رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      12

    • تعداد ارسال ها

      860


  2. SETAYESH_KH

    SETAYESH_KH

    رفیق نودهشتیا


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      86


  3. ماسو

    ماسو

    گرافیست


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      285


  4. Khakestar

    Khakestar

    کاربر فعال


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      354


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/05/2026 در پست ها

  1. شمال رفتن تو رمان ها.فکر کنم ۱٠٠٠ تا رمان خوندم تا الان ۹۹۹تاش یه مسافرت شمال داشتن🥴😂
    2 امتیاز
  2. عزیزم اسم رو جابه‌جا زدید چرا دقت نمی‌کنید @SETAYESH_KH @ماسو @سایان
    2 امتیاز
  3. پارت دوم با احساس وجود ریز ماده‌هایی آزار دهنده توی گلوم سرفه‌ای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی ماده‌ای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمی‌دونم، چشم‌هام به زور باز بودن. حسِ به خشکی و خراشیدگی گلوم شدت یافت و دوباره به سرفه افتادم؛ مکرر و نفس‌گیر. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و پس از چند ثانیه با مقداری شن آمیخته با خلت و بزاق دهنم، روی کف دستم مواجه شدم. دستم رو با صورتی در هم رفته به زمین مالیدم و نگاهم رو به اطراف دوختم. توی چند متری دریا، روی ساحل بودم. آب دهنم رو قورت دادم تا ساییدگی و خشکی گلوم از بین بره. یک آن توی جام پریدم. من کجا بودم؟ فکر کنم تازه مغزم به کار افتاده بود. روی زانوهای لرزونم ایستادم و اطرافم رو برانداز کردم. مگه من زخمی نشدم؟ مگه من توی دریا نیوفتادم؟ مگه من غرق نشدم؟ ناخودآگاه سرم رو پایین بردم و نگاهم رو به پهلوم دوختم. پیراهن مشکی‌م رد چاقو و خون روی خودش داشت. لباسم رو بالا زدم ولی با دیدن شکم بدون زخمم ابروهام بالا پریدن. چخبر بود؟ زخم چاقو کجا رفته بود؟ توی پهلوم فقط بخیه‌های عمل کلیه‌م وجود داشت، همین! لرز به جونم افتاد. بدنم از شدت استرس و اضطراب به لرزش در اومد. اضطراب مجبورم می‌کرد دست راستم رو به سمت دهنم ببرم و شستم رو شروع به مکیدن کنم. این کار عادتی مزخرف از زمان نوزادیم بود! احتمالاً مرده بودم و اینجا جایی جز دنیای بعد از مرگ نبود. چشم‌هام رو ریز کردم و دوباره حینی که انگشتم توی دهنم بود اطراف رو نظاره‌گر شدم. شبیه جهنم نبود! بین ترس خنده‌م گرفت، هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم بهشتی باشم! درسته آدم بدی نبودم ولی خب خوب هم نبودم. متفکر به اون چنین افکاری بودم که ناگهان چشمم روی نقطه‌ای قفل شد. چندصد متر جلوتر، متصل به سربلایی، جاده‌ای وجود داشت و مردی پیاده بین درخت‌های سمت دیگه‌‌ش به چشم می‌رسید. بدون درنگ کمی به سمت جاده دویدم و همزمان با جیغ و فریاد سعی بر مخاطب قرار دادن مرد داشتم. - آقا! آقا! آقا.. به گمونم مرد متوجه صدام شد که ایستاد و سر به اطراف چرخوند. فکر کنم به دنبال منبع صدا بود، پس معطل نکردم و با گلویی که استعدادش بلندگویی بود عربده زدم. - آقا کمک! و بالاخره سرش به سمت من چرخید و خیره‌م شد. لبخندی روی لبم نشست و با سرعت به سمت سربلایی دویدم. انگار خدا انقدری که توی تصوراتم از من متنفر بود، توی واقعیت از من بیزار نبود؛ بالاخره من هم یکی از مخلوقاتش به حساب می‌اومدم.
    2 امتیاز
  4. بیاید چیزایی که دیگه واقعا کلیشه شده و از خوندنش خسته شدیم رو اینجا بنویسیم. نویسنده‌ها بدونن که از این کلیشه‌ها استفاده نکنن😁 مثال: آرشام تهرانی مغرور و خودساخته درِ بی‌ام‌دبلیوشو می‌بنده و میره دنبال دختر بازیگوش داستان🫡
    1 امتیاز
  5. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: خانـــم و آقـــای بازیگـــر 🖋 نویسنده: @SETAYESH_KH از طنزنویسان انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، طنـــز 🌸 خلاصه داستان: يک روز كه سر صحنه است، متوجه چيزي ميشه كه واسش سخته ولي باورش مي‌كنه و بهش ايمان مياره... 📖 برشی از رمان: نشستم روی صندلی کنارش و گفتم: ـ بردیا کجاست؟ این استاده از کجا فهمیده؟ 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/05/دانلود-رمان-خانم-و-آقای-بازیگر-از-ستایش/
    1 امتیاز
  6. عنوان رمان: نایرول ژانر: فانتزی نویسنده: سارابهار خلاصه: پس از نشر فیلمی ابر شرورانه، تصویری تاریک و شیطانی از بزرگ‌ترین ابر قهرمان جهان ساخته می‌شود. قهرمانی که سال‌ها ناجی بشر بوده، ناگهان در نگاه مردم به هیولایی قدرت‌طلب تبدیل می‌شود. شبکه‌های اجتماعی پر می‌شود از تمسخر، تئوری توطئه و نفرت و حالا او... . *پی نوشت1: «نایرول» یک واژه خیالی ترکیبی است که به مفهوم «ناجی» و «هیولا» اشاره دارد. *پی نوشت2: این رمان رو تقدیم میکنم به تمامی شخصیت های خاکستری فیلم ها و کتاب ها که هیچ‌وقت بهشون فرصتی برای بهتر شدن داده نشد.
    1 امتیاز
  7. مقدمه: همه چیز برهم ریخته است؛ اما داستان این‌بار از زاویه دید خود او روایت می‌شود. او معتقد است که همیشه برای نجات جهان خلق شده؛ موجودی فراتر از انسان‌ها اما مسئول محافظت از آن‌ها. با این حال، آیا «نجات» از دید او همان چیزی است که مردم می‌فهمند؟ آیا او قربانی تحریف رسانه‌هاست یا ذهنش واقعیت را به شکلی خطرناک بازنویسی می‌کند؟ در حالی که محبوبیتش سقوط می‌کند و اعتماد عمومی فرو می‌ریزد، او باید تصمیم بگیرد: برای اثبات قهرمان بودنش تا کجا حاضر است پیش برود؟ و در این بین، سؤال اصلی این است: «اگر تو قدرت یک خدا را داشته باشی، چه چیزی تضمین می‌کند که خودت را خدا ندانی؟»
    1 امتیاز
  8. پارت پنجم با لبخند و اطمینان حواسم به چشم و ابرو اومدن‌های سرباز بود که یک آن با قفل شدن دستبند دور مچ‌هام توسط سرگرد لرزیدم؛ خیلی سرد بودن. - آقای قربانی! شما به جرم فرار از دست مجرم حین بی عفت شدن و آسیب رسیدن به وی بازداشتید، از این پس هر حرفی از جانب شما ضمیمه پروندتون خواهد شد و همچنین حق سکوت و حق گرفتن شارلاتان رو هم دارید. و لبخندم که با هر کلمه‌ی سرگرد ماسیده‌تر از لحظه پیش‌ترش به نظر می‌رسید! واو به واو جملات سرگرد شوک برانگیز بودن. صورتم در هم رفته بود، انگار که با آجر تا مرز پوکوندن بهش ضربه زده باشی؛ همون‌قدر له شده. - آخه جناب سرگرد اولا من دخترم و آقا نیستم و دوما اینکه من قربانی بودم! کجای دنیا رسمه که قربانیو دستیگر کنن؟ سوما شارلاتان دیگه چه کوفتیه؟ از شدت سرعت دفاعیه‌م از نفس افتادم. سرگرد با نگاهی عاقل اندر سهیفانه خیره‌م بود، انگار که یه موجود فرا زمینی دیده باشه یا شاید هم یه دیوونه‌ی فراری از تیمارستان؛ چنین حسی از رنگ نگاهش می‌گرفتم. و در نهایت که اشکم در اومد و به هق‌ زدن افتادم. - بخدا من مقصر نیستم من فقط از دستش فرار کردم و جاخالی دادم. آخه چرا باور نمی‌کنین که من هلش ندادم؟ سرگرد حینی که من رو به زور داخل ماشین پلیس هل می‌داد جوابم رو توی صورتم کوبوند. - اگه هلش داده بودی که دستگیر نمی‌شدی. به سکوت دعوت شدم. از مدار درک من که هیچ از منظومه‌ی افکارم هم خارج بود که چه اتفاقاتی در حال وقوعه. نکنه واقعا مرده بودم و اینجا دنیای پس از مرگ بود؟ یا نکنه مثل سریال‌های تخیلی توی دنیای دیگه‌ای افتاده بودم؟ کاش هیچ‌وقت هیچکدوم رو نمی‌دیدم وگرنه الان توی جهنم خیالم راحت بود. به چهره‌ی زار و در هم رفته‌ی خودم توی شیشه‌ی دودی ماشین نگاه انداختم؛ شبیه خودم بود، همون دختر افسرده و رقت انگیز. بزاق دهنم رو جمع کردم و روی صورتم توی شیشه تف انداختم. - خاک تو سرت که اگه فرار نمی‌کردی به این روز نمیوفتادی بزدل افسرده! سپس با غضبی غمناک چرخیدم تا دیگه نگاهم به صورتِ لعنت شده‌م نیوفته. و چشم‌های متعجب و وحشت زده‌ی سرگرد و سرباز و راننده‌ی ماشین که هیچ اهمیتی برای من نداشت! اون‌ها هم کم از من نداشتن، از آقا خطاب شدنم گرفته تا دستیگر شدنم بابت قربانی بودن و فرار کردن از دست مجرم. و شارلاتان هم بماند که معمایی بیش نبود!
    1 امتیاز
  9. پارت چهارم مرتیکه لبخند شیطانی و عق‌برانگیزش رو روی لب‌هاش نشوند. دست‌هاش رو دوباره بالا برد و به سمتم جهید. من هم مثل دفعه‌ی پیش‌ترش جاخالی دادم. و مرتیکه که با پیشانی به آغوش پله‌ی سنگی رفت. و صدای نفس‌های خرناسی‌ش که قطع شدن و صدای قطرات خونی که روی زمین سقوط می‌کرد! نگاهم روی دوربین‌های نصب شده‌ی مغازه ثابت موند. خوشبختانه اون‌ها همه چیز رو ثبت کرده بودند. قانون که نمرده بود، مرده بود؟ حاضرم قسم بخورم تا به اون لحظه حتی مورچه هم به چشم نمی‌خورد اما حالا اطرافم پر شده بود از آدم. البته اگر صدای کلاغ‌ها، سگ و گربه‌های اضافه شده به اون‌ها رو هم فاکتور می‌گرفتیم! مردم که متشکل از زن‌ها و مردهای سالخورده بودن غضبناک نگاهم می‌کردن. استرس رو کنار زدم تا بتونم از مکیدن دست بکشم و شستم رو از دهنم بیرون بیارم. روی پاهای متزلزلم ایستادم. با صدایی لرزون‌تر از زانوهام مردم رو مخاطب قرار دادم. - م.. من مقصر نیستم! ایناها دوربینا همه چیو ثبت کردن. سپس به دوربین‌های مغازه اشاره کردم. با بغض ادامه دادم. - مرتیکه می‌خواست بی عفتم کنه! یکی از زن‌ها صحبتش رو با تلفن همراهش تموم کرده و اخمناک خیره‌م شد. - الان قانون میاد و همه چی مشخص میشه. بینی‌م رو بالا کشیدم و بعدش ناخواسته پوزخندی زدم. این پیرزن و پیرمردها واقعا کم داشتن! به جای اینکه به من که در معرض بی عفت شدن بودم و قربانی به حساب می‌اومدم دلداری بدن با چنین لحنی با من صحبت می‌کردن. دستم رو به کمرم زدم و حینی که با دستم خط و نشان می‌کشیدم زنیکه‌ی پیر رو مورد مخاطب قرار دادم؛ اون هم با لحنی که مناسب دورهمی‌های الوات پایین شهر بود. - د برو بوگو قانون بیاد، اصن بوگو بزرگترشم بیاره! تمام شدن جمله‌م همانا و به گوش شنیده شدن آژیر ماشین پلیس و آمبولانس هم همانا. با لبخند به رسیدن ناجی‌هام چشم دوختم و زیر لب دشنام نثار پیرزن کردم؛ با اون روسری طرح لبوبوی نسخه‌ی سیکت.. یعنی سیکرتش! پلیس و آمبولانس سریع به ما رسیدن. نیروهای امداد با نهایت سرعت که انگار روی 4x بودن، لش مرتیکه رو جمع کردن و بعد یقیناً به سمت بیمارستان برگشتن. پیرزن لبوبویی سیکرت به سمت مغازه رفت و قفل در رو باز کرد. قطع به یقین حتی اگر مغازه باز هم بود این پیرزن هیچ دلی برای من نمی‌سوزند. یکی از پلیس‌ها که سربازی بیش نبود وارد مغازه شد تا دوربین‌های مداربسته رو چک کنه. من هم با خیال راحت اما با درگیر کردن احساساتم، ماجرا روی برای جناب سرگرد مقابلم تعریف می‌کردم. - مطمئنید که هیچ ضربه‌ای بهش وارد نکردین؟ حینی که پلک روی پلک می‌چسبوندم، لب‌هام رو هم مطمئن روی هم فشردم و سر تکون دادم. - مطمئنِ مطمئنم قربان! سرباز از مغازه خارج شد. نگاه هممون روی صورتش نشست؛ قفل و ثابت. سرباز به چشم‌های سرگرد خیره شد و با زبان اشاره‌ی ابرو، با اون صحبت کرد. و من که با لبخند نظاره‌گر بودم!
    1 امتیاز
  10. پارت سوم عاقبت به سربالایی رسیدم. همیشه کوهنورد خوبی بودم ولی الان از پس یه نیم تپه هم برنمی‌اومدم؛ هرچند شدیدا سُر بود. روی خاک دراز کشیدم و سعی کردم به سمت بالا بخزم. یک آن سایه‌ای عظیم الجثه روی خودم حس کردم. بس کردن به تقلا رو جایز دونستم و آب دهنم رو قورت دادم. مرد که خیلی غول پیکر بود دست پر مو و تپلش رو به سمتم دراز کرد و مثل پر کاه من رو به سمت خودش کشید. کنار جاده، نزدیک مرد ایستادم. با لبخند مخاطب قرارش دادم. - خیلی ممنو... نگاه کثیف و هیزش من رو به خفه شدن واداشت. آب دهنم رو قورت دادم. مطمئن بودم نگاهم رنگ وحشت گرفته. مرد لب پایینی‌ش رو خیس کرد و حینی که سرتاپای من رو با اون رنگ نگاه چندشناکش برانداز می‌کرد، گفت: - عجب پسری! چه بینی وسوسه برانگیزی! و منی که چشم‌هام از کاسه در اومدن. بینی وسوسه برانگیز؟ از اون گذشته، آخه من که دختر بودم! نکنه مثل محو شدن جای زخمم، یه چیزی به بدنم اضافه شده بود؟ یا نکنه چاقو از پهلوم در اومده و به یه جای بدی از بدنم فرو رفته بود؟ دست لرزونم رو به سمت پاهام بردم و لمسش کردم. چیزی نبود! نفسی از سر آسودگی کشیدم و تا خواستم چیزی بگم مرد دست‌هاش رو مثل خرس بالا برد و به سمتم یورش آورد. ناخودآگاه جیغی کشیدم و جاخالی دادم. مرد که نه، مرتیکه هم دوباره خواست بهم حمله ور شه. صبر رو جایز ندونستم و توی مسیر جاده شروع به دویدن کردم؛ اون هم بدون کفش روی آسفالت داغ. عفتم مهم‌تر از سوختگی کف پام بود! و من بدو و مرتیکه بدو، من بدو و مرتیکه! چرا با اون هیکل خرس‌مانندش خسته نمی‌شد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا مغزم خالی از هر فکری بشه، فعلا باید تمام انرژریم رو صرف دویدن می‌کردم نه افکار بیهوده. چندمتر جلوتر مغازه‌ای وجود داشت و هدفم رسیدن به اونجا بود، پس به سرعتم افزودم. توی چند قدمی مغازه بودم که یک آن پای بدون کفشم روی سنگ تیزی رفت. دردش انقدری زیاد بود که دیگه نشد بدوئم. مرتیکه هم بهم رسیده بود، این رو از صدای نفس‌های خرناس مانندش متوجه شدم. به مغازه نگاه کردم و گذاشتم تمام زندگی‌م با دیدن صحنه‌ی روبروم توی مغزم آواره شه، مغازه بسته بود! با بغض به سمت مرتیکه چرخیدم. با پوزخندی که روی صورت خیس از عرقش نشسته بود، کثیف نگاهم می‌کرد. دوباره شستم رو به سمت دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم؛ تمام تنم از استرس می‌لرزید. مرتیکه هلم داد. روی زمین افتادم و کمرم به شدت به پله‌ی سنگی برخورد کرد.
    1 امتیاز
  11. در طول مسیر با ستاره پچ پچ میکردیم هر از چند گاهی هم نگاهی به سامان میکردم انگار تو. فکر بود خیلی عمیق داشت به یه چیزی فکر میکرد اخمی هم بین ابروهاش بود که با نمک ترش کرده بود با توقف ماشین جلو در خونمون تشکر کوتاهی کردم و از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه حرکت کردم وارد سالن که شدم چشمم به گوشیم خورد که دست رابعه بود یه لحظه خون به مغزم نرسید و با کیفم محکم کوبیدم تو سرش و صدای اخ گفتنش بلند شد هر دو دستشو گذاشته بود رو سرش و ناله میکرد انگار خیلی محکم زده بودم یه لحظه پشیمون شدم اما با فکر اینکه اون به حریم شخصیم تجاوز کرده دوباره خود به خود از عصبانیتت بدنم لرزه کرد: _ عوضی اشغال چرا گوشیم دست تو بود هزار بار گفتم دست به گوشی من نزنین زبون نفهمی چیزی هستی تو یه لحظه بلند شد و دستاشو گذاشت رو سرم و موهامو محکم کشید که صدای جیغم بلند شد با ناخونام رو صورتش چنگ انداختم اونم با نامردی نکردو تره ای از موهامو جوری کشید که احساس کردم پوست سرم داره کنده میشه ساعد دستشو محکم گاز گرفتم تو همین هیری ویری یهو صدای بابام بلند شد: _دارین چه غلطی میکنین تخم سگا اینجا چخبره!
    1 امتیاز
  12. قبلم گفتی عمت فوت کرده زنگ زدم به مادرت تا تسلیت بدم سنگ رو یخ شدم الانم میگی مادر گربه داشت گریه میکرد منو چی فرض کردی اکبری با قاطعیت جواب دادم: _حتما دیدی پوز پلنگ ها خط سیاهی از داخل چشماشون تا روی گونه شون دارن میدونید برای چی؟ انگار کنجکاو شده بود پرسید: _برای چی؟ خب مثل اینکه داشت جواب میداد با ذوق ادامه دادم: _خو داستانش اینکه که وقتی بچه ی یه پوز پلنگ رو شیر میخوره از غم نارحتی بچه اش پوز پلنگ گریه میکنه و گریه میکنه اینقدر گریه میکنه که از چشماش خون میاد بعد هم این خطای سیاه به وجود میاد بعدم گربه ها از همین گونه هستن برای همین میگم گربه داشت برای بچه اش گریه میکرد داستان مسخره مو باور کرد و گفت: _اینارو نمیدونستم اکبری افرین بهت خیلی خوبه در مورد هر چیزی اطلاعات جمع میکنی حالام برو سر کلاست منم میرم یه زنگ به مادرت میزنم که چرا دیر اومدی اه زنگ چی اخه زنیکه سه نقطه ایشش چشم قره ای بهش رفتمو داخل کلاس شدم حدیث مثل همیشه در حال رژ زدن بود ایقندر که این بشر رژ میزنه خانم حسینی نمیزنه کنار ستاره نشستم و پرسیدم: _اووم میگم داری چیکار میکنی؟ امروز که تاریخ نداریم اسکل برگشت سمتم و با تاسف گفت: _امتحان داریم ٱمل خان الان خانم ارباب میاد امحتان میگیره محض اطلاعت با ناباوری و بهت نگاش کردم اقا یعنی چی کی گفت میخواد امتحان بگیره اخه چرا من خبر ندارم اخه _کی گفت امتحان میگیره خو من جلسه قبل اومده بودم حرفی از امتحان نزده بود که _باز نشستی شب تا صبح رمان خوندی، یه سر به بله میزدی میدیدی خانم گفته بود امتحان میگیره تا خواستم یه چیز دیگه بگم خانم ارباب وارد شد و گفت که صندلی هارو صورت امتحانی بچینیم پوف کلافه ای کشیدم و صندلیم رو کنار صندلی اسما گذاشتم تا حداقل دوتا کلمه تقلبی بهم برسونه خانم ارباب برگه هارو پخش کرد با گذاشتن برگه روبه روم خودکار رو تو دستم چرخوندم و سوال اولو خوندم و بعد جواب دادم بعضی سوالارو موندم چند تا سوال رو هم ستاره بهم رسوند و بعضی هارو به قول خانم صادقی مدیر مدرسه مون به صورت من درآوردی حل کردم برگه رو تحویل دادم که خانم ارباب گفت برگه هارو جمع کنم همونظور که برگه هارو از بچه ها میگرفتم چند تا سوال رو هم از رو برگه هایی که جمع کرده بودم به بچه ها میرسوندم با صدای زنگ اخر بچه ها هورایی کشیدن و هرکدوم مثل گاو وحشی به در مدرسه حمله کردن همونطور که دست ستاره رو میکشیدم تا از فشار زیاد بچه ها به بیرون برسیم چشمم به داداش ستاره خورد اب دهنم اویزون شد بعله دیگه کراش بنده سامان جون با یه تیپ خفن منتظر ستاره بود نه فقط من بلکه تموم بچه ها روش کراش بودن و از اونجایی که من فقط به خاطر داداش خوشتیپش دوستش بودم میرفتم خونشون که البته بیشتر وقتا خونه نبود و همون چند باریم که رفته بودم جز سلام کردن چیزی دیگه ای بینمون ردو بدل نشده بود صدای ستاره باعث شد که برگردم سمتش: _اه سوگل دستمو کندی ول کن دیگ دسشتو محکم تر گرفتم وگفتم: _بابا من تا تورو به داداشت نسپرم خیالم راحت نمیشه نکه اخه خیلی دوست دارم برای همون میگم و کشون کشون بردمش سمت سامان با برگشتن صورتسامان هول کردم و با تته پته گفتم: _اوم چیز س. سلام با لبخند جواب سلاممو داد و گفت: _خوبین سوگل خانم بفرمایین برسونمتون بدون تعارف دیگه ای در پراید رو باز کردم و نشستم دوتا ابروی سامان به طرز بانمکی بالا پرید انگار انتظار نداشت با همون تعارف اولش سوار شم ستاره هم نشست کنارم و اونم پشت فرمون نشست
    1 امتیاز
  13. بنطرت زندگی بدون چی نمیشه!؟ مثلا: زندگی بدون آش رشته برای من غیرممکنه🫠
    1 امتیاز
  14. زندگی بدون انسانی که تو متولدش کردی غیر ممکنه
    1 امتیاز
  15. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید. درخواست نقد اثر با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید. درخواست کاور رمان بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید: درخواست انتقال به تالار برتر همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا
    1 امتیاز
  16. اینکه داخل رمان یک کاری رو ممنوع میکنن مثل این در رو باز نکن شخصیت اصلی به خاطر کنجکاوی در رو باز میکنه و یک اتفاقی می‌افته
    1 امتیاز
  17. کلا بنظرم کاش دست از سر ایده پسر خیلی مغرور و سرد و خشن و پولدار بردارید این همه پسر دلقک فقیر باحال ریخته تو مملکت😂
    1 امتیاز
  18. به نام خدا سلام ترانه مهربان هستم در سایت نودهشتیا اینجاییم تا یه سری جملات و حرفا و توییت هایی که حق بودن و جایی رو نداریم که بی دلیل بیانشون کنیم رو بیان کنیم برای مثال چیزایی که تو ذهنتون آماده کردین تا موقع دعوا بگید و هیچوقت موقعیتش پیش نیومده! جمله‌هایی که تو ذهنتون ساختین تا اگه کسی فلان حرف رو زد شما این جواب رو بهش بدین اما خب موقعیتش پیش نیومده! توییت ها و لطیفه ها و شعر ها و همه چیزهایی که جایی خوندین یا بهتون گفته شده و تو خاطرتون مونده! و... فقط یه نکته لطفا تو تاپیک با هم صحبت نکنید و فقط موقعیت، جواب یا جمله مد نظرتون رو بفرستید ممنون
    1 امتیاز
  19. ٩٠٪ كسايي كه الان ميرن پيش تراپيست، به خاطر كساييه كه بايد ميرفتن پيش تراپيست و نرفتن
    1 امتیاز
  20. ساسانی اردشیر بابکان ۱۸ شاپور یکم ۳۰ هرمز یکم ۱ بهرام یکم ۳ بهرام دوم ۱۷ بهرام سوم چند ماه نرسه ۸ هرمز دوم ۶ آذرنرسی چند ماه شاپور دوم ۷۰ اردشیر دوم ۴ شاپور سوم ۵ بهرام چهارم ۱۱ یزدگرد یکم ۲۱ بهرام گور ۱۸ یزدگرد دوم ۱۹ هرمز سوم ۲ پیروز یکم ۲۵ بلاش ۴ قباد یکم ۱۸ جاماسب ۳ خسرو یکم ۵۰ هرمز چهارم ۲۱ خسرو پرویز ۴۰ شروین ۶ ماه اردشیر سوم ۲ شَهرْبَراز چند ماه خسرو سوم ۱ جُوانشیر کمتر از یک سال بوران دخت سال ۶۳۰ تا ۶۳۲ با گسستی چندماهه گشتاسب کمتر از یکسال آزمی دخت ۱ خسرو چهارم شش ماه یا یک‌سال هرمَز ششم ۲ سال یزدگرد سوم ۱۹
    1 امتیاز
  21. هخامنشی: کوروش بزرگ ۳۰ کمبوجه ۸ بردیا ۱ داریوش ۳۶ خشایارشا ۲۱ اردشیر یکم ۴۱ خشایار دوم ۴۵ روز داریوش دوم ۱۹ اردشبر دوم ۴۶ اردشیر سوم ۲۰ اردشیر چهارم ۲ داریوش سوم ۶
    1 امتیاز
  22. ماد دیااکو ۵۲ فروتیش ۲۲ هوخشتر ۴۰ ایستگو ۳۵
    1 امتیاز
  23. به نظرم همین که شخصیت داستان صورتشو خودش توصیف میکنه دیگه به شدت کلیشه ای شده دماغ سربالا و عروسکی و لبای قلوه ای و چشمای کشیده و ابی و این چیزا دیگه و اینکه همیشه خدا پسره پولداره دنبال خدمتکاره یادختره پولداره باید صوری ازدواج کنه واقعا دیگه این چیزا جذابیت نداره
    1 امتیاز
  24. به صورت سفید و صاف نگاه کردم دماغم خدادادی سر بالا بود و لبام انگار اون بالا برام ژل زده بود فرستاده بودم رو زمین موهای طلاییم تا پایین کمرم میرسید همه میگفتن شبیه پری دریایی هام آماده شدم و بدون کوچکترین آرایشی حاضر شدم(وی از نگین های کوچک روی لباسش هم روایتی میاره و در نهایت درحالی که از پله سر میخوره میرسه پایین با خانم والده سر صبحانه شاخ به شاخ میشه و در برخی موارد خواهر یا برادر مزاحمی داره که کلی تیکه بار هم میکنن و تا به کوچه میرسه رفیقش با دویست شیشش منتظرشه گزارش شده در برخی موارد هم این اوضاع برعکسه و شخصیت اصلی درحالی که سوار لامبورگینیش میشه از باغ قصرشون بیرون میزنه و میره دنبال دوستش که کلی قراره بخاطر دیر رسیدن فحشش بده)
    1 امتیاز
  25. زندگی بدون باور و امید برای من غیر ممکنه.
    1 امتیاز
  26. به قصدِ ترمیم آمدی که بشکنی!
    1 امتیاز
  27. ‌ من از بعیدترین بُعدِ بقا نفس می‌کشم. ‌‌ ‌
    1 امتیاز
  28. عاشق گلیمی هستم که نمی‌گذارد صاحبش پا را از آن فراتر بگذارد‌. ‌
    1 امتیاز
  29. یه مشت به آینه زد و گفت: حالا شدیم شبیه هم. ‌
    1 امتیاز
  30. چطور ایده پیدا کنیم؟👀✨ • توی گوگل جست‌وجو کنید. می‌تونید اسم ژانر یا شخصیت جست‌وجو کنید، یا حتی الکی انگشت‌هاتون رو روی کیبورد بکوبید ببینید نتیجه چی می‌شه. • شانسی یه کتاب باز کنید و با جمله‌ی اول اون صفحه داستان بسازید. • توی سایت‌هایی مثل پینترست و ردیت زیاد بچرخید. • روزنامه‌ها و اخبار رو حتما دنبال کنید، اتفاق‌های زندگیِ واقعی اون‌جاست! • خوب گوش بدید و تخیل‌تون رو باز نگه دارید. حواس پنجگانه باید همواره هوشیار باشن. • ایده‌ها رو بنویسید، فراموش می‌شن! مثلا خواب‌ها رو به محض بیدار شدن یادداشت کنید. • عادی‌ترین چیزهای اطراف‌تون رو متفاوت تصور کنید. • فکر کنید که «چی می‌شد اگر...؟» توصیه های هاروکی موراکی به نویسندگان رو بخون! وقت‌هایی که ایده به ذهن‌مون نمی‌رسه چی‌کار کنیم؟💫 🦋|• منتظر ایده نمونید. برید بگیریدش. 🦋|• ایده مثل پروانه‌ست. پروانه روی دست‌تون نمی‌شینه، خودتون باید برید دنبالش. 🌟|• نویسنده‌های حرفه‌ای منتظر ایده نمی‌مونن. چون خود نوشتن رو الهام‌بخش می‌دونن. 🌟|• به قول نویسنده‌ای: فقط بنویس، حتی اگر مجبور شوی صفحه‌ای را با اسم خودت پر کنی. رفته‌رفته چیزهایی در مغزت جرقه می‌زند. چطور رمان عاشقانه بنویسم؟
    1 امتیاز
  31. دفترچه یادداشتی برای ثبت ایده‌ها و تصاویر همراه داشته باشید.🖌 📕|× چرا؟ افکار زود فراموش می‌شن. مثلا ممکنه وقتی از خواب بیدار می‌شید، بخواید خوابتون رو بنویسید که برای داستانتون الهام‌بخش باشه. اگه بندازیدش برای بعد، فراموش می‌شه. 📒|× کجا ببریم؟ حتی جاهایی که دفترچه یادداشت غیرضروری به نظر می‌آد هم ببرید: موقع خرید، خونه‌ی یه دوست، یا هرجای دیگه که می‌رید. 📘|× چی توش بنویسیم؟ • ایده‌ و منبع الهامات فکری • تیتر خبر • کارت‌پستال‌، تصویر، عکس‌ • یادداشت‌ و مطلب تحقیقاتی • طراحی‌‌ و نقاشی‌ چطور مرگ شخضیتم رو بنویسم؟! چطوری مطالب رو قبل از نوشتن طراحی و ترتیب‌بندی کنیم؟ 😄 🔮|× می‌تونید فکرهاتون رو ضبط کنید یا روی برگه‌های یادداشت، خلاصه‌ای از یادداشت‌ها، تذکرات و خلاصه‌ی صحنه‌ها رو بنویسید و نقشه‌ی شخصیت‌ها و روابط و... رو بکشید. 🍁|× این‌جوری دیگه نویسنده دنبال چیزی که می‌خواد بنویسه نمی‌گرده، چون کل رمانش جلوشه. 🐚|× از طرفی بدیش اینه که به خاطر اینکه رمان به هم نخوره ایده‌های جدید توش به کار نمی‌بره. مثال: ● در یک صفحه تمام ویژگی‌های شخصیت‌ها رو بنویسید. ● صفحه‌ی بعد، درباره‌ی دنیای رمان نکات رو مشخص کنید. ● در صفحه‌های بعدی اهداف، خلق‌وخو، روابط، خصوصیت‌ها و... رو مشخص کنید. ● بعد اسم‌ها رو انتخاب کنید، شجره‌نامه بکشید، در توضیح هر شخصیت یه توضیح کوتاه بنویسید، فضا و ژانر رو مشخص کنید، زاویه‌دید و زمان روایت رو بنویسید... حتی بنویسید که چرا فکر می‌کنم داستان خوبیه، و پایینش بنویسید که چرا فکر می‌کنم داستان خوبی نیست!📝 روش شروع رمان!!! 🎆|•• فکرهایی درباره‌ی طرح 🎆|°° یادداشت‌ها و سوژه‌های ناگهانی رو درباره‌ی طرح رمان بنویسید. چگونگی جلو رفتن طرح، چرخش‌ها، صحنه‌های اصلی، کشمکش‌ها و... 🎇|•• شخصیت‌ها 🎇|°° انگیزه‌ها و خواسته‌هاشون رو بنویسید. چرا نمی‌تونن به خواسته‌هاشون برسن؟ حوادث گذشته‌ی زندگیشون که شخصیتشون رو شکل داده چی‌ان؟ و فهرست اسم‌هایی که دوست دارید استفاده کنید. می‌تونید خیلی راحت یه روزنامه بردارید و اسم‌های توش رو جدا کنید. 🏙|•• تحقیق‌ها 🏙|°° فکرهای مختلفی که ناگهان توی ذهنتون جرقه می‌زنه و الهام‌هایی که موقع تحقیق کردن به ذهنتون می‌رسه بنویسید. مواردی که باید بعدا درباره‌شون مطالعه کرد، یادداشت کنید. 🌉|•• خلاصه‌ی طرح 🌉|°° سیر داستانی رو خلاصه کنید. اگه ماجرای جدیدی به ذهنتون رسید در حد دو خط بنویسید و بعدا بهش خوب فکر کنید. کمکتون می‌کنه ببینید کجا هستید و کجا باید برسید. 🌠|•• پرسش‌ها 🌠|°° دائم درباره‌ی داستان از خودتون سوال بپرسید. مثلا: چه اتفاق غافلگیرکننده‌ای می‌تونم اینجا بیارم؟ شخصیت باید چه تواناییِ قبلی داشته باشه که بتونه از ساختمون بره بالا؟ در سال 1943 مهماندارهای هواپیما چی می‌پوشیدن؟ یا هرچیز دیگه‌ای. یادتون باشه یه چیز عظیم رو جزئیات می‌سازن.
    1 امتیاز
  32. از پنجره به منظره ی دریا و گل نگاه می‌کردم که یه جوجه رنگی پر زد و با سرعت خیلی زیاد رد شد و گفت: - مادرتُـ... عصبی شدم داد زدم: «چی؟!» که دور زد و مسالمت آمیز حرفش رو از اول زد: - ما در تُرکیه و سوئیس پی عشق و حالیم تو به یه شمال معمولی می‌گی برنامه آخر هفته؟ 😐😂 کلمات: کوکو سبزی، کچل کچل کلاچه، سلمونی، مهتابی، برق
    1 امتیاز
  33. با دمپایی سیندرلایی به جنگل رفته بودم تا عنکبوت بیوه سیاهِ عتیقه رو که همه تعریفش میکردن رو بیینم؛ بعد از دیدنش به خونه برگشتم و نشستم استامبولی که مامانم درست کرده بود رو خوردم . کلمات : دریا، گل، سوئیس، جوجه رنگی، پنجره
    1 امتیاز
  34. سلام خوبین؟ چطورین؟؟ 🤗 این تاپیک مختص اسکرین‌ شات‌هایی هست که توی انجمن گرفتیم و دوست داریم بعنوان خاطره اینجا ثبتش کنیم ^^
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...