریشون برام سخت بود محبوبه هم غصه میخورد از دوری خانوادش اینو وقتی میومدم خونه میفهمیدم وقتی چشمای پف کرده از گریشو میدیدم عارفه به دنیا اومد عاشق دخترم و مادرش بودم اما خرجمون. به دخلمون نمیخورد افسرده شده بودم تمام خوشیامون انگار تموم شده بود بدون پول رو اوردم به رفیق بازی تا یکم از غمم کم بشه اما رفیق ناخلف ادمو تا ته جهنم پیش میبره کم کم مواد کشیدم دیدم نه مثل اینکه این خوبه تموم غصه هاتو یادت میره تا نصف شب بیرون بودم اخر شب میومدم خونه محبوبه التماسم میکرد که نرم اما من‌نمیتونستم اخرش یه روز گفت بیاتوخونه بکش فقط نرو بیرون اولش دوستامم میومدن خونه اما محبوبه معذب بود و خود%
  2. پارت۳۴ #نوشین با عصبانیت و صدای تحلیل رفته رو به پدر عارفه توپیدم -بسه دیگه چرا داری گریه میکنی مرد بدبخت اشک هایش را پاک کرد و با نگاهی که تا عمق وجودش غم داشت نگاهم کرد چشم از او گرفتم و به پیشخوان بیمارستان خیره شدم - تو‌که میدونی این اتفاق پیش میاد چرا میزاری خانوادت نابود بشه اصلا میدونی دخترت تو چه وضعیتیه؟ اصلا میدونی چقدر داره زجر میکشه دماغش را بالا کشید و با غصه گفت - خانم تو چی میدونی از حال و روز ما توکه تو رفاه و خوشبختیی چی میفهمی دیگر امپرم بالا زد با حرص بلند شدم و رو به رویش ایستادم و با صدای بالا رفته گفتم - چرا اتفاقا میدونم منم یه بابایی داشتم درست شبیه تو همینقدر منفور اتفاقا میدونم چون مادرم رو معتاد کرد و بعدش مادرم درست یه روزی شبیه امروز سنگ کوپ کرد حال دخترتو میفهمم چون دقیقا عین همین زجرایی که میکشه رو کشیدم میدونی من پدرم در اومد تا به اینجا رسیدم میدونی من دهنم سرویس شد تا وقتی شدم خانم صباحی میدونی چیا کشیدم خودم خودمو از اون منجلاب بالا کشیدم کسی نبود به فکرم باشه پدرم که فقط پی مواد کشیدن بود مادرمم که درگیر کار خودش کرد من تک و تنها خودم رو بالا کشیدم الانم بدون که نمیزارم عارفه اون زجرایی که من کشیدم بکشه نمیزارم مثل من دوسال تو تیمارستان باشه یا با زبون خوش میرین ترک میکنین یا سرپرستیه عارفه رو ازتون میگیرم و به زور ترکتون میدم بعد از تمام شدن حرف هایم کیفم را برداشتم و به طرف اتاق مادر عارفه رفتم دکتر بالای سرش ایستاده بود چشم های بی حال مادر عارفه نیمه باز بود وهمین امید بخش بود چندتایی نفس عمیق کشیدم تا به خشمم غلبه کنم وارد اتاق شدم نگاه دکتر رویم چرخید و برای مادر عارفه سری تکان داد و به طرف من امد - خانم صباحی خیلی شانس اوردین که به موقع اوردینش فقط یه مشکلی هست - چی شده اقای دکتر دکتر نگاهی گذرا به مادر عارفه کرد وگفت - راستش دست چپش لمس شده و نمیتونه زیاد باهاش کار کنه تمام اون فشار و اینا به دستش سرایت کرده و اینجوری شده متاسفم نگاهی به مادر عارفه که با چشم های نیمه باز من را نگاه میکرد و برق اشکش از همین جاهم قابل دیدن بود انداختم - نمیشه هیچ کاری کرد؟ - نمیدونم باید با ورزش و ماساژ عضلات رو تقویت کنن اما احتمال خوب شدن خیلی پایینه سرم را تکان دادم و دکتر هم با یک خداحافظی از اتاق خارج شد نزدیک تخت محبوبه خانم شدم اسمش را از روی دفترچه بیمه فهمیده بودم نگاهی به چشم های غمگینش انداختم - واقعا ارزشش رو داره محبوبه خانم؟ اگه عارفه بفهمه دق میکنه! همینو‌میخوای؟ محبوبه هق بی صدایی زد و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می امد گفت - تورو خدا شما دیگه نصیحت نکن خانم صباحی نزار عارفه بفهمه دخترم دل نازکه نمیخوام بفهمه‌مادرش چقدر ضعیفه دست راستش را روی صورتش گذاشت و گریه اش را پنهان کرد پوفی کشیدم و گفتم - محبوبه خانم باید برین کمپ راه دیگه ای وجود نداره عارفه از هم پاشیده شده هربار که اخر هفته میاد خونه و برمیگرده مدرسه بدتر میشه اگه همینجوری ادامه پیدا کنه نمیدونم که چجوری بشه شاید عارفه دست به کارای بدتری بزنه حتی ممکنه .... گریه مادر عارفه بند امد و دستش را از صورتش برداشت - ممکنه چی؟ چشم هایم را از محبوبه دزدیم و با صدای ارام گفتم - ممکنه خودکشی کنه محبوبه هین بلندی کشید و با صدای بلند تر شروع به گریه کرد - محبوبه خانم لطفا اروم باش میخوام باهات حرف بزنم من نیومدم که تو فقط واسم گریه کنی لطفا منطقی باش - چجوری منطقی باشم دخترم داره جلوم پر پر میشه خودم توی این وضعیتم کسی که یه روزی عاشقش بودم به اون حال افتاده چجوری اروم باشم نفس عمیقی کشیدم درست میگفت اما گریه کردن راهش نبود باید میرفتم تا کمی ارام میشد به طرف در اتاق رفتم کنار در پدر عارفه مسعود را دیدم که نشسته بود و با شرمندگی سرش را پایین انداخته بود -اقای ذاکری باید باهاتون حرف بزنم بلند شد و با صدای گرفته باشه ای گفت به طرف کافه بیمارستان به راه افتادم
  3. پارت۳۳ در کهنه و زنگ زده و به داخل فشار داد انگار در باز بود یاالله گویان وارد شد هیچ صدایی از خانه نمی امد نگران شد نکند بلایی سر پدر و مادر عارفه امده باشد چند تقه به در زد و وقتی جوابی نشنید با عجله کفش هایش را در اورد و وارد خانه شد بوی دود انقدر غلیظ بود که ریه هایش را سوخت مقنعه اش را روی دماغ و دهانش گرفت و با دست دود را از جلوی چشم هایش کنار زد به طرف پنجره رفت و بازش کرد وقتی کمی دود بیرون رفت و توانست اتاق را ببیند با دیدن جسم بی جان مادر عارفه دست هایش شل شد تمام خاطراتش تداعی شد و بدنش به لرزه نشست ۲۰ سال پیش همین صحنه را دیده بود اشک هایش بی اراده فرو ریخت و پاهایش سست شد قدرت هیچ کاری را نداشت به دیوار پشتش تکیه زد و سر شده روی زمین فرود امد مادرش همان روز لعنتی سنگ کوپ کرده بود همان روزی که از خابگاه امد و هر چه مادرش را صدا زد جوابی نشنید همان روز هم درست مثل الان خانه پر دود بود و پکنیک با شعله کم میسوخت اما مادرش کناری افتاده بود و نفس نمیکشید ذهنش پر از صدا شد پر از تشویش دست هایش را به سرش گرفت و فشار داد باید قوی باشد باید بلند شود نباید بگذارد همان اتفاق دوباره تکرار شود با قدم های سست بلند شد و به طرف مادر عارفه رفت دستش را کنار گردنش گرفت هنوز نفس‌میکشید خدارا هزاران بار شکر کرد با دست های لرزان گوشی اش را از میان انبود وسایل کیفش پیدا کرد و شماره اورژانس را گرفت یک ساعتی گذشته بود مادر عارفه را به بیمارستان اورده بودند دکتر ها گفته بودند که در اثر مصرف زیاد مواد حالش بد شده و اگر کمی دیر تر نوشین رسیده بود الان باید کارهای کفن و دفنش را انجام میداد لیوان پلاستیکی اب را در دستش فشار داد پدر عارفه کنارش نشسته بود و ارام ارام گریه میکرد یک ادم چقدر باید ضعیف شود که بداند میتواند چه اتفاقی بیفتد اما قدرت این را نداشته باشد جلوی این اتفاق را بگیرد
