-
تعداد ارسال ها
368 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ماسو
-
سلام گلم رمانت عالیه فقط من یه نقد کوچیک داشتم با این قلم عالی به نظرم بهتره دور و اطراف رو بیشتر تصویر سازی کنی و خیلی یه چیز تکراری رو نگی بازم این نظر منه عالی پیش میری موفق باشی
-
سلام ماسو جان ممنون از اینکه رمان منو خوندی واقعا خوشحال شدم. قلبم ذوقیییی میشه🤭😂
خیلی عالیه که نقد میکنید و به من توی بهتر شدن کمک میکنید.
توی پارت بعدی انشالله، فضای باغ رو بیشتر تصویر سازی میکنم.
و برای چیزای تکراری خودمم چاره ای ندارم مثلا از فعل (بود) و حالت های مختلفش زیاد استفاده میکنم اما نمیدونم چطور کمترش کنم.
کلی هم تلاش میکنما مثلا فعلای جدید جایگزین میکنم و.... اما یه جاهایی واقعا اون کلمه نیازه کاریش نمیتونم بکنم.
خوشحال میشم بقیه رمانمو هم بخونی. 🫂❤️
-
فدات گلم همینجور قوی پیش برو منظورم از تکراری یعنی مثلا گفتی منو رو زمین کشیدن زانوهام زخم شد این رو چند بار تکرار کردی
-
-
-
پارت ۴ به سمش اتاقش با نیلوفر رفت و در را باز کرد. نیلوفر کنج تخت مثل جنین در خودش جمع شده بود؛ پیراهن یاسی رنگ با گل های ریز ابی که فرهان دوست داشت تنش بود، اما همان هم چروک شده بود. فرهان در را آرام بست، نیلوفر حتی با صدای در هم برنگشت. فرهان جلو رفت و بالای تخت ایستاد. _نیلوفر باید حرف بزنیم نیلوفر فین فین کنان، سرش را در بالشت پنهان کرد و با صدایی که به شدت گرفته بود و روی اعصاب فرهان خط می انداخت گفت _من حرفی با تو ندارم فرهان به سمت نیلوفر خم شد و بازویش را کشید تا نیلوفر به طرف او برگردد _ولی من با تو حرف دارم. این چه رفتاریه؟ چرا از من فرار میکنی بلند شو بشین ببینم این بچه بازیا چیه کم کم دارم حس میکنم دیگه نیلوفر سابق نیستی نمیشناسمت نیلوفر نیلوفر با عصبانیت بازویش را از دست فرهان کشید و از جایش بلند شد، یک سر و گردن از فرهان کوتاه تر بود. چشم های یشمی رنگش در اثر گریه سرخ شده بود و پره های دماغش از حد معمول بزرگ تر و قرمز تر دیده می شد. با صدایی که در اثر گریه دو رگه شده بود، کلماتش را بر سر فرهان داد زد _منم تورو نمیشناسم فرهان! چه توقعی از من داری ها تازه فهمیدم از معشوقت یه پسر داری که هفت سالشه میفهمی یعنی چی؟ تو، توی تمام این سال ها داشتی به من دروغ میگفتی، تو گفتی فقط دوسش داشتی، نگفتی که یه بچه از اون داری، میخوای چجوری رفتار کنم ها؟ حرف هایش را میگفت و با انگشت به تخت سینه فرهان میکوبید، غلیان خشم را در رگهایش حس میکرد و این از چشم های گشاد شده اش پیدا بود. بعد از زدن حرف هایی که تمامش حقیقت بود انگار کمی آرامشد. فرهان بدون هیچ مقاومتی ایستاده بود تا نیلوفر خشمش را بیرون بریزد. _بهتره منو طلاق بدی فرهان! من نمیتونم اینجوری زندگی کنم یک عمر با عذاب اینکه تو به عشق قدیمیت رسیدی سر کنم عرق سردی تمام بدن نیلوفر را در برگرفت و دست هایش را به لرزه انداخت فرهان دیگر طاقتش تمام شده بود، تمام حرف های نیلوفر به جز دوری و جدایی را می توانست تحمل کند جلو رفت و دست های یخ زده و لرزان نیلوفر را در دستگرفت _نیلوفر به خودت بیا! من فقط یه زن دارم اونم تویی، چه عشقی چه دوس داشتنی! اون قضیه مال هشت سال پیشه، تو الان پنج سال که زن منی، مگه من کاری کردم که تو داری اینجوری رفتار میکنی؟ من هیچ حسی به صبا ندارم، فقط بخاطر پسرم باید ببینمش. بدن نیلوفر میلرزید و فرهان با ناراحتی نگاهش میکرد انتظار داشت که نیلوفر منطقی رفتار کند ولی به او حق میداد.نیلوفر با دندان هایی که در اثر لرز به هم میخورد گفت: _خوبه فرهان، برو ببینش ولی قبلش منو طلاق بده، چون من هیچ جایی تو زندگیت ندارم. فرهان با نگاهی نافذ به چشم های نیلوفر نگاه میکرد،میخواست که دوباره همان برق عشق را در نگاهش پیدا کند و مطمئن شود که نیلوفر هنوز هم دوستش دارد. وقتی که مطمئن شد حرف های نیلوفر، تهدیدی توخالی است؛ صورت نیلوفر را با دست هایش قاب گرفت و با جدیت در صورتش زمزمه کرد _هیچ طلاقی در کار نیس نیلوفر، اینو تو گوشت فرو کن، من صبا رو اینجا نمیارم، پس توهم الکی گریه نکن، توقع نداری که از پسرم بگذرم گرمای دست های فرهان به نیلوفر جانی دوباره داد، اما هنوز هم نمیخواست حرف های فرهان را باور کند. نیلوفر نمیدانست که باید به پسر فرهان به چشم پسر هوویش نگاه کند، یا به چشم پسر شوهرش، اما انقدر سنگدل نبود که پر پر زدن فرهان را ببیند و باز هم با او کج رفتاری کند. _فرهان تومنو درک نمیکنی من پنج سال زن توام، مادرت چون من بچه دار نشدم به تو گفت که طلاقم بدی، نمیگم تو از بچت بگذر، میگم از من بگذر، من با پسرت هیچ مشکلی ندارم، حتی اونو مثل بچه نداشته خودم بزرگ میکنم اما نمیتونم تحمل کنم که مادرش بیاد توی این خونه کنار تو باشه دیدن اون کنار تو منو عذاب میده. فرهان به چشم های خیس نیلوفر نگاه کرد؛قطره های اشک در بین مژه های بلندش اسیر شده بودند، زمانی به او قول داده بود که اجازه ندهد هرگز اشک بریزد، اما در این لحظه نمیتوانست مانع اشک های او شود. فقط نمیخواست دیگر دوباره، اشک های اورا ببیند. نیلوفر را جلو کشید و اورا در اغوشش گره زد، روی موهای مشکی رنگش را بوسید وبا لحنی که میخواست تمام حس امنیت را در آن جاری کند گفت: _همچین چیزی نمیشه نیلوفر صبا تواین خونه نمیاد.
-
پارت ۳ فرهان بعد رفتن خاتون، مات و مبهوت به در بسته چشم دوخته بود. صبا ازدواج نکرده بود و او بی خبر بود! به خودش تشر زد(ازدواج کردن یا نکردن اون چه فرقی به حال تو داره) خودش هم جواب این سئوال را نمیدانست. از خودش بدش امد؛ داشت به صبا فکر میکرد، هر چه که در این سال ها رشته کرده بود، پنبه شده بود؛ هر چقدر که در این چندسال به خودش نهیب زده بود که مبادا به گذشته فکر کند، در یک هفته، همه دود شده و به هوا رفته بود. از اتاق بیرون رفت تا کمی هوا بخورد. حیاط پر بود از گل های رنگارنگی که نیلوفر کاشته بود، با فکر به نیلوفر اخم هایش در هم رفت. باید با او حرف میزد، این ناراحتی را تمام میکرد نمیتوانست صبا را به اینجا بیاورد، نیلوفر حتما دق میکرد. سردر گم بود، اینکه الان باید خوشحال باشد از اینکه پسری دارد تا جانشین او شود، یا ناراحت باشد از گذشته ای که دوباره داشت وبال گردنش میشد. کتمان نمی کرد، کنار نیلوفر ارامش داشت اما عشق چی؟ ایا کنار او عشق راهم داشت یا صرفا فقط دوست داشتن از روی وابستگی بود که انها را کنار هم نگه می داشت؟ نمیتوانست به خودش دروغ بگوید، عشقش به صبا دیوانه وار بود، اگر صبا در حقش اینطور نامردی نمی کرد، شاید الان به جای نیلوفر او کنارش بود، اما حالا برای شاید و ای کاش ها دیر بود، نمیتوانست در حق نیلوفری که همه چیز را ول کرده بود و همراهش به اینجا امده بود، نامردی کند در مرامش نبود. به سمت اتاق خاتون پا تند کرد، پله هارا بالا رفت و پشت در اتاق خاتون ایستاد. دو تقه به در زد _خاتون خانم باید حرف بزنیم _بیا تو در را باز کرد و وارد اتاق خاتون شد، خاتون روی تخت نشسته بود انگار که منتظر فرهان بود، پس او را خوب شناخته بود. فرهان بی مقدمه، صندلی چوبی کنار تخت را به طرف خاتون کشید و نشست. باد بهاری پرده های حریر کرم رنگ را تکان میداد اتاق بوی عطر گل یاس میداد. فرهان با ولع عطری که در هوا پخش بود را به ریه هایش کشید. بازدم کوتاهی کرد و با قاطعیت، به خاتونی که تا آن لحظه سکوت کرده بود خیره شد. _خاتون منتصمیمم رو گرفتم چشم های خاتون برق زد، مشتاقانه به فرهان نگاه کرد _همین انتظار رو داشتم ازت، خب حالا تصمیمت چیه؟ فرهان نگاهی به اینه رو به رویش کرد، برای لحظه ای کوتاه، فرهان هشت سال پیش را دید، آن موقع هم اتفاقی مثل امروز افتاد؛ وقتی که به اتاق خاتون امد و گفت که تصمیمش را گرفته و صبا را میخواهد، اوضاع جوری پیش رفته بود که بعد از هشت سال، دوباره بخاطر صبا پا به این اتاق گذاشته بود. _من میرم و ازمایش میدم اما مکثی کرد و به خاتونی که منتظر ادامه جمله او بود نگاه کرد _اما اگه جواب ازمایش نشون داد که من پدر اون بچم، فقط اون بچه رو میارم عمارت خاتون به چشم های مصمم فرهان نگاه کرد، از اول هم خودش برای آمدن صبا به این خانه اصراری نداشت، اگر هم میگفت که صبا بیاید، بخاطر این بود که نوه اش را بی دردسر به عمارت بیاورد. _باشه هر جور که خودت میدونی فرهان سرش را تکان داد و بلند شد خاتون هم بلند شد و رو به روی فرهان ایستاد. _فرهان یه چیزی رو باید بهت بگم فرهان سئوالی به مادرش نگاه کرد _راستش صبا از هیچی خبر نداره باید خودت فردا بری باهاش حرف بزنی همین را کم داشت هرچقدر که از صبا فراری بود اخر همه کار ها باز به او میخورد. خاتون هر دقیقه اورا در مخمصه ای تازه قرار میداد. فرهان پفی کشید و با تن صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت: _یعنی چی خبر نداره؟ پس مادرش چرا اومد اینجا اون الم شنگه رو راه انداخت؟ مگه میشه که اون از هیچی خبر نداشته باشه؟ من باور نمیکنم تمام این ها نقشه اونه تا من رو تو عمل انجام شده قرار بده. خاتون حوصله جر و بحث کردن نداشت، این روز ها به حد کافی با فرهان بحث کرده بود. _من نمیدونم فرهان!چرا اینارو از من میپرسی ؟ مادرش گفت که خبر نداره اینکه نقشه اونه یا نه رو من نمیدونم اینک بدون فرهان که تو نمیتونی بدون اینکه اون رو ببینی پسرت رو بیاری اینجا بالاخره مادر اون بچه صباس، فردا برو خونه صبا از اونطرفم برین آزمایشگاه به من هیچ ربطی نداره که چطور میخوای با صبا حرف بزنی خاتون حرف هایش را زد و از کنار فرهان رد شد، به طرف میز کرد کنار دیوار رفت بسته قرص هایش با یک لیوان آب روی میز بود، قرص را از جلد آلمینیومش در اورد و در دهانش انداخت پشت بندش لیوان آب را برداشت و خورد فرهان، دستی به موهایش کشید و به طرف خاتون برگشت. _باورم نمیشه خاتون ، محض رضای خدا الان تو داری منو میفرستی پیش صبا؟ کسی که ... و مکث کرد در دلش گفت( کسی که سال ها ازش فرار کردم) اما زبانش چیز دیگری گفت: _کسی که ازش متنفرم خاتون قرص را قورت داد و بسته را سرجایش گذاشت. _فرهان این مشکل چاره ای جز خودت نداره، بهتره بخاطر پسرتم که شده با صبا کنار بیای فرهان چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید _باشه خاتون، باشه منو مثل انگشتر توی دستت بچرخون سردرد امان خاتون را بریده بود و حرف های فرهان، بیشتر این سردرد را تشدید میکرد. بی اعتنا به فرهان، روی تخت دراز کشید و چشم هایش را بست. فرهان این حرکت خاتون را، درخواست او برای رفتن فرهان دانست و بی هیچ حرفی به طرف در رفت. در را باز کرد. در اخرین لحظه، خاتون با چشم های بسته لب زد _با محمد علی برو اون خونه صبا رو یاد داره فرهان باشه کوتاهی گفت و از اتاق خارج شد.
-
پارت ۲ فرهان خان در اتاق کارش نشسته بود. سرش را به پشتی صندلی چرم قهوه ای، تکیه داده بود و با استیصال به سقف نگاه میکرد. داشت فکر میکرد که چطور باید با این موضوع کنار بیاید! از آن بدتر نیلوفربود، که داشت تمام معادلات فرهان را به هم میریخت. صدای در، فرهان را از افکارش دور کرد. _ بفرمایید خاتون خانم وارد اتاق شد. پرده های مخمل طوسی، نور اتاق را گرفته بود و باعث شد که خاتون، لحظه ای دیدش سیاه شود و جایی را نبیند. وقتی کمی چشمش به نور عادت کرد ؛به سمت پرده ها رفت و کنارشان زد. نور به اتاق تابید، فرهان دستش را روی چشم هایش گرفت تا نور اذیتش نکند. در همان حال که داشت چشم هایش را میمالید، خاتون را که کنار پنجره ایستاده بود و بدون حرفی، فرهان را نگاه میکرد خطاب قرار داد _باز چی شده مادر خاتون به طرف مبل چیستری مشکی رنگ رفت و رویش نشست. _فرهان، اومدم باهات حرف بزنم فرهان کلافه دوباره سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و بی حوصله تر از همیشه گفت: _ خاتون دوباره میخوای حرف های چند رو پیش رو بگی؟ من بهتون چیگفتم؟ گفتم که امکان نداره این کارو بکنم! شما اصلا به نیلوفر فکر کردین؟ من چطوری باید تو چشمای نیلوفر نگاه کنم، چند روز که حتی بامن حرف نزده خاتون خانم عصای چوب گردویش را کنار مبل گذاشت، عادت داشت در خانه با عصا بگردد انگار که به او قدرت میداد. _نیلوفر باید با این قضیه کنار بیاد، اول که زن تو شد، خودش میدونست که داره زن یه خان میشه و باید با همه چیز کنار بیاد! تو چیزی به اسم زندگی خصوصی نداری پسرم،باید به نفع مردم و خاندانمون تصمیم بگیری فرهان پفی کشید و صاف نشست. مادرش پایش را در یک کفش کرده بود و خیال کوتاه امدن نداشت. فرهان با حرص لب زد _اون زن، سال ها پیش به من خیانت کرد و رفت، الانم چند ساله که پسرمو از من پنهون کرده؛ اصلا از کجا معلوم که اون بچه پسر من باشه؟ اگه پسر اون مرتیکه عوضی پارسا باشه چی؟ خاتون در چشم های فرهان خیره شد، میخواست احساساتش را از نگاهش بخواند. داشت فرار میکرد یا واقعا دل از صبا بریده بود؟ خاتون با خودش فکر کرد، شاید آن ضرب المثل معروف که میگفت( از دل برود، هرانکه از دیده برفت) درست بود شاید فرهان، واقعا صبا را فراموش کرده بود؛ اما این فقط یک احتمال بود. نمیدانست که باید حقیقت را به فرهان بگوید یا نه، اخرش مجبور شد که حقیقت را مثل پتک به سر خودش و فرهان بکوبد. _صبا اصلا ازدواج نکرده فرهان مات ماند، چیزی در قلبش تکان خورد، اما پس آن همه حرف، که بعد از آمدنش شنید چه بود؟ اینکه صبا، با پسر عموی حرامزاده اش ازدواج کرده؛ حرف هایی که غرور فرهان را جریحه دار کرده بود و سال ها خلایی عمیق در قلبش به وجود اورده بود. _چطور همچین چیزی ممکنه! خودم شنیدم که با پسرعموش نامزد کرده، اونم بعد اینکه با هم فرار کردن خاتون انگار که میخواست از حقیقت فرار کند، حقیقتی که خودش هم میدانست، یک روز برملا میشود. نگاهش را از فرهان گرفت و به قاب عکس روی دیوار که پارسال عید، همگی دسته جمعی گرفته بودند نگاه کرد. فرهان، منتظر به خاتون خیره شده بود. فکر های مختلف، مثل خوره داشتند مغزش را میخوردند. خاتون بدون اینکه چشم از قاب عکس بردارد، با صدایی تحلیل رفته گفت: _ همچین چیزی نبود فرهان، صبا فقط اسمن با پارسا نامزد کرد تا بتونه بره و خودش تنها زندگی کنه؛ از اون گذشته اینکه اون بچه، پسر توعه رو آزمایش مشخص میکنه، باید برین و آزمایش بدین فرهان ماتش زده بود. هرچه با خودش کلنجار میرفت، حقیقت را پیدا نمی کرد؛ حرف های خاتون با انچه او میدانست در تضاد بود؛ اما هرچه که بود، نمیتوانست از گناه صبا چشم پوشی کند و دوباره کنار او باشد، الان نیلوفر را داشت. خاتون با دقت به فرهان خیره شده بود، هنوز هم نمیتوانست عکس العمل فرهان را پیش بینی کند، فقط میدانست که پسرش کلافه است از هجوم همه چیز هایی که سال ها از آن فرار کرده بود. خاتون قصد داشت، هر جور شده فرهان را قانع کند؛ ممکن بود که فرهان، بخاطر اشتباهی که سال ها پیش مرتکب شده بود؛ تمام قدرت و سلطه اش را از دست بدهد. خاتون محکم تر از قبل گفت: _پسرم منطقی فکر کن، تمام روستا های اطراف پر شده که فرهان خان در حق پسرش بی عدالتی کرده؛ با این حرف هایی که پیش اومده، نفوذ تو روی ابادی ها کم میشه! پسر عموت داره از خارج میاد اینجا، اگر بدونه که تو تا الان وارثی نداشتی و این قضیه هارو بفهمه مطمئن باش که هرکاری میکنه تا به جای تو بشینه نباید این اجازه رو بدی. خاتون خانم، میخواست از زبان فرهان موافقتش را بشنود، تا مطمئن شود که درست تصمیم می گیرد. اما فرهان سر در گم تر از ان بود که الان به تصمیم اخر فکر کند. اول باید چیز هایی که شنیده بود را هضممی کرد. خاتونماندن را صلاح ندید و از جایش بلند شد؛ عصایش را در دست گرفت و به طرف در حرکت کرد . فرهان انقدر در افکارش فرو رفته بود که متوجه خاتون نبود، خاتون در را باز کرد، فرهان تازه به خودش امد و خطاب به خاتون با لحنی که شک و بدبینی را میشد از ان فهمید گفت: _خاتون چرا تا الان بهم نگفتی که صبا ازدواج نکرده؟ خاتون برگشت و به فرهانی که با نگاهش، انگشت اتهام را به سمت او گرفته بود خیره شد. _چون هیچ وقت نخواستی چیزی از صبا بدونی فرهان کیش و مات شد، انگار که ان انگشت اتهام، به سمت خودش نشانه رفت. خاتون بدون گفتن کلمه ای دیگر اتاق را ترک کرد.
-
تالار متروکه درخواست انتقال رمان به متروکه
ماسو پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
انتقال به متروکه- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ۱ _شنیدی میگن فرهان خان یه پسر داره؟ اهو با بهت دست روی دهانش گذاشت. _وای نه! دختر تو از کجا میدونی؟ ساجده به طرف اهو خم شد و پچ پچ کنان گفت: _خودم دیروز شنیدم، خانم داشت با فرهان خان حرف میزد. اهو، مشتاقانه به ساجده نگاه کرد تا بقیه حرفش را بزند. _خانم داشت به فرهان خان میگفت باید یه فکری بکنی؛ تمام دهات های اطراف پر شده که تو پسرت رو ول کردی! اهو متفکرانه داشت هویچ های دستش را ریز میکرد. _ساجده، به نظرت فرهان خان چیکارمیکنه اخرش؟ ساجده ظرف هارا روی ابچکان گذاشت و سرش را تکان به نشانه ندانستن تکان داد. _نمیدونم! بالاخره باید یه وارث برای این خاندان باشه؛ فرهان خان هم که راضی به طلاق دادن نیلوفر و ازدواج دوباره نمیشه، پس باید پسرشو بیاره. اهو، چشم هایش را ریز کرد و به ساجده نگاه کرد. _ببینم ساجده تو میدونی فرهان خان کی ازدواج کرده که یه پسرم داره؟ ساجده تا خواست جواب اهو را بدهد، خاتون خانم از در مطبخ وارد شد. چهره اش درهم بود و معلوم بود وقایع چند روز گذشته، اثرش را روی او گذاشته. روی صندلی نشست و سرش را روی دست هایش گذاشت. با صدای بی حالی گفت: _اهو یه لیوان اب بهم بده اهو با عجله لیوانی را پر از اب سرد کرد و مقداری گلاب هم برای ارامش خاتون خانم در لیوان ریخت. _خانم براتون شربت بهارنارنج درس کنم؟ _نه اهو فقط یه لیوان اب بهم بده اهو، لیوان را درون سینی چوبی کوچکی گذاشت و به طرف خاتون خانم گرفت. _بفرمایید خانم خاتون خانم تشکری کوتاه کرد و اب را برداشت. اهو نگاهی لرزان به ساجده کرد. اگر خاتون خانم صدایشان را میشنید، باید با کار خداحافظی میکردند. اما مثل اینکه خاتون خانم، پکر تر از این حرفا بود. لیوان را در دستش گرفته بود و به گلدان پر از گل نرگس روی میز زل زده بود. نیلوفر عاشق گل نرگس بود. تمام اتاق های خانه و حتی مطبخ را پر از گل نرگس کرده بود. اهل خانه بیشتر از همه دلشان برای نیلوفر میسوخت؛ خاتون خانم نمیدانست که صبا چطور میخواهد با نیلوفر رفتار کند یا حتی نیلوفر چطور با صبا برخورد میکند! اما چاره ای نبودباید صبا و پسرش به این خانه بر میگشتند.
-
به نام خدا نام رمان: ماه فیروزه ای نویسنده:ماسو خلاصه:در همهمه تنهایی، زنی اینجا ایستاده! میان غبار غم ها؛ چشم هایش میناتوری و نگاهش شاعرانه ترین شعر است. موهایش،معجد رقصان است و لب هایش گل های اناری. در دلش طوفانی از نفرت به پا شده؛ ایا عشق خانمان سوزش دوباره پا میگرد؟ مقدمه:شب ها همیشه غم انگیزند، حتی آن شب های مهتابی هم تاریک و غم دارند. ساعت هایی که روی دقیقه های رفتن ایستاده اند؛ خیابان هایی که پر از رد پا های اخر هستند؛ اما با این وجود شب ها ارامش بخشند. در تاریکی اشک ها گم میشوند، چشم های غمگین دیده نمی شوند و دست های لرزان در سیاهی شب غیب میشوند. درست مثل یک شعبده باز قهار، شب هم جادو می کند. ماه مثل تکه ای فیروزه، اشک ها و آه هارا در خود حل میکند. شب جادوگر است و ماه چوب چادویش! صفحه نقد
-
بالاخره تونستم یه کتاب یا بهتربگم رمان دیگرم تموم کنم (به نظرم هرچی بیشتر درگیر روزمرگی میشم کمتر میتونم رمان بخونم)خب من رمان آفرودیته رو خوندم باتوجه به نظرای بقیه و به نظرم واقعا فوق العاده بود واقعا بنظرم ۱۰ از ۱۰بود از نظر اینکه چقدر درک کردن و تکیه گاه بودن یک زن و اثرش روی زندگی یک مرد رو نشون میده واقعا قابل تحسینه تا حالا هرچی رمان عاشقانه که لاقل مربوط به این دهه ها میشه رو خوندم ریختم دور بنظرم فقط آفرودیته چون یک عشق کامل و البته مکمل رو نشون میده خلاصه:آرون نیکزاد مربی تیروکمان در یک باشگاهه ورزشیه و دیاناگاریستاباستری هم شاگرد اون دیانا عاشق آرون میشه و تلاش میکنه اون قفس و زندان درونی آرون رو بشکنه
- 27 پاسخ
-
- 4
-
-
درخواست ناظر برای رمان زافیر | ماسو کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
@اِللا لطیفــی- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ۱۰ صبح با صدای خشخش جارو از خواب بلند شد. مادرش طبق معمول همیشه داشت خانه را جارو میزد. از رختخوابش بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. مشتی آب به صورتش زد. آب سرد تمام خوابآلودگیاش را پراند و سرحالش آورد. لیوانی چای ریخت و با کمی شکر شیرینش کرد. پدرش صبح زود به کلیسا میرفت و برادرش هم همراه او میرفت. چاییش را آرامآرام خورد و از گرمای چای گلویش کمی نرم شد. خانهٔ آنها بیشتر از اینکه حس آرامش بدهد، حس خفقان میداد. هیچکدام از آنها تمایلی به نشان دادن احساساتشان به هم نداشتند. استلا دوست داشت با مارکو روابط گرمتری داشته باشد، اما او از استلا دوری میکرد. مادرش هم همین حس را داشت. یک دیوار نامرئی بین تمام اعضای خانواده وجود داشت. پدرش اخلاق تندی داشت و همین موجب میشد که مادرش تلاش کند تا چیزی باعث فوران این اخلاق نشود، حتی اگر این تلاش شامل زندانی کردن استلا و سختگیریهای بیش از حدش میشد. پدرش روی دین و مذهب کاتولیک تعصب زیادی داشت، جوری که حاضر بود برای دین و کلیسا حتی فرزندانش را هم قربانی کند. گاهی استلا احساس میکرد که پدرش هیچ حسی مبنی بر دوست داشتن نسبت به استلا و مارکو نداشت. نگاههای سرد پدرش مهر تأیید این حس بود، اما او و مارکو سعی میکردند خود را قانع کنند که پدرشان در ابراز احساسات ضعیف است. با صدای مادرش که او را صدا میکرد، به خودش آمد. ـ بله، مادر؟ ـ استلا، اگه صبحانه خوردی بیا کمک کن تا برگای خشک توی حیاط رو بریزم توی کیسه. تنها نمیتونم. ـ باشه مادر، الان میام. نگاهی به لیوان چایش کرد و بیمیل آن را روی میز گذاشت. سریع به اتاقش رفت و لباسهای خواب سفید بلندش را با یک پیراهن نسبتاً کهنه عوض کرد. برای تمیزکاری نیاز به لباس نو نبود. برگهای پاییزی را با جارو یکجا جمع کرد و با دست داخل کیسهای که مادرش نگه داشته بود ریخت. ـ به نظرم این بیشتر کار مارکوئه تا من، مادر. ـ اوه استلا، اینقدر نق نزن. خودت میدونی که مارکو هزار تا کار داره تو کلیسا. استلا پوزخندی زد و در دلش گفت: «بله، هزار تا فکر راجعبه عشق و علاقهاش به کتی.» هرچند که بدش نمیآمد کتی زنبرادرش شود. با تمام شدن کارش، دستهایش را تکاند و ایستاد. مادرش هم کیسه را بست و کنار باغچه گذاشت. امروز هوا آفتابی بود. دلش میخواست کنار ساحل قدم بزند و بوی خوش لیموهای آویزانشده روی دیوار کافهها را به ریههایش بکشد، اما بعید بود مادرش اجازه بدهد. با این وجود شانسش را امتحان کرد. ـ مادر، اجازه میدی به ساحل برم؟ خانم کاترین، در حالی که لباسهایش را میتکاند، نگاه تندی به استلا انداخت و گفت: ـ استلا، به نظرم بیش از حد داری بیرون میری. همین دیروز رفتی خونهٔ کتی. بهتره امروز به کارای خونه برسی. و به سمت خانه به راه افتاد. ـ امروز قراره برم و پارچههای خانم ماری رو ببینم. میخوام برای خودم پیراهن بدوزم. استلا پوفی کشید. مادرش زیادی به آن لباسهای بلند با دامنهای چیندار علاقه داشت. ناامید به آسمان نگاه کرد. ناگهان فکری به سرش زد. چه میشد اگر به پشت خانه میرفت و خانهٔ خانم الیزابت را... با تکان سرش سعی کرد این فکر را بیرون کند و با قدمهای تند به سمت خانه به راه افتاد. مادرش داشت حاضر میشد تا به پارچهفروشی خانم ماری برود. خانم ماری هم پارچه داشت و هم خیاط بود و کار خانمهای سورنتو را راحت کرده بود. ـ استلا، من دارم میرم. لطفاً مواظب خودت باش و خونه رو تمیز و مرتب کن. ترجیح میدم برای ناهار سوپ شیر آماده کنی. استلا چشمهایش را در حدقه چرخاند. هزار و یک کار برایش جور شده بود. ـ چشم، مادر. مادرش رفت و استلا ماند و کارهایی که تمامی نداشت. وقتی که حسابی خانه را برق انداخت، به آشپزخانه رفت تا سوپ شیر را آماده کند. بعد از تمام شدن کارش، به اتاقش رفت و با خستگی روی تخت افتاد. نگاهش روی پنجره چرخید و با یک جهش از روی تخت به سمت پنجره رفت.
-
پارت ۹ استلا دوباره روی تخت نشست. اتاق کتی را دوست داشت. در تکانی خورد و گربهٔ کتی (نارنجی) وارد اتاق شد. استلا نارنجی را هم خیلی دوست داشت. نارنجی خودش را به پاهای استلا کشید و خرخرکنان پرید روی تخت. ـ نارنجی، کجا بودی تو دختر؟ گربهٔ کتی واقعاً نارنجی بود، برای همین اسمش را نارنجی گذاشته بودند. گربه خرخری کرد و سرش را روی تخت مالید. استلا شروع به نوازش کردن نارنجی کرد. افکار پریشانی در فکرش غلت میزدند. دوست داشت زودتر برود و هامان را ببیند. چقدر زود اسمش را به کار برده بوده. نمیدانست این حس کشش از کجا میآید؛ آخر فقط دو سه باری او را اتفاقی دیده بود. چه میشد اگر هامان هم به او احساسی پیدا میکرد؟ با فکر به این موضوع، پروانههای صورتی در دلش شروع به رقصیدن کردند. چقدر خوب میشد. کتی در اتاق را با پا باز کرد و با سینی که دو تا چای و دو تکه کیک وانیلی داخلش بود وارد اتاق شد. با دیدن نارنجی روی تختش، غر و لندکنان نزدیک آمد و گفت: ـ نارنجی، هزار بار بهت گفتم رو تخت من نرو، موهات میریزه. گردن نارنجی را نوازش کرد و به شوخی رو به کتی گفت: ـ تو با اینهمه وسواست چطور میتونی نارنجی رو تحمل کنی تو خونه؟ کتی سینی را روی پاتختی گذاشت و با حرص گفت: ـ نه، من وسواس ندارم، مشکلی هم با نارنجی ندارم، البته اگه نره رو تختم. و چشمغرهای به نارنجی رفت که گربهٔ بیچاره، بیخبر از همهجا، فکر کرد کتی میگوید بیا پیشم، پس سرش را به دست کتی کشید و خرخر کرد. کتی با حالت منزجرکننده دستش را عقب کشید. حقیقتش این بود که کتی از نارنجی بدش نمیآمد، اما وسواس زیادش باعث میشد که گاهی از حرکات نارنجی که غریزی بود بدش بیاید و طوری رفتار کند انگار به نارنجی حساسیت دارد، اما در حقیقت عاشق نارنجی بود. استلا فنجان چای را که روی لبهاش گلهای آبیرنگی به چشم میخورد بالا آورد و با نگاهی اجمالی به محتویاتش کمی نوشید. کتی دختر باسلیقهای بود. این را میشد از طعم شیرین و دلچسب چایی که ریخته بود درک کرد. شکرش اندازه بود و این حس خوبی میداد. بوی تکههای کیک وانیلی استلا را ترغیب میکرد تکهای را همراه چایش بخورد. مزهٔ بهشتی کیک لبخند به لب استلا نشاند. کتی همچنان با نارنجی درگیر بود و سعی داشت که به او بفهماند که نباید روی تختش بیاید، چون او از موهای نارنجی متنفر است. اوج تنفرش به وقتی میرسید که یک تار موی نارنجی روی لباسش خودنمایی کند. ـ کتی، خواهش میکنم، بهخاطر خدا بس کن، من باید زود برگردم خونه، نمیتونم تا صبح اینجا بشینم تا تو به نارنجی درس بدی. کتی نگاه اخمآلودش را از روی نارنجی برداشت و نگاهی به استلا کرد. ـ اوه، ببخشید استلا، خب داشتم چی میگفتم؟ ـ از وقتی که اومدی اتاق که فقط داری با نارنجی دعوا میکنی. کتی با حالت شرمندگی روی تخت نشست. ـ متأسفم استلا، کنترلم رو از دست دادم. استلا نگاهی پرتردید به کتی انداخت و گفت: ـ کتی، به نظرت اون راجعبه من چه فکری میکنه؟ اونم وقتی امروز اونجوری منو دید که داشتم حیاط خونشون رو یواشکی نگاه میکردم. کتی سر تکان داد و گفت: ـ اوه استلا، اینقدر راجعبه این موضوع فکر نکن، خواهش میکنم، تو که کار بدی نکردی، داشتی حیاط خونشون رو نگاه میکردی، البته یواشکی. بعد از گفتن حرفهایش ریزریز خندید. احساسات سرکوبشدهٔ استلا در وجودش فوران کرد. هزار و یک شاید و اگر در ذهنش تاب میخورد، اما ترجیح داد که راجعبه هیچکدام با کتی حرف نزند. خورشید داشت از کنارهٔ پنجره غروب میکرد و این استلا را مجبور کرد که از جایش بلند شود. ـ کتی، من باید برگردم خونه. کتی از روی تخت بلند شد. ـ اوه استلا، نمیشد یکم دیگه میموندی؟ استلا دست کتی را در دست گرفت و با گفتن: ـ بازم میام پیشت. خداحافظی کوتاه و مختصری با کتی کرد. کتی تا دم در او را همراهی کرد. در طی مسیر، استلا داشت با خودش کلنجار میرفت. احساس شرم و ندامت او را رها نمیکرد. از قضاوت شدن میترسید، اما با تمام اینها حس جدیدی در وجودش میجوشید، حسی توأم با کنجکاوی محض. این درست است که هرچه انسان را از چیزی منع کنی، بیشتر نسبت به آن احساس کنجکاوی و کشش میکند و این دقیقاً شروع داستان استلا بود.
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اره گلم خوبه؟- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
غزال جان با سایت یواپلود عکسو اپلود کن بفرس برای من باز نمیشه عکست- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چشم -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 20 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ببخشید گلم حواسم نبوده الان عوض میکنم- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
کدوم اسم گلم؟- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
قربونت گلم -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 20 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه گلم -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بله بگو گلم -
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور