به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/27/2025 در همه بخش ها
-
سلام دخترا اگه رمانتون رو تموم کردید زیر لینکهایی که بالا گذاشتید بنویسید اتمام❤️🙏🏻 تا ۱۵ آذر وقت داری اتمام بزنید🥰✨ @هانیه پروین @آتناملازاده @سایان @سایه مولوی @Amata @QAZAL @Taraneh @shirin_s @عسل4 امتیاز
-
4 امتیاز
-
جدی گفتم میدونی ک من تعارف ندارم فونت اسم رمانم قشنگه ولی ملاک سلیقه نویسندس تو این مورد3 امتیاز
-
جلد رمان که آماده شد فایل میشه3 امتیاز
-
پارت نود و شش بابا رو به جفتمون گفت : اگه منتظر تموم شدن کل کل شما دو تا باشیم باید گشنگی بکشیم . بعد هم دست مامان رو گرفت و بلندش کرد و گفت : بیابریم خانوم که غذا از دهن نیوفته . من و بهراد هم برای هم شکلکی دراوردیم و به سمت میز ناهار خوری رفتیم ، همین جور که غذا می خوردیم، منم برای بهراد تعریف کردم که چه کارایی کردم و بعد هم دعوتی هارو با مامان و بهراد چک کردیم و قرار شد ، به لیست مهمون ها خانواده اروین هم اضافه کنیم ، بعد ناهار بابا و مامان برای استراحت به اتاقشون رفتن و بهراد هم که قرار کاری داشت ، می خواست تا نیم ساعت دیگه بره ، فرصت رو غنیمت شمردم و سوالی که از صبح درگیرش بودم پرسیدم : _ میگم بهراد یه چیز میپرسم ، ولی قول بده نه عصبانی بشی ، نه بپیچونیم . ابروهاش رو انداخت بالا و گفت : حالا بپرس ، اونش رو بعدا فکر می کنیم . _نه دیگه نشد ، اول قول بده. _سعیم رو می کنم. پوفی کشیدم و گفتم : باشه بابا ، کشتیمون . لبم و با زبون تر کردم و گفتم : یادته موقعی که می خواستم برم ، تو مهمونی که مامان گرفته بود پارسا ازم خاستگاری کرد؟ اخماش تو هم رفت و گفت : خب؟ _دِ از همین الان اخم کردی که ؟! با لحن جدی گفت : صدف سوالت رو میپرسی یا نه! _نخوریمون ، باشه میپرسم ، چرا وقتی فهمیدی عصبانی شدی؟ متفکر با لحن جدی پرسید : چرا پرسیدی؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : محض کنجکاوی.3 امتیاز
-
پارت نود و پنج انقدر عصبی بودم که دیگه یادم رفت برای خرید اومده بودم یک راست سمت ماشین رفتم و سوارش شدم و به سمت خونه برگشتم . واقعا نبود ساحل رو خیلی جاها حس می کردم ، با تمام تفاوت هامون راز دار هم بودیم ، هر چیزی رو که اذیتمون می کرد و نمیتونستیم به بقیه بگیم بهم می گفتیم ، البته من اون موقع ها خیلی اروم بودم ، بعد رفتن ساحل به خاطر اینکه مامان و بابا رو از اون افسردگی و تروما دربیارم ، از پیله خودم بیرون اومدم و یک صدف جدید ساختم ، به قول بهراد ، مروارید درونم و اشکار کردم . درسته بهراد همدم خوبی برام بود ولی نمیتونست جای ساحل رو کامل پر کنه ، اهی کشیدم و به خودم که اومدم به خونه رسیده بودم . نفس عمیقی کشیدم و به خودم مسلط شدم ، از ماشین پیاده شدم و با لبخند وارد خونه شدم . هم زمان با ورودم بوی فسنجون تو بینیم پیچید ، اخ که چقدر دلم برای فسنجون های مامان تنگ شده بود ، خوشحال سمت اشپزخونه رفتم ، کسی تو اشپزخونه نبود ، بلند داد زدم : ای اهل منزل کجایید ؟ صدای بابا رو از پذیرایی شنیدم که گفت : اینجاییم خانوم خانوما . به پذیرایی رفتم ، مامان و بابا بقل هم نشسته بودن و با لبخند منتظر من بودن ، جلو رفتم ، گونه جفتشون رو بوسیدم و خودم رو رو مبل پرت کردم . مامان با اخم گفت : چند بار بگم اینجوری پرت نکن خودتو ؟کمر درد میگیری . لبخند دندون نمایی زدم و گفتم : چشم تکرار نمیشه . _چشمت بی بلا دستی به شکمم کشیدم و گفتم : وای چه بویی راه انداختی سلطان ، بریم ناهار بخوریم که حسابی گرسنه ام. بابا خندید و گفت : ای وروجک شکمو ، نمیشه باید صبر کنی ، بهرادم قراره ناهار اینجا باشه. _ ای بابا ، این چرا دست از سر ما بر نمیداره ، مگه زن نداره ؟ سر و تهش رو بگیری اینجاس! صدای بهراد از پشت سرم اومد : _اولا سلام ، دوما مگه جای تو رو تنگ کردم وروجک ؟ ناراحتی دیگه نیام. خنده ای کردم و با لودگی گفتم : ای بابا شنیدی ؟ حالا غصه نخور ، سر جهازی هستی دیگه کاریت نمیشه کرد. اومد جلو و موهام رو بهم ریخت و گفت : والا من میترسم تو سر جهازی من و نازی بشی! شیطون گفتم : اون که شک نکن !3 امتیاز
-
پارت نود و چهار دختره : پارسا جونم ، پس کی من رو با مامان و بابات اشنا می کنی ، اگه قرار باشه دو هفته دیگه باهات بیام قبلش باید بیای خاستگاری. پارسا : عشقم قبلا هم با هم صحبت کردیم ، باور کن من مشتاق تر از توام که عشقم رو به خانوادم نشون بدم ، منتها به زمان نیاز دارم. دهنم باز مونده بود ، دختره با لحن لوسی که مثلا قهر کرده گفت : نزدیک دوساله باهم اشنا شدیم ، یک ساله داری میپیچونیم ، هر چی گفتی گوش کردم حتی راضی شدم اقامت کانادا بگیرم که باهات محاجرت کنم ، پس مشکل کجاس که سر میدونیم؟ نمیدیدمشون ولی بعد مکثی پارسا گفت : عزیزم من کی تو رو پیچوندم ، قبلا هم گفتم ، یکم صبر کن ، قول میدم ، زود این مشکل رو حل کنم ، بزار روی پای خودم بایستم درسم رو تموم کنم ، کار خودم رو راه بندازم بعد با دست پر بیام جلو . چشمام گرد شد ، چه دروغ گوی قهاریه ، تا جایی که من میدونم ارشدش رو هم گرفته و قصد ادامه نداره و تو شرکت سهام داره ، و این یعنی کار خودش رو داره! دختره با لحنی کش دار گفت : میدونم داری برای ایندمون تلاش می کنی ولی به منم حق بده . پارسا : قربون اون چشم های خوشگلت برم ، یکم تحمل کنی ، قول میدم ، اینا زود بگذره . دیگه تحمل شنیدن اراجیفش رو نداشتم ، تا الان جای برادرم میدیدمش ، ولی چهره واقعیش برام رو شد پسره دو رو تا دیروز موس موس من رو می کرد ، نگو داشته بازیم میداده ، حیف اون عذاب وجدانی که براش کشیدم ، اروم از پشت میز بلند شدم و بدون جلب توجه از کافه خارج شدم ، خیلی دوست داشتم برم بزنم زیرگوشش ولی دیدم حتی ارزش اونم نداره .3 امتیاز
-
پارت نود و سه تعجب کردم این تا پریروز یا بهم زنگ میزد یا پیام میداد ، حالا یا می خواست باهم بریم بیرون ، یا اینکه پیام عاشقانه میفرستاد ، بعد الان دست تو دست با یه دختر تو کافه اس. اشتباه نشه ها ، برام ناراحت کننده نبود ، فقط متعجبم کرد ، اخه خیلی صمیمی به نظر میرسیدن ، انگار چندین وقت بوده هم رو میشناسن ، البته شاید دوست معمولیشه و من فکرم منحرفه! خودم رو جمع کردم و شالم رو جلو کشیدم که نبینتم ، بعد خوش و بش با صاحب کافه یکم دورتر از من رو به روی هم نشستن . دختره خیلی جذاب و داف بود ، و بی اندازه عشوه گر و لوند ، من که دختر بودم جذبش شدم . سعی می کردم تابلو نگاه نکنم ، پارسا پشتش به من بود ، ولی دختره تو زاویه دیدم بود ، احتمال داشت کنجکاو بشه . زیر چشمی داشتم میپاییدمشون ، پارسا دست دختره رو که رو میز بود گرفت و دختره لبخند لوندی زد ؛قهوه ام رو اوردن ، تشکر کردم و به خاطر اینکه ادم کنجکاوی هستم و دوست داشتم حرفاشون رو بشنوم ، خیلی اروم از جام بلند شدم یکم بهشون نزدیک شدم جوری نشستم که هیچ کدومشون نتونن چهره ام رو ببینن و بتونم راحت گوش بدم3 امتیاز
-
به نام آن که آموزگار واحدِ ماست نام اثر: امن، اما بیدل نویسنده: آلن.ایزدقلم «النازسلمانی» | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی، عاشقانه مقدمه: زندگی هیچوقت آنطور که میخواهیم ادامه پیدا نمیکند. دل، یک چیز میخواهد و عقل، چیز دیگر. اما انتخاب همیشه فقط یکیست. و دانژه… در سکوتِ زمزمهها کدام را انتخاب میکند؟ *** خلاصه: دانژه یاد گرفته بعضی ترسها را قورت بدهد و بعضی دوستداشتنها را… پنهان کند. او عاشق است، اما عشق همیشه قرار نیست به ازدواج ختم شود. گاهی انتخاب، نه از روی دل است نه از روی شجاعت، بلکه برای دوام آوردن. وقتی حقیقتها دیر گفته میشوند و تصمیمها زود گرفته میشوند، دانژه وارد زندگیای میشود که در آن همهچیز امن است… جز دلش. «اَمن، اما بیدل» روایتیست از انتخابهایی که آراماند اما ردشان تا همیشه روی قلب میماند.2 امتیاز
-
*** آشینا غمگین به قلب سایورا تو مشتم نگاه کردم. از قلب من خوشش نیومده بود؟ از قدرتهام چی؟ من تماما الان درونش هستم. هسته من، خود من الان درونش هستیم. دیگه زندگی نامیرا و جاودانه داره، یعنی خوشحال نیست؟ همه التماسم میکردم تا هستهام رو تو قلبشون بذارم. قدرتمند، نامیرا و جاودانهی ابدی بشن. چرا سایورا مثل بقیه خوشحال نشد. اون که حتی حافظهامم دیده بود. بهتر با قدرتهای من آشنا بود. قطره اشکم روی قلبش که از تپش افتاده بود، چکید. بعد از سه میلیارد سال بالاخره یه نفر اشک منو در اورد. کسی که الان بدون حس و فکر روی تخت نشسته. نه خوشحالی نه حتی عصبی، هیچ واکنشی نشون نمیده و من رو گیج و غمگین میکنه. *** سایورا تریستان آروم صدام کرد: - ملکه من باید بری انجمن. بلند شدم. لباس فرمم رو جلوی تریستان عوض کردم. کفشهای اسپرت سفیدمم پوشیدم. کولهام رو برداشتم، بدون حرف به دکمه پیرهنش خیره شدم. کلافه نزدیکم شد. تریستان هیچ وقت کلافه بودنش معلوم نبود، چرا حالا معلومه؟ صورتم رو تو دست گرفت و لب زد: - ملکه من، این جوری نباش مثل همیشه شاد و سر زنده باش. تو چشمهاش خالی از هر حسی چشم دوختم. به قلبم اشاره کردم. - احساس تو گوشته نه تو سنگ. تکون سختی برداشت و یه قدم عقب رفت. - ولی فقط قلبت از سنگ شده خودت هنوز زنده هستی سرورم. از کنارش گذشتم و حرفمم زدم. - مثل این میمونه جا استخونت پنبه بذارند میتونی صاف بایستی؟ نموندم واکنشش رو ببینم. از غار که نورش رو از دست داده بود و صدای گریه آشینا تو سرم میپیچید بیرون اومدم. امپراتور دم غار بود. با دیدنم لبخند کوچیک زد. - بریم؟ سر تکون دادم. سمت کالسکهای تو آسمون رفتم که یه پرنده سرخ داشت حملش میکرد. محافظ خواست در کالسکه رو باز کنه، اما خود امپراتور شخصا برای من در رو باز کرد. وارد کالسکه شدم و نشستم. امپراتور هم کنارم نشست و اشاره کرد به محافظش تا بریم. پرنده به حرکت در اومد. امپراتور تیوان دست منو که انگشتر توش بود رو گرفت، لب زد: - بهتره من این بار تکونی به خودم بدم. درسته؟ فقط نگاهش کردم. هیچ منظور از حرفش رو نمیفهمیدم. دست منو دست لبهاش برد. لبهای گرمش روی دستهای سردم نشست و زمزمه کرد: - من اون انگشتر رو دادم، من باعث شدم این اتفاق بیفته پس من هم باید احساساتت رو برگردنم حتی شده با از دستدادن تکهای از خودم. عمیقتر دستم رو بوسید. حس گرما از سر انگشتهام تا مغز استخونم نفوذ کرد. قلبم با صدا و خیلی ملودی وار تو گوشم پیچید. انگار زنگولههای مقدس تو گوشم نت میزد! نفس شوکهای کشیدم و به صورت تیوان خیره شدم. سرخ شدم. دستم رو از دستش بیرون کشیدم. - چکار کردی؟ خندید و گونهام رو کشید. - به قلب سنگیت روح دادم. گیج دست روی قلبم گذاشتم. بدن سردم رو با نبضش داشت گرم میکرد و حالم خیلی خوب بود. انگار دوباره به زندگی برگشتم. لبخند زدم و گفتم: - ممنون، چرا انقدر کمکم میکنی؟ یعنی همش برای این که نتونستی شمشیرم باشی؟2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
بله، @Nina عزیزم زحمت ویراستاریش با شما 🌼2 امتیاز
-
گرافیست قبلی پاسخگو نبودن. عشقم شما زحمتشو بکشید @n.t2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
پارت صد و ششم دیگه به این مدل حرف زدنش عادت کرده بودم! و شخصیت پوریا رو اینجوری شناختم. از بس به همه امر و نهی کرده بود و تو یه فضای خارج از عشق و محبت بوده، نمیتونست رمانتیک باشه یا صحبت کنه...از ماشین پیاده شدم و از بس خجالت میکشیدم، نمیتونستم بهش نگاه کنم! اومد کنارم وایستاد و با خنده گفت: ـ چقدر سر به زیر شدی!! خیلی مظلومانه گفتم: ـ آخه من اصلا منظورم این نبود! بهم نگاه کرد و گفت: ـ اشکالش چیه دختر؟!! خب گرسنت شده بود دیگه! نمیفهمم چرا اینقدر سخته میکنی! با خنده گفتم: ـ آخه تو مگه تو مغز منی؟! چجوری من هیچی نگفته، فهمیدی که دلم کباب میخواد. در ماشین و قفل کرد و همزمان گفت: ـ از طرز نگاهت! تو دلم گفتم: وای خدایا این چقدر باهوشه!! اگه نگاهام و ازش پنهون نکنم، مطمئنا خیلی زود میفهمه که توجه کردناش و محبت کردناش و خیلی دوست دارم و امکانش هست پیشش ضایع بشم...بنابراین منم یه نفس عمیق کشیدم و با جدیت رو بهش گفتم: ـ چقدر جالب! با همدیگه وارد همون کبابی شدیم که تقریبا بزرگ بود و سالن اصلیش پر از مشتری بود.2 امتیاز
-
سلام 🌱 رمانت از نظر قلم، فضاسازی و شخصیتپردازی (بهخصوص شخصیت دانژه) پیشرفت خوبی داشته و به همین دلیل تصمیم گرفتیم برای تالار «مورد پسند کاربران» در نظرش بگیریم. اما، چند مورد هست که حتماً باید اصلاح بشه تا اثر شایستگی این تالار رو داشته باشه و میتونی نقد من در نظرش بگیری: 1️⃣ پرحرفی و توضیح اضافه بعضی صحنهها بیش از حد توضیح داده شدن (افکار، جزئیات روزمره، توصیفهای تکراری). لازم نیست همهچیز کامل گفته بشه؛ خیلی جاها میتونی با کوتاهتر نوشتن یا حذف جزئیات اضافی، ریتم داستان رو بهتر کنی. 2️⃣ زیاد گفتن احساسات بهجای نشون دادنشون احساسات شخصیتها، مخصوصاً ناراحتیها و فشارهای روحی دانژه، بیشتر گفته میشن تا اینکه توی رفتار و دیالوگ نشون داده بشن. سعی کن بهجای توضیح مستقیم، بذاری خواننده از خود صحنه به احساس برسه. 3️⃣ ریتم نامتوازن در بعضی بخشها برخی اتفاقها خیلی سریع جلو میرن (مثلاً موقعیت شغلی یا بعضی تصمیمها) و در مقابل بعضی بخشها کشدار میشن. بهتره این تعادل اصلاح بشه تا داستان طبیعیتر پیش بره. 4️⃣ نیاز به ویرایش نگارشی دقیقتر از نظر نگارشی مشکل جدی نداره، ولی هنوز غلطهای ریز، تکرار واژهها و جملههای بلند هست که باید جمعوجور بشن تا خواننده اذیت نشه. 📌 بعد از اعمال این اصلاحات، رمان میتونه با خیال راحت به تالار رمانهای مورد پسند کاربران بمونه و حتی در ادامه شانس بررسی برای تالارهای بالاتر رو هم داشته باشه. موفق باشی 🌸2 امتیاز
-
فونت نویسنده چ قشنگه کادری ک رو عکس انداختیم خیلی خوب شده2 امتیاز
-
ماشین رو اونور خیابون، روبهروی فروشگاه پارک کردم و پیاده شدم. برف روی کاپشن بادیِ مشکیم نشست. رکسانا داد زد: - زود بیا، الان مریضتر میشی. نالان سمتش رفتم. موهای بور و چشمهای قهوهایِ روشنش تو این هوای سفید، بیشتر به چشم میاومد. کلاه رو بیشتر روی صورتم کشیدم و شالگردنم رو تا روی بینیم بالا آوردم. نفسهای گرمم تو شالگردن میپیچید. اومد بغلم کنه. عقب رفتم. - هی. خندید و پرید بغلم کرد. - عـــشقم. بوی عطر شیرینیش مشامم رو پر کرد. خنده بیحوصلهای کردم. - یالا دیگه، کلید رو بده و برو. شال گردنم رو پایین داد و گوشه لبم رو بوسید. بیبرگشت خوابوندم تو سرش. - احمق، مریضم. شال گردنم رو بالا داد. - باشه، هرچی از دوست تو برسه برای من خوبه. چپچپ نگاهش کردم و هولش دادم. وارد فروشگاه شدم و یک راست پشت میز نشستم. رکسانا با لبخند نگاهم کرد و گفت: - با اون دستگاه سریال و قیمت... خسته نالیدم: - میدونم. خندید و دسته کلیدی سمت من گرفت. - سعی میکنم زودتر بیام، نمیذارم به یک هفته بکشه. نمیخواستم حال تنها دوستم، که از بچگی باهم بزرگ شده بودیم، خراب بشه. با همه بدن دردم، کشیدمش و روی پاهام نشوندمش. - دختر، با این تیپ و ظاهر اومدی جلو من لوندی؟ قهقهه زد و محکم بغلم کرد. - برای عشقم خوشگل کردم. لبخند زدم و تو چشمهاش خیره شدم. - برو خوش باش رکسانا، بخاطر من خرابش نکن. نگرانی تو چشمهاش میگفت زود میخواد برگرده. در فروشگاه باز شد. روکسانا از روی پاهای من بلند شد و گفت: - بفرمایید، کمکی از من بر میاد؟ مردی چهل ساله نیم نگاهی به من انداخت. بعد به رکسانا نگاه کرد؛ بیحرف رفت... چند وسیله تو پاکت گذاشت روی پیشخوان قرار داد. من هم دونهدونه ثبت کردم، مبلغ رو گفتم. حساب کرد و از فروشگاه خارج شد. رکسانا دست به سینه گفت: - همیشه میاد این جوریه، یه دور همه جا رو نگاه میکنه، خرید میکنه، میره. سرم رو روی میز گذاشتم. - بسلامتی، چکارش کنم. ایشی کرد. - ضدحال. دستم رو تکون دادم. - پیشپیش، برو دیگه. جا من هم حال کن. به داییت هم از طرف من تبریک بگو. خندید و اومد محکمتر بوسیدم. چنان هواری زدم که مثل چی فرار کرد و رفت. گلوم از فریاد خارش گرفت. سرفههای شدید افتاد به جونم و گلومم سوخت. - کثافت... با خستگی، یکی یکی فروشندهها رو راه انداختم. بعضیها هم خبر رکسانا رو میگرفتن. بعضیها هم انقدر چونه میزدن که دلم میخواست بیرونشون کنم. ناهارمم فقط یه کیک و آبمیوه خوردم. این درِ لعنتی هی باز میشد و لرز میافتاد به جونم. روی گوشیم پیام اومد. خسته نگاه کردم. «به اطلاع میرساند با توجه به بارش سنگین برف و شرایط نامساعد جوی، کلیه کلاسها و فعالیتهای آموزشی فردا نیز تعطیل خواهد بود. از دانشجویان تقاضا میشود از تردد غیرضروری خودداری کنند.»2 امتیاز