  4. پارت ۳۲ یک هفته بعد یک هفته گذشته بود و عارفه کمی ارام تر شده بود اما حرف نمیزد و این نوشین را میترساند چهارشنبه هفته پیش که به خانه رفت و شنبه امد انگار همان یک ذره امیدش هم نا امید شده بود و نوشین درکش میکرد دیدن پدر و مادرش او را زجر میداد دختر های مدرسه ان اتفاق را فراموش کرده بودند و دوباره جو مدرسه به حالت قبل برگشته بود اما این دلیل نمیشد که با عارفه خوب شوند برعکس از ده متری عارفه رد نمیشدند و حتی سر یک میز هم با عارفه نمی نشستند عارفه دیگر حتی همان چند کلمه حرفی که میزد را هم قطع کرده بود و مثل ادم های لال فقط در مواقع ضروری جواب میداد نوشین تمام وقتش را صرف تجزیه و تحلیل رفتار عارفه میکرد نمی خواست که عارفه روزهایی که او دیده بود را ببیند همان هفته پیش به خانه عارفه رفته بود و کمی با مادر و پدرش حرف زده بود مادرش از شنیدن کار عارفه کلی گریه کرد وپدرش هم با شرمندگی سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت نوشین شانسش را امتحان کرد و از انها خواست که به کمپ ترک اعتیاد بروند اما وقتی نگاه وحشت زده مادر عارفه را دید به این نتیجه رسید که باید چند جلسه دیگر هم بیاید و حرف بزند تا شاید روزنه امیدی باز شود امروز وقت ان بود که برود و دوباره شانسش را امتحان کند عینک طبیش را از روی میز برداشت و در کیفش گذاشت و بیرون رفت خانم موسوی پشت پنجره اتاقش ایستاده بود و رفت و امد دختر هارا نگاه میکرد با دیدن نوشین ان هم کیف به دست ابروهایش بالا پرید و از اتاق بیرون امد - جایی میرین خانم صباحی؟ نوشین علاقه به توضیح دادن رفت و امدش به این زن نداشت ان هم مخصوصا الان که بحث عارفه و خانواده اش بود ساعت دستش را درست کرد و رو به خانم موسوی گفت - بله راستش از خونه زنگ زدن و گفتن که کاری پیش امده باید امروز زودتر برم برق خوشحالی در چشمان موسوی اشکار بود با لبخندی که سعی در پنهان کردنش داشت سری تکان داد و گفت - راحت باشین نوشین پوزخندی زد و در دل گفت نیاز به اجازه تو‌نداشتم در عوض سری تکان داد و به راه افتاد سوار ۴۰۵ نقره ایش شد و به طرف خانه عارفه به راه افتاد
  5. پارت۳۱ دو روز گذشته بود مادر ناهید و چند تای دیگر از مادران دیروز امده بودند و بل بشویی در مدرسه به راه انداخته بودند و میگفتند تا ان دختر از مدرسه نرود کوتاه نمی ایند اما اینبار صباحی بود که با صریح ترین حالت ممکن انها را سنگ روی یخ کرده بود و گفته بود که بچه های انها هم بی تقصیر نیستند و همه باید مراقب رفتارشان باشند نه صرفا یک نفر خانم موسوی در دل خدارا شکر کرد که خانم صباحی بود و ان اوضاع خراب را درست کرد عارفه تمام روز را در خوابگاه گذرانده بود و حتی یک لحظه هم بیرون نرفته بود هیچ کس جرعت نداشت به اتاق او برود حتی جرعت نگاه کردن به اوراهم نداشتند و او انگار که کم کم داشت به جنون میرسید از صبح گریه کرده بود و مدام به دست های خودش نگاه میکرد و سعی میکرد انگشت هایش را بشکند تمام اینهارا نوشین با دوربین مدار بسته دیده بود و دلش ریش شده بود دیگر بیشتر از این نباید تنها میبود وگرنه معلوم نبود چه میشد نوشین از پشت مانیتور عارفه را نگاه میکرد که کناری کز کرده بود ودست هایش را دور زانوهایش حلقه کرده بود و تاب میخورد نگاهش را به گوشه ای دوخته بود و از تمام دنیا دور بود از پشت صندلی بلند شد و به طرف خوابگاه شماره هشت رفت بقیه دختر ها در اتاق اخر سالن که چندسالی بود خالی بود نشسته بودند و پچ پچ کنان حرف میزدند معلوم بود دیگر حرف همه اشان عارفه بود نوشین در این مدرسه و خوابگاه خودش را میدید عارفه نوشین چند سال پیش بود در اتاق را باز کرد و وارد شد عارفه انگار در این دنیا نبود که حتی نگاهش هم نلرزید - عارفه چرا با خودت اینجوری میکنی دخترم بلند شو برو یه ابی به دست و صورتت بزن یکم حالت بهتر بشه باهم حرف بزنیم عارفه نگاهی به نوشین کرد و با ارامشی که اصلا به صورتش نمی امد گفت -مگه چجوری میکنم من باید خودمو بکشم میدونی حالم اصلا خوب نیس از خودم بدم میاد از این دستام بدم میاد هق هق گریه اش دوباره به راه افتاد موهای خرماییش را میان مشت هایش گرفت وکشید نوشین دست های استخوانی اش را در دست گرفت و از موهایش باز کرد -دخترم همش که تقصیر تونبود اینقدر خودتو مقصر ندون تو مقصر عقده های بقیه نیستی عارفه دست هایش را از دست نوشین بیرون کشید وبا گریه جیغ کشید - اینقد به من نگو دخترم اگه مادر من حسی به من میداشت الان وضعیت من این نبود من دختر تو نیستم نوشین دست هایش را به نشانه ارامش پایین اورد و با لحنی که سعی داشت تمام مهربانیش را در ان بریزد گفت -باشه بهت نمیگم دخترم میگم عارفه خوبه ببین عارفه تو از زندگی بقیه خبر نداری فقط خودتو مرکز غم و غصه تمام دنیا میدونی چه بسا زندگی بقیه از تو بدتره اشک های عارفه انگار تمامی نداشت که مثل سیلاب پایین میریخت و دل نوشین را خون میکرد این دختر چه ها که نکشیده بود دلش پر از زخم بود نگاهش را از اشک های عارفه‌گرفت وبه تخت های انکادر نگاه کرد انگار دختر ها حتی نیامده بودند که لباس هایشان را عوض کنن - میبینی اونا منو هیولا میبینن انگار که من نحسم نفرین شدم اخه مگه تقصیر من بوده چرا من باید تاوان بی عقلی مادر و پدرمو پس بدم من مگه میخواستم اینجوری بشه بغضش اجازه نداد بیشتر حرف بزند سرش را روی زانوهایش گذاشت و هق هق گریه اش بلند شد همینکه گریه میکرد هم خوب بود اگر گریه و اشک نبود ادم به جنون میرسید اما عارفه هم کم از جنون نداشت نوشین وقتی این را فهمید که یکهو گریه عارفه قطع شد سرش را از زانوهایش برداشت و با حالتی غیر عادی رو به نوشین شروع به جیغ و داد کرد که از اینجا برو نوشین ترسید یک لحظه از نگاه خون بار عارفه ترسید روز های سختش را در تیمارستان یادش بود نباید اجازه میداد که عارفه هم ان روز هارا ببیند - عارفه به خودت بیا نزارجنونت بهت پیروز بشه تو نباید کم بیاری اما عارفه انگار در دنیا نبود که فقط جیغ میکشید و دو دستی موهایش را میکشید در اتاق باز شده بود و حالا تمام دختر ها داشتند عارفه را با وحشت نگاه میکردم نوشین هرچه میکرد نمیتوانست جلوی عارفه را‌بگیرد تا موهایش را نکشد دست های عارفه قدرتشان را از ذهن بیمارش میگرفتند کم کم نیروی عارفه تحلیل رفت و صدایش ارام شد انگار خوابش گرفته بود که سرش را روی زانوهایش گذاشت و صدایش قطع شد نوشین ترجیح میداد عارفه در همان حال باشد بنابراین از اتاق خارج شد و در اتاق را در برابر ده جفت چشم وحشت زده بست
  6. بخش دوم لطفا برو بازهم ساعت ۱۲ شب است. نمیدانم چه مرگم شده، نه میتوانم دست بکشم نه ادامه بدهم، میان انبوهی سردرگمی، پریشانی، من فقط یک کلام دارم، دلم گرفته. من، نه تو را خواستم، نه بوی تنت را! پس چرا بی دعوت و یاالله به قلبم وارد شدی؟ فقط خودت بگو، من با این حرف های دلبرت چه کنم؟ بی انصاف لاقل دلبری نکن، همینکه هستی خودش کلی بیشتر از ظرفیت من است. اما من نمیخواهم باشی، نمیخواهم قلبم تند تند بتپد، نمیخواهم لبخند بزنم، نمیخواهم فکرم برای تو باشد. کاش میشد برگشت به عقب، شاید هیچ وقت نمی رفتم. اما نه من صدبار هم که بگردم، قسمت تو نمیشوم، سرنوشت من دور از حوالی توست. تو محال نبودی، اما من کسی را در سرنوشتم داشتم که حتی اگر صد بار هم برگردم عقب باز او فرصت نفس کشیدن هم نمیدهد، بی کله و کله شق است. او مثل تو نیست، فقط من را خواست، بدون اینکه بخواهد اعتماد کند، بدون اینکه فکر کند، نمیدانم این کارش درس بود یا اشتباه! اما من فقط همین را میدانم که من، سهم تو نبوده و نیستم! اما...