رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ماسو

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    368
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط ماسو

  1. پارت۸ به درختی که کنار پیاده‌رو بود تکیه داد و دستش را روی قلبش گذاشت. چقدر ضربان قلبش تند شده بود! دست‌هایش می‌لرزید و عرق از تیره‌ی کمرش پایین می‌آمد. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. سعی کرد به خودش مسلط شود. نباید این‌طور می‌شد… پدر و مادرش او را حتی از کنجکاوی درباره‌ی آن‌ها منع کرده بودند، چه برسد به اینکه بخواهد عاشق آن پسر شود. مرگش حتمی بود. نفهمید بقیه‌ی راه را چطور طی کرد. جلوی خانه‌ی کتی مکث کرد، دست‌های لرزان و عرق‌کرده‌اش را بالا آورد و در زد. بعد از چند دقیقه صدای کتی به گوشش رسید: ـ اومدم استلا! در باز شد و چهره‌ی هیجان‌زده‌ی کتی را دید. کتی در را بیشتر باز کرد و گفت: ـ بیا داخل لطفاً. استلا جلو رفت و در را پشت سرش بست. کتی دست‌های یخ‌کرده‌ی او را گرفت و با هیجان گفت: ـ نمی‌دونی از صبح چقدر منتظر موندم! بیا بریم اتاقم، باید همه‌چی رو تعریف کنی! کتی عادت داشت مو را از ماست بیرون بکشد و تا ته یک ماجرا را نفهمد بی‌خیال نمی‌شد. استلا با نگرانی صدایش را پایین آورد: ـ هیس… یواش کتی، الان مادرت متوجه میشه. کتی بی‌خیال و سرمستانه خندید و استلا را به سمت اتاقش کشید. ـ هیچ‌کس خونه نیست، مادرم رفته بیرون برای خرید. هر دو روی تخت کتی نشستند. خانواده‌ی کتی پولدار بودند و خانه‌ی آن‌ها هم به طبع با اثاثیه‌ی شیک و گران‌قیمت‌تری تزئین شده بود؛ تخت و مبل‌هایی با چوب گردو، میزهای بلند و مجلل، لوسترهایی با الماس‌های درخشان و مجسمه‌های گران‌قیمت. اما حسن این خانواده این بود که اصلاً پولدار بودنشان را به رخ کسی نمی‌کشیدند و مانند بقیه رفتار می‌کردند. کتی استلا را تکان داد و گفت: ― استلا! با تو هستم‌ها… داری به چی فکر می‌کنی؟ استلا از فکر بیرون آمد و نگاهی به او انداخت. ـ هیچی… به هیچی فکر نمی‌کردم. کتی مشتاقانه، با چشم‌هایی که برق می‌زد، به استلا نگاه کرد و دست‌هایش را به هم زد: ـ خب بگو! همه‌چی رو از اول بگو، چطور عاشق این پسره شدی؟ ـ هامان. کتی گیج نگاهش کرد. ـ چی؟ استلا آرام گفت: ـ اسمش هامانه. ـ چه اسم قشنگی! ولی تو از کجا اسمشو می‌دونی؟ استلا با تردید گفت: ـ همین الان دیدمش. چشم‌های کتی دیگر بیش از این باز نمی‌شد. دستش را جلوی دهانش گرفت و جیغ کوتاهی کشید: ـ کی دیدیش؟! استلا دست او را کشید و با نگرانی به در نگاه کرد. حتی اگر خانم مایا هم می‌آمد، با این سر و صدای کتی متوجه نمی‌شد. ـ آروم‌تر… اگه مادرت بیاد چه فکری درباره‌ی من می‌کنه؟ ـ فکر می‌کنه عاشق شدی دیگه! البته فکر بی‌جایی هم نیست… خب عاشق شدی! استلا لبخند نامحسوسی زد که از چشم کتی دور نماند. ـ چقدر هم که تو بدت میاد از اینکه درباره‌ت این فکرها رو بکنن! حالا زود بگو ببینم چطوری امروز دیدیش؟ استلا انگار آرام شده بود. روی تخت چهارزانو نشست و با شوق برای کتی تعریف کرد. کتی با ذوق خندید: ـ وای استلا! چقدر دلم می‌خواد این هامان رو ببینم! ـ کتی… به نظرت اونم به من حسی پیدا کرده؟ کتی متفکرانه ملحفه‌ی تخت را نگاه کرد. ـ نمی‌دونم استلا… ولی فکر نکنم اون حسی داشته باشه. آخه غیر از امروز اصلاً تو رو ندیده. استلا ناامیدانه سر تکان داد. کتی درست می‌گفت. امکان نداشت هامان به او حسی داشته باشد. این استلا بود که فقط با یک نگاه عاشق شده بود. ـ فکر نمی‌کردم یک روز با دیدن یک نفر این احساس بهم دست بده… اونم فقط با دیدن از پشت پنجره. واقعاً مسخره‌س. و کلافه از جایش بلند شد. کتی با لحنی دلداری‌دهنده گفت: ـ هنوز که چیزی معلوم نیست استلا… شاید اونم عاشق تو شد یا حتی شاید وقتی تو رو دیده درباره‌ت کنجکاو شده. بهتره زیاد بهش فکر نکنی تا ببینی اون چه واکنشی نشون می‌ده. باز هم حق با کتی بود. کتی از جایش بلند شد و با گفتن: «می‌رم چای و کیک بیارم»، و از اتاق خارج شد.
  2. بیا گلم این یکی خوب شد دیگه بنفشم هست یعنی رمانم اینقدر بازدید نخورده که این تاپیک بازدید خورده😂
  3. لطفا یه توضیح راجب رمانت و ژانرش بده اگه اجازه بدی من یه عکس برات پیدا کنم
  4. چه فونتی مد نظرته گلم یعنی مثلا نستعلیق باشه تو اون سبک یا نه مثل سبک اسم خودت باشه
  5. هر جور شما دوس داشته باشی عزیزم ولی عکست شلوغه و کلا یه جوری فکر میکنم برای جلد جالب نیس ولی بازم هر جور شما دوس داشته باشی همونجوری درستش میکنم
  6. نسترن چند تا ستاره میخوای برات بیارم😂😂😂بردیم پیش ستاره ها خودم کادرشو خیلی دوس دارم ولی حاصل یه اشتباهه 😂😂
  7. به نظرخودم هیچکدوم قشنگ نبود فونتش یکی دیگه زدم ببین خوبه
  8. رنگاش فرق داره گلم هر کدوم خواستی انتخاب کن خواستی چیزی تغیر بدی هم بگو
×
×
  • اضافه کردن...