-
*** قسمت سوم« فروشگاه» دیروز بخاطر بارون سرما خورده بودم؛ انگار ماشین از روی بدنم رد شده بود و همهی استخوونهام درد میکرد. خسته به مامان نگاه کردم. - دانژه بیا این قرص رو بخور، بعد برو. بیحال قرص رو گرفتم و خوردم. مامان نگران نگاهم کرد: - به رکسانا پیام بده حالت بده، بگو نمیتونی بری فروشگاه. به دیوار تکیه دادم و با صدای گرفته گفتم: - مامان، قول دادم. عروسی داییشه، ذوق داشت. مامان هوفی کشید. - آخه... دستم رو تکون دادم. - شما ناهار بخورید، من بعد از مغازه میرم دانشگاه، فعلاً. به سختی حرکت کردم و از خونه بیرون اومدم. همهجا پر از برف بود. بخار از دهنم خارج شد. سوار پژو۳۰۸ سفیدم شدم. نگهبان در رو باز کرد. گاز دادم و از خونه بیرون زدم. برفپاککن رو زدم؛ دیدم داشت کور میشد. گوشیم زنگ خورد. عطسهی بلندی کردم و بینیم رو چلوندم. - بله؟ صدای رکسانا تو ماشین پیچید. - دانی کجایی؟ - دارم میام. -دانی خودتی؟ نالیدم: - نه، مادرمه. - دانی واقعاً مریض شدی؟ به برفها که همهچی رو پوشونده بودن خیره شدم. جوری برف میاومد، سخت میشد جایی رو ببینی! هی هم بخار روی شیشه میبست. - آره… زیر بارون موندم؛ الان وضعم اینه. عذاب وجدان گرفتش. - دانی برو خونه استراحت کن، به داییم میگم نمیتونم بیام، درک میکنه. - خفه شو. خودمم از لحنم جا خوردم؛ مریض بودم و اعصابم لِه. بعد از مکثی گفت: - نمیخواستم عصبیت کنم دانی، فقط نمیخوام تو مریضی… بیحوصله جواب دادم: - باشه، فهمیدم. دو دقیقه دیگه اونجام. گوشی رو قطع کردم. سرعتم رو بالا بردم. ماشین روی برف سر میخورد و ترمز گرفتن سخت بود. بینیم به خارش افتاد. تو سرم انگار چیزی با درد تکون میخورد.2 امتیاز
-
کلاسم عصر طولانیتر بود. تا وارد دانشگاه شدم. نگهبانی جلوم رو گرفت: - مگه پیام رو ندیدی؟ از سرما لرزیدم. بارون بیرحمتر خیسم کرد بود. - گوشیم رو جا گذاشتم. اخمکرد و چتر رو نزدیک سرم آورد. گفت: - بهدلیل وضعیت هوایی، تعطیل شده. تو خودم مچاله شدم. - گوشیم همراهم نیست… میشه شما اوبر بگیرید؟ هنوز گوشیش رو درنیاورده بود که بوق بلندی زده شد. برگشتم؛ انگار دنیا رو گذاشته بودن تو دستهام. تمام تنم گرم شد و داد زدم: - دکتر. روبه نگهبانی شاد گفتم: - ممنون، خود بابام اومد. دویدم و با عجله در ماشین رو باز کردم و نشستم. نگاهم کرد. - دانژه! حسابی خیسی. لرزون خودم رو به گرمای ماشین چسبوندم. - سرده، دکتر. کاپشنش رو درآورد. - زودباش، بافتت رو در بیار تا مریض نشدی. بیتردید بافتم رو درآوردم. تاپم خیس بود. کاپشنش رو حائل کرد. - دربیار. بینیم رو بالا کشیدم. تاپم رو درآوردم و سریع کاپشن دکتر رو پوشیدم. تو خودم مچاله شدم. دما رو بیشتر کرد. ماشین رو به حرکت درآورد. - لیا گفت گوشیت رو نبردی. تا الان مطب بودم. وقتی فهمیدم... نفهمیدم چطور رانندگی کردم. دست روی موهای خیسم کشید. دستش رو گرفتم و روی صورتم گذاشتم. - داشتم اوبر میگرفتم، دکتر. لپم رو کشید. - باید من نباشم بذارم اوبر بگیری؟ من بودم نگذاشتم ماشینت رو ببری. میخواستم امروز خودم ببرمت و بیارمت. دلخور زیر دستش زدم. میدونه از کشیدن لپ خوشم نمیاد، ولی کار خودش رو میکنه. لبخند زد. حس شادی کنارش داشتم. با اینکه نمیتونم «پدر» صداش بزنم، از پدر هم کمتر نمیبینمش. چشمهام رو با آرامش بستم. ... با تکونهای آرومی چشمهام رو باز کردم. تو بغل دکتر بودم و داشت منو میبرد تو خونه. خواستم خودم رو به خواب بزنم. اما شکمم منو لو داد. دکتر خندید. - شکمت چقدر عصبیه! از تو بغلش بیرون اومدم. بدنم کوفته و سنگین شده بود. - تا الان چیزی نخورم، گشنمه. دست تو جیبش کرد. - میرم لباسم رو عوض کنم. تو هم بعد عوض کردن، یه چیزی بخور. - باشه. مامان از پلهها پایین اومد. دستم رو بالا اوردم. - سلام مامان. لبخند زد: - سلام قشنگم. عطسه کردم و کسل، تو اتاقم رفتم.2 امتیاز
-
در کافه رو با سرعت باز کردم. همون لحظه هم میلا رو تو کافه دیدم. - وای وای، دانژه جونم اومدی. هرکی تو کافه بود، بخاطر صدای بلندِ میلا به من نگاه کرد. معذب شدم. لبخند خامی زدم. میلا سمت من دوید. دستم رو که خشک شده بودم کشید و سمت میزش برد. مات لب زدم: - میلا! شاد چشمهاش درخشید. - آنتوان، دوستم دانژه همونی که تعریفش میکردم. آنتوان بلند شد. چشمهای خمارش بجای صورتم روی بدنم میگشت. دستش رو دراز کرد. - خوشبختم دانژهجون. از نگاهش حس ناامنی کردم. به دستهاش که سه انگشتر داشت خیره شدم. دستم رو خسته از تحلیل و قضاوت بالا اوردم. خودش فاصله دستهامون رو پر کرد محکم گرفت. انگشت شستش رو روی دستم نوازشوار کشید؛ حسم بدتر شد. - آنتوان هستم. لبخند اجباری زدم. سریع دستم رو در اوردم و روی صندلی نشستم. - خوشبختم آنتوان. میلا بازوم رو بغل کرد و پچ زد: - چطوره؟ میبینی چقدر خوشگله؟ به آنتوان نگاه کردم. چشمهای خمار داشت با تتوهای عجیب. زبونی روی لبم کشیدم. نگاهش روی لبهام مکث کرد؛ از درون لرزیدم. دستم رو پاهام سفت شد و بلند گفتم: - اسپرسو لطفاً. به میز خیره شدم و میلان گفت: - دانژه لباست نم داره. تایید کردم. - زیر بارون بودم. آنتوان پاهاش رو بازتر کرد و خمار نگاهم کرد. پرسید: - دو نفره؟ معلومه لذت بردی. اخم کردم. - بستگی داره لذت رو چی ببینید. قهقهه زد. میلا برای خنده آنتوان ضعف کرد. دست هم دیگه رو گرفتن. آنتوان خیره به من دست میلا رو بوسید. نگاه گرفتم که اسپرسو جلوی من قرار گرفت. به دختری که اورده بود لبخند زدم. - تشکر. - نوش جان. فنجون سفید رو تو دستهای سردم قاب کردم. جلو بینیم بردم و بخارش رو به جون خریدم. نفس عمیق کشیدم و از بوش حس گرما کردم. جرعهای خوردم. با این که لبم رو سوزوند؛ اما نمیتونستم بیخیالش بشم. صدای آنتوان تمام لذت منو پروند. - خوردنت وسوسه کنندهست. جاخوردم. حرفش دوپهلو بود. میلا خندید. - دانژه همیشه اول بخار، دوم عطر، سوم نوشیدنیش رو میخوره. من هم عاشق خوردنش هستم. انگار از دنیا غافل میشه. آنتوان دستش رو روی میز گذاشت. لبه فنجون رو لمس کرد. - حق داری عزیزم، همچین حسی کم پیدا میشه. جرعهای دیگه نوشیدنی گرمم خوردم. چند جرعهی دیگه تو فنجون مونده بود، اما نمیخواستم بیشتر بمونم. بلند شدم و گفتم: - میلا تو کلاس میبینمت. آقای آنتوان، خداحافظ شما. اسپرسو هم حساب نکردم؛ به گردن آنتوان انداختم. از کافه کلافه بیرون اومدم. بادِ سرد از بافتِ نمدارم نفوذ کرد و لرزیدم. بارون شلاقی میبارید. بدو بدو سمت دانشکاه رفتم.2 امتیاز
-
تردید رو کنار گذاشتم و فوراً سوار شدم. بوی خوشِ عطر، قاطی با سیگار و گرمای ماشین، حسم رو آروم کرد. آمین شگفتزده چرخید. با لبخند گفت: - فکر نمیکردم بتونم دوباره ببینمت. لبخند سرسنگین زدم. متین از تو آینه نگاهم کرد. قلبم یه حس عجیبی توش پیچید. با لهجهای جذاب پرسید: - آمین، میشناسیش؟ آمین آبمیوهای سمتم گرفت. - زیاد نه... یک بار دیدمش. ممنون بودم نگفت من بهش خون داده بودم. تو ماشین سکوت سنگینی پیچید. فقط گاهی نگاههای معذبکننده رد و بدل میشد. بافتم رو تو مشتم فشردم. متین فرمون رو به راست پیچوند و پرسید: - مسیرت کجاست؟ گلو صاف کردم و خشدار جواب دادم: - کنار کافه، نزدیک دانشگاه پیاده میشم. آمین کنجکاو و پرصدا گفت: - دانشجویی؟ گونههام گُر گرفت. با ناخنم بازی کردم. سرم رو بالا اوردم که جواب بدم. توی آینه، چشمهای متین همه ذهنم رو پر کرد. قلبم تپشِ محکم و غریبی گرفت. این بار متین نگاهش رو دزدید. هول کردم؛ اما نگذاشتم تو لحنم و صورتم معلوم بشه. جواب دادم: - بله دانشجو هستم. آمین کاملا سمت من چرخید. - رشتهات چیه؟ پسر بانمکی بود؛ چشمهای قهوهای تیره و موهای خرمایی. لبهام رو به هم فشردم. کمرم رو صاف کردم گفتم: - روانشناسی. دستش رو فوراً دراز کرد. - آمین مشتاقی هستم. به دستهای بزرگش خیره شدم. آروم دستم رو بالا آوردم و تو دستش گذاشتم؛ گرم و صمیمی بود. - دانژه اوبرون. نگاهش با این که خیره صورتم بود، اصلا اذیت کننده نبود. لبخندش پررنگتر شد. - ایشون هم برادر بزرگه من، متین هستش از آشناییت خوشوقتم. دستم رو با یه فشار کوتاه ول کرد. پرسید: - میتونم دانژه صدات کنم؟ نگاهم ناخداگاه به آینه خورد. انگار منتظر واکنشی از متین بودم. آروم گفتم: - میتونی. از تو داشبورد کارتی در اورد. - دانژه، این پایین... دومی، شمارهی برادرمه. من فعلاً بخاطر جریانی خط ندارم. گیج پرسیدم: - شماره، برای چی؟ آمین تو پیشونی خودش زد. - شرمنده، خیلی دارم جلو پیش میرم. لطفاً منظورم رو اشتباه نگیر. متین ماشین رو گوشهای پارک کرد. تیز گفت: - برادرم اهل مخ زدن نیست. اصلاً بلد هم نیست. دهنم باز موند! آمین با خنده تو بازوی متین زد. - متین، من بلدم فقط نمیخوام. آمین رو به من ادامه داد: - نمیخوام مخ بزنم، میخوام بیشتر آشنا بشم. مطمئنم دختری به زیبایی تو کسی رو داره. بافتم رو تکون دادم؛ خیسِ بارون بود و پوستمو میخاروند. نگاهش پاک بود، بیمنظور؛ همونقدر که آدم از کسی انتظار داره که فقط دنبال جبران یه دِینه، نه بیشتر. کارت سیاه با نوشتههای طلایی رو گرفتم. ابروهای متین بالا پرید. خون سر گونههام دوید. چرا این جوری نگاه کرد. فکر میکنه الان دختر سبکسری هستم. حالم یه جوری شد. کاش کارت رو نمیگرفتم. فوراً از ماشین پیاده شدم. - ممنون منو رسوندید. در ماشین رو بستم و خواستم برم. صدای آمین رو از پشت سرم شنیدم. - منتظر زنگت میمونم دانژه. نچرخیدم، فقط دویدم. از چی فرار میکردم رو نمیدونستم؛ فقط دویدم.2 امتیاز
-
دو ساعت بعد، کلاس تمام شد. خسته بلند شدم، کشوقوس اومدم. میلا دفترش رو تو کیفش گذاشت و پرسید: - میخوام با آنتوان برم کافه میای؟ اخم کردم. آنتوان کیه؟ گیج نگاهش کردم. خندید و سرش رو رقصوار تکون داد. - بویفرند جدیدم بیب. ابروهام بالا پرید. مامانم هیچوقت با میلا کنار نیومده بود. دکتر همیشه به مادرم میگفت: « لیا، دخترم میدونه کی بده و کی خوب؛ بذار خودش فرق خوب و بد رو بفهمه.» لبهام رو به هم فشار دادم و گفتم: - مبارک باشه؛ من کتابخونه کار دارم. خواست اخم کنه، روی شونهاش زدم. - خوش بگذره. یه بوس و چشمک هوایی فرستادم و با سرعت دویدم. جوری دویدم که حتی فکرِ دنبالمکردن هم بهش نرسه. نفسزنان ایستادم و زانوم رو فشار دادم. ـ آخ… پیچوندن چقدر سخته. با بارش قطرههای ریز بارون، سرم رو بالا گرفتم. ـ شوخی میکنی؟ به اطراف نگاه کردم. خیابون خلوت بود. راستی؟! من الان کجام؟ اینجا ناآشنا بود. آروم تو خیابون قدم زدم. سریع دست بردم گوشیم رو بردارم که… خالی بود. ناخون انگشتم رو به دندون گرفتم. قلبم بیاختیار تندتر شد. کاش یکی بود میپرسیدم اینجا کجاست؟ اصلاً چطور اینقدر دویدم که حالا نمیدونم کجام؟ بزاقم رو سخت قورت دادم. قدمهام رو تند کردم. تندتر… کمکم به دویدن افتادم. بارون از نمنم گذشته بود. لباسهام به تنم چسبیده بود. ماشینی با سرعت جلوم پیچید. جیغ کشیدم و دستم رو بالا آوردم. صدای ترمز، گوشم رو پر کرد. بدنهی ماشین به پیرهنم خورد. پاهام سست شد و افتادم. قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. زنِ پشت فرمون، مست و ترسیده بود. یکهو دندهعقب گرفت و فرار کرد. لرزون و خفه نالیدم: - لعنت بهت… حتی نتونستم بلند بشم، زانوهام میلرزید. به هر سختیای بود، با کمک زمین خودم رو بالا کیشدم. آروم، زیر بارون قدم زدم. فکم از سرما میلرزید. آخرش به خیابون آشنا رسیدم. لبخند لرزون زدم که ماشینی دو بوق زد. سرم رو بالا اوردم. شیشهها دودی بود. عقب رفتم که در ماشین باز شد. پسری که بهش خون دادم با رنگ پریده گفت: - بیا سوار شو. بازوم رو با تردید فشار دادم. شیشه ماشین پایین اومد. چشمهای سیاه و نافذ متین خیرهم شد. - عجله کن دختر، وسط خیابونم.2 امتیاز
-
از وقتی بابام زنده بود از دکتر میترسیدم. مهربون بود اما ترسناک عصبی میشد. رگ پیشونیش برجسته میشد و وقتی داد میزد، حتی رگ گردنش هم باد میکرد. به دستهای لرزونم خیره شدم. الان تازه فهمیدم واقعاً کسلم؛ بدنم سنگینه، اما نه اونقدر که نتونم راه برم یا غش کنم. صدای دورگهاش تو ماشین پیچید. - کلاس امروزت چند ساعته؟ سریع جواب دادم. - دو... دو ساعت دارم نُه تا یازده؛ عصر هم چهارده تا هجده. به چپ پیچید و گفت: - میای خونه؟ با ناخن کوتاهم بازی کردم. - نه، میخوام برم کافه، بعد کنار دوستهام. نفسش رو رها کرد و گفت: - باشه، ساعت هجده میام دنبالت. خوشحال شدم و دستگیره رو تو مشتم فشار دادم. دم دانشگاه ایستاد و به بیرون زل زد. فوراً سمتش خم شدم و گونهی خنکش رو بوسیدم. - اینقدر عصبی نباش دکترجون. خندید. دست دورم انداخت پیشونیم رو با صدا بوسید. قلبم گرم شد و با لبخند کیفم رو برداشتم. از ماشین پیاده شدم و سمت دانشگاه رفتم. دکتر دو تا بوق زد. برگشتم و دست تکون دادم. تا وارد دانشگاه شدم، خودش هم رفت. خواستم برم توی کلاس، میلا از پشت به کمرم زد. - بَه... دانیخانم بالاخره تشریف فرما شد. دوست نداشتم راجع تصادف مادرم بگم؛ به زمین زل زدم و گفتم: - مشکلی برام پیش اومد. چه کارا میکنی؟ عمیق نگاهم کرد. - چه مشکلی؟ کیفم رو بیهدف تنظیم کردم و اخم کردم. - خانوادگیه. - با پدر و مادرت مشکل پیدا کردی؟ شوکه شدم. - چی میگی میلا؟ نه، اصلاً اینطور نیست. نفس راحت کشید. - پس چی شده؟ با لبخند کجی، ضربهی کوچیکی به شکمش زدم. - با گفتنش راحت نیستم. یادت رفت استاد چی گفت؟ «بیماری که به شما مراجعه میکنه، با فشارِ کلمات اون رو به حرف نیارید؛ باعث انکار و دفاع ذهنی میشه.» پشت چشم نازک کرد. - میخوای بگی، تو رو تحت فشار گذاشتم؟! وارد سالن شلوغ شدم. روی صندلیهای پلهای نشستم و کیفم رو روی پاهام تنظیم کردم. با خنده جواب دادم: - یهجورایی. دهنش باز موند. - خیلی بیشعوری دانی. لبخند محو زدم. رشته روانشناسی رو با کمک دکتر انتخاب کردم. علاقه خاصی به موسیقی دارم. دکترِ باهوش، منو کلاس موسیقی فرستاد و گفت: «دانژه، من و مادرت میخوایم تو روانشناس بشی.» همینجور که ما علایق تو رو دنبال میکنیم تو هم دنبال کن. با اومدن استاد پیر رشته افکارم پاره شد. مردی حدوداً پنجاهساله با عینک باریک. بدون مقدمه لپتاپش رو باز کرد. - Bonjour. Cours magistral de psychologie générale. نور پروژکتور افتاد روی پرده. اسلاید اول فقط یک کلمه داشت: Identité دفتر خطدارم رو درآوردم. زیر لب کلمه رو زمزمه کردم. استاد با جدیت گفت: - اسلایدها روی سامانهست. برای امتحان، جزوهی خودتون مهمتر از هر کتابیه. دو منبع مرجع هم معرفی میکنم، ولی حفظ کردن کتاب فایده نداره؛ باید بفهمید. چند نفر غر زدند. یکی پرسید: - استاد، کتاب اصلی کدومه؟ استاد با لبخند کمرنگی گفت: - روانشناسی کتابِ واحد نداره. فکر کنید، نه اینکه فقط بخونید. متفکر لب زدم: - هویت؛ چیزی که ثابت نیست.2 امتیاز
-
صورتم رو بالا گرفت و اشکهام رو پاک کرد. - امروز من میبرمت دانشگاه. دستی رو بینیم کشیدم. - نمیخوام برم. بلندم کرد. - اگه نری، میریم بیلیارد بازی میکنیم. - دکتر؟! ابرو بالا انداخت. - حوصلهام سر رفته، لیا هم داره استراحت میکنه. خم شدم و صورتم رو جمع کردم. - الان آماده میشم، ببر منو. خندید. - تصمیم خوبی گرفتی. از اتاق بیرون رفت و من هم یه بافت سفید و شلوار جین برفی پوشیدم. موهام رو دم اسبی بستم. جلو آینه چرخیدم. - عالی شدم. کفش اسپرتم رو دکتر هفته پیش برای من خریده بود. از اتاق بیرون زدم که دیدم دکتر داره با گوشی حرف میزنه. پشت سرش ایستادم. خشک و سرد گفت: - به شخصی دیگه واگذار کن. -... - فعلاً کار مهمتری دارم. لبخند زدم. از رفتارش خوشم میاد. برای همه خشک و سرده، برای من و مامان فرشتهی مهربونه. گوشی رو قطع کرد. - بریم؟ - آره. به شونهام اشاره کرد. - کیفت کو؟ جا خوردم. دویدم و تند پلهها رو بالا رفتم. - آروم، دانژه! نیفتی. نفسنفسزنان وارد اتاقم شدم، کیف زردم رو از توی کمدم برداشتم. بند کیف رو از روی گردنم رد کردم؛ روی ران پاهام ثابتش کردم. در اتاق رو بستم که صدای بلندی پیچید و شونههام جمع شد. - واو... خیلی بد خورد. پلهها رو پایین اومدم. سوفی لبخندی زد و گفت: - دانژه جون، مونسیو گفت بیرون منتظره. سر تکون دادم. از خونه بیرون زدم. نگهبانی در رو باز کرده بود. همین که دکتر خواست بیرون بزنه، در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. چشمهاش درشت شد. - دانژه! این کار خطرناک بود. خندیدم و در رو بستم. - گاهی هیجان لازمه. با تأسف سر تکون داد و بیرون زد. نگاه سنگینش باعث شد سر بلند کنم. - چیزی شده دکتر؟ ترش کرده پرسید: - آرایش کردی؟ دکتر از آرایش خوشش نمیاد. میگه همه چیز طبیعی خودش قشنگه. من هم خط قرمزهاش رو میدونم. در داشبورد رو باز کردم. - نه نکردم. چرا این فکر رو کردی؟ سمتم مایل شد و دست رو لبم کشید. به انگشتش خیره شد. دید هیچ رنگی نگرفته، پشت دستش رو از یقه بافتم رد کرد. گیج به کارهاش نگاه کردم. ترمز زد. نگران گفت: - دانژه تب داری. دست روی پیشونیم گذاشتم، خنک بود. - ندارم. مشتش رو آروم و ریتمدار به فرمون زد. متفکر لب زد: - گفتم خون نده، تو کم خونی گرفتی. شیشه رو پایین داد و با خودش حرف زد. - تقصیر خودمه، باید رد میکردم. نباید میگذاشتم خون اهدا کنی. به بازوش زدم. - دکتر! چقدر بزرگش میکنی. چنان با غیظ نگاهم کرد که رنگ آبی چشمهاش تیرهتر شد. به در ماشین چسبیدم. ماشین رو به حرکت درآورد. خشک گفت: - دیگه خون اهدا نمیکنی. زبونم قفل کرد. به سختی جواب دادم: - چش... چشم. از تو جیبش پاکت سیگارش رو درآورد. شوکه شدم! دکتر سیگار نمیکشید؛ فقط گاهی، اون هم وقتی خیلی عصبیه. با انگشتهام بازی کردم و زیرچشمی نگاهش کردم. خفه پرسیدم: - میخوای... میخوای سیگار بکشی؟ نخ سیگار چند ثانیه توی دستش موند؛ بعد گذاشت روی لبش و زیرش فندک زد. جوابم رو نداد. من هم سکوت رو ترجیح دادم. ماشین از همیشه خفهتر شده بود. بوی دود و ضربههای عصبیش به فرمون حاکم بود. قلبم تندتند زد. زیر چشمی نگاهش کردم.2 امتیاز
-
*** قسمت دوم « روزبارانی» سمت چپ پیچیدم و درِ اتاق سفیدم رو باز کردم. سوفی اتاقم رو تمیز کرده بود. گوشی رو روی میز آینهی عسلیرنگم گذاشتم. خواستم برم که نگاهم به چشمهام افتاد؛ چقدر گود رفته بود. دستی زیر چشمهای سبزطوسیم کشیدم. - بیمارستان آدم رو داغون میکنه! با تأسف سر تکون دادم و رفتم یه حمام جانانه گرفتم. ... سبک از حمام بیرون اومدم و یه سرهمیِ تاپوشلوارک سبز و مشکی پوشیدم. موهای بلندم رو اومدم خشک کنم که در اتاق زده شد. دستم از روی موهام سرخورد. - در بازه. در آروم باز شد و دکتر وارد اتاق شد. نگاهی به موهای خیسم که تاپم رو خیس میکرد انداخت. - سرما میخوری! سشوار رو برداشتم. - میخواستم خشک کنم؛ اما میشه تو انجامش بدی، دکتر؟ لبخند زد و نزدیکم شد. - دخترم بخواد و من بگم نه؟ روی صندلی چهارزانو نشستم. - میشه... فقط تو خیلی مهربونی. قهقهه زد. حولهای پشت کمرم انداخت و موهام رو شونه زد. - فقط برای تو و مامانت مهربونم، درسته؟ سر تکون دادم. - هوم... برای بقیه سِگرمههات درهمه، این مدل تو رو دوست دارم. سشوار رو روی موهای بورِ خاکستریم گرفت. - چون دختر و همسرم رو دوست دارم. مچ پاهام رو تو مشتم فشار دادم و پاهام رو بیقرار تکون دادم. - من... من دخترت نیستم. چطور میتونی دخترِ مردِ دیگهای رو دوست داشته باشی؟ نگاهش نافذ و سنگین شد. همیشه از این سؤالها بدش میاومد. گفت: - چون عاشق مامانتم، وقتی بخوامش، هر چیزی که بهش ربط داره رو هم دوست دارم. حتی اگه دختر من نباشی، وقتی فامیلیِ منو گرفتی، دیگه دخترِ من حساب میشی. نفسش رو محکم بیرون داد. از توی آینه به چشمهای آبی رنگش خیره شدم. سه سال از مادرم کوچیکتر بود خانوادهاش بهخاطر ازدواجش با مادرم، باهاش قهر بودن. آدرین قبلاً زن نداشت؛ بعد از کلی فشارِ خانوادگی، با مادرم که یه بچهی دهـیازدهساله داشت ازدواج کرد. عاشق مادرم بود. همین موضوع باعث شد، جلوی خانوادهاش بایسته. لبهام رو روی هم فشار دادم. گفت: - موهات کشیده شد؟ - نه، عالی سشوار میکنی. لبخند زد. - دانژه، چرا این سؤال رو پرسیدی؟ لپهام رو پرِ باد کردم. - نمیدونم... شاید برای من عجیبه. اگه من بودم، نمیتونستم بچهی یکی دیگه رو دوست داشته باشم. سرش رو روی سرم گذاشت. - تو دنیای منی، دخترم. لازم نیست به این چیزهای پیچیده فکر کنی. فقط بدون بعد از مامانت، من عاشق دخترمم. پاهام بیقرارتر تکون خورد. صدام لرزید: - حتی اگه... اگه مامان یه بچه دیگه بیاره، من... من بازم دوست داشته میشم؟ چشمهاش درشت شد. کنار پاهام نشست و با دست، تکونهای پاهام رو متوقف کرد. - دانژه، چی میگی؟ این فکرای پریشون چیه؟ من دهتا دختر و پسر هم بیارم، تو اولین سوگلِ خونهای. اشکم چکید. خودم رو توی بغلش انداختم و بغضم شکست. موهای نمدارم رو نوازش کرد. سرم رو تو گردنش فشار دادم. اشکهام پیرهن سفیدش رو خیس کرد.2 امتیاز
-
گوشی تو دستم لرزید. پیام رو باز کردم. - نمیتونم، صاحب مغازه این جا نیستش؛ مغازه رو به من سپرده. گوشی رو تو دستم فشردم. به مامان نگاه کردم و پرسیدم: - مامان میتونم چند وقت به جای رکسانا تو مغازهاش کار کنم؟ مامان با اخم نگاهم کرد؛ دکتر هم از آینه. مامان با همون نگاه قضاوتگونه پرسید: - چه مشکلی برای رکسانا پیش اومده؟ دکتر گفت: - دانژه، مسئولیت کاری که میخوای انجام بدی بالاست. سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم. - خودمم نمیخوام؛ اما هر وقت من هم مشکلی داشتم کمکم کرده. دکتر دست مامانم که ناراضی بود رو گرفت. - نفس من، دانژه بزرگ شده، اون حالا نوزده سالشه؛ بیا بهش اعتماد کنیم. مامان هنوز ناراضی بود؛ اما گفت: - باشه آدرین موافقم. دانژه بگو بیشتر از یک هفته نمیتونی عزیزم. تو جام تکونی خوردم و برای دکتر چشمکی فرستادم. به رکسانا که سه تا پیام داده بود تا قانعم کنه توجه نکردم و تایپ کردم. - رکسانا یک هفته بیشتر نمیتونم، اوکی؟ دکتر با مهربونی گفت: - دانژه یه آبمیوه باز کن بخور. از نایلون یه آبمیوه انبه برداشتم. درش رو خواستم باز کنم نشد. دکتر دستش رو جوری که تمرکزش روی فرمون به هم نخوره، دراز کرد. فوراً بهش دادم. خودم رو جلو کشیدم. آب میوه رو دستم داد. - مواظب باش نریزه. سر تکون دادم و یه جرعه خوردم. شیرینش به دلم نشست. گوشی رو صندلی لرزید. برداشتمش و دیدم رکسانا کلی بوس و گل فرستاده. - باشه دانی؛ مرسی خیلی گلی. پاروپا انداختم. تا برسم خونه، خودم رو با رکسانا سرگرم کردم. ماشین توی حیاط خونه ایستاد. پیاده شدم و رفتم توی خونه. سوفی با احترام سر خم کرد. - سلام، خوش اومدید. سر تکون دادم. مامان با کمک دکتر اومد. دکتر روبه سوفی گفت: - خوراکِ سبک درست کن. سوفی دوباره سر خم کرد. - چشم، مونسیو. دست توی جیبم کردم. - من میرم اتاقم، دکتر و مامان، فعلاً. پلهها رو دو تا یکی بالا رفتم. دکتر بلند گفت: - حداقل اسمم رو صدا بزن، هشت سال شد! خندیدم. تندتر بالا رفتم. - «دکتر» راحتتره تا «آدرین».2 امتیاز
-
... سرم حتی در حالت درازکش هم گیج میرفت. مشکلم رو به پرستار گفتم. دکتر فوراً سمتم اومد، خون رو قطع کرد و گفت: - خوبه، دیگه خطر مرگ از سر آمین رد شده. کامیلا، یه سرم به دخترم بزن. تو اتاق نوزده انتقالش بده. هر وقت نگران میشد، منو «دخترم» صدا میکرد. از تو جیبم یه شکلات درآوردم، تو دهنم گذاشتم و گفتم: - ناسلامتی دکتری، اینقدر بزرگش نکن. با احتیاط بلند شدم تا سرگیجه به وجودم چیره نشه. اخمهاش تو هم رفت. نگاهش نکردم. از تخت پایین اومدم. - میرم پیش مامان دراز بکشم. هی نیای اونجا، مامانم نگران میشه. از کنارش رد شدم که صدای خشدار آمین اومد. - ممنون. ایستادم و برنگشتم. - خواهش. در اتاق رو باز کردم. دکتر بلند و کنترلشده صدام کرد: - دانژه؟ بیحوصله چرخیدم نگاهش کردم. - بله؟ نفسش رو کلافه بیرون داد. خواست حرف بزنه، فقط گفت: - برو استراحت کن. سر تکون دادم. کشانکشان، با کمک دیوار، تو اتاق مامان رفتم. از شانس خوبم مامان خواب بود. روی تخت همراه دراز کشیدم. ذهنم خالی و پوک بود. همین خوب بود؛ به این خالی بودن، برای ریلکس شدن احتیاج داشتم. چشمهام گرم شد و به خواب رفتم. ... با تکون دستی، چشم باز کردم. دکتر بود. چشمهام رو مالیدم و نالیدم: - چیزی شده؟ موهام رو نوازش کرد. - مادرت تو ماشینه، بیا بریم خونه. با چشمهای پرخواب به ساعت نگاه کردم. جا خوردم؛ اینهمه خوابم رفته بود. از تخت پایین پریدم؛ دنیا جلو چشمهام چرخید. دکتر سریع بازوم رو گرفت. - آروم باش. دست روی پیشونیم گذاشتم. - آرومم. با کمک دکتر، بیرون اومدم. پرستارها با خوشرویی خداحافظی کردن. سرم رو روی شونه دکتر گذاشتم. کمرم رو گرفت فشار داد. - آبمیوه گرفتم، تو ماشینِ باز کن بخور. خمیازه کشیدم. - هنوز نرسیدیم. خندید. منو به خودش فشار داد سرم رو بوسید. - باشه، اینقدر با من بد نباش. سرم رو بالا گرفتم. - کی بد بودم؟ در ماشین رو برای من باز کرد. - کی نبودی؟ چپچپ نگاهش کردم و سوار شدم. مامان جلو نشسته بود. چرخید نگاهم کرد. - خوب خوابیدی؟ سر تکون دادم. - بد نبود. دکتر هم نشست. ماشین رو به مقصد خونه به حرکت دراورد. گوشیم رو درآوردم. چند تماس بیپاسخ داشتم. دو تا پیام، اولین پیام تبلیغات بود. دومی پیام دوستم. - دانی، چند بار زنگ زدم جواب ندادی. مشکلی برای من پیش اومده میتونی جای من مغازه رو اداره کنی؟ اگه آره زنگ بزن. دستی روی سرم کشیدم. - ای بابا، من خودم کار دارم. پوست لبم رو به دندون گرفتم و جواب دادم: - سلام؛ رکسانا نمیتونی یه مدت مغازه رو ببندی؟ پیام رو فرستادم. به بیرون خیره شدم. همه چی با سرعت میگذشت. خیابون از همیشه خلوتتر بود.2 امتیاز
-
اطلاعیه انتقال رمان نویسندهی گرامی zara با توجه به بررسی دقیق و پیوستهی پارتهای منتشرشدهی رمان شما و در نظر گرفتن معیارهایی چون کیفیت قلم، انسجام روایت، شخصیتپردازی، فضاسازی و محتوای داستانی، اثر حاضر واجد شرایط انتقال تشخیص داده شد. بدینوسیله رمان شما به تالار «مورد تأیید مدیران» منتقل میشود. امیدواریم با ادامهی همین روند، شاهد رشد هرچه بیشتر اثر و قلم شما باشیم. با آرزوی موفقیت مدیریت انجمن2 امتیاز
-
جلدشون تو تاپیک جدید درخواست جلدشون زده شده2 امتیاز
-
📌 اطلاعیه انتقال رمان با سلام رمان «محکوم به عشق» اثر غزال گرائیلی (QAZAL) پس از بررسی محتوایی و ساختاری توسط تیم مدیریت انجمن، با توجه به کشش داستانی بالا، روایت عامهپسند، فضاسازی قابل قبول و استقبال مناسب کاربران، واجد شرایط انتقال از بخش تایپ رمان تشخیص داده شد. بر این اساس، این اثر به تالار رمانهای مورد پسند کاربران منتقل میشود تا در فضایی متناسب با سبک و مخاطبان خود، در دسترس علاقهمندان قرار گیرد. 🔹 لازم به ذکر است که انتخاب آثار این تالار بر اساس میزان جذابیت برای مخاطب عام، ریتم داستان، و بازخورد کاربران انجام میشود. با آرزوی موفقیت روزافزون برای نویسنده مدیریت انجمن2 امتیاز
-
چرخیدم. به اون پسره نگاه کردم؛ پشتش به من بود. انگشت شستم رو تو مشتم فشار دادم. وارد اتاق چهارده شدم. با دیدن پسری روی تخت از حرکت ایستادم. رنگش پریده و زرد بود. موهاش آشفته بود و لب زد: - متین... چشمهاش رو که باز کرد، فهمید برادرش نیستم. اسم برادرش خیلی آروم تو ذهنم نشست: متین. چقدر خوشصدا بود. خواست بلند بشه؛ فوراً جلو رفتم. با صدایی خشدار پرسید: - تو؛ تو کی هستی؟ شونهاش رو گرفتم و روی تخت خوابوندمش. گفتم: - من شخص خاصی نیستم، لطفاً آروم باشید. نفسهاش بیجونتر شد. - متی... متین کجاست؟ خیره به چشمهای قهوهای تیرهاش جواب دادم: - اگه منظورتون برادرته... همین جاست. تو راهروئه. همون لحظه در باز شد. دستم رو از شونه پسره برداشتم. دکتر و دو پرستار وارد شدن. دکتر با دیدنم لبخند زد، اما با اخم پرسید: - دانژه! تو که کمخونی داری. نگفتم فعلاً نمیتونی خون بدی؟ خندیدم. دست روی صورتم کشیدم. - مگه اورژانسی نیست؟ یه کیسه خون منو نمیکشه. اخمهاش بیشتر تو هم گره خورد. - مثل پدرت کلهشقی. با خنده تلخ دست تو جیبم کردم. منو بغل گرفت و پیشونیم رو بوسید. - باشه، فقط این بار چون اورژانسیه. برو روی تخت دراز بکش. تایید کردم و سمت تخت رفتم. دراز کشیدم و آستین لباسم رو بالا دادم. دکتر به پسره گفت: - آمین، مسیح خیلی تو رو میخواد. آمین سرش سمت من مایل شد. چشم ازش گرفتم. به پرستار گفتم: - مراقب مادرم باشید. بگید یه جا کار داشتم. پرستار با لبخند گفت: - چشم. از سردی پَد خیس لرز درونی کردم. دندونهام رو به هم فشار دادم و سوزن وارد پوستم شد. چشمهام رو بستم و نفس رو رها کردم. دکتر صورتم رو نوازش کرد. - دانژه فردا مادرت ترخیصه؟ با چشمهای بسته جواب دادم. - دکتر شمایی، مامانم رو ول کنی. با بهونه قلب عاشق خودت هی بیشتر نگهش نداری ما میریم. خندید و لپم رو کشید. - بعد حرف میزنیم. دلخور زیر دستش زدم. من غیر از پدرم، کسی رو پدر صدا نمیزدم.2 امتیاز
-
پارت صد و پنجم تو ماشین همش منتظر این بودم ازم بپرسه که طرف بهم چی گفت و بازم مثل قبل سین جیمم کنه اما هیچی نپرسید...تا اینکه دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گفتم: ـ خب نمیخوای بپرسی؟! یه لحظه نگام کرد و گفت: ـ چی؟! ـ نمیخوای بپرسی که با آرزو راجب چیا حرف زدیم؟! راهنما ماشین و زد و گفت: ـ نه؛ اونا احساسات شخصی و حرفای شخصیه خودته که پیش تو و آرزو جاش امنه! لازم نیست که من راجبش بدونم. با تعجب پرسیدم: ـ یعنی اصلا راجبش کنجکاو نیستی؟! لبخند ریزی زد و گفت: ـ حالا اگه خودت دوست داری، میتونی برام تعریف کنی. خندیدم و گفتم: ـ نه نمیخوام. بعدش شیشه ماشین و کشیدم پایین...بوی کباب به مشامم خورد و واقعا هم خیلی گرسنهام بود اما خجالت میکشیدم که بهش بگم...شاید ته دلش فکر میکرد خیلی پرروئم و دلم نمیخواست راجبم اینجوری فکر کنه...فکر کنم که اینقدر به اون کبابی که داشتیم از کنارش رد میشدیم نگاه کردم که خودش متوجه شد و ماشین و کنار پارک کرد...گفتم: ـ بازم قراره جایی بریم؟! گفت: ـ اینجور که مشخصه خیلی کباب دوست داری! این چند روزی اصلا درست و حسابی غذا نخوردی! با خجالت گفتم: ـ نه...نه واقعا اشتباه متوجه شدی! من فقط... بازم با جدیت حرفمو قطع کرد و گفت: ـ پیاده شو!2 امتیاز
-
پارت نود و نُه یکم که ارام شدم گفتم : بعدش چی شد؟ بهراد که با دیدن حال من دو دل بود که ادامه ماجرا رو تعریف کنه یا نه گفت : دیگه گذشته ، چیزی تغییر نمی کنه ، با شنیدنش فقط اذیت میشی. دستش رو گرفتم و گفتم : نه می خوام بقیه اش رو هم بدونم . بهراد دستم رو فشار کوچیکی داد و گفت : یکم که گردوندمش ، حالش بهتر شد ، ازم خواست چیزی به مامان و بابات نگم ، در ظاهر قبول کردم ، ولی حال روحیش خیلی بد بود و نمیتونستم به بهرام و زن داداش نگم ، اون شب اگه یادت باشه ساحل خیلی ناراحت بود حتی برای شام هم پایین نیومد ، تو هم که کلا تو کتابات غرق بودی زود رفتی ، من موندم و داداش بهرام و زن داداش ، نمیدونستم چه جوری شروع کنم ، از طرفی هم چون به ساحل قول داده بودم نمیتونستم جریان و کامل توضیح بدم ، ولی ای کاش کامل گفته بودم . با دستاش صورتشو پوشوند و بعد چند دقیقه با چشم های به خون نشسته ادامه داد: سر بسته بدون اوردن اسم پارسا موضوع رو براشون گفتم ، اون چند دقیقه هزار سال برام طول کشید ، خودم رو مقصر میدونستم ، حس می کردم اگه قبل تر جریان رو گفته بودم ، ساحل اونجوری نمیشکست ، حرفام که تموم شد ، بهرام و زن داداش بهم ریختن ، ولی چیزی به روم نیاوردن و ازم تشکر کردن که بهشون اطلاع دادم ، شرمندشون شده بودم و با سری پایین اومدم برم اتاقم که با ساحل رو به رو شدم ، با چشم های نمدار و عصبانی بهم توپید و گفت لعنتی من بهت اعتماد کردم تو قول دادی چیزی بهشون نگی ، خیالت راحت شد من رو پیششون خورد کردی . تا اومدم توضیح بدم رفت تو اتاقش و در و بست و هر چی گفتم بزار بیام برات توضیح بدم و اصلا اینجوری نیست که فکر می کنی درو باز نکرد ، اگه یادت باشه اون موقع ها باهم قهر بود و محلم نمیداد ، حتی پیام ها و زنگ هامم جواب نمیداد ، خیلی سعی کردم از دور هم که شده مواظبش باشم ولی سرنوشت نذاشت و در اخر از دستش دادیم. اشک هام مثل رودی از چشم هام جاری میشدن ، حال بهراد هم دست کمی از من نداشت ، انقدر حالش بد بود که نتونستم براش بگم که بعد اون چند شب که ساحل گوشه گیر شده بود ، تو دانشگاه با یک پسر اشنا شد و اون رو از لجبازی جایگزین تو و پارسا کرد ، بعدهم که درگیر اون گروهک شد و در اخر هم زندگی خودش رو تباه کرد ، هم داغ خودش رو به دلمون گذاشت .2 امتیاز
-
پارت صد و چهارم آرزو از داخل کشوش یه دفتر با جلد بنفش رنگ درآورد و با یه خودکار داد دستم و گفت: ـ ازت میخوام از امروز به بعد تمام حسهایی که داری، حتی چیزایی که فکر میکنی از نظرت احمقانست رو تو این دفتر بنویسی...عصبانیت، خوشحالی...تمام حسی که داری! بعد به قفلش اشاره کرد و گفت: ـ قفلم داره و فقط خودت میتونی بخونیش! دفتر و ازش گرفتم و با لبخند رضایت ازش تشکر کردم که گفت: ـ باوان جون ازت میخوام تا جلسه بعدی که میای پیشم راجب احساساتت خوب فکر کنید و مطمئن راجبشون حرف بزنی و سردرگمی امروزت و من دفعه بعدی توی وجودت نبینم! سعی کن به احساسات فکر کنی و اونا رو توی وجود خودت سرکوب نکنی! بعدش خندید و گفت: ـ مثلا اینکه حرفا و فکراتو واضح بزنی، زیرلب با خودت حرف نزنی! اینقدر با روی خوش این حرفا رو بهم میزد که اصلا به دل نمی گرفتم و برعکس حرفاش خیلی به دلم مینشست. دستمو سمتش دراز کردم و گفتم: ـ سعی خودمو میکنم. خیلی ازتون ممنونم! اونم با خوشرویی دستم و فشرد و در رو برام باز کرد...پوریا رو مبل روبرو سرش تو گوشیش بود و تا منو دید، از جاش بلند شد و رو به آرزو گفت: ـ خسته نباشی! آرزو هم با گرمی جوابشو دادم و گفت: ـ هفته بعد همین موقع منتظرتونم! پوریا: ـ حتما... بعدش باهاش خداحافظی کردیم و از اونجا اومدیم بیرون.2 امتیاز
-
پارت صد و سوم بیشتر از آرون، دیگه ذهنم داشت به سمت پوریا و کارهایی که برام انجام داد کشیده میشد. لبخندی زدم و گفتم: ـ اون...خیلی متفاوته! هر زمان که بهش احتیاج داشتم کنارم بود...ولی... پرسید: ـ ولی چی؟! ـ خیلی نگاهاش سرده! انگار که یه مرد از جنس یخه و هیچ احساسی نداره. نمیدونم راستش... احساساتم خیلی قاطی شده...اوایل واقعا ازش متنفر بودم و حتی دلم نمیخواست نگاش کنم اما حالا...حالا ذهنمو خیلی به خودش مشغول کرده. آرزو گفت: ـ راستش و بخوام بگم، منم تو این تایم طولانی که پوریا رو میشناسم، اولین باره که میبینم با یه دختر اومده اینجا و قبلش هم بابت تو باهام حرف زده بود. میتونستم حس کنم که چقدر براش مهمی و اینو خارج از جایگاه روانشناس بهت بگم که پوریا واقعا تو زندگیش خیلی سختی کشیده و با این وجود، قلب مهربون و پر از احساسی داره منتها... دفترشو بست و سکوت کرد...با کنجکاوی پرسیدم: ـ منتها چی؟! رفت پشت میزش نشسته و گفت: ـ منتها برای هر کسی اون احساسات و خرج نمیکنه! یعنی باید براش خیلی مهم و خاص باشی که پاشو روی مرزهای قرمز زندگیش بذاره. زیرلب آروم گفتم: ـ دلم میخواد براش مهم باشم. آرزو گفت: ـ بلندتر حرف بزن...متوجه نشدم! سریعا گفتم: ـ هیچی! خیلی مهم نبود...2 امتیاز
-
پارت نود و هشت _ وقتی کنارش نشستم تازه من رو دید ، چشماش پر از غم بود ، بی هیچ حرفی خودش رو تو آغوشم پرت کرد ، حرفی نزدم گذاشتم اروم بشه و خودش توضیح بده ، یکم که گذشت اروم و ساکت تو بغلم موند و گفت : میشه من رو از اینجا ببری. کمک کردم بلند بشه و به سمت ماشین اوردمش و بعد اینکه سوار شدیم راه افتادم ، انقدر آشفته بود که نمیتونستم بیارمش خونه، اول باید به خودش میومد ، اگه اونجوری میومد خونه داداش و زن داداش میترسیدن ، کنار یک دکه وایستادم و براش اب خریدم تا بخوره ، یکم که اب خورد ، دیگه نتونستم تاب بیارم ازش پرسیدم ، نمی خوای بگی چی شده ، انگار منتظر حرفم بود که دوباره چشماش بارید و با صدای ضعیف گفت : همش دروغ بود ، همه چیز دروغ بود . کنجکاو پرسیدم : چی دروغ بود ؟ یه جوری بگو منم بفهمم. دستمالی از کیفش بیرون اورد و بعد پاک کردن اشکاش رو بهم گفت : چند وقت بود که پارسا سرد تر از معمول بود ، منم شک کردم دنبالش افتادم و دیدم با یک دختره قرار میزاره ، دفعه اول که بهش گفتم ، گفت که فقط یک قرار کاری بوده ، ولی قبول نکردم و دعوامون شد و دوباره تعقیبشون کردم ، هر بار دست به سرم می کرد ولی امروز که دوباره تو پارک دیدمشون جلو رفتم و با هم دعوامون شد ؛ اینجاش که رسید هق هقش بلند شد و نتونست ادامه بده ، خون خونم می خورد صدف دوست داشتم سر اون بی شرف رو بِکَنم . نگاهی به بهراد کردم قرمز شده بود و از شدت عصبانیت نتونست ادامه بده دکمه بالایی یقه اش رو باز کرد ، بلند شدم و براش یک لیوان اب اوردم ، با این که دوست داشتم بقیه اش رو بشنوم ولی با دیدن حالش گفتم : اگه نمیتونی بقیه اش رو بزار برای بعد. جرعه ای از اب نوشید و سری به نفی تکون داد و ادامه داد: تو بغلم گرفتمش ، وقتی اروم شد ادامه داد ، میدونی بهم چی گفت بهراد ، گفت من از اولم با تو کاری نداشتم تو آویزونم شدی ، من فقط می خواستم باهات صمیمی بشم که به خواهرت برسم ، ولی تو دور برداشتی ، هق زد و گفت باور کن من آویزونش نشدم. این رو که شنیدم شوک شدم و اشکام سرازیر شد نا خواسته باعث اذیت خواهرم شده بودم ، دستم رو جلو بهراد نگه داشتم که صبر کنه ، ای کاش میمردم ولی ساحل نا امید نمی شد ، چون من میدونستم تاوان بزرگی برای اروم شدن پس داد . بهراد که وضعیتم رو دید گفت : خوبی صدف ؟ نمی خواستم ناراحت بشی ، دارم میگم تو اشتباه ساحل رو نکنی. عصبی گفتم : چه جوری تونست بیاد بهم بگه دوست دارم ؟ هان ، بگو بهراد چه جوری ؟ بهراد بلند شد و اومد بغلم کرد و گفت : چیزی نیست اروم باش .2 امتیاز
-
پارت نود و هفت کلافه و اشفته گفت : ببین ، این رو فقط به خاطر این دارم میگم که اگه فکر و خیالی هم راجع به این پسره داری ، فراموش کنی . نفس عمیقی کشید و ادامه داد : _ چند سال پیش ، سال اولی که ساحل وارد دانشگاه شد ، متوجه علاقه اش به پارسا شدم ،اون زمان تو دلم گفتم کی از پارسا بهتر ! سری تکون داد و گفت : کاش میدونستم چه ادم کلاشیه ، جلوی ساحل رو میگرفتم. نامحسوس اشکی که گوشه چشمش بود رو پاک کرد که از چشمم دور نموند و با صدای گرفته ای ادامه داد : _ چند وقت که گذشت ، با چند تا از دوستای دانشگاهم رفته بودیم کافه ، در حال خوش و بش بودیم که دیدم ساحل و پارسا وارد کافه شدن ، اول فکر کردم اشتباه دیدم ولی بعد اینکه خوب نگاه کردم دیدم خودشونن ؛ راستش چون متوجه علاقه ساحل بودم تعجب نکردم ،ولی باز هم باید از ساحل میپرسیدم ،اون روز بعد اینکه برگشتم خونه ، ساحل رو کشیدم کنار و ازش پرسیدم ، اونم با خوشحالی گفت از پارسا خوشش میاد و قراره یک مدت بیش تر با هم اشنا بشن ، وقتی این رو شنیدم ازش خواستم محتاط باشه و در هر موردی من رو در جریان بزاره ، یادته که اگه توی مسیر می افتاد تخت گاز میرفت و نمیشد جلوش رو گرفت ، یک مدت گذشت و با پیگیری هام، کما بیش در جریان رابطه اشون بودم ، یک روز تو جلسه بودم و گوشیم در دسترسم نبود ، وقتی جلسه تموم شد ، رفتم سراغ موبایلم و دیدم ده تا تماس از ساحل داشتم ، نگران شدم ، سریع شماره اش رو گرفتم ، بعد مدت طولانی تماس وصل شد و صدای خش دار و غم دار ساحل تو گوشی پیچید و فقط یک جمله گفت ، میشه بیای دنبالم و بعد زد زیر گریه ، ادرس و ازش پرسیدم ، دلم شور میزد و نمیدونم با چه سرعتی خودم رو بهش رسوندم ، تا برسم فکرم هزار جا رفت ؛ وقتی رسیدم ، ساحل روی نیمکت تو پارک نشسته بود ، انقدر حالش بد بود که متوجه من نشد!2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
پارت نود و یک _اروین ماشینم رو به آراد و نوید پسرعموشون سپرد ، اونجا دیدمشون . نازی اهانی گفت و ادامه داد: اره نوید نمایشگاه ماشین داره. مامان گفت : خیلی دوست دارم با دختر داییت هم اشنا بشم . نازی گفت : دفعه بعد حتما اشناتون می کنم سهیلا جون ، فکر کنم خیلی باهم جور بشید. _نازی راستی گفتی باهام کار داری؟ نازنین دستاش رو تو هم گره کرد و گفت : راستش می خوام مزون خودم رو باز کنم ، به اندازه کافی از مهراوه جون کار یادگرفتم ، خودمم که طراحی دوخت خوندم . مامان لبخندی زد و گفت : این که فوق العاده اس. نازی تشکر کرد و رو به من گفت : این چند هفته که هستی ، میتونی تو کارای اولیه کمکم کنی؟ با خوشحالی گفتم : حتما ، چی از این بهتر ، هم کمک تو میشم ،هم سرم گرم میشه. نازی تشکر کرد و حدود یک ساعتی مشغول حرف زدن و مشورت کردن شدیم ، مامان هم همراهیمون می کرد ، بعد یک ساعت بهراد و بابا و اروین داخل اومدن و اروین خداحافظی کرد و رفت. _____________________ دو هفته ای از اومدنم گذشته بود و تو این چند وقت با نازی حسابی درگیر کارای مزون بودیم . البته نا گفته نماند که امیر علی و گندم هم نامزد کردن و من هم تونستم تو نامزدیشون شرکت کنم ، خیلی برای گندم خوش حال بودم ، واقعا بهم میومدن . بارانا و سارا هم که امسال کنکوری شده بودن تو این دو هفته مخ من رو خوردن ، از بس سوال کردن چی بخونیم ، کلاس کجا بریم و... ، البته منم با حوصله جوابشون رو میدادم. بلیط برگشتم برای ده روز دیگه بود ، می خواستم تو این ده روز حسابی خوش بگذرونم و با خانواده وقت بگذرونم . تو اتاقم بودم و داشتم تو لپ تاپم چرخ میزدم که تقه ای به در خورد . همون جور که نگاهم به صفحه بود گفتم : بیا تو. بهراد داخل شد و گفت : چه می کنی وروجک؟ خنده ای کردم و گفتم : هیچی دارم تو نت چرخ میزنم. بهراد شیطون گفت : سرگیجه نگیری؟ زبون دراوردم و گفتم : هه هه بی نمک. خندید و گفت : به جای نت حروم کردن بیا به من کمک کن . _ از چه بابت ؟ +پس فردا تولد نازیه کمکم کن براش مهمونی سوپرایزی بگیرم. لپ تاپم رو باهیجان بستم و گفتم : اخ جون من میمیرم برای اینجور کارا.2 امتیاز
-
پارت نود چشم غره ای بهش رفتم که خندید ، صورتم رو که برگردوندم با بهراد چشم تو چشم شدم ، متفکر بهم زل زده بود ، سرم رو به معنی چیه ،تکون دادم که لبخند زد و سرش بالا انداخت (یعنی هیچی) ، شونه ای بالا انداختم و مشغول شدم ، ناهار که تموم شد اروین از مامان و بابا تشکر کرد، بعد جمع کردن میز دوباره برای صرف چای به پذیرایی رفتیم . بهراد رو به اروین گفت : واقعا ممنون که دیشب صدف رو تنها نگذاشتی ، لطف کردی. اروین لبخند زد و گفت : شرمنده ام نکنید ، به خودشون هم گفتم ، فقط به یک دوست کمک کردم . بهراد خندید و چیزی نگفت ، بابا دستی رو شونش گذاشت و گفت : صدف گفت که تو المان هم هواشو داشتی ، مرسی پسرم . اروین خندید و گفت : انجام وظیفه بوده ، نفرمایید. بهراد مثل همیشه که از یکی خوشش میومد زود صمیمی میشد گفت : تعارف تیکه پاره کردن بسه. بعد رو به اروین ادامه داد اگه اوکیی بریم یک دست فوتبال دستی بزنیم . اروین سری تکون داد و پاشدن ، از اونجایی که منم خیلی دوست داشتم بازیشون رو ببینم بعد بازی کنم گفتم : منم میام. بهراد سری تکون داد ، تا اومدم بلند بشم نازی گفت: صدف اگه میشه بمون باهات کار دارم . به ناچار نشستم ؛ بهراد، بابا رو هم بلند کرد و با اروین به حیاط رفتن. بعد رفتنشون نازی گفت : اروین واقعا پسر خوبیه ، مهلا جون واقعا پسرای خوبی تربیت کرده . مامان کنجکاو پرسید : مگه اروین برادر هم داره ؟ گفتم : اره اراد ، چهرش کپی اروینه فقط رنگ چشم هاشون یکم فرق داره. نازنین ابرویی بالا انداخت و گفت : تو کجا اراد رو دیدی؟2 امتیاز
-
پارت هشتاد و نُه _صدف جان مامان ، یک لحظه بیا ، چشم غره ای به بهراد رفتم که در جواب لبخند دندون نمایی تحویلم داد. به سمت مامان رفتم که اروم گفت : به نظرت میز ناهار رو بچینیم ؟ ساعت رو نگاه کردم یک و نیم بود ، سری تکون دادم و همراه مامان و نازی به اشپزخونه رفتیم . مامان و نازی رفتن سراغ کشیدن غذا ها من هم مشغول مخلفات شدم ، وسط کار پرسیدم : مامان راستی سلیمه خانوم اینا کی میان ؟ مامان ظریف خندید و گفت : چی شد خسته شدی ؟ لبخندی زدم و گفتم : نه من به کار خونه عادت کردم ، دلم براشون تنگ شده . مامان یکم قربون صدقه ام رفت و گفت : الهی قربونت بشم من ، امروز زنگ زد گفت که فردا برمیگردن ، البته فهیمه انگار دانشگاه شهر خودشون قبول شده ، میاد وسایلش رو جمع می کنه ، برمیگرده. خوشحال گفتم : اا خیلی براش خوشحال شدم ، خیلی استرس داشت ، خداروشکر که موفق شده . نازی و مامان لبخندی بهم زدن و باهم شروع کردیم وسایل رو بردیم رو میز ناهار خوری کنار حال ، بعد چیدن میز ، نازنین رفت که بقیه رو صدا کنه ، مامان سنگ تموم گذاشته بود ، چند مدل غذا ، سالاد و دسر روی میز خود نمایی می کرد ، همه که اومدن سر میز نشستیم و مشغول شدیم . من کنار اروین نشستم که معذب نباشه ، هر چند که ماشاالله روش خوبه و فکر نکنم خجالتی باشه! چند دقیقه نگذشته بود که اروین اروم جوری که فقط من بشنوم گفت : اینا دست پخت مامانت هست؟ سری تکون دادم و پرسیدم : اره مگه چه طور ؟ با لحن بامزه ای گفت : اگه دست پختت به مامانت رفته باشه ، قول میدم برگردیم المان هر روز ناهار و شام خونت ولوام! با حرص نگاهش کردم و گفتم : نوکر بابات غلام سیاه، بگو اون بپزه برات . خندید و شیطون گفت : اونو امتحان کردم بد نبود ،ولی شاید سفیدش بهتر باشه . در جا سرخ شدم ، با حرص پاشو لگد کردم ، صورتش از درد جمع شد ولی به خاطر اینکه بقیه نفهمن ، صداش در نیومد.2 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
نویسندهی محترم رمانهای «نگار من و روزی روزگاری» با توجه به عدم پارتگذاری در روزهای گذشته، در صورتی که تا پایان این هفته پارت جدیدی منتشر نشود، رمانهای شما به بخش رمانهای متروکه منتقل خواهند شد.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز