به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/16/2026 در همه بخش ها
-
بفرمایید عزیزم @مهدیه طاهری4 امتیاز
-
پارت چهل و سوم درصد چند ثانیهای نگاه غیرقابل نفوذش رو روی نقطه به نقطهی چهرهم چرخوند. سپس طی حرکتی بسیار غیر منتظره، دست راستش رو به سمت صورتم آورد. - طبق آمار و مشاهدات برنامهی اولم پاک کردن اشکای روی صورتته. و انگشت شستش که به آرامی و با آرامش روی گونههام نشست. عوضی داشت اشک پاک میکرد یا نوازش؟ و قلب لعنتی که دوباره از جایگاهش، قفسهی سینه، به گلوم گریخته بود و اونجا نبض میزد. اما درصد خیلی خنثی بود، بدون اینکه خم به ابروهاش بیاد داشت خیسی گونههام رو میگرفت. - «بابا این بهت به عنوان پسر نگاه میکنه تو داری اشتباه مونولوگ میگی و جور دیگهای برداشت میکنی زنیکه!» توی مغزم عقل رو به رگبار گلولههای دشنام بستم تا حواسم رو از درصد نگیره. سپس لبخندی محو روی صورتم نقاشی کردم و به چهرهی درصد خیره شدم. با دیدن ابروهاش یاد شعری افتادم. زیر لب شعر رو زمزمه کردم. - خم ابروی تو سرمشق کدام استاد است/ که خرابات دلم در پی او آباد است - «ساناز! ساناز! زنیکهی بی آبرو! قهوهخور! فلان تو فلان شده..» به گمونم درصد زمزمهم رو شنید، چون صورت خنثیاش هالهای از تعجب رو به خودش گرفت. من هم بی توجه به صدای عقل که من رو به رگبار رکیکهای ناپسند بسته بود، چشمکی هوالهی درصد کرده و ادادمه دادم. - خم ابروی تو را دیدم و رفتم به سجود/ صید را زنده گرفتن هنر صیاد است. و بالاخره لبخند دو طرفهی درصد! هر دو گوشهی لبهاش بالا رفتن و یه تبسم ۲۰ درصدی توی قابِ خوشِ ریشهاش شکل گرفت. آخ که چه لبهایی داشت؛ گوشتالو و صورتی، شدیداً سیر کن.. - «ساناز آشغال خفه شو حالمو بد کردی، عق!» داشت خندهم میگرفت؛ عجب بی ظرفیت بودم. البته بی ظرفیتی که شانس نداشت! قسم به خدایی که مدام تیم بدبختکُنش رو به سراغم میفرسته اگه درصد رو توی زمین ملاقات کرده بودم الان دوتا بچه داشتیم، البته اگه واقعاً پسر بود! یک آن پنچر شدم، انگار داغ دلم دوباره تازه شده بود! احتمال اینکه اون پسر باشه ۵۰ درصده، خدایا نه! صدای پوزخند عقل توی مغزم پیچید. با لحنی حرصناک جملهش رو عربده زد. - «فکر کردی چرا خودمو جرواجر میکنم؟ برای اینکه یکم محتاط باشی هول بدبخت! تو این شرایط تنها قوزِ بالای قوز میتونه شکست عشقی باشه احمق!» حق داشت. باید کمی به قول عقل احتیاط میکردم. پس گلوم رو صاف کردم و خودم رو از مغزم پس گرفتم و به دنیایی که درصدِ عزیز توش وجود داشت فروختم. عقل عربده زد. - « درصدِ عزیز؟ همین الان گفتی به حرفم گوش میدی! اصلا چی شد یهو اینطوری شد؟ تا نیم ساعت پیش که خبری از این احساساتت نبود مودیِ افسارِ گریختهیِ بی ظرفیتِ هولِ لمس» کاش عقل خفه میشد، چون گویا درصد داشت لب از روی لب برمیداشت تا چیزی بگه. - خب طبق اصول و قوانین علم آمار تو باید چیزایی که برات اتفاق افتاده رو تعریف کنی، البته از جزئیات قبل از بیماریت بپرهیز. و عقل که از شدت حرص داشت دندونهاش رو روی هم میسابید، چون نسبت بهش بی اهمیت بودم! اما به قول خودش من مودی بودم، شاید دو دقیقهی دیگه، دیگه خبری از این ذهنیت برای درصد نبود.3 امتیاز
-
پارت چهل و دوم چاکرا پلک روی پلک گذاشت و صداش پس از نفس عمیقش توی سلول پیچید. - چاکرای تاج قفل شو که این دنیا معنویت نمیخواهد. نفس عمیقی دیگهای کشید و ادامه داد. - چاکرای چشم سوم قفل شو تا خرافات سیستم این دنیا را ببینم. دوباره دم گرفت و بازدمش رو طولانی رها کرد. - چاکرای گلو قفل شو تا چیزی که این دنیا میخواهد را بگویم. و نفس عمیق دیگر. - چاکرای قلب قفل شو که این دنیا سنگدل میپسندد. جوشش اشک رو توی چشمهام حس کردم. - چاکرای شبکهی خورشیدی قفل شو تا من چیزی که این دنیا میخواهد را انجام دهم. لبهام رو روی هم فشردم تا اشکهام روی صورتم نریزن. - چاکرای خاجی قفل شو تا منحرفی نیمز پسند باشم. چاکرا گلوش رو صاف کرد تا صداش نلرزه. - چاکرای ریشه قفل شو تا شاید من وجود نداشته باشم. خیسی چشمهام رو با انگشت خشک کردم. - «برای همین انگشت وسط نشون میده؟ تا خدا با قفل کردن چاکراهاش تنبیهش کنه؟» قطع به یقین عقل داشت درست تحلیل میکرد. چاکرا شبیه به آدمهای خارج از زندان نبود، یعنی هیچ یک از این همسلولیها شبیه به آدمیزادنماهای خارج از زندان نبودن. حس میکردم زندانِ نیمز پر از آدمهای خوب زمینیه. - «میدونستی داری گریه میکنی؟» بهت زده چشمهام رو زدودم. و نگاه درصد که روی چهرهی خیسم قفل بود. - چرا داری میخندی؟ - «این دیگه حتماً اینه؛ چرا داری گریه میکنی؟» لبهام رو روی هم فشردم و به سمتش چرخیدم. - توی کد نویسی من به این کار میگن گریه. ابروهاش بالا پریدن. از کنار پاش دفترچهای برداشت و گشودش. سپس توی یکی از صفحات چیزی نوشت. - «وارونک، ینی زاناس، منظورم سانازه! میگم من دیدم چیزی بنویسه ولی خودکارش جوهر نداشت، تو چی؟» درصد که صورت جمع شده از تعجبم رو دید، لبخندی ۱۰ درصدی روی لبهاش نشوند. - من همه چیز رو توی ذهنم ثبت میکنم و احتمال اینکه چیزی رو فراموش کنم ۰ درصده. - «چقد از خود راضیه، ولی مغزش رو ستایش میکنم!» همه چیز رو به درک سپردم و بیخیالِ هر چیزی بحث رو تغییر دادم. - خب جناب درصد برنامهت برای شناخت من چیه؟3 امتیاز
-
#شصت و نهمین متن نیمهشب اگه از من بپرسی، برمیگردن... دقیقا همون زمانی که درگیر خودتی و فراموششون کردی... میان و یهو تمام معادلات و بهم میزنن و انگار دوباره تو گذشته خودت که پشت سر گذاشته بودیش، گیر میکنی! 13:13 بیست و هفتم بهمن2 امتیاز
-
#شصت و هشتمین متن نیمهشب ـ ضربه خوردن؟!! ـ با من از ضربه خوردن حرف نزن!! من کسی رو صادقانه و از صمیم قلبم دوست داشتم که به رفیق صمیم، نخ میداد! با وجود اینکه میدونست طرف رفیقمه و در هر صورت میفهمم!! 11:11 بیست و هفتم بهمن2 امتیاز
-
پارت سی و هشتم اما من از ترس زبونم بند اومده بود. چاکرا با چشمهایی نگران به سمتم دوئید. - چی شده مادر؟ پشت سرش سنگر گرفتم و لرزان و تیکه تیکه ابراز اتفاق کردم. - حَ.. حَ حشره! سوسک! چاکرا متعجب واکنش نشان داد. - حشره؟ منظورت پروانهی سفید داخل سرویسه؟ با خارج شدن این جمله از دهنش خودم رو با نومیدی روی زمین پرتاب کردم. از درون داشتم زار میزدم، زار! آخه کجای اون کریح الجسم پروانه بود؟ کجاش سفید بود؟ - «عالیه! عالی! سوسک تقریباً سیاه اینجا پروانهی سفید نامیده میشه! ساناز خدا لعنتت کنه که از دنیای موازیم شانس نیوردی، هاهاهاها» دستم رو با با بی حالی بالا آوردم تا روی سرم بکوبم و صدای خندهی زنیکه، عقل رو خفه کنم، اما تهش که چی؟ خودم دردم نمیگرفت؟ و بالاخره صدای لپلپ خندهی عقل خائن رو قطع کرد. - وارونک حالت بده؟ لحن معصومش پر از نگرانی بود. توی جام نشستم و نگاه دردناکم رو بهش دوختم. روی زانوهاش خم شده و حینی که طره موی فرِ سرش رو دور انگشتش میپیچید، خیرهم بود. لب برچیدم و سرم رو تکون دادم. - اون پروانه رو من گذاژتم اونجا، ولی بَرِژ میدارم. -« خدایا چقدر این پسره گوگولی و معصوم و ناز نازیه» حق با مغز بود، لپلپ جوانی لاغر بود، قدی متوسط داشت و از چشمهای درشت و معصومش، مظلومیت میریخت. لبخندی زدم. - «کاندید شمارهی اول برای یادگیری زبان نیمز لپلپه و کاندید بعدی درصد. چون چاکرا مسنه باعث بی احترامی میشه» سری به نشانهی تأیید تکان دادم و طی حرکتی سریع و السیر دست لپلپ رو گرفتم. و از تمام قوام استفاده کردم تا لپلپ رو تا جایی که درصد نشسته بود، روی زمین سر بدم. - چیکار میکنی وارونک؟ صدای لپلپ بود که من رو مخاطب قرار میداد. - یه نمایش کوتاهه، تو هم یکی از بازیگرای اصلیای. بالاخره نزد درصد رسیدیم. لپلپ رو وادار کردم مثل درصد چهار دست و پا و صاف بشینه. - خب این نمایش به من زبان وارونه رو، یعنی زبان نیمز رو یاد میده. درصد دست به سینه نشسته بود. - طبق آمار تو سه شبِ پیش ضربهای روی پیشونی من نشوندی و از اون بابت احتمال اینکه من الان توی این نمایش بازی کنم فقط و فقط ۱ درصده! توی لحنش رگههایی از دلخوری دیده میشد. - «ساناز نیومده چیکار کردی با این جوون رعنا و جذاب؟ کاش خارج از زندان میدیدمش و یه دل نه صد دل عاشقش میشدم» بی توجه به خزعبلات عقل توجهم رو به درصد دوختم؛ البته حقیقت رو میگفت، درصد قابلیت عشق ورزیدن رو داشت. گذشته از اون موارد، مگه من مقصر بودم؟ اون پا توی حریم شخصی من گذاشته بود، نه من. باید به نحوی آگاهش میکردم که مقصرِ کار اون لحظهم شخصی جز خودش نبود! روی زمین مقابلش نشستم. طی حرکتی خودم رو روی زمین سر دادم و فاصلهی بینمون رو از بین بردم. به سمتش خم شدم و برای اینکه هم قدش بشم، یقهش رو گرفتم. خودم رو بالا کشیدم و صورتم رو مقابل صورتش گرفتم. چشمهام رو ریز کرده و توی نگاه شوک زدهش خیره شدم. و مردمکهای چشمهاش که میلرزیدن. -«ساناز! نکن! فاصله بگیر! قلبت داره تند میزنه!» اما جیغجیغ عقل هم جلودارم نبود.2 امتیاز
-
سلام درخواست طراحی کاور رمانم و داشتم1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
کلیتش خوبه. ولی اسم من خیلی کوچیکه @Pegah1 امتیاز
-
پارت چهل و چهارم پس از اینکه آب دهنم رو قورت داده و گلوم رو صاف کردم، درصد رو مخاطب قرار دادم. - چون ادبیاتمون در تضاده، من اتفاقات رو اجرا میکنم... هوم؟ درصد سری به نشانهی تایید تکان داد. من هم از مکان فعلی کوچ کرده و مقابلش، روی دو زانو نشستم. - «میخوای سیرک راه بندازی عتیقه؟» بی توجه به عقل داستانم رو به دستِ آغاز سپردم. به صورت نمایشی کلیهم رو از توی پهلوم در آوردم و در قبال کیفی پر از پول تعویضش کردم. - بعدش پولو دادم به قاچاقچیا و رفتیم روی کشتی. دست راستم رو بالا بردم. - فکر کن این دستم قاچاقچیه. سرش رو به نشانهی فهم تکان داد. من هم مابقی صحنهها رو به نمایش درآوردم. چاقوی نمادین داخلِ دست راستم که قاچاقچی بود رو توی پهلوم فرو بردم. سپس خودم رو با دست راست هل دادم و پرتِ زمین کردم. - مثلا افتادم توی دریا. چشمهام رو گرد کردم و از گلوم صداهایی که آدم زمانِ کمبود اکسیژن از حنجرهش خارج میشه، بیرون کردم. یه دستم دور گردنم حلقه بود و دست دیگم روی پهلوم فشرده میشد؛ مطمئنم به خوبی تونستم غرق شدگی رو اجرا کنم. و مُهر اتمام و مردنم رو با بیرون آوردن زبونم از گوشهی دهنم، زدم. یک آن توی جام نشستم. عقل داشت جیغجیغ میکرد و درصد که دست به سینه نشسته بود و لبهاش رو روی هم میفشرد، و چشمهاش که پر از خنده بودن و انگار قهقهه میزدن! بی توجه به واکنشات هردو ادامه دادم. - بعد توی ساحل چشم باز کردم. زخمی روی بدنم نبود. از یکی کمک گرفتم ولی آزارم داد. خنده از نگاهش پر کشید و نگرانی توی مردمکهاش نشست. و چقدر عجیب بود که داشت من رو میفهمید. با غم ادامه دادم. - با اینکه فرار کردم اما گرفتار شدم. بی گناه دستیگرم کردنو حین بازجویی کتک خوردمو در آخر زندانی شدم. هعی! درصد طی یکی از حرکتهای غیرمنتظرانهش دستهاش رو به سمتم پیراهنم آورد و اون رو از هر دو طرف رو به سمت بالا کشید. - «یا خدا چیکار داره میکنه ساناز؟» عربده زنان تلاش بر این داشتم مانعش بشم ولی اون زورِ بازوهاش بیشتر از من بود. - میخوام پهلوهاتو بررسی کنم. با این جملهش آروم گرفتم. به سمتم خم شده بود و پهلوهام رو کنکاش میکرد. و من که دچار شرم شده بودم و حتم داشتم که سرخ شده و در حال شُرشُر عرق ریختنم! دست راستش رو روی ردِ بخیهی فروش کلیهم گذاشت؛ نوک انگشت شستش رو از بالا تا پایین زخمِ برجستهم کشید. مورمور شدم و تنم لرزید؛ انگار که زلزله رخ داده باشه. و صدای جیغجیغ عقل که بین اون احساسات توی مغزم میپیچید. - «ساناز احمق خوشت نیاد! نذار انقد پا توی حریمت بذاره.» با نوک انگشتهای دست راستم محکم روی دستش کوبیدم. دستش رو پس کشید و راست ایستاد. و من که هچنان چشمهام در حالت گرد شدگی مانده بودن و پی در پی آب دهنم رو قورت میدادم. درصد با لحنی تقریباً دوستانه لب از روی لب برداشت. - خب طبق شواهد و آماری که خودت در اختیارم گذاشتی؛ احتمال اینکه تو، وارونک، بیماری روانی داشته باشی ۹۹ درصده و احتمال اینکه از دنیایی دیگه باشی ۱ درصد. و من که با صورتی آویزان و چشمهایی پر از اشک، در حال هضم جملاتش بودم. - «هیچکس تو رو درک نمیکنه ساناز، اینجا جهنمه اونم تهش!» یقیناً حق با عقل بود، چرا که من توی این دنیا، گرفتار بین شعلههای آتیش، تنها بودم. درصد با تای ابروی چپش که بالا پریده بود، داشت چهرهم رو بررسی میکرد. - اما اون درصدها از نظر سیستم نیمزه. از دیدِ من احتمال اینکه تو از جهانی متفاوت اومده باشی بالای ۹۵ درصده. و یه روز ممکنه به ۱۰۰ درصد هم برسه اما به صفر... بعید میدونم! - «اع! درک کرد که!»1 امتیاز
-
#هفتادمین متن نیمهشب از من به شما توصیه: پای رویاهات بمون... حتی شده تنها! حتی شده غمگین یا خسته! چون رویاهات آخرین طنابیه که برای نجات خودت بهش نیاز داری. 20:20 بیست و هفتم بهمن1 امتیاز
-
میدانستم که مادر هر چه به او بگویند باز هم کار خودش را انجام میدهد، پس زودتر یک شیرینی برداشتم تا او را با آن کمردرد معطلِ خودم نکنم. - خب حالا این عزیزدردونهتون یکم از جاش بلند بشه شیرینی برداره اتفاقی میوفته مگه؟! من به لحن شوخ مرضیه لبخند زدم و مادر همانطور که روی مبلِ روبهروی پدر و حامد مینشست، باز چشم غرّهی معروفش را نثار او کرد. خواهر کوچکترم در این سن و سال و با داشتن دو فرزند هنوز هم شیطنت بچگیهایش را داشت، درست برعکس من که از همان بچگی هم جدی و به قول یاسین اخمو بودم. - تو چرا اینقدر ساکتی امین جان؟ سر بلند کرده و به نگاه کنجکاو مادر لبخند مهربانی زدم؛ فکرم مشغول پروندهی جدید بود و نمیتوانستم حواسم را در جمع نگه دارم. پیش از آنکه من بخواهم حرفی بزنم پدرم گفت: - شاید ذهنش درگیر پروندهی جدیدشه، به هر حال هرچی نباشه پروندهی سختیه. با شنیدن حرف پدرم سر به زیر انداختم؛ میدانستم که میخواهد خبر پروندهی جدیدم را به مادر بدهد و باید خودم را برای توجیه کردن مادر آماده میکردم. - پروندهی جدید؟ مگه چجور پروندهایه که اینقدر فکرت رو درگیر کرده مامان جان؟! نگاهی به چهرههای کنجکاو و منتظر مادر و مرضیه انداختم. خودم پس از شنیدن حرفهای سرهنگ دربارهی پروندهی جدید، به یاد آخرین مأموریت یاسین میافتادم و حالا هم میدانستم با گفتن از این پروندهی قتل آنها هم به یاد یاسین خواهند افتاد و این کار من را سختتر میکرد. - راستش سرهنگ کمالی رسیدگی به پروندهی قتلهای سریالی شهر رو به من و حسین ستوده سپرده. - قتلهای سریالی؟! در جواب سؤالِ پر از بهت مادرم سر بالا و پایین کردم. - تو مگه قرار نبود که دیگه پروندهی قتل قبول نکنی امین؟! نگاه از چشمان سرزنشگر مادر گرفتم و سر به زیر انداختم. قبول این پرونده چیزی نبود که از ته دل آن را بخواهم، ولی حالا که این مسؤولیت را قبول کرده بودم وظیفه داشتم آن را به نحو احسنت انجام دهم. - من خودم که نمیتونم بگم چه پروندهای رو به من بسپرن. تا همینجا هم جناب سرهنگ بهخاطر خواستهی شما و بابا من رو از رسیدگی به اینجور پروندهها معاف کرده بود؛ ولی حالا از من خواسته که روی این پرونده کار کنم و من نمیتونم از دستور مافوقم سرپیچی کنم. نفسم را عمیق بیرون دادم. پایان دادن به این پرونده و نجات جان انسانهای بیگناه حالا مهمترین هدفم شده بود و من میخواستم هرطور که شده مادر را هم راضی کنم. - توی این پرونده آدمهای بیگناه زیادی کشته شدن مامان، من هم یه پلیسم و موظفم که جون آدمهای بیگناه رو نجات بدم. سر که بلند کردم نگاهم به نگاه اشکآلود مادر افتاد و از روی مادرم شرمنده شدم. خدا میدانست که ناراحتی مادرم را اصلاً نمیخواستم، اما نمیتوانستم هم از کشته شدن انسانهای بیگناه به همین راحتی چشم پوشی کنم.1 امتیاز
-
اینبار چشمانم از شدت تعجب گشاد شد؛ من مدام به او دستور میدادم؟! نه انگار که این پسر واقعاً یک چیزش میشد! - این چه طرز صحبت کردنه؟ تو انگار یادت رفته من مافوقتم نه؟! حسین نگاه شاکی و ناراحتش را به من دوخت. - مافوق؟! تو همش دو درجه از من بالاتری! شانهای بالا انداختم و گفتم: - به هر حال از تو بالاترم، پس وظیفته که به حرفم گوش کنی و برای اعصاب خودت هم بهتره که اینقدر غر نزنی! حسین چهره درهم کشید و من نگاه از او گرفتم؛ حسین گاهی زیادی سهل انگاری میکرد و من گاهی مجبور بودم با او تند برخورد کنم. کار ما همین بود و شوخی برنمیداشت، حسین هم باید یاد میگرفت که در کار جدیتش را حفظ کند تا خودش و دیگران را به دردسر نیاندازد. *** خانهی پدر مثل تمام آخر هفتهها شلوغ بود، سروصدای بازی و شیطنت امیرعلی و نازنین زهرا تمام خانه را برداشته بود و این برای منی که اکثر ساعات روز را در سکون و سکوتِ محل کارم سپری میکردم، تنوعی نسبتاً مطلوب به حساب میآمد. - چه خبرها آقا امین؟ لبخند محوی به روی حامد که کنار پدرم بر روی کاناپهی شیری رنگ نشسته بود زدم و سری تکان دادم؛ قصد صحبت از پروندهی جدید را با او نداشتم و تنها خبر جدیدم هم همین بود، پس جواب دادم: - هیچی، خبر خاصی نیست. پدر نگاه پرحرفی سمتم انداخت و این نگاه یعنی سرهنگ با او دربارهی پروندهی جدیدم صحبت کرده بود و البته چه کسی بود که بتواند خبری را از سرهنگ محمدعلی جاوید پنهان کند؟! بیرون آمدن مرضیه با سینیِ چای و مادر با ظرف شیرینیهای خانگیاش از آشپزخانه، نگاهم را به آن سمت کشاند. - امیرعلی، نازنین چه خبرتونه خونه رو گذاشتین رو سرتون؛ یکم آروم بگیرین دیگه! مادر رو به مرضیهای که مشغول تعارف چای به پدرم بود چشم غرّهای رفت و گفت: - چی کارشون داری؟ این طفل معصومها که توی اون دو وجب آپارتمانتون نمیتونن راحت بازی کنن بذار اینجا راحت باشن حداقل. به روی مادر که ظرف شیرینی را پیش رویم نگه داشته بود لبخندی زدم؛ مادرم همیشه مظهر مهر و عطوفت بود و این مهربانی در کنار سختگیری و منظبت بودنهای پدرم برای ما خانوادهای کامل را شکل داده بود. - ظرف رو بذارین روی میز مامان جان، هر کسی که شیرینی خواست خودش برمیداره، با این کمر دردتون اینقدر خم و راست نشید. مادر در جواب مرضیه سر بالا انداخت. - نه اینطوری که امین بچهام دستش نمیرسه شیرینی برداره.1 امتیاز
-
#شصت و ششمین متن نیمهشب ( ببخش تا رها بشی...چون قلبت لایق آرامشه...) این جملات مسخره ترین جملاتیه که شنیدم! من اگه بخوام ببخشم انگار که یکبار دیگه قلبمو عمدا گذاشتم زیر پام! آدم نباید یادش بره که باهاش چیکار کردن! 10:10 بیست و هفتم بهمن1 امتیاز
-
#شصت و پنجمین متن نیمهشب بعضی آدما جوری بهت بدی میکنن که با وجود اینکه زمان طولانی از اون اتفاق میگذره، قلبت نمیتونه از زیر اون بار زخم و درد بلند شه!! کاش آدمات اینقدر بد نبودن خدایا... من یسریاشونو واقعا از صمیم قلبم دوست داشتم! 9:09 بیست و هفتم بهمن1 امتیاز
-
ساندویچ صد و پانزده دست بازرس و قلب نارسیس، هر دو فشرده شدن. شاید اگه به حرف مادرش گوش میکرد، هیچکدوم از این اتفاقها نمیافتاد و الان، محتملا زیر خروارها خاک به سمت تجزیه شدن پیش میرفت. - بعد از شام، همگی به طرز غیرمعمولی خوابآلود بودیم. بعدها فهمیدم جان توی نوشیدنی که با خودش آورده بود، مقدار زیادی دارو خالی کرده بود. اون شب، عمیقترین خواب عمرم رو تجربه کردم و وقتی بیدار شدم... صدای نارسیس درست در نقطه اوج داستان، قطع شد. شبیه مخموری میموند که مقدار زیادی از گذشته مصرف کرده باشه. نگاه بازرس از اونچه که قرار بود بشنوه، میلرزید. - وقتی بیدار شدم، همه روی گردنشون دو حفره عمیق داشتن و جان، مدتها بود که عمارت رو ترک کرده بود. نارسیس وقفهای انداخت تا لرزش کلامش رو قورت بده؛ نمیدونست گلوش از حجم بغضهایی که تا اون لحظه خورده، داشت منفجر میشد. - دیگه وقتی مامانو بغل میکردم، صدای تپش قلبش رو نمیشنیدم، دستهای پدربزرگ به سردی زمستون بود و ادموند از نیشهای تیزش خوشش نمیاومد. این نارسیس بود که تمام مدت حرف میزد، اما گلوی بازرس چنان خشک شده بود که انگار روزهاست از جرعهای آب، محروم شده. بازرس فکر کرد که این کار یه تجاوز بزرگ و وحشتناکه، اما این عقیده رو با نارسیس در میون نذاشت. فقط گفت: - ولی تو خونآشام نشدی. نارسیس بیاینکه حواسش باشه، سرش رو به نشونه تایید تکون داد. - شاید دلش برام سوخت، شاید واقعا تو طول اون چندماه بهم حسی پیدا کرده بود، شاید سیر بود... نمیدونم اون شب چی از سر جان گذشت، اما وقتی جلوی آینه اتاقم ایستادم، هیچ جای زخمی روی گلوم نداشتم. بازرس با توجه به شناختی که از نارسیس داشت، جمله بعدیش رو خوند: - این تو رو خوشحال نکرد، کرد؟ نارسیس چنگی به موهای مزاحمش زد که روزها بود دندونههای شونه، گرهشون رو باز نکرده بود. گفت: - من عاشق یه خونآشام شدم و عین یه احمق، اونو به حریم خونه و خونوادم راه دادم. این من بودم که باید مجازات میشدم، نه مامان، نه ادموند، نه پدربزرگ... بازرس میل وحشتناکی به عبور از در و فشردن اون جسم متاسف به سینهش رو داشت، انگار سنگینی باری که نارسیس دویست سال به دوش میکشید، حالا روی شونههای اون هم بود. - مامان زودتر از بقیه سراغم اومد. قیچی رو از کشوی کمدم برداشت و دوتا زخم، شبیه اون چیزی که روی گردن خودش و بقیه وجود داشت، روی گلوم نشوند. نارسیس چشمهاش رو بست. سرش داشت از صدای فریادی که اونروز کشید، منفجر میشد! با دست گلوش رو پوشوند، جای اون زخمها هنوزم تیر میکشید! با صدای خیس از اشکش ادامه داد: - مامان گفت نمیتونم به عنوان یه آدم، توی اون خونه دووم بیارم. گفت باید دهنم رو ببندم و به هیچکس چیزی نگم. برام از استخون سگ، دو دندون نیش تراشید که اگه حواسم بهشون نبود، توی غذام گیر میکردن. یک لحظه هم تنهام نمیذاشت تا یهوقت سربههوایی نکنم و روزهای آفتابی، بیرون نرم. اخمهای بازرس بیشتر از این نمیتونستن درهم گره بخورن. پوست پیشونیش بر اثر اخم، دو چروک عمیق افتاده بود و اگه جان رو میدید، گردنش رو میشکست! - منی که تا دیروز از خون میترسیدم، حالا باید مینوشیدمش و وانمود میکردم از طعمش لذت میبرم. دو سال بعد، پدربزرگ مجوز بلادبورن رو گرفت و یه امپراطوری بزرگ برای خودش درست کرد... خورشید غروب کرده بود و ماه، مشتاقانه از پنجره، نارسیس رو تماشا میکرد. خونه در سکوت و سیاهی بلعیده شده و تیکتاک ساعت دیواری، تنها واگویه اون لحظات بود. - مامان آینده رو خوند، معتقد بود بلادبورن حق منه، نه ادموند. اما یه چیزی این وسط بود که ما نمیتونستیم روش سرپوش بذاریم، اون هم تغییرات فیزیکی من بود. برخلاف خونآشامها که جسمشون توی یک سن متوقف میشه، من رشد طبیعی و انسانی داشتم. مادر میدونست هرروز دارم به مرگ نزدیکتر میشم... نمیتونست جلوی فرسودگی جسمم رو بگیره.1 امتیاز
-
پارت چهل و یکم دو انگشت اشارهم رو روی شقیقههام گذاشتم و فشردم. داشتم دیوانه میشدم! روانم داشت ساییده میشد! دلم میخواست عربده بِکشم و خودم رو بُکشم. - «تو غلط کردی خودکشی کنی زنیکه!» بی توجه به جیغجیغ عقل نفسی عمیق کشیدم و نگاه خستهم رو به درصد دوختم. داشت با تای ابروی بالا رفته براندازم میکرد. - میشه تو زبون من رو یاد بگیری؟ - «چی؟! ساناز زده به سرت، خدایا! (جیغ)» و درصد که دستش رو روی چونهش گذاشته بود، پی در پی روی ریشهاش میکشید و موشکافانه نگاهم میکرد. نمیخواستم این دنیا رو بشناسم، بلکه میخواستم این دنیا من رو بشناسه! نمیخواستم زبانِ این سلول رو یاد بگیرم، بلکه میخواستم همسلولیهام زبان من رو یاد بگیرن! - بسیار خب! تو از اولش هم توی کامپیوتر مغزم ارور بودی. شاید بتونم نگاهی به کد نویسیت بندازم و زبان جدید برنامه نویسی یاد بگیرم. - «ها؟» خودم هم دست کمی از عقل نداشتم، من فقط تیری توی هوا انداخته بودم و درصد.. اون واقعاً پیشنهادم رو پذیرفت! اون هم توی کمتر از یه دقیقه! خدایا پس تیم بدبختکُنت کجاست؟ توی ترافیک گیر کرده؟ - «میگم ساناز این یارو بهت به عنوان معمای برنامه نویسی نگاه میکنه و تو قلبت براش میتپه، هاهاها!» فکر کنم خدا عقل من رو توی تیم بدبختکُنش استخدام کرده بود. عوضی همهش به من تیکه مینداخت. لب از روی لب برداشتم تا درصد رو مخاطب قرار بدم اما با دیدن چاکرا که برخاست و روی نقطهی مرکزی سلول نشست جملهم توی دهنم اسیر ماند. خدایا نه! باز هم این پیرمرد میخواست مدیتیشن کنه و اشک من رو دربیاره. چاکرا پیرمردی خیلی مسن ولی قبراق بود. یه رده سبزی INFJ با شخصیتی عرفانی و چهرهای شبیه به زال. این پیرمرد هر روز، ساعت ۱۲ ظهر و ۱۲ شب مدیتیشن میکرد؛ اما نه مدیتیشن زمینی، بلکه مدیتیشن معکوس برای بستن چاکراهاش. - «یعنی چی؟ یعنی میخواد چاکراهاشو ببنده تا آدم بدی بشه؟» حینی که چهار زانو، کنار درصد جای میگرفتم سرم رو به نشانهی تایید تکان دادم. و چاکرا که چهار زانو نشسته بود. همچنین آرنجهاش رو تا کرده و دستهاش رو به سمت هوا گرفته بود. و انگشتهاش که همه بسته بودن جز انگشت وسط. -« این انگشت وسط بی ادبی زمین نیست مگه؟» و دوباره سر تکان دادن من برای تایید.1 امتیاز
-
پارت چهلم لپلپ مدام دست به ریشهای نداشتهش میکشید و تاب به سیبیلهای نداشتهش میداد. از حرکاتش داشت خندهم میگرفت. نگاهم رو به درصد دوختم، پارچهای رو برداشته و مثل روسری دور سرش گره زده بود. با دیدن چهرهی ریشدارش که با حجاب مسخره به نظر میرسید، لبهام رو روی هم فشردم تا مبادا قهقهه بزنم. با صدایی که رگههایی از خندهی سرکوب شده توش موج میزد گفتم: - دیدار، احوالپرسی، معارفه و غیره! درصد لبهاش رو غنچه کرد و سپس صداش به گوش رسید. - یک، دو، سه؛ پایان! - «چی؟ پایان یعنی شروع؟» حینی که شانه بالا مینداختم، گوشهی لبهام رو به نشانهی ندونستن به پایین مایل کردم. بعد از شنیدن پایان، لپلپ توی نقشش فرو رفت و ژست مردی لوتی رو به خودش گرفت. سپس دستش رو به سمت درصد گرفت و با صدایی کلفت شده گفت: - بدرود! افتخار دژمنی نمیدین؟ - «درود؟ افتخار دوستی نمیدین؟» چشمهام از جملات لپلپ و ترجمههای عقل گرد شدن. درصد دستش رو با ناز به سمت لپلپ برد و با لحنی پر از عشوه و صدایی تقلید شده و نازک پاسخش رو داد. - بدرود! چرا که بله! من درصد هستم. - «درود؟ چرا که نه؟ من درصد هستم؟» عقل با صدایی شکاک، هر جمله رو با لحنی سوالی ترجمه میکرد. - منم لپل... اه زَرحال ژدم وارونک! - «منم لپل.. اه خسته شدم وارونک؟» با دهنی نیمه باز به لپلپ که لب برچیده و دست به سینه، روی زمین نشسته بود خیره شدم. هنوز حتی از پنج دقیقه هم از لحظه آغاز نگذشته بود. - «اه میدونستم! با توجه به رنگ لباس زردش و ESFP بودنش و صد البته شخصیت کودکانه و معصومش نمیتونه زیاد کمکون کنه.» اگه اون شخصیت کودکانه و معصومی داشت، پس چرا از بازی و نمایش لذت نبرد؟ - «مگه زمینه؟ نیمزه ها احمق! شاید بچههای اینجا عادتای دیگهای دارن!» شانهای بالا انداختم. لپلپ خودش رو روی زمین سر داد و از ما دور شد. درصد هم پارچه رو از روی سرش برداشت و به خودِ سابقش بازگشت. سپس گلوش رو صاف کرد و با لحنی آماری روحیهم رو مورد هدف قرار داد. - با توجه به گفتهی سابقم، تو با احتمال ۹۰ درصدی پیروز شدی اما من بهت کمک میکنم. آهی کشیدم و سرم رو تکون دادم. لپلپ عوضی! اما دلم نمیاومد بیشتر از اون دشنام نثارش کنم، دیواری به نام معصومیت دور تا دور خودش داشت و این مانع میشد. - با توجه به اینکه تو بیماری روانی وارونگی داری، من باید تو رو بشناسم تا تو بتونی من، یعنی زبان نیمز رو بشناسی. اینجوری احتمال شکست ۸۵ درصده و احتمال پیروزی ۱۵ درصد. - «اینجوری احتمال پیروزی ۸۵ درصده؟ و احتمال شکست ۱۵ درصد؟ اه لعنت بهت ساناز ۲۱ سال تو ناز و نعمت خوابیدم که بعدش اینجوری ازم کار بکشی، نیمسوز شدم زنیکه!»1 امتیاز
-
پارت سی و نهم و بالاخره صورتِ غیرِ خنثای درصد مشاهده شد؛ ابروهاش رو به هم گره زد و شوکناک جویای علت شد. - چیکار میکنی؟ نفس عمیقی کشیدم تا قلبِ خائن رو آروم کنم. حینی که نگاهم روی مردمکهای لرزونش محفوظ بود، زمزمه کردم. - اون لحظه تو از مرزا عبور کردی و پا توی حریم شخصی من گذاشتی. الانم مثل اون لحظهی من دلت میخواد اونجوری واکنش نشون بدی! برخلاف تصورم، لبخندی روی لبش نشست؛ لبخندی که آشکار بودنش تنها ۱۵ درصد بود. دستهاش رو بالا آورد و انگشتهاش رو دور مچهام حلقه زد. سپس با آرامش دستهام رو به رها کردن یقهش دعوت کرد. و پس از اون از شونههام گرفت و من رو روی زمین نشوند. و در طول همهی اون لحظات قلبِ من توی گلوم نبض میزد. - «از روی استرس و اضطراب بود عزیزم!» لحن عقل گول زننده بود، انگار میخواست من رو گمراه کنه. - «نه! وقتی میگم از استرسه بگو چشم!» اما از نظر من هیچ از روی اضطراب هم نبود. خب درصد بسیار شبیه به شخصی بود که همیشه توی تصوراتم باهاش زندگی میکردم. صدای عقل به افکارم قیچی زد. - «یکم پیش بدنتو توی دستشویی ندیدی؟ ساناز تو در حال حاضر پسری و اون هم پسره! غیرممکنه! و احتمال اینکه واقعا پسر باشه ۵۰ درصده!» من دختری توی جسم پسرانه اسیر بودم و احتمال اینکه اون دختری در کالبد پسرانه باشه هم، ۵۰ درصد بود؟ با خوردن سلقمه از سوی لپلپ به خودم اومدم. - وارونک درصد با توئه ها! لبهام رو روی فشردم و بغ کرده به درصد گوش سپردم. - خب طبق آمار تو به ۷۰ درصد از زبان نیمز ناآشنایی و من و لپلپ توی نمایش شرکت میکنیم تا بتونی با ما ارتباط بگیری. اما احتمال پیروزی ۹۰ درصده که در اون صورت من روش جدید و فشردهتری رو برات ارائه میکنم. صدای متفکر عقل بلافاصله بعد از اتمام جملهی درصد به گوشم رسید. - «ساناز تنها کسی که میتونه کمک کنه تا این دنیا رو بشناسی درصده، اون مغز قابل ستایشی داره.» روی زمین سر خوردم تا از هر دو فاصله گرفته باشم. سرم رو به سمت لپلپ چرخوندم. - لپ لپ تو نقش زن رو داری. نگاهم رو از صورت شکوفا شده از لبخند لپلپ گرفتم و گردنم رو به سوی درصد هدایت کردم. - درصد تو هم نقش یه مرد رو بازی میکنی. تای ابروی درصد بالا رفت؛ انگار که مشکلی در میان باشد.1 امتیاز
-
پارت سی و هفتم تا اون لحظه به دنیای وارون و آدمهای وارون زدهی سلول پشت کرده بودم. اما انگار و بالاخره با حضور عقل، شاید داشتم عاقل میشدم. - «قبول کن بدون من چیزی کم بود.» - بند دو: وقتی دارم مونولوگ میگم سکوت کن. صدای عقل قطع شد، هرچند قلبم با اون حرفم رنجید. چارهی دیگهای نداشتم، من باید مونولوگ میگفتم تا مغزم فرمان به انجام میداد. و بعد از سه روز که تخمِ تنهایی رو شکستم و بیرون جهیدم. توی جام چرخیدم و به سلول و هم سلولیها خیره شدم. هر سه توی یه صف نشسته و با نگرانی زلِ نگاهشون رو به من دوخته بودن. - «فکر کنم فکر میکنن دیوونهای.» حق با عقل بود. قطع به یقین سخن گفتنم رو با خودم شنیده بودن، در غیر این صورت این واکنش از سوی هر سه نفرشون غیرطبیعی به نظر میرسید. - «به جای این خزعبلات ذهنی برو دسشویی اه، روده خودشو کشت!» آب دهنم رو قورت دادم و با قدمهایی لرزون به سمتِ اتاقک سرویسهای بهداشتی رفتم. و توقفهای چند لحظهایم پس از هر گام ظرفیتِ عقل رو به چالش میکشید. به قدری که لهجهش از فارسی روان به ترکی غلیظ رسیده بود. - «د برو دیجه، بابا برو دیجه، ریخت!» و من که پشتِ در دستشویی منجمد شده بودم و به هرچیزی فکر میکردم جز وارد شدن. - عقل! میگم من به پیشنهادت فکر کردم به نظرم پوشک خیلی ایدهی بدی هم به نظ... با صدای عربدهی عقل توی ذهنم، جملهم به پایان نرسید. بلافاصله با حالت دستوری غرید. - «ساناز! تو الان تو یه قدمی پیروزی هستی، میخوای جا بزنی؟» حقا که عقل بود، چیزی از احساس سرش نمیشد. درسته، من توی یه قدمی پیروزی بودم، ولی در مقابل چی؟ دستشویی؟ باید از خجالت میمردم اما چنین جملهای نمیشنیدم. باید به این وضعیت لعنتی پایان میدادم. پس دستهام رو مشت کرده و مصمم در رو گشودم. با دیدن شیلنگ اخمهام توی هم رفت. سینه ستبر کرده و وارد شدم. سپس در رو پشت سرم بستم. من میتونستم! من با همه چیزِ این دنیا کنار نیامده بودم که دستشویی به من پیروز شه. این لحظات توی سرویس سختترین لحظاتِ زندگیِ بعد از بهوش اومدنم بود. ولی من بالاخره انجامش داده بودم؛ هرچند با هایهای گریه و عربدههای بی صدا. اما بالاخره انجامش داده بودم! - «نچ نچ نچ! ببین چه بلایی صورتش آورده، انقدر غذا نخوردی لبات سفید و پوست پوست شدن.» انگار حواسِ عقل به منِ داخل آینه جمع شده بود. پس من هم حینی که دستهام رو میشستم توی آینه به چشمهای گود افتادهم زل زدم که ای کاش نمیزدم! چرا که توی آینه موجودی زشت و کریح به من زل بود. درسته اون یه سوسک قهوهای مایل به سیاه بود که پشت سرم، روی دیوار ایستاده بود. شیر آب رو بستم و دستهام رو شسته یا نشسته با لباسم خشک کردم. سپس بعد از انجام این مراحل جیغ کشان از دستشویی خارج شدم. - «چی شد؟ چرا جیغ میزنی؟»1 امتیاز
-
پارت سی و ششم عقل نفس عمیقی کشید و زیر لب فحشی نثارم کرد. کمکم داشت خندهم میگرفت چرا که از بحث و جدلِ پیش از مرگم با عقل، داشتم نهایت لذت رو میبردم. - « اگه بهت بگم قراره چیکارا برای نجاتت بکنم، حرفمو گوش میدی؟» ناخودآگاه پوزخندی، گوشهی چپِ لبهام رو به گونهم منگنه زد. - مامانمم مثل تو با لحن مهربون گولم میزد ولی وقتی حرفشو گوش میکردم کتک میخوردم. صدای خندهی ملیح و محو صدایِ عقل توی کاسهی سرم پیچید. - «نه واقعاً میخوام کمکت کنم این دنیا رو بشناسی تا بتونی راه برگشتو پیدا کنی.» تای ابروی راستم بالا پرید. برگشت؟ یعنی ممکن بود این خواب لعنتی تمام بشه؟ - چجوری؟ - «عرضم به حضورت که ابتدا به عنوان مترجم دست به کار میشم تا بتونی با بقیه ارتباط بگیری. و به بعدش رو اوم! بعدش بعد از شناخت این وارونهآباد ممکن میشه. لبخند ملیح و پلک زدن عشوهای.» - اگه از امتحانم بگذری لطف میکنم اجازه میدم کمکم کنی! صدای «چ» گفتن پر از بهتش رو شنیدم. - «تا دو دیقهی پیش از نینی بودن فقط پستونکت کم بود... اع میگم مایبیبی هم خوبهها! میخوای خودتو پوشک کنی تا دستشویی نری؟» حینی که از روی حرص لبهام رو مثل ماهی باز و بسته میکردم، چاقو رو از روی زمین چنگ زدم. و دوباره صدای جیغناکش که کلِ فضای داخلی سرم رو خراشید. - «خیلی خب احمق سلاحتو بزار زمین!» لبخندی کج و پیروزمندانه روی لبهام نشست. گویی ناجی از غیب رسیده بود و حتی شیوهی رام کردنش رو هم بلد بودم. حالا من نوکر عقل بودم یا عقل نوکر من؟ و دوباره صدای جیغناکش! - «من ابداً نوکرت نمیشم. اصلاً بیا برای ارتباط و یاری قرارداد ببندیم.» دستی به چونهم کشیدم. توافق؟ شاید میتونست بینمون برقرار شه. - بسیار خب! بند یک: هیچکس نوکر دیگری نیست. و صدای عقل که اینبار رضایت درونش موج میزد. - «خب همین بند کافیه! اما خب شرطم برای آزموده شدنم رفتنت به دستشوییه چون مثانهت هر لحظه داره لبریز و لبریزتر میشه.»1 امتیاز
-
* هشدار: این رمان یک اثر ساختگی بوده و هیچ همانندی در دنیای حقیقی ندارد. اسامی و مکانهای انتخاب شده کاملاً تصادفی بوده و هرگونه شباهت اتفاقی میباشد. این اثر قصد توهین به هیچ شخص، شغل، مذهب و یا مرتبهای را ندارد. به نام خالق عشق قدمی عقب رفت و با پوزخند گوشهی لبش به شاهکار هنریاش خیره ماند. شاید از نظر خیلی از آدمها او دیوانه بود که دست به چنین کارهایی میزد، اما حس لذتی که او در آن لحظات تجربه میکرد را اگر دیگر آدمها هم میتوانستند تجربه کنند، بیشک حق را به او میدادند. با جان گرفتن تصاویری در پیش چشمانش و مرور افکاری در سرش، نگاه از زن نیمه برهنهی افتاده بر روی تخت گرفت و چشمانش را با دستان دستکش پوشش فشرد؛ حالا وقت مرور خاطراتش نبود. قصد فراموش کردن خاطراتش را نداشت، چون برای زنده ماندن و ادامهی راهی که در پیش گرفته بود به آن خاطرات نیاز داشت، اما حالایی که از گرفتن جانِ آن زن آرامش گرفته و حالش نسبتاً خوب بود مرور خاطراتش را نمیخواست. بیتوجه به افکار جولان دهنده در سرش قدمی به سمت میز آرایش لوکس اتاق برداشت و در همان حال خودنویس طلایی و زیبایش را از داخل جیب پالتوی قهوهای رنگش بیرون کشید. با مرد این خانه حرفهایی داشت، حرفهایی که حالا آنها را بر روی کاغذ سررسید نوشته بود. دوست داشت بداند مرد خانه پس از خواندن نامهاش چه حالی پیدا میکند؛ آیا باز هم از او شکایت میکرد یا ممنوندارش هم میشد؟! اما حیف که نمیتوانست بماند و تماشاگر ادامهی ماجرا باشد. امضای مخصوصش را در انتهای نوشتهاش زد، کاغذ را تا کرد و آن را کنار اسپریهای عطر گذاشت. ناراحتیای از بابت ادامهی ماجرا نداشت، چون در آخر خبر همهی اتفاقاتِ افتاده به گوشش میرسید. کارش را که تمام کرد بیآنکه بخواهد برگردد و به داخل اتاق نگاهی بیاندازد از اتاق خواب و سپس از خانه بیرون زد. *** محکم و استوار به سمت اتاق سرهنگ قدم برمیداشتم و برای افراد درجه پایینتر که از کنارم میگذشتند و برای احترام پا میکوباندند، سر تکان میدادم. نمیدانستم که سرهنگ چه کاری میتواند با من داشته باشد، اما از طرفی هم به خوبی میدانستم که موضوع باید بسیار مهم میبود که خود سرهنگ مرا به اتاقش احضار کرده بود. پشت در اتاق سرهنگ لحظهای ایستادم و با پشت انگشت اشاره، چند تقه بر در زدم. - بفرمایید. با شنیدن صدای سرهنگ در را باز کردم و با کمی تعلل وارد اتاق شدم؛ از دیدن حسین که گوشهای بر روی صندلی نشسته بود لحظهای جا خوردم. او دیگر اینجا چه میکرد؟! یعنی سرهنگ او را هم احضار کرده بود؟! اما چرا؟! قدمی پیش گذاشتم و برای سرهنگ که پشت میزش نشسته بود پاکوباندم. - راحت باش سرگرد. سرهنگ به صندلی آنطرف میزش که روبهروی آن یک مرد غریبهی کت و شلوارپوش و در کنار مرد حسین نشسته بود اشارهای کرد و ادامه داد: - بیا بشین. سری تکان دادم و با برداشتن قدمی روبهروی آن مرد غریبه بر روی صندلی چرمی نشستم. آن مرد را نمیشناختم و از دیدن او در اتاق سرهنگ و درحالیکه بسیار عصبانی و اخمآلود بود کمی تعجب کرده بودم، اما روال کار ما نظامیها این را ایجاب میکرد که بیشتر از صحبت کردن برای گرفتن جواب سؤالاتمان به صحبتهای دیگران گوش کنیم. - درخدمتم جناب سرهنگ.1 امتیاز
-
پارت سی و سوم دیگه از مرز تعجب به مرز سکته تغییر موضع داده بودم. با صورتی که از بهت مثل سفره پهن شده بود، به دستِ منتظر لُپلُپ نگریستم. قصدش دست دادن بود؟ دست راستم رو به سمت دستش بردم و نوک انگشتهاش رو به آرامی فشردم. نمیدونم چرا دلم نمیخواست معصومیت چهرهش رو ضایع کنم. اون هم کودکانه خندید و دستش رو عقب کشید. ناخودآگاه لبخندی روی لبم نقش بست. با اینکه دریغ از یه کلمه که از جملاتشون متوجه شده باشم، اما توی چشمهاشون چیز بدی به دیده نمیرسید. - احتمال زنده شدنت با توجه به ضربهای که خوردی ۵۹ درصد بود ولی تو با ۴۱ درصد بهش غلبه کردی و مردی. و با توجه به شخصیتم لقبم درصد هستش. با شنیدن صدا و معارفهی خوش ریش، سرم به سمتش چرخیده بود و حالا داشتم قهقهه میزدم. نگاهم به چشمهای منتظرشون افتاد، خنده رو کافی دونستم. روی چهار زانو نشستم و حینی که لبخندی روی صورتم نقش میزدم لب از روی لب برداشتم. - من هم از دیدنتون خوشحالم. یک آن چهرهی همگی به جز درصد توی هم رفت. حرف اشتباهی زده بودم؟ وای نه، ادبیات اینجا وارونه بود! و آسمانِ چشمهاشون، که غم توی هرکدوم به پرواز در اومده بود. باید این وضعیت رو جمع میکردم چون در غیر این صورت زندگی ۲ سالهم به سایش میرفت. - م.. من بیماری روانی دارم. همه چی برام وارونهس. پس از دستم نارا... یعنی خوشحال نشید. و لپلپ که در کسری از ثانیه دوباره لبخندی روی چهرهی معصومش طرح زد. - یعنی باید وارونک صدات کنیم؟ به زور لبخندی دست و پا شکسته به چهره زدم و صورتم رو به نشانهی تأیید تکان دادم. با لبخند از من فاصله گرفتن و هرکدوم پی کار خودشون برگشتن. تنها کسی که در حضورم نشسته بود خوش ریش بود یا همان درصد! دست به سینه و با ابروهایی توی هم پیچیده موشکافانه بررسیم میکرد. تای ابروش رو بالا داد. - تو واقعا بیماری روانی داری؟ سرم رو به نشانهی تأیید به سمت بالا و پایین هدایت کردم. یک آن روی زمینِ چوبی خودش رو سر داد و فاصله بینمون رو از بین برد. کمرش رو خم کرد و صورتش رو روبروی قفسهی سینهم گرفت. و من که حینی کشیدم و سرم رو عقب بردم. قلبم به قدری تند میزد که قفسهی سینهی خائنم احتمالاً این رو نشون درصد میداد. با نفسهایی حبس شده، بهش زل زده بودم. اون عوضی هم دست به ریش داشت به عدد روی پیراهنم نگاه میکرد. - ۶۲ هُممم.. ۲۶ هُممم.. آهان! میشه گفت این اعداد وارونه دارن بیماری روانی تو رو نشون میدن. خندهم گرفت اما شرم و عصبانیت کف گرگیای روی پیشانیش خوابوند. درصد که احتمال این حرکت رو از جانب من محال میدونست، به علت زوری که برای هل دادنش خرج کرده بودم پخش زمین شد.1 امتیاز
-
پارت سی و دوم با احساس درد شدیدی که مدام از توی گردنم به سرم و شونههام منتقل میشد و بازمیگشت، توی جام نشستم. گردنم تیر میکشید. دست چپم رو روی گردنم گذاشتم و حینی که ماساژش میدادم، پلک از روی پلک برداشتم. هر چه تاری دیدم از بین میرفت، اطراف واضحتر میشد. و دو جفت چشم توی قابهای پیر و جوان که منتظر به من زل زده بودن. آب دهنم رو قورت دادم و کمی ازشون فاصله گرفتم. - چه بد که بعد یه شب کامل بالآخره مرده! به شخصی که این حرف رو زده بود خیره شدم. همان جفت چشمهای جوان بود؛ پسرهی عوضی با اون لحن زدنش که شبیه احمقها بود داشت راجع به مرگم اظهار نظر میکرد. البته شاید هم ادبیات وارونی بود، در هر صورت مهم نیست. اخم آلود خودم رو روی زمین تختهای و قهوهی رنگ کشیدم تا عاقبت به گوشهی دیوار رسیدم. توی بخش سه گوش دیوار جای گرفتم و با حفظ اخم توی صورتم، دستهام رو دور زانوهام حلقه کردم. زندانیها هم که دیدن اهمیتی به هیچکدوم ندادم، هر کدوم پی کار خودشون رو گرفتن و متفرق شدن. با اخم و دزدکی مشغول به کنکاش اطراف شدم. توی چرخش دوم مردمکهام، چشمهام روی شخصی آشنا قفل شد. خوش ریش؟ اون هم سلولی من بود؟ پناه بر سرنوشت! البته سرنوشت نه؛ بلکه بازی سیاه روزگارِ زندگی من! گره اخمهام باز شدن. خوش ریش با تای ابرویی بالا رفته نگاهم میکرد. هنوز هم چشمهاش غیرقابل نفوذ و پر از هیچی بودن. یعنی بقیهی افراد اینجا هم میتونستن مثل اون قلبی سرشار از مهر داشته باشن؟ آیا اونها هم مثل من قربانی بودن؟ که حضور من در این سلول این رو ثابت میکرد، اونها هم قربانی بودن! اما اعتماد کردن به این زودی جایز نبود. در عرض یه دقیقه به اون قاچاقچی اعتماد کردم و در عرض سی ثانیه با چاقوش من رو روانهی این وارونهآباد کرد، پس باید با عجولیت میجنگیدم. یک آن هر دوئه اونها جلوم نشستن. خوش ریش هم بعد از خطاب شدنش توسط پیرمرد به اونها پیوست. هر دو روی چهرههاشون لبخندی به پهنای صورتهاشون بود، جز خوش ریش که خنثی نگاهم میکرد. آب دهنم رو قورت دادم. و شوک بعدی، پیرمردی که شبیه افراد عرفانی بود، اون هم لب از روی لب برداشت. - من چاکرا هستم. ناراحتم که حالت بده الان و اینو بدون نفرین من همیشه پشت تو هم خواهد بود. چشمهام دیگه گنجایش اون همه کلمهی متضاد با لحن و لبخند مهربونشون رو نداشت. اما پسر جوان که حالا چهرهش از همگی معصومتر به نظر میرسید لب از روی لب برداشت. - قصدم دوزتی نیست و میخوام دژمنت باشم. عم لقبم.. هم.. لُپ لُپه.1 امتیاز
-
پارت سی و یکم و در آخر همگی مثل گوسفندهایی که با بازیگوشی از نیسان پیاده میشن و مسیرِ کشتارگاه رو به پیش میگیرن، از فرودگاه خارج شدیم و پیاده توی مسیرِ زندان، به حرکت افتادیم. و گویی نزدیک بود که داشتیم بدون هیچ وسیلهی نقلیهای قدم برمیداشتیم. و باز هم احساس یه همبرگر رو داشتم که بین دو تا نون گرفتار شده؛ البته همهی زندانیها مثل من توی یه صف بودن و از هر دو طرف سربازی محاصرهشون کرده بود. و من آخرین نفر بودم و نفر جلوییِ من خوش ریش بود. انقدر قدِ بلندی داشت که به جلو هیچگونه دیدی نداشتم. قدم به زور تا مابین دو کتفش میرسید و کمر پهنش تنها منظرهی قابل دید برای چشمهای من بود. بالاخره به ساختمانی رسیدیم؛ دیوارهایی نیمه بلند و قرمزی داشت. با رسیدن ما، درهای سیاه رنگش گشوده شدن و همگی به ترتیب پا توی زندان گذاشتن. اما من و دو سربازِ محافظم ایستاده بودیم، که قطع به یقین اون دو منتظرم بودن و تنها فرد متوقف شده من بودم. من بودم که با دهنی نیمه باز به تابلوهای مشکی متصل شده روی سر در زندان، زل زده و مینگریستم. «تنها زندانِ مرکزی ناریا؛ نارهت» که این چندان غیرقابل هضم به نظر نمیرسید. چیزی که قابل هضم نبود تابلوی شعاریِ «شهروندان نیمز باید گرگ باشند، چرا که برهها دریده میشوند، زندان نارهِت مکانی برای اصلاح برهها و پرورش گرگ» بود. اطلاعی از اینکه چند دقیقه محوِ شعار روی سر درِ زندان داشتهم ندارم، اما در آخر وقتی پاهام از روی زمین فاصله گرفتن و جسمم غیر عمداً و توسطِ غیر خودم به حرکت افتاد، به خودم اومدم. در سکوت، سربازها از دو بازوهام گرفته بودنم و من رو با خودشون میبردن. عاقبت وارد زندان شدیم و حینی که من در تلاش برای هضم شعارِ دیده شده داشتم، مرحله به مرحله به زندانی تلقی شدن، نزدیک و نزدیکتر میشدم. ابتدا پس از باز کردن دستبند داخل اتاقکی وادار به عریان شدنم کردن و سپس بعد از بازرسی بدنی کوفتی که موجب آب شدن چند کیلو از گوشتهای نداشتهی بدنم شد، بقچهی جدیدی توی بغلم انداختن. بقچهای متشکل از لباس؛ لباس زیر و فرم بنفش رنگی که تفاوتش با قبلی شمارهی زندانی بود که روی سینهی چپم هک شده بود. عدد نحس ۲۶ به تنهایی هم میتونست زندگی من رو به سایش بکشونه، اما عوضی از جفتِ دوقلوش نیز دعوت کرده بود تا باهم این بلا رو سرِ منِ بخت برگشته بیارن. و عدد ۶۲۲۶ روی پیراهنم با تمام وجودش پوزخندی روی تنِ رقمیِ خودش نشونده بود و حرصم میداد. حینی که بخشِ عدد دار پیراهنم رو چنگ زده بودم و بین دستهام پوزخندش رو خفه میکردم، چمدون بنفش رنگی که حاوی نمیدونمها بود به دست گرفتم. با چشمهایی ریز شده، موشکافانه به چمدون مینگریستم تا درونش رو کشف کنم، ولی غیرممکن بود و قطعاً دیوانه شده بودم. گرفتار چنین درگیریهای ذهنیای بودم که یک آن با دردی که توی گردنم پیچید روی زمین سقوط کردم. و چشمهام که بسته شدن و درودی برای بیهوشی فرستادن!1 امتیاز
-
پارت سیام با حس اینکه قلبم از توی قفسهی سینهم به گلوم کوچ کرده، هراسان چشمهام رو گشودم. حس میکردم بدنم داره از خودم خارج میشه. بعد از چند لحظه متوجه شدم هواپیما در حال فروده. گردنم به قدری خشک شده بود که نمیتونستم تکونش بدم؛ دقیقاً مثل یه تیکه چوب بی جان. - آی گردنم! وای! چشمهام رو توی حدقه چرخوندم و یک آن با نگاه غیرقابل نفوذ خوش ریش چشم تو چشم شدم. نگاهم توی نگاه پر از دشنامش قفل و سرم روی شونهی پهنش بود. حالا فهمیدم چرا نگاهش پر از فحشه. لب گزیدم و تلاش بر بالا بردن سرم کردم، ولیکن نشد؛ گردنم خشک بود و تلاش بی فایده. احتمالاً چند ساعت توی اون حالت لعنتی مونده بود. آب دهنم رو قورت داده و دستهای بستهم رو به سمت سرم بردم. از موهای کوتاه شدهم گرفتم و گردنم رو راست کردم. صدای فریادِ خفه شده توی گلوم آزاد شد. بی صدا عربده میزدم و تلاش بر این داشتم گردن خشک و خفتهم رو با ماساژ بیدار کنم، اما با دستهای بستهم چنین چیزی ممکن نبود. پس اجازه دادم گلوم بی صدا به فریاد زدنش ادامه بده و چشمهام بگرین. گردنم روی شونهی سمتِ چپم سقوط کرده بود و من که از درد مدام دولا و راست میشدم! توی درد غرق بودم که ناگهان دستهایی گرم روی گردنم نشستن. و دستهایی فروتن که گردنم رو به باد ماساژ گرفتند! اشکهام بند اومدن و بغضی از مهربانی ناجی توی گلوم ریشه زد. و مسیر دستها که به خوش ریش ختم میشد. باورم نمیشد که اون در حال کمک رسانی دوباره به من باشه. تا اینجا شخصیتش مخالف حالات صورتش به نظر میرسید. با اینکه توی چشمهاش مهری نداشت اما یقیناً وجودش پر از مهربونی بود. لبخندی دردناک روی صورتم شکل گرفت؛ اون، خوش ریش، واقعاً آدم خوش قلبی بود. تا وقتی که هواپیما کاملاً از حرکت بی حرکت شد گردنم رو ماساژ داد. و دردی که کاملاً از بین رفت! حینی که کمربند دورم رو باز میکردم، گردنم رو یکبار به سمت شونهی راستم و یکبار به سمت شونهی چپم مایل کردم. و صدای تقِ شکستن دردِ استخونهای گردنم که روحم رو پرانرژی کرد. خوش ریش ایستاد تا مثل بقیه از هواپیما خارج شه. گوشهی پیراهنش رو گرفتم تا بایسته. متوقف شد و به سمتم چرخید. از پایین هم خوش چهره بود. ماسکم رو پایین کشیدم و لبخندی روی لبهام نشوندم. - میدونم که اگه سپاسگذار باشم ممکنه با درصد بازی بخوای خودت رو دلیل قرار بدی ولی خب سپاس! گوشهی چپِ لبش کمی بالا رفت؛ شبیه لبخند بود، لبخندی با وضوح ۱۰ درصدی. - دستت بشکنهای نیازی نیست، اولین باره که منطقم به حسم پیروز شد و به کسی کمک کردم. از داخلِ گلوی پر بغضم، قهقهه خودش رو به بیرون شلیک کرد. شنیدنِ تشکرِ وارونه از دهن مردی مثل اون، حقیقتاً خیلی بامزه بود.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
اره لطفا سادشو میخوام Entp رو هم پاک کن بی زحمت مابقی عالیههههه1 امتیاز
-
خیلیییییی قشنگه مرسیییی ولی میشه بی زحمت فیلترو از روش برداری؟ (و کلا entp رو نذار خودم بعدا اضافه کنم بهش تا اذیت نشی عزیزم)1 امتیاز
-
پارت بیست و نهم - سپاس که به فکرم بودین! با حفظ حالت یخناکش پاسخش رو به روحیهم کوبید. - لباس خیس؛ احتمال هیپوترمی ۷۰ درصد. آب بینی؛ احتمال تشدید بیماری ۸۵ درصد. پتو؛ کاهش احتمال هیپوترمی تا ۳۰ درصد. دستمال کاغذی دعانویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۲۰ درصد. ماسک دعا نویسی شده؛ کاهش انتشار ویروس تا ۷۰ درصد و.. لبهاش رو روی هم فشرد، گردنش رو به سمتم چرخوند و نگاه سرد و غیرقابل نفوذش رو بهم دوخت. و بالاخره تیر خلاصی از دهنش پرتاب شد. - و استفادهی هر سه به صورت همزمان؛ کاهش انتشار ویروس به من ۹۰ درصد. سپس بدون هیچ تغییری روی حالات صورتش، سر چرخوند. و من که با دهنی نیمه باز و چهرهای پهن شده از بهت، نگاهم روی نیمرخش قفل بود. و آب لعنتی بینیم که بی وقت تا بالای لبم پایین اومده بود. سریع با دستمال زدودمش و بلافاصله با ماسک بنفش رنگ، بینی و دهنم رو پوشوندم. - هیپوترمی چیه؟ پتوی بنفش رو روی خودم کشیدم و منتظر خیرهش شدم. چند ثانیهای گذشت تا بالاخره جوابم رو داد. - هیپوترمی کاهش دمای بدن به زیر ۳۵ درجهی سانتیگراده. علائم: لرز، گیجی کندی و در مراحل پیشرفته و حاد به آغوش کشیدن من، سپس طرد شدن از سوی من و در نهایت به آغوش گرفتن سربازی که بوی عرق میده. و دوباره منِ بهت زده و پلک زدنهای از روی تعجبم با دهنی نیمه باز. احساسم به من میگفت من با این آدمیزاد آشنایی دیرینه دارم ولیکن به خاطر نمیآوردم که کجا دیدمش. چشمهام رو ریز کردم و حینی که پوست لب پایینیم رو میجوئیدم، موشکافانه به نیمرخ خوش ریش خیره مینگریستم. نگاهم روی نقطهای از صورتش بود و حواسم توی ذهنم. پس از کمی تأمل عاقبت به یاد آوردم. اون شبیهِ هوش مصنوعی بود، چتجیبیتی و یا حتی دیپسیک! دقیقا مثل اونها حرف میزد. جوری که انگار کرهی زمین از روی خوش ریش اونها رو ساخته بودن. این بشری که روبروی من نشسته بود شبیه اشخاصی بود که من به جاشون دانشگاه میرفتم، چون عملاً تمام کارهای درسیم رو هوشهای مصنوعی انجام میدادن، نه من! زیر ماسک خندیدم؛ اون اتوکشیده، خشکرفتار، ظالم، مهربون و رباتِ هوشمند بود! چند دقیقه که گذشت سرم حسابی سنگینی میکرد و روی گردنم راست نمیایستاد. چشمهام هم دیگه تحمل باز موندن رو نداشتن، پس تصمیم گرفتم کمی چرت بزنم. و لحظهی آخرِ پیش از به خواب رفتنم، سرم روی شونهی خوش ریش فرود اومد.1 امتیاز
-
میشه روی این بزنی؟ بالاخره chatgbt بعد از خراب کردن رنگ لباس جزییات دیگه رو انجام داد رنگ فونتش هم اگه بخش نرده ها و تاریکی میخوای بزنی قرمز کن اگه توی بخش قرمز میخوای بزنی بنفش و مشکی فکر کنم خوب باشه1 امتیاز
-
خیلی قشنگه فونت «زندان» ولی میشه زندان؛ نادنز پشت هم باشن؟ (اینجوری معنی وارونگی رو میده) و فونت ن ا د ن ز هم مثل زندان باشه « ؛ » حتما توی اسم باشه بی زحمت Entp رو هم یکم پایین تر بزار بی زحمت و فونتش ساده باشه (روی کمرش باشه نه کتفش) (پ.ن: معذرت بابت زحمت بیشتر و اینکه اگه میشه روی عکس پایینی بزن)1 امتیاز
-
پارت بیست و هشتم مثل گلهی گوسفندهایی که به صف و روی پاهای خودشون سوار نیسان میشن و مقصدِ کشتارگاه و قصابی رو به پیش میگیرن، ما هم به صف و روی پاهای خودمون از مراحل گذشتیم و سوار هواپیما شدیم. جز زندانی و سرباز چیزی به چشم نمیخورد. کل صندلیهای هواپیما توسط زندانیهایی با لباسهای زرد، سبز، آبی و بنفش و سربازهایی با لباسهای سیاه اشغال شده بودن. هم سمت راست و هم سمت چپِ هواپیما ردیفها سه صندلی داشتن. و من از بخت خوبم مثل همبرگرِ بینِ دوتا نون، روی صندلی وسط گرفتار بودم. سمت پنجره سربازی جدید نشسته بود و سمت راهرو، همان زندانی خوش ریش. و هر حرکت کوچیک مساوی بود با برخورد غیر عمدی با یکی از این دو. و نکتهی غیرقابل تحمل بوی زنندهی عرقِ سرباز بود. عوضی فکر کنم یه سال لباسهاش رو نشسته بود چون بوی گندش با این دماغ و بویایی از کار افتادهم هم به مشامم میرسید. با لپهایی باد شده که از بابت زندانی کردن عقهام توی دهنم بود، خودم و گردنم رو به سمت مخالف سرباز مایل کردم. و این موجب شد که سرم روی شونهی خوش ریش قرار بگیره. از گردنش رایحهی خوشبویی میاومد، جوری که عطرش لبخندی محو رو روی لبهام طرح زد. - چیکار میکنی؟ لحن یخناکش احتمال این رو میداد که صاحبش شخصی اتوکشیده و فوق خشکرفتار باشه. حینی که بینیم رو بالا میکشیدم با چشمهایی که از بوی عطر گردنش بیشتر از پیشتر سرمستِ خواب میشدم، زمزمه کردم. - سربازه بوی عرق میده ولی از تو بوی عطر میاد. چشمهام داشت بسته میشد که عوضی شونهش رو بالا داد. انقدر حرکتش شدت داشت که سرم پرتاب شد. مظلومانه و با ناراحتی لب برچیدم و دست به سینه شدم؛ این رفتار رسمش بود اون هم با یه آدم مریض الحال؟ عوضی ظالم! سرمای لعنتی این وسط قوز بالای قوز بود. و یه قوز بالاتر از اون آب بینیم بود که هر ثانیه به بیرون فواره میزد. با انجماد و فوران سرماخوردگی از بینیم درگیر بودم که با صدای خوش ریش به خودم اومدم. - بگیر! نگاهم رو به دستهای بسته و منتظرش دوختم. توی یه دستش بستهی دستمال کاغذی جیبی و ماسک بود و توی دست دیگهش یه پتوی مسافرتی. و نگاهش که به روبرو بود و دستهاش که به سمت من بودن! ابروهام بالا پریدن. اتوکشیده، خشکرفتار، ظالم ولی مهربان؟ به نظر میرسید شخصیت دو قطبیای داشته باشه. برخلاف افکارم لبخندی زدم و محترمانه هر دو رو از دستش چنگ زدم. شخصیتش به خودش مرتبط بود و من فقط باید بابت لطفش تشکر میکردم.1 امتیاز
-
پارت بیست و هفتم علامت سوالی به بزرگی مجسمهی آزادی توی ذهنم ساخته شد. - چرا باید بریم اونجا؟ نگاه مبهوتش رو بهم دوخت. - چند دههای میشه که زندانای ناریا تعطیل شدن. و ناریا در عوض اومده یکی از شهراشو تبدیل به زندان کرده؛ یعنی نارهِت الان یه زندانه. فقط یه زندان توی این کشور وجود داشت؟ اون هم نه یه زندان معمولی، بلکه زندانی به بزرگی یه شهر. اون هم نه یه شهر معمولی، بلکه شهری به بزرگی تهرانِ زمین. - هوا گرمه، با این لباسای خشکت گرما نمیخوری؟ با انزجار نگاهم رو ازش پس گرفتم. مرتیکهی وارونه با این ادبیات وارون زدهتر از خودش داشت روی مخم رژه میرفت. سرباز زمانی که دید اهمیتی به نگرانیش ندادم، با اکراه بازوم رو گرفت. هرچند کینهای بود، چون تقریباً چنگ زد یا میشه گفت نیشگون گرفت. زمین رو میپاییدم و قدم جای قدمهای سرباز میذاشتم. با توجه به فضای اطراف، داخل فرودگاه بودیم. و بالاخره به حضور سربازها و زندانیهای دیگه رسیدیم. همگی با چشمهایی ریز شده لباسهام رو برانداز میکردن، باید هم بهت میزدشون. آخه کدوم احمقی توی این هوای سرد خودش رو تبدیل به موش آب کشیده میکنه، جز من؟ زندانیها دستبند به دست، داخل سالن انتظار، روی صندلی نشسته بودن. به اجبار سرباز، سمت چپِ زندانیای که لباسش همرنگ من بود، نشستم. با اکراه کمی روی صندلی جابجا شد، انگار که مایل نبود خیس بشه. لب برچیده نگاهم رو از چهرهی خوش ریش و جذابش گرفتم. حیف که جوان رعنا و زیبایی بود وگرنه صورتش رو له میکردم. البته وعدههام باد هوا بودن وگرنه بیعفتگر رو تا قصد کشت کتک میزدم و حالا اون جای من نشسته بود. اما نمیشد بدون اعمال تلافی به سبک خودم به حرکت زشتش عقب نشینی کنم، پس تا جای ممکن زاویهی بین دو پام رو افزایش دادم تا پارچهی خیس شلوارم بهش نزدیکتر بشه. اون هم لنگهای بلندش رو به سمت راست خم کرد تا خدای نکرده شلوارش با زانوی خیسم کوچیکترین برخوردی نداشته باشه. لبخندی روی لبم نشوندم. حقا که هیچوقت قرار نبود بالغ بشم، حتی توی این وضعیت هم دلم تلافیهای بچگانه میخواست. لبخند از روی صورتم پرکشید. آهی از روی افسوس سر دادم و سپس چشمهام رو بستم. خدایا ببین به کجا رسیدم، کاش کمی دلت به حال من میسوخت، فقط یکم! هر چه بیشتر زمان سپری میشد، هوا سردتر میشد و من دست کمی از مجسمههای یخی نداشتم. با اون لباسهای خیسِ توی تنم هم به لرز افتاده بودم و دندونهام پی در پی به هم میخوردن. و کمکم آب بینیم هم رقیق شد و آبشار راه انداخت. برای زدودنش آستینم رو مدام روی سوراخهای بینیم میکشیدم و زیر لب فحش نثار این دنیا و تغییر جنسیت میکردم، چون وضعیت کثافت الانم زیر سر اینها بود.1 امتیاز
-
حرف تند رضاخان باعث شد راننده، بیهیچ فکر قبلی، ماشین را ناگهانی کنار خیابان بکشد. بهسرعت پیاده شد، درِ عقب را باز کرد و کنار قربان ایستاد. رضاخان از تصمیم لحظهایِ قربان جا خورده بود؛اما او با چهرهای کاملاً جدی و صلابتبار، بیتوجه به مدل و درجههای روی لباس رضاخان، یقهاش را چنگ زد و به سمت خودش کشید.با چشمهای سبز و یخزدهاش خیره در چشمهای رضاخان گفت: ـ اینو بهعنوان داییش دارم میگم، رضاخان، دست از سرِ بهار بردار. تو و اون خواهرزادهات برای خواهرزادم زندگی نذاشتین. گره انگشتانش دور یقه محکمتر شد؛ آنقدر که پیراهن رضاخان چین و چروکهای برداشت. خشم در چشمان قربان میدوید و سرخیِ رگها، صورتش را خشک و هولناک کرده بود. آنچنان که حتی رضاخان هم جرأت اعتراض نداشت. در عمق نگاه قربان، دیگر نه رانندهای دیده میشد و نه فرماندهای معنی داشت؛ انگار از مقام و پست چندین سالاش عبور کرده بود. آمده بود تمام سکوت و عقدهی انباشتهشدهی سالیان را در همان چند ثانیه خالی کند؛ انگار در آن لحظه فقط یک چیز اهمیت داشت: بهار. ـ خواهرم رو به کشتن دادین، بهخاطر بهار هیچی نگفت. صداش کمی پایین آمد، اما بازهم بُرنده بود و دل را به خراش میانداخت. ـ اگه یه تار مو از سرِ بهار کم بشه، رضا، دودمانت رو به باد میدم. چشمهای رضاخان برای یک ثانیه لرزید. اگر لرزش از روی ترس بود، چندان هم دور از انتظار نبود.قربان از همان روزهای قبل از ازدواج با تهمینه، همیشه کنار رضاخان بود. رضاخان تهمینه را از به سبب همین نزدیکیش با قربان شناخته بود و بیاختیار یک دل نه صدا دل عاشقش شده بود. قربان از ابتدا هم با این وصلت مخالف بود؛ نه از سر بیاعتمادی، بلکه انگار تهِ دلش میدانست رضاخان قرار است چه مصیبتهایی به بار بیاورد. مرگ خواهرش برای قربان بهایی سنگین داشت. اگر بهار نبود، بیهیچ تردیدی رضاخان را زندهزنده کنار تهمینه دفن میکرد.اما از آنجا که رضاخان در دل بهار عزیز بود، از خونخواهی گذشت. اینبار اما دیگر اجازه نمیداد خواهرزادهاش قربانی خودخواهی رضاخان و بیعرضگیِ آیان شود.پس از سکوتی سنگین، قربان یقهی رضاخان را رها کرد، به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش را به بیرون دوخت. رضاخان هم لباسش را مرتب کرد و بیآنکه حرفی بزند، همانطور خیره به بیرون ماند.ایستادن در بزرگراه ممنوع بود، اما هیچکدام اهمیتی ندادند. آسمان شب ابری بود؛ نور ماه مثل چراغی کمجان که سوسو میزد، بزرگراه را گاهی روشن و گاهی محو میکرد. ابرها مردد بودند؛ نمیدانستند ماه را بپوشانند یا اجازه دهند شب مهتابی بماند. هوا خفهکننده بود؛ نه بوی باران میآمد، نه رطوبتی در فضا بود. شاید این خفگی، بیشتر از آسمان، از هوای سنگین میان دو دوستِ سیساله میآمد. ـ تو میدونستی بهار کجاست؟ قربان نفس عمیقی کشید، سرش را به پشتی صندلی سپرد و چشمهای به خوننشستهاش را بست. همان لحظه، دستهای ابر جلوی ماه را گرفتند و شبِ تابستانیِ رشت در مه فرو رفت. صدای پوزخند رضاخان مثل وزنهای سنگین روی قلب قربان نشست، اما نادیدهاش گرفت. همانطور که بیمقدمه ماشین را نگه داشته بود، بیهیچ حرفی هم به صندلی راننده برگشت و در لاک خودش فرو رفت.پوزخند دوم رضاخان دیگر کنایهآمیز نبود؛ تلخ بود، لبریز از رنج و دلآزردگی.کسی که فکر میکرد همراز و همکفهی اوست، سالها بود کینهاش را در دل نگه داشته؛ حتی اگر لازم میشد، از او چیزی پنهان میکرد. زندگی گاهی بیرحمانه تلخ میشود؛ تلخیاش میخزد لابهلای زخمهای کهنه، آنها را دوباره باز میکند. چیزهایی را یادت میآورد که خیال میکردی فقط ردّی از آنها مانده؛ اما این رسم ناجوانمردانهی اقبال است؛ مثل شیری در کمین، که درست در لحظهی مناسب، به طعمهاش حمله میکند.1 امتیاز
-
پارت بیست و ششم یادش بخیر، قدیمها وقتی جوجه نوجوان بودم همیشه فکر میکردم به عنوان دانش آموز توی مدرسه مورد ظلم و ستم قرار گرفتم، اما خدا خیرشون بده اون زمان حداقل بین فیزیک و حسابان یه زنگ تفریح میذاشتن، اینجا از این خبرها نبود. یا حتی وقتی جوجه جوانی دانشجو شدم، گاهی اوقات توی یه روز دوتا امتحان برامون برنامه ریزی میکردن، اما خدا خیرشون بده اون موقع حداقل بین دو تا آزمون چند ساعتی وقفه ایجاد میکردن، اینجا از این خبرها نبود. اینجا من از وقتی که چشم باز کرده بودم؛ شوک پشت شوک بود که به صدجا از بدنم فرو میرفت، توی زمین به هیچ عنوان اینجوری نبود. بیخیالِ نقدهام، با چشمهایی بی فروغ و لباسهایی که به جای چشمهام میگریستن از سرویس خارج شدم. و بعد از هر قدمم که زمین از اشک لباسهام خیس میشد! بغض توی گلوم مثل تیکه سنگهای ریز و درشت به نظر میرسید که روی هم انباشته شده بودن و نه اجازهی تنفس میدادن و نه اجازهی خرد شدن. این بغض شکستنی نبود، فقط به مرور زمان میشد فرسایشش داد. دو دستم رو مشت کردم، مچ دستهام رو به چسبوندم و جلوی سرباز گرفتم. بی تفاوت به نگاه ناباور و صورت پهن شده از بهتش، گردنم رو چرخوندم. و از گوشهی چشم به سرویس چشم دوختم. با دیدن تابلویی که روش «سرویسهای کثافتزایی» نوشته شده بود، انگار جریان از مغز تاریکم عبور کرد. و این اولین بار بود که توی این دنیا از ته دل میخندیدم و چشمهام برق میزد. تابلوی زنان و مردان هم کم از اون نداشت؛ روی تابلویی که شکلک سیبیل داشت «خواهران» نوشته شده بود و روی تابلویی که شکلک لبهای قرمز داشت «برادران». قبل از ورودم انقدر شرایطم اضطراری بود که متوجه هیچ سه نشده بودم. به قدری قهقهه زدم که چشمهام اشک توی خودشون جوشوندن. سرویسهای کثافتزایی واقعاً بینظیر و شاهکار توی ذهنم به نظر میرسید. چون بر خلاف اسمش تمیز بود؛ به قدری که موزاییکهاش برق میزدن، انگار که در و دیوارش رو با لیس تمیز کرده باشن. و تنها کثافتی که اون لحظه اونجا حضور داشت من بودم با اون حادثهی یُدی. البته به عنوان ضمیمه، کرهی زمین هم سرویسهای بهداشتیش واقعا بهداشتی بودن، به ویژه بخش بانوانش. با زده شدن دستبند به خودم اومدم و گردنم رو سرجای اولش برگردوندم. - چرا لباسات خشکن؟ خشک؟ حتماً منظورش خیس بود. چهرهای اخمآلود به خودم گرفتم. چه دلیلی داشت به این سوالش، پاسخ زنندهم رو ارائه کنم؟ پس قضیه رو پیچ دادم. - برمیگردیم کلانتری؟ - نچ، میریم نارهِت. نِ، آ، رِ، هِ، تِ که بالعکسش تِ، هِ، رِ، آ، نِ میشد و به عبارتی؛ تهران! چی؟ تهران؟1 امتیاز
-
پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانوادهتونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانوادهام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکسهایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوههای بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غرهام خودش و جمع کرد و گفت- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم.1 امتیاز
-
پارت بیست و پنجم سرباز با دیدن من که با وحشت و عجله از بخش زنان خارج میشدم، کوتاه خندید و انگشتش رو به قسمت آقایون گرفت. نگاهم عمداً فحشی نثارش کرد و بدنم غیر عمداً وارد سرویس آقایون شد. بی وقفه به سمت یکی از درها جهیدم و برای گشودنش لگد زدم. در رو پشت سرم بستم و قفل کردم. خب تا اینجا اومدم، ولی بقیهش رو چه باید میکردم؟ صورتم داشت ذوب میشد، به گمونم دچار شرم نیابتی شده بودم. من نه بلد بودم و نه خجالت اجازهی رها شدن از دست ادرار رو بهم میداد. با چه رویی باید مورد انجام قرارش میدادم؟ باید مینشستم یا میایستادم؟ پس از یکی دوتا کردن و تاس انداختن و سکه انداختن توی ذهنم، بنابر شنیدهها تصمیم گرفتم ایستاده باشم. شلوار و لباس زیر رو پایین کشیدم. آب دهنم رو قورت دادم، پناه بر خدا از شر این دنیای وارونده شده! دست راستم رو روی دست چپم گذاشتم و با شست راستم مضطربانه به پوست دست چپم چنگ زدم؛ پی در پی و وحشیانه. لعنت به تصمیمم، لعنت به پول کلیهم، لعنت به زنیکهی قاچاقچی، لعنت به چاقوش، لعنت به دریا، لعنت به ساحل، لعنت به مردتیکهی عفتگیر، لعنت به مرتیکهی سرگرد، لعنت به پلیس جوان پشت سیستمی، لعنت به مرتیکهی بازجو، لعنت به سرسرهی عمل، لعنت به مرتیکهی سلمونی و لعنت به این تغییر جنسیت و لعنت به همهی سربازهایی که تا حالا سر راهم قرار گرفته بودن. عاقبت بلافاصله پس از لعن و نفرین کردن شروع به انجام مراحلی که یاد نداشتم، کردم. طبق شنیدههام هدفگیری توی این کار مهم بود اما خب انگار حین لعنت و نفرین فرستادن خیلی فشار به بدنم وارد شد و همین موجب شد هدف اشتباهاً «جهت بالا» باشه. و من بودم و مایع اسیدی و یددار و تیزبو که از روی موهای جلوی پیشونیم روی صورتم میچکید. درسته! از روی موهام میچکید و از روی پیشونیم، ابروهام، پلکهام، چشمهام، مژههام، گونههام، بینیم، لبهام و چونهم جاری میشد و قطرهقطره روی پیراهنم میریخت. و من حتی این رو هم تجربه کردم؛ صورت ادرار زده! خدایا با تمام توان و قوای وجودم ازت تشکر میکنم. و لطفاً مدال رو به جای من توی گردنهای اون تیم بدبختکُنت بنداز؛ چون اگه من روزی بخوام این رو انجام بدم، گردن تکتکشون رو میشکونم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کارها با شیلنگ دستشویی دوش گرفتم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام این کارها لباسهام رو با مایع دستشویی شستم. و اشک ریختم، عق زدم، هق زدم و حین تمام اینکارها لباسهای خیس رو تن کرده و از دستشویی خارج شدم.1 امتیاز
-
پارت بیست و سوم قضاوت عادلانه و طبق گفتهی خودشون عدالت عالیشون به پایان رسیده بود. و حالا توی اتوبوس نشسته بودیم و توی مسیر نمیدونمآباد قرار داشتیم. اون همه سیاه بختی کم بود، مثانه و رودهی پر رو کجای دلم میذاشتم؟ هیچ دلم نمیخواست با این بدن جدید، با این جنسیت غریب به دستشویی برم. حتی با فکر کردن بهش یا تصور کردنش، موهای تنم سیخ میشدن. حقیقتاً بلد نبودم با این بدن کار کنم. و آیا وظیفهی این سیستم زنستیز آموختن مردانگی به من نبود؟ مثلاً مردم از خردسالی حین تجربههاشون با جنسیتهاشون آشنا میشن. و حتی ممکنه تحت آموزش قرار گرفته باشن تا در اعمال صلاح ازش استفاده کنن، مثل دستشویی کردن نه اینکه تبدیل به سلاحش کنن، مثل بیعفت کردن مردم! خودم رو منقبض و لپهام رو باد کردم. صورتم بی شک شبیه گوجه شده بود، البته گوجهای که زیر فشار له شده. ولی انقباض هم بی فایده بود، نه مثانهم و نه رودهم، هیچکدوم دیگه بیشتر از اون نمیتونستن اون جامدات و مایعات لعنتی رو هورت بکشن. سرم رو به عقب چرخوندم، سربازِ من یه صندلی عقبتر، پشت من نشسته بود. با صورتی سرخ و چشمهایی ملتمسانه به سربازِ من خیره شدم. خب داشت ازم محافظت میکرد تا فرار نکنم، سربازِ من به حساب نمیاومد؟ - دستشویی! سرش رو با بیخیالی تکون داد. - یکم دیگه میرسیم. سر برگردوندم. لبخند ملیحی روی لبهای کبود شده از فشارم نشوندم و چشمهای خیس شده از شدت همون فشار زهرماری رو بستم. یکم دیگه دقیقا کی میشد؟ تا ساعاتی دیگه، تا روزهایی دیگه، تا هرگزی دیگه! خب درست اطلاع دادن چی ازتون کم میکرد لعنتیها؟ پا روی پا انداختم. جوری رون دوتا پام رو بهم میفشردم که کمکم داشت استخون درد به سراغم میدوئید. دم، بازدم، دم، بازدم، دم، بازدم؛ عمیق و طولانی. درسته! دستشویی داشتن یه امر دنیوی بود و من باید بهش غلبه میکردم. باید به نحوی روده و مثانهم رو دعوت به قورت دادن جامدات و مایعات میکردم. باید حواس مغزم رو پرت جریانی دیگه میکردم. پس حینی که اون ژست، اون حالت و اون تنفس حفظ میشد، دستهای بستهم به طور کاملاً عمدی به سمت صورتم هدایت شد. شست راستم رو توی دهنم فرو بردم و مشغول مکیدنش شدم. من خدای شیکبایی بودم؛ خدای ایستادگی و استقامت در برابر رنج، شرم، غم، ترس، دلتنگی، خشم، خستگی، تنفر، نگرانی، دشمنی، نومیدی، حسادت، نارضایتی، پشیمانی، دلشکستگی، دلخوری، حقارت، بی انگیزگی، کلافگی، سردرگمی، رنجیدگی، بیعدالتی، دلسوزی، خودباختگی، بی میلی، انزجاز و حتی عقده. و توانایی انهدام همگی رو تنها با یه حرکت داشتم؛ مکیدن شستِ دستِ راستم!1 امتیاز
-
پارت بیست و دوم من حکم چی رو داشتم؟ چرا هر شخص به من میرسید مثل گاری من رو میکشید؟ قسم به خدا که دوباره زنده شدنم بعد از سقط شدنم توی دریا، نوعی فنا بود؛ فنایی ادامه دار که هر لحظه بیشتر از پیشتر توش زجه میزدم. بعد از عبور از ایست بازرسی و گشته شدن، رسماً وارد سالن اصلی شدیم. و حین گشتن که نامردها به گوشهام هم رحم نکردن و انگشت داخلشون کردن، چه رسد به بخشهای خصوصی بدنم که در رابطه با اونها سکوت اراده میکنم! انگار مثلاً میخواستم اسلحه رو توی کجای بدنم فرو کرده و حملش کنم که چنین رفتاری داشتن عوضیها! خیلی دلم میخواست همه جا رو زیر نظر بگیرم و فضای اونجا رو توی مغزم ثبت کنم، اما غیرممکن بود. چون نگاهم روی ساعت غول پیکرِ نصب شده روی دیوار مقابلم، قفل بود. و پناه بر خدا که عقربهی ثانیه شمار، پادساعتگرد میچرخید یعنی خلاف جهت نرمالِ کرهی زمین! چشمهام رو بستم و دوباره گشودم ولی همچنان حرکتش پادساعتگرد بود. با نگاهی پر از بهت و دهنی نیمهباز خندیدم. شاید هم داشتم مینالیدم و از خنده خواهش کرده بودم تا جای احساسات دیگه رو بگیره. هر لحظه نفس کشیدن توی این دنیا پر از شگفتی بود، حداقل برای من! تا به کی قرار بود توی این دنیا اسیر باشم؟ این دنیا کی میخواست برای من عادی بشه؟ البته به نظرم نمیتونست چنین قصدی داشته باشه. این دنیا هدف شومش سکته دادن من بود، غیر این غیرممکن بود! - د راه بیفت. صدای سرباز و بعد کشیده شدنم توسط صاحب صدا، من رو از مغزم گرفت و به دنیا پرتاب کرد. مقابل دری ایستادیم، سرباز در رو گشود و من رو با احتیاط فراوان به داخل هل داد. بعد از من وارد اتاق شد. بازوم رو بین دستش گرفت و من رو به سمت چپ هدایت کرد. سپس دستش رو روی شونهم گذاشت و با فشار آوردن، من رو روی صندلی نشوند. خودش هم روی صندلی کناریم جا گرفت. با لبها و صورتی جمع شده میزان بیزاریم رو بهش نشون دادم و حینی که چشم غره میرفتم ازش روی برگردوندم. توی اتاق محاکمه بودیم. میزی روبروم وجود داشت که فقط توی سریالها دیده بودم، آخه نه که هر سال پنج بار دزدی میکردم برای همین با جایگاه قاضی آشنایی دیرینه داشتم. اینجا هم مثل کلانتری از دکوراسیون قرمز بهره برده بودن، انگار داشتن ثابت میکردن که سیستمِ قانون توی این دنیا خونخواره. هیچکس هم جز من و سرباز توی اتاق نبود. همین که این فکر از سرم گذشت دری که روی دیوار سمت چپ قرار داشت، گشوده شد. مردی با لباس سرتاسر سیاه از توی چهارچوب گذشت و به سمت جایگاه پا تند کرد. پس ایشون قاضی بودن! صورتش شبیه عروسک خرسی بچگیهام بود، انقدر پشم وز و به رنگ زاغ روی سر و صورتش داشت که فقط نوک بینیش دیده میشد. نرسیده چکش رو از روی میز برداشت و روی جایی که نمیدیدمش، کوبید. - پروندهی بیست بیسته شیش، قربانی دازا زاناس. طبق شواهد، متهم به فرار از دست مجرمِ بیعفتگر، آسیب رسیدن وی در حین فرار و در کما بودن وی میباشد و با استناد از مادهی ۲۱ قانون نیمز، قربانی به دو سال حبس محکوم میشود. سپس چکش رو سرجای اولش قرار داد و رفت! به همین سادگی! مطمئنم نشیمنگاهش حتی روی صندلی هم قرار نگرفته بود. و ۲ سال حبس برای بیگناه بودن و قربانی بودن. پلک چپم بیقراری میکرد و میپرید. دهنم نیمه باز بود و چشمهای درشت شدهم روی جای خالی قاضی ثابت مونده بودن.1 امتیاز
-
آیان به صفحهی گوشیاش زل زده بود و توییت را موشکافانه کنکاش میکرد. بلافاصله بعد از خواندنش، موضوع را به بچههای اطلاعات سپرده بود تا منشأ دقیق پست را دربیاورند. یعنی ممکن بود این توییت به بهار ربط داشته باشد؟ نگاهش روی عکس مردی مکث کرد که نامش «راگا» بود. دیدن یک پسر جوان، آن هم بعد از اینهمه سال—حتی بعد از وقتی که بهار دیگر همسرش نبود—چیزی در وجود آیان را به جوش میآورد. بیاختیار سری تکان داد؛ عصبی نگاهش را از روی عکس پسری با چشمهای آبی برداشت که موهایش کمی رنگباخته و متمایل به خرمایی بود و بلند، نامرتب روی گردن چاقش ریخته بود. قدش در عکس نه آنقدر بلند بود که به چشم بیاید، نه آنقدر کوتاه که محو شود؛ درست همانقدر که اعصاب آدم را خط بیندازد.آیان درست وقتی میخواست صفحهی گوشی را ببندد، پیامی از ستاد برایش آمد. «موقعیت مکانی توییت: کشور اندونزی، شهر باندونگ، انستیتوی فناوری توییتشده توسط: راگا گانی، استاد آن دانشگاه تاریخ: ۱۳ آگوست ۲۰۲۴، ساعت ۵ عصر» ضمیمهی پیام، عکسی هم ارسال شده بود؛ عکسی گروهی با چندین نفر.آیان هنگام دانلود تصویر، در دلش هر دعایی که بلد بود را مرور کرد؛ فقط یک چیز را دلش نمیخواست، این که بهار در آن عکس نباشد، اما با باز شدن تصویر، نفسش در سینه حبس شد.اولین کسی که درست وسط جمعیت ایستاده بود و ناخودآگاه نگاه را میدزدید، بهار بود. آیان بلافاصله انگشتش را روی صورت او در تصویر کشید. بهار میخندید؛ خندهای که صورتش را روشنتر، زندهتر و شادابتر از آن چیزی کرده بود که آیان در خاطر داشت. با خودش فکر کرد بعد از مرگ مادرشو مادر بهارچقدر گذشته بود که دیگر این خنده را از او ندیده بود؟چیزی سنگین، مثل ترک خوردنِ یک دیوار قدیمی، در جانش افتاد.تردیدی عمیق؛ میان احساساتش و وظیفهی کاریاش. وظیفه حکم میکرد بهخاطر قطعهای که سازندهاش بهار بود، او را احضار کند؛ بهعنوان یکی از مظنونین. اما احساساتش سد راه میشد. سه سال بود عشق کودکیاش را اینقدر سرحال ندیده بود. حتی تصویر خندهاش در ذهن آیان، مدتها بود رنگ باخته بود؛ اگر رضاخان جای او بود، چه میکرد؟ همان ساعتی که عکس به آیان رسیده بود، تصویر عیناً برای رضاخان هم ارسال شده بود.او هم، درست مثل آیان، محو خندهی دخترش مانده بود؛ خندهای که خودش، سه سال تمام، از صورت بهار دزدیده بود.دستی روی تصویر کشید. چشمهای دورنگ بهار با هتروکرومیا که یک چشمش رنگ چشمهای مادرش را داشت و دیگری رنگ چشمهای خودش را؛ یکی سبز، دیگری عسلی. موهای خرماییاش طبق معمول آزادانه با موجهای درشت روی شانههایش ریخته بود، و وقتی میخندید، نهتنها چشمهایش ریز میشد، بلکه آن چالهی کوچکِ پایین لبش هم خودنمایی میکرد؛اما رضاخان شبیه خواهرزادهاش نبود.او به خودخواهی شهرت داشت؛ مردی که جز خودش، به کسی اهمیت نمیداد.برای او چندان مهم نبود که دخترش آنسوی دنیا در آرامش ایستاده و میخندد. اهمیتی نداشت که دخترش توانسته با مرگ مادرش و عمهاش کنار بیاید، دوباره زندگی کند، حتی لبخند بزند.اینها در قاموس رضاخان ارزشی نداشت.او دیکتاتوری بود که اعتقاد داشت آدم باید تا آخرین قطرهی خونش کنار خانوادهاش بماند، برای آنها جان بدهد، و حتی شادی را فقط در همان چارچوب بجوید. هر عشقی بیرون از آغوش خانواده، از نظر او پوچ و گذرا بود.پس بیهیچ درنگی، با لحنی سرد و آمرانه رو به رانندهاش دستور داد: ـ به بچهها بگو برش گردونن. راننده که از زمان تولد بهار تا همان لحظه کنار این خانواده بود، از آینه نگاهی مردد به اخمهای درهم رضاخان انداخت که نگاهش به بیرونِ پنجره دوخته شده بود. آرام پرسید: ـ قربان، خودتون که میدونید بهارخانم! رضاخان اجازه نداد جملهاش تمام شود. میدانست راننده چه میخواهد بگوید.دخترش را خوب میشناخت؛ خودش او را مثل یک سرباز بار آورده بود. میدانست به این راحتیها به دام نمیافتد.برای همین با صدایی که هیچ نشانی از محبت پدرانه در آن یافت نمیشد، فریاد زد: ـ نیاز شد، دست و پاشو بکشین و بیارینش! فقط بیارینش.1 امتیاز
-
مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که میتونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیدهی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل میبرد.1 امتیاز
-
«زمان حال، رشت، ایران» صدای چلیکچلیک دوربین از جسد پسر جوانی که با گلولهی کالیبر وسط ساختمان افتاده بود، اجازه نمیداد آیان خاطرهی تلخ چند سال پیشِ مربوط به این دستگاه سیاه و کوچک را که باعث فروریختن کل ساختمان بر سرشان شده بود را درست به یاد بیاورد. تمام اعضای حاضر در ساختمان در یک بخش جمع شده و بازجویی میشدند، چون طبق دستور آیان، تا اطلاع ثانوی کسی حق خروج نداشت. این وضعیت عادی نبود. یک نفر با شلیک تکتیرانداز کشته شده بود و آیان مطمئن بود که این قتل هم کار قاتل دونات صورتی است، تا همدستش گیر نیفتاد، هرچه آدم کمتر، رازش در امانتر! تا همین شش ماه پیش، شاید هم یک سال، آیان باور داشت قاتل فقط یک نفر است، اما این جسد چیز دیگری میگفت. نفسی عمیق کشید، اما هنوز به بازدم نرسیده بود که نفس در سینهاش حبس شد؛ چون مردی را دید که دو سال از زمان طلاقش دیگر چهرهاش را ندیده بود: رضاخان، داییاش و پدرزن سابقش. از جا برخاست و سلام نظامی داد، اما رضاخان بدون کوچکترین توجهی از کنارش گذشت؛ انگار آیان روحی بود که فقط از کنار جسمها عبور میکند.رضاخان بالای سر جسد ایستاد، نگاهی دقیق به پیکر پسر انداخت، از بالا به چهرهی نگهبان قلابی زل زده بود، چیزی نگفت. آیان ریزبین شد؛ چهرهی رضاخان مثل آینهای بود که حضورِ خاموشِ بهار را یادش میانداخت؛ گرمایی که دو سال است از او گرفته شده بود. رضاخان تغییر کرده بود، موهای شقیقهاش بیشتر سفید و ابهت همیشگیاش در قامتش فرو ریخته بود، و خطوط خستگی مثل سایهای روی صورتش نشسته بودند. آیان میدانست چرا آمده، با اینکه این پرونده ربطی به ارتش نداشت. احتمالاً کالیبر از انبار تسلیحات ارتش دزدیده شده بود. ـ سلام، خاندایی. صدای آرزو هنوز از گریههای طولانی، گرفته بود با دیدن رضاخان در آنجا، تعجب در نگاهش موج میزد و چشمهایش بین آیان و رضاخان میچرخید.رضاخان بالاخره از جسد چشم برداشت و به او خیره شد. چند ثانیهای بیکلام میانشان گذشت؛ بعد شانههای رضاخان لرزید و بدون حرف، تنها خواهرزادهی دخترش را در آغوش کشید.آرزو اما رمقی برای پاسخ نداشت. دستانش بیحرکت کنار بدنش مانده بود. رضاخان چیزی در گوشش زمزمه کرد، چیزی که آیان را کنجکاو کرد، میخواست بشنود، اما صدای آژیر آمبولانس و ماشینهای پلیس اجازه نداد.آرزو از آغوش او بیرون آمد و کنار آیان ایستاد. آیان بیصدا پرسید: ـ خوبی؟ او فقط سرش را به نشانهی نه تکان داد و آرام گفت: ـ بهتر برم پیش آرش. آیان نیز «باشه»ی آرام در پاسخ گفت و آرزو از میان آنها بدون نگاه کرد به جسد به سمت ساختمان رفت.آرش بالای سر جسد زن باردار کار میکرد و سعید سعی داشت با گفتوگو با شاهدان، سرنخی از ذهنشان بیرون بکشد.1 امتیاز
-
صدای تپش تند قلب آیان و نفسهای سنگینش، برای بهار دلنشینترین آوا بود؛ نوایی که قلب و مغزش را به آرامش دعوت میکرد و تمام آن آدمها و مجلس را از یادش میبرد؛اما این آرامش خیلی دوام نیاورد، همچون حبابی با صدای خشن و تند سرلشکر ترکید و از بین رفت. ـ فکرنکنم اینجا وقت این کارها باشه! رضا خان دست به سینه با اخمهای درهم به دختر و دامادش نگاه میکرد، بهار نفسی عمیق کشید و خواست از آیان فاصله بگیرد، اما خواهرزادهی سرلشکر، قصد چنین کاری نداشت. جلوی چشمان داییاش، همسرش را محکمتر در آغوش کشید و در گوشش زمزمه کرد: ـ میدونی تا وقتی منو داری، نه لازم از کسی بترسی، نه از کسی حساب ببری. کمی فاصله گرفت تا بتواند در چشمهای دو رنگ بهار، آن اختلال هتروکرومیای* عجیب، خیره شود. سبز و قهوهای در کنار هم هیچ احساس خاصی را نشان نمیدادند، اما آیان خوب میدانست تمام وجود بهار از حضور پدرش میلرزد و نمیخواهد بین او و داییاش درگیری پیش بیاید؛ برای اطمینان خاطر دادن به بهار پیشونیش را بوسید، دستهایش را از دور کمر او برداشت و دستانش را محکم در هم گرفت. چشمانش از نگاه به بهار پر شد، اما مخاطبش رضاخان بود، پس سعی کرد صدایش آرام و کنترلشده باشد: ـ فکر نکنم کار اشتباهی کرده باشیم، مگه نه قربان؟ چشمانش را از بهار گرفت و به داییاش دوخت. دیگر در عمق چشمانش خبری از آن احساس آرامشِ چند ثانیهی پیش نبود؛ حالا فقط خشم نهفتهی دیده میشد، چون حوصلهی درگیری در مراسم ختم مادر و زنداییاش را نداشت، خشمش را خیلی بروز نداد! سرلشکر با دیدن چشمان به خون نشستهی آیان دهان باز کرد تا چیزی بگوید، اما بهار پیشدستی کرد. دستانش را از میان دستان آیان بیرون کشید، جلو رفت و بازوی پدرش را گرفت. سعی کرد لبخند بزند، اما لبهایش تکان نخورد. تنها صدای خفهای بعد از سه روز سکوت از گلویش بیرون آمد: ـ میدونم چرا اومدین دنبالم، قربان. بریم تا به مهمونای جدید عرض ادب کنم. رضاخان بازویش را از دست دخترش بیرون کشید. چشمانش مثل گرگ درندهای به آیان دوخته شد، اما باز هم مخاطب بهار بود: ـ یادت باشه، سرباز، قبل از اینکه دختر من و همسر ستوان باشی، سرباز منی و من مافوقت! بهار صاف ایستاد، با اینکه قلبش فشرده شده بود و شقیقههای ضربان داشت، اما محکم پاسخ داد: ـ بله قربان، یادم هست و میمونه. رضاخان قدمی جلو آمد، فاصلهی کم بین خودش و دختر را کم کرد. چشمان سبزش، اجزای صورت دخترش را یکییکی از نظر گذراند: چشمان کوچک و خسته، پوست رنگپریده، لبها و بینی ظریف، و خالی کوچک در سمت راست صورتش که به آن چهرهای خاص همراه با چشمهای دورنگش میداد. هنگامی که شروع به صحبت کردن کرد، آنقدر نزدیک بود که بوی نفسش، تند و سنگین، به صورت بهار خورد و او بیاختیار چشمانش را بست. ـ ولی انگار گاهی یادت میره سرباز. حرفش تمام نشده بود که ناگهان نیرویی قدرتمند او را عقب راند، آیان خودش را بیدرنگ میان رضاخان و بهار قرار داد و گفت: ـ قربان، بهتره بیشتر از این مهموناتون رو منتظر نزارین! رضاخان لحظهای مهبوت ماند، بعد کت سبزخاکی پر از ستاره و درجهاش را صاف کرد، چانهاش را بالا گرفت، بدون هشدار، خیلی غیرمنتظر و دور از انتظار مشتی به صورت آیان زد. بهار جیغ کشید، به سمت آیان گام برداشت. او کمی تعادلش را از دست داد و تلو خورد، اما بهار بهموقع بازویش را گرفت تا نیفتد. ـ قربان، معلومه چیکار میکنید؟ اون آیانِ، پسر خواهرتونه! رضاخان بدون ذرهای پشیمانی و بدون ذرهی توجه به نگرانی در چشم دخترش بازوی او را محکم گرفت و به سمت مجلس کشاند. بهار سعی کرد خودش را آزاد کند، اما نتوانست. آیان بلافاصله واکنش نشان داد، بازوی دیگر بهار را گرفت تا مانع بردنش شود. خون دهانش را تف کرد و با لحنی خشدار هشدار داد: ـ قربان، بهتره نذارین منم اون روی سگم رو نشون بدم، وگرنه اون موقع پدرزن و مافوق و درجه، هیچکدوم برام معنایی نخواهد داشت! رضاخان پوزخندی زد و چیزی نگفت، نزدیکتر شد، طوری که فقط بهار صدایش را بشنود و در گوشش زمزمهی کرد که باعث شد دخترش با رضایت خودش همراهش شود؛ تا شوهرش را از خشم بیپروا پدرش در امان نگه دارد. با بغض توی گلویش که بخاطر تلخی ادکلن رضاخان تحریک شده بود، فقط به آیان گفت که بیخیال این ماجرا شود و به او پشت کرد، هر دو را تنها گذاشت! تمام مراسم، درست طبق برنامهی رضاخان پیش رفت. او از عزاداری همسرش استفاده کرد تا دخترش را به جمع معرفی کند، ذرهای اهمیت نداد که بهار با ذهنی خالی در مجلس نشست و روحش همانجای مانده که پدرش در گوشش زمزمه کرده بود: «نذار به شوهرت بگم کی باعث مرگ مادرش شده»1 امتیاز
-
«دو سال پیش، فروردین ۱۴۰۱، تهران» بهار به ناکجاآباد زل زده بود. رفتوآمد آدمها، همهمهی عرض تسلیتها، دستهایی که روی شانهاش مینشستند و او را ترحم وارانه در آغوش میکشیدند، برایش هیچ معنایی نداشت. اشکهایش نمیریخت، اما درونش غوغایی بود؛ چون کسی درونش در سینهاش میخراشید و خود را به در و دیوار میکوبید تا جای خالی اشکها را پر کند. پدرش پیش از آمدن به مجلس بارها گوشزد کرده بود: «تو دختر یک سرلشکر ارتشی. قرار نیست اشک و زاری راه بیندازی باید سر بالا و محکم باشی، چون همه چشم به تو دارن.» این جمله در ذهنش همچون پتکی مدام تکرار میشد. او میدانست در این خانهی قدیمیِ باغ پدربزرگ، در میان صندلیهای چوبی چیدهشده در حیاط، کوچکترین دلسوزی دیده نمیشود، اما ریزترین خطایش دیده میشد و این از دید پدرش، یعنی لکهای بر نام و جایگاهش. بهار با خود فکر کرد: بقیه چطور؟ آیا آیان هم همین حال را دارد؟ او هم زنی را از دست داده که برایش همهچیز بود؛ همان زنی که برای بهار چیزی بیش از عمه بود، همدم، پناه، و مادر دومش. اما هیچکس از آیان نمیخواست «سرباز» باشد، هیچکس او را وادار نکرده بود با بغض در گلویش، به جای گریستن، قامت راست کند. نگاهش در جمعیت دنبال او میگشت. صندلیها را وارسی کرد، اما ردّی از آیان نبود. انگار نبودنش بیشتر از حضور دیگران، قلبش را فشار میداد. بیاختیار از جا برخاست. مثل رباتی خاموش، قدمهای حسابشده برمیداشت، و بیتوجه به کسانی که در مسیر با چشمانی بیروح و جملات تسلیت دارشان از کنارشان میگذشت. در چشمش آنها، همهشان هالههای سیاهی بودند که چیزی جز سنگینی و انجماد در فضا نمیپراکندند. او باید قوی جلوه میکرد، نه برای خودش، بلکه برای نگاه سخت پدرش که هر لغزشش را چون گناهی نابخشودنی میدید. در ذهن بهار، این درجهدارها چیزی جز سنگهای بیاحساس نبودند؛ سنگهایی که از دختری سوگوار، دختری که هم مادر و هم بهترین رفیقش را در یک روز از دست داده، انتظار وقار داشتند. حتی امروز، حتی در دل خاکستریترین روز عمرش، حق نداشت اشتباه کند. در میان این هالههای تاریک، ناگهان رنگی دیگر دید. در میان آن جمع تیره، تنها یک هاله سرخ میدرخشید. نگاهش که نزدیکتر شد، فهمید آن سرخی تنها از یک نفر میتواند باشد، تنها مرد زنده در قلبش! پاهایش بیآنکه بفهمد چطور، او را به سمت آیان کشاند. هر قدمش صدای پرخاشگر درونش را آرامتر میکرد. آن فرد وحشی و زخم خوردهای در سینهاش، آن ضجهها و صداهای در گوشش، یکبهیک در سکوت فرو میرفتند. و وقتی درست مقابلش رسید، وقتی نگاهش در نگاه غمآلود او گره خورد، همهچیز از کار افتاد؛ زمان، صدا، نفس. آیان چیزی نگفت. فقط نگاهش را به بهار دوخت، نگاهی که انگار چیزی میگفت که بهار برای اولین بار نمیفهمید، اما وقتی او را در آغوش گرفت، احساس کرد تمام فریادهای درونی خودش و نگاه نامفهوم آیان خاموش شدند. نه اشک، نه کلام؛ فقط یک آرامش موقت، مثل آبی که روی آتش ریخته باشند. برای لحظهای کوتاه، پدر، درجهها، آدمهای سنگدل و همهی هالههای سیاه محو شدند. فقط او و آیان بودند، و قلبهایی که در سکوت همدیگر را در آغوش گرفته بودند.1 امتیاز
-
آرزو با اینکه پر از تردیدهایی بود که او را میخکوب کرده بودند، بالاخره عزمش را جزم کرد. با تمام توان در را باز کرد و بیتوجه به صدای جیغها و چشمهای کنجکاوی که روی او زوم شده بودند همراه پرسشهای بیپایانشان، به سمت خروجی دوید؛ به طرف اتاق نگهبانی که کنترل بیمارستان در دست او بود. مسیر پیش رویش هزارتویی انسانی بود. میان آدمها میلغزید و میدوید؛ چنان سبک و بیوزن که گویی پاهایش زمین را لمس نمیکردند، انگار در حال پرواز بود. وقتی به اتاق کنترل رسید، بدون توجه به نگهبان شیفت صبح، با دستهای لرزان و پرشتاب کلیدهای کوچک را یکییکی خاموش میکرد. نگهبان که از صدای جیغهای وحشتناک پخششده در محوطه شوکه شده بود، حتی توان پرسوجو نداشت، چه رسد به اینکه بفهمد دکتر دقیقاً چه میکند و چرا به جان تابلو برق افتاده است. هر بار که آرزو کلیدی را خاموش میکرد، صداها اما خاموش شدنی نبودند، صبرش به سر آمد. هوا گرم و سنگین بود، لباسهایش به تنش میچسبیدند و صدای ممتد جیغها او را به یاد خاطرهای میانداخت که گمان میکرد سالهاست دفن کرده است. لحظهی عصبی شد، و با همهی انگشتانش یکجا به سراغ کلیدها رفت و آنها را خاموش کرد. ناگهان سکوت، مثل پردهای خوش رنگ و سیما، بر محوطه فرود آمد. آرزو نفس عمیقی از ته دل کشید و سرش را روی تابلو برق گذاشت. این ثانیههای نفسگیر برایش تازگی نداشتند؛ اما باز هم تحملش را نداشت، چون یک بار دیگر کافی بود تا همهچیز از هم بپاشد. زانوهایش توان ایستادن را از دست دادن و به زمین افتاد. – دکتر! صدای پر از ترس نگهبان تازهوارد، توجهش را جلب کرد. سرش را اندکی بالا آورد تا چهرهی او را ببیند؛ غریبهای بود که تا کنون او را ندیده بود، برای همین با صدایی گرفته و خفه البته پر از تعجب پرسید: – تازه واردی؟ نگهبان چیزی نگفت. سکوتش سنگین بود. آرزو از جا برخاست کمی نزدیکش شد در چشمهای مشکیش زل زد و گوشزد کرد: – تاحالا ندیدمت، تازه استخدام شدی؟ ولی فکرنکنم! خودش سوال پرسید و جواب داد، اما مرد هم در جوابش لب باز کرد. لحنش خشک و جدی بود و از اینکه آرزو او را مواخذه میکرد هیچخوشش نیامده بود: – شما همه رو توی این بیمارستان میشناسید؟ پرسش او بیش از حد جسورانه بود. آرزو از جوابی که گرفت کلافه شد، با کمی تندی پاسخ داد: – این بیمارستان پدرمه. فکر میکنم تا حدی حق داشته باشم و بدونم کارمنداش کیان. واقعیت این بود که آرزو، به خاطر روحیهی اجتماعیاش، تقریباً همهی کارکنان بیمارستان را میشناخت؛ حتی کارگر سادهای که کف زمین را تی میکشید. بارها از روی کنجکاوی به دفتر پدرش سر زده و پروندههای پرسنل را ورق زده بود. حالا مطمئن بود که این مرد ناشناس جایی در فهرست کارکنان نداشت. اما هنوز فرصت واکنش پیدا نکرده بود که نگهبان غریبه ناگهان او را هل داد و به سمت در خروجی دوید. آرزو تعادلش را از دست داد، به تابلو برق کوبیده شد و همراه درِ پلاستیکی نیمهکنده به زمین افتاد. درد شدیدی در کتفش پیچید و نفسش بند آمد. با وجود درد و تار شدن دیدش بخاطر اشک، دوباره برخاست و به سمت در دوید. در دلش به خودش گفت: «کتفت آسیب دیده، ولی پاهات سالمه که دختر. تو اسطورهی واکنشهای سریعی بابا.» همین جمله کافی بود تا ارادهاش را جمع کند و به مرد برسد. اما درست همان لحظه، همهچیز تغییر کرد. مرد ریزجثهای که با تمام توان میدوید، ناگهان در جا میخکوب شد. آرزو تنها گرمای مایعی را روی صورتش حس کرد، و ثانیهای بعد جسد بیجان مرد جلوی پایش همچون فرشی قرمز پهن شد؛فرشی که تنها شباهتش با فرش واقعی، رنگ سرخ خون بود. وسط پیشانی مرد سوراخی به اندازه یازده یا شاید دوازده میلیمتر دیده میشد. آرزو که تجربهی کافی داشت، بیدرنگ فهمید: این کار یک کالیبر سنگین است. پاشیدگی پشت جمجمه و دهانهی وسیع زخم چیزی جز این را فریاد نمیزد. همهچیز چنان سریع رخ داده بود که حتی حوضچهی خون زیر پایش فرصت نکرد ذهنش را هشدار دهد. – چرا همهچی شبیه اون زمانه؟ نه، این حالت را نمیشد شوک نامید، چون اولینبار نبود که چنین صحنهای میدید. حتی دژاوو هم نبود، چون پیشتر یک بار تجربهاش کرده بود. پس باید چه نامی میگذاشت روی این تکرار دردناک؟ باز هم مایعی گرم روی صورتش لغزید. اما این بار خون نبود؛ اشک بود. اشکهایی که بیاختیار سرازیر شدند و او را به عقب پرتاب کردند، به خاطرهی دو سال پیش. به شبی که خالهاش را درست به همین شکل از دست داد: مادر آیان.1 امتیاز
-
جیغها به فریادهای دوگانه تبدیل شده بودند. صدای زنی و سپس، صدایی مردانه، نه، نه مرد. چیزی میان صدای انسان و شیشه، مثل ترکیب نفس و فلز. ـ جنازه بعدی هنوز نفس میکشه سرگرد. اگر پیداش کنی، شاید بتونی نجاتش بدی، این کادوی تولد من به تو! این صدا در فضای راهرو پیچید. از بلندگوهای پیجر نبود، از دل همان جیغها آمده بود. نه کسی دیده میشد، نه دستگاهی روشن شده بود.همه از اتاقها بیرون آمدند، پرستارها، دکترها، حتی نگهبان طبقه. چشمهایشان هراسان، گوشهایشان گرفته، اما قدمهایشان آرام و کنجکاوانه بود. سعید قدمی برداشت، چون اتاق پیجر خیلی با آنها فاصله نداشت، آرزو را از جلوی در اتاق خالی از سکنه کنار زد و گفت: ـ همینجا بمون تکون نخور. و شجاعتش را جمع کرد وارد اتاقی که از آن پرت شده بود، شود، اما آرزو با صورت رنگ پریده و نگاه مصمم، سریعتر واکنش نشان داد، دستگیرهی در را گرفت، فشار داد و با سرعت وارد همان اتاق شد. جایی که آیان و آرش، هنوز آنجا بودند.او تا لحظهی آخر در چهارچوب درب مکثی کرد، اما بالاخره خودش را به داخل اتاق کشاند و داد زد: - چخبره اینجا؟ چرا صداهای عجیب و غریب از زمین و آسمون شنیده میشه؟ خفهش کنید! هنوز چند قدم برنداشته بود که با دیدن صحنه پیش رویش خشکش زد. نور سفید و سوزان سیالتیک سقفی همهجا را مثل اتاقهای تشریح فیلمهای ترسناک روشن کرده بود. آیان و آرش هر دو تا آرنج در شکم زنی بیجان مشغول گشتن چیزی بودند؛ مایعی سبز رنگی از اطراف برش جراحی که مشخص بود آرش آن را ایجاد کرده، به بیرون نشت میکرد. انگار آنها دنبال چیزی بودند، چیزی که از بیرون دیدناش وحشتناک بود.همان لحظه صدای جیغی خفناکتر از بلندگوهای سقف چنان در فضا پیچید که همه چیز را بلعید. از راهرو فقط صدا شنیده میشد، اما حالا اینجا، صدا انگار از دل دیوارها بیرون میآمد، از زیر زمین، از در و پنجره. آرش، عرقریزان و عصبانی، با شنیدن صدای آرزو متوجه او شده بود، داد زد: ـ برو سمت اتاق پیجینگ! ببین اونجا چخبره! آرزو قدمی جلو آمد، در حالی که هنوز چشم از صحنه شکم باز زن برنداشته بود، با صدای بلندتری گفت: ـ الان اونجا بودم، هیچکس اونجا نیست که این بلندگوها رو روشن کنه! آرش بیاختیار با صورتی گرفته، نگاهش بین شکم زن و آیانی که سخت درگیر بود چرخید و فریاد کشید: ـ پس این صدا چجوری وصل شده و داره پخش میشه؟ همان لحظه نور اتاق سو سو زد، برق لحظهای قطع شد، و وقتی برگشت صدای جیغها دو برابر بلندتر شد. شیشهها از شدت ارتعاش به لرزه افتاده بودند، و صدای ملتمسانهای از بلندگو پخش شد، اینبار نه جیغ، بلکه التماسی از ته جان: ـ نه، نه، خواهش میکنم، حداقل به بچهم رحم کن، اشتباه از من بودش، نه! نه آخری که با داد و فریاد گفته شد، بین صدای بعدی که رباتگونه، سرد و بیاحساس، با تحریف دیجیتالی بود، گم شد: ـ اینجا جنگلِ، تر و خشک باهم میسوزن! آیان ناگهان از جستوجو دست کشید، دستانش در شکم زن لرزید، چشمهایش گرد شد. چیزی را بیرون کشید، یک دستگاه سیاه رنگ، به اندازهی کف دست، شبیه اسپیکر، اما متفاوتتر. اینبار رنگ از صورت آیان پرید، لبهایش لرزید، انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد و دستپاچه نالید: ـ نه! و بعد با فریادی از دل دلشکستگی، داد زد: ـ آرزو برو برق رو قطع کن! آرزو که هنوز میلرزید، عقب رفت و دودلی سراغش آمد. برق همین حالا قطع و وصل شده بود و صدا با برگشت برق، شدیدتر از قبل شده بود. آیا قطع دوباره برق، همه چیز را خاموش میکرد؟ یا این بار بدتر از قبل میشد؟شیشهها ترک برداشتند، صدای جیغ از فضا بیرون زد، دیگر حتی ایستادن هم اینجا سخت بود!1 امتیاز
-
سعید برای لحظهای حس کرد دارد نفس راحتتری میکشد. خواست چیزی بگوید، دهان باز کرد، اما ذهنش؛ ذهنش پرتاب شد به هفت سال قبل، به محوطهی دانشگاه علوم پزشکی، همانجا که برای اولین بار، صدای بلند خندهی دختری از نیمکت کناری باعث شد او از کتاب «آسیبشناسی سلولی» دل بکند. آرزو، پرانرژیترین دختر دانشگاه بود. با موهای خرمایی که همیشه نیمی از صورتش را میپوشاند، و صدایش گاهی بلندتر از هر مکالمهای به گوش میرسید؛ عادت داشت با نان لواش لای غذای رزرو دانشگاه ساندویچ درست کند، وسط سکوت کتابخانه خمیازه بکشد و بعد در چشمان همه بخندد. سعید؟ او درست نقطه مقابل آرزو بود. همیشه با یک لیوان چای تلخ پشت ستون سمت چپ سلف مینشست، با هندزفریهایی که شاید صدا پخش نمیکردند، فقط برای بریدن از دنیا در عالم خود غرق میشد. جزوههایش بوی تمیزی میداد، خطکش کنارش همیشه صاف و گوشیاش همیشه سایلنت بود. بارها شده بود آرزو از دور برایش دست تکان بدهد و او فقط با سر، خفیف، پاسخ بدهد. اما یک روز، آرزو وسط راهرو اصلی، جلوی چشم همه، با اعتماد به نفسی که فقط خودش داشت، روی صندلی چرخداری نشست که مخصوص حمل تجهیزات بود. با صدای بلند گفت: «بچهها، اورژانسِ! یکی باید من رو برسونه اتاق عمل!» همه خندیدند. سعید مثل همیشه از دور نگاه میکرد، بیصدا، بیحس. وقتی صندلی چرخدار از کنترل آرزو خارج شد و با سرعت به سمت پلهها رفت، تنها کسی که پیش از بقیه حرکت کرد، او بود. آرام اما قاطع، از گوشهای پرید و دستهی صندلی را گرفت. لحظهای مکث، سکوت و بعد صدای خندهی آرزو: «نجاتم دادی دکتر بیصدا!» و جملهی آخرآرزو که باعث شد آنها سالها رفاقت کنن: «تو آدمی هستی که بیصدا، سروصدا راه میندازهی ها کلک.» لبخندی کمرنگ به لب سعید آمد. حالا هم همان آرزو روبهرویش ایستاده بود، با همان سرزندگی لعنتی که بلد بود از مرگ، خنده بیرون بکشد؛ خواست چیزی بگوید که ناگهان، صدای جیغی تیز و نفس بُر از انتهای راهرو بلند شد؛ جیغی زنانه، دریده، انگار از گلویی پاره شده بیرون زده باشد.هر دو با هم صاف ایستادند، اما بعد آن صدای تکان دهنده ناگهان سکوتی سنگین همه چیز را گرفت و بعد فریادها دوباره اوجگرفتند؛ صدا از اتاق کالبدشکافی میآمد، اما برای سعید و آرزو بخاطر بلندی صدا این مشخص نبود. جیغ ادامه پیدا کرد، تودرتو، با فریادهایی که معلوم نبود نفر اول دارد فریاد میزند یا کسی دیگر هم به او پیوسته. لحظهای بعد نور لامپهای مهتابی راهرو شروع به چشمک زدن کرد. ـ این دیگه چیه؟! آرزو زمزمه کرد، اما صدایش میلرزید. دستی بر گوشهایش گذاشت، چشمهایش گشاد شد، ولی به سرعت واکنش نشان داد به سمت پیجر ساختمان دوید، با این که ساختمان کالبدشکافی بود، اما پیجر برای پخش چندتا موسیقی روزانه استفاده میشد!1 امتیاز
-
آیان بهخاطر تصمیم ناگهانی که گرفته بود، پوزخند تلخی زد، سرش را پایین انداخت و دیگر چیزی نگفت. سکوت سنگینی بینشان نشست. فقط گاهی صدای نوکزدن کفش سعید از بیرون اتاق، ضعیف شنیده میشد. ـ خب پس تا تیمت میان و کارای قانونی رو شروع میکنین، من برم کلانتری محل کشف جسد و برگردم. هرچی شد، اول منو خبر کن! آرش خمیازهای کشید، چپچپ نگاهش کرد و به سمت در رفت. اما ناگهان ایستاد. برگشت و با تعجب پرسید: ـ تو از اول میدونستی جسد کجا پیدا شده، بعد اینجا واسه من نقش بازی میکردی؟ پیش از آنکه آیان پاسخی بدهد، صدایی از دل سکوت، فضای اتاق را درید؛ صدایی خفه، عجیب، مثل فریاد کسی که از ته چاه صدایش را بیرون میکشد: ـ یک، یک، دو...سه. هر دو مرد میخکوب شدند. در اتاق جز آیان و آرش کسی نبود. سعید هم بیرون بود. پس ممکن نبود صدایش اینجا پخش شده باشد. آیان به آرش نگاه کرد؛ رنگ از صورت دکتر پریده بود. او هم چیزی نگفته بود. پس آن صدا از کجا آمده بود؟ «بیرون اتاق» ساعت از ده صبح گذشته بود و خورشید با بیرحمی تمام نور داغش را مستقیم بر ساختمان بتنی بیمارستان میکوبید. رطوبت نشسته بر دیوارها، بوی کپک زدهی گچ و الکل را در هوا پخش کرده بود. محوطه، جایی بین زیستن و مردن، زیر نور آفتاب چروک خورده بود. از پنجرههای بلند و خاک گرفته، کورسوی روشنی به درون راهرو نفوذ میکرد، اما آنقدر ضعیف بود که تنها رد سایههای درهم ریختهی پرستاران و پزشکان را نشان میداد؛ گویی این ساختمان نه محل درمان، که هزارتویی به ناکجاست. سعید به دیوار تکیه داده بود، قامتش کمی خمیده، نگاهش خیره به کفپوشهای چرک مرده و رفت وآمد بیوقفهی آدمهایی با روپوش سفید بود. چیزی در نگاه آنها او را به هم میریخت؛ نوعی بیتفاوتی سرد، شبیه ماشینهایی که سالهاست بدون روغن کار میکنند. حس میکرد خودش را در چهرهی بیرنگشان گم کرده، دستهایش را مشت کرد، با کفش اسپرت نایک سفیدش که برق میزد بیهدف به سنگی فرضی ضربه میزد. در مغزش صداهایی زمزمه میکردند، سرزنشهایی تلخ که مثل زخمی کهنه مدام تیر میکشیدند. فقط دو دقیقه گذشت که صدایی آشنا او را از دل تاریکی بیرون کشید. ـ سلام تراپیست جنایی از این ورا؟ سعید سرش را بالا آورد، ابروهایگره خوردهاش از هم باز شد. ـ آرزو! دختری با روپوش سفید و چشمان کهرباییاش جلو آمد که چیزی در چهرهاش همانند همیشه برق میزد؛ شادابیای که انگار در این فضای پُر از مرگ، فقط به او تعلق داشت. با لبخند شیطنت آمیزی که چال گونهاش را عمیقتر میکرد، نوک کفشش را به پای سعید زد و گفت: ـ خب سلام نکردن که خوب نیست آقای دکتر! حداقل آدم رو میبینی یک سر تکون بده، به خصوص که باید در برابر خانمها ادب به خرج بدی ها، اینها رو که من نباید هی بهت یادآوری کنم ! سعید با نیم لبخندی کمرنگ شانه بالا انداخت. ـ سلام! چه انرژی داری دختر سر صبح تو این جهنم دره. آرزو لبخندی زد، از آن تبسمهایی که انگار حریف سختترین شب را برده باشد. ـ محض اطلاعات بهشت از دل جهنم ساخته شده سعید جان، اوه، حالا مگه اینجا کجا هست که قیافهت یک جوریه که آدم دلش میخواد لنگر بندازه کشتیات رو نجات بده!1 امتیاز
-
«جنازهی اول، ساعت یک شب، زیر پل طبیعت تهران، بهمن ۱۴۰۱» «دومین جنازه، دو بعدازظهر، اطراف کرج، آذر ۱۴۰۲» «سومین، سه صبح، بازار نادری اهواز، خرداد ۱۴۰۳» «چهارمی، چهار صبح، گرگان، مرداد ۱۴۰۳؛ همین زنی که حالا روی تخت فلزیِ سرد و بیروح، خاموش افتاده بود.» آیان زیر لب زمزمه کرد: ـ ترتیب زمانی داره، ولی نه شب و روزش مشخصه، نه مکانش قابل پیشبینی! ذهنش به شدت درگیر بود. او داشت سعی میکرد پازل هزار تکهی این پرونده را کنار هم بچیند، اما هر تکه بهجای آنکه چیزی را کامل کند، سؤال تازهای پیش رویش میگذاشت. تکههایی که بیش از آنکه جواب دهند، بیشتر آزارش میدادند. نفسی عمیق کشید. قفسهی سینهاش بهسرعت بالا رفت، اما با آرامی پایین آمد. چشمهایش را بست؛ در ذهنش ساعتها، شهرها و جنازهها را ردیف کرد، تلاش کرد الگویی از دل این آشفتهبازار بیرون بکشد، اما فقط بیشتر در آن فرو رفت؛ در سردرگمی، در بینظمی، در خشمِ بیصدا. قاتل دونات صورتی همهی قواعد را زیر پا گذاشته بود. او نمیگذاشت آیان پیشبینی کند قربانی بعدی کی و کجا ظاهر خواهد شد؛ یکبار شب، یکبار روز، یکبار پایتخت، یکبار بازار جنوب، و حالا جسدی وسط گرگان. سرگرد دوباره آهی کشید، دستی به صورتش کشید و پارچهی سفید را آرام روی جسد کشید. اما وقتی برجستگی محل دهان زن روی پارچه نقش بست، آنهم به خاطر دستی که از آرنج قطع شده بود، بلافاصله بیاختیار پارچه را تا ناف پایین آورد و با صدایی عصبی گفت: ـ اگه سعید اینو میدید، بیشک باز بالا میآورد. دستهایش را با آن دفترچهای که هنوز در بین انگشتانش بود، در جیب فرو برد و کنار تخت فلزی نشست. تختی که سطحش پر از سوراخهای ریز برای تخلیهی خون و آلودگی بود؛ زبر، سرد و بیجان. ـ آرش! قبل از اینکه غر بزنی، یه چیز میگم. برای یک بار هم شده، بلند شو انجامش بده، چون به نظرم این جسد حرف برای زدن، زیاد داره! آرش، که نیمهخواب و نیمهبیدار بود، غرغرکنان فحشهایی زیر لب نثار آیان کرد. آیان با بقیه مثل فرماندهای سختگیر رفتار میکرد، حتی آرش که رفیق چندساله و پسرخالهاش بود، به همین دلیل او را کمکم به مرز انفجار رسانده بود. اما او اینبار، آرامشش را حفظ کرد، سرش را دوباره روی میز گذاشت و با صدای خوابآلودش نالید: ـ چی؟ آیان از فرصت استفاده کرد، بیدرنگ و با لحنی کاملاً جدی و مطمئن گفت: ـ قبل اینکه تیمت بیان، شکم مادر رو باز کن! آرش ناگهان سرش را بالا آورد. چشمهای کهرباییاش چند ثانیه در چشمهای مشکی آیان زل زد؛ میخواست مطمئن شود که این اطمینان در لحنش جدیست، چون سابقه نداشت این رفیق سرسختش حتی یکبار قانون را زیر پا بگذارد؛ یعنی آنقدر تحت فشار بود. ************** قاعدهی قاتل دونات صورتی(در دفتر یادداشت آیان): 1. تمام مقتولها او زن هستند و سن و سال خاصی برای آنها قائل نیست! 2. نشان کار او یک دونات با تزیین شکلات صورتی و پیراهن تابستانی سورمهای رنگ است! 3. تاکنون دلیل متفاوت بودن مکان اجساد مشخص نشده! 4. تاکنون دلیل اینکه چرا اجساد ساعت پیدا شدنشان با شماره آنها یکی است، مشخص نشده( مثال: جسد شماره یک ساعت یک شب، جسد شماره دو ساعت دو بعدازظهر پیدا شدند.)1 امتیاز