-
تعداد ارسال ها
275 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ماسو
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکستو دوباره بفرس گلم -
درخواست طراحی جلد برای رمان محرمِ قلبم | مهدیه طاهری کابر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چشم گلم- 53 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ۷ سر میز ناهار از مادرش اجازه گرفت تا به خانهی کتی برود. خانم کاترین هم اجازه داد؛ اما شرط کرد که سرِ دو ساعت باید خانه باشد. پدرش حرفی نزد و استلا این سکوت را بهعنوان رضایت نسبی او برداشت کرد. پیراهن یاسیرنگش را پوشید و کلاه مشکیِ مخملیاش را هم سرش گذاشت. مادرش خواب بود؛ پس آهسته در را باز و بسته کرد تا بیدار نشود. خانهی کتی دو خیابان بالاتر از خانهی آنها بود. امروز هوا خوب بود اما نسیم خنکی میآمد که گاهی لرز بر تن استلا میانداخت. از جلوی خانهی خانم الیزابت گذشت اما یک لحظه برگشت و داخل را نگاه کرد… نه، انگار هیچ خبری نبود. ـ چیزی شده خانم؟ با ترس از جا پرید و به عقب برگشت. با دیدن پسر جوان یکه خورد؛ چطور او را ندیده بود؟ ـ نه، فقط داشتم گلهای توی حیاط را نگاه میکردم. لبخند نامحسوس پسر، او را بیشتر دستپاچه کرد. ـ فکر کنم شما را دیده باشم… همسایهی پشت خانه هستید، نه؟ استلا با خود فکر کرد چقدر روان ایتالیایی حرف میزند، انگار در اینجا بزرگ شده. ـ بله… راستش منم شما را دیدم. زبانش را گاز گرفت. نزدیک بود بگوید که در کافهی زفیرو او را ملاقات کرده. یک تای ابروی پسر جوان بالا پرید. ـ چقدر جالب. استلا همانطور که خشکش زده بود، داشت چهرهی او را در ذهنش حک میکرد؛ چشمهای قهوهای، دماغ باریک، لبهای معمولی، ابروهای پر و مشکی… چهرهی دلنشینی داشت. پسر جوان سرفهای کرد. ـ با اجازتون من برم. استلا به خود آمد و دستپاچه دامنش را در دستانش فشرد. هیجانزده شده بود و استرس تمام بدنش را گرفته بود. دانههای درشت عرق روی کمرش غلت میخورد. ـ از آشناییتون خوشحال شدم. ـ منم همینطور، خانم جوان. این را گفت و داخل حیاط رفت. استلا با صدای بلند گفت: ـ اسم من استلاست! پسر جوان برگشت و با لبخند گفت: ـ خوشبختم استلا… منم هامان هستم. نگاه استلا به لبخند هامان بند شد. سعی کرد خودش را جمعوجور کند. نباید اینطور گیج رفتار میکرد. لبخندی زد و سرش را به نشانهی خداحافظی تکان داد و هرچه سریعتر با قدمهای بلند از آنجا دور شد. به درختی که کنار پیادهرو بود تکیه داد و دستش را روی قلبش گذاشت. چقدر ضربان قلبش تند شده بود! دستهایش میلرزید و عرق از تیرهی کمرش پایین میآمد. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید. سعی کرد به خودش مسلط شود. نباید اینطور میشد… پدر و مادرش او را حتی از کنجکاوی دربارهی آنها منع کرده بودند، چه برسد به اینکه بخواهد عاشق آن پسر شود. مرگش حتمی بود. نفهمید بقیهی راه را چطور طی کرد. جلوی خانهی کتی مکث کرد، دستهای لرزان و عرقکردهاش را بالا آورد و در زد. بعد از چند دقیقه صدای کتی به گوشش رسید: ـ اومدم استلا! در باز شد و چهرهی هیجانزدهی کتی را دید. کتی در را بیشتر باز کرد و گفت: ـ بیا داخل لطفاً. استلا جلو رفت و در را پشت سرش بست. کتی دستهای یخکردهی او را گرفت و با هیجان گفت: ـ نمیدونی از صبح چقدر منتظر موندم! بیا بریم اتاقم، باید همهچی رو تعریف کنی! کتی عادت داشت مو را از ماست بیرون بکشد و تا ته یک ماجرا را نفهمد بیخیال نمیشد. استلا با نگرانی صدایش را پایین آورد: ـ هیس… یواش کتی، الان مادرت متوجه میشه. کتی بیخیال و سرمستانه خندید و استلا را به سمت اتاقش کشید. ـ هیچکس خونه نیست، مادرم رفته بیرون برای خرید. هر دو روی تخت کتی نشستند. خانوادهی کتی پولدار بودند و خانهی آنها هم به طبع با اثاثیهی شیک و گرانقیمتتری تزئین شده بود؛ تخت و مبلهایی با چوب گردو، میزهای بلند و مجلل، لوسترهایی با الماسهای درخشان و مجسمههای گرانقیمت. اما حسن این خانواده این بود که اصلاً پولدار بودنشان را به رخ کسی نمیکشیدند و مانند بقیه رفتار میکردند. کتی استلا را تکان داد و گفت: ― استلا! با تو هستمها… داری به چی فکر میکنی؟ استلا از فکر بیرون آمد و نگاهی به او انداخت. ـ هیچی… به هیچی فکر نمیکردم. کتی مشتاقانه، با چشمهایی که برق میزد، به استلا نگاه کرد و دستهایش را به هم زد: ـ خب بگو! همهچی رو از اول بگو، چطور عاشق این پسره شدی؟ ـ هامان. کتی گیج نگاهش کرد. ـ چی؟ استلا آرام گفت: ـ اسمش هامانه. ـ چه اسم قشنگی! ولی تو از کجا اسمشو میدونی؟ استلا با تردید گفت: ـ همین الان دیدمش. چشمهای کتی دیگر بیش از این باز نمیشد. دستش را جلوی دهانش گرفت و جیغ کوتاهی کشید: ـ کی دیدیش؟! استلا دست او را کشید و با نگرانی به در نگاه کرد. حتی اگر خانم مایا هم میآمد، با این سر و صدای کتی متوجه نمیشد. ـ آرومتر… اگه مادرت بیاد چه فکری دربارهی من میکنه؟ ـ فکر میکنه عاشق شدی دیگه! البته فکر بیجایی هم نیست… خب عاشق شدی! استلا لبخند نامحسوسی زد که از چشم کتی دور نماند. ـ چقدر هم که تو بدت میاد از اینکه دربارهت این فکرها رو بکنن! حالا زود بگو ببینم چطوری امروز دیدیش؟ استلا انگار آرام شده بود. روی تخت چهارزانو نشست و با شوق برای کتی تعریف کرد. کتی با ذوق خندید: ـ وای استلا! چقدر دلم میخواد این هامان رو ببینم! ـ کتی… به نظرت اونم به من حسی پیدا کرده؟ کتی متفکرانه ملحفهی تخت را نگاه کرد. ـ نمیدونم استلا… ولی فکر نکنم اون حسی داشته باشه. آخه غیر از امروز اصلاً تو رو ندیده. استلا ناامیدانه سر تکان داد. کتی درست میگفت. امکان نداشت هامان به او حسی داشته باشد. این استلا بود که فقط با یک نگاه عاشق شده بود. ـ فکر نمیکردم یک روز با دیدن یک نفر این احساس بهم دست بده… اونم فقط با دیدن از پشت پنجره. واقعاً مسخرهس. و کلافه از جایش بلند شد. کتی با لحنی دلداریدهنده گفت: ـ هنوز که چیزی معلوم نیست استلا… شاید اونم عاشق تو شد یا حتی شاید وقتی تو رو دیده دربارهت کنجکاو شده. بهتره زیاد بهش فکر نکنی تا ببینی اون چه واکنشی نشون میده. باز هم حق با کتی بود. کتی از جایش بلند شد و با گفتن: «میرم چای و کیک بیارم»، و از اتاق خارج شد.
-
پارت ۶ خودش هم متعجب بود که چرا دلش میخواست اهالی آن خانه را ببیند. البته در دلش اعتراف کرد که بیشتر دلش میخواست آن پسر جوان را ببیند. انگار او نیروی جاذبهای داشت که استلا را جذب میکرد. باران شروع به باریدن کرد. استلا روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. چهرهٔ نافهموم و تارِ آن پسر مدام جلوی چشمش بود. کمکم چشمهایش گرمِ خواب شد. دو هفته گذشته بود. در این دو هفته اتفاق خاصی برای استلا نیفتاده بود؛ به جز چند باری که خانم همسایه را در حیاط دیده بود و از مادرش شنیده بود که آنها ایرانی هستند. دقیقاً نمیدانست ایران کجاست، باید در مورد تحقیق می کرد. امروز یکشنبه بود و باید برای دعا و مناجات به کلیسا میرفتند. مادرش روی کاناپه نشسته بود و منتظر بود استلا آماده شود تا با هم به کلیسا بروند. لباس مخمل کرمرنگش را پوشید و شال همرنگش را روی سرش انداخت؛ این نوعی احترام به مراسم بود. از اتاق بیرون رفت و به مادرش نگاه کرد. ـ من آماده شدم مادر. خانم کاترین بلند شد و انجیل روی میز را برداشت، کفشهایش را پوشید و بیرون رفت. در بین راه، کتی و مادرش را دیدند و با آنها همراه شدند. کتی مدام حرف میزد، انگار یک لحظه هم نمیتوانست ساکت باشد. مراسم دعا تمام شد و آنها آمادهٔ برگشت به خانه شدند. باز هم همراه کتی و مادرش به راه افتادند. مارکو از پشت سر، دواندوان خودش را به آنها رساند. ـ مادر، پدر گفت باهات کار داره. خانم کاترین نگاهی به استلا و خانم مایا، مادرِ کتی، کرد و گفت: ـ باید ببخشید که تنهاتون میذارم. اگر دیرتون میشه، میتونید برید. خانم مایا گفت: ـ اوه نه، خانم کاترین. منتظرتون میمونیم تا بیاین. تا وقتی که شما بیاین، من و دخترها چرخی در محوطه میزنیم. مگه نه دخترها؟ استلا و کتی مشتاقانه سر تکان دادند. خانم کاترین به طرف کلیسا رفت. مارکو هنوز آنجا بود. استلا متوجه شد که نگاه مارکو روی کتی میچرخد. پس سرفهای کرد و گفت: ـ مارکو، بهتره تو هم بری. به نظرم کار داری. مارکو با حواسپرتی سری تکان داد، که باعث خندهٔ خانم مایا و کتی شد و گفت _اره بهتره برم باید کلیسا رو مرتب کنم و به طرف کلیسا رفت. با دور شدن مارکو استلا به بازوی کتی زد و در گوشش زمزمه کرد: ـ انگار برادرم ازت خوشش اومده. خانم مایا داشت باغ کلیسا را رصد میکرد و متوجه آن دو نبود. گونههای کتی گل انداخت و لبخند پتوپهنی زد. چشمهای استلا گرد شد. انگار که کتی هم احساساتی نسبت به مارکو داشت که از دوستش پنهان میکرد. ولی استلا هرچه فکر میکرد، یادش نمیآمد که مارکو و کتی همدیگر را دیده باشند. خانم مایا سرگرم صحبت با یکی از خانمهای آنجا شده بود و از کتی و استلا غافل بود. استلا دست کتی را کشید و به طرف نیمکتهای زیر درختان برد. بوتههای گلِ حنا دو طرف نیمکت را آراسته بود و گلهای قرمز و صورتیشان دلِ هر بینندهای را میبرد. کتی دستش را کشید و با ناراحتی گفت: ـ استلا، دستم را شکستی! چی شده؟ ـ بیا بشین. میخوام باهات حرف بزنم. کتی کنار استلا نشست و با کنجکاوی نگاهش کرد. ـ چی شده؟ زود بگو. ـ کتی راستش... ادامهٔ جملهاش را خورد. چطور به کتی دربارهٔ احساسات جدیدش توضیح میداد؟ اینکه با یک نگاه به پسر همسایه عاشقش شده... دور از ذهن و مسخره به نظر میرسید. ـ وای استلا! زود باش بگو، الان مادرت میاد. استلا به انگشتهای دستهای عرقکردهاش نگاه کرد و گفت: ـ کتی... راستش فکر کنم عاشق شدم. کتی با حیرت و شگفتی دستهای استلا را گرفت و گفت: ـ وای، جدی میگی استلا؟ نکنه عاشق جک شدی؟ جک، پسر کشیک دانته بود؛ خیلی هم از خودراضی و عصاقورتداده. با فکر به جک حرصش گرفت و رو به کتی توپید: ـ چی میگی کتی؟ تو خودت حاضری زن جک بشی؟ با اون اخلاق زهرماریش؟ کتی مِنومِنکنان گفت: ـ خب... نه. پس عاشق کی شدی؟ ـ خونهٔ خانم الیزابت رو یادته؟ ـ آره، یادمه. ولی اونجا که خیلی وقته خالیه. ـ جدیداً براشون مستأجر اومده. یه خانوادهٔ ایرانی. یه پسرم دارن. کتی با حیرت و تعجب به استلا خیره شد. ـ نکنه عاشق اون پسره شدی؟ استلا سرش را پایین انداخت و گفت: ـ آره... خب... در همین حین، خانم کاترین از کلیسا خارج شد و به اطراف نگاهی کرد تا استلا و خانم مایا را پیدا کند. با دیدن استلا و کتی به طرف آنها آمد. خانم مایا هم با دیدن خانم کاترین صحبتش را تمام کرد و به سمتشان آمد. استلا زیر لب گفت: ـ حالا بعداً در موردش حرف میزنیم، کتی. کتی هم آهسته گفت: ـ استلا، بعد از ظهر بیا خانهٔ ما. خانم کاترین از خانم مایا بابت تأخیرش معذرتخواهی کرد و با هم به راه افتادند. حالا که ماجرا را برای کتی گفته بود، احساساتش بیشتر مسخره به نظر میرسیدند
-
پارت ۵ بلند شد و به طرف میزی که آن پسر چند لحظه پیش آنجا نشسته بود رفت. ته فنجان روی میز هنوز قهوه داشت. استلا با تردید فنجان را برداشت؛ دوست داشت سلیقه پسر همسایه را در قهوه بیشتر بشناسد. نگاهی به افراد درون کافه انداخت؛ همه سرگرم صحبت بودند و حواس کسی پیش استلا نبود. قهوه ته فنجان را مزه کرد و از تلخی آن صورتش در هم رفت. چطور یک آدم میتوانست با لذت این زهرماری را بخورد؟ فنجان را سرجایش برگرداند و سر میز خودش برگشت. قهوه خودش را یکنفس سر کشید و فنجان خالی را همراه کتاب برداشت و به سمت پیشخوان رفت. ـ آقای جوزف! آقای جوزف! پیرمرد بیچاره لخلخکنان به طرف پیشخوان آمد و با لبخند مهربانی گفت: ـ بله دخترم؟ استلا کتاب را روی میز گذاشت و گفت: ـ آقای جوزف، من که از این کتاب سر در نمیآرم. بهتره خودتون بخونید. ممنون بابت قهوه. یک اسکناس یک یورویی روی میز گذاشت و دوباره از آقای جوزف تشکر کرد و از کافه خارج شد. آفتاب کمجان پاییزی را روی پوست دستهایش حس میکرد. نفس عمیقی کشید و هوای پاک و بوی دریا را درون ریههای خود فرو داد. به طرف خانه به راه افتاد؛ اگر دیر میکرد باید تمام روز غرولندهای مادرش را تحمل میکرد. پا تند کرد و خیابانها را با عجله پشت سر میگذاشت. خانههای سورنتو اغلب بدون دیوار و در بودند و فقط نردههای دور حیاط، مساحت خانه را مشخص میکرد. حیاط خانه آنها نه بزرگ بود نه کوچک. خانه وسط حیاط بود و پشت خانه، باغچه کوچکشان قرار داشت که پر بود از گلهای رز صورتی و قرمز. گلهای پاییزی که به آنها «گل ستارهای» هم میگفتند جلوی خانه را پر کرده بودند و استلا عاشق آنها بود. جلوی در خانه رسید، کفشهایش را درآورد و وارد شد. مادرش در حالیکه قالب کیک را از فر خارج میکرد گفت: ـ استلا! بالاخره اومدی. زود لباسهاتو عوض کن و بیا آشپزخانه؛ الان پدرت میرسه، باید قهوه درست کنی. استلا بیهیچ حرفی به اتاق رفت و لباسهایش را با یک پیراهن بلند آجریرنگ عوض کرد و به آشپزخانه رفت و مشغول درست کردن قهوه شد. خانم کتی انگار که مهمان ویژهای داشته باشد، با استرس کارها را انجام میداد و گاهی زیر لب غرولندی میکرد که به گوش استلا نمیرسید. قهوهها را داخل فنجانهای چینی که گلهای ریز آبی داشت ریخت و در سینی گذاشت. بوی کیک سیب و دارچین مادر تمام خانه را در بر گرفته بود. استلا چند برش کیک درون بشقاب گذاشت و کنار قهوهها درون سینی قرار داد. مادرش داشت خمیرهای گنوچی را با دقت در آب میجوشاند و از آنطرف مدام ماهیتابه سیر و کره را هم میزد. استلا جلو رفت و دسته ماهیتابه را از مادرش گرفت و شروع به همزدن کرد و ادویههای لازم را همراه با رب به ماهیتابه اضافه کرد. مادرش در حالیکه داشت گنوچیها را از آب در میآورد و درون ماهیتابه میانداخت گفت: ـ کِیتی لباسش رو دوخت؟ رنگ استلا پرید و با مِنومِن گفت: ـ ام… آره. فقط نخِ رنگ لباسش رو تموم کرد. با هم رفتیم از بازار خریدیم. خانم کاترین سری تکان داد. استلا با خود فکر کرد که مادرش متوجه دروغش شده یا نه؛ در هر حال جوابی بهتر از این برای مادرش پیدا نمیکرد. دستهایش داشتند گنوچیهای داخل ماهیتابه را هم میزدند، اما فکرش در کافه زفیرو پیش آن مرد جوان جا مانده بود. خانم کاترین ماهیتابه را از دستش گرفت: ـ استلا! حواست کجاست؟ یک ساعت به ماهیتابه خیره شدی، همهچی رو سوزوندی دختر! و با قاشق چوبی تکههای سوختهشده سیر را برداشت. گنوچیها را داخل ماهیتابه ریخت و بعد کمی آب روی آنها خالی کرد و سرِ ماهیتابه را گذاشت. در همین حین صدای پدر از بیرون آمد: ـ کاترین! استلا! اوه مارکو! ببین چه استقبال گرمی از من و تو میشه! مادرش بدو به سمت در رفت و در را باز کرد. پدرش در حالیکه کفشهایش را درمیآورد رو به خانم کاترین گفت: ـ کاترین، حالت چطوره؟ فکر کردم خونه نیستین. ـ این وقت روز کجا باید باشیم؟ معلومه خسته هستین؛ بیاین داخل، براتون کیک و قهوه آماده کردیم. پدرش وارد خانه شد و برادرش پشتسر او داخل آمد و روی کاناپه نشست. ـ وای خدای من، از روستای پدربزرگ تا اینجا خیلی راهه… مادرش لبخندی به مارکو زد و با صدای بلند گفت: ـ استلا! کیک و قهوه رو بیار. سینی را روی میز ناهارخوری وسط خانه گذاشت. برادرش با اشتیاق تکهای کیک برداشت و همراه قهوه خورد. ـ واقعاً گرسنه شده بودم، ها! ـ مارکو، زیاد خودتو سیر نکن، ناهار درست کردم. استلا روی صندلی کنار برادرش نشست و گفت: ـ آره مارکو، برای ما هم نگه دار! مارکو نگاهی چپ به استلا انداخت و تکه آخر کیک را قورت داد. استلا شانه بالا انداخت و تکهای از کیک را خورد. پدر و مادرش آنطرف میز گرم صحبت بودند؛ معلوم بود که داشتند راجعبه وضعیت پدربزرگ حرف میزدند. تا به حال فقط چند بار به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودند. پدرش زیاد اهل سفر رفتن نبود؛ اینبار هم به خاطر شرایط بد پدربزرگ مجبور شده بود چند روزی به کلیسا نرود و به جایش کشیش دانته چند روزی در کلیسا بود. ناهار را که خوردند، پدرش به اتاقش رفت تا انجیل بخواند و بعد استراحت کند. مادرش ظرفها را شست و برای خواب عصرگاهی به اتاق رفت. برادرش مارکو سر میز ناهار چرت میزد؛ حتی نتوانست غذایش را درست بخورد و روی کاناپه خوابش برد. استلا به اتاقش رفت و روی تخت کنار پنجره نشست. انگار هوا دوباره هوس باران کرده بود؛ ابرهای سیاه به هم نزدیک میشدند و دائماً صاعقه میزدند. نگاهی به خانه خانم الیزابت انداخت؛ فقط دود شومینه بود که از دودکش خانه خارج میشد و پنجرههای بخارگرفته نشان از گرمی خانه میداد.
-
درخواست کاور دیگر جوان نمیشوم | اتاقی از آن من کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای اتاقی از آن من ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
لطفا بده به هوش مصنوعی چون این یکیو اصلا ندارم😁 -
درخواست کاور دیگر جوان نمیشوم | اتاقی از آن من کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای اتاقی از آن من ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مگه ۹۸ia.shopنیس؟- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور دیگر جوان نمیشوم | اتاقی از آن من کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای اتاقی از آن من ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور دیگر جوان نمیشوم | اتاقی از آن من کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای اتاقی از آن من ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام گلم من جلد رو ندارم کلا -
پارت۴ استلا کتاب را برداشت و بدون نگاه کردن به جلدش شروع به ورق زدن کرد. بوی کتاب تازه زیر بینیاش پیچید و او را مانند غنچهای که شکفته میشود، سرشار از حس تازه کرد. آقای جوزف با لبخندی عمیق استلا را زیر نظر داشت و گفت: _ میدونستم عاشق بوی کتاب نو هستی. این کتاب رو دیروز برام آوردن ،اما نخوندمش، نگهش داشتم که تو بیایی و بوش کنی. اگر هم دوست داشتی بخونیش. استلا قدردان به آقای جوزف نگاه کرد. نم اشک به چشمهایش هجوم آورد؛ این همه محبت، آن هم از طرف کسی که نسبتی با او نداشت، جای حرف داشت. _ ممنونم، آقای جوزف، نمیدونید چقدر خوشحال شدم. آقای جوزف سری تکان داد و به طرف میز کارش، آن سوی پیشخوان رفت. فنجانی قهوه برداشت و روی میز پیشخوان مقابل استلا گذاشت. بوی قهوه و کتاب نو هوش از سر استلا برده بود. چند نفری گوشه و کنار کافه نشسته بودند و کتاب میخواندند و گهگاه فنجان نیمهکاره قهوهشان را مزه میکردند. زمان در کافه زفیرو راهش را گم میکرد. استلا فنجان قهوه و کتاب را برداشت و روی میز همیشگیاش که کنار دیوار بود نشست. پنجرهی کوچک و چوبی رو به ساحل، بوی رطوبت و تازگی دریا را به داخل کافه میآورد. تکهای آفتاب روی میز افتاده بود و فضا را زیبا کرده بود. درون استلا مثل موجهای دریا تکان میخورد و هر بار حسی تازه به ساحل افکارش میآورد. به پدرش و برادرش فکر میکرد، به مادرش و دروغی که راجع به کتی گفته بود. آه، راستی کتی! کاش پیش او رفته بود. چرا فکر کرد بین این همه کافه کنار ساحل و کتابخانه درون شهر، میتواند آن مرد جوان را اینجا ببیند؟ چقدر احمق بود! کتاب را روی میز گذاشت و جرعهای از قهوه را مزه کرد. شیرین بود، انگار آقای جوزف سلیقهاش را حفظ کرده بود و میدانست قهوه را شیرین میخورد. صفحه اول کتاب را باز کرد و مشغول خواندن شد. کتاب جالبی بود درباره فلسفه سقراط. نصف کلمات کتاب برایش گنگ بود؛ به نظرش این کتاب برای خود آقای جوزف مناسبتر بود تا او. کتاب را بست و جرعهای دیگر از قهوهاش نوشید. سرش را بلند کرد و مشغول تماشای افراد درون کافه شد. چند تایی زوج داخل کافه بودند که فقط قهوه مینوشیدند و گپ میزدند. در این وقت روز، کافه نسبتا خلوت بود. کنار دیوار، دقیقا روبهروی استلا، میزی کوچک و نیمدایره که فضای دیوار را پر کرده بود وجود داشت و فردی پشت به استلا نشسته بود و معلوم بود مشغول خواندن کتاب است. پیراهن مشکیاش به تنش چسبیده بود و عضلات دستهایش را به خوبی نمایان میکرد. استلا با کنجکاوی به مرد نگاه میکرد؛ موهایش کوتاه و مرتب بود و برق میزد. ناگهان مرد تکان خورد، بلند شد و به طرف پیشخوان رفت. استلا با دیدن چهره مرد، مثل برق گرفتهها به خود لرزید. آن مرد جوان همان همسایهشان بود! استلا کمی خودش را جمع و جور کرد و سرش را در کتاب فرو برد، اما واقعیت این بود که همه حواسش سمت مرد جوان بود. کلمات کتاب برایش رنگ باخته بود؛ تمام فکرش حول و حوش پیشخوان میچرخید. آقای جوزف با لبخند داشت جواب آن مرد را میداد. استلا با خود فکر کرد که اصطلاح «مرد جوان» زیادی برای همسایه جدیدشان سنگین است. به او نمیخورد بیشتر از ۲۳ سال داشته باشد، اما اینکه اسمش را نمیدانست، تاثیر زیادی در این نوع صدا زدنش داشت. آقای جوزف کتابی که جلدش چرم بود را به پسر همسایه داد. استلا از اسم جدید «پسر همسایه» خندهاش گرفت، این یکی بیشتر به او میخورد. پسر همسایه خداحافظی مختصری با آقای جوزف کرد و رفت. تا لحظه آخر نگاه استلا روی او بود. استلا فنجان قهوهاش را سر کشید و دوباره مشغول خواندن کتاب شد، اما باز هم با نفهمیدن مفهوم کلمات، کتاب را بست.
-
پارت ۳ صبح روز بعد، هوا ملایمتر از دیروز بود؛ انگار که آسمان، روی حوصله بود و ابرهای سفید و شفافش را با صبر، به شکلهای مختلف در میآورد. استلا در اتاقش مشغول آماده شدن بود. لباس بلند آبیرنگی به رنگ آسمان، که پر از گلهای سفید بود، به تن داشت و کلاه مشکی مخملگونش را هم روی سر گذاشته بود. کمی در آینه به خودش خیره شد؛ صورتش گلگون به نظر میرسید. کلاه را طوری روی سرش تنظیم کرد که گلهای مشکیاش درست کنار پیشانیاش بیفتند. کیف دستی کوچکش را که از چرم گاو بود برداشت و بهسوی بیرون رفت. خانم کاترین در حال جارو زدن خانه بود. با دیدن استلا، آنهم با آن لباس و تیپ، بهتزده صاف ایستاد و جارو را روی زمین انداخت. نگاهی از سر تعجب به او انداخت و گفت: – چیزی شده استلا؟ داری جایی میری؟ استلا کفشهای مشکی براقش را پوشید و رو به مادرش ایستاد. دلش نمیخواست بگوید دارد میرود ساحل تا در کافه زِفیرو کتاب بخواند و شاید هم آن مرد جوان را آنجا ببیند. با فکر دیدن او لرزی به تنش نشست و فوراً در جواب مادرش گفت: – دارم میرم پیش کتی. امروز میخواد یه پیراهن برای خودش بدوزه، میخوام کمکش کنم. اخمهای مادرش در هم رفت. جارو را از زمین برداشت و گفت: – لازم نیست امروز بری. میدونی که پدرت و برادرت امروز از سفر برمیگردن. باید خونه باشی، چون اگه پدرت ببینه خونه نیستی، حسابی ناراحت میشه. پدر و برادرش هفته پیش به روستای پدریشان رفته بودند تا حال پدربزرگ پیرشان را که بیمار و رنجور بود بپرسند. استلا در گوشهوکنار ذهنش دنبال جوابی برای مادر میگشت و در همان حال، خیره به جاروی دست خانم کاترین ، گرد و خاکهای بلندشده از فرش را نگاه میکرد. – اما مامان، باید برم... قول میدم تا ظهر که پدر و برادرم برمیگردن، خونه باشم. خواهش میکنم... خانم کاترین بیحوصلهتر از آن بود که با دخترش چانه بزند. بدون هیچ حرفی، به جارو زدن ادامه داد. استلا حدس میزد مادرش دارد در ذهنش کارهای ناتمام را فهرست میکند تا قبل از آمدن پدر، خانه مرتب و گرم باشد. – مادر... خواهش میکنم. فقط همین یه بار رو اجازه بده برم. قول میدم تا قبل از اومدن پدر، خونه باشم. خانم کاترین صاف ایستاد و با همان صورت خشک و جدیاش نگاهی عمیق به استلا انداخت. دستش را تهدیدوار جلوی صورت او تکان داد: – وای به حالت اگه تا ظهر خونه نباشی! باید جواب پدرت رو خودت بدی. استلا، خوشحال از رضایت اجباری مادرش، بهسوی در رفت و زیر لب زمزمه کرد: – قول میدم.. از کوچهی خلوتشان گذر کرد و به خیابان اصلی رسید. کلیسا آنطرف خیابان خودنمایی میکرد. مغازههای کوچکی در امتداد خیابان قرار داشتند که جلوهی زیبایی به خیابان سانتا ماریا داده بودند. درختان بلند و سر به فلک کشیده، از ابتدا تا انتهای خیابان کشیده شده و آن را به میدان وصل میکردند. استلا شادمان روی سنگفرشهای کنار خیابان راه میرفت و با خود آواز قدیمیای زمزمه میکرد. جلوی درِ کافه زِفیرو ایستاد، کلاهش را که کمی کج شده بود صاف کرد و وارد شد. زنگ کوچک بالای در به صدا درآمد. آقای جوزف از پشت پیشخوان لبخندی به استلا زد و کتابی را روی پیشخوان برایش گذاشت. استلا به طرف او رفت. آقای جوزف، مردی میانسال بود که با پدر استلا دوستی نزدیکی داشت. اما با وجود این دوستی، هیچیک از باورهای خشک پدر استلا را قبول نداشت.
-
پارت ۲ شیشههای توتفرنگی و ترشی، به ترتیب قد کنار هم چیده شده بودند. استلا شیشه را کناری گذاشت و به طرف در رفت. دبه شیر را برداشت و به خانه برد. مادرش در حالی که سعی میکرد پارچهی ظریف و نازکی را که مخصوص صاف کردن شیر بود، روی قابلمه تنظیم کند، گفت: — استلا، زود باش! من نمیتونم تا صبح منتظرت بمونم. اون دبه رو بیار و بریز توی قابلمه. استلا دبه شیر را که خیلی سنگین بود، روی قابلمه برگرداند. کمی شیر روی زمین ریخت که خدا را شکر از چشم خانم کاترین پنهان ماند. استلا در حالی که نگاهش خیره به پارچه بود و تمام حواسش سمت شیرها بود، گفت: — مادر، تو همسایهی جدید را میشناسی؟ ابروهای خانم کاترین در هم رفت و بدون اینکه نگاهش را از شیرها بردارد، گفت: — نه! پدرت تذکر داده که با اونها حرف نزنیم! استلا بهتره تو هم زیاد در موردشون کنجکاوی نکنی. از پدرش چنین چیزی بعید نبود؛ اما باز هم چشمهای استلا از تعجب گرد شد و انگار حرف تازهای شنیده باشد، با تعجب پرسید: — چرا؟ مگه این خانواده چه کاری انجام دادن؟ شیرها تمام شد. مادر پارچه را با دقت روی هم تا کرد و استلا دبه را کناری گذاشت و منتظر جواب سوالش، به خانم کاترین نگاه کرد. خانم کاترین قابلمهی پر از شیر را روی اجاق گاز گذاشت و شعله را کم کرد. دبه شیر را زیر آب گرفت تا بشوید. — کاری انجام ندادن استلا، ولی اون ها با ما فرق دارن. منم با نظر پدرت موافقم. تو هم حواست باشه زیاد کنجکاوی نکنی، چون پدرت ناراحت میشود. استلا کوتاه نیامد و گفت: — مگه چه فرقی با ما دارن؟ خانم کاترین نگاه بدی به استلا انداخت که استلا آن را اینگونه ترجمه کرد: «خیلی داری حرف میزنیها!» و ساکت مادرش را نگاه کرد. — اونا مسیحی نیستن، در ضمن کلاً ایتالیایی هم نیستن. دین انها با ما فرق داره. به نظر من هم بهتره زیاد با اون ها حرف نزنیم. اصلاً باورم نمیشه که اونها به مسیح اعتقاد ندارن. خانم استلا، انگار که حرفی گناهآلود زده باشد، فوراً علامت صلیب روی خودش کشید، چشمهایش را بست و دعایی زیر لب نجوا کرد و دوباره مشغول کارش شد. استلا بهتزده به طرف اتاقش رفت و دوباره پردهی پنجره را کنار زد. حالا حیاط خالی بود و فقط رد باران روی خاک نرم باقی مانده بود.
-
آهو تو رمان آهیل
-
یک روز پاییزی در سال ۱۹۵۰ میلادی بود؛ استلا پشت پنجره اتاق خوابش که منتهی به باغ پشتی خانم الیزابت میشد، نشسته بود و به قطرههای درشت باران که با شدت هرچه تمام به پنجره میخوردند نگاه میکرد. در اصل، قصدش خواندن کتاب شاه لیر بود، اما باران تمام حواسش را معطوف خود کرده بود و استلا را از خواندن باز داشته بود؛ در حالی که کتاب روی صفحههای نخستینش روی پای استلا باز بود، نگاه او از پنجره کنده نمیشد. دلش میخواست بیرون برود و زیر باران برقصد، اما مطمئناً مادرش اجازه این کار را نمیداد. کتاب را از روی پایش برداشت و روی میز گذاشت. به طرف پنجره رفت و پرده را کمی کنار داد، حتی از همین جا هم بوی خاک بارانخورده قابل استشمام بود. استلا نفس عمیقی گرفت؛ چقدر بوی خاک بارانخورده را دوست داشت، لبخندی به هوای دلنشین پاییز زد و خواست پرده را سرجایش برگرداند که نگاهش متوجه حرکت یک نفر در باغ خانم الیزابت شد. چند وقتی میشد که خانم الیزابت به همراه بچههایش به شهر رفته بود و خانهاش خالی بود. با تعجب، پرده را کمی بیشتر کنار زد. قطرات باران که به شدت به پنجره میخورد، دیدش را تار کرده بود اما میتوانست مرد جوانی را ببیند که چتر روی سرش را دو دستی چسبیده بود، تا باد و باران نبرد و با نگاه نگران توأم با کنجکاوی اطراف درختها را میگشت. صورتش را کمی بیشتر به شیشه چسباند و با دستش سعی کرد بخار حاصل از نفسش را از پنجره پاک کند تا بهتر ببیند. مرد جوان به محض دیدن چیزی که استلا آن را نمیدید، خوشحال شد و لبخندی عمیق زد و با عجله به زیر درخت چنار داخل باغ رفت و جسمی را که استلا حدس میزد کتاب باشد، برداشت و گلهای رویش را تکان داد و با سرعت به طرف خانه رفت. استلا هم از پنجره فاصله گرفت و شانههایش را بالا انداخت و زیر لب گفت: (بچههای خانم الیزابت که حداقل چهل سالشان است، پس حتماً خانه را به اجاره دادهاند.) در افکار درهم استلا، فکر مرد جوان غوطهور بود و استلا به دنبال یافتن جواب معمای جدیدش (آن مرد که بود؟ ) به طرف آشپزخانه سرازیر شد و مادرش را در حالی که شیشههای مربای توتفرنگی را با ملاقه پر میکرد، مشاهده کرد. سرفهای کوتاه کرد تا توجه مادرش را جلب کند. خانم کاترین نگاهی کوتاه به دخترش انداخت و در حالی که با دقت تمام توتفرنگیهای خوشرنگ را داخل شیشه میریخت، گفت: _ استلا بیکار نباش! بیا این شیشهها رو ببر داخل انباری و دبه شیر رو که آقای کارلو آورده و پشت در گذاشته، بیار داخل آشپزخونه؛ میخوام ماست بزنم. استلا نگاهی به شیشههای پر توتفرنگی انداخت. وسوسه شده بود ناخنکی به توتفرنگیهای خوشمزه بزند، اما در برابر مادر وسواسیاش چنین چیزی بعید به نظر میرسید. بنابراین شیشهها را برداشت و به طرف انباری به راه افتاد. دوباره برگشت و شیشههای دیگر را هم برداشت. تازه یادش افتاد که میخواست از مادرش سوالی بپرسد: _ مادر، مگه برای خانهی خانم الیزابت مستاجر آمده؟ خانم کاترین نگاهی آمیخته با تعجب به استلا انداخت و در حالی که دستهایش را با دستمال بنفش روی میز پاک میکرد، گفت: _نمیدونم! از خانم ماریا شنیده بودم که به خانهی خانم الیزابت رفتوآمد میشه، اما فکرش را نمیکردم خانم الیزابت که اینقدر روی باغچهاش حساس بود، دلش بیاد و خونهاش را به اجاره بده. استلا متفکرانه شیشهی بزرگ توتفرنگی را بلند کرد و به طرف انبار رفت.
-
پارت ۱ نمیدانم شما داستان دختران عاشقپیشه را شنیدهاید؟ همانهایی که چشمهایشان برق میزند، ریزریز لبخند میزنند، از گونههایشان آتش تراوش میکند و نگاهشان پیاپی دنبال محبوب میگردد. من میخواهم داستان یکی از آنها را برایتان بگویم. داستان چشمهایی که برقشان خاموش شد و ابرهای دوری و نفرت، خورشید عشقشان را پوشاند. استلای قصه ما، به تازگی وارد نوزده سالگی شده بود و هنوز دخترکی سرخوش و بسیار پرجنبوجوش بود. گونههایش به رنگ گلهای صورتی پشت باغ بود و موهایش خرمایی خوشرنگی داشت؛ صورت ظریف و خوشتراشی داشت و چشمهای قهوهایاش در میان آن گونههای اناری و لبهای سرخ میدرخشید. عاشق کتاب بود و ساعتها در کافه کنار ساحل مینشست و کتاب میخواند و به آواز آب و نغمه پرندهها گوش میداد. برای او سورنتو خود بهشت بود و هیچگاه فکرش را هم نمیکرد که یک روز خودش بهشتش را به جهنم بدل کند. @Khakestar
-
نام خداوند آرمانها نام رمان: زافیر نام نویسنده: ماسو مقدمه: در میان فریادهای سکوتم در تابوت اشکهایم، مثل مردهای دفن شدهام. نمیدانم آن بالا دارند برایم گریه میکنند، یا با صورتهای سرد و بیروحشان و صداهای تیز و ناهنجارشان شق و رق ایستادهاند و انجیل را زمزمه میکنند و برایم طلب آرامش میکنند. نمیدانم آن چشمهای آشنایم میان جمعیت هست یا نه؟ نمیدانم اندوهگین است یا او هم حالت صورتش سرد و بیروح است، نمیدانم او هم مثل بقیه دلش سنگ شده یا نه؟ آیا دستهایش میلرزند؟ یا اشکهایش پشت پرده چشمهایش آمده و دیدهاش را تار کردهاند؟ نمیدانم؛ شاید هم دلم نمیخواهد که بدانم، اما انگار اشکهایم با من موافق نیستند. خلاصه: چند سال گذشته! نمیدانم! من روزها را میشمردم، ولی از جایی به بعد دیگر حسابشان از دستم در رفت. هزار روز بود؟ یا دو هزار روز؟ برای من انگار قرنها گذشته که از تو دورم؛ موهای کنار شقیقهام سفید شده و پای چشمهایم گود افتاده. اشتباه خودم بود یا مقصر بقیه بودند؟ شاید هم هر دو. مهم نیست؛ وقتی که دوری سهم هر روز من است، چه فرقی دارد که کی مقصر است؟ وقتی که دیگر طنین صدایت در گوشم نمیپیچد و برق چشمهایت مجذوبم نمیکند، چه فرقی دارد که کی را مقصر بدانم! کاش میشد تنم را روی همین صندلی جا بگذارم و روحم را به پرواز در بیاورم؛ بیایم و تمام خیابانهای رم را دنبالت بگردم تا وقتی که ببینمت. تو نمیدانی من حتی صدای قدمهایت را میشناسم، حتی نفسهایت برای من با بقیه فرق دارد. پیدایت میکنم، آخرش پیدایت میکنم؛ حتی اگر فقط یک روز بتوانم کنارت باشم، من دلخوش به همان ثانیههای آغوشت هستم. پ.ن.پ: رمان قرار است کاملاً اتفاقی پیش برود؛ پس در نهایت پارتگذاری منظم نخواهد داشت. امیدوارم خوشتان بیاید. زافیر: یاقوت کبود
-
بخش سوم: مغزهای له شده چقدر غم بار است. دلت ریزه، ریزه، هوای کسی را کند که برایت ممنوع است؛ چقدر غمگین است که دلم، جلد بام تو باشد! تویی که حتی من، حق ندارم راجبت فکر کنم. هر روز، هردقیقه باید دلم را سرکوب کنم، نگاهت را از خاطرم پاک کنم، اما باز دوباره، تا چشمانم بسته می شود؛ تو پشت پلک های سیاهم، نقش میبندی! باهمان ظرافتت، با ان نگاه خمار طور همیشگی. ان موهای مشکی براق، و من پلک هایم را می فشارم تا شاید تو بروی. کاش هیچوقت ندیده بودمت، این حس خانه خراب کن دیگر چه بود؛ که بعد اندی سال با دیدنت فوران کرد، مثل سیلی که جلوی پایش را نمیبیند و فقط ویران میکند. من تکه تکه شده ام میدانی چرا؟ آه، تو چرا باید بدانی، تو از دل من، هیچ وقتندانستی و نخواهی فهمید. من خودم را شکستم؛ اجر به اجرم را شکافتم تا این حس خواستن را که در هر تکه از وجودم هست، بیرون بکشم! تا بتوانم شب راحت بخوابم، تا بتوانم یک لحظه فقط به خودم فکر کنم، به زندگیم! اما بی فایده بود. تو در ذره ذره ان اجر ها بودی، تو مثل اتم های کوچک، ساختار من شده بودی قلبم بر پایه تو بنا شده بود. دارم از این حس لعنتی به خود میپیچم، مثل ماری زخم خورده نه مرحم زخم دارم ونه راه پس و نه دل پیش رفتن. میشوداین دفعه بزرگی کنی خودت از خیالم بروی؟ لاقل بی انصاف انقد من نباش؛ انقدر با من هماهنگ نباش انقدر قلق دلم را بلد نباش. ای داد یادم رفت تو نمیدانی که منم، کاش هیچوقت هم نفهمی! نمیدانم اگر بدانی چه میشود؟ اگر یک روز بفهمی پشت همه اینها من بودم، شاید دیگر نگاهم نکنی. صد بار فال حافظ زدم و هر صدبار گفت که حرف نزنم، در این شرایط حرف نزدن به نفعم هست، ولی مگر میشود؟ مگر میتوانم نگرانت نباشم؟ وقتی که قلقت را میدانم، باب دلت حرف نزنم؟به نظرت میشود؟ کاش میشد چند سالی بروم تیمارستان؛ شاید انجا بتوانم خودم باشم، بتوانم بدون اینکه کسی خبر دار شود از تو بگویم، اسمت را بلند بلند صدا کنم به حرف هایت غش غش بخندم ، حتی گاهی برایت بغض کنم و بقیه بگویند دیوانه است. اری من همین الان هم دیوانه هستم، از روز اول بودم ولی با نقاب منطق، خودم را میان جماعت جا دادم. از خودم بدم می اید من خیلی وقت است که متعهد شده ام، پس چرا هر بار هزار فکر باطل در سرم پیچ میزند؟ کاش میشد دستم را داخل مغزم میبردم و یکی یکی فکر های سمی را بیرون میکشیدم و می انداختم دور، تورا هم لای همان فکر ها می انداختم بیرون. دلم میخواهد فقط یک لحظه راحت باشم فقط یک دقیقه اسوده باشم. دلم میخواهد از بالای اپارتمان ۵ طبقه سقوط کنم و مغزم کف اسفالت بپاشد، در میان فکر های خون الود تورا بندازم بیرون و بعد دوباره و دوباره این چرخه تکرار شود. یا انقدر راجبت بنویسم تا تورا در سطر سطر دفترم پخش کنم، تا تو دیگر در فکر من نباشی.
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
- بداهه نویسی
- دلنوشته
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه ماه را پیدا میکنم | ماسو کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای ماسو ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت آخر چند روز بعد امروز چهارشنبه است پدر و مادر عارفه به کمپ رفتند و الان زنگ اخر است در بلند گوی مدرسه اسم عارفه را صدا زدم بعد چند دقیقه جسم نحیف عارفه که پای چشم هایش گود افتاده بود در میان چارچوب در ظاهر شد دستش را به در تکیه داد و بله ی بی جانی گفت که به سختی شنیدم :عارفه جان باید در مورد یه مسئله مهم باهات حرف بزنم بیا تو اتاق چشم هایش نگران شد این را از لرزش مردمک های چشمش فهمیدم بی چون و چرا روی اولین صندلی خالی اتاق که نزدیک در بود نشست نگران خانواده اش بود این را درک میکردم : دخترم عارفه شما از این به بعد پنجشنبه و جمعه روهم خوابگاه میمونی :چی شده اتفاقی افتاده مامانم وای نکنه برای مامانم اتفاقی افتاده حراسان از جا بلند شد و به طرف در خیز برداشت به طرفش دویدم و زود تر از اینکه بیرون برود شانه های نحیفش را گرفتم و به طرف خودم برگرداندمش :دخترم گوش بده هیچی نشده عزیزم مامانت خوبه باباتم خوبه اتفاقا خبر خوشی دارم برات مامان و باباتراضی شدن که برن کمپ و ترک کنن یک لحظه فقط در چشمانم خیره شد حس گیجی اش را درک میکردم وقتی به خودش امد و حرف هایم را تجزیه تحلیل کرد خودش را در اغوشم رها کرد و بغض فرو خورده این چند وقت را شکست قطره های اشکش که پایین میریخت انگار بار سنگینی از شانه های من برداشته میشد. ۱۰سال بعد به افتخار خانم عارفه ذاکری ازشون دعوت میکنیم بیایین بالای سن و یکم برامون سخنرانی کنن نگاهی به مادرم انداختم چقدر موهای سفید کنار شقیقه اش زیباترش کرده بود لبخندی نثارم کرد و سرش را به معنی برو تکان داد پدرم از انطرف صندلی به سمتم سرک کشید و لبخند پر رنگی تحویلم داد لب هایم کش امد و از جایم بلند شدم به طرف سن رفتم و پشت میکروفن ایستادم با چشم هایم جمعیت مشتاق را کاویدم منتظر چشم های اشنایی بودم که تمام این سال ها کنارم بود پشتم بود و بهتر بگویم فرشته نجاتم بود اخرش رسیدم به چشم هایی که برایم اشناتر از هر کسی بود با ان مقنعه مشکی خیلی خیلی زیباتر از هر وقت به نظر میرسید لبخند ملیحی گوشه لبش بود وبا عشق نگاهم میکرد میکروفن را تنظیم کردم و گفتم :به نام خالق انسان های پیروز حرف زیادی ندارم که بگم فقط میخوام از پدرم و مادرم تشکر کنم که تو این سال ها کمکم کردن و کنارم بودن و بعدش از فرشته نجاتم خالق روز های خوشم تشکر کنم ممنونم خانم صباحی ممنونم نوشین جانم تو منو به این جایی که هستم رسوندی اگه الان این بالا وایستادم و تو داری نگاهم میکنی فقط بخاطر کمک های خودته ممنونم که کنارم موندی ممنونم که تمام این سال ها چه بسا از مادرم بیشتر زحمت منو کشیدی ممنونم که مثل قله تفتان پشتم وایستادی و نذاشتی که زمین بخورم پر پروازم شدی و اگه من پرواز کردم فقط بخاطر تو بود صدای دست های جمعیت بلند شد و من اشک های روی گونه ام را پاک کردم پایان- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
- اجتماعی
- داستان کوتاه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
داستان کوتاه ماه را پیدا میکنم | ماسو کاربر انجمن نود هشتیا
ماسو پاسخی برای ماسو ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت۳۵ چای نباتم را هم زدم و روبه مسعود که در فکر بود گفتم - اقا مسعود شما باید یه فکری به حال خودتون و خانوادتون بردارین اینجوری فایده نداره دختر شما الان تو سن حساسیه نمیتونه از پس اینهمه غم و فشار بر بیاد احتمال داره هر کاری انجام بده سکوت پدر عارفه روی اعصابم بود تنفرم از پدرم انگار به او سرایت کرده بود از اوهم متنفر بودم -چندسال پیش که محبوبه با خانوادش اومده بودن اصفهان عاشقش شدم من پسر حاجی ذاکری بودم بابام فرش فروشی داشت برای خودش برو و بیایی داشت منم اینجوری ناخلف نبودم تو حجره پدرم کارگری میکردم وضع مالیمون بد نبود اما پدرم دختر عموم رو برام در نظر داشت میگفت اگه اونو نگیری دیگه نمیتونم تو چشمای عموت نگاه کنم اخه عموم زیر پر و بال بابام رو گرفته بود من پسر اول خانواده بودم و این جبران محبت رو گردن من بود دختر عموم رو نمیخواستم اما چاره دیگه ای هم نداشتم یعنی کس دیگه ای رو دوس نداشتم اما روزی که محبوبه رو دیدم انگار تمام عاشقی هارو تو چشمای محبوبه دیدم دنبال خونه میگشتن بردمشون خونه یکی از رفیقام اون چند روزی که اصفهان بودن فقط دنبال اونا و کاراشون بودم میبردمشون تفریح همه جا میبردمشون تا اینکه خواستن برن پدرش ادرس خونشون رو داد تا ما اگه اومدیم تهران بریم خونشون چند ماهی گذشت تمام فکر و ذکر من محبوبه بود از اونطرف پدرم برای ازدواجم مصمم بود و مراسم خواستگاری چیده بود اما من نمیتونستم محبوبه رو فراموش کنم یه روز دلو زدم به دریا و به پدرم گفتم اما پدرم فقط یک کلمه گفت یا دختر عموت یا دیگه حق نداری اسم منو بیاری نمیتونستم با وجود فکر محبوبه دختر عموم رو عقد کنم پس لوازممو جمع کردم و راه افتادم تهران اونم درست شبی که قرار بود بریم خاستگاری دختر عموم خلاصه تو تهران گشتم و گشتم تا خونه محبوبه رو پیدا کردم چند روز کشیک دادم تا بالاخره محبوبه رو تنها گیر اوردم با دیدن من چشم هاش برق زد و من فهمیدم اونم منو میخواد گفتم میام خواستگاریت اما گفت که بدون خانوادت نمیشه اما منه کله شق گفتم چرا میشه خلاصه شب بدون هیچ مقدمه ای رفتم خونشون با دیدن من اونم با گل و شیرینی تعجب کردن محبوبه رو خواستگاری کردم اما پدرش گفت باید با خانوادت بیای هر چی گفتم اونا نمیان گفت پس منم دختر به ادمی که خانوادش نیان جلو نمیدم یک ماه رفتم و اومدم اماجواب بابای محبوبه همون بود حتی اون شب اخر از خونه بیرونم کرد و گفت دوباره بیام زنگ میزنه پلیس با محبوبه در ارتباط بودم گفتم بیا فرار کنیم بریم عقد کنیم اولش گفت نه اما اون شب اخر راضی شد و رفتیم عقد کردیم اما خانوادش دیگه راهش ندادن و کلا قیدشو زدن منم که بی پول و همه چیز فقط یه مقداری اورده بودم که نصفشو دادم خونه رهن کردم بقیشو هم یکم خرت و پرت خریدیم محبوبه رو خیلی میخواستم زندگیم خوب بود اما اس و پاس بودیم رفتم سرکار بنایی اما حقوق اونم کم بود یه روز که دیگه خسته شدم به امید اینکه بابام پول بده رفتم اصفهان بدون محبوبه اخه محبوبه اون موقع حامله بود اما بابام با دیدنم یه چک زد تو گوشم و گفت تو دیگه پسر من نیستی برو همون خراب شده ای که بودی اون لحظه من از هم پاشیدم عاشق خانوادم بودم و دوریشون برام سخت بود محبوبه هم غصه میخورد از دوری خانوادش اینو وقتی میومدم خونه میفهمیدم وقتی چشمای پف کرده از گریشو میدیدم عارفه به دنیا اومد عاشق دخترم و مادرش بودم اما خرجمون. به دخلمون نمیخورد افسرده شده بودم تمام خوشیامون انگار تموم شده بود بدون پول رو اوردم به رفیق بازی تا یکم از غمم کم بشه اما رفیق ناخلف ادمو تا ته جهنم پیش میبره کم کم مواد کشیدم دیدم نه مثل اینکه این خوبه تموم غصه هاتو یادت میره تا نصف شب بیرون بودم اخر شب میومدم خونه محبوبه التماسم میکرد که نرم اما مننمیتونستم اخرش یه روز گفت بیاتوخونه بکش فقط نرو بیرون اولش دوستامم میومدن خونه اما محبوبه معذب بود و خودمم نمیخواستم اون ادمای کثیف بیان وارد خونم بشن تا اینکه محبوبه گفت بیا باخودم بکش جای رفیقاتو میگیرم نقطه بدبختی همونجا شد وقتی محبوبه باهام همراه شد دیگه حتی سرکارم به زور میرفتم بقیشو هم که خودتون میدونین تو این چندسال هیچکی یه سراغی از ما نگرفت حتی عارفه رو همنمیخواستن درسته من و محبوبه همو میخواستیم اما غم دوری خانواده و طرد شدنمون مارو پیر کرد تموم اون حس عشق رو برد الانم وقتی محبوبه رو اینجوری میبینم دلم میخواد بمیرم میدونم که عارفه ازم متنفره حقم داره اما من اونو و محبوبه رو دوس دارم حاضرم بمیرم براشون تا اونا تو اسایش باشن چای نباتم سرد شده بود دلم برای مرد روبه رویم میسوخت انگار این اتش از جای دیگر شعله میکشید از جهل خانواده های محبوبه و مسعود - واقعا متاسفم اما شما باید به خودتون بیایین اگه واقعا خانوادتون رو دوس دارین باید برین کمپ محبوبه خانم رو هم راضی کنین - باشه بخاطر دخترم بخاطر عشقم میرم چشم هایم برقی از شادی زد بالاخره شد- 37 پاسخ
-
- 1
-
-
- اجتماعی
- داستان کوتاه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :