رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Yammakh

    Yammakh

    پلیس انجمن


    • امتیاز

      46

    • تعداد ارسال ها

      121


  2. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      22

    • تعداد ارسال ها

      2,283


  3. مهدیه طاهری

    مهدیه طاهری

    کاربر فعال


    • امتیاز

      15

    • تعداد ارسال ها

      456


  4. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      921


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/19/2026 در همه بخش ها

  1. گفتم - خیلی طول داره بخوایم بشناسیمشون ولی واقعا کنجکاوم آقا جون با یکی قری که کمرش رو داد چرخید سمتم و گفت - حالا موقعی که خواستن کاری کنن میبینی
    3 امتیاز
  2. پارت پنجاه و ششم و چقدر امروز دیر گذشت؛ بدون چاکرا و مدیتیشن‌های معکوسش، با کلافگی بی‌سابقه‌ی درصد و لپ‌لپ که به شکل توده‌‌ای جمع شده از جنس غم در اومده بود. هیچکس از ما نه به ناهار لب زدیم و نه به شام؛ حتی دیکتاتور هم انگار با ما توی یه قایق بود. من هم وضعیتِ نابسامانی داشتم اما یه پاندای کوچیک تا وقتِ خواب به بازوم چسبیده بود. دست‌هاش رو دور بازوم، سفت حلقه کرده و لب برچیده پلک روی پلک گذاشته بود. - «ساناز لپ‌لپ واقعاً بهت پناه آورده. چون تنها کسی که براش اقدام کرد تو بودی. فکر کنم اولین باره که می‌خوام افتخار کنم که عقل توئم.» تبسمی بی جان روی لب‌هام نشست. می‌دونستم که عقل از ته دلش من رو مورد تمجید خودش قرار داده اما فقط برای یه روز. قطعاً از فردا دوباره به جون هم می‌افتادیم. و حالا که به ترتیب دیشب توی جاهامون قرار گرفته بودیم، اما جای چاکرا واقعاً خالی به نظر می‌رسید. اگه توی انفرادی مورد شکنجه قرارش می‌دادن چی؟ کاش که در پناه اهورا در سلامت بود. دیکتاتور خواب بود یا خودش رو به خواب می‌زد، حقیقتاً نمی‌دونم. اما لپ‌لپ کنارم آروم خسبیده بود. من و درصد هم نشسته بودیم و به افق‌های دور دستِ داخل ذهنمون می‌نگریستیم. - «تو کی انقد قوی و مهربون شدی زنیکه‌ی عتیقه‌؟» گردن به سمتِ لپ‌لپ خم کردم و موهاش رو به باد نوازشِ انگشت‌هام گرفتم. و زمزمه‌م که پر از احساسات عمیق بود. - چون من نجات پیدا کردم، حتی شده تصادفاً.. اما اون کل زندگیش رنج کشیده. خیلی وقتا ماها نمی‌تونیم ناجی خودمون باشیم و نیاز به یه حامی داریم.. چون یه وقتایی توی چاه میفتیم و حتماً یکی باید از بیرون کمکمون کنه. صدای درصد، غیر منتظره به گوشم رسید. - درسته! تو حامی انسانیتم شدی و‌ از چاه بیرون کشیدیش. توی همین زمان اندک و ناچیز بهم یاد دادی منطق کامیپوتریم به تنهایی کافی نیست و باید مثل تو تعادل رو بین همه‌ی احساساتم حفظ کنم. از اینکه همیشه لپ‌لپ رو می‌دیدم که توسط دیکتاتور مورد ظلم قرار می‌گیره و سکوت می‌کردم، یا روزای آموزش مثل امروز بهم می‌ریخت و کاری نمی‌کردم، یا وقتی کنارم می‌خوابید و کابوس می‌دید، از ترس از خواب می‌پرید و می‌لرزید دلداریش نمی‌دادم.. کلافه‌تر از قبل، سرش رو بینِ کاسه‌ی دست‌هاش فرو برد. صدای خفه و غمگینش به گوشم رسید‌. - از همه‌ی اون لحظات پشیمونم و حسرت می‌خورم.. کاش بیشتر از شعاعِ فقط خودم فاصله می‌گرفتم. - «ساناز یعنی تو اولین نفری بودی که درصد بهش کمک کرد؟» سر بلند کرد و به نگاهم خیره شد. - اون روز توی هواپیما به خاطر خودم بهت کمک کردم اما همون باعث شد با تو آشنایی پیدا کنم و در عرض کمتر از چند روز به این آدم تبدیل بشم. لحظه‌ای لبخندی ۵۰ درصدی و نیمه محو روی لب‌هاش طرح خورد. - کامپیوتر مغزم رو ویروسی کردی، فکر کنم همون روز آلوده شدم. - «س.. ساناز! ق.. قلبم گرفت! وای!» انگار قلبم رو از توی سینه‌م بالا آورده و توی دهنم در معرض دیدِ درصد گذاشته بودن. قطع به یقین نبض‌هاش رو به وضح می‌تونست ببینه و بشنوه. شدیداً دستپاچه و ضایع خودم رو توی جام پرت کردم تا دوباره به زیر پتو پناه ببرم. - «ضایع بازیا چیه زنیکه؟ بی آبرو شدیم ای وای!»
    3 امتیاز
  3. نام رمان: ننه بلقیس و پسر شوم نویسنده: ساناز بندی ژانر: ماورایی، طنز، عاشقانه خلاصه: شراره، فارغ‌التحصیل رشته‌ی گریم، از سر ناچاری به کلاهبرداری رو آوردی. با گریم ننه بلقیس، توی روستایی در دل طبیعت به دعانویسی پرداختی و طلسم‌هات در عین مضحکی معجزه کردن. چون من، عامِر، جنی از تبار عُمّار، دلم برات سوخت و بهت یاری رسوندم. اما روزی پسر شومی پای توی کلبه‌مون گذاشت. اون پسر بلاهاش رو با خودش آورد و همگی رو توی زندگیت آوار کرد. مقدمه: شراره تو فقط یه کلاهبردار بودی که توی روستایی غریب با گریم ننه بلقیس دعا نوشتی، طلسم ساختی و برای هر کدوم نسخه‌های عجیب پیچیدی. هیچ می‌دونی همگی با کمک من میسر شد و آوازه‌ی جهانی گرفتی؟ اما ناجوانمردانه هرگز نیم نگاهی به من ننداختی. عاقبت پسر شوم از راه رسید‌ و همه چیز تو رو از آن خودش کرد. کلاهبردار نژاد پرست، تو انسان رو به جن ترجیح دادی. «پی‌نوشت: برخی از صحنه‌های مرتبط با طلسم‌ها و دعاها به کمک هوش مصنوعی DeepSeek کامل شده است.»
    3 امتیاز
  4. پارت پنجاه و سوم زندانبان وقیحانه پوزخندی به زشتیِ درجه‌هاش زد. - ESTJ نوبت توئه! دیکتاتور ایستاد. صدای دو رگه و اگزوز مانندش از بین دندون‌های به هم چسبیده‌ش خارج شد. - من یه مامور اخراجیم. یه فراری بهم ۶ ضربه چاقو زد و من فقط تونستم ۵ ضربه بهش وارد کنم. از ویدیو یاد گرفتم که نقاط و رگ‌های حساس بدن آدمیزاد کجاها هستن تا با یه ضربه کارو در بیارم. - «چی؟ عملاً دارن قاتل پرورش می‌دن و به قتل تشویقش می‌کنن. ای نیمز کثیف!» نگاه دیکتاتور قابل فهم نبود؛ چرا که مشخص نبود ذاتاً چه آدمیه و توی دلش چه می‌گذره. و من که اشک‌هام خشک شده بودن و خشم جای غم رو گرفته بود. - INFJ پاشو! حتی عقل هم داشت توی سرم از شدت خشم منفجر می‌شد. چاکرا کف دست‌هاش رو به زمین چسباند و کمر راست کرد. ایستاد و با خشم به زندانبان خیره شد. - من یکی از عارفان معبد بودم. به لطف مدیتیشن مردم رو با انرژی چاکراهام درمان می‌کردم. ولی نیمز نیازی به آدم‌هایی مثل من نداشت. نیمز آدم‌هایی رو می‌خواست با چاکراهایی قفل. توی این چندین سال از ویدیوها مدیتیشن معکوس رو آموختم. چیزی که چاکراهای من رو قفل می‌کرد تا از من گرگی بسازه که مثل سیستم نیمز خونخوار باشم. سپس طی حرکتی غیرقابل پیش‌بینی شده دست‌های مشت شده‌ش رو بالا آورد، انگشت‌های وسطش رو مقابل زندانبان گرفت و به سمتش دوید. و طی عمل غیرقابل پیش‌بینی شده‌ی دومش، انگشت‌هاش رو توی چشم‌های زندانبان فرو کرد. صدای حین گفتن همه از روی شوک بود. و عربده‌ی زندانبان که تن همه رو لرزوند. - سربازا بیاین این پیر خرفتو ببرین انفرادی. و این بار چاکرا بود که پوزخند، نثارِ نگاه خیس و سرخ شده‌ی زندانبان کرد. انگار که با این حرکتش انتقام چند سال حبس و همگی ما رو گرفت که اون قدر توی چشم‌هاش افتخار زبانه می‌کشید. دو سرباز وارد سلول شدن و چاکرا رو کشون‌کشون با خودشون بردن. هرچند چاکرا حتی خم به ابرو هم نیاورد، چه رسد به اعتراض. زندابنان حینی که چشم‌هاش رو با انگشت‌هاش می‌مالید، غرید. - ENTP پاشو! دلم فرو ریخت. من باید زخمم رو جلوی همه فریاد می‌زدم؟ خدایا مشکلت با من از کی شروع شد؟ خدایا چرا من رو به نقطه‌ای رسوندی که دوست نداشتم حتی یه لحظه‌ش رو تجربه‌ کنم؟ خدایا چرا این دنیا می‌خواست نقطه ضعف من رو، لحظات پر از بیچارگی من رو به همه نشون بده؟ مردمک‌های لرزونم رو به نگاه پر از نگرانی درصد دوختم. قبلاً برای درصد ماجرا رو تعریف کرده بودم، اما نه با جزئیات. هیچ دلم نمی‌خواست از عمق لحظاتی که گذروندم با خبر شه، اما..
    3 امتیاز
  5. پارت چهل و ششم چاکرا دست روی دست‌های لپ‌لپ گذاشت و اون رو از خود آزاری منع کرد. و درصد که به جای لپ‌لپ پاسخم رو داد. - وارونک، ظلم همه جا ستمه و دیکتاتور همه‌ جا ستمکار، چه تو دنیای من چه دنیایی که تو ازش اومدی. پس از مکثی کوتاه، مابقی جمله‌ش رو به گوش رسوند. - طبق شواهد دیکتاتور یه مامور اخراجیه که از یه مجرم ۶ ضربه‌ی چاقو خورده. و این در صورتیه که خودش هم ۵ ضربه به پاهای اون شخص زده. سیستم نیمز هم کسی که بی گناه‌تر باشه رو محاکمه می‌کنه. و اون دیکتاتور هم‌سلولی ماست و بیشترین آزار رو به لپ‌لپ می‌رسونه. در کل ۹۳ درصد اوقات همه رو کتک می‌زنه، از هم‌سلولی گرفته تا مامور. فقط و فقط هم برای اینکه پاش به انفرادی بیفته. - «عجب پست فطرت آشغالی!» ابروهام رو به هم گره زدم و به لپ‌لپ که داشت سفره رو جمع می‌کرد، چشم دوختم. یعنی کسی واقعاً جرعت پیدا می‌کرد که به معصومیت این بچه ضربه بزنه؟ دندون‌هام رو روی هم ساییدم که از دید درصد پنهان نموند. وقفه رو جایز ندونستم و به کمک لپ‌لپ شتافتم. پس از جمع شدن سفره، چاکرا ظرف‌ها رو شُست و درصد همگی رو خشکاند. سلول به جز تخت و حمام به همه چیز مجهز بود؛ از ظرفشویی گرفته تا کمدهای شخصی. نیم ساعتی از زمانِ ناهار گذشته بود که یک آن درِ سلول گشوده شد و قامت مردی عظیم الجثه در ابعاد ۱ در ۲ توی چهارچوبش ظاهر شد؛ عرضاً یه متر پهنا داشت و طولاً دو متر قامت. با دیدنش آب دهنم رو قورت دادم. - «اندازه‌ی فیله ساناز. وای از ترس مورمورم شد!» واقعاً عقل حق داشت بترسه.حقیقتاً عقل حق داشت بگرخه. دیکتاتور روی گردنش تتوی گرگ زده بود و زخم بزرگی روی صورتش داشت؛ زخمی برجسته و کهنه که از انتهای ابروی چپش تا روی چونه‌ش کشیده شده بود. و لپ‌لپ که پشت من ایستاده بود، به بازوم چنگ زده و اون رو محکم بین چنگالِ دستش می‌فشرد. دیکتاتور قدم به داخل سلول گذاشت و در پشت سرش بسته و قفل شد. نزدیکی در نشست و نگاهش رو داخلِ سلول بین همگی چرخوند. صدای خشنش توی هاله‌ی خشکِ لحنش به گوش رسید. - لپ‌لپ بیا اینجا ببینم! زمزمه‌ی از ترسِ لپ‌لپ رو شنیدم. بالاجبار بازوم رو رها کرد و نزدِ دیکتاتور رفت. و سلول که توی سکوت فرو رفته بود و از هیچکس، هیچ صدایی در نمی‌اومد. - شونه‌هامو ماساژ بده. - «کثافت صداش شبیه اگزوز خاوره، خشنِ پست فطرت!» لپ‌لپ تن لرزونش رو پشت دیکتاتور ایستاند و دست‌های متزلزلش رو روی شانه‌های شدیداً پهن اون عوضی گذاشت. از دور توانِ بی رقمش رو می‌دیدم. دیکتاتور که انگار از عملکرد لپ‌لپ راضی نبود، غرش کنان دست چپش رو بالا آورد و روی تنِ نحیف لپ‌لپ خوابوند. و دستش که روی قفسه‌ی سینه و صورتِ معصوم لپ‌لپ نشست.
    3 امتیاز
  6. اگه یه عطسه کردی یعنی صبر کن انجام نده کارت رو اگه ۲ تا عطسه کردی یعنی می‌تونی انجامش بدی😂🫠🩷
    3 امتیاز
  7. یه افسانه هست که میگه چال گونه، ردِ بوسه‌ی فرشته‌هاست🧚🏻
    2 امتیاز
  8. #پارت چهل و یک... کندال پشت میز رفت و نشست و گفت: - اینجا همان جایی‌ست که حقیقت را جعل می‌کنیم تا دروغ‌ها را نجات دهیم. گردا نزدیک رفت و پوست‌ها را نگاه کرد و گفت: - خب چه کسی قرار است این کار را انجام دهد؟ کندال نیشخندی زد و گفت: - من. گردا متعجب نگاهش کرد و گفت: - تو! با کدام چشم؟ ناگهان کندال چشمانش را باز کرد و گفت: - با این دو چشم. گردا نیشخندی زد و گفت: - پس درست شنیده‌ام که کندال مردی شیاد و دروغگوست. کندال پوستی را پیش رویش گذاشت و گفت: - سیگرون ولوا از کدام خاندان کارلس است! سری تکان داد و گفت: - که نیست. گردا با عصبانیت گفت: - سیگرون فرزند بن ولواست، او تاجری شناخته شده در سرزمین دان‌لاو و نورث‌آمبریاست. کندال: بسیار خب، آرام آرام بگو بذار بنویسم. قلم فلزی را برداشت و آغشته به جوهر مشکی داخل ظرف کرد و نوشت: - به نام خدایان این نگاشته‌ایست برای گواهی دادن به تبار و نژاد سیگرون دختر بن ولوا؛ زاده‌ی سرزمین دان‌لاو از خاندان ولوا که تبارشان به کارلس‌های آزاد آن دیار می‌رسد پدرش بن ولوا تاجری نامدار بود و در بازارهای نورث‌آمبریا، وستریک و دان‌لاو داد و ستد داشت، او آزاد بود و هرگز در بند کسی نبوده؛ و مادرش هارت لایت‌وود زنی ثروتمند آزاده از دهکده‌ی وولف‌گار بود این گواهی به خواست دو تن از بزرگان آن دیار نگاشته شده تایموس پاشکسته، بازرگان اهل نورث‌آمبریا آسگِر پیر، ریش سفید سرزمین دان‌لاو به خط رونی راستین به تاریخ: سال پنجم پادشاهی کلمنت یتنسون به هنگام بهار مهر. بعد از اتمام کارش تبار نامه را مجدد خواند و بررسی کرد. گردا که آتش امید را مقابل می‌دید گفت: - نه، انگار مردم حقیقت را راجع به تو می‌گفتند. کندال تبار نامه را برداشت و سمت مشعل برد و روی آن گرفت. گردا به سمتش حمله ور شد و گفت: - چه غلطی می‌کنی؟ چرا او را می‌سوزانی. کندال به سمتش برگشت و دستش را گرفت و گفت: - دخترک احمق بگذار کارم را بکنم. گردا قدمی عقب رفت کندال گوشه‌ی پوست را سوزاند و با دست خاموشش کرد که قدیمی به نظر برسد. گردا گفت: - او را به من بده. کندال: اول باید بهایش را بپردازی. گردا: بهایش را پرداخته‌ام، حالا نوبت توست که کارت را به اتمام برسانی. کندال مجدد پشت میز نشست و گفت: - تمام کیسه را می‌خواهم. گردا دندان‌هایش را به هم فشرد و گفت: - انگار دلت می‌خواهد سر از تنت جدا کنم، یا تو را تحویل شاه دهم. کندال: چه می‌خواهی بگویی؟ اینکه یک کور برایت تبارنامه جعل کرده؛ اصلا مرا تحویل دادی آن وقت چه کسی می‌خواهد تبارنامه‌ برایت جعل کند! گردا پوست را برداشت و گفت: - به تو نیازی نیست جون تبارنامه در دستان من است. کندال خندید و گفت: - آن فقط یه پوست بی ارزش است و هیچ کجا آن را به رسمیت نمی‌شناسند چرا که مهر ندارد.
    2 امتیاز
  9. #هشتاد و یکمین متن نیمه‌شب یکماه که دلنوشته رو شروع کردم و می‌خوام که با من بیشتر آشنا بشین: من برای باقی مونده‌ی غذام ظرف بیرون‌بر میگیرم! من اگه بچه تو خیابون ببینم، غش میکنم براش.. هنوزم واسه خریدن چیزایی که دلم میخواد، پولامو جمع می‌کنم. نمی‌تونم رُک باشم چون برام مهمه که از دستم ناراحت نشی! اکسپلورم پر از انیمه و روتین مراقبت از پوسته! کلی کتاب و رمان نخونده دارم و با فیلم و کتاب خوب پاهام از رو زمین جدا میشه... اگه عاشق بشم، نمیتونم جلوی ذوقمو بگیرم با اینکه می‌دونم شاید طرف پررو بشه... کلی اختلاف سلیقه با مامانم دارم اما جون میدم براش... به خاطرات مسخره بلند بلند میخندم... بعضی اوقات لجبازم اما دلم نمیاد دل بشکنم! اگه گوشی دم دستم باشه، زود جواب پیامتو میدم. آدم آن‌تایمیم... میتونم ساعت‌ها راجب موضوعات بیخود باهات حرف بزنم... موقع برگشتن از سفر و خداحافظی دلم میگیره... بیشتر وقتا امیدوارم و بعضی اوقات انرژیم ته می‌کشه... من یه آدمه معمولیم، همون که ادا نداره... همون که میتونی پیشش خود واقعیت باشی. 12:12 سی‌ام بهمن
    2 امتیاز
  10. #هشتادمین متن نیمه‌شب من واقعا تموم کننده‌ی خیلی خوبیم... مخصوصا وقتی پای خط قرمزهام و آدمای مهم زندگیم وسط باشه... صبر می‌کنم اما وقتش که برسه؛ خیلی راحت نقطه می‌ذارم و داستانو تموم می‌کنم. حتی اگه قبلش هزار صفحه حرف و خاطره توش نوشته شده باشه! 11:11 سی‌ام بهمن
    2 امتیاز
  11. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    2 امتیاز
  12. پارت پنجاه و یکم یه روز آشغالِ دیگه توی نیمز شروع شده بود. روزی که کاش توی دریا می‌مردم و اون رو تجربه نمی‌کردم، چون به قدری افتضاح بود که حتی وجودِ شیرینِ درصد هم تلخی‌ زهرمارش رو از بین نمی‌برد. به گفته‌ی درصد امروز ۱م ماه نَمهَب، روزِ آموزش بود. اما من هیچ فکر نمی‌کردم که مقصد و منظور درصد چنین چیزی باشه. و اما آموزش شاهکارِ نیمز و زندان ناریا چیزی نبود جز ویدیوهایی برای پرورش گرگ. زندان به هر زندانی یه تبلت اختصاص داده بود و اون تبلت فقط به یه سایت دسترسی داشت؛ رِد وب. یا به عبارتی دارک وبِ زمین؛ سیاه‌ترین بخش اینترنت. و من الان داشتم مستندِ «راه‌های مقابله با متجاوز - قسمت اول: روش‌های مبتدی» رو تماشا می‌کردم. حتی عقل هم از شدت شوک زبانش بند اومده بود، چه رسد به من. مقابل سه گوشه‌ی دیوار، پاتوقِ همیشگی‌م نشسته بودم و تبلت رو بین انگشت‌های لرزونم نگه داشته بودم. یه چشمم اشک بود و چشم دیگه‌م خون. نفسم بالا نمی‌اومد و نگاهم روی صفحه قفل بود. توی صفحه یه دختر بود که می‌دوئید و مرتیکه‌ای هم به دنبالش؛ دختری شبیه به من و متجاوزی مشابهِ مرتیکه‌ی اون روزی. - «یعنی با هوش مصنوعی ساختنش؟» به قطع یقین همینطور بوده، چرا که دخترِ مستند من بودم و اون شخص دیگه، همون مرتیکه! و اما صحنه‌هایی که توی مستندِ خونین به تصویر در می‌اومدن؛ هل داده شدن مرتیکه توسط من، با آجر کوبیدن توی سر مرتیکه توسط من، با چاقو به جان مرتیکه افتادن توسط من و آخرین مورد فرو کردن شیشه‌ی شکسته زیر شکم مرتیکه توسط من. که همگی منجر به خونریزی یا دستگیری مرتیکه می‌شد؛ نه من. تبلت رو روی زمین کوبیدم و انگشت‌هام رو تا کردم و توی کف دستم فشردم. متاسفانه جلوی چشم‌های همه داشتم زار می‌زدم. همه نگاهشون رو از تبلت‌هاشون گرفته و به من زل زده بودن. - «ای.. ای.. این دنیا فریاد زدن و از خود مراقبت کردنو آموزش میده یا گرگ شدنو؟» واقعاً نمی‌دونستم. حقیقتاً این دنیا رو نمی‌فهمیدم. نیمز و ناریا از چه سیستمی پیروی می‌کردن؟ اصلاً چرا باید داغ دلم رو تازه می‌کردن؟ - «ساناز آروم باش!» لحن عقل پر از مهر و همدردی بود ولی با چه انتظاری از من طلب آرامش می‌کرد؟ - «بهت می‌گم آروم باش ساناز! بالاخره یه روزی نیمز و ناریا رو می‌شناسیم و شاید حتی درکش کردیم.» و اما صدای جدی و لحن دستوری عقل که نتونست من رو به حالتِ پیش از امروزم بیاره.
    2 امتیاز
  13. #پارت چهل... کندال در کنار آتش نشست و گفت: - چه مدرکی؟ برای که؟ گردا: ترجیح می‌دهم به خودش بگویم. کندال دست مشت شده‌اش را بر روی چوبی کوبید که از وسط نصف شد و گفت: - گردا شیلد دوتیر! همان محافظ بانوی فاتح؟ گردا: انگار آوازه‌ام به گوش تو هم رسیده. کندال چوب را در آتش گذاشت و گفت: - عظمت این شهر غیر قابل انکار است اما مگر می‌شود بانوی فاتح یا محافظ جان بر کف‌اش را نشناخت! گردا نزدیک رفت و گفت: - من باید کندال را ببینم، او کجاست؟ کندال: نگفتی چه مدرکی نیاز داری؟ مدرک جعلی برای ریشه‌ی دروغین سیگرون ولوا؟ گردا که نمی‌خواست آبروی سیگرون را ببرد گفت‌: - سیگرون یک کارلس است ولی بخاطر جنگی که در این سرزمین داشتیم مدارکش نابود شده حالا باید جوری این را ثابت کنیم. مرد: شاید این‌ها حقه است و می‌خواهید کندال را دستگیر کنید. گردا: فقط دو روز وقت دارم مدرک را ببرم، اگر کندال کمکم کند از جانش می‌گذرم ولی اگر بلایی سر بانویم بیاید خودم کندال را می‌سوزانم. کندال خندید و گردا را تشویق کرد و گفت: - تو بسیار شجاعی و وفادار، اما چه گیر کندال می‌آید؟ گردا کیسه‌ی سکه‌هایش را باز کرد و نیمی از ان را روی زمین ریخت. مرد دستش را روی آن‌ها گذاشت و در مشت کشید و گفت: - کمکت می‌کنم نه بخاطر این یک مشت سکه، من هم زخم خورده‌ی آن دشمن... ادامه نداد. گردا متعجب گفت: - راجع به چه حرف می‌زنی؟ مرد که می‌خواست بحث را عوض کند گفت: - اطلاعات سیگرون را می‌خواهم. گردا: مثلا چه؟ مرد کسی به نام گِری را صدا زد و چند لحظه بعد همان مردی که با گردا مبارزه می‌کرد وارد اتاق شد و گفت: - بله قربان! کندال گفت: - مواظب اطراف باش من باید به بانوی فاتح و محافظش کمک کنم. گری متعجب گفت: - قربان! ولی... کندال حرفش را قطع کرد و گفت‌: - اگر اتفاقی افتاد طبق رسم قدیمی خبرم کن. گری چشمی گفت و رفت کندال گفت: - برویم، زمان زیادی نداریم. هر دو بلند شدند و از اتاق خارج شدند کندال مشعلی را روشن کرد و به سمت دیوار رفتند گردا گفت: - مواظب باش، مقابلت دیوار است. کندال دو قدم برداشت و وقتی به دیوار رسید نشست و خاک را کنار زد که یک در چوبی روی زمین خودنمایی می‌کرد، گردا با چشمان گرد شده نگاه می‌کرد، کندال در را به سمت بالا کشید و وارد گودال شد و گفت: - همراهم بیا. گردا به آرامی وارد گودال شد و تونلی را مقابلش دید که کندال آنجا ایستاده بود چند قدم رفتند که کندال چند مشعل آنجا را روشن کرد گردا اطرافش را با تعجب نگاه می‌کرد آن‌ها در اتاقی کوچک زیرزمینی بودند که یک میز و کلی پوست گاو و چند شی دیگر وجود داشت گردا گفت: - اینجا دیگر کجاست؟
    2 امتیاز
  14. #پارت سی و نه... به حرف‌های فریدا اهمیت نداد و از خانه خارج شد، با قدم‌های استوار و بدون کوچک ترین نگاهی از کنار آیوار گذشت و به بازار سیاه رفت و چشمش به مردم فقیر افتاد که با سر و وضع کثیف و با لباس‌های کهنه از سوز سرما دور هم جمع شده بودند. با ورود گردا در بینشان، دست‌هایشان را دراز کردند تا شاید خوراک یه سکه‌ای نصیب‌شان شود. گردا دلش می‌سوخت و از طرفی هم خوشحال بود که با دروغ سیگرون به این مرحله نرسیده. با حس ترحم از بینشان گذشت چرا که کارهای مهم تری داشت. آنقدر رفت تا به خانه‌ای رسید چند بار در زد ولی صدایی نیامد به اطرافش نگاه کرد و مجدد محکم در زد این بار در را باز کردند مردی کثیف با موهای ژولیده؛ عصبی گفت: - چی می‌خوای؟ گردا سر تا پایش را برانداز کرد و گفت: - کَندال کجاست؟ باید او را ببینم. این بار مرد سرتا پای مرد را نگاه کرد و گفت: - تو دیگر که هستی؟ گردا: من گردا شیلد دوتیر هستم، باید کندال را ببینم کار واجبی دارم. مرد: کندال را نمی‌شناسم. به داخل رفت ولی قبل از اینکه در را ببندد گردا با پا به در کوبید و وقتی کامل باز شد به داخل رفت. مرد با عصبانیت گفت: - آهای تو! به چه اجازه ای وارد شدی؟ گردا شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت و گفت: - کندال کجاست؟ مرد زیر شمشیر زد و برای مقابله با گردا آماده شد، گردا با شمشیر و مرد با دستان خالی مبارزه می‌کردند. ناگهان گردا ایستاد و شمشیرش را انداخت و با مشت شروع به مبارزه کرد، انگار می‌خواست قدرتش را به رخ بکشد. مدتی گذشت مردی نابینا با ظاهر آشفته به عصایی چوبی‌اش تکیه داده بود و صدای آن دو را می‌شنید. با صدای بلند گفت: - بس کنید. مرد دست از جنگ کشید و دست مشت شده‌اش را را روی سینه‌اش کوبید و تعظیم کرد. گردا هم شمشیرش را برداشت. مرد نابینا گفت: - تو دیگر که هستی؟ گردا مقتدرانه گفت: - من گردا شیلد دوتیر هستم و با کندال کار دارم. مرد: چه کاری با کندال داری؟ گردا: باید خودش را ببینم. مرد: من کندال هستم. گردا قدمی جلو رفت و با دقت نگاه کرد و گفت: - تو کندال هستی؟ نیشخند صداداری زد و گفت: - ولی من شنیده بودم کندال بسیار زیرک و باهوش است و در کمترین زمان مدرک جعل می‌کند، ولی تو که حتی چشم بینا هم نداری. کندال به سمت خانه رفت و گفت: - اشتباه شنیده‌ای، من مدرم جعل نمی‌کنم. گردا سمتش رفت و گفت: - شاید اصلا تو کندال نیستی و فقط یک دروغگوی شیادی. کندال نیشخندی زد و به خانه رفت گردا همراهش شد و شمشیر زیر گلوی مرد گذاشت و گفت: - کندال کجاست باید ببینمش. کندال: شمشیرت را کنار بگذار، با تهدید کاری پیش نمی‌بری. گردا شمشیرش را پایین برد. مرد گفت: - کندال من هستم، کارت را بگو. گردا: باید مدرکی برایم جعل کند، بدون اینکه کسی خبر دار شود ولی کندال، نه یک فرد نابینا.
    2 امتیاز
  15. #هفتادوهفتمین متن نیمه‌شب چرا تعجب میکنید از رفتارشان؟؟ حقیرند! از درون می‌سوزند و تسکین خودشان را در تحقیر و تمسخر دیگران می‌بینند! 12:12 بیست و نهم بهمن
    2 امتیاز
  16. پارت چهل و هشتم درد بدی توی مرکز سرم پیچیده بود؛ عوضی انگار از سنگ بود. دست‌های لرزونم رو مشت کرده و توی آینه به خودم خیره شدم. پسر داخل آینه چقدر غریبه بود، مخصوصاً بعد از نمایشی که به راه انداخت. ولی واقعاً من بودم؟ اگه من این قدرت رو داشتم پس چرا مرتیکه‌ی بی عفت رو نزدم؟ - «منم باورم نمیشه کسیو کتک زده باشی، آخه همیشه صدای کتک خوردنتو می‌شنیدم تو خواب.» - یعنی تو صدای کتک خوردن و عربده زدنمو می‌شنیدی و بازم خودتو به خواب می‌زدی؟ - «هوم! تازه یه چیزی بگم عصبی نمی‌شی؟» صورتم رو آب زدم تا بلکه حرارتش و تزلزل بدنم رو تحت کنترل دربیارم. - نه بگو. - «اوم! همیشه صدای غرغر کردن و گریه کردنتم می‌شنیدم ولی مثل لالایی بود برام.» داد زدم. - چی؟ - «ها؟ چی که چی؟ می‌گم الان بری بیرون دیکتاتور لت و پارت نمی‌کنه؟» صدای عقل دستپاچه بود. عوضی داشت بعد از حرف سابقش من رو پیچ می‌داد. لودگی عقل رو به درک گرفتم و بیخیال مخاطبش قرار دادم. - عقل کاش یه راهی بود من تورو زجر می‌دادم. یک آن گویی انگشتی ناخون‌تیز از داخل جمجمه‌م توی چشمِ چپم فرو رفت. - آی! - «هه هه! فعلاً که دست من بازه.» پس از نثار کردن «عوضی» به عقلِ کثافت، از دستشویی خارج شدم. دیکتاتور روی زمین پهن شده و بی صدا درد می‌کشید. به سمت لپ‌لپ که پشت چاکرا و درصد سنگر گرفته بود، گام برداشتم. اسمش رو فرا خوندم. - لپ‌لپ؟ یک آن به سمتم جهید و من رو توی آغوشش گرفت. با صدایی بغض‌آلود بینِ هق زدنش نالید. - هق.. دستت بشکنه وارونک هق.. - «تشکر می‌کنه ها، گفتم شاید خنگی نفهمیدی.» عقل عوضی! دلم می‌خواست بدن داشت، انگشت‌هام رو دور گردنش حلقه می‌کردم و بعد بر اثر فشار و خفگی توسط صاحبش، من به درک واصل می‌شد. بی توجه به عقل دستم رو روی کمر لپ لپ گذاشتم و لالایی‌وار بین دو کتفش رو نوازش کردم. - طبق شناختی که ازت داشتم احتمال اون کار از تو منفی ۲۰ درصد بود اما... اما تو غوغا به پا کردی. اولین بار بود که توی تنِ صدای درصد رگه‌های پررنگ از هیجان به گوش‌ می‌رسید. چاکرا دستش رو روی شونه‌م گذاشت و مفتخرانه زمزمه کرد. - مادرجان دستت بشکنه! دیکتاتور همیشه ماهارو اذیت می‌کرد، مخصوصاً لپ‌لپو.
    2 امتیاز
  17. پارت چهل و هفتم ضربه‌ی عوضیانه‌ش همه رو توی شوک فرو برد و صدای حین همه رو در آورد، حتی عقل. منتظر واکنش هیچکس نموندم و بدون ذره‌ای فکر به عواقبش، با دست‌هایی مشت شده به سمت لپ‌لپ رفتم. صورت مظلومش توی دریایِ اشک‌هاش داشت غرق می‌شد. از مچش گرفتم و اون رو به سمت درصد و چاکرا هل دادم. رو به دیکتاتور که با ابروهای در هم نگاهم می‌کرد، غریدم. - چه غلطی می‌کنی؟ دیکتاتور زانوهاش رو راست کرد و ایستاد. حتی یه سر و گردن هم از درصد بلند قامت‌تر بود. من کی جرعت‌دار شده بودم و خودم خبر نداشتم؟ نکنه از عوارض تغییر جنسیت بود؟ یا از عوارض دنیا به دنیا شدگی؟ - «ساناز این می‌تونه سیبیلاشو دور گردنت گره بزنه و طناب دارتو درست کنه ها، به این پریدی آخه دختر؟ الان می‌گیره می‌خورتت.» اما گوشِ من بدهکار نبود. دیکتاتور دست به کمر، گردنش رو به پایین خم کرده بود و من دست به کمر گردنم رو بالا گرفته بودم؛ هر دو برای زل زدن توی تخمِ چشم‌های هم. و وضعیت که مثل قرارِ دعوای فیل و موش به نظر می‌رسید. - چیه؟ دوس داری تورم ناز کنم؟ از حرفش کف پاهام آتیش گرفتن. و آتیش خشمم که با غرش خودش رو از ساق پاهام عبور داد، از شکمم به قفسه‌ی سینه‌م رفت، سپس از گلوم رد شد تا به صورتم برسه و در آخر از چشم‌هام بیرون زد. خشمناک و از لای دندون‌های روی هم قفل شده‌م غریدم. - چطوره علاوه بر خودت، من ننه باباتم ناز کنم کفتار زاده؟ دیکتاتور حرصی دستش رو مشت کرد تا بهم حمله کنه اما طی حرکتی غیرمنتظرانه و فرز، خودم رو روی زمین انداختم و روی شکمم تا نزدیکی پاهاش خزیدم. سپس با تمام قوای بدنم کله‌م رو بین پاهاش، روی حساس‌ترین نقطه‌ی بدنش کوبیدم. و بله گیم اور! صدای عربده‌ی دورگه و اگزوز مانندش که توی سلول پیچید. سر پا ایستادم و به سقوطِ دیکتاتور روی زانوهاش چشم دوختم. - «ساناز؟ تو.. تو..» به سمتش خم شده و نیشخندی صدا دار روی لب نشاندم. - دیگه نبینم گوه اضافی بخوری! راست شدم و با لب‌هایی غنچه شده از روی اقتدار و قدرت نیم نگاهی به درصد، لپ‌لپ و چاکرا انداختم. هر سه با دهن‌هایی کاملاً باز بهم زل زده بودن. لبخندم رو به نمایش نگاهشون در آوردم و سپس راه سرویس بهداشتی رو به پیش گرفتم. وارد شده و بالاخره اجازه دادم ترس توی بدنم فوران کنه. چجوری همه‌ی اون لحظات رو ثبت کرده بودم؟ باورم نمی‌شد.
    2 امتیاز
  18. پارت چهل و پنجم اشک توی چشم‌هام خشکید. و درصد که با لبخندی با وضوح ۵ درصد، روی گوشه‌ی چپِ لبش نگاهم می‌کرد. هم من و هم عقل توی سکوتِ سرچشمه گرفته از شوک غرق بودیم که دریچه‌ی روی درِ فلزی قرمز رنگ سلول گشوده شد. زندانبان قابلمه‌ی بزرگ و سیاه رنگی رو روی زمین نهاد و پس از اون در رو بست. - «بالاخره غذا! ساناز نبینم مثل سه روز گذشته کنیا!» درصد حینی که به سمت قابلمه می‌رفت، من رو مخاطب قرار داد. - طبق آمار اگه امروز هم پرخور... به زبون تو رژیمت رو حفظ کنی احتمال اینکه دیرو... یعنی فردا رو ببینی فقط ۵ درصده. با چشم‌هایی بیرون زده از کاسه‌شون، بهت من رو زده بود. - «داره زمینی حرف می‌زنه؟ وای ساناز چقد این بشر باهوشه!» مفتخرانه لب‌هام رو روی هم فشردم و به کمک چاکرا و لپ‌لپ شتافتم تا سفره رو پهن کنیم. - اه اه امروز غذا آبگوشته! - «فکر کنم منظور چاکرا به به باشه!» سرم رو به سمت شونه‌م چرخوندم و بدون اینکه تکونی به لب‌هام بدم، زیر لب زمزمه کردم. - چقد تو زرنگی عقل خنگول، خودم فهمیدم! صدای جیغ کشیده‌ی عقل، لبخند پررنگی رو روی چهره‌م منگنه زد. همگی دور هم، دور تا دور سفره جای گرفتیم و نشستیم. این اولین باری بود که بعد از سه روز، با هم‌سلولی‌ها هم سفره می‌شدم. چرا که روزهای پیش، لپ‌لپ غذام رو تا سه گوشه‌ی دیوار، به نزدم می‌آورد. چاکرا یه دستش رو روی در قابلمه گذاشت و حینی که اون رو برمی‌داشت، با لحنی صمیمی رو به هر سه‌ی ما گفت: - الهی کوفتتون شه! و من که نتونستم قهقهه‌م رو مهار کنم. بی توجه به اخم‌های چاکرا، تعجبِ لپ‌لپ و تبسم ۲ درصدی درصد ریز می‌خندیدم. - «منظورش نوش جان بود گمونم!» چاکرا در قابلمه رو برداشت و بالاخره از آبگوشت نیمز رونمایی کرد. خدایا، کجای محتوای داخل اون قابلمه آبگوشت بود؟ خنده روی صورتم ماسید. ـ «مواد لازم: آب، گوشت. دستور پخت: ابتدا گوشت رو داخلِ آب می‌جوشونیم و سپس همه‌ش رو بر می‌داریم. خروجی: آب جوشیده شده با لایه‌ای روغن شناور روی سطحش.» با اکراه به آبگوشت چشم دوخته بودم. حق با عقل بود چرا که فقط آبِ داغِ روغنی محتوای این غذا رو تشکیل می‌داد. و گویا فقط زمانی تیکه گوشتی توی این آب بوده و حالا فقط خاطراتش، روغن، باقی بود. - کجای این آبگوشته؟ چاکرا کاسه‌ی من رو با ملاقه‌ی داخلِ دستش پر از روغن‌آب کرد. - وا مادرجان! آبِ گوشته دیگه! انتظار گوشت داری؟ - «منظورش پدرجانه. میگم ساناز آبگوشتشون انگار بنده خدا گاوه یا گوسفنده اومده با آب داغ دوش‌ گرفته رفته.» از توصیفات عقل خنده‌م گرفت اما حین مهارش با انزجار سری تکون دادم و به درصد که کنارم نشسته بود چشم دوختم. و درصد که تیکه نونی رو از توی سفره برداشت و برای کاسه‌ی من تلیت کرد. - «عوضی هی داره جنتلمن بازی درمیاره و با این کارش منم.. منم.. هیچی اصلاً اه!» و در سکوت که غذا سرو شد. لاقل آبگوشت مزه‌ی بهتری نسبت به زهرمار مزه‌ی قرمه سبزی‌هاشون داشت؛ چرا که محتواش عملاً آب‌روغن جوشیده و نون تلیت شده بود. پس از غذا لپ‌لپ حینی که کثیفی دور دهنش رو می‌زدود با غمی معصومانه نالید. - یکم دیگه دیکتاتور از انفرادی برمیگرده! سپس لب برچید و با گریه‌ای نمایشی به موهای فرفری‌ش چنگ زد. - دیکتاتور؟
    2 امتیاز
  19. پارت چهل و چهارم پس از اینکه آب دهنم رو قورت داده و گلوم رو صاف کردم، درصد رو مخاطب قرار دادم. - چون ادبیاتمون در تضاده، من اتفاقات رو اجرا می‌کنم.. هوم؟ درصد سری به نشونه‌ی تایید تکون داد. من هم از مکان فعلی کوچ کرده و مقابلش، روی دو زانو نشستم. - «می‌خوای سیرک راه بندازی عتیقه؟» بی توجه به عقل، داستانم رو به دستِ آغاز سپردم. به صورت نمایشی کلیه‌م رو از توی پهلوم در آوردم و در قبال کیفی پر از پول تعویضش کردم. - بعدش پولو دادم به قاچاقچیا و رفتیم روی کشتی. دست راستم رو بالا بردم. - فکر کن این دستم قاچاقچیه. سرش رو به نشونه‌ی فهم تکون داد. من هم مابقی صحنه‌ها رو به نمایش درآوردم. چاقوی نمادین داخلِ دست راستم که قاچاقچی بود رو توی پهلوم فرو بردم. سپس خودم رو با دست راست هل دادم و پرتِ زمین کردم. - مثلا افتادم توی دریا. چشم‌هام رو گرد کردم و از گلوم صداهایی که آدم زمانِ کمبود اکسیژن از حنجره‌ش خارج می‌شه، بیرون کردم. یه دستم دور گردنم حلقه بود و دست دیگم روی پهلوم فشرده می‌شد؛ مطمئنم به خوبی تونستم غرق شدگی رو اجرا کنم. و مُهر اتمام و مردنم رو حینی که چشم‌هام رو گرد کرده بودم، با بیرون آوردن زبونم از گوشه‌ی دهنم زدم. یک آن توی جام نشستم. عقل داشت جیغ‌جیغ می‌کرد و درصد که دست به سینه نشسته بود و لب‌هاش رو روی هم می‌فشرد. و چشم‌هاش که پر از خنده بودن و انگار قهقهه می‌زدن. بی توجه به واکنشات هردو ادامه دادم. - بعد توی ساحل چشم باز کردم.. زخمی روی بدنم نبود.. از یکی کمک گرفتم ولی اذیتم کرد. خنده از نگاهش پر کشید و نگرانی توی مردمک‌هاش نشست. و‌ چقدر عجیب بود که داشت من رو می‌فهمید. با غم ادامه دادم. - با اینکه فرار کردم اما گرفتار شدم. بی گناه دستیگرم کردنو حین بازجویی کتک خوردمو در آخر زندانی شدم.. هعی! درصد طی یکی از حرکت‌های غیرمنتظرانه‌ش دست‌هاش رو به سمتم پیراهنم آورد و اون رو از هر دو طرف رو به سمت بالا کشید. - «یا خدا چیکار داره می‌کنه ساناز؟» عربده‌‌ زنان تلاش بر این داشتم مانعش بشم ولی اون زورِ بازوهاش بیشتر از من بود. - می‌خوام پهلوهاتو بررسی کنم. با این جمله‌ش آروم گرفتم. به سمتم خم شده بود و پهلوهام رو کنکاش می‌کرد. و من که دچار شرم شده بودم و حتم داشتم که سرخ شده و در حال شُرشُر عرق ریختنم. دست راستش رو روی ردِ بخیه‌‌ی فروش کلیه‌م گذاشت؛ نوک انگشت شستش رو از بالا تا پایین زخمِ برجسته‌م کشید. مورمور شدم و تنم لرزید؛ انگار که زلزله رخ داده باشه. و صدای جیغ‌جیغ عقل که بین اون احساسات توی مغزم می‌پیچید. - «ساناز خوشت نیاد زنیکه! نذار انقد پا توی حریمت بذاره.» با نوک انگشت‌های دست راستم محکم روی دستش کوبیدم. دستش رو پس کشید و راست ایستاد. و من که هچنان چشم‌هام در حالت گرد شدگی مونده بودن و پی در پی آب دهنم رو قورت می‌دادم. درصد با لحنی تقریباً دوستانه لب از روی لب برداشت. - خب طبق شواهد و آماری که خودت در اختیارم گذاشتی؛ احتمال اینکه تو، وارونک، بیماری روانی داشته باشی ۹۹ درصده و احتمال اینکه از دنیایی دیگه باشی ۱ درصد. و من که با صورتی آویزان و چشم‌هایی پر از اشک، در حال هضم جملاتش بودم. - «هیچکس تو رو درک نمی‌کنه ساناز، اینجا جهنمه اونم تهش!» یقیناً حق با عقل بود، چرا که من توی این دنیا، گرفتار بین شعله‌های آتیش، تنها بودم. درصد با تای ابروی چپش که بالا پریده بود، داشت چهره‌م رو بررسی می‌کرد. - اما اون درصدها از نظر سیستم نیمزه. از دیدِ من احتمال اینکه تو از جهانی متفاوت اومده باشی بالای ۹۵ درصده. و یه روز ممکنه به ۱۰۰ درصد هم برسه اما به صفر... بعید می‌دونم! - «اع! درک کرد که!»
    2 امتیاز
  20. - اینطور که فهمیدم یه همچین نامه‌ای توی خونه‌ی تموم مقتول‌ها پیدا شده. کلافه و عصبی دستی به صورتم کشیدم؛ آنقدر همه چیز درهم پیچیده و مسخره بود که نمی‌دانستم درباره‌اش چه باید بگویم. - این بیشتر شبیه به یه شوخیه! حسین در تأیید حرفم سر تکان داد. - آره شبیه شوخیه، ولی شواهد هم حرف‌های توی این نامه رو تأیید می‌کنه. اخم درهم کشیدم و سرم را با کلافگی تکان دادم. - منظورت چیه؟! یعنی میگی که این زن‌ها… حسین میان حرفم آمد. - نه منظورم خیانتشون نیست، چون هیچ دی‌اِن‌اِی نامربوطی روی بدن زن‌ها پیدا نشده، ولی شواهد نشون میده که هیچ آثاری مبنی بر اینکه یه نفر با زور وارد خونه‌ها شده نیست و این یعنی… این‌بار من حرف حسین را ادامه دادم: - یعنی قاتل با مقتولین آشنا بوده. کاغذ آن نامه‌ی عجیب و غریب را بر روی میزم گذاشتم و پرسیدم: - پرینت تماس‌ها و پیام‌های شماره‌ی مقتولین رو گرفتین؟ حسین همانطور که عقب می‌رفت تا پشت میزش بنشیند جواب داد: - آره، ولی هیچ شماره‌ی مشترکی پیدا نشده فقط چند تا شماره‌ی سرقتی بودن که احتمالاً تا الان سوزونده شدن. - از همسر و آشناهاشون پرس‌وجو شده؟! حسین بی‌حوصله سری تکان داد؛ می‌توانستم بفهمم که به بن‌بست خوردنمان در این پرونده او را اینطور کسل و ناامید کرده است. - آره، هیچ‌کس هیچی نمی‌دونست. - خونه‌هاشون چی؟! حسین لحظه‌ای پلک روی هم گذاشت و پوفی کشید. - کاملاً بررسی شده، هیچ چیز مشکوکی جز همین نامه‌ها پیدا نکردن. این‌بار من هم کلافه پوفی کشیدم. - پس یعنی عملاً هیچ مدرکی نداریم. حسین سری تکان داد. - دقیقاً. آرنجم را روی میز گذاشته و سرم را به دستم تکیه دادم؛ پنج زن در دو ماه گذشته کشته شده بودند و ما هیچ مدرکی برای شناسایی قاتل نداشتیم و این خیلی بد بود، آن‌هم در زمانی که هر لحظه‌ ممکن بود این قاتل که انگار دیوانه هم بود جان یک انسان دیگر را بگیرد. - می‌دونی تا قبل از این داشتم فکر می‌کردم این آقای هاشمی کارش رو درست انجام نداده که هیچ مدرکی نتونسته پیدا کنه، ولی حالا بهش حق میدم. این پرونده بیشتر از چیزی که فکرش رو می‌کردم سخت و پیچیده است.
    1 امتیاز
  21. با چشمانی گشاد شده و ابروهای بالا رفته از بهت و تعجب به حسین خیره شدم. همسران این زن‌ها می خواستند از شکایتشان صرف نظر کنند؟! اما چرا؟! چطور کسی می‌توانست از پیدا کردن قاتل همسرش بگذرد؟! - چرا می‌خواستن همچین کاری بکنن؟! آخه… آخه کی حاضر میشه از قاتل همسرش به همین راحتی بگذره؟! دستی به صورتم کشیدم و مبهوت پشتم را به پشتی صندلی کوبیدم؛ مغزم توانِ تحلیل این‌همه بهت و تعجب را نداشت. حسین پوزخندی زد و سرش را با تأسف تکان تکان داد. - اولش هیچ ‌کدوم حاضر نشدن دلیلش رو بگن، ولی بعداً این آقای بازپرس زیر زبونشون رو می‌کشه و می‌فهمه که به‌خاطر یه نامه این کار رو کردن. ابرویی بالا انداخته و پرسیدم: - به‌خاطر یه نامه؟! حسین سرش را بالا و پایین کرد؛ پرونده را ورقی زد و از میان آن تکه کاغذ پر از چروکی که مشخص بود قبلاً یکبار مچاله شده است را بیرون کشید. - آره؛ به‌خاطر یه نامه. و در حینی که حرف می‌زد، آن تکه کاغذ را بر روی میز من گذاشت و دست عقب کشید. - این همون چیزی بود که دیشب گفتم خودت باید بیای و ببینی. با تردید دست جلو بردم و تکه کاغذ را برداشتم. نمی‌توانستم حدس بزنم در آن تکه کاغذ چه چیزی نوشته شده که همسران زنان مقتول را از شکایت کردن منصرف کرده. چروک‌های کاغذ را باز کردم و به نوشته‌ها و خط‌ بی‌نهایت زیبایش چشم دوختم. «سلام به مرد خونه می‌دونم که حالا عصبانی هستی و داری با خودت فکر می‌کنی که کی می‌تونسته همچین کار بی‌رحمانه‌ای رو با همسرت کرده باشه؟ ولی باید بهت بگم که من زندگیِ تو و این زمین رو از شر یه موجود پلید پاک کردم و بابت این کار اصلاً پشیمون نیستم. می‌دونم که فهمیدن چنین مسئله‌ای دردناکه، اما باعث میشه که تحمل مرگ همسرت برات آسون بشه. همسر تو بهت خیانت کرد و تو رو به یه مرد دیگه فروخت؛ من هم فکر کردم اگه یه آدم خائن از این دنیا کم بشه قطعاً دنیا جای بهتری میشه. البته اگه دنبال مدرک برای خیانت زنت میگردی باید بهت بگم که همسر تو خیلی راحت من رو توی خونه راه داد و این رو پلیس‌ها و حتی خودت هم می‌تونی بفهمی که من با زور وارد خونه‌ات نشدم. خب دیگه خیلی حرف زدم، راستی لازم نیست ازم تشکر کنی فقط اگه باز به سرت زد با یه زن دیگه ازدواج کنی حواست باشه که دوستت داشته باشه و تو رو به یه مرد دیگه نفروشه. امضا: منتقم شیطان» با خواندن هر سطر از نامه بهتی بی‌حد و حصر در وجودم شکل می‌گرفت و من اصلاً نمی‌فهمیدم که این نامه یک شوخی بود یا واقعاً مردک قاتل با نهایت گستاخی برای همسران این زنان چنین نامه‌ای را نوشته بود. - این… این واقعاً مسخره‌اس! حسین شانه‌ای بالا انداخت.
    1 امتیاز
  22. پارت پنجاه و پنجم جوئیدن لبش رو متوقف کرد و لبخندی دردناک روی لب‌هاش طرح زد. - یه بار وقتی بیرون بودیم دوتایی دزت انداختن دور گرنم و خوازتن خفه‌م کنن. مردم دیدن و به پلیز زنگ زدن. همیژه توی ویدیوها در حال نوازژ کردن مامان و بابام بودم ولی امروز.. به هق زدن افتاد. - امروز هر دوژونو توی ویدیوها.. من.. من.. از گردناژون، از دهناژون خون می‌اومد و قلبژون دیگه نمی‌زد. روی زانوهاش افتاد. دستش رو روی قلبش گذاشت و سینه‌ش رو چنگ زد. - ولی من نمی‌خوازتم اونجوری ژه.. من نمی‌خوازتم.. نمی‌خوازتم دیگه قلبژون نزنه.. مامان من بود.. بابای من بود.. نمی‌خوازتم.. چرا این ویدیو رو زاختین؟ چرا؟ چرا؟ «چرا» سوم رو جوری با لحن پر از زجر و التماسش فریاد کشید که تنم لرزید. با این بچه چه کرده بودن؟ لپ‌لپِ معصوم و مظلوم قربانی خشونت خانگی بود؟ قلبم دیگه نمی‌زد. انگار قلبم رو از توی سینه‌م بیرون آورده بودن و جلوی چشم‌هام ریش‌ریش می‌کردن. این آدمیزاد کم سن و سال، از بچگی تا جوانی تحت شکنجه‌ی خانگی بود. و با اینکه جسمش، روحش، روانش آزار و اذیت دیده بود اما به قدری قلبِ مهربانی داشت که دوست نداشت تلافی کنه. اون دوست نداشت مادرش رو، پدرش رو متقابلاً کتک بزنه، چه رسد به اینکه اون‌ها رو به قتل برسونه. لپ‌لپ نماد معصومیت و مهربونی بود، زندان چه انتظاری از این بچه داشت؟ - «اینکه دیگه معصوم نباشه و از خودش دفاع کنه.» حتی اگه حق با عقل بود، خانواده‌ها چطور به خودشون اجازه می‌دادن دست روی جگر گوشه‌ی خودشون بلند کنن؟ ناخواسته روی زانوهام، به سمت لپ‌لپ دوئیدم. بغضم ترکیده بود و من هم های‌های گریه می‌کردم. به لپ‌لپ رسیدم و اون رو توی آغوشم گرفتم. شاید من رو جایگزین مادرِ بی‌مهرش کرد، شاید هم پدرِ ستمگرش؛ چون دست‌هاش رو سفت دورم حلقه کرد. سرش رو توی گردنم فرو برده بود و اشک‌هاش از حصار یقه‌م می‌گذشتن و از روی کمرم سر می‌خوردن. صدای بسته شدن درِ لعنتیِ سلول به گوش شنیده شد، اما لپ‌لپ همچنان داشت می‌گریست. دستم رو سرش گذاشتم و موهای فرش رو نوازش کردم. - هیش لپ‌لپ! من کنارتم!
    1 امتیاز
  23. پارت پنجاه و چهارم دست راستم رو به سمتم دهنم بردم، شستم رو بین دندون‌هام گرفتم و به قدری فشردم که دهنم مزه‌ی خون گرفت. - «ساناز!» حتی صدای عقل هم بغض‌آلود بود، چه رسد من. شست بیچاره‌م رو از بین دندون‌هام آزاد کرده و حینی که لب‌هام رو، روی هم می‌فشردم سرم رو پایین گرفتم. قطره‌ اشکی که از چشمم روی گونه‌م فرو ریخت و به زمین سقوط کرد، از نگاهم دور نماند. - من.. من.. من.. - «ساناز!» سرم رو بالا بردم. و زندانبان که من رو در حال من و من کردن دید. پس یکی از کفش‌های پلاستیکی داخل جا کفشی رو برداشت و به سمتم پرتاب کرد. - ENTP هوس نوازش کردی؟ - «ساناز بگو وگرنه کتکت می‌زنن!» صدای عقل هم درمانده بود. - م.. من از یه شخص کمک گرفتم. اما اون.. اون خواست به من تجاوز کنه. لحظه‌ای نگاهم رو به چشم‌های ناباور درصد دوختم. نگاه دزدیده و سرم رو توی یقه‌م فرو بردم. - از دستش فرار کردم.. پام زخمی شد.. نتونستم بدوئم.. گیر افتادم.. متجاوز دوباره به من حمله کرد.. خودمو کنار کشیدم.. افتاد.. سرش به سنگ خورد.. خونریزی کرد.. و دستگیر شدم. از ویدیو فقط یه چیزو فهمیدم.. اینکه روش زیاد بود برای حفاظت از خودم.. اما من بی عرضه بودم.. اگه اون لحظه نمی‌افتاد.. اگه اون لحظه زخمی نمی‌شد.. اگه اون لحظه از هوش نمی‌رفت.. عفتمو از دست می‌دادم. ‌لبخندی روی لب نشاندم؛ هم تلخ بود، هم شیرین. و بالآخره این سکوت به پایان رسیده بود، سکوتِ تنهایی غصه خوردن. - «ساناز! سیستم زندان نیمز داره یاد می‌ده چطور از خودت محافظت کنی و چطور سکوتو بس کنی و فریاد بکشی.» یعنی واقعاً چنین بود؟ زندان‌های نیمز و ناریا چنین قصدی داشتن؟ سر به سمت درصد چرخاندم. لبخندی گرم و ۵۰ درصدی روی لب‌هاش نشانده بود؛ شاید اون هم خوشحال بود که اون لحظه بخت با من یار بوده و اتفاقی نیوفتاده. با صدای زندانبان نشستم. بالاجبار چشم از درصد و لبخند پر حرارتش گرفتم و به لپ‌لپ معصوم و گریان چشم دوختم. مضطربانه پوست لبش رو می‌جوئید. - من از وقتی یادم میاد مامان و بابام همیژه زرم داد می‌زدن و نوازژم می‌کردن.. با ژیلنگ، کمربند، ژونه، چوب، چاقو، تَزمه، کفگیر، دمپایی، زیم ژارژر، لگد، مُژت.
    1 امتیاز
  24. پارت پنجاه و دوم دلم می‌خواست با درصد صحبت کنم تا با یکی از حرکاتِ غیرمنتظرانه یا جملات پر از آمار و احتمالش، حداقل دقایقی من رو از این وضعیت بیرون بکشه. اما یکی از قوانین امروز سکوت بود، سکوت تا اتمام آموزش. صدای هق‌هام رو توی گلوم خفه کردم و به هم‌سلولی‌ها چشم دوختم. اون‌ها هم دستِ کمی از من نداشتن، به ویژه لپ‌لپ. رگِ پیشونی دیکتاتور باد کرده بود، چاکرا عمیقاً ناراحت بود، درصد کلافه بود و لپ‌لپ که کف دستش رو روی دهنش می‌فشرد تا صدای گریه کردنش به گوش نرسه. و من که پا به پای لپ‌لپ می‌گریستم. - «ساناز حس می‌کنم اون از همه بیشتر داره درد می‌کشه، حتی بیشتر از تو!» من هم چنین حسی نسبت به لپ‌لپ داشتم. نیم ساعتی گذشت. همگی ویدیوهای مختص خودشون رو تماشا کرده بودن اما ماجرا فقط همین نبود، بخش دوم هنوز تازه به آغازش رسیده بود. درِ سلول گشوده شد و زندانبانی درجه دار از چهارچوبش گذشت. صندلی‌ای چوبی نزدیکی در گذاشت و روش نشست. - INTJ پاشو و خلاصه‌ای از علت و آموزشی که دیدی بده. درصد ایستاد. کلافه بود و دست‌هاش رو مشت کرده بود. در آخر پفی کشید و چشم‌هاش رو بست. - بازه‌ی ازدواج توی نیمز بین ۲۰ تا ۳۰ ساله. من بازه رو ردم کردم و همچنان مجرد بودم. دولت من رو زندانی کرد. بعد از گذشت چندین ماه خانوادم جشن ازدواجم رو ترتیب دیدن. پس من از زندان آزاد شدم و توی جشن شرکت کردم. اما بعد از فرارم از جشن به علت نبود احساس مورد نظر بین من و داماد، دوباره به زندان برگشتم. از ویدیو هم این رو آموختم که چطوری بدون احساس قلبی داشتن به یه شخص باهاش پیوند ازدواج ببندم؛ تنها برای کمک به زادگاهم ناریا. برای زاد و ولد، افزایش جمعیت و افزایش نیروی کار؛ کودکان. با صورتی بهت زده به درصد خیره بودم. علت زندانی شدنش در عین حالی که مسخره بود، عمیقاً تلخ به نظر می‌رسید. ازدواج اجباری حتی توی نیمز هم وجود داشت؟ - «واو! چون عشقی بینشون نبوده ازدواج نکرده و از جشن فرار کرده؟ از اون گذشته، بچه‌ها توی نیمز نیروی کارن؟ چطوری آخه؟» درصد سر جای اولش نشست و سرش رو پایین انداخت. نمی‌دونم چه حسی داشت ولی دلم می‌خواست دلداریش بدم. توی زمین هم آدم‌های زیادی بابت ازدواج از پیش تعیین شده یا اجباری، از درون تموم می‌شدن و می‌مردن. اما درصد فقط از مرگِ درونش گریخته بود و آیا این به زندانی شدن نیاز داشت؟
    1 امتیاز
  25. پارت پنجاهم - وای بسه درصد! چجوری حالا جملاتتو ترجمه کنم؟ شبو بکنم روز، روزو بکنم شب. وای نه! درصد رو به پهلوی راستش دراز کشید. و حینی که لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی صورتش می‌نشاند لب از روی لب برداشت. - ولی ۱۰۰ درصدِ جملاتم رو به زبون وارونه گفتم. - «چی؟ چطور ممکنه؟» با دهنی نیمه باز و صورتی پهن شده از بهت به چشم‌هاش خیره شدم. با لحنی آرامبخش با صداش، گوش‌هام رو نوازش کرد. - خیلی وقته دارم به زبان وارونی باهات صحبت می‌کنم در غیر این صورت احتمال اینکه هم رو می‌فهمیدیم ۰ درصد می‌بود. - «ساناز تحت تاثیر قرار گرفتم حقیقتاً. حیف قلب ندارم وگرنه تندتند می‌زد مثل قلب تو.» به قول عقل، قلبم نمی‌زد بلکه می‌کوبید؛ اون هم نه توی قفسه‌ی سینه‌م، بلکه توی گلوم. و در سکوت که من و درصد چشم به هم دوخته بودیم. اون دست راستش رو زیر گونه‌ی راستش گذاشته بود و توی نگاهم می‌درخشید. لعنتی انگار خورشید بود که انقدر پرتو از خودش می‌تابوند. - «ساناز احتمال ۵۰ درصدی یادت رفته؟ عاشق نشیا! شاید دختر باشه!» عقل نصیحت می‌کرد اما مگه قلب گوشش بدهکار بود؟ بنظرم این احساسات هم توطئه‌ی تیم بدبخت‌کُن خدا بود که من رو بیشتر به قعر برسونه. وگرنه چنین شخص جذابی رو توی زندگیم قرار نمی‌داد، می‌داد؟ به قدری بابت فضا مضطرب شده و استرس گرفته بودم که ناخواسته شستِ دستِ راستم رو به سمت دهنم بردم. - «وای نه!» آخرین باری که شستم رو مکیدم پیش از عمل تغییر جنسیتم بود. بعد از عمل فرصت نداشتم استرس بکشم چون شوک پشت شوک بهم فرو می‌رفت. شاید هم از مزایای پسر بودن به چپ گرفتن مسائل بود؛ تا وقتی دختر بودم برای کوچیک‌ترین مسائل شستم رو می‌مکیدم و حالا... یعنی دختر درونم زنده شده بود؟ - «ساناز! شستتو جلو این نمکی ها! ساناز اگه پسر باشه چی؟ اگه با مکیدن دستت ۵۰ درصد امیدتو هم از دست بدی چی؟» و به قطع یقین کر بودم چرا که انگشتم رو داخل دهنم فرو بردم و شروع به مکیدنش کردم. انگشتم رو می‌مکیدم و با چشم‌هایی درشت شده که از بابت تپش قلب و اضطراب بود، به درصد نگاه می‌کردم. و اما واکنش درصد! ابتدا صورتش از حالت نیمه خنثی به بهت زده تغییر یافت. و سپس خندید؛ خنده‌ای با وضوح ۱۰۰ درصدی اما بی صدا. خدایا چقدر خنده‌های این بشر رو زیبا و جذاب طراحی کردی. خدایا من رو به نیمز کشوندی تا لبخندِ دلربا و فریبنده‌ی درصد رو ببینم؟ چند ثانیه بعد، خنده‌ش رو خورد و با حفظ لبخندی پررنگ دست چپش رو به سمت صورتم آورد. و انگشتم رو که با ملایمت از دهنم بیرون کشید. خدایا من توی دریا نمردم ولی این لحظه حقیقتاً مردم! - نکن نینی. دلم فرو ریخت؛ انگار که زلزله اومد و وجودم رو آوار کرد. قلبم هم لحظه‌ای ایستاد و سپس قدرت کوبش تپش‌هاش رو ده برابر کرد. و گر گرفتم و سرخ شدم و لرزیدم. عاقبت طی حرکتی پتو رو روی سرم کشیدم و به درصد پشت کردم. ظرفیتم پر شده بود و چاره‌ای جز اون حرکت نداشتم.
    1 امتیاز
  26. پارت چهل و نهم یه وعده و چند ساعت از وقایع بعد از ناهار گذشته بود. و من که حالا روبروی ساعت، روی زمین نشسته و زلم رو به حرکت پادساعتگردش دوخته بودم. هم‌سلولی‌ها داشتن جاها رو برای خواب پهن می‌کردن و من همچنان در حال هضمِ شب و روز و زمان نیمز بودم. غیرقابل درک بود و باید حتماً از درصد پرس و جو می‌کردم. ناگهان لپ‌لپ به سمتم پرید و مقابلم روی دو زانوهاش نشست. - جاتو جمع کردم بیا بیدار ژو. - «جاتو پهن کردم بیا بخواب.» لبخندی به نگاهِ معصوم لپ‌لپ تقدیم کردم. از وقتی نجاتش داده بودم برای عرض تشکر همه‌ی کارهام رو با لجاجت انجام می‌داد. و اما اولین شبی بود که قرار نبود من، به تنهایی کنارِ سه گوشه‌ی دیوار بخوابم. روی زمین سر خوردم و توی جام نشستم. تشک، بالشت و پتوی بنفشی که روی هر سه، واژه‌ی ENTP ثبت شده بود تا خدای نکرده با مالِ بقیه اشتباه گرفته نشه. و ترتیب قرار گیری این گونه بود؛ درصدِ INTJ، منِ ENTP، لپ‌لپِ ESFP، چاکرایِ INFJ و دیکتاتورِ ESTJ بیهوش شده از درد. - «لپ‌لپ رده زرده، چاکرا رده سبزه، دیکتاتور هم رده آبی و فقط تو و درصد هم رنگ و هم رده‌این.» با اینکه نیازی نبود عقل فضولی کنه، اما خب بالاخره بیان شدن. هر چند در هر صورت اطلاعات مفیدی به نظر نمی‌رسیدن. - «بشکنه این دست که شوره. زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق.» خندیدم و به درصد که توی جاش دراز کشیده بود، زل زدم. رو به کمر خوابیده بود، یه دستش رو روی پیشونیش گذاشته بود و سقف رو می‌پایید. رو به پهلوی چپم دراز کشیدم تا به درصد دید داشته باشم. - میشه شب و روز و زمان اینجا رو توضیح بدی؟ و اون لحظه بود که هوش مصنوعی درونش فوران کرد. و بدون لحظه‌ای مکث و نفس گیری تومارِ داخل ذهنش رو توی گوش‌هام ترشح کرد. - ساعت اینجا از ۲۴ نیمه‌شب شروع می‌شه و به جای بیشتر شدن، کم می‌شه. یعنی ۲۴، ۲۳، ۲۲، ۲۱... الی ۴، ۳، ۲، ۱ و دوباره از ۲۴ سر می‌گیره. توی نیمز شب‌ها اوقات بیداریه و روزها اوقات خواب. شروع روز اینجا ساعت ۷ شبه. ۷ شب صبحانه می‌خوریم و می‌ریم سرکار. ۲ صبح از محل کار برمی‌گردیم. ۳ صبح ناهار می‌خوریم. بعد از اون اوقات بیکاری رو می‌گذرونیم و ساعت ۹ صبح شام می‌خوریم و می‌خوابیم. - «ساناز! ساناز! وای تمام سوز شدم، این باهوش اعصاب خورد کنو از برق بکش.»
    1 امتیاز
  27. پارت چهل و سوم درصد چند ثانیه‌ای نگاه غیرقابل نفوذش رو روی نقطه‌ به نقطه‌ی چهره‌م چرخوند. سپس طی حرکتی بسیار غیر منتظره، دست راستش رو به سمت صورتم آورد. - طبق آمار و مشاهدات؛ برنامه‌ی اولم پاک کردن اشکای روی صورتته. و انگشت شستش که به آرامی و با آرامش روی گونه‌هام نشست. عوضی داشت اشک پاک می‌کرد یا نوازش؟ و قلب لعنتی که دوباره از جایگاهش، قفسه‌ی سینه، به گلوم گریخته بود و اونجا نبض می‌زد. اما درصد خیلی خنثی بود، بدون اینکه خم به ابروهاش بیاد داشت خیسی گونه‌هام رو می‌گرفت. - «بابا این بهت به عنوان پسر نگاه می‌کنه تو داری اشتباه مونولوگ می‌گی و جور دیگه‌ای برداشت می‌کنی زنیکه!» توی مغزم عقل رو به رگبار گلوله‌های دشنام بستم تا حواسم رو از درصد نگیره. سپس لبخندی محو روی صورتم نقاشی کردم و به چهره‌ی درصد خیره شدم. با دیدن ابروهاش یاد شعری افتادم. زیر لب شعر رو زمزمه کردم. - خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است/ که خرابات دلم در پی او آباد است - «ساناز! ساناز! زنیکه‌ی بی آبرو! قهوه‌خور! فلان تو فلان شده..» به گمونم درصد زمزمه‌م رو شنید، چون صورت خنثاش هاله‌ای از تعجب رو به خودش گرفت. من هم بی توجه به صدای عقل که من رو به رگبار رکیک‌های ناپسند بسته بود، چشمکی هواله‌ی درصد کرده و ادادمه دادم. - خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود/ صید را زنده گرفتن هنر صیاد است. و بالاخره لبخند دو طرفه‌ی درصد. هر دو گوشه‌ی لب‌هاش بالا رفتن و یه تبسم با وضوح ۲۰ درصدی توی قابِ خوشِ ریش‌هاش شکل گرفت. آخ که چه لب‌هایی داشت؛ گوشتالو و صورتی، شدیداً سیر کن.. - «ساناز آشغال خفه شو حالمو بد کردی، عق!» داشت خنده‌م می‌گرفت؛ عجب بی ظرفیت بودم. البته بی ظرفیتی که شانس نداشت. قسم به خدایی که مدام تیم بدبخت‌کُنش رو به سراغم می‌فرسته اگه درصد رو توی زمین ملاقات کرده بودم الان دوتا بچه داشتیم، البته اگه واقعاً پسر بود! یک آن پنچر شدم، انگار داغ دلم دوباره تازه شده بود! احتمال اینکه اون پسر باشه ۵۰ درصده، خدایا نه! صدای پوزخند عقل توی مغزم پیچید. با لحنی حرصناک جمله‌ش رو عربده زد. - «فکر کردی چرا خودمو جرواجر می‌کنم؟ برای اینکه یکم محتاط باشی هول بدبخت! تو این شرایط تنها قوزِ بالای قوز می‌تونه شکست عشقی باشه احمق!» حق داشت. باید کمی به قول عقل احتیاط می‌کردم. پس گلوم رو صاف کردم، خودم رو از مغزم پس گرفتم و به دنیایی که درصدِ عزیز توش‌ وجود داشت فروختم. عقل عربده زد. - « درصدِ عزیز؟ همین الان گفتی به حرفم گوش می‌دی! اصلا چی شد یهو اینطوری شد؟ تا نیم ساعت پیش که خبری از این احساساتت نبود مودیِ افسارِ گریخته‌یِ بی ظرفیتِ هولِ لمس» کاش عقل خفه می‌شد، چون گویا درصد عزیز داشت لب از روی لب برمی‌داشت تا چیزی بگه. - خب طبق اصول و قوانین علم آمار تو باید چیزایی که برات اتفاق افتاده رو تعریف کنی، البته از جزئیات قبل از بیماریت بپرهیز. و عقل که از شدت حرص داشت دندون‌هاش رو روی هم می‌سابید، چون نسبت بهش بی اهمیت بودم. اما به قول خودش من مودی بودم؛ شاید دو دقیقه‌ی دیگه، دیگه خبری از این ذهنیت برای درصد نبود.
    1 امتیاز
  28. پارت چهل و دوم چاکرا پلک روی پلک گذاشت و صداش پس از نفس عمیقش توی سلول پیچید. - چاکرای تاج قفل شو که این دنیا معنویت نمی‌خواهد. نفس عمیقی دیگه‌ای کشید و ادامه داد. - چاکرای چشم سوم قفل شو تا خرافات سیستم این دنیا را ببینم. دوباره دم گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد. - چاکرای گلو قفل شو تا چیزی که این دنیا می‌خواهد را بگویم. و نفس عمیق دیگر. - چاکرای قلب قفل شو که این دنیا سنگدل می‌پسندد. جوشش اشک رو توی چشم‌هام حس کردم. - چاکرای شبکه‌ی خورشیدی قفل شو تا من چیزی که این دنیا می‌خواهد را انجام دهم. لب‌هام رو روی هم فشردم تا اشک‌هام روی صورتم نریزن. - چاکرای خاجی قفل شو تا منحرفی نیمز پسند باشم. چاکرا گلوش رو صاف کرد تا صداش نلرزه. - چاکرای ریشه قفل شو تا شاید من وجود نداشته باشم. خیسی چشم‌هام رو با انگشت خشک کردم. - «برای همین انگشت وسط نشون میده؟ تا خدا با قفل کردن چاکراهاش تنبیهش کنه؟» قطع به یقین عقل داشت درست تحلیل می‌کرد. چاکرا شبیه به آدم‌های خارج از زندان نبود، یعنی هیچ‌ یک از این هم‌سلولی‌ها شبیه به آدمیزادنماهای خارج از زندان نبودن. حس می‌کردم زندانِ نیمز پر از آدم‌های خوب زمینیه. - «می‌دونستی داری گریه میکنی؟» بهت زده چشم‌هام رو زدودم. و نگاه درصد که روی چهره‌ی خیسم قفل بود. - چرا داری می‌خندی؟ - «این دیگه حتماً اینه؛ چرا داری گریه می‌کنی؟» لب‌هام رو روی هم فشردم و به سمتش چرخیدم. - توی کد نویسی من به این کار می‌گن گریه. ابروهاش بالا پریدن. از کنار پاش دفترچه‌ای برداشت و گشودش. سپس توی یکی از صفحات چیزی نوشت. - «وارونک، ینی زاناس، منظورم سانازه! می‌گم من دیدم چیزی بنویسه ولی خودکارش جوهر نداشت، تو چی؟» درصد که صورت جمع شده از تعجبم رو دید، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی روی لب‌هاش نشوند. - من همه چیز رو توی ذهنم ثبت می‌کنم و احتمال اینکه چیزی رو فراموش کنم ۰ درصده. - «چقد از خود راضیه، ولی مغزش رو ستایش می‌کنم.» همه چیز رو به درک سپردم و بیخیالِ هر چیزی بحث رو تغییر دادم. - خب جناب درصد برنامه‌ت برای شناخت من چیه؟
    1 امتیاز
  29. پارت چهل و یکم دو انگشت اشاره‌م رو روی شقیقه‌هام گذاشتم و فشردم. داشتم دیوانه می‌شدم! روانم داشت ساییده می‌شد! دلم می‌خواست عربده بِکشم و خودم رو بُکشم. - «تو غلط کردی خودکشی کنی زنیکه!» بی توجه به جیغ‌جیغ عقل نفسی عمیق کشیدم و نگاه خسته‌م رو به درصد دوختم. داشت با تای ابروی بالا رفته براندازم می‌کرد. - می‌شه تو زبون من رو یاد بگیری؟ - «چی؟! ساناز زده به سرت؟ خدایا جیغ!» و درصد که دستش رو روی چونه‌ش گذاشته بود، پی در پی انگشت روی ریش‌هاش می‌کشید و موشکافانه نگاهم می‌کرد. نمی‌خواستم این دنیا رو بشناسم، بلکه می‌خواستم این دنیا من رو بشناسه! نمی‌خواستم زبانِ این سلول رو یاد بگیرم، بلکه می‌خواستم هم‌سلولی‌هام زبان من رو یاد بگیرن! - بسیار خب! تو از اولش هم توی کامپیوتر مغزم ارور بودی. شاید بتونم نگاهی به کد نویسی‌ت بندازم و زبان جدید برنامه نویسی یاد بگیرم. - «ها؟» خودم هم دست کمی از عقل نداشتم، من فقط تیری توی هوا انداخته بودم و درصد.. اون واقعاً پیشنهادم رو پذیرفت! اون هم توی کمتر از یه دقیقه! خدایا پس تیم بدبخت‌کُنت کجاست؟ توی ترافیک گیر کرده؟ - «می‌گم ساناز این یارو بهت به عنوان معمای برنامه نویسی نگاه میکنه و تو قلبت براش می‌تپه، هاهاها!» فکر کنم خدا عقل من رو توی تیم بدبخت‌کُنش استخدام کرده بود. عوضی همه‌ش به من تیکه می‌نداخت. لب از روی لب برداشتم تا درصد رو مخاطب قرار بدم اما با دیدن چاکرا که بر‌خاست و روی نقطه‌ی مرکزی سلول نشست، جمله‌‌م توی دهنم اسیر ماند. خدایا نه! باز هم این پیرمرد می‌خواست مدیتیشن کنه و اشک من رو دربیاره. چاکرا پیرمردی خیلی مسن ولی قبراق بود. یه رده سبزی INFJ با شخصیتی عرفانی و چهره‌ای شبیه به زال. این پیرمرد هر روز، ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب مدیتیشن می‌کرد؛ اما نه مدیتیشن زمینی، بلکه مدیتیشن معکوس برای بستن چاکراهاش. - «یعنی چی؟ یعنی می‌خواد چاکراهاشو ببنده تا آدم بدی بشه؟» حینی که چهار زانو، کنار درصد جای می‌گرفتم سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. و چاکرا که چهار زانو نشسته بود. همچنین آرنج‌هاش رو تا کرده و دست‌هاش رو به سمت هوا گرفته بود. و انگشت‌هاش که همه بسته بودن جز انگشت‌های وسطش. -« این انگشت وسط بی ادبی زمین نیست مگه؟» و دوباره سر تکون دادن من برای تایید.
    1 امتیاز
  30. پارت چهلم لپ‌لپ مدام دست به ریش‌‌های نداشته‌ش می‌کشید و تاب به سیبیل‌های نداشته‌ش می‌داد. از حرکاتش داشت خنده‌م می‌گرفت. نگاهم رو به درصد دوختم، پارچه‌ای رو برداشته و مثل روسری دور سرش گره زده بود. با دیدن چهره‌ی ریش‌دارش که با حجاب، شدیداً مضحک به نظر می‌رسید، لب‌هام رو روی هم فشردم تا مبادا قهقهه بزنم. با صدایی که رگه‌هایی از خنده‌ی سرکوب شده توش موج می‌زد گفتم: - دیدار، احوالپرسی، معارفه و غیره! درصد لب‌هاش رو غنچه کرد و سپس صداش به گوش رسید. - یک، دو، سه؛ پایان! - «چی؟ پایان یعنی شروع؟» حینی که شونه بالا می‌نداختم، گوشه‌ی لب‌هام رو به نشونه‌ی ندونستن به پایین مایل کردم. بعد از شنیدن پایان، لپ‌لپ توی نقشش فرو رفت و ژست مردی لوتی رو به خودش گرفت. سپس دستش رو به سمت درصد گرفت و با صدایی کلفت شده گفت: - بدرود! افتخار دژمنی نمی‌دین؟ - «درود؟ افتخار دوستی نمی‌دین؟» چشم‌هام از جملات لپ‌لپ و ترجمه‌های عقل گرد شدن. درصد دستش رو با ناز به سمت لپ‌لپ برد و با لحنی پر از عشوه و صدایی تقلید شده و نازک پاسخش رو داد. - بدرود! چرا که بله! من درصد هستم. - «درود؟ چرا که نه؟ من درصد هستم؟» عقل با صدایی شکاک، هر جمله رو با لحنی سوالی ترجمه می‌کرد. - منم لپ‌ل... اه زَرحال ژدم وارونک! - «منم لپ‌ل.. اه خسته شدم وارونک؟» با دهنی نیمه باز به لپ‌لپ که لب برچیده و دست به سینه، روی زمین نشسته بود خیره شدم. هنوز حتی از پنج دقیقه هم از لحظه‌ی آغاز نگذشته بود. - «اه می‌دونستم! با توجه به رنگ لباس زردش و ESFP بودنش و صد البته شخصیت کودکانه و معصومش نمی‌تونه زیاد کمکون کنه.» اگه اون شخصیت کودکانه و معصومی داشت، پس چرا از بازی و نمایش لذت نبرد؟ - «مگه زمینه؟ نیمزه ها احمق! شاید بچه‌های اینجا عادتای دیگه‌ای دارن.» شونه‌ای بالا انداختم. لپ‌لپ خودش رو روی زمین سر داد و از ما دور شد. درصد هم پارچه رو از روی سرش برداشت و به خودِ سابقش بازگشت. سپس گلوش رو صاف کرد و با لحنی آماری روحیه‌م رو مورد هدف قرار داد. - با توجه به گفته‌ی سابقم، تو با احتمال ۹۰ درصدی پیروز شدی اما من بهت کمک می‌کنم. آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. لپ‌لپ عوضی! اما دلم نمی‌اومد بیشتر از اون دشنام نثارش کنم، دیواری به نام معصومیت دور تا دور خودش داشت و این مانع می‌شد. - با توجه به اینکه تو بیماری روانی وارونگی داری، من باید تو رو بشناسم تا تو بتونی من، یعنی زبان نیمز رو بشناسی. اینجوری احتمال شکست ۸۵ درصده و احتمال پیروزی ۱۵ درصد. - «اینجوری احتمال پیروزی ۸۵ درصده؟ و احتمال شکست ۱۵ درصد؟ اه لعنت بهت ساناز ۲۱ سال تو ناز و نعمت خوابیدم که بعدش اینجوری ازم کار بکشی، نیم‌سوز شدم زنیکه!»
    1 امتیاز
  31. پارت سی و نهم و بالاخره صورتِ غیرِ خنثای درصد مشاهده شد؛ ابروهاش رو به هم گره زد و شوکناک جویای علت شد. - چیکار می‌کنی؟ نفس عمیقی کشیدم تا قلبِ خائن رو آروم کنم. حینی که نگاهم روی مردمک‌های لرزونش محفوظ بود، زمزمه کردم. - اون لحظه تو از مرزا عبور کردی و پا توی حریم شخصی من گذاشتی. حتم دارم الانم مثل اون لحظه‌ی من دلت می‌خواد اونجوری واکنش نشون بدی! برخلاف تصورم، لبخندی روی لبش نشست؛ لبخندی که وضوحش تنها ۱۵ درصد بود. دست‌هاش رو بالا آورد و انگشت‌هاش رو دور مچ‌هام حلقه زد. سپس با آرامش دست‌هام رو به رها کردن یقه‌ش دعوت کرد. و پس از اون از شونه‌هام گرفت و من رو روی زمین نشوند. و در طول همه‌ی اون لحظات قلبِ من توی گلوم نبض می‌زد. - «از روی استرس و اضطراب بود عزیزم!» لحن عقل گول زننده بود، انگار می‌خواست من رو گمراه کنه. - «نه! وقتی می‌گم از استرسه بگو چشم!» اما از نظر من هیچ هم از روی اضطراب هم نبود. خب درصد بسیار شبیه به شخصی بود که همیشه توی تصوراتم باهاش زندگی می‌کردم. صدای عقل به افکارم قیچی زد. - «یکم پیش بدنتو توی دستشویی ندیدی؟ ساناز تو در حال حاضر پسری و اون هم پسره. غیرممکنه! و احتمال اینکه واقعا پسر باشه ۵۰ درصده.» من دختری توی جسم پسرانه اسیر بودم و احتمال اینکه اون دختری در کالبد پسرانه باشه هم، ۵۰ درصد بود؟ با خوردن سلقمه از سوی لپ‌لپ به خودم اومدم. - وارونک درصد با توئه ها! لب‌هام رو روی فشردم و بغ کرده به درصد گوش سپردم. - خب طبق آمار تو به ۷۰ درصد از زبان نیمز ناآشنایی و من و لپ‌لپ توی نمایش شرکت می‌کنیم تا بتونی با ما ارتباط بگیری. اما احتمال پیروزی ۹۰ درصده که در اون صورت من روش جدید و فشرده‌تری رو برات ارائه می‌کنم. صدای متفکر عقل بلافاصله بعد از اتمام جمله‌ی درصد به گوشم رسید. - «ساناز تنها کسی که می‌تونه کمک کنه تا این دنیا رو بشناسی درصده، اون مغز قابل ستایشی داره.» روی زمین سر خوردم تا از هر دو فاصله گرفته باشم. سرم رو به سمت لپ‌لپ چرخوندم. - لپ لپ تو نقش زن رو داری. نگاهم رو از صورت شکوفا شده از لبخند لپ‌لپ گرفتم و گردنم رو به سوی درصد هدایت کردم. - درصد تو هم نقش یه مرد رو بازی می‌کنی. تای ابروی درصد بالا رفت؛ انگار که مشکلی در میون باشه.
    1 امتیاز
  32. پارت سی و هشتم اما من از ترس زبونم بند اومده بود. چاکرا با چشم‌هایی نگران به سمتم دوئید. - چی شده مادر؟ پشت سرش سنگر گرفتم و لرزون و تیکه‌تیکه ابراز اتفاق کردم. - حَ.. حَ حشره! سو.. سو.. سوسک! چاکرا متعجب واکنش نشان داد. - حشره؟ منظورت پروانه‌ی سفید داخل سرویسه؟ با خارج شدن این جمله از دهنش خودم رو با نومیدی روی زمین پرتاب کردم. از درون داشتم زار می‌زدم، زار. آخه کجای اون کریح الجسم پروانه بود؟ کجاش سفید بود؟ - «عالیه! عالی! سوسک تقریباً سیاه اینجا پروانه‌ی سفید نامیده می‌شه! ساناز خدا لعنتت کنه که از دنیای موازیم شانس نیوردی، هاهاهاها!» دستم رو با با بی حالی بالا آوردم تا روی سرم بکوبم و صدای خنده‌ی زنیکه، عقل رو خفه کنم، اما تهش که چی؟ خودم دردم نمی‌گرفت؟ و بالاخره صدای لپ‌لپ خنده‌ی عقل خائن رو قطع کرد. - وارونک حالت بده؟ لحن معصومش پر از نگرانی بود. توی جام نشستم و نگاه دردناکم رو بهش دوختم. روی زانوهاش خم شده و حینی که طره موی فرِ سرش رو دور انگشتش می‌پیچید، خیره‌م بود. لب برچیدم و سرم رو تکون دادم. - اون پروانه رو من گذاژتم اونجا، ولی بَرِژ می‌دارم. -« خدایا چقدر این پسره گوگولی و معصوم و ناز نازیه» حق با مغز بود. لپ‌لپ جوانی لاغر بود، قدی متوسط داشت و از چشم‌های درشت و معصومش، مظلومیت می‌ریخت. لبخندی زدم. - «کاندید شماره‌ی اول برای یادگیری زبان نیمز لپ‌لپه و کاندید بعدی درصد. چون چاکرا مسنه باعث بی احترامی می‌شه» سری به نشونه‌ی تأیید تکان دادم و طی حرکتی سریع و السیر دست لپ‌لپ رو گرفتم. و از تمام قوام استفاده کردم تا لپ‌لپ رو تا جایی که درصد نشسته بود، روی زمین سر بدم. - چیکار می‌کنی وارونک؟ صدای لپ‌لپ بود که من رو مخاطب قرار می‌داد. - یه نمایش کوتاهه، تو هم یکی از بازیگرای اصلی‌ای. بالاخره نزد درصد رسیدیم. لپ‌لپ رو وادار کردم مثل درصد چهار دست و پا و صاف بشینه. - خب این نمایش به من زبان وارونه رو، یعنی زبان نیمز رو یاد می‌ده. درصد دست به سینه نشسته بود. - طبق آمار تو سه شبِ پیش ضربه‌ای روی پیشونی من نشوندی و از اون بابت احتمال اینکه من الان توی این نمایش بازی کنم فقط و فقط ۱ درصده! توی لحنش رگه‌هایی از دلخوری دیده می‌شد. - «ساناز نیومده چیکار کردی با این جوون رعنا و جذاب؟ کاش خارج از زندان می‌دیدمش و یه دل نه صد دل عاشقش می‌شدم.» بی توجه به خزعبلات عقل توجهم رو به درصد دوختم؛ البته حقیقت رو می‌گفت، درصد قابلیت عشق ورزیدن رو داشت. گذشته از اون موارد، مگه من مقصر بودم؟ اون پا توی حریم شخصی من گذاشته بود، نه من. باید به نحوی آگاهش می‌کردم که مقصرِ کار اون لحظه‌م شخصی جز خودش نبوده. روی زمین مقابلش نشستم. طی حرکتی خودم رو روی زمین سر دادم و فاصله‌ی بینمون رو از بین بردم. به سمتش خم شدم و برای اینکه هم قدش بشم، یقه‌ش رو گرفتم. خودم رو بالا کشیدم و صورتم رو مقابل صورتش گرفتم. چشم‌هام رو ریز کرده و توی نگاه شوک زده‌ش خیره شدم. و مردمک‌های چشم‌هاش که می‌لرزیدن. -«ساناز! نکن! فاصله بگیر! قلبت داره تند می‌زنه!» اما جیغ‌جیغ عقل هم جلودارم نبود.
    1 امتیاز
  33. پارت سی و هفتم تا اون لحظه به دنیای وارون و آدم‌های وارون زده‌ی سلول پشت کرده بودم. اما انگار و بالاخره با حضور عقل، شاید داشتم عاقل می‌شدم. - «قبول کن بدون من چیزی کم بود.» - بند دو: وقتی دارم مونولوگ می‌گم سکوت کن. صدای عقل قطع شد، هرچند قلبم با اون حرفم رنجید. چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم، من باید مونولوگ می‌گفتم تا مغزم فرمان به انجام می‌داد. و بعد از سه روز که بالاخره تخمِ تنهایی رو شکستم و بیرون جهیدم. توی جام چرخیدم و به سلول و هم سلولی‌ها خیره شدم. هر سه توی یه صف نشسته و با نگرانی زلِ نگاهشون رو به من دوخته بودن. - «فکر کنم فکر می‌کنن دیوونه‌ای.» حق با عقل بود. قطع به یقین سخن گفتنم رو با خودم شنیده بودن، در غیر این صورت این واکنش از سوی هر سه نفرشون غیرطبیعی به نظر می‌رسید. - «به جای این خزعبلات ذهنی برو دسشویی اه، روده خودشو کشت!» آب دهنم رو قورت دادم و با قدم‌هایی لرزون به سمتِ اتاقک سرویس‌های بهداشتی رفتم. و توقف‌های چند لحظه‌ایم پس از هر گام ظرفیتِ عقل رو به چالش می‌کشید. به قدری که لهجه‌ش از فارسی روان به ترکی غلیظ رسیده بود. - «د برو دیجه، بابا برو دیجه، ریخت!» و من که پشتِ در دستشویی منجمد شده بودم و به هرچیزی فکر می‌کردم جز وارد شدن. - عقل! می‌گم من به پیشنهادت فکر کردم به نظرم پوشک خیلی ایده‌ی بدی هم به نظ... با صدای عربده‌ی عقل توی ذهنم، جمله‌م به پایان نرسید. بلافاصله با حالت دستوری غرید. - «ساناز! تو الان تو یه قدمی پیروزی هستی، می‌خوای جا بزنی؟ برو و جیش کن.» حقا که عقل بود، چیزی از احساس سرش نمی‌شد. درسته، من توی یه قدمی پیروزی بودم، ولی در مقابل چی؟ دستشویی؟ باید از خجالت می‌مردم اما چنین جمله‌ای نمی‌شنیدم. باید به این وضعیت لعنتی پایان می‌دادم. پس دست‌هام رو مشت کرده و مصمم در رو گشودم. با دیدن شیلنگ اخم‌هام توی هم رفت. سینه ستبر کرده و وارد شدم. سپس در رو پشت سرم بستم. من می‌تونستم. من با همه‌ چیزِ این دنیا کنار نیامده بودم که دستشویی به من پیروز شه. این لحظات توی سرویس سخت‌ترین لحظاتِ زندگیِ بعد از بهوش اومدنم بود. ولی من بالاخره انجامش داده بودم؛ هرچند با های‌های گریه‌ و عربده‌های بی صدا. اما بالاخره انجامش داده بودم! - «نچ نچ نچ! ببین چه بلایی صورتش آورده، انقدر غذا نخوردی لبات سفید و پوست‌پوست شدن.» انگار حواسِ عقل به منِ داخل آینه جمع شده بود. پس من هم حینی که دست‌هام رو می‌شستم توی آینه به چشم‌های گود افتاده‌م زل زدم که ای کاش نمی‌زدم! چرا که توی آینه موجودی زشت و کریح به من زل بود. درسته، اون یه سوسک قهوه‌ای مایل به سیاه بود که پشت سرم، روی دیوار ایستاده بود. شیر آب رو بستم و دست‌هام رو شسته یا نشسته با لباسم خشک کردم. سپس بعد از انجام این مراحل جیغ کشان از دستشویی خارج شدم. - «چی شد؟ چرا جیغ می‌زنی؟»
    1 امتیاز
  34. پارت سی و ششم عقل نفس عمیقی کشید و زیر لب فحشی نثارم کرد. کم‌کم داشت خنده‌م می‌گرفت چرا که از بحث و‌ جدلِ پیش از مرگم با عقل، داشتم نهایت لذت رو می‌بردم. - « اگه بهت بگم قراره چیکارا برای نجاتت بکنم، حرفمو گوش میدی؟» ناخودآگاه پوزخندی، گوشه‌ی چپِ لب‌هام رو به گونه‌م منگنه زد. - مامانمم مثل تو با لحن مهربون گولم می‌زد ولی وقتی حرفشو گوش می‌کردم کتک می‌خوردم. صدای خنده‌ی ملیح و محو صدایِ عقل توی کاسه‌ی سرم پیچید. - «نه واقعاً می‌خوام کمکت کنم این دنیا رو بشناسی تا بتونی راه برگشتو پیدا کنی.» تای ابروی راستم بالا پرید. برگشت؟ یعنی ممکن بود این خواب لعنتی تمام بشه؟ - چجوری؟ - «عرضم به حضورت که ابتدا به عنوان مترجم دست به کار می‌شم تا بتونی با بقیه ارتباط بگیری. و به بعدش رو اوم! بعدش بعد از شناخت این وارونه‌آباد ممکن می‌شه. لبخند ملیح و پلک زدن عشوه‌ای.» - اگه از امتحانم بگذری لطف می‌کنم اجازه می‌دم کمکم کنی! صدای «چ» گفتن پر از بهتش رو شنیدم. - «تا دو دیقه‌ی پیش از نینی بودن فقط پستونکت کم بود... اع می‌گم مای‌بیبی هم خوبه‌ها! می‌خوای خودتو پوشک کنی تا دستشویی نری؟» حینی که از روی حرص لب‌هام رو مثل ماهی باز و بسته می‌کردم، چاقو رو از روی زمین چنگ زدم. و دوباره صدای جیغناکش که کلِ فضای داخلی سرم رو خراشید. - «خیلی خب احمق سلاحتو بزار زمین!» لبخندی کج و پیروزمندانه روی لب‌هام نشست. گویی ناجی از غیب رسیده بود و حتی شیوه‌ی رام کردنش رو هم بلد بودم. حالا من نوکر عقل بودم یا عقل نوکر من؟ و دوباره صدای جیغناکش! - «من ابداً نوکرت نمی‌شم. اصلاً بیا برای ارتباط و یاری قرارداد ببندیم.» دستی به چونه‌م کشیدم. توافق؟ شاید می‌تونست بینمون برقرار شه. - بسیار خب! بند یک: هیچکس نوکر دیگری نیست. و صدای عقل که اینبار رضایت درونش موج می‌زد. - «خب همین بند کافیه! اما خب شرطم برای آزموده شدنم رفتنت به دستشوییه چون مثانه‌ت هر لحظه داره لبریز و لبریزتر می‌شه.»
    1 امتیاز
  35. پارت سی و پنجم به سکسکه افتاده بودم. و لب‌هایی که بدون اجازه‌ی منِ صاحب‌نظر، بهت زده زمزمه کردن. - هع.. نمی‌فهمم.. هع.. چی میگی! و به گفته‌ی خودش، عقل، که دوباره با صدای عزیزِ سابقم لحن جیغناکش رو به کار برد. - «اگه می‌فهمیدی که من بودی زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق.» زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق؟ اون واقعاً عقل بود؟ اگه عقل بود چرا انقدر فحاشی می‌کرد؟ بی ادب عوضی به من انگ احمق بودن زد. روی پیشونیم اخم طرح زدم. - تا الان کدوم دَرَکی هع.. سیر می‌کردی، برگرد همون جا! هع ری! و صدای خنده‌ی جیغناکش که پر از خشم بود. آخ که با صدای سابق قشنگم داشت گوش‌هام رو می‌خراشید عوضی! - «آخه زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق تو اگه از من استفاده می‌کردی که انقد گرد و خاک نمی‌گرفتم، هرچی خودمو می‌تکونم بازم پر از خاکم. اصن خودت بگو توی ۲۱ سال زندگیت شد یبار از منِ عقل استفاده کنی؟» چشم‌هام رو توی کاسه به سمت بالا بردم و حینی که لب زیرینم رو می‌گزیدم، به فکر فرو رفتم. حقیقتاً حق با اون بود، وگرنه الان توی این نقطه قرار نداشتم. اما باز هم حق نداشت به من توهین کنه، حالا می‌خواست عقل باشه یا قلب! - «بیا تحویل بگیر! خودتم می‌دونی بین فکر کردن و تصمیم گرفتنت فقط ۳۰ ثانیه توقفه.» یک آن خیمازه‌ای طولانی کشید و خسته ادامه داد. - «اه، این مغزت منو عاصی کرده میگه معده و روده رو داری آزار میدی. اصلاً این چاقو چیه تو دستت؟» آب دهنم رو قورت دادم. اون، به گفته‌ی خودش عقل اما از نظر من صدای فحاش مغزم، توی ذهنم شخصیتِ ترسناکی به نظر می‌اومد اما من همچنان مصمم و بی صدا لب زدم. - هع.. می‌خوام بمیرم! و دوباره صدای جیغش که بین نیم‌کره‌های مغزم پژواک شد. از تیزی صدا چشم‌هام رو بستم و پلک‌هام رو محکم به هم فشردم. - «چرا می‌خوای بمیری؟ چون یه بار رو صورتت ادرار کردی؟» بین بغض و سکسکه خنده‌م گرفت. وای که چقدر حقیرانه بود. خودم رو کنترل کرده و به جای قهقهه آهی کشیدم. عوضی داشت با صدای سابقم پا روی آبروی من، اون هم بینِ اعضای بدنم می‌ذاشت. - «اصلا بر فرض مثال خودکشی کردی و مردی، بگو خب!» با چشم‌هایی ریز شده به دیوار خیره شدم، انگار که عقل مقابلم نشسته باشه. - هع.. خب؟ - «خب زنیکه‌ی مرتیکه شده‌ی احمق اگه روی اعلامیه‌ت نوشتن مرگ بر اثر خودکشی و علتشو هم ضمیمه کردن چی؟» بلند و بالا حینی کشیدم. و از ترس و تصور اون لحظه سکسکه‌م بند اومد. - «پاشو دختر خوب، پاشو برو دستشویی بعدشم بشین غذاتو بخور. تو که منو بیدار نکردی، تهش خودم بیدار شدم اومدم به دادت برسم.» دست به سینه نشستم و مثل کودکی خردسال با لجبازی لب برچیدم. و صورتم رو از چهره‌ی ساخته‌ی ذهنم از عقل، که مقابلم نشسته بود دزدیدم. - نوموخام! می‌خوام بمیرم! به تو هم ربطی نداره اصن! - «ببین ۲۱ سال نخوابیدم تو این کله‌ی گنجیشکی تو که تهش بخاطر دسشویی بمیرم، پامیشی یا تو بدنت علیهت شورش کنم؟» چاقویی که روی زمین افتاده بود رو برداشتم. - نوچ! جیغناک خشمش رو غرید. - « پامیشی یا یکار کنم چشمات بیفتن تو کاسه‌ی دستات؟» - ناع!
    1 امتیاز
  36. پارت صد و چهل و سوم سه روز تعطیلات رسمی برای کریسمس داشتیم ، جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم برای جشن شب کامیلا اماده میشدم ، چند وقتی بود رفتار اروین کمی عجیب شده بود ، کم تر میدیدمش ، در حدی که بیش تر وقت ها فقط تو دانشگاه هم رو میدیدیم ، هر بار هم میپرسیدم میگفت سرش شلوغه و تو فرصت مناسب خودش برام توضیح میده! دیروز هر چی بهش زنگ زدم که برای مهمونی کامی دعوتش کنم ، تا هم راهیم کنه ، گوشیش رو برنداشت! نزدیک های نُه شب بود ، که بلاخره خودش تماس گرفت و خیلی کوتاه بدون اینکه من حرفی بزنم گفت که جایی مشغوله و خودش باهام تماس میگیره و قطع کرد! در هر صورت به شدت از دستش ناراحت بودم ، تصمیم داشتم مثل خودش برخورد کنم ، دلیل رفتار های ضد و نقیضش رو نمیفهمیدم و قصد داشتم تو اولین فرصت ازش بپرسم این مشکله کوفتی چیه که این طوری برخورد می کنه! انقدر فکرم درگیر اروین بود که نفهمیدم چه جوری اماده شدم ! لباسم مشکی رنگ بود ، با استین بلند و پشت لباس بکلِس بود ، به خاطر همین موهام رو لخت کرده باز گذاشته بودم ، ارایشم لایت و اروپایی بود ، در کل بد نشده بودم ، کفش هام رو پوشیدم و پالتوم رو هم دستم گرفتم ؛ سمت اسانسور رفتم و دکمه اش رو فشار دادم ؛ اسانسور طبقه بیست و دوم بود ، یهو یاد این افتادم که دوست اروین دو طبقه بالاتر از من بود ، از اونجایی که کمی طول کشید تا آسانسور حرکت کنه و به طبقه من برسه ، حدس زدم که کسی سوار شده ، دل تو دلم نبود که ببینم کی تو آسانسور هست !
    1 امتیاز
  37. پارت سی و چهارم سه روز از ورودم به سلول گذشته بود. سلولی که اتاقش مربعی و بزرگ بود و زمینی چوبی و دیوارهایی به رنگ سبز داشت. البته به عنوان ضمیمه؛ دیوارها سبز خالص نبودن و روی هر دیوار چندین گرگ وجود داشت که هر کدوم با وحشی‌گری به نحوی یه گوسفند بیچاره رو دریده بودن. و خونریزی گوسفندها که توی هنرِ هنرمند به چشم می‌خورد هربار من رو از ترس می‌لرزوند. قطع به یقین داستان این دکوراسیون و این طراحی‌های روی دیوار به شعارِ سر درِ زندان ربط صد درصدی داشت. توی این سه روز نحس حتی یکبار هم دستشویی نرفته بودم. حتی از اسم سرویس بهداشتی هم می‌ترسیدم چه رسد به اقدام برای دیدن دوباره‌ش. مردم از ارتفاع و اقیانوس و نمی‌دونم از تاریکی هراس داشتن و من از دستشویی و دستشویی کردن. حتی توی تروما داشتن و فوبیا هم خدا و تیم بدبخت‌کُنش بهم رحم نکرده بودن. جوری قضیه‌ی اون لحظه‌ی کذایی توی فرودگاه، توی سرویس بهداشتی روی روحیه‌م تأثیر منفی گذاشته بود که توی این سه روز، در کل سه جرعه آب نوشیده و ۹ دونه لوبیا خورده بودم. توی این سه روز پس از لحظه‌ی معارفه با هیچکس حرفی نزده بودم چون می‌دونستم هنوز هم با ادبیات وارونه‌ی این کره‌ی لعنتی کنار نیومده‌م. و می دونستم جمله سازی‌هام با زبان زمینی، به دشمن تراشی ختم می‌شه. حتی نمی‌تونستم برای مشکلم از کسی درخواست کمک کنم، چون جنسیتم لو می‌رفت و اعدام می‌شدم. و حالا پشت به همه، توی جای همیشگی‌م، مقابل سه گوشه‌ی دیوار نشسته بودم و دست راستم رو لرزون روی دست چپم گرفته بودم. و دست راستی که چاقویی تیز و برنده‌ای رو لای انگشت‌هاش فشرده بود! و بله قصدم خودکشی بود! چون دیگه تحمل گرسنگی و تشنگی رو نداشتم. چون الان روده و مثانه‌م دیگه کِشِش و گنجایش نگه داشتن مایعات و جامدات دفعی رو نداشتن. چون رژیم گرفتن که برای دوری از دستشویی رفتن بود هم با شکست مواجه شده بود، حتی با اینکه فقط و فقط ۳ جرعه آب و ۹ دونه لوبیا خورده بودم! بغضم شکست و قطرات اشکِ چشم‌هام روی دست چپم فرود اومدن. من فقط دو گزینه داشتم؛ یا رفتن به دستشویی یا مردن. دستشویی رفتن حقیرانه بود و مردن برای دستشویی نرفتن حقیرانه‌تر. اشک می‌ریختم و بی صدا عربده می‌زدم. با عزمی جزم شده و جزمی عزم شده، بالاخره جرعتم رو به خرج دادم. اما درست لحظه‌ای که چاقو رو روی دستم می‌فشردم صدای خمیازه‌‌ای کشیده و بلند توی مغزم پیچید. سرم رو چرخوندم و اطراف رو بررسی کردم اما هیچ شخصی کنارم نبود. شاید لحظات آخری دیوانه هم شده بودم و توهم هم می‌زدم. ـ «داری چیکار میکنی؟» اشک‌هام بند اومدن و نفس‌هام توی سینه حبس شدن. صدای من بود؛ صدایِ سابقِ من! صدای من بود؛ صدای دخترانه‌ی من! صدای من بود؛ داشت بین دو نمیکره‌های مغزم پژواک می‌شد! با بهت زمزمه کردم. - ت.. ت.. ت.. تو کی هستی؟ صدای جیغش گوش‌هام رو خراشید. - «من عقلتم احمق!»
    1 امتیاز
  38. پارت سی و سوم دیگه از مرز تعجب به مرز سکته تغییر موضع داده بودم. با صورتی که از بهت مثل سفره پهن شده بود، به دستِ منتظر لُپ‌لُپ نگریستم. قصدش دست دادن بود؟ دست راستم رو به سمت دستش بردم و نوک انگشت‌هاش رو به آرومی فشردم. نمی‌دونم چرا دلم نمی‌خواست معصومیت چهره‌ش رو ضایع کنم. اون هم کودکانه خندید و دستش رو عقب کشید. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. با اینکه دریغ از یه کلمه که از جملاتشون متوجه شده باشم، اما توی چشم‌هاشون چیز بدی به دیده نمی‌رسید. - احتمال زنده شدنت با توجه به ضربه‌ای که خوردی ۵۹ درصد بود ولی تو با ۴۱ درصد بهش غلبه کردی و مردی. و با توجه به شخصیتم لقبم درصد هستش. با شنیدن صدا و معارفه‌ی خوش ریش، سرم به سمتش چرخیده بود و حالا داشتم قهقهه می‌زدم. نگاهم به چشم‌های منتظرشون افتاد، خنده رو کافی دونستم. روی چهار زانو نشستم و حینی که لبخندی روی صورتم نقش می‌زدم لب از روی لب برداشتم. - من هم از دیدنتون خوشحالم. یک آن چهره‌ی همگی به جز درصد توی هم رفت. حرف اشتباهی زده بودم؟ وای نه، ادبیات اینجا وارونه بود! و آسمانِ چشم‌هاشون، که غم توی هرکدوم به پرواز در اومده بود. باید این وضعیت رو جمع می‌کردم چون در غیر این صورت زندگی ۲ ساله‌م به سایش می‌رفت. - م.. من بیماری روانی دارم. همه چی برام وارونه‌س. پس از دستم نارا... یعنی خوشحال نشید. و لپ‌لپ که در کسری از ثانیه دوباره لبخندی روی چهره‌ی معصومش طرح زد. - یعنی باید وارونک صدات کنیم؟ به زور لبخندی دست و پا شکسته به چهره زدم و صورتم رو به نشونه‌ی تأیید تکان دادم. با لبخند از من فاصله گرفتن و هرکدوم پی کار خودشون برگشتن. تنها کسی که در حضورم نشسته بود خوش ریش بود یا همان درصد! دست به سینه و با ابروهایی توی هم پیچیده موشکافانه بررسی‌م می‌کرد. تای ابروش رو بالا داد. - تو واقعا بیماری روانی داری؟ سرم رو به نشونه‌ی تأیید به سمت بالا و پایین هدایت کردم. یک آن روی زمینِ چوبی خودش رو سر داد و فاصله بینمون رو از بین برد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو روبروی قفسه‌ی سینه‌م گرفت. و من که حینی کشیدم و سرم رو عقب بردم. قلبم به قدری تند می‌زد که قفسه‌ی سینه‌‌ی خائنم احتمالاً این رو نشون درصد می‌داد. با نفس‌هایی حبس شده، بهش زل زده بودم. اون عوضی هم دست به ریش داشت به عدد روی پیراهنم نگاه می‌کرد. - ۶۲ هُم.. ۲۶ هُم.. آهان! میشه گفت این اعداد وارونه دارن بیماری روانی تو رو نشون می‌دن. خنده‌م گرفت اما شرم و عصبانیت کف گرگی‌ای روی پیشونیش خوابوند. درصد که احتمال این حرکت رو از جانب من محال می‌دونست، به علت زوری که برای هل دادنش خرج کرده بودم، پخش زمین شد.
    1 امتیاز
  39. پارت سی و دوم با احساس درد شدیدی که مدام از توی گردنم به سرم و شونه‌هام منتقل می‌شد و بازمی‌گشت، توی جام نشستم. گردنم تیر می‌کشید. دست چپم رو روی گردنم گذاشتم و حینی که ماساژش می‌دادم، پلک از روی پلک برداشتم. هر چه تاری دیدم از بین می‌رفت، اطراف واضح‌تر می‌شد. و دو جفت چشم توی قاب‌های پیر و جوان که منتظر به من زل زده بودن. آب دهنم رو قورت دادم و کمی ازشون فاصله گرفتم. - چه بد که بعد یه شب کامل بالآخره مرده! به شخصی که این حرف رو زده بود خیره شدم. همان جفت چشم‌های جوان بود؛ پسره‌ی عوضی با اون لحن زدنش که شبیه احمق‌ها بود داشت راجع به مرگم اظهار نظر می‌کرد. البته شاید هم ادبیات وارونی بود، در هر صورت مهم نیست. اخم آلود خودم رو روی زمین تخته‌ای و قهوه‌ی رنگ کشیدم تا عاقبت به گوشه‌ی دیوار رسیدم. توی بخش سه گوش دیوار جای گرفتم و با حفظ اخم توی صورتم، دست‌هام رو دور زانوهام حلقه کردم. زندانی‌ها هم که دیدن اهمیتی به هیچ‌کدوم ندادم، هر کدوم پی کار خودشون رو گرفتن و متفرق شدن. با اخم و دزدکی مشغول به کنکاش اطراف شدم. توی چرخش دوم مردمک‌هام، چشم‌هام روی شخصی آشنا قفل شد. خوش ریش؟ اون هم سلولی من بود؟ پناه بر سرنوشت! البته سرنوشت نه؛ بلکه بازی سیاه روزگارِ زندگی من! گره اخم‌هام باز شدن. خوش ریش با تای ابرویی بالا رفته نگاهم می‌کرد. هنوز هم چشم‌هاش غیرقابل نفوذ و پر از هیچی بودن. یعنی بقیه‌ی افراد اینجا هم می‌تونستن مثل اون قلبی سرشار از مهر داشته باشن؟ آیا اون‌ها هم مثل من قربانی بودن؟ که حضور من در این سلول این رو ثابت می‌کرد، اون‌ها هم قربانی بودن! اما اعتماد کردن به این زودی جایز نبود. در عرض یه دقیقه به اون قاچاقچی اعتماد کردم و در عرض سی ثانیه با چاقوش من رو روانه‌ی این وارونه‌آباد کرد، پس باید با عجولیت می‌جنگیدم. یک آن هر دوئه اون‌ها جلوم نشستن. خوش ریش هم بعد از خطاب شدنش توسط پیرمرد به اون‌ها پیوست. هر دو روی چهره‌هاشون لبخندی به پهنای صورت‌هاشون بود، جز خوش ریش که خنثی نگاهم می‌کرد. آب دهنم رو قورت دادم. و شوک بعدی، پیرمردی که شبیه افراد عرفانی بود، اون هم لب از روی لب برداشت. - من چاکرا هستم. ناراحتم که حالت بده الان و اینو بدون نفرین من همیشه پشت تو هم خواهد بود. چشم‌هام دیگه گنجایش اون همه کلمه‌ی متضاد با لحن و لبخند مهربونشون رو نداشت. اما پسر جوان که حالا چهره‌ش از همگی معصوم‌تر به نظر می‌رسید لب از روی لب برداشت. - قصدم دوزتی نیزت و می‌خوام دژمنت باژم. عم لقبم.. هم.. لُپ لُپه.
    1 امتیاز
  40. پارت سی و یکم و در آخر همگی مثل گوسفندهایی که با بازیگوشی از نیسان پیاده می‌شن و مسیرِ کشتارگاه رو به پیش می‌گیرن، از فرودگاه خارج شدیم و پیاده توی مسیرِ زندان، به حرکت افتادیم. و گویی نزدیک بود که داشتیم بدون هیچ وسیله‌ی نقلیه‌ای قدم برمی‌داشتیم. و باز هم احساس یه همبرگر رو داشتم که بین دو تا نون گرفتار شده؛ البته همه‌ی زندانی‌ها مثل من توی یه صف بودن و از هر دو طرف سربازی محاصره‌شون کرده بود. و من آخرین نفر بودم و نفر جلوییِ من خوش ریش بود. انقدر قدِ بلندی داشت که به جلو هیچ‌گونه دیدی نداشتم. قدم به زور تا مابین دو کتفش می‌رسید و کمر پهنش تنها منظره‌ی قابل دید برای چشم‌های من بود. بالاخره به ساختمانی رسیدیم؛ دیوار‌هایی نیمه بلند و قرمزی داشت. با رسیدن ما، درهای سیاه رنگش گشوده شدن و همگی به ترتیب پا توی زندان گذاشتن. اما من و دو سربازِ محافظم ایستاده بودیم، که قطع به یقین اون دو منتظرم بودن و تنها فرد متوقف شده من بودم. من بودم که با دهنی نیمه باز به تابلوهای مشکی متصل شده روی سر در زندان، زل زده و می‌نگریستم. «تنها زندانِ مرکزی ناریا؛ نارهت» که این چندان غیرقابل هضم به نظر نمی‌رسید. چیزی که قابل هضم نبود تابلوی شعاریِ «شهروندان نیمز باید گرگ باشند، چرا که بره‌ها دریده می‌شوند، زندان نارهِت مکانی برای اصلاح بره‌ها و پرورش گرگ» بود. اطلاعی از اینکه چند دقیقه محوِ شعار روی سر درِ زندان داشته‌م ندارم، اما در آخر وقتی پاهام از روی زمین فاصله گرفتن و جسمم غیر عمداً و توسطِ غیر خودم به حرکت افتاد، به خودم اومدم. در سکوت، سرباز‌ها از دو بازوهام گرفته بودنم و من رو با خودشون می‌بردن. عاقبت وارد زندان شدیم و حینی که من در تلاش برای هضم شعارِ دیده شده داشتم، مرحله به مرحله به زندانی تلقی شدن، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدم. ابتدا پس از باز کردن دستبند داخل اتاقکی وادار به عریان شدنم کردن و سپس بعد از بازرسی بدنی کوفتی که موجب آب شدن چند کیلو از گوشت‌های نداشته‌ی بدنم شد، بقچه‌ی جدیدی توی بغلم انداختن. بقچه‌ای متشکل از لباس؛ لباس زیر و فرم بنفش رنگی که تفاوتش با قبلی شماره‌ی زندانی بود که روی سینه‌ی چپم هک شده بود. عدد نحس ۲۶ به تنهایی هم می‌تونست زندگی من رو به سایش بکشونه، اما عوضی از جفتِ دوقلوش نیز دعوت کرده بود تا باهم این بلا رو سرِ منِ بخت برگشته بیارن. و عدد ۶۲۲۶ روی پیراهنم با تموم وجودش پوزخندی روی تنِ رقمیِ خودش نشونده بود و حرصم می‌داد. حینی که بخشِ عدد دار پیراهنم رو چنگ زده بودم و بین دست‌هام پوزخندش رو خفه می‌کردم، چمدون بنفش رنگی که حاوی نمی‌دونم‌ها بود رو به دست گرفتم. با چشم‌هایی ریز شده، موشکافانه به چمدون می‌نگریستم تا درونش رو کشف کنم، ولی غیرممکن بود و قطعاً دیوانه شده بودم. گرفتار چنین درگیری‌های ذهنی‌ای بودم که یک آن با دردی که توی گردنم پیچید روی زمین سقوط کردم. و چشم‌هام که بسته شدن و درودی برای بیهوشی فرستادن!
    1 امتیاز
  41. پارت بیست و هشتم مثل گله‌ی گوسفندهایی که به صف و روی پاهای خودشون سوار نیسان می‌شن و مقصدِ کشتارگاه و قصابی رو به پیش می‌گیرن، ما هم به صف و روی پاهای خودمون از مراحل گذشتیم و سوار هواپیما شدیم. جز زندانی و سرباز چیزی به چشم نمی‌خورد. کل صندلی‌های هواپیما توسط زندانی‌هایی با لباس‌های زرد، سبز، آبی و بنفش و سربازهایی با لباس‌های سیاه اشغال شده بودن. هم سمت راست و هم سمت چپِ هواپیما ردیف‌ها سه صندلی داشتن. و من از بخت خوبم مثل همبرگرِ بینِ دوتا نون، روی صندلی وسط گرفتار بودم. سمت پنجره سربازی جدید نشسته بود و سمت راهرو، همون زندانی خوش ریش. و هر حرکت کوچیک مساوی بود با برخورد غیر عمدی با یکی از این دو. و نکته‌ی غیرقابل تحمل بوی زننده‌ی عرقِ سرباز بود. عوضی فکر کنم یه سال لباس‌هاش رو نشسته بود چون بوی گندش با این دماغ و بویایی از کار افتاده‌م هم به مشامم می‌رسید. با لپ‌هایی باد شده که از بابت زندانی کردن عق‌هام توی دهنم بود، خودم و گردنم رو به سمت مخالف سرباز مایل کردم. و این موجب شد که سرم روی شونه‌ی خوش ریش قرار بگیره. از گردنش رایحه‌ی خوش‌بویی می‌اومد، جوری که عطرش لبخندی محو رو روی لب‌هام طرح زد. - چیکار می‌کنی؟ لحن یخناکش احتمال این رو می‌داد که صاحبش شخصی اتوکشیده‌ و فوق خشک‌رفتار باشه. حینی که بینی‌م رو بالا می‌کشیدم با چشم‌هایی که از بوی عطر گردنش بیشتر از پیش‌تر سرمستِ خواب می‌شدم، زمزمه کردم. - سربازه بوی عرق میده ولی از تو بوی عطر میاد. چشم‌هام داشت بسته می‌شد که عوضی شونه‌ش رو بالا داد. انقدر حرکتش شدت داشت که سرم پرتاب شد. مظلومانه و با ناراحتی لب برچیدم و دست‌ به سینه شدم؛ این رفتار رسمش بود اون هم با یه آدم مریض الحال؟ عوضی ظالم! سرمای لعنتی این وسط قوز بالای قوز بود. و یه قوز بالاتر از اون آب بینی‌م بود که هر ثانیه به بیرون فواره می‌زد. با انجماد و فوران سرماخوردگی از بینی‌م درگیر بودم که با صدای خوش ریش به خودم اومدم. - بگیر! نگاهم رو به دست‌های بسته و منتظرش دوختم. توی یه دستش بسته‌ی دستمال کاغذی جیبی و ماسک بود و توی دست دیگه‌ش یه پتوی مسافرتی. و نگاهش که به روبرو بود و دست‌هاش که به سمت من بودن! ابروهام بالا پریدن. اتوکشیده، خشک‌رفتار، ظالم ولی مهربان؟ به نظر می‌رسید شخصیت دو قطبی‌ای داشته باشه. برخلاف افکارم لبخندی زدم و محترمانه هر دو رو از دستش چنگ زدم. شخصیتش به خودش مرتبط بود و من فقط باید بابت لطفش تشکر می‌کردم.
    1 امتیاز
  42. پارت بیست و هفتم علامت سوالی به بزرگی مجسمه‌ی آزادی توی ذهنم ساخته شد. - چرا باید بریم اونجا؟ نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. - چند دهه‌ای می‌شه که زندانای ناریا تعطیل شدن. و ناریا در عوض اومده یکی از شهراشو تبدیل به زندان کرده؛ یعنی نارهِت الان یه زندانه. فقط یه زندان توی این کشور وجود داشت؟ اون هم نه یه زندان معمولی، بلکه زندانی به بزرگی یه شهر. اون هم نه یه شهر معمولی، بلکه شهری به بزرگی تهرانِ زمین. - هوا گرمه، با این لباسای خشکت گرما نمی‌خوری؟ با انزجار نگاهم رو ازش پس گرفتم. مرتیکه‌ی وارونه با این ادبیات وارون‌ زده‌‌تر از خودش داشت روی مخم رژه می‌رفت. سرباز زمانی که دید اهمیتی به نگرانی‌ش ندادم، با اکراه بازوم رو گرفت. هرچند کینه‌ای بود، چون تقریباً چنگ زد یا میشه گفت نیشگون گرفت. زمین رو می‌‌پاییدم و قدم جای قدم‌های سرباز می‌ذاشتم. با توجه به فضای اطراف، داخل فرودگاه بودیم. و بالاخره به حضور سربازها و زندانی‌های دیگه رسیدیم. همگی با چشم‌هایی ریز شده لباس‌هام رو برانداز می‌کردن، باید هم بهت می‌زدشون. آخه کدوم احمقی توی این هوای سرد خودش رو تبدیل به موش آب کشیده می‌کنه، جز من؟ زندانی‌ها دستبند به دست، داخل سالن انتظار، روی صندلی نشسته بودن. به اجبار سرباز، سمت چپِ زندانی‌ای که لباسش هم‌رنگ من بود، نشستم. با اکراه کمی روی صندلی جابجا شد، انگار که مایل نبود خیس بشه. لب برچیده نگاهم رو از چهره‌ی خوش ریش و جذابش گرفتم. حیف که جوان رعنا و زیبایی بود وگرنه صورتش رو له می‌کردم. البته وعده‌هام باد هوا بودن وگرنه بی‌عفت‌گر رو تا قصد کشت کتک می‌‌زدم و حالا اون جای من نشسته بود. اما نمی‌شد بدون اعمال تلافی به سبک خودم به حرکت زشتش عقب نشینی کنم، پس تا جای ممکن زاویه‌ی بین دو پام رو افزایش دادم تا پارچه‌ی خیس شلوارم بهش نزدیک‌تر بشه. اون هم لنگ‌های بلندش رو به سمت راست خم کرد تا خدای نکرده شلوارش با زانوی خیسم کوچیک‌ترین برخوردی نداشته باشه. لبخندی روی لبم نشوندم. حقا که هیچ‌وقت قرار نبود بالغ بشم، حتی توی این وضعیت هم دلم تلافی‌های بچگانه می‌خواست. لبخند از روی صورتم پرکشید. آهی از روی افسوس سر دادم و سپس چشم‌هام رو بستم. خدایا ببین به کجا رسیدم، کاش کمی دلت به حال من می‌سوخت، فقط یکم! هر چه بیشتر زمان سپری می‌شد، هوا سردتر می‌شد و من دست کمی از مجسمه‌های یخی نداشتم. با اون لباس‌های خیسِ توی تنم هم به لرز افتاده بودم و دندون‌هام پی در پی به هم می‌خوردن. و کم‌کم آب بینی‌م هم رقیق شد و آبشار راه انداخت. برای زدودنش آستینم رو مدام روی سوراخ‌های بینی‌م می‌کشیدم و زیر لب فحش نثار این دنیا و تغییر جنسیت می‌کردم، چون وضعیت کثافت الانم زیر سر این‌ها بود.
    1 امتیاز
  43. پارت بیست و ششم یادش بخیر، قدیم‌ها وقتی جوجه نوجوان بودم همیشه فکر می‌کردم به عنوان دانش آموز توی مدرسه مورد ظلم و ستم قرار گرفتم، اما خدا خیرشون بده اون زمان حداقل بین فیزیک و حسابان یه زنگ تفریح می‌ذاشتن، این‌جا از این خبرها نبود. یا حتی وقتی جوجه جوانی دانشجو شدم، گاهی اوقات توی یه روز دوتا امتحان برامون برنامه ریزی می‌کردن، اما خدا خیرشون بده اون موقع حداقل بین دو تا آزمون چند ساعتی وقفه ایجاد می‌کردن، این‌جا از این خبرها نبود. این‌جا من از وقتی که چشم باز کرده بودم؛ شوک پشت شوک بود که به صدجا از بدنم فرو می‌رفت، توی زمین به هیچ عنوان اینجوری نبود. بیخیالِ نقدهام، با چشم‌هایی بی فروغ و لباس‌هایی که به جای چشم‌هام می‌گریستن از سرویس خارج شدم. و بعد از هر قدمم که زمین از اشک لباس‌هام خیس می‌شد! بغض توی گلوم مثل تیکه سنگ‌های ریز و درشت به نظر می‌رسید که روی هم انباشته شده بودن و نه اجازه‌ی تنفس می‌دادن و نه اجازه‌ی خرد شدن. این بغض شکستنی نبود، فقط به مرور زمان می‌شد فرسایشش داد. دو دستم رو مشت کردم، مچ دست‌هام رو به چسبوندم و جلوی سرباز گرفتم. بی تفاوت به نگاه ناباور و صورت پهن شده از بهتش، گردنم رو چرخوندم. و از گوشه‌ی چشم به سرویس چشم دوختم. با دیدن تابلویی که روش «سرویس‌های کثافت‌زایی» نوشته شده بود، انگار جریان از مغز تاریکم عبور کرد. و این اولین بار بود که توی این دنیا از ته دل می‌خندیدم و چشم‌هام برق می‌زد. به قدری قهقهه زدم که چشم‌هام اشک توی خودشون جوشوندن. سرویس‌های کثافت‌زایی واقعاً بی‌نظیر و شاهکار توی ذهنم به نظر می‌رسید. چون بر خلاف اسمش تمیز بود؛ به قدری که موزاییک‌هاش برق می‌زدن، انگار که در و دیوارش رو با لیس تمیز کرده باشن. و تنها کثافتی که اون لحظه اون‌جا حضور داشت من بودم با اون حادثه‌ی یُدی. البته به عنوان ضمیمه، کره‌ی زمین هم سرویس‌های بهداشتی‌ش واقعا بهداشتی بودن، به ویژه بخش بانوانش. با زده شدن دستبند به خودم اومدم و گردنم رو سرجای اولش برگردوندم. - چرا لباسات خشکن؟ خشک؟ حتماً منظورش خیس بود. چهره‌ای اخم‌آلود به خودم گرفتم. چه دلیلی داشت به این سوالش، پاسخ زننده‌م رو ارائه کنم؟ پس قضیه رو پیچ دادم. - برمی‌گردیم کلانتری؟ - نچ، می‌ریم نارهِت. نِ، آ، رِ، هِ، تِ که بالعکسش تِ، هِ، رِ، آ، نِ می‌شد و به عبارتی؛ تهران! چی؟ تهران؟
    1 امتیاز
  44. پارت بیست و پنجم سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج می‌شدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت. نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیه‌ش رو چه باید می‌کردم؟ صورتم داشت ذوب می‌شد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم. من نه بلد بودم و نه خجالت اجازه‌ی رها شدن از دست ادرار رو بهم می‌داد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش می‌دادم؟ باید می‌نشستم یا می‌ایستادم؟ پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیده‌ها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده! دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه. لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیه‌م، لعنت به زنیکه‌ی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مرتیکه‌ی عفت‌گیر، لعنت به مرتیکه‌ی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکه‌ی بازجو، لعنت به سرسره‌ی عمل، لعنت به مرتیکه‌ی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همه‌ی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن. عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم، کردم. طبق شنیده‌هام هدف‌گیری توی این‌ کار مهم بود اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه. و من بودم و مایع اسیدی و ید‌دار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم می‌چکید. درسته! از روی موهام می‌چکید و از روی پیشونی‌م، ابروهام، پلک‌هام، چشم‌هام، مژه‌هام، گونه‌هام، بینی‌م، لب‌هام و چونه‌م جاری می‌شد و قطره‌قطره روی پیراهنم می‌ریخت. و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تمام توان و قوای وجودم ازت تشکر می‌کنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردن‌های اون تیم بدبخت‌کُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تک‌تکشون رو می‌شکونم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این‌ کارها با شیلنگ دستشویی دوش‌ گرفتم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کار‌ها لباس‌هام رو با مایع دستشویی شستم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباس‌های خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم.
    1 امتیاز
  45. پارت بیست و چهارم بنظر داشتم موفق می‌شدم چرا که انگار بدنم ظرفیتش رو افزایش داده بود، پس گذاشتم لب‌هام با طرح زدن لبخندِ پیروزمندانه روی خودشون جشن بگیرن. ولی زهی خیال باطل! با شنیدن صدای چکه‌چکه چشم‌هام با وحشت گشوده شدن. با حالتی بین انجماد و خشک شدگی به شیشه‌های خیس از بارون اتوبوس زل زدم. خدایا متشکرم چون فقط کمبود همین رو داشتم؛ فقط حضور تیم بدبخت‌کُنت کم بود که سریعاً وارد به عملشون کردی. دقیقاً چندین دقیقه بود که داشتم خودم رو زجر می‌دادم تا جلوی این لعنتی‌ها رو بگیرم و تو با صدای قطره‌های بارون بدنم رو تحریک به بیرون‌روی کردی و همه‌ی تلاشم هدر شد. واقعاً ممنونم ازت! لب‌هام رو روی هم فشردم و با نفرت بارون رو زیر نظر بُرنده‌ی نگاهم گرفتم. از توی چشم‌هام آتیش بیرون می‌زد و اگه این شیشه‌ی نحس بین من و اون قطراتِ قاتلِ آبروی من وجود نداشت، همه‌شون رو بخار می‌کردن. مردم عاشق بارون بودن و حینش صحنه‌های عاشقانه‌ رقم می‌زدن و من.. البته شاید من هم داشتم صحنه‌ی رمانتیک می‌ساختم. فقط معشوقه‌ی من آبروی من بود و نمی‌خواستم اون رو به شل شدگی مثانه و روده‌م ببازم. البته من هم همیشه شیفته‌ی بارون بودم و هر بهار زیر قطراتش آهنگ می‌خوندم و می‌رقصیدم؛ قبلاً، ولی الان شکل دشمنِ خونی من در اومده بود و داشت زجرم می‌داد. خدایا کجایی که ببینی بارون هم بهم خیانت کرد! توی همین تفکرات غرق بودم که راننده ترمز زد و پشت بندش درها باز شدن. توی جام جهیدم، با دست‌های بسته‌م دست سرباز رو‌ گرفتم و دوئیدم. و سربازی که با بهت و وحشت دنبالم می‌کرد. - دستشویی! دستشویی! منو ببر دستشویی! سرباز دیلاق‌قد که متوجه بحرانی بودن اوضاع شده بود، به سرعتش افزود. و اینبار من بودم که دنبالش می‌تاختم. با تمام سرعت گام پشت گام می‌ذاشتم؛ مثل یوزی که داشت به قرار دعوای دعوت شده‌ش با کفتارها می‌رفت. اصلاً چیزی جز توالت برام مهم نبود، پس فقط می‌دوئیدم. عاقبت وارد ساختمانی شدیم و بعد از کلی پیچ و خم دادن و راهرو به راهرو شدن، بالاخره به جایی که شبیه به سرویس بهداشتی به نظر می‌رسید، رسیدیم. سرباز خیلی فرز دست‌هام رو از حصار دستبند آزاد ساخت. مچم بین انگشت‌هاش گرفتار بود، بلافاصله با شوق دستش رو توی سینه‌ش پرتاب کردم و با توجه به شکل روی تابلوها وارد بخش زنانه شدم. دو زن جوان جلوی آینه داشتن به خودشون رژ می‌مالیدن. با دیدن من توی آینه چشم‌هاشون توی کاسه گرد شد و جیغ‌های کر کنندشون گوش‌هام رو خراشید. اوه، فکر کنم یادم رفته بود که الان مذکر شدم. یکی از اون‌ها که با دیدنم رژش رو تا روی چونه‌ش کشیده بود، به سمتم یورش آورد، ولی پیش از درگیری عقب‌گرد کردم و از سرویس خارج شدم.
    1 امتیاز
  46. پارت بیست و سوم قضاوت عادلانه و طبق گفته‌ی خودشون عدالت عالی‌شون به پایان رسیده بود. و حالا توی اتوبوس نشسته بودیم و توی مسیر نمی‌دونم‌آباد قرار داشتیم. اون همه سیاه بختی کم بود، مثانه و روده‌ی پر رو کجای دلم می‌ذاشتم؟ هیچ دلم نمی‌خواست با این بدن جدید، با این جنسیت غریب به دستشویی برم. حتی با فکر کردن بهش یا تصور کردنش، موهای تنم سیخ می‌شدن. حقیقتاً بلد نبودم با این بدن کار کنم. و آیا وظیفه‌‌ی این سیستم زن‌ستیز آموختن مردانگی به من نبود؟ مثلاً مردم از خردسالی حین تجربه‌هاشون با جنسیت‌هاشون آشنا می‌شن. و حتی ممکنه تحت آموزش قرار گرفته باشن تا در اعمال صلاح ازش استفاده کنن، مثل دستشویی کردن نه اینکه تبدیل به سلاحش کنن، مثل بی‌عفت‌ کردن مردم! خودم رو منقبض و لپ‌هام رو باد کردم. صورتم بی شک شبیه گوجه شده بود، البته گوجه‌ای که زیر فشار له شده. ولی انقباض هم بی فایده بود، نه مثانه‌م و نه روده‌م، هیچ‌کدوم دیگه بیشتر از اون نمی‌تونستن اون جامدات و مایعات لعنتی رو هورت بکشن. سرم رو به عقب چرخوندم، سربازِ من یه صندلی عقب‌تر، پشت من نشسته بود. با صورتی سرخ و چشم‌هایی ملتمسانه به سربازِ من خیره شدم. خب داشت ازم محافظت می‌کرد تا فرار نکنم، سربازِ من به حساب نمی‌اومد؟ - دستشویی! سرش رو با بیخیالی تکون داد. - یکم دیگه می‌رسیم. سر برگردوندم. لبخند ملیحی روی لب‌های کبود شده از فشارم نشوندم و چشم‌های خیس شده از شدت همون فشار زهرماری رو بستم. یکم دیگه دقیقا کی می‌شد؟ تا ساعاتی دیگه، تا روزهایی دیگه، تا هرگزی دیگه! خب درست اطلاع دادن چی ازتون کم می‌کرد لعنتی‌ها؟ پا روی پا انداختم. جوری رون دوتا پام رو بهم می‌فشردم که کم‌کم داشت استخون درد به سراغم می‌دوئید. دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم؛ عمیق و طولانی. درسته! دستشویی داشتن یه امر دنیوی بود و من باید بهش غلبه می‌کردم. باید به نحوی روده و مثانه‌م رو دعوت به قورت دادن جامدات و مایعات می‌کردم. باید حواس مغزم رو پرت جریانی دیگه می‌کردم. پس حینی که اون ژست، اون حالت و اون تنفس حفظ می‌شد، دست‌های بسته‌م به طور کاملاً عمدی به سمت صورتم هدایت شد. شست راستم رو توی دهنم فرو بردم و مشغول مکیدنش شدم. من خدای شیکبایی بودم؛ خدای ایستادگی و استقامت در برابر رنج، شرم، غم، ترس، دلتنگی، خشم، خستگی، تنفر، نگرانی، دشمنی، نومیدی، حسادت، نارضایتی، پشیمانی، دل‌شکستگی، دلخوری، حقارت، بی انگیزگی، کلافگی، سردرگمی، رنجیدگی، بی‌عدالتی، دلسوزی، خودباختگی، بی میلی، انزجاز و حتی عقده. و توانایی انهدام همگی رو تنها با یه حرکت داشتم؛ مکیدن شستِ دستِ راستم!
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...