به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/06/2026 در همه بخش ها
-
نام رمان: سهم من از تو نویسنده: سارا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، فانتزی خلاصه: اوا میخواهد جایگاه لیا را بگیرد. دارا باید انتخاب کند که بین عشق واقعی و یک بازی قدرت، کدام را نگه دارد. قصر بر سر یک نفر تقسیم شده، اما یک راز کوچک در راه است؛ رازی که میتواند بازی را برای همیشه عوض کند و سهم لیا را از مردی که عاشقش است، به او پس بدهد. آیا این راز، انتقام لیا است یا آغاز یک جنگ بزرگتر؟2 امتیاز
-
نام رمان: وقتی ما به هم میرسیم نویسنده: ملی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، اجتماعی، ازدواجاجباری خلاصه رمان: دختری که پدرش اون رو در بازی قمار به یک مرد پولدار میبازه و دختر زن سوم اون مرد میشه؛ اما بعد از اشنا شدن با پسر بزرگ اون مرد اتفاقاتی میوفته که عاشق هم میشن ...2 امتیاز
-
دکتر الان داره روز سختش رو میگذرونه. کاش میتونستم کمکش کنم. آمین صدام کرد و تکونی خوردم. - دانژه، چیزی شده؟ روی صندلی خودم رو آروم چپ و راست تکون دادم. - نه؛ راستی ممنون، برای کمکت. چشمک زد. سمت در رفت و دستش رو بالا اورد. - به دوستم کمک کردم. فعلا باز میبینمت. لبخند زدم و دست تکون دادم. - حتماً. رفتش و در رو بست. عطسه بلندی کردم، دستمال رو جلو صورتم گرفتم و بینیم رو فشار دادم. به فروشگاه و قفسههاش نگاه کردم. الان بهترین فرصته تا کسی نیست صبحانهام رو بخورم. ظرف غذا رو باز کردم و ساندویچم رو بیرون کشیدم. گازی به ساندویچ زدم و گوشیم زنگ خورد. درحال جویدن لقمهم نگاه کردم. رکسانا بود. - جانم؟ - سلامم عشق دلم. لبخند زدم. - سلام خوشگله، خوبی؟ - آره، اومدم آرایشگاه. تا بریم کلیسا داییم عقد کنه. - مبارکش باشه. گاز دیگه به لقمم زدم. - عروس رو دیدم، خیلی خوشگله دانی! چشمهاش مثل بابای تو آبیه. خندیدم و تو سینهام زدم. یکم آب خوردم و گفتم: - خوش به حال دایی جونت. خندید. - راست میگم فقط چشمهای املی ریزه ولی بابای تو جذابه کشیده، خمار وای من غش... از بابات هم تعریف میکنم دلم میره. چون میدونستم منظور نداره گفتم: - هی، بهتره از ذهنت دورش کنی بابای من عاشق مادرمه. - من کنار مادرت که شبیه گل رُزِ من شبیه گل میمونم. قهقهه زدم. - آره مامانم واقعا خوشگله حیف من بهش نرفتم. شخصی رکسانا رو صدا کرد. رکسانا آروم گفت: - دانی من فردا میام. داییم وقتی فهمید مغازه رو به تو سپردم و مریضی، اصلاً راضی نشد بیشتر بمونم. گفت خودش با همسرش بعد عروسی خونه ما میاد. دوباره صداش کردن؛ گفت: - فعلا بای، نوبتمه. باشه گفتم و تماس رو قطع کردم. داییش واقعا مرد خوبی بود. البته وقتی میاومد خیلی سر به سر من میگذاشت. در ظرف غذام رو بستم و داروم رو خوردم. ... تا ساعت دوازده یه سره کار کردم و جزوه خوندم. آزمون داشتم. قبلاً خونده بودم ولی باید نمره خوب بیارم چون دکتر و مامان به من ایمان داشتن. بابام جراح مغز و اعصابه، دکتر جراحیِ قلبه. مامانمم متخصص بیهوشیه. نفسم رو بیرون دادم. هر سهشون دقیق میدونستن چی میخوان… جز من. حوصلهام حسابی سر رفته بود و داشتم تو گوشیم ماریو بازی میکردم. در فروشگاه باز شد و گیم اور شدم؛ لعنتی. کلافه به آمین نگاه کردم. گفت: - سلام خانم فروشنده. گوشی رو کنار گذاشتم و به صندلی تکیه دادم. - سلام، حالت چطوره؟ یه پاکت بادام زمینی برداشت. خودش اسکن کرد و حسابش کرد. گفت: - خوبم؛ خسته نیستی؟ همش پشت این صندلیای؟ روی میز با انگشتهام ضرب گرفتم. جواب دادم: - دوستم گفت فردا میاد. پس آخرین روزه اینجا هستم. شوکه شد و گفت: - گفتی یک هفته. سر تکون دادم. - آره، ولی چون حالم بده زودتر میاد. دستی تو موهاش کشید و گفت: - اوه! ازش خوشم اومده بود. همین باعث شد شمارهام رو روی برگه بنویسم و سمتش بگیرم. - بیا، گوشی خریدی... زنگ بزن. شماره رو گرفت و نیم نگاهی کرد. لبخندی زد و گفت: - این حالا یه چیزی شد؛ دیگه نمیترسم بری گم کنمت. نیشخند زدم. - فکر نکنم گم بشم. چون به طرز عجیبی هی داریم هم رو میبینیم؛ اول خون، دوم اون روز بارونی، سوم هم فروشگاه. خندید و تایید کرد. - آره واقعاً من هم توش موندم. متین اومد و با همون لحن جذابش پرسید: - تو چی موندی؟ آقای آمین منو میپیچونی فرار میکنی میای اینجا؟ حضورش باز روی تنم سنگینی کرد و قلبم ریتم گرفت. آمین قهقهه زد و گفت: - اینکه هربار به شکل عجیبی هم دیگه رو میبینیم. متین با سر سلامی به من کرد. سر انگشتهام یخ زد و سلام دادم. متین خیره به من گفت: - درسته، و حس میکنم تو بیمارستان هم دیده بودمت. اوه! تو اعصبانیتش هم یادشه کی رو تو بیمارستان دیده و کی رو نه. پنهون نکردم و جواب دادم: - درسته تو بیمارستان از دور هم دیگه رو دیدیم. آمین دست دور گردن متین انداخت و گفت: - فردا دیگه نمیاد. متین یه سیگار روشن کرد و به زبان فارسی حرفی زد که متوجه نشدم. آمین هم جوابش رو داد. معذب روی میز قهوهای دست کشیدم. متین آخر گفت: - ما میخوایم فردا بریم رستورانه «روزا بونور سور سِن» میتونی با ما بیای؟ فردا... نمیدونم کار دارم یا نه. آمین خیره صورتم شد. محتاط پرسیدم: - ساعت چند؟ آمین دست تو جیبش کرد و جواب داد: - حوالی هفت، نهایتاً هشت. من اجازه دارم تا نه یا ده شب بیرون باشم بیشتر نمیتونم. دسته صندلی رو فشار دادم و خودم رو بالا کشیدم. - باشه کاری نداشته باشم میام. فقط هوا برف و بارونیه؛ رود سن هم... متین گوشیش رو در اورد و گفت: - فردا بارش نداریم، هوا ابریه. پس یعنی در حد نم بارون یا برف داریم. سر تکون دادم. - باشه میام. متین دست آمین رو که خواست یه خوراکی برداره بخوره کشید گفت: - شمارهات رو برای هماهنگی میدی؟ قلبم خیلی داشت بازی در میاورد. - آم... به آمین دادم. آمین کاغذ شمارهام رو از تو جیبش در اورد به متین داد. متین به خط گوشیم تک زد. - زنگ بزن، تا راحتتر ما رو پیدا کنی. حرف زدن با متین از من انرژی زیادی میگرفت و حسهام رو عجیب میکرد. خونسرد برعکس حال درونیم گفتم: - خوبه، هماهنگ میکنم. فردا ساعت هفت. اسمش رو متین مشتاقی سیو کردم. با نگاه سنگینش سرم رو بالا اوردم. نگاه مشکیش اونقدر نافذ بود که گر گرفتم. گوشی رو تو دستم فشار دادم و آمین گفت: - بای، فردا میبینمت. دست یخ زدهام رو بالا اوردم. - بای. متین لبخند محو زد که از لبخندش چیزی درونم ریخت. از اون حس جا خوردم. در فروشگاه بسته شد و تکون خوردم. دستم روی قلبم لغزید. - الان چی شد؟ قلبم تو دهنم داشت میزد. یه ترس نامفهوم افتاده بود تو تنم. گوشیم رو برداشتم و به دکتر فورا زنگ زدم. سرفه کردم و با یاد آوری چشمهای متین و لبخندش قلبم بیشتر زد. دکتر جواب داد. صدای داد و بیداد میاومد. - بله دخترم؟ قلبم رو فشار دادم و ترسیده گفتم: - دکت... دکتر قلبم خیلی بد میزنه… فرق داره با همیشه. سکوت کردم و سرم رو روی میز گذاشتم. دکتر نگران شد و فوراً گفت: - کجایی دانژه؟ گیج چشمهام رو بستم که لبخند متین تو سرم برق زد. - فروشگاه. - الان میام. لب زدم: - دکتر نمیرم! اولین باره قلبم این جوری میکنه. دکتر نگران گفت: - من دارم میام، نگران نباش، فقط گوشی رو قطع نکن. چشمهام رو بستم و لب زدم: - باید برم دانشگاه. - گور بابای دانشگاه بذار دارم میام. نکنه برای دمنوشیه که خوردم؟ نه من حرف میزدم نه دکتر؛ فقط گاهی صدای پوف کردنش و بوقهای ممتد تو گوشی میپیچید. لعنتی چرا زدن رو تمام نمیکنه؟! صدای جیغ لاستیکها اومد و در باز شد. هوای خنک فروشگاه رو گرفت. نفسش تند بود. نه از دویدن؛ از عجلهای که تو چشمهاش نشسته بود. مچ دستم رو با سر انگشتهای سردش گرفت. بیمعطلی. نگاهش روی ساعتش بود، نه روی من. - سی… سی و یک… ضربانم رو شمرد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما برای من کش اومد. سرش رو بالا آورد. - بالاست، صد و بیست و دو. گلوم خشک شده بود. لب زدم: - یعنی بده؟ - یعنی تنده. قلبم تو گوشم میزد و پرسیدم: - برای سرما خوردگیه؟ اخم کرد. - بخشیش. مچ دستم رو ول کرد صاف ایستاد. - دانژه سرماخوردگی، قلب سالم رو مریض نمیکنه؛ فقط میتونه گولش بزنه. نفس عمیقی کشیدم. با دکتر حرف زدن تپش قلبم رو آروم کرده بود. به صورت کلافهاش خیره شدم و گفتم: - پس گول خوردم؟ الکی تا اینجا کشیدمت. لبخند زد و صورتم رو نوازش کرد. - خوب کردی. آب سمتم گرفت و ادامه داد: - سرماخوردی، آب و مایعات بیشتر بخور پرنسسم. بلند شدم و بیاختیار تو بغلش رفتم. دستش دور کمرم اومد و شقیقهام رو بوسید. - جونم؟ سر به منفی تکون دادم. هنوز اون حس عجیب پا شل کن تو وجودم بود. آروم گفتم: - آزمون دارم، باید برم دانشگاه. در فروشگاه باز شد و پسری وارد شد. شبیه دکتر بود. یهو جاخوردم. برادر دکتر بود! محکم و خشک گفت: - آدرین چی شده؟ دکتر منو به سینهاش فشار داد و جواب داد: - تاکیکاردی سینوسیِ ساده بود. پهلوی دکتر رو فشار دادم و معذب گفتم: - سلام. سرد و درنده نگاهم کرد. - کمتر برای آدرین ناز بیاد دختر، ممکن بود تصادف کنیم. دکتر غرش کرد: - لوکاس. لوکاس پوزخند زد و به فروشگاه نگاه کرد. - اوه، به دخترت که از یه پدر دیگهست توهین شد، آدرین؟ قلبم لرزید؛ این بار نه از اون حس عجیب، بلکه از ترس و تحقیر. حتی دکتر هم متوجه تپش قلبم شد. دکتر بدون توجه به لوکاس، دستِ سردش رو زیر چونهام گذاشت و گفت: - برو آزمونت رو بده دخترم. هر اتفاقی افتاد زنگم بزن. اگه میخوای نرو من با مدیر هماهنگ میکنم. زیر چشمی به لوکاس نگاه کردم؛ حسادت و خشم از نادیده گرفتنش تو چشمهاش برق میزد. آروم گفتم: - نه خوبم، میرم. فاصله گرفتم. کیف و وسایلم رو جمع کردم. با حرف لوکاس، ظرف غذام از دستم لیز خورد و افتاد زمین. - آدرین، تو الان باید بچهات نهایتاً چهار تا پنج سالش باشه نه یه دانشجو. انگار دستی دور گلومم حلقه شد و فشار داد. از همون چیزی که میترسیدم؛ اینکه چون من بزرگم، دکتر رو مسخره کنن جلوی من. چشمهام داغ کرد و قطرهی اشکم از روی مژههام سر خورد و افتاد. دکتر خونسرد شد و با صدایی سرد جواب داد: - دانژه وقتی به دنیا اومد، من اسمش رو انتخاب کردم، لوکاس. توی همون بیمارستان، بعدِ هاکان و لیا، من دانژه رو بغل کردم. این حق رو بهت نمیدم قضاوتش کنی. دکتر ظرف غذای منو برداشت. - برو دانشگاه دانژه. با بغض به لوکاس خیره شدم. دوست داشتم سرش جیغ بزنم اما سکوت کردم.2 امتیاز
-
همه نگاهها روی من بود، یه حس بد داشتم. انگار تو لونه هیولا بودم، قلبم تند تند میزد. میکال بلند شد که مدیر با اخم گفت: - خانم سانترو، هر چند برای شما سخت بود اذیتتون کردن. ولی لطفا از قدرتتون استفاده نکنید. ما ضرر زیادی دیدیم. از لباس و کیف تا نیمکتها رو نابود کردید. مکث کرد و آهی کشید. - با این که سفارش کتاب دادیم ولی هفته دیگه به دست ما میرسه. مکث کرد و پیشونیش رو فشار داد ادامه داد: - هر کسی اذیت کرد شما رو به بنده یا جناب نواسترا که به ایشون اعتماد دارید، خبر بدید. خودتون اقدام نکنید که بخواد محافظ شما یا امپراتور بیاد. داشتم مثل بستنی آب میشدم. خفه و سنگین جواب دادم: - متوجه شدم. مدیر کریثامن با نفسی راحت جواب داد: - خیلی خوبه، میتونی با جناب نواسترا بری. میکال گوشه لباسم رو گرفت و با خودش از دفتر بیرون برد ولی شنیدم یکی از استادهای زن ناباور گفت: - مثل عروسک میموند باورم نمیشه همچین چیزی واقعی باشه. سرختر شدم و سرم رو پایین انداختم. میکال از تو جیبش کاغذی در اورد و سمت من گرفت. - کاری که گفتی رو کردم جواب هم داد. ایهاب خوشحال شد و برای تو نقاشی کشید. سنگینی دلم کم شد و برگه رو با دست یخ کرده گرفتم. بازش کردم. با دیدن نقاشیش لبخند زدم و حالم خیلی خوب شد. یه پسر کشیده بود که یه قلب تو دستش بود و داشت گریه میکرد. متوجه شدم دلش برای من تنگ شده. خندیدم و گفتم: - جوابش رو زنگ تفریح میکشم میدم. تایید کرد و وارد کلاس شدیم. با ورودم رنگ همه پرید. حق داشتن بترسن! با اشاره میکال روی صندلیم خواستم بشینم حس بدی گرفتم. عقب عقب رفتم. میکال آروم پرسید: - چیزی شده؟ خیره نیمکتم شدم و سرم رو کج کردم روی زمین نشستم. نمیدونم چرا یه حس خیلی بد به میز و صندلی داشتم. همه کنجکاو و ترسیده نگاهم کردن. میکال میز و صندلیم رو نگاه کرد و گفت: - چیزی نیست. بلند شدم و خواستم بشینم. یه موجود کریه سمت من حمله ور شد. نادین با سرعت بالایی از روی نیمکت خودش پرید و خنجری تو دستش ظاهر شد. تو یه حرکت اون موجود رو کشت و روشا ناباور گفت: - یه ژذا این جا چی میخواست! نادین نفس عمیق کشید و به جنازه ژذا خیره شد. یه موجود سیاه با صورت برعکس بود. روی دست و بندنش هم خز سیاه داشت. نفس عمیق کشیدم و نشستم کنار ژذا و دست روی سرش گذاشتم. با روحش قبل از این که کامل بمیره همجوشی کردم. ترس نداشتم. به طور عحیبی با دیدن هیولاها حالتم عجیب میشه و شیفتهاشون میشم. زبان ژذاها تو ذهنم نشست و خاطراتش تو سرم فرو رفت. جنون، کشتار، دیوونگی، فرمان، فرمان، فرمان. آخرین فرمان این بود.« به صاحب این صندلی حمله کن و بکشش.» صدا بود، فرمان بود، تصویرش نبود. نفس عمیق کشیدم و بلند شدم. وجود تاریکیش رو با نور بلعیدم و از روی زمین و زمان پاکش کردم. توی جای خودم نشستم و گفتم: - میتونید درس رو شروع کنید استاد، نادین برگرد و بشین. نادین شوکه چشم گفت. میکال یه ذره نگاهم کرد و درس رو شروع کرد. تو زمان درس دادن اصلا حواسم نبود. همه فکرم راجب ژذا بود. اون فرمان، صداش خش دار و کلفت بود. تاریک بود و بیرحم. گوشه برگهام با مداد سیاه ژذا رو به اندازه کوچیک کشیدم. با همون شکل و جزئیات، نقاشی بلد نبودم از همجوشیهام یاد گرفته بودم. با صدای میکال تکون سختی برداشتم. با اخم پرسید: - بیا این صورت مسئله رو حل کن. گیج به خودش و تخته نگاه کردم. بلند شدم و ماژیک رو ازش گرفتم. به مسئله نگاه کردم. جوری که مچ دستم به تابلو نخوره جواب رو نوشتم و میکال گفت: - آفرین میتونی بشینی. سر تکون دادم و تو جای خودم نشستم. روشا پچ زد: - عالی بودی. لبخند محو زدم. میکال یکی یکی همه رو صدا میکرد و انواع اقسام مسئله رو حل کردیم. با خوردن زنگ تفریح، تغذیه از تو کیفم برداشتم. یه جعبه آجیل پوست کنده هم از تو کیف برداشتم. روشا و نادین کنارم اومدن و بیرون رفتیم. جفتشون سکوت بودن. راستی من چرا زیاد گشنم نمیشه؟ وقتی همجوشی میکنم یه حس سیری میکنم. فقط بدی همجوشی اینه خسته و خواب آلود میشم. البته فقط برای سنهای هزار به بالا این جوری میشم. سکوت سنگین داشت اذیتم میکرد و پرسیدم: - زنگ بعدی جادو آموزی داریم؟ روشا نفسش رو محکم بیرون داد و بلند گفت: - وای دیگه داشتم میمردم از حرف نزدن! نه گیاه آموزی داریم ما یاد میگیریم تو طبیعت چطور وقتی زخمی شدیم خودمون رو با طبیعت خوب کنیم. زنگ دوم همیشه همین رو داریم. آهانی کردم و نادین ادامه حرف روشا رو داد: - زنگ سوم هم جادو آموزی داریم، زنگ چهارم آموزش موسیقی با استاد کلاره. الان دیگه کاملا متوجه شدم. روشا با هیجان گفت: - تو توی کلاس اون دژا رو که از تاریکی به وجود اومده بود رو پاک سازی کردی. کاری که یه تبارزاده وقتی بود برای ما انجام میداد. آجیل تو دهنم ریختم. تازه قدرتش رو یاد گرفته بودم، تو ذهن امپراتور بود چطور این کار رو انجام بدم. بهشون لبخند زدم و روشا متفکر پرسید: - تو هم با ما میای؟ زنگ بعدی گفتن میرم دشت تمرین تو طبیعت. اخمهام تو هم رفت و دیگه آجیل خوردن کیف نداد. در آجیل رو بستم و غر زدم: - باید ببینم مدیر چی مگه. نادین غرش کرد: - این جوری نمیتونی تجربه کسب کنی اگه مدیر نذاره بیای، ما گفتیم مراقب شما هستیم. روشا هم اخم کرد و دست به سینه شد. آرتین با نیش باز از کنار ما رد شد و احترام خنده داری گذاشت. پنجتا پسر و سه تا دختر هم کنارش بودن. چندتا از بچهها برای کلاس ما نبودن و خندیدن ولی اونایی که برای کلاس ما بودن وحشت کردن. خندیدم و سر تکون دادم. ابرو بالا انداخت و پوزخند زد. روشا عصبی توپید: - چقدر کثافته، فکر میکنه با ظاهر خوشگلش همه چی داره. آرتین پسر شاه عناصره. خود آرتین هفت عنصر داره و عنصر اصیلش آتشه. تو حافظه امپراتور شاه لئو رو دیده بودم. پس آرتین ولیعهده عناصر هستش! هفت عنصر باحاله. چقدر هم دورش شلوغه، برعکس من که همه وحشت دارند و نسل نفرین شده میبینند.2 امتیاز
-
پارت هفتم گلاب نیز در اتاق در فکر فرو رفته بود. مادرش نگران او بود. پدر نیز نگرانیاش را درک کرده بود و آن طور که بحث تمام شد یعنی مادر توانسته بود خرف خود را به کرسی بنشاند. زندگی در یک روستای دور افتاده زیبایی های زیادی داشت. طبیعت سرسبز، هوای بینظیر، روزهای زیبا... اما سختیهای زیادی هم داشت. یکی از آنها هم زندگی زیر سلطهی خان بود. خان خدای رعیتها بود و هیچ چیز جلودارش نبود. یک خان مالیات زیادی میگیرد، دیگری خون رعیت را میمکد اما این یکی نوبر بود. او عشق را از خانهها دزدیده بود. در آن روستا کسی حق بر زبان راندن "دوستت دارم" را نداشت. حالا که فکر میکرد پسر بچهای را به یاد میآورد که با یکدیگر همبازی بودند. دوستی که کم کم او را ترک کرد. در میان صحبتهای پدرش شنیده بود که شیرزاد نام دارد. ولی نه، گویا برخلاف تصورات دوران کودکیاش شیرزاد ترکش نکرده بود، بلکه گلاب بیآنکه بداند او را طرد کرده بود. پدرش و عمو صادق، پدر شیرزاد مجبور شده بودند از هم فاصله بگیرند. از بزرگتر ها شنیده بود خام معشوقهای زیبارو داشته که از آن صاحب یک پسر است. همان پسری که وساطت کرد و نگذاشت خان دختر صغری خانم و نامزدش را بکشد. میگویند آن زن که گیلزاد نام داشته و از اقوام نزدیک خان هم بوده پس از تولد فرزندش به طرز عجیبی دار فانی را وداع میگوید. خان پس از مرگ همسرش تا یک سال حال و روز خوشی نداشت. تا این که یک روز دفترچهای در انتهای کمد آن مرحوم پیدا میکند. پس از خواندن آن دفترچه معلوم میشود که گیلزاد قصد داشته با تمام طلا و جواهراتی که از خان گرفته و ملک و املاکی که به نامش کرده همراه با یک مرد شهری فرار کند! اما در این بین صاحب فرزند میشوند. وقتی میفهمد حالا از خان یک فرزند دارد دیگر نمیتواند به نقشهاش عمل کند. در واقع دلش رضا نمیدهد. انگار مهر مادری به جانش مینشیند و برای آن مرد پیغام میفرستد که دیگر به سراغ او نرود. نامه را با چند تکه طلا برایش میفرستد. ولی او کوتاه نمیآید و پس از کش مکشهای بسیار دست به قتل گیلزاد میزند! این اتفاق ده روز پس از تولد فرزند خان رخ میدهد و مصادف میشود با روز تولد گیلزاد خانم... خان ابتدا بسیار خشمگین بود و میخواست دودمانش را آتش بزند اما وقتی میفهمد که او پشیمان شده و قصد زندگی داشته از جان آنها میگذرد. به جای آن درصدد انتقام از آن مرد شهری برمیآید. آن مرد پس از قتل همسر خان به شهری دیگر کوچ کرده بود اما خان پیدایش میکند. مرد برای نجات خود نامههایی که با دست خط خود گیلزاد بود را به او میدهد. هیچکس نمیداند در آن نامههای آخر چه نوشته بود اما هر چه که بود خان را در هم شکست. پس از آن عشق ممنوع شد. دختر و پسرهای دم بخت تا روز عقد یکدیگر را نمیدیدند و با تصمیم خانوادهها ازدواج میکردند. خان دچار جنون شده بود. مردم برای آن که فرزندانشان را از خشم خان در امان نگه دارند دختران و پسران خود را از نگاه یکدیگر دور نگه میداشتند تا مبادا دچار بلا شوند. بعضیها میگویند همسر خان در نامههایش به آن مرد ابراز علاقه کرده و گفته بود با آن که تو را دوست دارم اما اکنون من یک مادر هستم. البته که نباید پشت سر مرده حرف میزدند. شاید هم اینطور نبوده به هر حال آنها که نامه را ندیده بودند. خان نامهها را به همراه تمام وسایلش سوزانده بود. خلاصه که هر چه بود و هر چه نبود شده بود این وضعیت خفقان که هیچکس در امان نبود. او بارها نگاههای پر حرف پدر و مادرش را دیده بود. حرفهایی که هرگز به زبان نمیآمدند و در نهایت در " خانوم جان" گفتن پدر و غذاهای خوش رنگ و لعاب مادر ریخته میشد.2 امتیاز
-
پارت ششم گوهر نیز آهی میکشد و شوهرش را دلداری میدهد. - حالا خودت رو ناراحت نکن. تو هم اون سال تو وضع خوبی نبودی. نصف زمینها رو هم نکاشتی، کلا اون سال، سال خوبی نبود. پس از آن حرف مادر خانه در سکوتی غمدار فرو میرود. گلاب به این فکر میکرد که چرا تا به حال آن دوست دیرینه پدرش را ندیده بود؟ این همه سال فاصله و دوری برای چه بوده؟ پس چرا پس از آن اتفاق پشت هم را نگرفتند؟ او از خانم بزرگ تنها یک عکس سیاه و سفید و یک چادر نماز گلدار و تسبیحی سبز دیده بود. مادرش میگفت چشمان خانم بزرگ به دریا بوده. دوستش از روزهایی که به خانه مادر بزرگش میرود و با هم بافتنی میبافند برایش زیاد تعریف کرده بود. او نیز دوست داشت یکبار با کنار خانم بزرگ مینشست و با هم مشغول بافتن میشدند و خانم بزرگ برایش از جوانیاش تعریف میکرد. پس از مدتی که در سکوت هر کسی با بشقاب خود مشغول بود مادر سکوت را میشکند. - میگم خب این همه آدم کشاورز، ماشالله تو روستا از هر ده تا خونه هفتتاش کشاورزی دارن. چرا نمیره پیش اونا؟ محمدعلی دست از غذا می کشد و به گوهر نگاه میکند. - منظورت چیه؟ گوهر سرش را پایین میاندازد. پس از مکث کوتاهی به گلاب نگاه میکند و میگوید: - گلاب، پاشو بشقابت رو ببر تو اتاق غذای رو بخور. گلاب که تا آن لحظه خود را با غذا مشغول کرده بود اعتراض میکند: - تو اتاق چرا! - تو مگه هی نمیگی من دوست دارم بشینم لب پنجره اتاقم غذا بخورم. خب پاشو برو دیگه چرا نداره که عه. گلاب با لب و لوچهای آویزان بشقاب و پیاله ماست را برمیدارد و بیمیل به سمت اتاقش میرود. بشقاب و پیالهاش را روی طاقچه پنجره میگذارد که صدای مادرش بلند میشود: - اون در هم ببند! گلاب به سمت درب میرود. درچهارچوب میایستد و میگوید: - در دیگه برای چی؟ اتاق یخ میکنه. گوهرخاتون چشم غرهای نثارش میکند و میگوید: - تو دو دقیقه یخ نمیبندی. گلاب بالاجبار درب را میبندد. گوهر خاتون که خیالش از بابت او راحت میشود رو میچرخاند. گلاب لحظه آخر اندکی لای درب را باز میگذارد. بشقابش را از روی طاقچه برمیدارد و به سمت درب اتاق میرود. نزدیک درب میایستد. پشت در مینشست بد بود. ممکن بود مادر در را باز کند و ضایع شود. پایین پای تخت که از در فاصله زیادی نداشت مینشیند و بشقاب را روی زمین میگذارد. گوهر رو به محمدعلی میگوید: - محمدعلی، صادق مرد خوبیه، شما خیلی ساله که با هم دوست هستید. روزهای زیادی کنار هم بودید اما یادته برای چی ما رفت و آمدمون رو قطع کردیم یا نه؟ ابروهای محمد علی کم کم به هم نزدیک میشوند. - خب، بخاطر.. گلاب. گوهر خاتون با آرامش ادامه میدهد: - آفرین دقیقا، تازه اون موقع گلاب یه دختر شش هفت ساله بود. ما اون موقع رابطهمون رو کم کردیم که به اینجا نرسه، بعد حالا که گلاب تو سن حساسیه دوباره بیان و برن؟ تازه اون موقع بچه بودن. الان جفتشون بزرگ شدن. محمدعلی با غذایش بازی میکند و میگوید: - بله من میدونم چی میگی اما الان اونا بزرگ شدن. گلاب رو اینطوری نگاه نکن که کارای بچگونه داره، اون برای ما که پدر و مادرش هستیم اینطوره وگرنه که جلو مردم یه دختر متین و باوقار و خانومه. شیرزاد هم که امروز دیدمش، پسر مودب و خوبیه؛ یه لحظه هم سرش رو بلند نکرد. بابا این پسر و صادق و لاله تربیت کردنها. گوهر دامن سرخ و گلدارش را در مشت میگیرد و با صدایی لرزان میگوید: - میدونم محمدعلی میدونم ولی به خدا نگرانم. دختر صغری خانم رو یادت نیست؟ همین همسایه دیوار به دیوار ما بودن. دختره با پسرعموش همو میخواستن. اونا هم بی سر و صدا خواستگاری کردن و نامزد شدن تا کسی نفهمه. ولی نمیدونم کدوم از خدا بیخبری رفت گذاشت کف دست خان که اینا عشق و عاشقی داشتن. شب نشده مجبور شدن جمع کنن برن. زمین و خونه و دام و همه چیزشون هم موند همینجا، فقط چهارتا بقچه لباس و قابلمه تونستن ببرن. تازه اونم پسر خان چون با پسره دوست بود وساطت کرد وگرنه که خان میخواست جفتشون رو بکشه. اون خودش رو انداخت وسط خان رو راضی کرده تا شب بهشون وقت بده روستا رو ترک کنن. - خب میگی من چیکار کنم؟ گوهر خود را جلو میکشد و میگوید: - با صادق حرف بزن، اون آدم فهمیدهایه؛ درک میکنه. محمدعلی سکوت کرده و اندکی با اخم به گلهای سرخ بشقابش نگاه میکند. همسرش راست میگفت. نفس عمیقی میکشد و سر تکان میدهد و میگوید: - باشه. غذات رو بخور خانومجان، یخ کرد. "خانومجان" گفتنش جای تمام قربان صدقههایی که به زبان نمیآورد را در دل گوهر پر میکرد.2 امتیاز
-
پارت پنجم با عشق فسنجان را روی برنجش میریزد. لحظهای به این فکر میکند که دلش میآید آن نازنین فسنجان را بخورد؟ آری دلش میآمد اصلا کاش تمام آن قابلمه مال او بود. در بین غذا خوردن مادر میگوید: - راستی محمدعلی، دوستت برای چی اومده بود باغ؟ گلاب با شنیدن حرف مادرش گوشهایش تیز میشود. پس یعنی مادرش هم خبر نداشت برای چه آمدهاند! محمدعلی در حین غذا خوردن پاسخ میدهد: - دوستم؟ صادق رو میگی؟ - آره دیگه مگه چند نفر امروز اومدن باغ؟ مادر منتظر جواب خود بود و هرازگاهی بین حرف زدن قاشقی بر دهان میگذاشت. گلاب خود را سرگرم غذا نشان میداد. پدر دل از بشقابش نمیکند و همانطور مشغول غذا خوردن جواب میداد. - اومده بود میگفت پسرم رو به شاگردی قبول کن بیاد وایسه کنار دستت کشاورزی یاد بگیره! گوهر قاشق در دستانش شل میشود و متعجب میگوید: - پسرش؟ محمدعلی نگاهی به همسرش گوهرخاتون میاندازد و با خنده و شوق میگوید: - آره پسرش. ندیدی همراهش بود؟ ماشالله چه پسر رعنا و رشیدی شده بود. یه پارچه آقا رود برای خودش، یادش بخیر همین دو روز پیش بود این بچه نیم وجب بودها؛ عمر چه زود میگذره... گوهر شتاب زده میان قصه بافتنهای محمدعلی میپرد. - تو چی بهش گفتی محمد علی؟ محمد علی قاشق را از فسنجان پر میکند و میگوید: - بهش گفتم بذار یکم فکر کنم، تا فردا پس فردا خبرت میکنم. گوهر پارچ استیل آب را برمیدارد و خود را مشغول آب ریختن در لیوان نشان میدهد و آرام میپرسد: - حالا چه جوابی میخوای بهش بدی؟ گوهر و گلاب هر دو منتظر جواب محمدعلی بودند. محمدعلی قاشق را در بشقاب رها میکند و دستی به ریش اندکی میکشد. - والا راستش بد پیشنهادی نیست. خوبه یکی ور دستم باشه. هم کار من سبکتر میشه هم اون هم یه چیزی یاد میگیره. با این حرف محمد علی پارچه در دستان گوهر میلرزد و آب روی لحاف کرسی میریزد. گوهر سریع پارچ را زمین میگذارد و به دنبال دستمال میگردد. - آخ آخ، خیس شد. محمدعلی آرام دستمال پارچهای کنار قابلمه را روی آب میگذارد و میگوید: - آب روشناییه. گلاب نیز دست از نگاه به بشقابش کشیده و به آنها نگاه میکرد. مادرش برای چه دستپاچه شده بود؟ گوهر آب مانده روی لحاف را جمع میکند و دستمالی دیگر روی آن قسمت خیس میگذارد. - میگم صادق که خودش کشاورزی داره. محمدعلی دوباره قاشق و چنگالش را برمیدارد و میگوید: - اره داره ولی نه به اندازهی ما، یه بیجار کوچیک داره که توش برنج میکاره. یه تیکه زمین هم پشت خونهاش پرتقال کاشته. گوهر پیاله ماست محمدعلی را پر میکند و میگوید: - وا، اون که زیاد داشت. - داشت ولی چند سال پیشها مریض شد. مریض که شد زمینهاش همه آفت و سرما زد و از بین رفت. وقتی رو پا شد هرکاری دیگه نتونست درستش کنه. سم گرفت، کود تقویتی خارجی گرفت نشد که نشد. آخر مجبور شد همه رو بده بره. یه از خدا بیخبری هم که انگار از قبل منتظر بود اومد همه رو مفت ازش خرید. گوهر باورش نمیشد چه شنیده. آن همه زمین حاصلخیز به یک باره از دست رفته بود؟ صبح که صادق را دیده بود با خود گفته بود چقدر شکسته شده. اما حالا به نظرش خوب طاقت آورده بود. - خب تو کجا بودی محمدعلی؟ محمدعلی آهی از ته دل سر میدهد. - همون سال بود که مادرم مریض شد و از دستم رفت. درگیر حال و روز مادر بودم اصلا نفهمیدم کی اینجوری شد. وقتی برای مراسم خانم بزرگ نیومد خیلی از دستش شاکی و ناراحت شدم. اما وقتی شنیدم چه اتفاقی براش افتاده همه وجودم رو شرم گرفت. من باید کمکش میکرد.2 امتیاز
-
پارت چهارم صدای شب همه چیز را ترسناکتر میکرد. نگاه از درختان میگیرد و از باغ خارج میشود. باغ زیاد از خانه دور نبود. البته از نظر آنها! پدرش میگفت شهری ها چنین مسیرهایی را بدون ماشین طی نمیکنند! پدرش چندباری برای تهیه سم و بذر به شهر رفته بود و میگفت مسافرهایی که از شهرهای دیگر آمده بودند با یک بار کوچک مسیر اندک را بدون ماشین نمیرفتند. گلاب نگاهی به مسیر تاریک اما سرسبز اطرافش میاندازد و نفس عمیقی از هوای مرطوب میگیرد. دلش به حال آنها میسوخت. آنها هرگز لذت قدم زدن میان درختان و استشمام این هوای دلپذیر را احساس نمیکردند. پدر و مادرش جلوتر میرفتند و گلاب قدم زنان پشت سر آنها... محمدعلی هرازگاهی سر میچرخاند و از بودن دخترش اطمینان حاصل میکرد. وقتی به خانه میرسند گلاب اول از همه سراغ بخاری میرود تا دستهایش را گرم کند. پدرش لباسهایش را از رختآویز چوبی کنار در آویزان میکند و زیر کرسی وسط خانه میرود. مادر از سماور همیشه گرمش استکانهای کمر باریک را پر میکند و با یک سینی چای و قند به سمت کرسی میرود و سینی را مقابل همسرش میگذارد. گلاب پس از گرم شدن دستانش به اتاق کوچک ک کاه گلیاش میرود. لباسهایش را عوض میکند و به جمع دو نفرهی زیر کرسی میپیوندد. یک چای داغ پس از پیاده روی در آن هوای سرد واقعا میچسبید. چای و نعلبکی مانده در سینی را برمیدارد و مقابل خود میگذارد. پدر به عادت هر شبهاش کنترل را برمیدارد و تلویزیون قدیمی را روشن میکند تا اخبار ببیند. گلاب دستانش را دور استکانش میپیچد و از گرمای مطبوعش لذت میبرد. یک حبه قند از قندان استیل روی کرسی برمیدارد و همانطور که از پنجره بخار گرفته سرمای بیرون را تماشا میکند چای را جرعه جرعه مینوشد. پس از خوردن چای با تشکری از مادرش سینی و استکانهای خالی را برمیدارد و به ِآشپزخانه میرود. لیوانها را با یک کوزه آب میشوید و به اتاق میرود تا لباسی که برای پدرش میبافت را ادامه دهد. کمی دیر شروه کرده بود و احتمالا تا عید آماده میشد. اما خب عید هم سرد بود. عید هم نمیپوشید برای سال بعدش خوب بود. بافت قبلیاش دیگر قدیمی و کهنه شده بود. اصلا مطمئن نبود هنوز گرم هم میکند یا نه؟! طولی نمیکشد که بوی غذای مادرش خانه را پر میکند. مادرش یک اعجوبه بود. هر روز با شوهرش سر باغ و زمین میرفت و تا زانو در بیجار بود اما همیشه غذایش حاضر و آماده بود. آن هم چه غذایی... نفس عمیقی میکشد و عطر غذا را به ریه میکشد. - به به، فسنجون گوهر پز! اندکی بعد با صدای مادر کاموا را روی تخت رها میکند و به کمکش میرود. دیس و بشقاب و قابلمه غذا را کنار کرسی میبرد. مادر هم با یک ملاقه به آنها میپیوندد و کنار کرسی مینشیند. درب قابلمه را که باز میکند بوی برنجی که دسترنج خودشان بود اتاق را پر میکند. مادر اول برای پدر خانه و سپس برای دخترش و در آخر هم برای خود برنج میکشد و بشقاب هرکس را مقابلش میگذارد. در دو ظرف بزرگ هم فسنجان پر میکند و وسط میز میگذارد. گلاب نیز در پیش دستیهایی که آورده بود سبزی و کال باقلا میریزد و پیالهای ماست برای هرکس میریزد و کنار بشقابش میگذارد.2 امتیاز
-
پارت سوم حتما برای خداحافظی تا دم کلبه میآمدند. شاید آن موقع چیزی دستگیرش میشد. هوا سرد بود و از آن فاصلهی اندک درب و چهارچوب سوز وارد اتاق میشد. گلاب یکی از پتوهای کلفت و سنگین گوشه اتاق را برمیدارد و دور خود میپیچد. با گرم شدنش کم کم چشمهایش نیز گرم میشود. - دتر ناز بابا، گل گلاب، پاشو بابا جان پاشو! گلاب با صدای پدرش چشم باز میکند و از خواب میپرد. اصلا نفهمیده بود کی خوابش برده! پدرش مقابلش بر زانو نشسته بود و دست بر شانه گلاب گذاشته بود و پدرانه تنها دخترش را صدا میزد. با دیدن چشمان بازش لبخندی بر لب مینشاند و میگوید: - به به ساعت خواب بابا جان. گلاب لبخندی به چهره خستهی پدرش میزند و در جایش صاف مینشیند. با تکان خوردن در جایش صدای داد استخوان گردنش بلند میشود و لبخندش را جمع میکند. دستی به گردن دردناکش میکشد و با صدایی که رگههایی از خواب در آن موج میزد میگوید: - وای من اصلا نفهمیدم کی خوابم برد. خیلی خوابیدم بابا؟ پدرش به حالت خوابآلودش میخندد. - آنقدری که دیگه باید بریم خونه دختر، پاشو. - گلاب! محمد علی، پس چی شد رفتی بیدارش کنی خودت هم خوابیدی؟ صدای مادرش از بیرون کلبه میآمد. محمدعلی سریع از جای بلند میشود و خطاب به گلاب میگوید: - پاشو پاشو گیل دختر که الان مادرت میاد. سپس صدا بلند میکند و جواب همسرش را میدهد: - بیدار شد خانم، اومدیم. گلاب تازه چشمش دور و اطراف را میبیند. تنها اتاق کلبه در تاریکی فرو رفته بود و یک فانوس که لبهی پنجره نشسته بود سعی در روشن کردن اتاق داشت. با بیحالی از جا بلند میشود و پتویش را تا میزند. نشسته خوابش برده بود و حالا تمام بدنش کرخت بود. آن لحاف کلفت و گرم هم حالا بیشتر از قبل برای بازوهایش سنگین شده بود. با چشمانی بسته در حال جمع کردن پتو بود که با سبک شدن دستش چشم باز میکند. پدرش سر دیگر پتو را در دست گرفته بود. - دختر خوابی که هنوز! با کمک پدرش پتو زودتر جمع میشود و با هم از کلبه خارج میشوند. پدرش قبل از خروج فانوس را برمیدارد و بیرون از اتاق آن را به گلاب میدهد تا برایش نگه دارد و او درب را قفل کند. پس از بستن درب هر دو با هم از پلهها پایین میروند. مادرش ظرفهای ناهار را در بقچهای پیچیده بود و روی سر گذاشته بود و نزدیک کلبه منتظر آن دو ایستاده بود. تصویر مقابلش قابی از یک زن گیلانی اصیل بود که جانش را برایش میداد و به تک تک غرغرها و نصیحتهای مادرانهاش عشق میورزید. گلاب نگاهی به باغ میاندازد. درختان دوست داشتنیاش در تاریکی گم شده و سایهای ترسناک باقی مانده بود. در میان درختان چند جایی با یک چوب پایهای درست شده بود که از آن فانوسی آویزان میکردند اما نور چشمگیری نداشت. فقط در حدی بود که اوضاع کلی باغ را زیر نظر بگیرند. زمانی که درختها به میوه میرسیدند باید هر شب کسی اینجا میماند و نگهبانی میکرد. در چند باغ پیش آمده بود که میوههایشان به سرقت رفته بود.2 امتیاز
-
پارت دوم باغ گیلاس اکنون تنها به یک آبیاری مفصل نیاز داشت و پس از آن تا زمان میوه دادن کاری نداشت اما گلاب تقریبا هر روز همراه پدرش به باغ میرفت. عاشق اسفند و فروردين بود. همیشه دوست داشت یک شاخهی پر شکوفهی زیبا را در اتاقش داشته باشد و شکوفه که میدید بیاختیار دستش جلو میرفت. مادرش مدام سرزنشش میکرد و میگفت: - دسترنج پدرت رو هدر نده دختر. گلاب به یاد نداشت پدرش یک بار به او ایراد گرفته باشد. اصلا هر روز به باغ سر میزد تا دردانه دخترش سهمیه روزانهی شکوفهاش را بچیند! وگرنه که تا نیمهی فروردين کاری در باغ نداشت. اصل کار از نیمهی فروردين شروع میشد که شکوفهها جای خود را به میوههای کوچک و سبز رنگ میدادند شروع میشد تا زمان بزرگ شدن و سرخ شدن آن یاقوت های درخشان. - گلاب، گلاب دختر. گلاب با شنیدن صدای مادرش که قصد داشت آرام و بی جلب توجه او را صدا کند به سمت کلبه میرود و کنار پله ها میایستد. - جانم مار جان. مادرش سینی چای را جلو میبرد و با چشم و ابرو به جایی که پدرش ایستاده بود اشاره میکند. - این سینی چای رو ببر. گلاب رد نگاه مادرش را دنبال میکند. پدرش میان درختان ایستاده بود و با مردی تقریبا هم سن و سال خود صحبت میکرد. پسر جوانی هم کنار آن مرد ایستاده و سر به زیر گوش میداد. به نظر میرسید پدر و پسر باشند. از رخت و لباسهایشان معلوم بود که آنها نیز همچون گلاب و خانوادهاش رعیتی ساده هستند. گلاب روسریاش را مرتب کرده و سینی را از دست مادر میگیرد. همانطور که مادرش به او یاد داده بود سرش را پایین میاندازد و با گامهایی کوتاه به آن سمت میرود. یک چشمش به سینی بود تا مبادا چای از لیوان های کمر باریک جهاز مادرش در سینی بریزد و یک چشمش به جلوی پاهایش بود مادرش در یک بشقاب گل سرخی چند کاکا هم گذاشته بود. وقتی نزدیک میشود پدرش او را میبیند و با "ببخشید"ی به سمت گلاب میشتابد و سینی چای را از او میگیرد. گلاب نیز از همان راهی که آمده باز میگردد. یک بشقاب از کاکا ی دستپخت مادرش هنوز روی ایوان بود. خود را به ایوان میرساند و یک قرص از آن شیرینی مورد علاقهاش را برمیدارد. مادرش در یک فنجان کمر باریک برایش چای میریزد. گلاب نامحسوس به پدرش و آن دو مرد نگاه میکند و با صدایی آرام میپرسد: - مار جان این آقاهه کیه؟ مادرش فنجان چای را به همراه یک نعلبکی گل سرخی مقابلش میگذارد و پاسخ میدهد: - از آشناهای دوره، تو نمیشناسی. گلاب با لبهایی آویزان به مادرش نکاه میکند. این یعنی به او مربوط نمیشود و سوال دیگری نپرسد؟ بیخیال چرخ زدن در باغ میشود و همانجا خود را با شیرینی ها سرگرم میکند. جلوی آنها که نمیتوانست بچرخد و بدود. همانطور کنار ایوان ایستاده بود، شیرینی میخورد و آنها را زیر نظر گرفته بود. - گلاب چیکار میکنی؟ با صدای مادرش نگاه از آنها میگیرد و به سمت ایوان سر میچرخاند. مادرش خود را نزدیک نردههای چوبی آبی رنگ کلبه میکشد و میگوید: - دختر زشته همینجوری زل زدی به مردم، بیا برو تو ببینم. گلاب نیز مثل او آرام پچ میزند: - مامان یه دقیقه وایسا ببینم چیکار میکنن. با این حرفش گویی آب جوش بر سر مادرش، گوهر خاتون ریخته اند که که بر پشت دست خود میکوبد و میگوید: - خاکِ می سر، تو از کی تا حالا انقدر سر خود شدی؟ دختر نوجوون وایمیسته به تماشای مرد غریبه؟ اونم وقتی که یه پسر جوون هم دارن؟ گلاب که اصلا چنین منظوری نداشت کلافه میگوید: - آخه مامان تماشای مرد غریبه چیه بابا میخوام ببینم با پدرم چیکار دارن. - گلاب! لحن اخطار گونه و آن چشمان سبز درشت شده مادرش چیزی جز "چشم" را پذیرا نبود. گلاب ناچار دامنش را کمی بلند میکند و از پلهها بالا میرود. نگاه غضبناک مادرش تا زمانی که وارد تنها اتاق کلبه شود و درب را ببندد همراهیاش میکند. اندکی میان درب و چهارچوب فاصله میگذارد تا از رفتن آنها باخبر شود و به سمت پشتیهای قرمز کنار دیوار میرود. شیرینی کاکا در گلویش مانده و حالش گرفته بود. آنها آنقدر گرم صحبت بودند که متوجه نگاه او نشوند. اصلا مگر میشود مادرش از علت آمدن آنها اطلاع نداشته باشد؟ حتما یک چیزهایی میدانست اما چون باب میلش نبود نمیگفت.2 امتیاز
-
ماشین رو به حرکت درآوردم که چشمم به جعبهای روی صندلی عقب افتاد! یه فلاکس هم کنارش بود. لبخندی زدم و قلبم آرامش گرفت. مامان برای من صبحانه و دمنوش گذاشته بود. ماشین رو روبه روی فروشگاه پارک کردم. خمیازهای کشیدم و دمنوش و ظرف غذای صبحانهام رو از صندلی عقب برداشتم. پیاده شدم و در فروشگاه رو باز کردم. یهو از پشت، صدای آشنایی گفت: - دانژه؟ فوراً چرخیدم؛ آمین بود. یخزده با تن لرزون داشت نگاهم میکرد. دهنم باز موند و گفتم: - آمین! چیزی شده؟ خندید و سر به نفی تکون داد. - شنیدم متین گفته یک هفته اینجا کار میکنی و مریضی. اوه؛ این پسر بدجور گیرداده! لبخند مودبانه زدم. - بله سرماخوردم و قراره جای دوستم اینجا باشم. کمکم کرد و با هم در فروشگاه رو باز کردیم. همراهم داخل اومد و گفت: - خیلی منتظر بودم زنگ بزنی. بیاختیار پشت سرش رو نگاه کردم؛ متین نبود. موقعیت رو خوب دونستم و گفتم: - چرا منتظر تماس من هستی؟ اگه فکر میکنی مدیونی، بابت خون دادنه. گوشم رو فشار دادم و ادامه دادم: - اصلاً نباش، هر کی هم جا من بود خون میداد. دست تو جیبش کرد و به جای دیگه نگاه کرد. فکر کنم از حرفم ناراحت شده بود. چند ثانیه مکث کرد، نفسش رو آهسته بیرون داد. صداش گرفته شد و گفت: - درسته؛ اما برای خون نیست. شایدم خون، یه دلیل باشه نزدیکت بشم. برگشت، تو چشمهام خیره شد و ادامه داد: - خودمم متوجه نمیشم چرا پیگیرتم. دستم پشت گردنم رفت؛ جا خوردم... خودش هم متوجه نیست؟ مگه میشه، اصلا مگه شدنیه؟! گیج پرسیدم: - متوجه نمیشم. لبخندی زد و زمزمه کرد. - میشه سختش نکنی؟ من هیچ انتظاری ندارم. اصلا شاید قسمت بوده من تا دم مرگ برم تو نجاتم بدی. بیاراده قهقهه زدم و به سرفه افتادم. روی صندلیم نشستم و پیچوندمش. - باشه؛ اما اول خودت گوشی بخر، بعد بیا شماره خودت رو بده، نه برادرت رو. لبخند زد و دست روی میز گذاشت. خم شد تو چشمهام نگاه کرد و گفت: - یعنی گوشی بگیرم شمارت رو میدی؟ تایید کردم و برای خودم دمنوش ریختم. تو لیوان یکبار مصرف هم برای آمین ریختم. - آره، تو بخر، بیا شماره خودت رو بده. جدی شدم و تیز ادامه دادم: - اما اگه از دوستی فراتر رفتی یا بخوای بری، چه حالا چه در آینده، بهتره عقب بکشی. چون پدر من روی این چیزا خیلی خط قرمز داره. آمین قهقهه زد و دمنوشش رو خورد. - مطمئن باش. چون مطمئنم علاقهم از روی عاشقی نیست. ازت خوشم اومده یه رفاقت ساده. یکم نگاهش کردم. شاید راست میگفت، چون با این که خیلی صمیمی رفتار میکرد اما حس بد ازش نمیگرفتم. خوشگل بود؛ حتی از متین هم بیشتر. اخم کردم. چرا با اون همش مقاسیهش میکنم. یه جرعه دمنوش خوردم و برای منحرف ذهنم پرسیدم: - نزدیک اینجا هستید؟ سر تکون داد. - آره، خونهمون یه کوچه بالاتره؛ بلوک «C»، طبقه چهارم، واحد ۴۰۱. اوه منطقه «c»، پس مرفه هستن. کنجکاوتر پرسیدم: - شما فرانسوی نیستید؟ لیوان رو تو سطل آشغال انداخت. - ایرانی هستیم. تو دانشگاه چندتا ایرانی داشتیم؛ زبون سختی داشتن و من هیچی نمیفهمیدم. لبخند زدم و گفتم: - خیلی خوبه. جواب لبخندم رو داد و پرسید: - تو چی؟ برای یه فرانسوی بودن خیلی خاصی. قهقهه زدم و سر تکون دادم. - آره، چون من دورگه استانبول و فرانسه هستم. حیرت زده گفت: - این یه ترکیب خاص میشه! سر تکون دادم و به خودم اشاره کردم. - آره همش بزنی اینجوری میشه. چشمهاش گشاد شد و یهو جوری قهقهه زد که باخندهاش خندهام گرفت. بخاطر خنده گلوم سوزش گرفت و به سرفه افتادم. خندون پشت کمرم زد. دستش رو گرفتم و پس زدم. سعی کردم خندهام رو کنترل کنم و گفتم: - مسخره مگه چیزی تو گلوم پریده؟ متفکر جواب داد: - نمیدونم معمولاً سرفه میکنند پشت کمر میزنند. از خنده شکمم سفت و دردناک شده بود. در باز شد و سرم رو چرخوندم. مشتری بود. با عجله سمت قفسههای بهداشتی رفت. آمین نیم نگاهیم کرد و گفت: - من هم برم الان متین میاد. تا ساعت چند فروشگاه بازه؟ پا رو پا انداختم. با دستم عدد رو بالا اوردم. - تا چهارده، بعد میرم دانشگاه. گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم دکتر بود. فوراً اتصال رو زدم. ـ دکتر؟ خندید. - آروم! شرمنده خوشگل من قطع کردم. دستم مشت شد. دیگه خنده رو لبم نبود. صدای بوسی که قبلا شنیدم تو سرم پیچید و چیزی ته گلوم رو فشار داد. - اون کی بود دکتر؟ همون... همون که بوسیدت و بوسیدیش؟ قهقهه زد و گفت: - جداً؛ میخوای بدونی؟ غر زدم. خندهاش بیشتر شد. - باشه باشه، خواهرم بود. دهنم باز موند و چهار انگشتم رو روی میز فشار دادم. مشتری جلو اومد و وسایلش داد حساب کنم. آمین کنارم ایستاد و خودش انجام داد. به عنوان تشکر شونهاش رو فشار دادم و گفتم: - دکتر، خواهرت؛ یعنی آشتی کردید؟ صدای دکتر گرفته شد. - نه، گفت پدرم حالش خوب نیست. دانژه من میرم خونه پدرم و احتمالاً شبش هم بیام دنبال شما. میخوام هر جور شده خانوادم رو راضی کنم. دستم از روی شونه آمین سر خورد. دکتر ناراحته؟ انگار غمش همه وجود من رو هم گرفت و گفتم: - اصلا نگران نباش. هرجور میدونی درسته انجامش بده. - باشه ببینم چی میشه، خبرت میکنم. مشتری رفت و آمین لبه میز نشست نگاهم کرد. لبخند محوی بهش زدم و جواب دکتر رو دادم: - باشه منتظرم. گوشی رو قطع کردم و تو مشتم فشارش دادم.2 امتیاز
-
نام داستان: عهدی برای همیشه نویسنده: سحر قاسمیان | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه داستان: هانا، دختر جوانی با رویاهای نویسندگی، در کتابخانه دانشگاه با یزدان، معمار ۲۶ سالهای جدی و آرام، آشنا میشود. این آشنایی ساده به دوستی آرام و سپس عشقی عمیق تبدیل میگردد. نگاهها و سکوتها جای خود را به اعترافهای عاشقانه میدهند و زیر آسمان پرستاره، نخستین پیمان میانشان بسته میشود. اما عشقشان بیچالش نیست؛ خانواده هانا نگران اختلاف سنی هستند و یزدان باید با صداقت اعتماد آنان را به دست آورد...1 امتیاز
-
پارت سه *** در کافهای، دارا و امیر روبروی هم نشسته بودند. فضای کافه با عطر قهوه و صدای ملایم موسیقی، فضایی آشنا و در عین حال دلگیر را ایجاد کرده بود. دارا، فنجان قهوهاش را در دستانش گرفته بود و به نقطهای نامعلوم خیره شده بود. امیر، سکوت را شکست و پرسید: «خب دارا، خبری از لیا نشد؟» دارا با صدایی که کمی گرفته بود، پاسخ داد: «نه، هیچ خبری. انگار که…» صدایش را خورد و با حسرت ادامه داد: «شاید دیگه هیچوقت نبینمش.» امیر با دقت به او نگاه کرد و گفت: «خیلی عجیبه. شش ساله که ندیدمش. یادمه آخرین بار که دیدمش، خیلی به عشق تو امیدوار بود .» دارا سرش را به آرامی تکان داد. «آره، اون همیشه یه جورایی مرموز بود. ولی عشقش به من… اون واقعی بود. من اینو میدونم.» امیر آهی کشید و گفت: «امیدوارم که یه روزی پیداش کنی. شاید باید دوباره از نو شروع کنیم. شاید یه جایی، یه ردی ازش باشه.» دارا با ناامیدی گفت: «فکر نمیکنم. دیگه بریدم.». امیر که متوجه سکوت سنگین دارا شده بود، برای عوض کردن حال و هوا گفت: «دارا، اینقدر غصه نخور. بیا بریم یه چرخی توی شهر بازی بزنیم. شاید یه کم هیجان، حال و هوامون رو عوض کنه.» دارا، که انگار از عالم خودش بیرون آمده باشد، با لبخندی محو به امیر نگاه کرد و گفت: «ایده خوبیه!» *** چند دقیقه بعد، هر دو در میان هیاهو و شلوغی شهر بازی بودند. صف بلیط ترن هوایی، به ظاهر بیپایان بود و دارا، طبق معمول، شروع به غرولند کرد: «وای خدا! ببین چقدر شلوغه! یعنی باید انقدر صبر کنیم؟اصلا اینا منو میشناسند؟ من که گرسنمه!» امیر اما، فقط از ته دل میخندید. این غرولندهای بامزهی دارا را دوست داشت. بالاخره بعد از کلی انتظار، بلیطها را گرفتند و به سمت سکوی سوار شدن ترن هوایی رفتند. در میان جمعیت، چشم امیر به دخترکی افتاد که با اشتیاق، سرش در گوشیاش بود و داشت عکسهای دارا را مرور میکرد. لبخندی شیطنتآمیز روی لب امیر نشست. رو به دارا کرد و با لحنی پر از شوخی گفت: «دارا، بیا! یه هوادار پروپاقرص پیدا کردم! بیا ببرمت یه کم دلبری کن!» هر دو با شیطنت به سمت دخترک رفتند، اما نیتشان اذیت کردن نبود. امیر کنار یک نیمکت نشست و دارا هم کنار دیگرش. همین که دخترک با ترس به آنها نگاه کرد و خواست چیزی بگوید، ناگهان از دیدن چهره ی او خشکشان زد. آنها او را شناختند! لیا بود! همان لیا که شش سال تمام، دارا با خیالش زندگی کرده بود. چهرهاش اصلاً تغییر نکرده بود، فقط کمی بزرگتر شده بود. اما لیا، به خاطر ماسک و عینکی که روی صورتشان بود، آنها را نشناخت. با ترسی که در صدایش موج میزد و کمی لکنت، پرسید: «ش… شما کی هستید؟ با من چیکار دارید؟» بلند شد و ایستاد. امیر و دارا، که هنوز در شوک این دیدار غیرمنتظره بودند، به خودشان آمدند. دارا، حالا دقیقاً روبروی کسی ایستاده بود که تا چند دقیقه پیش، فقط در رویاهایش او را میدید. قلبش به شدت میتپید. احساسی عمیق از دلتنگی، اشتیاق و ناباوری در وجودش غوغا میکرد. لبخندی آرامشبخش روی لبش نشست. وقتی دید لیا هنوز مضطرب است، فوراً ماسکش را برداشت و با صدایی که انگار از عمق وجودش برمیخاست، آرام گفت: «لیا…»1 امتیاز
-
پارت صد و شصت و چهارم دستم و از دستش کشیدم بیرون و گفتم: ـ پوریا؛ دستم درد گرفت...چیکار میکنی! رفتیم بالا پشت بوم خونه؛ گفت: ـ پس باید بهم بگی چه خبر شده! سریع گفتم: ـ از وجود این دختر ناراضیم. نگام کرد و گفت: ـ یعنی چی؟! دست به سینه وایستادم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم گفتم: ـ یعنی اینکه اذیتم میکنه، مدام بهم طعنه میزنه...قبلا هم بهت گفتم، اصلا ازش خوشم نمیاد! اومد نزدیکم و گفت: ـ ولی باوان اون تنها رفیق منه! من هنوزم حس میکنم تو زیادی نسبت بهش حساسی! یه هوفی کردم و چیزی نگفتم...زیاد از حد به اون دختر اعتماد داشت. گفت: ـ امشب برام از اون قصههای قشنگت رو نمیگی؟؟ وقتی مظلوم میشد، خیلی دوست داشتنی میشد و دلم میخواست بپرسم و محکم از گونههاش ببوسمش اما حیف که دست و بالم بسته بود! سعی کردم خندم و قورت بدم و گفتم: ـ نه امشب، حوصله قصه تعریف کردن ندارم! نگاهی به روبروش کرد و گفت: ـ چه حیف! اون قصه سالیوان و بو زیادی روی ذهنم تاثیر گذاشت و مدام دلم میخواد بشنومش.1 امتیاز
-
پارت دو *** (دارا) آخ که چقدر خسته بودم! روزی که گذشت، انگار صد سال طول کشید. جلسهی پشت جلسه، گزارش روی گزارش، تازه کلی هم بحث و جدل با این وزیرهای ناکارآمد. در اتاق خودم را که بستم، انگار دنیا را پشت سر گذاشتم. فقط همینجا بود که میتوانستم نفس راحت بکشم. صدای خنده ی امیر که داشت با نگهبان شوخی میکرد تا اینجا هم می امد رفتم سمت کمد بزرگم. با غرور درش را باز کردم. اول از همه، تاج خودم را برداشتم، همان که روی سر میگذاشتم وقتی میخواستم هیبت شاهانه داشته باشم. بعد، با همان دست، تاج دیگر را برداشتم. تاج او. چقدر قشنگ بود! مثل نور خورشید بود در این دنیای خاکستری. کنارش، لباسهای ابریشمی که برایش سفارش داده بودم، کیف و کفشهای چرمی اصل، و آن گردنبند زمردی که شش سال پیش قولش را داده بودم… همه را چیدم، درست مثل اینکه همین الان برگشته و اینها هدیههای من است. همین که نگاهم به اینها میافتاد، انگار تمام خستگیام میپرید. غمی که توی دلم بود، جایش را به یک امید قشنگ میداد. آره، ما شش ساله که هم را ندیدهایم، ولی اینها را نگه داشته بودم تا وقتی پیدایش کنم، با اینها سورپرایزش کنم. فکر اینکه بالاخره پیدایش کنم و اینها را به او بدهم، تمام تنم را پر از انرژی میکرد. حتی وقتی با امیر شوخی میکردم، ته دلم همین فکر بود. او تنها کسی بود که میدانست من چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. *** شش سال از آخرین دیدار دارا و لیا میگذشت. شش سالی که انگار در غیاب لیا، زمان برای دارا معکوس شده بود. او هنوز هم عاشق لیا بود، عشقی که امیر از ابتدا از آن خبر داشت. امیر، که با هر دوی آنها دوست بود و رابطهی او با لیا نیز به صمیمیت خواهر و برادری بود، از آخرین دیدارشان شش سال میگذشت و خبر چندانی از لیا نداشت. *** (دارا) صدای ضربهای به در اتاق آمد. -کیه؟ صدای امیر بود. قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدهم، در باز شد و امیر با لبخندی که معلوم بود یک نقشهی شیطنتآمیز توی سرش دارد، وارد شد. - بدو ببینم شاهزاده! وقت تفریح رسیده! گفت و چشمکی زد. - چطوره امشب بزنیم بیرون، یه دور دوری تو شهر بزنیم؟ کسی هم نفهمه. بنظر پیشنهاد خوبی میومد .بهش احتیاج داشتم. - عالیه! سریع رفتم سمت کمد. لباسهای رسمی را انداختم و ما دوتا، انگار که بچه مدرسهای هستیم، با دو تا تیشرت عوض کردیم. همینکه آماده شدیم، یواشکی از یک در پشتی قصر زدیم بیرون. کسی هم نفهمید. همین که پا به خیابان گذاشتم، ماسک را گذاشتم روی صورتم. امیر هم عینک آفتابیاش را از توی جیبش درآورد و زد روی چشمهایش. با دیدن عینک، یک نیشخند زدم و الکی سرم را چرخاندم سمت آسمان. - عجب آفتاب گرمی! امیر خندید. - بابا میخوام کسی نشناستم دیگه! - با این عینک که بیشتر شبیه دلقکها شدی! مسخرهاش کردم. - اصلاً برش نمیدارم! با شیطنت گفت و ما دو تا، با خنده، به سمت مرکز شهر راه افتادیم. توی راه، حسابی با هم شوخی کردیم و از دنیا گفتیم و خندیدیم. انگار نه انگار که ما همان شاه و مشاور بودیم! همین چیزها بود که خستگی آدم را در میکرد.1 امتیاز
-
میزنم صدات اگه باشی تو دور از من همهجوره پیشتم تو رو نگیرن از من زمونه بد تا کرد.... دلم رو از جا کند ❤️🩹👣🥀1 امتیاز
-
به نام خدا پارت یک سالها بود که سایهی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش میتپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارتهای رزمی بینظیر و استراتژیهای هوشمندانهی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان میخوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایههایی استوار، خبردار ایستادهاند، به مسیری طولانی از سنگفرشهای سفید و درخشان منتهی میشود. دو سوی این مسیر، باغهایی سرسبز و آراسته، چشمنواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانوادهی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیمتر و باشکوهتر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیرهکنندهاش، نمادی از قدرت و تصمیمگیری است؛ اتاقی کوچکتر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن میکرد و انعکاس آن بر سنگهای مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی میکرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگیاش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانیهای دنیا را از یاد میبرد، قدم برمیداشت. سالها بود که این دو، سختیهای بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچههای تنگ و تاریک شهر تا میدانهای نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشهها میکشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانهی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: - باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان میجنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم. دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشهای عظیم کاخ که منظرهای زیبا از شهر را به نمایش میگذاشت، خیره شد. - این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.1 امتیاز
-
پارت صدو سیزده بلاخره بعد از چند ساعت رانندگی به ویلای اروین اینا رسیدیم ، یه ویلای ساحلی ، که فوق العاده شیک و با طراحی مدرن بود ! معماری فوق العاده ای داشت ، البته همین انتظار هم از کسی که شرکت ساختمانی داره می رفت ! خانواده مهرزاد برای استقبال جلوی در اومده بودن ، مرد قد بلند با موهای جو گندمی ته چهره مثل اراد و اروین با گرم کن و شلوار ورزشی مارک ، کنار اروین و اراد ایستاده بود که احتمالا پدرشون ، آقای مهرزاد بود . با دیدن اروین دوباره ضربان قلبم رفت بالا ، ولی این دفعه میدونستم علتش رو ، دیشب خیلی به حرف های بهراد فکر کردم ، و تصمیم گرفتم از احساسم فرار نکنم ، من ناخودآگاه به اروین علاقه مند شده بودم ، پس تمام تلاشم رو برای این حس می کردم و قصد داشتم ، ببینم احساساتم متقابله یا نه ، البته کاملا نا محسوس ! وقتی بهشون رسیدیم ، گرم سلام علیک کردیم و پدر اروین که فهمیدیم اسمش آرمان هست به سمت ویلا اشاره کرد و گفت : _ خیلی خوش اومدین ، از راه رسیدین خسته اید ، سرپا نگهتون نداریم . بابا با لبخند تشکر کرد و داخل شدیم ، ویلا دوبلکس بود و به خاطره دیوار های شیشه ای کاملا میشد ، بیرون رو دید ، واقعا با معماریش حال کردم ، ویلا باید اینجوری باشه ، ادم میاد طبیعت رو ببینه ، نه تو دیوار ها حبس بشه ! مهلا جون دستی پشت مامان گذاشت و گفت : _ بیاید بریم اتاق هاتون رو نشون بدم ، خسته راهید ، شاید بخواید استراحت کنید . مامان با لبخند گفت : _ممنون عزیزم واقعا تو زحمت افتادید . و همین جور که با هم تعارف تیکه پاره می کردن ما خانوم ها به سمت بالا که اتاق ها قرار داشت حرکت کردیم ، و مردها ترجیح دادن به احترام جناب مهرزاد فعلا رو مبل ها بشینن . از همون اول نگاه خیره اروین رو روی خودم حس کردم و خیلی نامحسوس با کارام نگاهش رو دنبال خودم می کشوندم ، مثلا طره ای از موهام رو به عقب میدادم و خیلی اروم دست توش می کشیدم ، یا وقتی چشم تو چشم می شدیم لبخند های ملیح تحویلش میدادم ، به خاطر حضور جمع فقط تونسته بودیم با هم سلام کنیم و حرف دیگه ای رد و بدل نشده بود . بالا شش اتاق خواب داشت ، که در دو راه رو متفاوت قرار گرفته بودن ، راه رو اول که متعلق به خودشون بود و مهلا جون ما رو به راهرو دوم برد و گفت : _ویلای خودتونه غریبی نکنید ، هر اتاقی راحتید انتخاب کنید ، نازی جان شما خودت حواست هست دیگه ؟ چیزی لازم داشتید خبرم کنید . بعد هم بهانه ی سر زدن به مردا ، ما رو تنها گذاشت که معذب نباشیم ، واقعا خانواده خونگرم و مهربونی بودن ، نازنین لبخندی بهمون زد و گفت : _چرا معذب ایستادید ، برید استراحت کنید . مامان ازش تشکر کرد و بی تعارف رفت اتاق دست چپ ، نازی هم لبخندی بهم زد و اتاق دست راست رو انتخاب کرد ، میموند اتاق وسط که منم چمدونم رو برداشتم و اونجا رفتم . با دیدن اتاق گل از گلم شکفت ، اتاق رو به باغ سر سبزشون بود و منظره فوق العاده ای داشت ، میوه های تابستونی رو درخت ها بودن و گوشه باغ آلاچیق بزرگی قرار داشت، با ذوق چمدونم رو کنار اتاق دوازده متری گذاشتم و روی صندلی هایی که تو اتاق ، رو به روی باغ گذاشته شده بود، نشستم و با ذوق منظره رو نگاه کردم ، بعد که از دیدن این باغ سرسبز سیر شدم ، تازه تونستم اتاق رو ببینم ، دیزاین اتاق سبز یشمی و سفید بود و تخت دو نفره ای گوشه اتاق خودنمایی می کرد ، کمد دیواری سراسری هم داشت و به غیر تخت و این صندلی ها و یک آینه قدی ،چیز دیگه ای تو اتاق نبود .1 امتیاز
-
پارت صد و شصت و سوم گفتم: ـ نه لازم نیست! موهامو گذاشت پشت گوشم و گفت: ـ آخه چرا؟؟! تو که خوب بودی! کسی حرفی بهت زده؟! نگاش کردم و گفتم: ـ نه پوریا گیر نده لطفاً! بعدش اون عروسک سالیوان و دادم دستش و گفتم: ـ این دیگه چیه؟! لبخندی زد و گفت: ـ اینم همون داستان قشنگیه که برام تعریف کردی! امروز تا دیدمش یاد تو افتادم! لبخند مصنوعی زدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم، گفتم: ـ مرسی! پوریا از رفتار من خیلی تعجب کرده بود، از قیافش کاملا مشخص بود. و هر طور شده میخواست بفهمه که من چم شده و چرا اینجوری رفتار میکنم! دستم و گرفت و گفتم: ـ پوریا داری چیکار میکنی؟! همینجور که منو دنبال خودش میکشید گفت: ـ باید بهم بگی چه خبر شده! وای حالا باید چیکار میکردم! وقتی اون حسی بهم نداشت، منم نمیتونستم از احساساتم بهش اعتراف کنم. واقعا خیلی ضایع بود!1 امتیاز
-
سلام عزیز جان اسمشرو بذارید پروتکل پژواک، سایه های فساد.1 امتیاز
-
پارت صد و شصت و دوم پوریا یکم مکث کرد و گفت: ـ دیگه داری چرت و پرتی میگی ملیکا! چه ربطی داره؟؟! دیگه واینستادم! راستش هیچ کدوم از حرفای بعدشم نشنیدم! یعنی پوریا نسبت بهم هیچ حسی نداشت؟! خیلی ناراحت شدم. انگار یه چیزی تو وجودم شکست...حداقلش انتظار داشتم که اونم اونقدری که پشتم بوده و دستامو ول نکرده، مثل من چیزی حس کرده باشه اما اینا فقط توهمات من بود. با ناراحتی تمام رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم و تا میتونستم گریه کردم...دیگه کم کم داشت خوابم میبرد که یهو در اتاقم باز شد و دیدم یکی با عروسک سالیوان وارد اتاقم شد...چشمامو چند دور باز و بسته کردم و دیدم که پوریاست...بدون کوچیکترین ریعکشنی، پتو رو کشیدم رو سرم که پوریا اومد سمت تختم و گفت: ـ باوان، ملیکا گفته بود برای شام بیای پایین، چرا نیومدی؟! جوابشو ندادم. اومد گوشه تختم نشست و پتو رو از سرم کشید و سالیوان و گذاشت بغل گوشم و منم دوباره بدون اعتنا پتو رو کشیدم رو سرم...پوریا با تعجب گفت: ـ وا دختر!!! تو چت شده؟؟! گریه کردی؟! با این حرفش، دوباره بغضم سر وا کرد! چی میگفتم؟! میگفتم از اینکه نسبت بهم هیچ حسی نداری، دلخورم و دارم گریه میکنم؟! با از اینکه نمیتونی تو چشمای بقیه نگاه کنی و بگی این دختر برام متفاوته و دوسش دارم، گریه میکنم؟! با این فکرا شدت گریهام بیشتر شد...پوریا به زور منو از زیر پتو کشید بیرون و اشکام و پاک کرد و با ترس پرسید: ـ باوان بهم بگو چیشده؟! نگاش کردم...برای چند ثانیه فقط نگاش کردم! اگه هیچ حسی نداشت، پس اون نگرانی توی چشمش چی بود؟! آروم دستشو پس زدم و گفتم: ـ چیزی نیست! یکم دلم گرفته! ـ میخوای حرف بزنیم؟!1 امتیاز
-
#پارت_15 ساناز و مامان تو آشپزخونه بودن. سردار وسط پذیرایی لم داده بود و سانای از سر و کولش بالا میرفت. خشی معلوم نبود دقیقاً کدوم گوریه! بابا هم طبق معمول، با تمام تمرکز اخبار میدید. ماشاالله همهشون هم آماده، آراسته، با لباسهای “چلوخوری” مخصوص مهمونی! منم با شیطنت تمام، یواش یواش از پشت به سردار نزدیک شدم… تا رسیدم پشتش، یهو دم گوشش جیغ کشیدم: - سوگند: ســــــــــــردار! صدای جیغ بنفشم رسماً زلزله انداخت تو خونه! بابا زَهره ش ترکید، کنترل از دستش پرت شد! خشایار که معلوم شد تو دستشویی بوده، درو با وحشت باز کرد و با شلوار آویزون دوید تو راهرو، هی میگفت: - خشایار: ساناز؟ ساناز؟! ساناز و مامان هم تو آشپزخونه با دستهای لرزون به هم آب قند میدادن! اما سردار… نگم براتون! با چشمای گشاد و قیافهای وسط خشم و سکته، نگام میکرد و قدمبهقدم میومد جلو. منم در حال عقبرفتن بودم. - سوگند: داداش گلم! این شوخی بود، فقط شوخی! - سردار: تو آخر منو سکته میدی با این شوخیات! داری شوهر میکنی، یکم آدم باش! به خدا اگه آرتین نگیردت، رو دستمون میمونی، میترشیها! دستمو زدم به کمرم و گفتم: - سوگند: جنابعالی به فکر من نباش، به فکر اون دوستدخترای عتیقه ات باش، که یکی از یکی بادکنکترن! صدای خنده همه بلند شد. - بابا: حالا چرا بادکنک، دختر؟! - سوگند: بابایی خب همشون عملیان دیگه! از بس ژل زدن و خودشونو باد کردن، رسماً یهتیکه پلاستیک مصنوعیان. اگه برن استخر، رو آب شناور میمونن! صدای خنده بلندتر شد. مامان، طبق رسم همیشگی، فقط سری از روی تأسف برام تکون داد و نفس عمیقی کشید، آمادهی شروع سخنرانی تربیتیِ مادرانهاش بود که… زینگ زینگ (صدای در بود دیگه بیشتر از این بلد نیستم شرمنده داداچیا) سردار درو باز کرد و ما هم با عجله صف کشیدیم برای استقبال. اول از همه آقاجون اومد تو. با همون ابهت همیشگیاش یکییکی رو بوس کرد و رسید به من. منم طبق معمول با نیش باز و لبخند تا بناگوش گفتم: - سوگند: سلام آقاجون! با چشمای ریز شده نگام کرد و گفت: - آقاجون: نیشتو ببند دختر، امشب شب خواستگاریتِ، یه کم سنگین باش! (یه ور دلم خندید، یه ور دلم لرزید!) بعد از اون، عمو اومد — مثل همیشه با آغوش باز. همه رو بغل کرد و گفت: - عمو: قربون شماها برم! وقتی رسید به من، با خنده بوسم کرد و گفت: - عمو: چه خوشگل شدی عروسخانم! و بعد… نوبت اون وصلهی ناچسب بود: آرسینِ خر! اون و زنش نوشین هم رسیدن، منم فقط با لبخند دندونی سکوت کردم که شر درست نکنم اما… بعد از اون همه همهمه، بالاخره نوبت رسید به تک شاه قلبم… اوق! آرتین وارد شد — با یه دستهگل گنده تو دستش. بعد از سلام و احوال پرسی، گل رو داد دستم و لبخند نصفهنیمهای زد (از اون لبخندایی که نصفش “آقازادهطور” بود، نصفش هم “مضطربطور”!). همه رفتن سمت پذیرایی و نشستند، اما ساناز نزاشت من برم. دستمو گرفت، کشیدم تو آشپزخونه: - ساناز: بشین فعلاً اینجا، خلبازی در نیاریها… یهوقت پسر مردمو نسوزونی! منم با چشغره نگاهش کردم و گفتم: - سوگند: بشین بینم بابا! یهجوری فاز میگیری انگار صدتا خواستگار رد کردی. از همون اولم بیخ ریشِ خشایار دیوونه بودی! پرِ دماغش از عصبانیت بالا و پایین میرفت، آمادهی فوران بود که صدای مامان از پذیرایی اومد: - مامان: سوگند، عزیزم! یعنی چی؟ یعنی “زلیلمرده پاشو چایی بیار!” (به خدا اگه همیشه خواستگار داشتیم، مامانهامون اینطور مثل مدیر کل صدا نمیزدنمون) ساناز چاییها رو ریخت و سینی رو گذاشت جلو پام. منم با هزار وسواس، لبخند به لب، راه افتادم سمت پذیرایی… اول سینی رو گرفتم سمت آقاجون. با جدیت خاص خودش، چایی رو برداشت و حتی یهذره هم لبخند نزد. به ترتیب همه ازم گرفتن، تا رسیدم به… خود گشادخان، آرتین! چشمتون روز بد نبینه، پام گیر کرد به لبهی فرش، و من با سینی و همه خرتوپرتاش، مستقیم رفتم با مخ تو شکم آرتین! چایی، قند، بخار… همه پخش زمین و لباسش شدن. اونم فوری پرید بالا و جیغ زد: - آرتین: آخ! سوختم! سوختم! وسط اون بلبشو، خشایار و سردار و آرسین مثل سه تا اسب آبی، از خنده روی مبل ولو شده بودن. نه کسی اومد کمک کنه، نه رحمی در کار بود!1 امتیاز
-
پارت صد و شصت و یکم گفت: ـ این دختره تا کی قراره اینجا بمونه؟! پوریا گفت: ـ لطفا ملیکا! عمو ول کرده، دیگه توروخدا تو شروع نکن! ـ آخه واقعا برام سواله که چرا این دختر اینقدر برات مهمه؟! دختری که تا الان مثل هر کس دیگهایی میرفت پی زندگیه خودش، چرا هنوز توی زندگی ماست؟! پوریا با جدیت گفت: ـ چون من قصد ندارم، جون یه بیگناه رو بگیرم ملیکا! ـ خیلی خب، منم نگفتم بکشیمش! بفرستیمش یهجای دیگه! از اونورم ترسی نیست که پیش پلیس میره و راپورتمون و میده یا نه! پوریا آروم زیر لب گفت: ـ اون همچین دختری نیست! ملیکا خندید و گفت: ـ یجوری حرف میزنی که انگار چند ساله دختره رو میشناسی! این دختر زن همون پست فطرته و باهاش هیچ فرقی نداره پوریا! الآنم بخاطر ترسش مدام پیش توئه نه چیزه دیگه! پوریا گفت: ـ ملیکا من آدم شناس نیستم. تا این ستم بجز تو با دخترای دیگه اصلا همکلام هم نشدم! اما چشمای آدما دروغ نمیگن! باوان فهمیده که آرون چه آشغالی بوده و مطمئن باش که اگه چیزی ازش میدونست تا الان بهمون میگفت! ملیکا گفت: ـ اگه نشناسمت، حس میکنم ازش خوشت اومده پوریا! اینجا گوشامو تیز کردم تا ببینم پوریا چی میگه! حرفی که میزد برام خیلی مهم بود...1 امتیاز
-
پارت صد و شصتم واسه اینکه حرصمو دربیاره، یه نگاه بالا به پایین بهم انداخت و گفت: ـ باشه بابا، نمیخواد اینقدر عصبانی بشی! چیزی نگفتم...داشت میرفت بیرون که رو بهم گفت: ـ برای شام حتما بیا پایین! میخوام از این به بعد تو جمعمون بیشتر ببینمت... دختره آشغال! دلم میخواست خفش کنم!! بازم لبخند مصنوعی بهش زدم و بعدش از اتاقم بیرون رفت...بعد بیرون رفتنش، بالشتم و سمت در پرتاب کردم و گفتم: ـ رو مخ! این حتی از پدرش هم بدتره! فقط میخواد خودشو جلوی پوریا خوب جلوه بده! سعی کردم زیاد بهش فکر نکنم و خودمو درگیرش نکنم...موقع شام رفتم به پوریا سر بزنم که ببینم اومده یا نه! داشتم میرفتم تو اتاقش...که صدای پا شنیدم...رفتم و تو یکی از اتاقها پنهون شدم و دیدم ملیکا با یه سینی شربت و کیک داره میره سمت اتاق پوریا...بعد اینکه رفت، منم سلانه سلانه رفتم پشت در وایستادم تا ببینم چیا میگن! خیلی کنجکاو بودم که این دختره هدفش چیه و میخواد چیکار کنه! پوریا بهش گفت: ـ چرا زحمت کشیدی؟ من خودم میومدم پایین... با ناز و عشوه گفت: ـ چه زحمتی عزیزم! از صبح بودم تو آشپزخونه، یه شربت درست کردن جای دوری نمیرفت! پوریا چیزی نگفت و یکم بینشون سکوت حکمفرما شد و ملیکا پرسید: ـ خب چه خبر از شرکت؟! پوریا: ـ مثل همیشه! ـ پوریا میخواستم یه چیزی بهت بگم! پوریا سریع پرسید: ـ چیشده؟!1 امتیاز
-
سلام عزیزم من گرافیست شمام زَر گریسون {پروتکل پژواک:سایه های فساد}| اسم رمان زر گریسون هستش!؟! اینو بزرگ بنویسم و ما بقی کوچیکتر ؟ میخوایین این قسمت داخل گیومه کوچیک تر باشه1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
هرچی آرون بیشعور و بیعرضه بود، این پوریا آقا و جنتلمنه😭❤️🔥1 امتیاز
-
پارت صد و پنجاه و نهم ( باوان ) یکسره تو اتاقم راه میرفتم و به حرکات این دختره فکر میکردم. خیلی عجیب بود اما داشتم از حسودی میمردم! دلم نمیخواست اینقدر خودشو پیش پوریا لوس کنه و پوریا هم بجز من با کس دیگهایی خوب باشه...اما من مصمم بودم و اگه اسم من باوان بود، به هیچ عنوان اجازه نمیدادم تا این دختره منو له کنه و کنار پوریا قرار بگیره. من یه دخترم و نگاه یه دختر دیگه رو واقعا از صد فرسخی متوجه میشم...این دختر اونجوری که پوریا میگفت مثل یه رفیق بهش نگاه نمیکرد و مشخص بود که پوریا رو از صمیم قلبش دوست داره و حتی از اینکه من کنار پوریا وایستادم، دلش میخواد سکته کنه و یه گلوله تو مغزم شلیک کنه...نمیخواستم پوریا رو باهاش تنها بذارم اما راستش سختمم بود! بهرحال پوریا اونقدری بهم امیدواری نداده بود که جلوی اینا سرم و بلند کنم و دست تو دستش راه برم و از کسی نترسم...صدای دختره همینجور تو خونه پیچیده بود و مدام در حال دستور دادن به اینو اون بود تا به مناسبت رسیدنش امشب، دور هم شام بخورن...منم با دفتر روزمرگیام مشغول شدم که بعد یک ساعت، بدون در زدن یهو پرید تو اتاقم و منم سراسیمه فقط تونستم دفتر و زیر پتو مخفی کنم. با یه لبخند مصنوعی بهم نگاه کرد و گفت: ـ چرا این بالا تنها نشستی؟! بیا پایین دیگه... به سمت بالکن نگاه کردم و خیلی عادی گفتم: ـ مرسی، همینجا راحتم... اومد تو زاویه دیدم وایستاد و گفت: ـ ببینم نکنه سختته از اینکه تو جمع ما قرار بگیری؟! یا اینکه تو رو زن یه دزد خطاب کنن، شرمنده میشی؟! خب از همین لحظه، حرفای نیش دارش و نسبت بهم شروع کرد. منم اصلا آدمی نیستم که ساکت بمونم... سریع از رو تخت اومدم پایین و مقابلش وایستادم و با سینهایی سپر شده گفتم: ـ من کاری نکردم که خجالت بکشم! مواظب حرف زدنت باش! یه دوری اطرافم زد و پرسید: ـ ببینم مگه تو نامزد اون آرون دزد نیستی؟! نکنه اشتباه بهم گفتن؟! منم مثل خودش مصنوعی خندیدم و گفتم: ـ نه راجب اون درست به عرضت رسوندن اما من دیگه هیچ صنمی با اون آدم ندارم.1 امتیاز
-
پارت صد و پنجاه و هشتم بابا گفت: ـ مشخصه که دختره روش تاثیر جدی داره! باید هر چی سریعتر شر این دختره رو از خونه کم کنیم. و حواست باشه بدون درنظر گرفتن جون دختره... حرف بابا رو قطع کردم و به پشتی مبل لم دادم و گفتم: ـ بابا من هیچوقت خودمو درگیر جون آدما نمیکنم اون کار شماست...یه کاری میکنم که خودش دمش و بذاره رو کولش و بره! و یه سوال بابا...تو راجب پوریا جدی بودی دیگه مگه نه؟! بابا نگاهی بهم انداخت و گفت: ـ معلومه جدی بودم! تو دختر منی. معلومه که ترجیح میدم با تو باشه تا با هفت پشت غریبه! لبخندی زدم و گفتم: ـ خب پس از این به بعدش آسونه! فقط اینکه تو یه ورقه تمام مشخصات این پسره آرون و برام بنویس. بابا نگاهی کرد و گفت: ـ دختر، اینهمه وقت ما نتونستیم اون آشغال و پیدا کنیم، تو میخوای چجوری پیداش کنی؟ گفتم: ـ بهرحال ما هم یه چیزایی بلدیم بابا! نگران نباش... بعدش از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره اتاقش وایستادم و خیره به روبرو گفتم: ـ دیگه برگشتم! کسی نمیتونه جای منو پیش پوریا بگیره...این اجازه رو نمیدم. بابا هم از پشت سرم گفتم: ـ از دختر من، کمتر از اینم انتظار نمیره! گفتم: ـ بعد اینکه آرون و پیدا کردم، زنش و میفرستم پیشش...دیگه پوریا بخواد هم نمیتونه پیداشون کنه. بابا گفت: ـ قبلش باید امانتیای منو ازش بگیریم! ـ نگران نباش بابا! درستش میکنم.1 امتیاز
-
I emphasize: That girl has returned. Now, it's between you all and her!1 امتیاز
-
به همهی آنان که مارا در تاریکی فرو بردند بگویید. خانهی مان در تاریکی است از آن باکی نداریم!1 امتیاز
-
#پارت_14 چشامو شبیه خر شرک کردم و مظلوم گفتم: - سوگند:بستنیمو بده! پوف کلافهای کشید و گفت: - آرتین: میدم، ولی باید به حرفام گوش کنی… خسته شدم، ای بابا! سری تکون دادم که بستنیمو داد و شروع کرد به زر… عه، نه ببخشید، “عرض کردن”! - آرتین: یه قرارداد برای ازدواج صوریمون تنظیم کردم، آوردم بخونیش. با هرجاش مشکل داشتی یا خواستی چیزی بهش اضافه کنی، بگو اصلاحش میکنم. - سوگند: جون بابا! از این کارای دفترداری بلد بودی و رو نمیکردی، پسر عمو؟ بده ببینم. برگه رو از دستش گرفتم و شروع کردم به خوندن. بستنیم و متن برگه همزمان با هم تموم شدن و برگه رو گذاشتم رو میز. سری تکون دادم و گفتم: - سوگند: خوبه… منم چند تا شرط دارم. بعد، اینی که نوشتی تعهد نمیدونم چی چی، یعنی چی؟! - آرتین: تو این مدت که بهصورت صوری با همیم، من بهعنوان شوهرت تمام خرج و مخارج درس و دانشگاه و اینارو به عهده میگیرم. و اینکه خب، تو این مدت دوست ندارم هیچکدوممون با جنس مخالف دیگهای ارتباط داشته باشیم. درسته این یه ازدواج قراردادیه، ولی اینطوری بهنظرم به همدیگه احترام میذاریم… شرطات چیه؟! - سوگند: اوم، باش… خب اولش که اگه مثل بچگیامون که کله عروسکامو میکندی اذیتم کنی، من میدونم و تو؛ میدم پدرتو در بیارن! بعد، حق طلاق با من باشه… با کار کردن من مشکل داری؟! با لبخند محوی گفت: - آرتین: نه، کاری به عروسکات ندارم، حق طلاق هم با تو… کجا کار میکنی مگه؟! - سوگند: فعلاً هیچجا… میخوام برم یه شرکت معماری که بیشتر با محیط رشتهم آشنا بشم. - آرتین: مشکلی نیست. میآی پیش خودم؛ منشی شخصی خودم میشی. جوووون! نمُردیم و شوهر هم کردیم؛ اونم چه شوهری! مهندس از نوع معمارش! قرارداد رو هردومون امضا کردیم. آرتین واقعاً جنتلمن بود؛ بعد از کافه، با یه رانندگی بینقص منو رسوند خونه. من هم که انگار بار دنیا رو از دوشم برداشتن، بیخیال کلاس و دانشگاه و قید و بند دنیا شدم و مث یه خرس گرسنه، رفتم یه خواب عمیق و طولانی! خدایا شر این بنده های خرتو از سرمون بکن… ( نخند بگو الهی آمین!) صدای تکون خوردن و صدا زدن هی میاومد. لای پلکهامو باز کردم و ساناز رو دیدم که بالاسرم وایساده. - ساناز: دختر، گرفتی خوابیدی؟ پاشو… پاشو الان مامان بیاد ببینه کلهتو میکنه! وقتی دیدم هیچی تکون نمیخورم و فقط مث منگلا زل زدم بهش، یهو جیغ زد: - ساناز: سوگند! پاشو! ساعت پنجـه! الانهاست که عمو اینا برسن! از جا پریدم و با صدای خوابآلود گفتم: - سوگند: جون من؟! از کی خوابیدم؟! - ساناز: نمیدونم والا، جنابعالی پاندا تشریف داری! دهن کجی تحویلش دادم و از تخت پریدم پایین. اولش یه آب یخ به سر و صورتم زدم که کاملاً بیدار شم. ساناز از اتاق رفت بیرون و با خیال راحت، سیل لباسهامو ریختم رو تخت. از بین همه، یه کت و شلوار شیک به رنگ صورتی روشن با یه شال حریر سفید انتخاب کردم. موهامو فر ریز کردم و همونطوری آزاد گذاشتمشون. یه کوچولو هم آرایش کردم تا ببینن من زندهام! لباسامو پوشیدم و بعد هم کفشهای پاشنه ده سانتیمو پام کردم. چند تا عکس خوشگل با ژستهای مختلف از خودم گرفتم و از یکیشون که خیلی خوشم اومد، استوری کردم. بعد از اتاقم زدم بیرون!!1 امتیاز
-
#پارت_13 صدای پلنگ صورتی هی داشت دَم گوشم وز وز میکرد و خط میانداخت روی اعصاب روانم. یکی نیست بگه خب الاغ، وقتی زنگ میزنی برنمیدارم، ول کن دیگه! شاید این بدبخت سر صبحی خوابه… وایستا ببینم، سر صبحی؟! وای من کلاس دارم! با یاد کلاس، با شتاب از جا پریدم و تند تند اینور و آنور میرفتم. لباس میپوشیدم، آرایش میکردم؛ کلاً هیچیم معلوم نبود! تو همون حال، گوشی لامصبمو پیدا کردم و بدون نگاه کردن به اسم مخاطب، جواب دادم. - سوگند: وای رها خفه شو! میدونم دیر کردم. دیشب شماها زود رفتین، من تا خود صبح با لشکر مارمولکا مثل خر خندیدیم، نخوابیدم. وای لباسام کو… چرا خط چشمم قرینه درنمیآد؟ جورابم که ندارم، باس از کشوی سردار کِش برم... طرفی که پشت خط بود و من فکر میکردم رهاست، پرید وسط حرفم و کلاً سر صبحی ویندوزمو با دیوار یکی کرد. - آرتین: خب میخواستی مثل خر نخندی بری کَپتو بذاری! به جهنم که خط چشم سگمصبت قرینه درنمیآد! سردار میدونه جوراباشو کِش میری؟! از صبح تا حالا جلو در منتظر خانومم، اونوقت با خیال راحت گرفته خوابیده… ویندوزم که تازه اومده بود بالا و تازه تونستم تشخیص بدم ایشون “گشادالدین” یعنی آرتینخانه! ولی شماره منو از کجا پیدا کرده؟! با حرص بهش توپیدم: - سوگند: هوی! پیاده شو باهم بریم، داداچ… زیاد به خودت حرص نده، پوستت خراب میشه، میترشی، نمیگیرنت، یالغوز میمونی رو دستمون. یکم بصبر، الان میام پایین بریم. بدون اینکه اجازه زر زدن بهش بدم، گوشی رو روش قطع کردم و رفتم دستشویی. بعد از شستن دست و صورتم، موهای جنگلیمو شونه کردم و یه طرف بافتمشون. واسه اینکه صورتم از بیروحی دربیاد، یه ریمل و رژ قرمز زدم. یه ساپورت کلفت مشکی پام کردم با یه مانتوی کوتاه ساده قرمز و شال سفید توری. کیف دستی کوچیکمم برداشتم و بالاخره بعد از نیم ساعت معطل کردن گشادخان، از خونه زدم بیرون. جون بابا ماشینشو ببین، مازراتی مشکی! بهخاطر ماشینش هم که شده زنش میشم آقا! با ژست خیلی مغروری پشت فرمون نشسته بود و با اخم نگام میکرد. هاها! چنان حرصت بدم من، صبر کن! با ناز خیلی فراوون درِ ماشین رو باز کردم و نشستم و بلافاصله مثل وحشیا درو به هم کوبیدم که یه متر از جاش پرید. - آرتین: آخ قلبم… بچه مو چرا میزنی خاله سوسکه؟ چشم غرهای حوالهاش کردم و گفتم: - سوگند: اَه، اَه، چندش! راه بیفت بریم بابا. اخماش رو تشدید کرد و راه افتاد. تقریباً نیم ساعت بعد، جلوی یه کافه نگه داشت و رفتیم داخل. تازه نشسته بودیم پشت یه میز که گارسون هم اومد. - گارسون: خوش اومدید… چی میل دارید؟! سریع گفتم: - سوگند: یه نسکافه با دو تا کیک شکلاتی و یه کیک خیس… اوم، یه دونه هم بستنی. گارسون و آرتین با چشم های قَدِ هندونه نگام میکردن. خب چیه؟ گشنه ندیدین تا حالا؟ با تکون دادن سرم به معنی “چیه؟”، بیخیال شدن و گشادخان هم یه قهوه سفارش داد و گارسون رفت تا سفارشارو بیاره. - آرتین: خب ببـ… نذاشتم حرف بزنه و سریع گفتم: - سوگند: بذار سفارشاتمو بیارن، بخورم بعد! الآن مغزم کار نمیکنه. چیزی نگفت و فقط بیحرف نگام کرد. بهتر! بعد از چند دقیقه سفارش ها رو آوردن و من مث چی میخوردم. همهرو خورده بودم و داشتم بستنی رو هم میزدم بر بدن که… آرتین جون هاپو شد. - آرتین: مغز سرکار خانم الآن کار میکنه؟! همونطور که سرم تو بستنی بود، کلهمو به معنی “نه” بالا انداختم که یهو بستنی از زیر دستم کشیده شد! الاغ بیخاصیت! بستنی مو گرفته، بعد با پوزخندم نگام میکنه. ایش!1 امتیاز
-
خانم شاید گفت" آقای دالره میخونمت هر روز ۴صبح ولی اون باور نکرد! پس:1 امتیاز
-
#پارت_12 بعد از سخنرانی آقاجون، نوبت شام رسید. آخ جون! یعنی من میمیرم برا غذا! غذا به صورت سلف سرویس بود. یه بشقاب بزرگ برداشتم و چون عاشق سالادم، اول پرش کردم از سالاد. با یکم فاصله از میز، کنار پلهها نشستم و بیتوجه به همه، تا میتونستم دهنمو پر کردم و خوردم. سه سوت تمومش کردم! خواستم از جام پاشم و باز برم بشقابمو پر کنم که… یا خدا! اینا چرا اینجان؟ - سوگند: چیه؟ آدم ندیدین؟! خشایار با چشمای گرد گفت: - خشایار: آدم که آره، آره… ولی گشنه… نه والا! - امیر: گشنه نه، گشنهههه! - مهتا (دخترعمم): جان من از سومالی جایی فرار کردی؟! پشت چشم نازکی کردم و رو به مهتا گفتم: - سوگند:گلم، شما بهتره بری تو انتخاب رشتت یکم فکر کنی، حالا درمورد غذا خوردن من تز نده! تا اینو گفتم، جریان غذا یادشون رفت و زدن زیر خنده! یعنی یه جوری قهقهه میزدن که انگار جوک سال رو براشون گفتم! با صدای آرتین دقیقاً کنارم، ابرویی بالا انداختم و برگشتم سمتش. - آرتین:رشتهش؟! سروش همونطوری که قهقهه میزد، میون خنده گفت: - سروش: آبجیمون ریده! آرتین با چشمای پُر از سؤال گفت: - آرتین:چرا؟! - سوگند: آخه ناموساً جانورشناسی هم شد رشته؟! نه جون من! آخه جانورشناسی! سردار با قهقهه ادامه داد: - سردار: فک کن کل خاندان زاهدی الکترومغناطیس و دیفرانسیل و قلب و عروق و چه میدونم از اینا پاس کردن، اونوقت این با این عقل ناقصش موش و مارمولک یک و دو پاس کرده! ما داشتیم قهقهه میزدیم و مهتا فقط حرص میخورد. اصلاً یه وضعی بود که حتی آرتین هم داشت میخندید! خخخ! مهتا با حرص فراوان: - مهتا: نه پس مثل تو برم دل و روده مردم رو بریزم بیرون، نه؟؟ - سردار: بدبخت! من باز مردم رو نجات میدم… تو که باید به یه جونورهایی مث این خشی مشاوره بدی! خشایار یکی زد پس کلهی سردار و گفت: - خشایار:دیوار کوتاهتر از من پیدا نکردی؟! با خنده گفتم: - سوگند: چیه؟ باز میخوای قهر کنی دوماد؟ بابا خب راست میگه دیگه! چرا ناراحت میشی؟ مهتا هم یکی مث خودته. خب باید اول تو و خودشو خوب بشناسه که بتونه از پس دوتا سوسک و مارمولک بربیاد یا نه! از خنده داشتن پلهها رو گاز میگرفتن! فقط بیشعورا انگار دلقکشون منم که میگم، اینا میخندن!1 امتیاز
-
پارت اول روزهای آخر اسفند ماه بود و هوا بوی عید به خودش گرفته بود. شکوفههای صورتی و لطیف گیلاس از بین شاخ و برگهای درختها به روی گلاب لبخند میزدند و دلش را گرم میکردند. گلاب عاشق باغ گیلاس پدرش بود. هر وقت خبردار میشد پدرش تصمیم دارد به باغ سر بزنه آب دستش بود زمین میگذاشت و به دنبالش راه میوفتاد. مادرش روی پلههای کلبهی کوچیک سر باغ نشسته بود و از کارهای او حرص میخورد. هر بار به گلاب کلی سفارش میکرد که: - دتر جان، عزیزم، میوهی دلم؛ بزرگ شدی. جلوی چهارتا آدم باید سنگین رنگین باشی مادر. اما این دختر تا چشمش به درخت ها میخورد از خود بی خود میشد. گلاب سرخوش بین درختها میچرخید، نسیم عیدانه هم پا به پایش میان درختها چرخ میزد و چینهای دامن گلدار محلی گلاب را باز میکرد و شاخ و برگ درختها را تکان میداد. گلاب چشمهایش را میبندد و به نسیم خنک دم عید لبخند میزند. وقتی چشم باز میکند چیز کوچیک و صورتی مثل یک غنچه روی زمین به چشمش میآید. همانجایی که هست میایستد تا مبادا گلی را زیر پا له کند. چشمهایش درست دیده بود. یک شکوفهی صورتی و ناز بود که انگار باد آن را از مادرش جدا کرده بود. گلاب آرام شکوفه را از زمین برمیدارد و کف دستش میگذارد. به ظرافت شکوفه گیلاس نگاه میکند و در دل خدا را شکر میگوید که قبل از رد شدن از رویش آن ره دید و برداشت، وگرنه تا فردا غصهی شکوفه ای که زیر پا گذاشته ولش نمیکرد. صورتش را جلو میبرد تا عطر گل را مهمان ریهاش کند اما این شکوفه هم مثل قبلی ها بویی نداشت. لبخند کجی تحویل گل میدهد و زیر لب زمزمه میکند: - شکوفه گیلاس به این خوشگلی باید عطر بهشت بده، یعنی چی که بو نداره؟ شونهای بالا میاندازد و شکوفه در دست به گشت و گذارش ادامه میدهد. باغ را دور میزند و از جلوی کلبه رد میشود. مادرش که روی پلههای ایوون کلبه نشسته بود با دیدن گلاب دستش را در هوا تکان میدهد و میگوید: - ای دختر چه خبرته؟ خب کندی همهی گلها رو که، گیلاس نموند به باغ. گلاب در جایش متوقف میشود. دستی به گلهایی که کنار روسریاش جا داده بود میکشد و لبش را به دندان میگیرد. احساس میکرد چند نفری که آن دور و اطراف بودند حالا به او نگاه میکردند. دستهایش را در هم قلاب میکند و پاسخ میدهد: - من فقط یکی دو تا رو کندم، باقی رو باد انداخت. من فقط برداشتم که زیر پا نره. مادرش تنها چشم غرهای نصیبش میکند و نگاهی حواله اش میکند که هزار معنا پشتش خوابیده است. گلاب خیلی ریز از زیر نگاه مادرش فرار میکند و سراغ پدرش میرود. پدرش با خنده به او نگاه میکند. از سر و رویش شکوفهی گیلاس میبارید. - باز چیکار کردی صدای مادرت بلند شده؟ گلاب مشغول بازی با انگشتهایش میشود و ناز دخترانهاش را برای پدرش چاشنی صدایش میکند. - کی؟ من؟ من کاری نکردم. - آره بابا جان میدونم، مامانت با تو نبود اصلا. گلاب ریز میخندد. قصد گفتن چنین چیزی را نداشت اما خب...1 امتیاز
-
پارت ۵۷ ( میان تیغ و تپش) آیلا خسته از دویدن، خم شدم و دستهایم را به زانوهایم گرفتم.. آنقدر در این سرما نفس نفس زده بودم، که سینهام خس خس میکرد..گلوم خشک شده بود و به شدت میسوخت.. طاقت طی کردن این مسیر طولانی و مبهم، دیگر از من سلب شده بود... نمیخواستم نا امید شوم، اما گویی چاره ای جز پذیرفتن این تقدیر دردناک نداشتم...و تمام این تلاش ها صرفا برای این بود که شرمنده خودم نشوم.. با حس صدای ریز و ضعیف خش خش برگی که از پشت میآمد، تند درجا صاف شدم و به عقب چرخیدم.. اما کسی نبود! نمیتوانستم آزادانه نفس عمیق بکشم.. از ترسی که امشب تجربه میکردم، نفس هام منقطع شده بود و ثانیهای به حالت اول برنگشته بود.. برگشتم به راهم ادامه دهم، که با برداشتن قدم اول، همزمان با بلند کردن سرم، ناگهان نفس در سینهام حبس شد.... و گویی که نفس کشیدن را از یاد بردم! شاهرخ منحوس، با لبخند خبیثی، سایه نه چندان بلند قامتش در تاریکی نمایان شده بود.. و این سایهی پررنگش داشت به وحشت من پوزخند میزد.. با چشمان درشت شده ای، به او خیره شده بودم و گویی پاهای ناتوانم به سردی زمین قفل شده بودند... یا که به سرمای بی رحم این شب زخمی، عادت کرده بودند... بی اراده دستانم، دامن نازکم را چنگ زد و فشار داد.. متوجه لرزش دستان ظریف و ضعیفم در تاریکی شده بودم...و نمیخواستم شاهرخ به ضعف و ترسم پی ببرد.. یک قدم به سمت من برمیدارد.. تند گارد میگیرم و یک قدم متقابلا به عقب برمیگردم.. صدام لرزش پررنگی داشت: نزدیک نشو..! لبخند تحقیرآمیزش، برق شادی چشمانش که در آن شدت تاریکی هم واضح بود، بی رحمی این آدم را برای صدمین بار به من یاد آوری کرد... و صدای مکروه و زمختش، همانطور که اسلحه اش را در انگشت اشارهاش میچرخاند و به چرخش آن با لذت زل زده بود، خیلی غیرمستقیم طوفان آینده را به من فهماند: ترس بهت نیومده دختر آزادیخواه...همیشه خیال میکردی دنیا موظفه که به حرفها و خواستههای مزخرف تو گوش بده! البته دنیای این خاک، طبیعیه که با خزعبلات تو جور درنیاد! نزدیکتر شد..به دو سمت، راست و چپ نگاهی انداختم.. دنبال راه چاره بودم؟ مگر چاره ای هم مانده بود...؟ بغض سنگینی بیخ گلویم نشسته بود.. نمیخواستم مقابل دشمنم بغض کنم، اما این صبر، یک قدرت فراتر از شخصیت دخترانه و جسم ضعیفم میخواست... بغضم را قورت دادم..که در چشمای غمزده ی تر شدهام خودش را جا کرد: نزدیک نیا! اما دلاورها به حرف کدام یک از ما مردم این خاک، اهمیت داده بودند که این بار دوم باشد؟! در فاصله یک قدمیام ایستاد..که با ایستادنش، چشمان من که هراسان به دنبال راه فرار در گردش بود، در چشمان عصبی و قرمز شاهرخ قفل شد.. تلاش میکرد عصبانیتش را پشت لبخندها و خنده های ترسناکش، پنهان کند؛ اما من میفهمیدم! اسلحه نقره ای براق را مدام مقابل چشمانم میگرفت... وانمود میکرد اسلحه حکم اسباب بازیاش را دارد، و من تکان دادنهای اسلحه توسط شاهرخ را میدیدم...هشدار بود! داشت یادآوری میکرد...که چه چیزی او را به اینجا، و از همه مهمتر، به دنبال من کشانده... تند تند پلک میزدم..نباید مقابل او اشک میریختم..! یعنی آن مرد ناشناس رفته بود...؟ یعنی امشب، آخرین شب زندگی من خواهد بود..؟ آنقدر بدبخت و بی کس بودم، که کسی نبود مرا پناه دهد..؟! به همین راحتی بزرگان طایفه و این خاندان، جای پدر و اقوامم را میگیرند و به راحتی برایم حکم صادر میکنند؟! آنقدر نحس بودم که پدرم برای زنده ماندن تک دخترش، با کسی درگیر نشود...؟ حداقل اینگونه، غرورم با کشته شدنم توسط یک مرد غریبه، جریحهدار نمیشود...1 امتیاز
-
#پارت_11 آرتین شونه ای بالا انداخت و با لحنی بیخیال گفت: - آرتین: ازدواج کنیم… البته سوری! با چشمای گشاد داد زدم: - سوگند: جان؟! مگه فیلمه داداچ؟! دستشو به نشانه سکوت روی بینیش گذاشت و با اخم گفت: - آرتین: هیس… مسخرهبازی درنیار و دو دقیقه جدی باش! این یه ازدواج قراردادیه که قراره هردو توش سود کنیم. من میتونم شرکتمو گسترش بدم، و تو هم با خیال راحت و بدون هیچ دغدغهای آزاد باشی و هرکاری میخوای بکنی. به هیچکس هم نیازی نداری. - سوگند: طبق این قانون مزخرف خاندان، یه سال بعد از ازدواج ارثشونو بهشون میدن، یعنی… بیشعورِ بیتربیت پرید وسط حرفم و با بشکنی توی هوا گفت: - آرتین: عا! باریکلا! یعنی فقط یه سال همو تحمل میکنیم و بعد شما بخیر، ما به سلامت! درسته ازش خوشم نمیاد، ولی خب راس میگه و منم چارهی دیگهای ندارم. - سوگند: چند تا شرط دارم. - آرتین: شرطاتو نگه دار! فردا میام دنبالت بریم درموردش حرف بزنیم و قراردادمونم تنظیم کنیم تا خیالمون راحت باشه. چیزی نگفتم و فقط سرمو به معنی «اوکی» تکون دادم. بعد با هم از اتاق زدیم بیرون. حالا همه مشتاق نگامون میکردن تا بفهمن تصمیممون چیه و قراره چی بگیم. - عمو: سوگند عمو جون، چیشد؟نظرت چیه؟! سرمو پایین انداختم تا خندهمو نبینن، ولی اینا فکر کردن خجالت کشیدم و هی یه چیزی میگفتن. آروم گفتم: - سوگند: هرچی شما بگید… هیچی دیگه! آقا، اینا هم جو زده شدن و گفتن فردا میان خواستگاری! حالا من چی بپوشم؟ مسئله اینجاست!1 امتیاز
-
#پارت_10 ببین پیش بقیه چه خودشو خوب نشون میده ها! حالا باهام چیکار داره؟ نکنه بدزدتم، به بابام زنگ بزنه بگه ارثیمو بدین وگرنه دخترتو میکشم؟ یا ابوالفضل! با صدای بابا از هپروت اومدم بیرون. - بابا: اشکالی نداره. با اکراه، همراه آرتینِ خر رفتم اتاقم تا زرشو بزنه. بخاطر مهمونی، همه جای خونه—حتیییی دستشویی—پر از آدم بود، به جز اینجا! آقا، چشمتون روز بد نبینه! این تا وضعیت اتاقمو دید، با تأسف داشت نگام میکرد. روی تختم پر از لباس و کفش بود، روی میز تحریرم هم پر از لاک و ادکلن و لوازم آرایشی، رو زمین هم پر بود از کتاب و کولهپشتم که افتاده بود کف اتاق. ناموصاً اینجا اتاق نیست، طویلهست که من دارم توش زندگی میکنم والا! سری از روی تأسف تکون داد و با پوزخند گفت: - آرتین:احتمالاً تو دختر نیستی؟! دهنمو کج کردم و گفتم: - سوگند:نه پسرم! این چندساله شوخی کردم بهتون گفتم دخترم! با تأسف ادامه داد: - آرتین:از یه دختر همچین اتاقی… بیخیال. گفتم بیایم اینجا در مورد این بحث مزخرف حرف بزنیم. سری تکون دادم و نشستم روی صندلی و منتظر نگاهش کردم. لباسهامو کنار زد و یه گوشه از تخت نشست. - آرتین: هردو مون خوب میدونیم که نه من، نه تو، نمیتونیم از این پول هنگفت—یعنی ارثمون—دست بکشیم و… اگه اونم نباشه، مطمئناً نمیخوایم طرد بشیم و آقاجون رو هم ترک کنیم. سری تکون دادم و گفتم: -؛ سوگند: اوم، درسته… ولی چه ربطی داشت؟! با حرص جواب داد: - آرتین: چه ربطی داشت؟! خر! اگه باهم ازدواج نکنیم که بدبخت میشیم… من شرکتمو برای گردوندن زندگی دارم و مطمئناً به مشکل برنمیخورم، اما تو چی؟! از طرفی خانوادههامونو نمیتونیم ول کنیم که، میتونیم؟! با بیچارگی نالیدم: - سوگند: یعنی بدبختی رو از روی من خاک بر سر نوشتن که باید بخاطر دور نشدن از خانوادم و از بیپولی نمردنم، توی الاغ رو تحمل کنم! اخمی کرد و گفت: - آرتین: منم همچین خوشحال نیستم مادمازل… میتونیم یه جوری تمومش کنیم که به نفع هردومون باشه. سوالی گفتم: - سوگند: چجوری؟!1 امتیاز
-
پارت هفتاد و شش تازه رسیده بودم بیمارستان که اروین هم رسید ، احتمالا با جت اومده بود چون تو ترافیک تهران انقدر زود رسیدن بعید بود. تا بهم رسید با نگرانی به بانداژ سرم نگاه کرد و گفت : دختر چی کار کردی با خودت ، با ماشین بودی ؟ سرم رو تکون دادم که تیر کشید و باعث شد صورتم رو جمع کنم . اروین سریع گفت : خوبی ؟ چی شد ؟ کجات درد می کنه ؟ اروم گفتم : چیزی نیست ، سرم به خاطر ضربه درد می کنه . اروین سری تکون داد و رفت پیش پرستاری که پشت میز نشسته بود و چیزی پرسید ، پرستار نگاهی به من کرد به هم کارش چیزی سپرد و بعدش اروین و پرستار دومیه من رو روی ویلچر نشوندن و به طبقه پایین بیمارستان بردن . بعد عکس برداری دکتر گفت خداروشکر مشکلی وجود نداره و میتونیم بریم . جلوی در بیمارستان که رسیدیم اروین گفت : میتونی دو دقیقه وایسی برم ماشین رو بیارم بهش گفتم : لازم نیست تا همین جاشم خیلی زحمت کشیدی ، ماشینم رو بقل خیابون پارک کردم باید برم برش دارم.1 امتیاز
-
سلام و درود به کاربران نودهشتیا ❤️❤️ وقتی 10 پارت از رمانتون رو گذاشتید، میتونید درخواست ناظر بدید ناظر به شما در بهبود کیفیت و نگارش رمانتون کمک خواهد کرد توجه: تنها رمانها شامل ناظر میشن، نه داستان کوتاه❌ 1. اول باید روی علامت + بالای صفحه بزنید عزیزان: 2. طبق تصویر پایین «موضوع» رو انتخاب کنید 3. سپس روی «درخواست ناظر رمان» کلیک بفرمایید 4. حالا در قسمت «عنوان» بنویسید: درخواست ناظر برای رمان ... | ... کاربر انجمن نودهشتیا (جای خالی اول، اسم رمان رو بنویسید و جای خالی دوم، اسم خودتون رو بنویسید) سپس در کادر «محتوای موضوع» لینک رمانتون رو ارسال کنید، چطوری؟! ساده هست! اول وارد تاپیک رمانتون بشید، روی اون سه نقطهای که توی عکس مشخص شده بزنید اشتراک گذاری رو انتخاب کنید لینک رمانتون اینجاست! باید کپی کنید و توی تاپیک درخواست ناظر پِیست paste بفرمایید. دیگه تمومه! تاپیکِ درخواست ناظر رو «ارسال» کنید و منتظر بمونید تا مدیر بخش در اولین فرصت برای رمان شما یک ناظر حرفهای در نظر بگیره. اگر سوال یا مشکلی هست، همین الان به مدیران پیام بدید.1 امتیاز