اما این اما ها بد است، این هاست که کار را خراب دارد، شاید تو نباید می امدی، شاید هم من زیادی بی جنبه ام. مگر میشود بدانی کسی سهمت نیس، حقت نیس باز هم بخواهیش؟ من بی منطق تر از این حرف ها هستم، کاش تو وابسته من نشوی! وابسته خل بازی هایم! قلبم درد میکند، حال الان من، حال ان ماهی است که میخواهد بر خلاف اب شنا کند. دلم میگوید اری، عقلم میگوید نه ! چقدر این شنا کردن سخت است، چقدر خود دار بودن سخت است. راهی نیست، غیر ویران شدن، غیر خرابات شدن، راهی نیست. من تمامم نابود است، خشت خشتم شکسته.
  7. بخش اول:تو پیدا شدی سال ها می‌گذرد اما من، هنوز همان دختر بچه کودکیم هستم. همانی که کنارش بودی، همبازیش بودی، همانی که حالا خاطراتش را می‌گویی. چقدر بوی قلیان مادربزرگم در آن روز ها خوب بود! حتی عطر بهار هم خوب بود، ماهی های قرمز توی تنگ کوچک هم، صفای دیگری داشتند. یادت می اید؟ یا تو مرا‌ به دست باد داده ای؟ من دوستت داشتم، همان چشم های گردت را که زل زل به من نگاه می‌کردند، همان موهای اشفته ات را ! من همان خانه قدیمی را می‌خواستم، همان عیدهایی که بوی قلیان می امد، همان بادام خاکی های ته جیب های پدر بزرگم را! همان وقت ها که توهم بودی و بی دغدغه نگاهت می‌کردم. همان وقت هاکه به قول تو بچه بودیم و نمی فهمیدیم و فقط فکر می‌کردیم، باید یکی را بخواهیم شاید من تورا می‌خواستم، من همان موقع ها هم می‌خواستم در بازی یار تو باشم! همان روز هایی که با گریه خانه مادر بزرگ می‌ماندم تا تو باشی و بازی کنیم. نمیدانم تو متوجه من بودی؟اصلا نگاهت به چشم های براقم که وقتی تورا می‌دیدم، برق می‌زدند می افتاد؟ شایدهم من زیادی خیالباف بودم توحتی نگاهم نمی‌کردی چه برسد راجب من نظری داشته باشی. ان روز هایی که چاقاله بادام هارا در جیب هایمان می‌چپاندیم و بدو بدو میامدیم خانه و نمک میزدیم می‌خوردیم. من زود بزرگ شدم یا تو دیگر نیامدی؟کدام یک؟ نباید تورا سرزنش کنم، من بزرگ شدم، دیگر عید ها گریه نکردم که بمانم. دیگر ماهی هارا ندیدم بوی قلیان اذیتم می‌کرد کسی دیگر برایم بادام خاکی نمی اورد. اری من دیگر خاکسترم را به باد دادم! رفتم تا فراموش شوم. الان هم که دیگر نه من ان دختر بچه کودکیم نه تو ان پسر بچه تخس. الان بزرگ شده ای برای خودت برو و بیایی داری. اما من هنوز هم گاهی نگاهم روی تو هرز می‌رود گاهی در دلم می‌گویم کاش من و تو کنار هم بودیم اما..... بگویم قسمت که دروغ گفته ام همه اش تقصیر من بود. الان هم نمیخواهم زیاد درگیرتوشوم. خواهش میکنم پایت را از خیالم پس بکش. نگذار یک عمر حسرت بخورم، من ضعیفم، پوچم شاید نتوانم تورا کنار او ببینم. شاید بشکنم و هزار تکه شوم! خواهش میکنم از خیالم برو بیرون. برو از من دور شو تواگر سهم دیگرانی برو در خیال انها باش، من دیگر سینه ام گورستان شده، جا ندارد که تورا دفن کنم! پابه این گورستان نگذار! مثل همان روز اخر، دست تکان بده و برو. میدانم که اگر بشود باید تورا ببینم و دم نزنم. اما نمیتوانم به خودم، به همه خیانت کنم. من ادم این حرف ها نیستم، فقط توی خودم می‌ریزم و هزار بار زنده به گور می‌شوم! هزاربار دلم را سنگسار میکنم تا تو بروی. نه من سهم توبودم نه تو.
  8. به نام خدایت نام اثر:من در تو نویسنده:ماسو ژانر:عاشقانه درام بخش ها بخش اول: تو پیدا شدی بخش دوم: لطفا برو بخش سوم:مغزهای له شده بخش چهارم: تو در منی بخش پنجم بخش ششم
  9. ماسو

    تجربه شما

    مهم ترین ضربه ای که خوردم وقتی بوده که تمام راز هامو به یکی گفتم و اون دقیقا رفت کف دست دوستم گذاشت بدترین اخلاقم همینه که نمیتونم چیزی رو تو دلم نگه دارم تحمل کینه و قهر رو ندارم
  10. ماسو

    کتابی که خوندی چطور بود؟

    چند وقت پیش کتاب دنیای سوفی رو خوندم اگه میتونین از پس هضم کلمه های سنگین بر بیایین حتما بخونینش (خودم رفتم بخرمش گفتن واسه پایان نامت میخوای😁😁) در مورد فیلسوف های زمان هست و دیدگاهشون که چطور زمین و کائنات تشکیل شده در کل خوب بود من خیلی اخر کتاب رو دوس داشتم اونجایی که سوفی از وسط مهمونی فرار کرد و رفت به دنیای شخصیت های کتابا کتاب بعدی که بازم برمیگرده به چند وقت پیش کتاب کیمیاگره که من به شخصه خیلی دوسش داشتم در مورد یه چوپانه که یه شب خواب میبینه در اهرام مصر گنجی وجود داره که برای اونه خلاصه راهی مصر میشه اما این وسط گنج خیلی بزرگتری پیدا میکنه و به خودشناسی میرسه کتاب بعدی بادام که به تازگی خوندم راستش عاشق شخصیت دوم داستان شدم دوسته پسر قصمون که یه پسر بد و خلافکار بود داستانش اینجوریه که یه پسر با یه بیماری که نمیتونه درد و رنج رو حس کنه و رسما یه هیولاعه جوری که خانوادشو جلوش میکشن و اون هیچ حسی نداره طی اتفاقی یکی بهش میگه بیا نقش پسرمنو بازی کن که چندسال پیش گم شده و مادرش الان میخواد بمیره تا راحت بمیره و اون هم میره اما پسر واقعی اونها که همون شخصیت دومه پیدا میشه و بخاطر این اتفاق با پسر قصمون دشمن میشه این کتابم اونجاش که بال های پروانه رو جلوی پسره کند تا ببینه واقعا حس نداره رو خیلی دوس داشتم فعلا که کتاب خاصی به فکرم نمیاد بلندی های بادگیرم خوندم ولی الان یادم رفته
  11. ماسو

    اگه اخرین کتابی که خوندی اسمت بود

    سلام گلای توخونه اگه اخرین کتابی که خوندی اسمت بود اسمت چی میشد؟ خودم بادام
  12. پارت ۳۰ یک ساعتی گذشته بود خانم صباحی بالای سر عارفه بود و خیره نگاهش میکرد اما فکرش جای دیگر میپلکید خانم موسوی هم با استرس پوست کنار ناخن هایش را میکند اعضای کمیته رفته بودند و تنها خانم صباحی مانده بود عارفه تکانی خورد و چشم هایش نیمه باز شد دیدش تار بود دوباره چشم هایش را بست و اینبار دست های سردش را روی سرش گذاشت از شدت درد سرش چشم هایش میسوخت خانم صباحی با خوشحالی عارفه را صدا زد و خانم موسوی هم با حول و اضطراب از صندلی اش بلند شد و کنار عارفه ایستاد - عارفه دخترم بیدار شدی عارفه بار دیگر چشم هایش را باز کرد اینبار بهتر میدید با صدایی گرفته گفت - چیشد ناهید من من من چیکار کردم ناهید چی شد لبخند نوشین جمع شد و نگاهی به خانم موسوی انداخت و گفت - الان وقت این حرفا نیس دخترم حالت خوبه اما عارفه انگار دست بردار نبود دست هایش را به تخت تکیه داد و نیم خیز شد با بغضی که سعی داشت مهارش کند گفت -اما ناهید خدایا چرا من اونکارو کردم نمیدونم چی شد اصلا اون اون هنوز حرفش را کامل نکرده بود که بغضش سر باز کرد و هق هق گریه اش در اتاق پیچید نوشین با ناراحتی نگاهی به عارفه انداخت و اورا در اغوش گرفت -من درکت میکنم دخترم میدونم چی شد عارفه نوشین را پس زد و با صدایی که انگار از ته چاه می امد گفت - چرا الکی میگی درک میکنم تو هیچ درکی نداری از من از زندگیه من نمیدونم من چی میکشم تویی که همه چیز برات فراهمه هیچ درکی از نداری و بی پولی نداری خانم موسوی با تشر رو به عارفه گفت - عارفه درست صحبت کن نوشین رو به خانم موسوی سری تکان داد و علامت داد ساکت باشد و خودش هم چیزی نگفت عارفه از روی تخت بلند شد و تلو تلو خوران به بیرون رفت نوشین سعی نکرد جلویش را بگیرد به هرحال نمیتوانست جای خاصی برود رو به خانم موسوی که کنارش ایستاده بود کرد و گفت - لطفا بشینین باید حرف بزنیم رنگ از روی خانم موسوی پرید اما چاره ای نداشت امروز باید در مقابل این زن کمی ارام تر باشد روی صندلی نشست و با استرس نوشین را که پای راستش را روی پای چپش انداخته بود نگاه کرد نوشین بدون هیچ مقدمه ای گفت - میخوام اینجا کار کنم روانشناس باشم و مراقب بچه ها باشم شما که مشکلی ندارین چشم های خانم موسوی از حلقه بیرون زد و دست هایش عرق کرد چه روانشناسی مگر میشد بعد اینهمه مدت رویه اش را تعغیر دهد و روانشناس بیاورد - اما خانم صباحی خودتون میدونین که - در اصل خانم موسوی دارم بهتون اطلاع میدم نظرتون رو نپرسیدم از فردا میام سرکار لطفا یه اتاق برای من خالی کنید روزی دو ساعت نهایت بتونم وقتم رو خالی کنم وبیام با زدن این حرف بلند شد و کیفش را برداشت و با خداحافظی خشکی مدرسه را ترک کرد و خانم موسوی را بهت زده در اتاقش تنها گذاشت
  13. پارت ۲۹ یک ساعتی گذشته بود و عارفه هنوز بیهوش بود به گفته دکتر ها فشار کاری زیاد ضعف و افت شدید فشار خون و قند و همچنین ترس باعث شده که بی هوش شود و ممکن است تا دو ساعت دیگر هم به هوش نیاید موسوی با اضطراب روی صندلی نشسته بود و دستانش را به هم میفشرد از ان طرف افراد حاضر در دفتر داشتند چای میخوردند خانم صباحی کنار عارفه نشسته بود ودستش را در دست گرفته بود و هر از گاهی نگاهی خصمانه به موسوی می انداخت بالاخره طاقت خانم صباحی طاق شد و رو به موسوی گفت - اصلا معلوم هست تو این مدرسه چه خبره مدرسه نیس که میدون جنگ شده یه مشاور تو این مدرسه نیس یکم بچه هارو راهنمایی کنه؟ موسوی که انگار در فکر هایش غرق بود از جا پرید و صورتش یه دور کامل رنگ های رنگین کمان را دوره کرد تا جواب صباحی را بدهد - خب راستش راستش نه مشاور نداریم یعنی به نظرم نیازی نیس اتش از چشمان صباحی شعله می‌کشید - به نظرتون نیاز نبود!چقدر مسخره خانم محترم اینجا رسما شده تیمارستان شما اصلا از وضعیت روحی این دختر خبر دارین از خانوادش خبر دارین میدونین چه بلاهایی سرش میاد تو اون دو روزی که میره خونه؟ بعد با اون همه فشار عصبی میاد مدرسه که یکم دور بشه از اون فضا باز یه دختر دیگه که اصلا حتی شرایط این دخترو نمیتونه درک کنه میاد اون رو به این مرحله میرسونه واقعا که متاسفم حرف در دهان خانم موسوی ماسید سرش را پایین انداخت خانم صباحی دست عارفه را در دست گرفت و خیره صورت ارامش شد درکش میکرد تمام کار هایش را درک میکرد حتی اگر خودش را میکشت هم حق داشت اما نه عارفه باید میشد نوشینی دیگر باید خودش را بالا میکشید این خواسته هم بدون درس خواندن عارفه مهیا نمیشد
  14. پارت۲۸ نیمکت ها قرمز شده بودند و همه جا لکه ای از خون دیده می‌شد عارفه در بهت بود و انگار که هیچ چیز نمی‌فهمید اورژانس امده بود و ناهید را برای انجام جراحی کوچک به بیمارستان بردند خانم موسوی در دفترش نشسته بود و با عصبانیتی اشکار سر عارفه که روی صندلی نشسته بود و به دست هایش خیره بود داد میزد صدای تق تق کفش های پاشنه بلندی در فضا پیچید و پشت بندش بوی عطر گران قیمتی امد موسوی با چشم هایی که از عصبانیت قرمز شده بود به در دفتر که یک زن خوش پوش و قد بلند با مانتوی سرمه ای خوش دوخت و شالی مشکی ایستاده بود نگاه کرد از جایش بلند شد و به طرف ان زن رفت پشت بند زن چند مرد و زن دیگر وارد اتاق شدند و بعد از احوال پرسی با موسوی روی صندلی های روبه روی عارفه نشستند موسوی از دیدن ان زن حسابی جا خورده بود چرا امده بود؟ اخر چرا باید همسر نماینده مجلس بیایید مدرسه انها ان هم الان که او فقط به کمیته و بهزیستی زنگ زده بود نه به نماینده با بهت بفرماییدی گفت که زن کنار بقیه نشست و موسوی هم روی صندلیش نشست عارفه همچنان در بهت بود موسوی شروع کرد - خانما و اقایون زنگ زدم که بیایید اینجا تا بگم که ما دیگه نمی‌تونیم این دخترو در مدرسه قبول کنیم این خانم امروز زده دست یکی از بچه هارو ناکار کرده دکترا گفتن اگه یه کم دیر تر میرسیدن عصب های دستش از بین میرفت این دختر هیولاس مدرسه ما نیاز به هیولا نداره بدن عارفه یک لحظه لرز برداشت اما نگاهش تکان نخورد تک تک حضار با بهت به عارفه نگاه کردند خانم جمالی که عضو کمیته بود زودتر به خود امد و رو به عارفه گفت - عارفه تو چیکار کردی مگه قرار نبود فقط درس بخونی ها چرا اینجوری اینده خودتو بازیچه کردی عارفه اصواتی نا معلوم را زیرلب زمزمه کرد که جمالی در بین انها فقط کلمه مادرم را تشخیص داد اقای سیوکی مدیر کمیته رو به خانم موسوی گفت - خانم موسوی اینبار رو هم بخشش کنید حتی اگه لازمه من خودم میرم با خانواده اون دختر صحبت میکنم که رضایت بدن خانم موسوی بلند شد و رو به حضار گفت - اخه این دفعه اولش نیس این دختر مریضی روحی داره تحت تاثیر خانوادش اینجوری شده باید درمان بشه قطره ای اشک روی گونه عارفه نشست که فقط چشمان تیز بین خانم صباحی ان را شکار کرد موسوی رو به عارفه با داد گفت - چرا لال شدی ها خب حرف بزن چرا خودکارو زدی به دست ناهید تومگه روانیی که اینکارا رو میکنی ها جمالی پای راستش را روی پای چپش انداخت و به موسوی خیره شد و گفت - دیگه دارین زیادی بزرگش میکنین خانم موسوی اینجوریام نیس موسوی که دیگر تاب و تحمل انکار هارا نداشت ناخواسته صدایش بلند شد و با عصبانیت اشکار گفت - نه انگار من الکی زنگ زدم به شما ها دارم میگم خودکار رو تو دستش دختره فرو کرده که از بس جیغ زد از حال رفت خانوادش اومدن میگن باید این دختر اخراج بشه انگار شماها نمیفهمین بعد از اتمام حرفش یقه عارفه را گرفت و بلندش کرد و با صدایی که کنترلش از دستش خارج شده بود داد زد - دختره نفهم مگه لالی ها چرا اینکارو کردی؟ اینقد میزنمت تا بفهمی نباید تو مدرسه من اینکارا رو کنی باید پدر و مادرت بیان پروندتو تحویل بگیرن عارفه از بهت در امده بود و با چشم های درشت شده به موسوی نگاه میکرد تقلایی نمیکرد اما بدنش به لرز نشسته بود خانم صباحی با ناراحتی بلند شد و به طرف موسوی امد و گفت - خانم چه خبره ول کن بچرو خوبه الان ما اینجاییم اینجوری میکنی وای به حالی که نباشیم موسوی بدون اینکه عارفه را ول کند گفت - خانم این دختر منو بدبخت کرده تمام سابقه کاری منو زیر سئوال برده موسوی و صباحی در حال بحث بودند و این وسط عارفه بود که چشم هایش سیاهی می‌رفت و حالش به شدت بد بود یکدفعه رنگش سفید پرید و در دستان موسوی بیهوش شد و روی صندلی افتاد موسوی با بهت و صباحی با خشم و ناراحتی به این صحنه نگاه کردند صباحی نگاهی به موسوی انداخت و گفت - تحویل بگیر خانم برو بگو اب بیارن دختر بیچاررو سکته دادی وای به حالت اتفاقی براش بیفته شما رو از مدیریت منع میکنم این چه رفتار زشتیه که با دانش اموز دارین خانم این بچه ها قلبشون نازک و ضعیفه ممکنه از ترس زیاد سکته کنن الانم زنگ بزنین اورژانس بیاد موسوی هول کرده گوشی اش را در اورد و به اورژانس زنگ زد
  15. ماسو

    یکیشو انتخاب کن!

    فانتزی فقط تخیلی سوسک یا موش
  16. ماسو

    یکیشو انتخاب کن!

    زلزله خربزه یا هندوونه
  17. پارت بعدی روهم بزار گل

  18. ماسو

    دوسداری با کی بنویسی؟

    نه دیگه قبول نیس تگ کنین چند نفرو
  19. سبک نوشتاری نفر قبلیتو برسی کن و بگو چجوری مینویسه و بهش نفره بده
  20. ماسو

    پروف و اسم قبلی چه وایبی میده

    اسمت اینا برام وایب یه دختر خوشتیپ که کت و شلوار میپوشه میده😄😄😄
  21. ماسو

    دوسداری با کی بنویسی؟

    هانیه چه طرفدار داری😁😁😁
×
×
  • اضافه کردن...