-
تعداد ارسال ها
368 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط ماسو
-
درخواست طراحی جلد رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند)| عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آزموده (فصل دوم رمان آزمند)| عسل اکبری (هانیبانو) کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای هانی بانو ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چشم گلم- 11 پاسخ
-
- 2
-
-
برای خوردن سیبی خدایا!
نمودی از بهشتت طرد مارا؟
برای جرعه ای از آب انگور
جهنم جایمان دادی الاهی؟
به ما ربطی ندارد حکمتت لیک
بگو با میوه مشکل داری آیا🤨
-
خب دارم جدی میگم دیگه دوباره یخ میزنه اخه خب میخوای چیکار کنی
-
به تو میرسه آرمین زارعی
- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
بعد بزار دوباره یخ بزنه😂(جدی گفتم)
-
بزارش رو حرارت باز بشه
-
به یکی از کاربرای انجمن یه چیزی بگو ولی اسم نبر !
ماسو پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خیلی خوبی❤️- 13 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان میخونم
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان ماه فیروزه ای | ماسو کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای ماسو ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
تشکر از شما حتما این اطلاعات رو داخل رمان میگنجونم- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
درخواست نقد رمانم ماه فیروزه ای رو داشتم -
پارت ۲۵ _پاشو دختر پاشو ابغوره نگیر ببینم باید چه گلی به سرمون بگیریم صبا با نفرت به مادرش خیره شد _همش تقصیر توعه اخه من که رفتم تو اون بر بیابون زندگی کردم دیگه چه سنگینی روی تو داشتم که رفتی همه چیو کف دست اون فرهان عوضی و مادرش گذاشتی ها اشک های صبا روی گونه هایش میریخت و با عصبانیت داد میزد _اخه زن حسابی من مگه مرده بودم خودم یه فکری برای بچم میکردم چرا نمیزاری یه اب خوش از گلوم پایین بره زهراخانم دست به کمر با عصبانیت نگاهی به صبا انداخت _خوبه صبا خانم چشمم روشن دیگه کارت به جایی رسیده سر من داد میزنی چه اب خوشی ها چه اب خوشی تو اون اب خوشو همون هشت سال پیش ریختی زمین نه گذاشتی از گلوی ما پایین بره نه خودت وقتی داشتی فرار میکردی باید فکر این روزو میکردی اره بگو میخواستی چیکار کنی ها اون طفل معصومم تو اتیش خودت بسوزونی اخه دختر تو چطور میخواستی با شناسنامه سفید خودت بری برای بچت شناسنامه بگیری ها اگه میتونستی که همون سال اول میگرفتی صبا با گریه روی تخت افتاد زهرا خانم کمی ارام شد _پاشو حالا ابغوره نگیر صبا انگار که فکری به ذهنش رسید _اره میرم اونجا میرم التماسشون میکنم بزارن بچمو ببرم و با عجله بلند شد شال گلبهی روی سرش را صاف کرد و مانتوی مشکی خاکی اش را پوشید زهرا خانم دنبالش دوید _کجا دختر کجا میری اخه _میرم خونه فرهان زهرا خانم جلوی صبا را گرفت _وایستا ببینم میخوای بری چیکار کنی اونجا صبا با عصبانیت گفت _میخوای چیکار کنم مامان میرم التماسشون کنم بچمو بهم بدن زهرا خانم بازوی صبا را گرفت _صبا اروم باش دختر باش بیا بریم خونه بابات میره اونجا صبا دست هایش را روی سرش قلاب کرد _باورم نمیشه من هفت سال از دست فرهان فرار کردم که بچمو ازم نگیره حالا چی شد مادرم رفت دو دستی گذاشت کف دست خاتون و فرهان زهرا خانم چشم غره ای به صبا رفت _بسه دیگه صبا و صبا را دنبال خودش به خانه کشید
-
پارت ۲۴ _حالا بیا بریم توخونه دستتو بشورم وچسب زخم بزنم فرهان از پشت دیوار کنار رفت تمام حرف های کیان و نیلوفر را شنیده بود به طرف اتاق کارش رفت و پشت در ایستاد چشم هایش را بست به وضوح دید که نیلوفر از هم شکست او نباید این توقع را از کیان میداشت که نیلوفررا به جای مادرش قبول کند اما از انتخاب نیلوفر پشیمان نبود اگر یک نفر در این عمارت قابل اعتماد باشد او نیلوفر است صبا روی تخت نشسته بود و مثل دیوانه ها به زمین زل زده بود مادر و پدرش انطرف داشتند نگاهش میکردند _دخترم حالت خوبه صبا در همان حال زیر لب چیز هایی را زمزمه میکرد _بچمو برد اون عوضی بچمو برد احمد اقا دست زنش را کشید و بیرون برد _زن تو چیکار کردی میخوای این دخترو دیوونه کنی اخه چرا رفتی گفتی زهرا خانم حق به جانب دستش را از دست احمد اقا بیرون کشید _میخواستی چیکار کنم ها خودت دیدی که چه مصیبتا کشید تا وقتی بچه اون فرهان رو بزرگ کرد حالا میخوای که من بشینم و تماشا کنم که اون دختر شهری براشون بچه بیاره و همه چیز رو صاحاب بشه احمد اقا استغفراللهی گفت و تسبیح دستش را دور داد _اخه زن این دختر جونش به بچش وصل بود حالا چی میشه بچشو بردن گیریم که جانشین فرهان شد چی به صبا میرسه ها اون همه مصیبتش بی نتیجه میشه انگار که دختر من لَلگی بچه فرهان رو میکرده تا الان زهرا خانم لبخندی زد _مرد تو چقدر ساده ای اگه من زهرام صبا رو هم میفرستم عمارت خانم اون عمارت میکنمش احمد اقا چپ چپ به زهرا نگاه کرد و گفت _چطوری میخوای بفرستیش د اگه میخواستنش که همون سالا عقدش میکردن ستوده ها الان فقط وارثشونو میخوان زهرا خانم به درخت انار خیره شد و لبخندی زد خدا میدانست داشت به چه چیزی فکر میکرد
-
پارت۲۳ خاتون از پله ها بالا امد با دیدن فرهان ماتم زده به طرفش امد _چی شده فرهان به کیان چی گفتی داشت گریه میکرد دوید رفت توی حیاط نیلوفر دنبالش رفت فرهان خیالش راهت شد نیلوفر بلد بود چطور ارامش کند _هیچی بهش گفتم من باباتم اما _اما چی _گفت که مامان گفته بابارفته پیش فرشته ها خاتون پفی کشید _فرهان تو از یه بچه هفت ساله چه توقعی داری ها خب معلومه که باور نمیکنه یه غریبه بیاد بهش بگه من باباتم جالب بود حتی مادرش هم اورا غریبه میدانست _خاتون میدونی چی گفت اون گفت تا الان کجا بودی چرا پیش ما نبودی _پسرم اروم باش اون یه بچس بالاخره کنار میاد فرهان سری تکان داد و گفت _میرم پیششون خاتون به رفتنش نگاه کرد عذاب وجدان رهایش نمیکرد ایا او مقصر بود؟ نیلوفر با قدم های بلند به سمت پشت خانه رفت کلافه شده بود یک وجب بچه را نمیتوانست پیدا کند انگار اب شده بود با خودش زمزمه کرد (اخه کجا رفتی) صدای گریه خفیفی از پشت یک بوته گل رز می امد نیلوفر صاف ایستاد و دست به کمر پوفی کشید _اخه اینجا چیکارمیکنی بچه به سمت بوته گل رفت و کیان را که پشت بوته مچاله شده بود نگاه کرد _بچه بلند شو الان همه جات خار میخوره کیان با چشم های اشک الود به نیلوفر نگاه کرد چشم هایش شبیه فرهان بود دل نیلوفر را میبرد _بیا اینجا ببینم چی شده چرا گریه میکنی کیان که انگار منتظر اغوشی بود از پشت بوته بیرون امد و خود را در بغل نیلوفر انداخت نیلوفر انتظار این کار را نداشت و کمی جا خورد اما فورا به خودش امد و کیان را بغل کرد _چقدرم سنگینی تو کیان سرش را روی شانه نیلوفر گذاشت و دماغش را به شالش مالید نیلوفر خنده اش گرفت داشت پسر هوویش را بغل میکرد _خاله دستم خار خورده نیلوفر تازه متوجه خار دست کیان شد و با احتیاط ان را در اورد _اخه بچه چرا رفتی پشت اون بوته خار داره دستات زخمی میشن کیان دماغش را بالا کشید _عمو عمو به من گفت که بابامه اره خاله تو میدونی نیلوفر غم زده به کیان نگاه کرد چشم های کشیده اش غرق اشک بود نیلوفر نمیخواست جواب این سئوال را بدهد نمیخواست این اعتراف را بکند _دستت درد میکنه ببینم دیگه که جاییت خار نخورده ها کیان فین فین کنان دماغش را بالا کشید نیلوفر دستش را گرفت دست های کوچکش نرم و لطیف بودند _خاله چرا جواب نمیدی نیلوفر با لبخند بانمکی گفت _کی گفته توبه من بگی خاله ها این سئوالو از من نپرس این سئوالو باید از مامانت بپرسی کیان خیره به نیلوفر نگاه کرد _پس چی صدات کنم _نمیدونم ببینم تو میتونی به من بگی مامان کیان از جایش بلند شد و روبه روی نیلوفر ایستاد _من مامان دارم اسمش صباس تو نمیتونی مامان من بشی نیلوفر احساس کرد قلبش ترک برداشت و مثل فنجانی چینی شکست اشک به چشم هایش هجوم اورد معلوم بود که نمیشد پیش خودش چه فکر کرده بود که پسر فرهان می اید و یک روزه به او مامان میگوید نیلوفر خودش را کنترل کرد _باشه پس من کیان صدات میکنم توهم به من بگو نیلوفر و اندکی مکث کرد _و از این به بعد باهم دوستیم باشه نیلوفر دستش را جلوی کیان دراز کرد کیان هم دست اورا گرفت
-
پارت ۲۲ چند ساعتی گذشت در این مدت کیان با خجالت روی مبل نشسته بود و به بقیه نگاه میکرد خاتون خانم هم کم لطفی نکرده بود و یک سینی پر از لواشک شکلات مارشمالو و هزارتا چیز دیگر جلوی کیان گذاشته بود و هرچند دقیقه یکبار قربان صدقه ای جدید میرفت فرهان بلند شد و گفت _من و کیان باید حرف بزنیم شما راحت باشین کیان با فرهان بلند شد فرهان دستش را گرفت و به سمت اتاقش برد تمام مدت کیان با کنجکاوی خانه را نگاه میکرد _اینجا اصلا شبیه خونه ما نیست فرهان لبخندی زد _خونه شما بهتره یا خونه ما؟ کیان نگاهی به دور و برش کرد _نمیدونم اینجا خیلی بزرگه خونه ما کوچولوئه فرهان خندید _دوس داری اینجا کنارمن زندگی کنی؟ کیان کمی فکر کرد و گفت _اگه مامانم باشه اره فرهان جلوی کیان زانو زد _نمیشه من و تو تنها زندگی کنیم هر روز بریم پارک چیزای خوشمزه بخورین کیان به چشم های فرهان نگاه کرد انگار دو دل بود _خب مامانی روهم بیاریم باما بیاد پارک فرهان بلند شد و به طرف اتاق راه افتاد _بیا بریم اتاقتو بهت نشون بدم کلی اسباب بازی خریدم برات کیان با ذوق همراه فرهان به طرف اتاق رفت فرهان در را باز کرد اتاق با کاغذ دیواری ابی پوشیده شده بود فرهان از سرعت عمل خاتون تعجب کرد تخت نوجوان که رویش طرح ماشین داشت کنار پنجره بود و کمد کوچکی هم که هم قد کیان بود کنارش قرار داشت کیان با ذوق روی تخت پرید و شروع به بالا پایین پریدن کرد فرهان با لبخند نگاهش کرد کیان میخندید و بالا پایین میپرید در همان حین گفت _عمو ببین چقدر بالا میرم فرهان جلو رفت کیان را بغل کرد و همراهش روی تخت نشست _کیان مامانت راجب به بابات چی گفته بهت _عمومن که بهت گفتم مامانم گفته اون رفته پیش فرشته ها فرهان مکث کرد و به چشم های کیان خیره شد _اگه بابات نرفته باشه پیش فرشته ها چی دوسش داری کیان به فرهان نگاه کرد _اما مامانم گفت رفته من دوس داشتم بابایی اینجا بود اما مامانم میگه اون خیلی وقته رفته قبل اینجا من بدنیا بیام _ببین کیان میخوام یه رازی رو بهت بگم باشه کیان با هیجان به فرهان نگاه کرد _راز یعنی چی عمو _یعنی چیزی که فقط من میدونم و الان میخوام به تو بگم کیان به فرهان نگاه کرد تا رازش را بگوید فرهان نفس عمیقی کشید _بابایی پیش فرشته ها نرفته پسرم من بابایی توام کیان که انگار هنوز نفهمیده بود همینطور با هیجان داشت به فرهان نگاه میکرد _فهمیدی پسرم تو پسرمنی و من بابای توام کیان با گیجی به فرهان نگاه کرد _اما مامان گفت که بابا رفته گفت تو عمویی دوست بابایی فرهان دست های کوچک کیان را گرفت _مامانی میخواست تو بزرگ بشی بعد بگه بهت _اما پس تا الان کجا بودی چرا پیش ما نیومدی فرهان شرم زده به پسرکوچکش نگاه کرد _من....من کار داشتم پسرم نتونستم بیام پیشتون اما قول میدم از این به بعد کنارهم باشیم باشه پسرم کیان از بغل فرهان پایین امد و رو به رویش ایستاد _نه تو بابای من نیستی مامان گفت بابایی رفته پیش فرشته ها مامانی هر روز برای بابا گریه میکرد تو....تو.... و از اتاق بیرون دوید فرهان کلافه دستی به موهایش کشید و به دنبال کیان از اتاق خارج شد اما پشت در اتاق متوقف شد پسرش اورا به عنوان پدر قبول نداشت یعنی در اصل حرف های اورا باور نداشت به او و مادرش حق میداد اما پس کی باید به او حق میداد
-
پارت۲۱ کیان هق هق میکرد و فرهان با عصابی خراب رانندگی میکرد _پسرم ساکت باش بسه دیگه کیان با هق هق گفت _مامانم....عمو...مامانم از گریه زیاد سکسکه اش گرفته بود فرهان کناری ایستاد و بطری ابی به سمت کیان گرفت _بیا اب بخور مامانت خوبه فقط یه خورده ناراحت بود الان میریم خونه ما میتونی تو حیاطش بازی کنی توی اتاقشم کلی شکلات و کیک هست که بخوری کیان اب خورد و کمی ارام شد _عمو چرا مامانمو با خودمون نیاوردیم فرهان اشک های کیان را پاک کرد و گفت _مامانت بعدا میاد باشه پسرم کیان چیزی نگفت اما انگار که دلش نمیخواست با فرهان برود از انطرف در خانه خاتون ارام و قرار نداشت نیلوفر روی مبل نشسته بود و با استرس انگشت هایش را فشار میداد مریم و پیمان کنار هم نشسته بودند و چیزی نمیگفتند در خانه باز بودو همه منتظر امدن فرهان بودند در حیاط باز شد و همه به بیرون خیره شدند نیلوفر زودتر از همه از جایش بلند شد و به ماشین فرهان که ایستادخیره شد فرهان پیاده شد و در جلو را باز کرد کیان پیاده شد و نگاهی به اطراف انداخت حیاط بزرگ خانه حس هیجان و اضطراب به او میداد خاتون جلو دوید و به اهو و ساجده اشاره کرد که اسپند بیاورند کیان با تعجب به خاتون که به سمتش می امد و قربان صدقه اش میرفت نگاه کرد خاتون کیان را در اغوش کرد و اشک شوق ریخت _نوه عزیزم خوش اومدی دورت بگردم با شوق رو به اهو گفت _اهو بیا برای نوم اسپند دود کن زود باش مریم دست به سینه ایستاده بود و پوزخند میزد پیمان کنارش ایستاده بود و با لبخند برادر زاده اش را نگاه میکرد و نیلوفر نیلوفر عقب تر از همه ایستاده بود و با غم به فرهان که لبخند میزد نگاه میکرد چقدر دلش میخواست بچه ای میداشت و اهالی خانه همینقدر برای او ذوق میکردند کیان با تعجب به همه نگاه میکرد از اغوش خاتون بیرون امد و به پای فرهان چسبید خاتون خندید و عقب رفت پیمان جلو امد و جلوی کیان زانو زد _چقدر تو شبیه فرهانی پسر اسمت چی بود کیان با صدایی ارام گفت _کیان پیمان کیان را جلو کشید و روی موهایش را بوسید مریم با حسادت دندان قرچه ای کرد پیمان بلند شد و گفت _خب بهتره بریم خونه دیگه بچه رو حسابی ترسوندیم خاتون با دستپاچگی گفت _اره پسرم شما بریم خونه تا من به محمدعلی بگم گوسفند رو ضبح کنه میترسم کیان ببینه بترسه باید قربونی بدیم کیان دست فرهان را کشید و گفت _شما اینجا ببعی دارین فرهان غش غش خندید و گفت _نه پسرم فقط یدونس اونم الان رفته نمیشه ببینیش فرهان نگاهش به نیلوفر افتاد _نیلوفر بیا اینجا نیلوفر با قدم های سست جلو امد پیراهن ابی اش حسابی با چشم هایش عجین شده بود نگاهی به کیان انداخت و جلوی پایش زانو زد تا هم قدش شود _خب من نمیدونم چی بگم ولی امیدوارم من و تو بتونیم دوستای خوبی بشیم باهم پسرم پسرم را با اندکی مکث و دودلی گفت دست کوچک کیان را گرفت انگار این بچه مهری عجیب داشت چون فورا در دل نیلوفر جا باز کرد و لبخند به لب هایش اورد فرهان خوشحال از این عکس العمل نیلوفر دست نیلوفر را گرفت و فشار داد همگی به طرف خانه رفتند
-
معرفی و نقد رمان ماه فیروزه ای | ماسو کاربر انجمن نودهشتیا
ماسو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت ۲۰ صدای در بلند شد رنگ صبا پرید این وقت صبح چه کسی بود دلش گواه بد میداد فکر کرد اشتباه شنیده اما با ضربه بعدی شکش به یقین تبدیل شد و حقیقت مثل ابی سرد به سر او ریخته شد و اورا به لرز انداخت از جایش بلند شد چادر روی مبل را سرش کرد و به سمت در رفت _بله _خانم لطفا باز کنید از اداره اگهی اومدیم دنیا دور سر صبا چرخید دستش را به دیوار گرفت تا نیفتد کیان از خانه بیرون امده بود و دم در ایستاده بود صبا در را باز کرد دو مامور کلانتری جلوی در ایستاده بودند و فرهان پشت انها به ماشین تکیه داده بود سعی داشت خونسرد باشد اما موفق نبود _بله بفرمایید مردی مسن تر که جلو تر ایستاده بود گفت _خانم اقای فرهان ستوده از شما به جرم ندادن فرزندشون شکایت کردن و از دادگاه حکم حضانت فرزندشون کیان ستوده رو گرفتن رنگ صبا پریده بود و دست هایش عینا میلرزید مرد حکم را به دست صبا داد و گفت _لطفا پسرشون رو بیارید صبا با لکنت گفت _ولی ولی فرهان جلو امد و در حالی که دست هایش در جیبش بود گفت _ولی چی من پسرمو میخوام صبا خصمانه به فرهان خیره شد و رو به دو مامور گفت _این اقا پدر بچه من نیس این ادعا کذبه مرد مسن که روی اتیکتش سرهنگ قادری حک شده بود گفت _اما خانم این اقا شناسنامه پسرش رو داره و همچنین ازمایش دی ان ای که نشون میده کیان ستوده پسر این مرده و همچنین حکم دادگاه رو صبا نگاهی به کیان که ایستاده بود کرد و بعد رو به فرهان گفت _فرهان خواهش میکنم دست از سر ما بردار کیان بچه منه میفهمی من بزرگش کردم تو کجا بودی وقتی بدنیا اومد وقتی راه رفت وقتی حرف زد ها اشک های صبا جاری شد _من پسرمو به تو نمیدم و خواست در را ببندد که فرهان پایش را لای در گذاشت _صبا سختش نکن برو کیان رو بیار من پدرشم صبا سعی داشت در را ببندد که کیان جلو امد و چادر صبا را با ترس کشید _مامانی چی شده من میترسم صبا با گریه گفت _برو تو پسرم فرهان دست کیان را کشید و از در خارج کرد صبا در را ول کرد و به طرف کیان دوید _فرهان خواهش میکنم پسرمو نبر فرهاننننن گریه های صبا به هق هق های بلند تبدیل شده بود دو مامور پلیس جلو امدند _خانم لطفا اروم باشیدحکم دادگاه همینه شما نمیتونید جلوش رو بگیرید صبا داد زد _کدوم دادگاه دادگاهی که یک طرفه حکم داده من این حکم رو قبول ندارم کیان ترسیده به فرهان و مادرش نگاه میکرد گریه اش گرفته بود فرهان خم شد و به کیان گفت _پسرم برو داخل ماشین بشین چیزی نیس قراره باهم بریم پارک کیان با گریه گفت _اما مامانم عمو مامانم داره گریه میکنه اون نمیاد _نه پسرم مامانت نمیاد برو بشین کیان با گریه به صبا نگاه کرد _نه من نمیام عمو مامانم داره گریه میکنه دوس نداره من بیام فرهان رو به صبا که داشت گریه میکردفریاد کشید _بس کن صبا بچه رو ترسوندی تمومش کن صبا با گریه به سمت کیان امد و دستش رو گرفت اما فرهان مانع انها شد و کیان را پشت سرش قایم کرد صبا با عصبانیت رو به فرهان جیغ کشید _برو کنار گفتم پسرموپس بده کیان کیان مامان بیا بریم خونه فرهان عصبانی شد و صبا را هل داد مامور ها میخواستند جلو بیاییند اما فرهان با گفتن (خودمون حلش میکنیم) اجازه نداد فرهان با عصبانیت به صبا توپید _صبا بس کن این بچه بازی مسخره رو بس کن کیان پسر منه تو نمیتونی اونو از من بگیره صبا گریه حرف میزد _اما پسر منم هست فرهان توهم نمیتونی اونو از من بگیری خواهش میکنم به پات میفتم فرهان پسرمو از من جدا نکن فرهان سری تکان داد _متاسفم صبا و کیان را که گریه میکرد به سمت ماشین برد در جلو را باز کرد و کیان را نشاند صبا میخواست در ماشین را باز کند که فرهان فوری قفل مرکزی را زد و خودش هم سوارشد صبا با گریه به شیشه میکوبید و میخواست در را باز کند اما فرهان ماشین را روشن کرد و راه افتاد ماشین پلیس هم دنبالش راه افتاد صبا دنبال ماشین می دوید اما سرعت فرهان خیلی بیشتر بود و در اخر صبا روی زمین افتاد و اشک هایش شدت گرفت
-
پارت ۱۹ _مامان کجایی صدای کیان بود انگار از خواب بیدارشده بود صبا دست های خاکی اش را تکان داد و با صدای بلند گفت _تو گلخونم مامان الان میام از گلخانه خارج شد و به طرف خانه رفت چشم های کیان خواب الود بود انگار هنوز کامل بیدار نشده بود _مامانی کجا بودی من جیش دارم صبا پفی کشید _خب برو جیش کن پسرم تو بزرگ شدی دیگه الانم که روزه بدو بدو برو جیش کن تا وقتی تو بیای منم برات شیر کاکائو خوشمزه درست میکنم کیان خمیازه ای کشید و به طرف بیرون رفت صبا با لبخند تلو تلو زدن کیان را نگاه میکرد پاکت شیر را از یخچال در اورد و همراه کاکائو و کمی هم دارچین و شکر داخل شیر جوش ریخت و روی شعله گذاشت کیان عاشق شیر کاکائو بود سفره را روی زمین پهن کرد و کره و مربای به را سر سفره گذاشت شیر کاکائو را در لیوان مخصوص کیان ریخت _پسرم اومدی کیان دست و صورتش را بیرون شسته بود و با پیراهن خیس وارد خانه شد _مامان لباسم خیس شد عوض کنم _دوباره لباستو خیس کردی بهت که گفتم پسرم فقط یه کم اب تو دستت بگیر به صورتت بریز اخه چرا صورتتو زیر شیر اب میبری برو لباستو عوض کن کیان خندان به اتاق رفت و بعد با تی شرت ابی که فرهان برایش خریده بود برگشت صبا گونه نرم و تپل کیان را بوسید و موهای فرش را از صورتش عقب زد _بیا پسرم این شیر کاکائو رو بخور من باید برم گلخونه کار دارم کیان لیوان را گرفت و یک نفس سر کشید صبا لقمه های کوچک از نان و کره مربا برای کیان میگرفت و به دستش میداد کیان به شدت وابسته صبا بود صباهم به او وابسته بود و دوری از پسرش حتی در فکرش نمیگنجید سه هفته از زمانی که فرهان امده بود گذشته بود و صبا هر ثانیه به کیان فکرمیکرد به اینکه فرهان اورا ببرد و او تا اخر عمر از دیدن پسرش محروم شود اما انگار فرهان بی خیالش شده بود چون دیگر به انجا نیامده بود صبا هرشب هزار نقشه میریخت نقشه فرار از اینجا اما فرار از دست فرهان غیرممکن بود صبا حتی به خارج رفتن هم فکر کرده بود اما بدون شناسنامه کیان عملی نبود
-
پارت ۱۸ _ممنونم اقای صالحی پس اون چیزی که بهتون گفتم تا فردا حاضر میشه دیگه اقای صالحی وکیل خانوادگی فرهان بود _بله ممنونم خدانگهدار فرهان گوشی را قطع کرد و به فکر فرو رفت فردا دیگر پسرش را برای همیشه پیش خودش می اورد صدای در اورا از افکارش بیرون کشید _اجازه هست داداش پیمان بود _بفرما تو داداش پیمان وارد اتاق شد و روی مبل نشست _پیمان کارای زمینارو انجام دادی _اره داداش همین الان از اونجامیام خداروشکر امسال سال خوبی میشه کارگراهم راضین از دستمزدشون سپردم به هر کدومشون یه مقدار عیدی هم بدن فرهان سرش را تکان داد _کار خوبی کردی داداش منم کارای دادگاه و ازمایشگاه رو درس کنم میام سر میزنم بهتون پیمان کش و قوسی به بدنش داد و گفت _باشه داداش عجله نکن محمد علی رو گذاشتم بالا سر کارگرا خودمم که سر میزنم تو به کارت برس چی شد جواب ازمایش رو گرفتی فرهان نفس عمیقی کشید _اره دیروز یاسین زنگ زد پیمان با دقت به فرهان گوش میداد _خب چی شد؟ _هیچی جواب مثبت بود پیمان خندید _خب پس مبارکه دیگه پسر دار شدی _اره داداش ولی کاش اینجوری نمیشد اخه نمیدونم انگار بین دو راهی موندم از یک طرف پسرم از یک طرف نیلوفر _مگه نیلوفر چی میگه فرهان کلافه دستی داخل موهایش کشید _چیزی نمیگه ولی باهام حرف نمیزنه حتی میخواد اتاقشو جدا کنه پیمان متفکرانه به میز زل زد _خب حق داره داداش الان پنج سال که زن توعه بعد تازه فهمیده که یه پسر ۷ساله داری فرهان به برادرش نگاه کرد _تودیگه این حرفو نزن پیمان انگار من خودم خبر داشتم که نیلوفر بخواد ناراحت باشه چیکارکنم خب _حالا اینارو ولش کن داداش تو چجوری به دادگاه گفتی که کیان پسرته خب میدونی که تو و صبا عقد نبودین حتی صیغه هم نبودین فرهان چشم هایش را از پیمان دزدید و به دیوار خیره شد _به صالحی گفتم یه برگه صیغه درس کنه پیمان متعجب گفت _چی؟ اونم قبول کرد مگه میشه اخه فرهان کلافه به برادرش نگاه کرد _اره داداش قبول کرد خب میگی چیکارکنم ها صبا بچه رو به من نمیده اوندفعه هم میگفت که تو نمیتونی بری ادعای حضانت کنی چون مدرکی نداری ولی اینجوری دیگه اون نمیتونه حرفی به دادگاه بزنه فردا با پلیس میرم و پسرمو میارم پیمان به برادرش خیره شد انگار حس پدر بودن در فرهان جریان گرفته بود که اینطور به اب و اتش میزد _میخوای منم بیام باهات فرهان نگاهش را از پیمان گرفت _نه بهتره خودم برم نمیدونم صبا قراره چیکارکنه اونشب روم اسلحه کشید اینبار رو خدا بخیر کنه پیمان با حیرت گفت _اسلحه کشید؟صبا؟راستش داداش دلم برای صبا میسوزه اون از چند سال پیش این از الان فرهان خودش هم در اعماق وجودش حس ترحم داشت به صبا انگار زیادی به کیان وابسته بود
-
پارت ۱۷ در اتاقش را باز کرد و گوشی اش را از روی تخت چنگ زد در را بست و به ان تکیه زد شماره مادرش را گرفت و ایرپاد هایش را در گوشش گذاشت _الو دخترم نیلوفر بغض نیلوفر با شنیدن صدای مادرش شکست و هق هق اش در اتاق پیچید مینا خانم با نگرانی نیلوفر را صدا زد _نیلوفر چی شده دخترم حالت خوبه _مامانم حالم خوب نیس کاش اینجا بودی _چی شده دخترم _مامان... فرهان یه بچه داره _دخترم تو حامله ای؟ نیلوفر اشک هایش را پاک کرد _نه مامان _پس... مینا خانم ساکت شد چند دقیقه سکوت کرد و بعد گفت _فرهان رفته زن عقد کرده نیلوفر؟ _نه مامان _پس چی دختر جون بکن بگو دیگه _مامان صبا فرهان از صبا یه بچه داره _چی چجوری اخه اون قضیه مال خیلی وقت پیشه مگه صبا ازدواج نکرده بود _نه مامان ازدواج نکرده اون یه پسر داره که پسر فرهانه نیلوفر به دیوار پشت سرش تکیه داد و گفت _الانم میخواد بیارتش عمارت _خب دخترم چه اشکالی داره اون بچشه _میدونم مامان میدونم اشکالی نداره اما دلم اروم نمیشه فکر اینکه فرهان با صبا بوده داره دیوونم میکنه _ببین نیلوفر فرهان اول بهت گفت که عاشق صبا بوده پس الان چرا اینجوری شدی تو از اول میدونستی بعدشم تو زن یه خان شدی نه یه ادم معمولی باید با تمام اینها کنار بیای دخترم _اما مامان نمیتونم _دخترم تواز کی تا حالا اینقدر دل سنگ شدی ها یه لحظه به حال اون بچه فکر کن اون چند سال بدون پدر بزرگ شده دخترم این یه امتحانه شاید خدا میخواد ببینه تو لیاقت مادر شدن رو داری یا نه میخوای اون بچه رو از پدرش دور کنی من باورم نمیشه تو دختر من نیلوفری نیلوفر چشم هایش را بست حق با مادرش بود _مامان ممنونم ازت _دخترم به خودت بیا عزیزم نزار که کینه و نفرت قلبتو پر کنه نیلوفر دخترم اگر فرهان رو دوس داری باید بچه اونو هم دوس داشته باشی با اون بچه مهربون باش دخترم _باشه مامان کاش اینجا بودی _هر وقت دیدی دلت برام تنگ شد بیا پیشم دخترم _باشه مامان ولی الان نمیتونم بیام _مواظب خودت باش دخترم نیلوفر گوشی را قطع کرد و ایرپادهارا از گوشش در اورد چقدر دلش ارام شده بود مادرش فرشته بود گفت فرشته چند وقت بود که فرشته رفته بود جنوب اما هنوز برنگشته بود نیلوفر میخواست به فرشته زنگ بزند اما بعد ترجیح داد که این قضیه را برادرش برایش بگوید نه او ابی به صورتش زد و لباس هایش را عوض کرد باید به خاتون کمک میکرد هرچند که از خاتون دل خوشی نداشت اما بخاطر حرف های مادرش باید کمک خاتون میکرد تا خانه را برای پسر فرهان اماده کند
-
پارت ۱۶ نیلوفر نفس عمیقی کشید _باشه فرهان من پسرتو مثل بچه نداشته خودم بزرگ میکنم فرهان به صورت زیبای نیلوفر نگاه کرد چشم های ابی درخشانش پر از غم بود _ممنونم نیلوفر فرهان این را گفت و از جا بلند شد نیلوفر چشم هایش را که پر از اشک بودند از فرهان دزدید دوست نداشت اورا یک ادم شکست خورده و ضعیف ببیند هر چند که به نظر خودش همین بود فرهان با گفتن( میرم اتاقم به کارها برسم) رفت و نیلوفر را با دنیایی از اندوه رها کرد با رفتن فرهان بغض نیلوفر شکست و هق هق گریه اش در انگشتان ظریفش خفه شد باید با مادرش حرف میزد فقط در ان صورت بود که کمی ارام میشد به طرف خانه رفت مریم روی مبل جلوی تی وی نشسته بود و کانال هارا بالا پایین میکرد تمام روز همین بود یا در کار بقیه دخالت میکرد یا مینشست و فیلم میدید با دیدن چشم های قرمز نیلوفر انگار که دلش خنک شد _خانم دکتر انگار قراره از این به بعد همیشه گریه کنی نه نیلوفر دندان هایش را روی هم سابید _الان اصلا حوصله ندارم مریم مریم کامل به طرف نیلوفر چرخید _چرا عزیزم چون شوهرت میخواد بره معشوقه سالیان دورشو عقد کنه با بچش بیاره اینجا چقدر بد و با طعنه نچ نچی کرد دوباره اشک به چشمان نیلوفر هجوم اورد _مریم بس کن مریم درست مثل جادوگر ها خندید نیلوفر از ذات بد او اگاه بود برای همین چیزی نگفت _من اگه جای تو بودم طلاق میگرفتم والا کم چیزی نیس با هووت و بچش تویه خونه زندگی کنی اشک های نیلوفر دوباره اوج گرفت در همان لحظه خاتون خانم از پله ها پایین امد _مریم بس کن مگه تو کار و زندگی نداری که همیشه به پای نیلوفر میپیچی مریم کمی خودش را صاف کرد اما کوتاه نیامد _چه کاری مامان نکنه باید برم کارای مطبخم من انجام بدم شما هم دیواری کوتاه تر از من پیدا نمیکنید ها خاتون خانم روی پله اخر ایستاد _به نظرم برات خوبه که برییکم کارای مطبخو انجام بدی شاید خسته شدی و دست از فضولی کردن برداشتی بلند شو برو مطبخ کمکشون کن مریم دندان هایش را روی هم سابید و بلند شد به حالت طعنه به طرف خاتون خانم تعظیم کرد و گفت _چشم خاتون خانم نیلوفر حوصله وراجی های مریم را نداشت پس به طرف پله ها رفت تا به اتاقش برود خاتون بازوی نیلوفر را گرفت و گفت _نیلوفر حالت خوبه؟میخواستم بیای بهم کمک کنی نیلوفر اشک هایش را پاک کرد _الان اصلا حوصله ندارم خاتون خانم اگه اشکالی نداره برم استراحت کنم خاتون بازوی نیلوفر را ول کرد و با دلخوری گفت _توکی میخوای به من بگی مامان باشه برو استراحت کن نیلوفر تشکری کرد و از پله ها بالا رفت دوس نداشت خاتون را مامان صدا کند
-
پارت ۱۵ فرهان از اتاق خارج شد نیلوفر داشت به طرف پله ها میرفت _نیلوفر صبر کن _بله فرهان فرهان به چشم های ناراحت نیلوفر نگاه کرد _باید حرف بزنیم _چیزی شده باز _بیا بریم تو حیاط و دست نیلوفر را گرفت از پله ها پایین رفتند مریم پایین پله ها ایستاده بود با دیدن فرهان و نیلوفر پوزخند زد _ببین کیا دارن دست تو دست میرن بیرون فرهان با تهدید گفت _مریم بسه نمیخوام چیزی بشنوم مریم تابی به دستش داد و با پوزخندی گفت _چرا اقا فرهان انگار امروز حالت خیلی خوبه نکنه میخوای بری صبا رو عقد کنی ها الانم میخوای اینو به نیلوفر بگی نیلوفر مات زده به فرهان نگاه کرد و بعد به طرف در دوید فرهان پفی کشید _مریم تو کی میخوای بس کنی ها این زبون سرخت اخرش سرتو به باد میده مریم خندید فرهان با عصبانیت به طرف نیلوفر دوید _نیلوفر وایستا نیلوفر کنار حوض داخل حیاط نشسته بود و به اب خیره شده بود اشک هایش پشت سرهم داخل اب حوض می افتاد فرهان از پشت بغلش کرد و روی موهایش را بوسید _عزیزم چرا اخه به حرفای مریم توجه میکنی تو نمیدونی که اون میخواد تورو اذیت کنه _فرهان اون داشت راست میگفت تو میخوای صبا صبا رو _معلومه که نه نیلوفر من فقط یه خانم دارم اونم تویی اما باید یه چیزی رو بدونی نیلوفر از اغوش فرهان خارج شد _چی شده فرهان کنارش نشست و گفت _من میخوام فردا برم پسرمو بیارم نیلوفر غم زده به فرهان نگاه کرد _خب من یعنی من چی میشم _تو همینجا میمونی نیلوفر تو زن منی نیلوفر به اب حوض خیره شد به حرف های مادرش فکر کرد مهربانی و خوبی در این دنیا دوباره به خود ادم برمیگردد تصمیم گرفت دلش را مثل اب حوض صاف وشفاف کند نباید دلش را از کینه و بی رحمی پر کند
-
پارت ۱۴ سه هفته گذشته بود در این سه هفته اتفاق خاصی نیفتاده بود به جز نیلوفرکه قهر بود و پیمان برادر فرهان که همراه زنش از سفر برگشته بود تلفن فرهان زنگ خورد _بله یاسین _سلام فرهان خوبی _ممنونم توخوبی چی شد جواب اماده شد _اره پسر تا جواب رو فهمیدم به تو زنگ زدم _خب جواب چیه _مثبته فرهان تو ۹۹.۹درصد پدر ژنتیکی اون بچه ای قلب فرهان ایستاد دنیا ساکت شد _الو الو فرهان حالت خوبه فردا بیا برگه جواب رو بگیر کارهای دادگاهیشم که انجام دادی فقط چندتا برگه دیگه مونده که ببری دادگاه تا بتونی شناسنامه بگیری _باشه یاسین ممنونم تلفن را قطع کرد و سرش را روی میز گذاشت ان پسر با ان موهای فرفری احتیاج به ازمایش نداشت انگار فرهان را کوچیک کرده بودند باید چکار میکرد انگار قرار بود دوباره زیر سایه گذشته زندگی کند به اتاق خاتون رفت و تقه ای به در زد _خاتون باید حرف بزنیم _بیا تو پسرم وارد اتاق شد و در را بست _چی شده پسرم جواب ازمایش اومده _بله مادر اومده خاتون با اضطراب بلند شد _خب چی شد _اون پسر منه خاتون نفسش را بیرون داد و گفت _وای خدایا شکرت وارث خانوادمون معلوم شد فرهان به خاتون نگاه میکرد که در پوست خودش نمیگنجید _یعنی در اصل اینقدر شبیه من بود که ازمایش لازم نبود اما خب فردا میرم جواب رو میگیرم از اونطرف هم میرم کیان رو میارم _اسمش کیان؟الهی دورش بگردم نوه عزیزم فرهان چپ چپ به خاتون نگاه کرد ان موقع ها که چشم دیدن صبا را نداشت حالا نوه عزیزش شده پسر صبا _من میرم مادر باید به نیلوفر هم بگم برو پسرم منم باید به کارها رسیدگی کنم بگم برای نوم اتاق اماده کنن تخت و کمد سفارش بدم _باش مامان هر کار لازمه انجام بده