رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      35

    • تعداد ارسال ها

      2,290


  2. ماسو

    ماسو

    گرافیست


    • امتیاز

      34

    • تعداد ارسال ها

      294


  3. InSa

    InSa

    کاربر فعال


    • امتیاز

      32

    • تعداد ارسال ها

      83


  4. سایه مولوی

    سایه مولوی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      24

    • تعداد ارسال ها

      576


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/02/2025 در همه بخش ها

  1. پارت چهاردهم دو روز بعد بالاخره امروز بعد یکسال و خوردی داشتم زن کسی می‌شدم که عاشقش بودم! دیروز رفتیم و توی اون لوکیشن معروف، کلی عکسای خوشگل و بامزه گرفتیم که خودمونم خیلی خوشمون اومد. هر چقدر هم که به آرون اصرار کردم تا منو ببره پیش ناهید خانوم تا برای بار آخر باهاش صحبت کنم، قبول نکرد و گفت که اصلا نیازی به اجازه اون نداره و اگه دلش خواست یه روزی خودش قبول می‌کنه و یاد میگیره که به خواسته پسرش احترام بذاره... دیروز برای اینکه آرون و سورپرایز کنم از سایت علی بابا برای خودمون یه اقامتگاه توی رشت رزرو کردم تا برای ماه عسلمون بریم اونجا و یکم استراحت کنیم و خوش بگذرونیم...به موسسه هم زنگ زدم و از مدیرش بابت سه روز مرخصی خواستم و گفتم که وقتی برگشتم حتما برای بچها کلاس جبرانی می‌ذارم...تو همین فکرا بودم که با صدای فریبا جون به خودم اومدم: ـ باوان جون، برات دم اسبی ببندم موهاتو؟! چون یقه لباس عروست هم پوشیده هست، خیلی این مدل بهت میاد و صورتت هم بازتر می‌کنه! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ هر جوری که خودت صلاح میدونی عزیزم، خودمو سپردم دست خودت. خندید و گفت: ـ مطمئنم که اینقدر زیبا میشی که آقا آرون کیف می‌کنه! البته که خودت زیبا هم هستی.
    3 امتیاز
  2. پارت سیزدهم آرون از این سوالم جا خورد ولی به روی خودش نیورد و گفت: ـ هیچی بابا، دانشجوهای تازه وارد بودن، آدرس کلاسها و آموزش رو می‌خواستن! بعدشم با دست تکون دادن سمت محسن، از سوال بعدیم جلوگیری کرد...با محسن دست دادیم و جفتمون بهش تبریک گفتیم و اونم گفت: ـ در اصل من باید بهتون تبریک بگم، پس بالاخره قناری‌های عاشق دارن ازدواج می‌کنند؟! آرون و من نگاهی عاشقانه بهم کردیم و آرون گفت: ـ دقیقا و همون طوری که بهت قول دادیم، عکس عروسیمون با توئه! محسن گفت: ـ داداش باعث افتخاره برای من! برای شما در نظر دارم بریم سمت کلاردشت با لباس اسپرت و اسکیت که باوان هم دوست داره، فیلمبرداری کنیم و عکس بگیریم با ذوق پریدم بالا و گفتم: ـ آخجون، آره. آرون هم گفت: ـ هرچی خانومم بگه! اون روز و یکم با محسن گذروندیم و کلاس آخر و منو آرون باهم شرکت کردیم. اما آرون کل کلاس سرش تو گوشیش بود و از قیافش هم معلوم بود که خیلی ذهنش مشغوله...توی ذهن من این دل مشغولی ها فقط بخاطر کار و مخالفت مادرش بود و ترجیح دادم که چیزی نپرسم!
    3 امتیاز
  3. پارت دوازدهم لبخند زورکی زدم و گفتم: ـ دیشب چرا منو صدا نزدی آرون؟! می‌دونی چقدر هول شدم وقتی تو رو کنار خودم ندیدم؟! دماغمو کشید و با شوخی و لحن خودم گفت: ـ آخه خوشگله خیلی قشنگ خوابیده بودی، اصلا دلم نیومد بیدارت کنم. بعدشم اگه بیدارت می‌کردم چی‌ میشد؟! نمی‌تونستم که با خودم ببرمت! یه اوفی کردم و گفتم: ـ الان حال ناهید خانوم چطوره؟ گفت: ـ خوبه، بد نیست! بازم فشارش بالا رفته بود! نگاش کردم و با تردید و گفتم: ـ آرون راستش... آرون اونقدری منو می‌شناخت که از مدل حرفا و جمله‌هام می‌تونست بفهمه که تهش می‌خوام چی بگم و سریع حرفمو قطع کرد و با جدیت گفت: ـ باوان اصلا دلم نمی‌خواد وقتی دو روز مونده تا ازدواج کنیم، حرفای تکراری ازت بشنوم! بهم نگاه کن! به چشماش نگاه کردم، گفت: ـ من دوستت دارم! هر اتفاقی هم که بخواد بیفته، من ازت دست نمی‌کشم! اینو بدون. حرفاش بهم قوت قلب داد و باعث شد که کل فکرای دیشبم و ناراحتیم از یادم بره...بعدش دستش و گذاشت پشتم و گفت؛ ـ بریم پیش محسن ، ببینیم که ساعت چند بریم دفترش؟! با ذوق گفتم: ـ بریم! همون‌جوری که می‌رفتیم گفتم: ـ راستی آرون، اونایی که داشتی باهاشون حرف میزدی، کی بودن؟!
    3 امتیاز
  4. پارت یازدهم تو کلاس یکسره گوشی دستم بود تا ببینم خبری از آرون میشه یا نه اما نه هیچ پیامی داده بود و نه بهم زنگ زده بود...لاله یکی از بچه‌ای کلاس آروم زیر گوشم گفت: ـ عروس خانوم نبینم غمگین باشی! لبخند تلخی بهش زدم و گفتم: ـ چیزی نیست! لاله گفت: ـ آرون چرا کلاسها رو نمیاد؟! اینجوری بخواد پیش بره، این ترم و میفته! سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: ـ دست رو دلم نذار! باورت میشه که خودمم صدبار بهش گفتم اما خب بنده خدا سرش هم شلوغه؛ از یه طرف نمایشگاه، از یه طرف مادرش...نمی‌دونم بخدا... لاله با لبخند گفت: ـ باز خوبه که تو شاگرد اولی و بهش یاد میدی! گفتم: ـ امیدوارم که حداقل امسال و بتونه بگذرونه! یهو با صدای استاد که زد رو میز و گفت: ـ ته کلاس، چه خبره؟! جفتمون ساکت شدیم...من اصلا امروز حواسم به کلاس نبود و فقط جسمم حضور داشت...بعد از کلاس هم با بی‌رمقی از دانشکده اومدم بیرون و سر در دانشگاه آرون و دیدم که داره با دو تا جوون تقریباً لات حرف میزنه. اصلا از استایلشون خوشم نیومده بود و به دانشجویان نمی‌خوردن! داشتم بهشون نزدیک می‌شدم که آرون متوجه من شد و با لبخند برام دست تکون داد...حس کردم بهشون یه چیزی گفت و دکشون کرد...تا رفتم پیشش منو می‌شوند تو بغلش و گفت: ـ وای که چقدر دلم برای این قلب سفیدم تنگ شد!
    3 امتیاز
  5. پارت دهم خیلی تشنه ام شد و مجبورا چشمامو باز کردم تا برم سمت آشپزخونه و آب بخورم، وقتی برگشتم دیدم آرون تو تختخواب نیست! یهو خواب از سرم پرید! به ساعت نگاه کردم...سه صبح بود! این موقع کجا می‌تونست رفته باشه؟! سریع رفتم سمت پنجره و از اونجا به خیابون نگاه کردم، ماشینش هم نبود! خیلی استرس گرفتم. سریع گوشیمو برداشتم و بهش زنگ زدم اما رد تماس داد. اصلا نمی‌فهمیدم که چه خبر شده! رو مبل نشستم و با استرس مشغول فکر کردن شدم. همین لحظه دیدم که به گوشیم پیام اومده: ـ عزیزم من مادرم یکم ناخوش احوال بود، آوردمش دکتر و الان مساعد نیستن که جواب بدم قربونت برم...صبح می‌بینمت! چرا منو از خواب بیدار نکرده بود؟! یعنی مادرش چش شده بود؟ واسه اولین بار بعد اینهمه مدت زندگی کردن کنار آرون، یکم دلشوره گرفتم و با خودم گفتم نکنه تمام اینا نشونه است!؟! مادرش هم که مدام داره جلو پامون سنگ میندازه و واقعا دلم نمی‌خواد، خدایی نکرده باعث مریضی یه آدم بشم. به خصوص که آرون تک پسر بود و مادرش هم از وقتی پدرش توی سانحه تصادف فوت مرد، خیلی بهش وابسته شده بود. خلاصه که روی مبل دراز کشیدم و اون شب تا خوده صبح خوابم نبرد و فکر کردم. به اینکه چجوری قراره زندگیمون و با این حجم از مخالفت مادرش پیش ببریم؟! اما نمی‌تونستم هم با دلم کنار بیام چون تمام چیزای خوب و اون چیزایی که دوست داشتم و توی آرون پیدا کرده بودم و یجورایی بهش وابسته شده بودم. دوسش داشتم و نمی‌تونستم واقعا به همین راحتی قیدشو بزنم و مطمئن بودم که آرون هم همین حسو بهم داره...نمی‌دونم شاید این هم آزمون زندگی ما بود. نزدیکای صبح با تابیدن خورشید به صورتم از خواب بیدار شدم...ساعت یازده و نیم دانشگاه داشتم و باید به کلاسم می‌رسیدم، بعلاوه اینکه بعدازظهرشم قرار بود بریم پیش محسن و لوکیشن عکاسی انتخاب کنیم. بخاطر فکرهای دیشبم، صبح با بی‌رمقی بیدار شدم و با ذهن خیلی مشغول آماده شدم و رفتم سمت دانشگاه.
    3 امتیاز
  6. بی تو هر شب این دیوونه مست نگاهت زیر بارونه اینقده امشب دلتنگم، از همه حرفام معلومه🎼
    2 امتیاز
  7. #پارت_6 با صدای در، برگشتم عقب. ساناز و سانای بودند. سانای با دیدنم، دست ساناز را ول کرد و پرید تو بغلم. محکم بغلش کردم و یه ماچ آبدار از لپش گرفتم. ـ سوگند:عشق خاله‌ش چطوره؟ چشمای درشتش را روی هم گذاشت و گفت: ـ خُفم اِلَه!(خوبم خاله!) صدای ساناز آمد که گفت: ـ ساناز: ما رو هم تحویل بگیر! با خنده و شیطنت جواب دادم: ـ این چه حرفیه آبجی بزرگه! نوکریم… اون شوهر بیریختت کو پس؟! تا ساناز خواست به لقبی که به شوهرش داده بودم اعتراض کند، سانای گفت: ـ اِلَه! بای قَهِل کِلده!(خاله‌هه! بابایی قهر کرده!) ـ سوگند:چرا؟ ساناز هرچقدر چپ چپ نگاهش کرد، فایده‌ای نداشت و باز هم سانای حرف خودشو زد. ـ سانای:بِه مانی گفت بُوش بده، اونم نِداد. بای قَهل کِلِد، لفْت!(به مامانی گفت بوس بده، اونم نداد. بابایی قهر کرد رفت!) زدم زیر خنده و یه خاک تو سرت نشون ساناز دادم. با صدای سردار، برگشتیم سمت پله‌ها. داداشم از بس بیکاره، همش می‌خوابه. الانم از پف چشاش معلومه تازه از خواب بیدار شده. با قیافه سرخ‌شده از خنده گفت: ـ سردار: سانی! یعنی خاک تو مخت با این شوهر کردنت که سر یه بوس کوچولو قهر می‌کنه… تو یه بوس به ما نمیدی دایی جون؟! سانای با ذوق از بغلم پرید پایین و با دو رفت پیش سردار. اونم قشنگ چلوندش. ساناز هم چون مسخره‌اش کردیم، مثل شوهرش قهر کرد رفت تو آشپزخونه. ـ سوگند: تو مثلاً دکتر مملکتی؟! ابرویی بالا انداخت و گفت: ـ سردار: چطور؟! دست به کمر شدم و گفتم: ـ تا لنگ ظهر خواب بودی… بدبخت کسایی که تو درمانشون می‌کنی! با ابروهای بالا رفته جواب داد: - سردار: تا صبح شیفت بودم، خسته بودم… بدو یه چایی برای خان داداشت بیار، زود باش! همون‌طور که از پله‌ها بالا می‌رفتم، گفتم: ـ برو بابا… من دارم میرم خوشگل کنم امشب یکی واسه خودم پیدا کنم مث تو چِلغوز نمونم!
    2 امتیاز
  8. نفس در سینه‌ام حبس و نگاه هیجان‌زده‌ام به روی نوزاد کوچک خیره مانده بود، می‌دانستم که آن نوزاد کوچک باید جانشین پادشاه و احتمالاً آلفای مورد نظر ما باشد و این فکر باعث میشد که نتوانم حتی دَمی از آن کودک که جام تصویر بزرگ و بزرگ‌تر شدنش را به نمایش می‌گذاشت چشم بردارم. تصاویر پیش می‌رفت و کودک بزرگ و بزرگ‌تر میشد و من مات و مبهوت به تصاویر درون جام خیره مانده بودم. نفس در سینه‌ام حبس شده و ذهنم توان باور چیزهایی که می‌دیدم را نداشت. لحظه‌ای سر بلند کردم و به راموسی که مثل من مات مانده به تصاویر خیره بود نگاه دوختم، او هم مبهوت بود. او هم مثل من چیزهایی که می‌دید را باور نداشت انگار. باز سر به زیر انداختم و به درون جام خیره شدم، این امکان نداشت. امکان نداشت که آلفای منتخب راموس باشد. راموس به من گفته بود که پسر یکی از سربازان پادشاه بوده و امکان نداشت که او پسر پادشاه سرزمین گرگ‌ها بوده باشد! نه! نه نمی‌توانستم باور کنم؛ نمی‌توانستم باور کنم که راموس به من دروغ گفته باشد، اما… اما جام اشتباه نمی‌کرد. آن پسر کوچکِ در آغوش ملکه خود راموس بود؛ من آن چشمان آبی را خوب می‌شناختم. اما چرا راموس دروغ گفته بود؟! چرا به منی که این‌همه مدت با او همسفر و همراه بودم و از تمام ریز و درشت زندگی‌ام برایش تعریف کرده بودم دروغ گفته بود؟! آن‌هم چنین دروغ‌هایی را! چطور توانسته بود؟! چطور توانسته بود که این‌همه مدت چنین مسائل مهمی را از من پنهان کند؟! دستی به صورتم کشیده و چشم به روی تصاویر درون جام بستم؛ حالم بد بود. از راموسی که دوستش داشتم، از پسری که خیال می‌کردم دوستم دارد رو دست خورده بودم و حالا… حالا باید چه می‌کردم؟! باید خوشحال می‌بودم از این‌که آلفا را پیدا کرده بودم؟! باید خوشحال می‌بودم از این‌که آلفا و نجات دهنده‌ی سرزمینم پسری بود که در تمام این مدت همسفر من بود و حالا نیازی نبود که به دنبال شخصی دیگری بگردیم؟! نفس‌حبس شده‌ام را بیرون دادم؛ چه ساده دل بودم که تمام این مدت حرف‌های راموس را باور کرده بودم. چه ساده دل بودم که حتی لحظه‌ای نخواسته بودم به این فکر کنم که چرا راموس باید تمام زندگی‌اش را رها کند و به همراه من به دنبال آلفا بگردد! آخ که چقدر احمق بودم و نفهمیدم راموس آن چیزی که وانمود می‌کند نیست! چقدر احمق بودم که حتی به او و هویتش شَک هم نکرده بودم!
    2 امتیاز
  9. - ما خیلی سعی کردیم با استفاده از جام شاهدخت رو پیدا کنیم، اما جام هیچ‌چیزی رو بهمون نشون نداد و‌ ما به همین خاطر فکر کردیم که شاهدخت مرده. شنیدن حرف‌های پادشاه هر دوی ما را متعجب کرد و خود پادشاه را بیش از پیش به فکر فرو برده بود. - ولی چطور ممکنه وقتی که شاهدخت هنوز زنده‌اس جام جای اون رو نشون نده پدر؟! پادشاه که انگار از آن‌همه سؤال بی‌جواب کلافه شده بود دستی به صورتش کشید و‌ گفت: - من خودم بعداً به این موضوع رسیدگی می‌کنم، حالا بهتره که کارمون رو انجام بدیم. پادشاه نگاهی سمت من و راموس انداخت و ادامه داد: - دوستان لطفاً بیاید و در کنار جام بایستید. هر دوی ما طبق گفته‌ی پادشاه به سمت جام قدم برداشتیم، راموس سمت راست و من سمت چپ ایستادم و نگاهم را به آب خالص و ‌راکدی که درون جام بود دوختم. پادشاه لحظه‌ای چشمانش را بست و با همان چشمان بسته دو دستش را لبه‌ی جام قرار داد؛ با این که من جادوگر نبودم، اما خیلی خوب می‌توانستم شکل گیریِ هاله‌ی قدرتمندی از جادو را در دور و اطرافم حس کنم و این حس برایم زیادی عجیب بود! پادشاه با همان چشمان بسته تکان آرامی به دستانش که جام را در بر گرفته بودند داد و آب راکدِ درون جام به آرامی متلاطم و درخشان شد. با بهت به این اتفاق غیرمنتظره خیره بودم که پادشاه چشم باز کرد و درحالی که مثل من به آن مایع متلاطم خیره بود لب زد: - ای جام جادویی لطفاً مکان آلفای سرزمین گرگ‌ها رو به ما نشون بده. مایع درون جام بیش از پیش متلاطم شده و نوری درخشان در میان آن تلاطم تصاویر درهم و برهمی را به نمایش گذاشته بود و من بدون پلک زدن به مایع درون جام خیره شده بودم، نمی‌خواستم حتی لحظه‌ای هم از اتفاقات و تصاویری که در تلاطم جام نمایان میشد را از دست بدهم. تصاویر درون جام درهم می‌پیچید، انگار که ‌زمان داشت با سرعتی خارق‌العاده رو به عقب می‌رفت. بالاخره پس از مدتی سرعت نمایش تصاویر کم و کم‌تر شد و من حالا می‌توانستم از میان آن تصاویر چهره‌ی پادشاه و ملکه‌ی فقید سرزمینم را ببینم. نوزاد زیبایی با چشمان آبی در آغوش ملکه بود و پادشاه با مهربانی موهای کم پشت سر نوزاد را نوازش می‌کرد.
    2 امتیاز
  10. تولدت مبارکمون باشه قشنگ من🥰😍
    2 امتیاز
  11. پارت صد و سوم گونتر فاصله‌ی زیادی با مارکوس نداشت و این مانع تمرکز مارکوس می‌شد. سعی می‌کرد بی‌توجه به گونتر که کنار پایش زانو زده و در حال کنکاش است با باسیلیوس ارتباط بگیرد اما نمی‌شد. در نهایت کلافه چشمانش را باز کرده دستانش را پایین می‌آورد و می‌گوید: - داری چیکار میکنی گونتر؟ گونتر سرش را بالا می‌گیرد نگاهی به مارکوس می‌کند: - اینجا چه خبره مارکوس؟ - ظاهرا از روزی که روح پاک رو آوردیم اینجا اینطوری شده. گونتر از جا برمی‌خیزد و مقابل مارکوس می‌ایستد و با نگران می‌گوید: - این که نشونه‌ی خشم باسیلیوس نیست که نه؟ - نه نیست، برعکس؛ در واقع روح رزا به طور کامل ارتباط پیدا کرده. - الان ما برای چی اومدیم اینجا؟ - می‌خوام از باسیلیوس کمک بگیرم. مارکوس از سوال به جای گونتر استقبال کرده و از فرصت استفاده می‌کند و سریع اضافه می‌کند: - و نیاز به تمرکز دارم! گونتر اندکی در چشمان جدی مارکوس خیره می‌شود. سپس نگاهش را در مقبره می‌چرخاند. با سر به کنار درب ورودی اشاره می‌کند و می‌گوید: - پس من اونجا منتظر میمونم. مارکوس قدردان "متشکرم" را زمزمه می‌کند و رفتنش را تماشا می‌کند. گونتر کنار ورودی می‌نشیند و به دیوار تکیه می‌دهد و مارکوس دا تماشا می‌کند. مارکوس مجددا چشم‌هایش را می‌بندد و دست‌هایش را به هم می‌چسباند و در دل زمزمه می‌کند: - باسیلیوس، فرمانروای خورشید! منم مارکوس، فرزند ضعیفت! دست‌هام رو بگیر. کمکم کن. مارکوس تمام شب را در همان حالت می‌ایستد و باسیلیوس را صدا می‌زند اما نتیجه‌ای نمی‌گیرد. دم‌دم‌های صبح دست‌هایش را پایین آورده و چشمانش را باز می‌کند. ناامید نگاهی به سنگ مقبره می‌اندازد و به سمت گونتر می‌چرخد. گویا باسیلیوس قصد نداشت جوابش را بدهد. گونتر از جا بلند می‌شود و به سمت مارکوس می‌رود و می‌گوید: - چی شد؟ مارکوس سر می‌چرخاند و نگاه دیگری به سنگ مقبره می‌اندازد و خسته لب می‌زند: - هیچی! باسیلیوس جوابم رو نمیده... گونتر نیز نگاهش را سمت سنگ مقبره می‌چرخاند. - حالا باید چیکار کنیم؟ - برمی‌گردیم به کاخ، نیمه شب دوباره میایم! مارکوس پس از پایان جمله‌اش به سمت ورودی مقبره حرکت می‌کند. گونتر نگاهش را بین سنگ مقبره و مارکوس می‌چرخاند و در نهایت پشت سر مارکوس به راه می‌افتد. خورشید در حال طلوع بود و رگه‌هایی طلایی در انتهای آسمان پدیدار گشته بود. زمان زیادی نداشتند. باید هر په زودتر خود را به کاخ می‌رساندند وگرنه همچون دفعه‌ی قبل گرفتار می‌شدند. گونتر هیچ نمی‌خواست تا فردا شب در مقبره بماند. در این موقعیت حساس و جنگی همین حالا هم زیادی از میدان دور بوده. باید پس از رساندن مارکوس به کاخ خود را به والریوس و سربازانش می‌رساند.
    2 امتیاز
  12. پارت شصت و چهارم مامان با دیدنش کلی ذوق کرد و بلند شد و بغلم کرد و گفت: مرسی عزیزم ، خیلی قشنگه زحمت کشیدی. گفتم : خواهش می کنم ، مامان قشنگم ، مبارکت باشه. به ترتیب برای بابا ، صندلی از برند بیرکن اشتوک ، برای بهراد ، کتونی آدیداس و برای نازی هم خرس تدی اشتایف خریدم . همه شون تشکر کردن و بهراد رو به نازی گفت : اوردیش؟ نازنین هم گفت : اره ولی تو ماشین هست . بهراد از جاش بلند شد و رفت ، با تعجب نگاهشون کردم ولی چیزی نپرسیدم ، بعد چند دقیقه بهراد با یک کاور لباس و یک جعبه کفش اومد تو ، اون هارو سمتم گرفت و گفت: این از سمت من و نازی هست ، خوشحال میشیم اگه دوستش داری فردا بپوشیش. با ذوق بلند شدم و گفتم : واقعا ؟؟؟ دستتون درد نکنه . کاور رو ازش گرفتم و بازش کردم یک لباس ماکسی بلند که دامن کلوش ، ازاد و استین های شمشیری بلند داشت و سمت راست لباس پارچه ای با طرح سنتی ایرانی کار شده بود سمت دیگه و دامن لباس پارچه ساده نسکافه ای رنگ بود ، کفش ها هم نسکافه ای رنگ با طرح های سنتی بود . با شوق گفتم :عاشقش شدم ، خیلی قشنگه، دستتون دردنکنه. به دنبالش نازی و بهراد رو تو بغل گرفتم . مامان و بابا هم ازشون تشکر کردن و بعد نیم ساعت بهراد بلند شدو رو به نازی گفت : بلند شو عزیزم ، هنوز چند تا کار برای فردا مونده . نازی بلند شدو بعد خداحافظی رفتن. من و مامان و بابا هم تا شب با هم وقت گذروندیم و حسابی حرف زدیم ، چون فردا از صبح کار داشتیم ساعت ده بود که شب بخیر گفتم و به اتاقم رفتم و خیلی زود خوابم برد.
    2 امتیاز
  13. پارت نهم گوشمو به در چسبوندم تا صداشو بشنوم. داشت می‌گفت: ـ من به این دختر قول دادم مامان؛ چه بخوای چه نخوای، باهاش ازدواج می‌کنم...شما هم که هر وقت دیدینش هرچی از دهنتون درومد بهش گفتین! تو صورت منم تف کردین و گفتین شیری که خوردم، حروم باشه...الهی قربونت برم من، چرا آخه اینجوری داری گریه می‌کنی؟! باور کن باوان دختر خیلی خوبیه، کاش قبول کنی یکم از نزدیک بشناسیش...کی تو این دوره زمونه با اون همه نداری من کنار میومد جز باوان؟! خواهش می‌کنم ازت مامان، اینقدر در حقش کم لطفی نکن! با اینهمه تعریف کردنش از من، تو دلم کلی قربون صدقش می‌رفتم و از نظرم آرون بهترین مردی بود که توی زندگیم شناختم. همیشه بهم ثابت کرد آدمیه که لایق عشق و دوست داشتنه. در حمام و که باز کردم، باعث شد آرون صداشو آروم کنه و وقتی رفتم تو هال، دیدم سریع گوشیو قطع کرد. با لبخند بهم گفت: ـ عافیت باشه قلب سفیدم! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ مرسی عشقم؛ با کی حرف میزدی؟! گوشیشو گذاشت رو میز و اومد سمتم و گفت: ـ هیچی بابا، یه مشتری زنگ زده بود بابت یه ماشین، سوال داشت... حوله رو از دستم گرفت و شروع کرد به خشک کردن موهام! و زیر گوشم با شیطنت گفت: ـ موهات خیلی بلند شده‌ها! منم با شیطنت نگاش کردم و گفتم: ـ بخاطر تو بلندش کردم! گونمو بوسید و گفت: ـ دورت بگردم من! بعدش دستشو گرفتم و رفتیم سمت اتاقمون.
    2 امتیاز
  14. پارت هشتم برنج توی بشقاب آرون ریختم و ازش پرسیدم: ـ آتلیه برای خودشه؟! آرون همین‌طور که با ولع غذا میخورد گفت: ـ نه بابا، اجاره کرده تو یکی از ساختمان تجاری های سمت اکباتان! ـ کی قراره بریم پیشش؟! آرون گفت: ـ گفت که فردا غروب بریم و مدل عکسها رو ببینم و لوکیشن و انتخاب کنیم! با ذوق گفتم: ـ وای خیلی هیجان دارم! آرون دستامو گرفت و گفت: ـ منم به اندازه تو هیجان دارم عزیزدلم! دلم رفته بود پیش حرف خانوم کمالی و انتظار داشتم که آرون خودش پیشقدم بشه و حرف هدیمو پیش بکشه اما چیزی نگفت و بازم با خودم گفتم شاید می‌خواد موقع عروسیمون بهم بده! بعد از شام آرون مشغول شستن ظرفها شد و بهش گفتم برای اینکه پاهام بهتر بشه می‌خوام برم، دوش آب گرم بگیرم... حدود بیست دقیقه‌ایی تو حموم بودم و داشتم میومدم بیرون که با صدای آرون مواجه شدم. انگار پشت تلفن داشت با یکی جر و بحث مب‌کرد
    2 امتیاز
  15. پارت هفتم تا رفتم از جام بلند شم و بغلش کنم، پام گرفت و یه آخ بلندی گفتم...آرون با نگرانی نگام کرد و گفت: ـ اینجوری نمیشه! باید بریم دکتر. گفتم: ـ نه بخدا چیز خیلی مهمی نیست! تا یکی دو روز دیگه خوب میشه! آرون بهم چشمکی زد و گفت: ـ مطمئنی تا آخر هفته که قراره ازدواج کنیم، خوب میشه؟! اون رقص تانگویی که مدنظرت بود، پای سالم میخواد... خندیدم و گفتم: ـ نگران نباش، زودی خوب میشه! بعدش رفتم سمت آشپزخونه و غذا رو روی میز چیدم و آرون با گوشیش اومد سمتم و گفت: ـ راستی باوان ، نوبت آتلیه هم گرفتم! با ذوق گفتم: ـ پیش محسن خودمون؟! گفت: ـ آره، تازه هم آتلیشو افتتاح کرده و برای ما هم که جزو رفیقاشیم مطمئنا یه تخفیف تپل درنظر میگیره!
    2 امتیاز
  16. پارت ششم تو ماشین کلی برای این روزای قشنگ خدارو شکر کردم و آرزو کردم که کل مسیر زندگیمون همینجور عاشقانه و قشنگ بگذره! از سر کوچمون یسری وسیله خریدم تا شب برای آرون زرشک پلو با مرغ درست کنم چون بی‌نهایت دستپخت من و غذای خونگی رو دوست داشت...وقتی رسیدم خونه، سریع مشغول کارام شدم اما پاهام بی‌نهایت ورم کرده بود و درد داشت. بازم یاد چهره اون مرد مغرور و سرد افتادم و تو دلم کلی بهش فحش دادم و خداروشکر کردم که تو زندگیم با همچین آدمایی سروکار ندارم. داشتم پاهام و باندپیچی می‌کردم که صدای کلید در و شنیدم و دیدم آرون نفس نفس زنان اومده میگه: ـ به به! چه بوی زرشک پلویی میاد! تا اومد منو توی اون وضعیت دید، با ناراحتی گفت: ـ آخ ماشینش خراب بشه، اونی که قلب سفید منو به این حال و روز انداخت! خندیدم و گفتم: ـ از دست این زبون تو! دستش یه دسته گل رز سفید بود و داد دستم و گفتم: ـ اینم برای عذرخواهی امشب که نتونستم بیام دنبالت! گل رز و با ذوق ازش گرفتم و گفتم: ـ خیلی خوشگلن آرون! آرون موهامو گذاشت پشت گوشم و گفت: ـ نه خوشگلتر از تو!
    2 امتیاز
  17. پارت پنجم خیلی ذوق داشتم و وقتی رسیدم به مغازه، خانوم کمالی با اون لهجه قشنگ بهم سلام کرد و گفت: ـ سلام خانوم حمیدی، خوب هستین؟! سفارشتون رسید! با خوشحالی گفتم: ـ بله اتفاقا همسرم بهم اطلاع داده! از زیر ویترین جعبه‌ها رو درآورد و برام باز کرد...حلقه رو از داخلش درآوردم و گفتم: ـ خیلی ممنونم، عین همون چیزی که میخواستم شده! خانوم کمالی گفت: ـ خواهش می‌کنم، اتفاقا یه هفته پیش هم آقا آرون اومدن اینجا و یکی از سرویس‌های نیم ست ما رو سفارش دادن! خیلی خوشحال شدم! خانوم کمالی گفت: ـ برای تولدتونه؟! یکمم تعجب کردم اما بازم خوشحال شدم چون حدس زدم میخواد سوپرایزم کنه. آخه تولد من سه ماهه دیگه بود...لبخند زدم و گفتم: ـ نه تولدم که الان نیست! احتمالا برای جشنمون میخواد سوپرایزم کنه! خانوم کمالی هم مثل من با خوشحالی گفت: ـ خیلیم خوش سلیقه‌ان؛ چشم نخورین ایشالا! تشکری کردم و با گرفتن حلقه‌های از مغازه خارج شدم. به اسنپ زنگ زدم چون از این منطقه تا میدون امام حسین که خونمون بود، خیلی راه بودش و چند دور باید تاکسی می‌گرفتم و خیلی خسته شده بودم. این خونه هفتاد متریمون و خیلی دوست داشتم و با جون و دل براش وسیله خریدم چون پولش دسترنج زحمات کارای منو آرون بود. یه حساب مشترک داشتیم و با حقوقمون و بدون کمک خانوادش، تونستیم تو اون منطقه یه خونه نقلی برای خودمون اجاره کنیم.
    2 امتیاز
  18. پارت چهارم یه روز قبل رفتیم وقت محضر گرفتیم و امروزم که آرون گفته بود، حلقه‌های ازدواجمون رسیده و باید بریم و تحویلشون بگیرم...همه چیز داشت طبق آرزوهام پیش می‌رفت و مثل هر عروس دیگه‌ایی دل توی دلم نبود! فقط این لابلا از اینکه آرون هم مثل من بدون مادر داماد میشه و مادرش منو نمیخواد، ذهنمو آزار میداد که بازم سعی می‌کردم خیلی اوقات و برای خودم تلخ نکنم. به امید اینکه شاید یه روزی به قول آرون دلش نرم بشه و قبولم کنه...اون روز بعد کلاس، کلی به آرون زنگ زدم اما جواب نداد...همیشه این اخلاق و داشت که متاسفانه یکم بیخیال بود اما اونقدر خوب بود که تمام اینارو به جون می‌خریدم و از رفتارش چشم پوشی می‌کردم. بهرحال هیچ آدمی تو این کره زمین، کامل نبود. بالای ده بار بهش پیامک دادم و زنگ زدم و بازم با همون خستگی رفتم سر خط تا تاکسی بگیرم که دیدم گوشیم زنگ خورد...با دلخوری جواب دادم و گفتم: ـ آرون میشه بپرسم دقیقا کجایی؟! الان یک‌ساعته که جواب نمیدی، زیر پاهام علف سبز شد! آرون با ناراحتی گفت: ـ شرمندتم قلب سفیدم! مشتری اومده بود نمایشگاه داشتیم قولنامه می‌کردیم، نشد جواب بدم. با همون دلخوری گفتم: ـ حلقه‌هامون چی میشه؟! یکم مکث کرد و گفت: ـ باوان جان میشه تو بری از مغازه تحویل بگیری؟! بخدا سرم خیلی شلوغ بود و الان کلی توی ترافیک میمونم...دیر میشه! یه هوفی کردم اما بازم سعی کردم به روی خودم نیاوردم و فقط گفتم: ـ باشه! ـ قول میدم جبران کنم عزیزم! بازم مثل همیشه شرمندتم! ـ اشکال نداره، می‌بینمت! بهرحال نماینده فروش خودرو توی نمایشگاه بود و همیشه این ساعتها سرش شلوغ بود اما حداقل انتظار داشتم یه امروز که اینقدر روز مهمی بود و حلقه‌هامون رسیده بود، کاراشو بخاطر من کنسل کنه...که نکرد ولی اصلا به دل نگرفتم و تنهایی تاکسی سوار شدم و رفتم اون سمت شهر تا حلقه‌هامون و تحویل بگیرم.
    2 امتیاز
  19. پارت سوم با اینکه مچ پاهام درد داشت، گفتم: ـ نه عزیزم خوبم؛ بعد از کلاسم می‌بینمت! ـ می‌بینمت... در موسسه رو باز کردم و رفتم داخل. خب بذارید از اول بگم...اسمم باوان و بیست سالمه و از بچگی تو پرورشگاه بزرگ شدم. تو دانشگاه دولتی زبان انگلیسی خواندم و چون درسمم خیلی خوب بود و معدل الف بودم، همزمان تو یه موسسه زبان انگلیسی هم معلم شده بودم. ترم دوم توی دانشگاه با آرون آشنا شدم. اون دانشجوی انصرافی از رشته روانشناسی بود که اومد توی کلاس ما. از همون روز اولی که دیدمش، قلبم و بهش باختم. پسر چشم سبز و خوش قیافه‌ای که تمام روزای خوب و بد زندگیم باهاش گذشت و یجورایی باهم بزرگ شدیم. یکی از بزرگترین شانس زندگیم این بود که تو زمان مناسب، جفتمون عاشق هم شدیم. خیلی دوسش داشتم و حاضر بودم خودمو برای عشقمون فدا کنم و آرون هم همینطور بود اما تک پسر خانوادشون بود و مادرش ناهید خانوم به هیچ عنوان راضی به ازدواج پسرش با یه دختر یتیم نبود. بدترین رفتارو با من داشت و خیلی مستقیم بهم ابراز کرده بود که منو بعنوان عروس خانوادش نمی‌خواد اما آرون خیلی سخت گیرتر و لجبازتر از مادرش بود و وقتی این موضوع رو فهمید پاشو کرد تو یه کفش که خیلی زود باهم ازدواج کنیم. اوایل خیلی مخالف این قضیه بودم و به آرون گفتم تا زمانی که رضایت خانوادشو نگیریم نمیشه اما ناهید خانوم قانع بشو نبود و آرون بهم گفت که قراره خودش برای زندگیش تصمیم بگیره و تا آخر عمرش پای من وایمیسته و با اینکه مادرش تو روی منو آرون گفت که پاشو توی مراسم ما نمیذاره و برای هیچ چیزی اقدام نمی‌کنه، بازم آرون دست منو محکم توی دستاش گرفت و گفت که همون‌جوری که همیشه تو ذهنم بوده و بعد کلاسمون از رویای ازدواج و عروسیم حرف میزدم، یه عروسی رویایی برام میگیره. دیگه تصمیم گرفتم نسبت به خانواده آرون بیخیال باشم و بچسبم به خودمون و اوقات زندگی رو برای خودمون تلخ نکنم! اون روزا برای من رویایی ترین روزا بود و لحظات خوشی رو سپری می‌کردم. قرار بود با عشق زندگیم یه خانواده دونفره تشکیل بدیم. هر روز بابت وجود آرون تو زندگیم خدارو شکر می‌کردم و ازش ممنون بودم که با اینکه عشق پدر و مادر و هیچوقت ندیدم اما پسری رو گذاشته توی زندگیم که همه‌جوره عاشقمه و دوسم داره.
    2 امتیاز
  20. پارت دوم با عصبانیت رفتم سمت شیشه راننده و با مشت بهش کوبیدم. شیشه رو که پایین کشید، با یه پسر با عینک دودی که از چهره‌اش غرور و تکبر می‌بارید، مواجه شدم. مثل اسب بهم نگاه کرد و ساکت بود. با همون عصبانیت گفتم: ـ مگه کوری آقا؟ یه بوقی، چیزی... عینکش رو درآورد و با غرور نگاهی به سرتا پای من کرد و اون هم مثل طلبکارها گفت: ـ برو دنبال کارت! از این به بعد بیشتر حواست رو جمع کن! از این حجم پررو بودنش، حرصم دراومد! نه تنها یه عذرخواهی نکرد، بلکه دستی هم بخواه هم بود. بعد یه چشم غره بهم داد، با یه دستش فرمون رو چرخوند و با لایی کشیدن، از کنارم رد شد. با عصبانیت گفتم: ـ این تیپ‌ها رو می‌بینم دلم می‌خواد بالا بیارم! حیوون. گوشیم رو برداشتم و دیدم بله، گلسش کاملاً شکسته. آرون در حال زنگ زدن بود و به محض اینکه جواب دادم، با نگرانی پرسید: ـ باوان، چی شده عزیزم؟ اون صداها چی بود؟ گفتم: ـ هیچی بابا، یه مردک حیوون با سرعت پیچید جلوم، زمین خوردم. ـ ای وای! الان خوبی؟ می‌خوای بیام دنبالت، بریم دکتر؟
    2 امتیاز
  21. پارت۹ (میان تیغ و تپش) آیلا آنقدر خندیده بودیم،‌ که گذر زمان رو حس نکردیم..بماند نازیلا با لباس های مضحکی که ست می‌کرد چقدر ادا در آورد و رقصید..به گفته خودش: من میام اینجا خود واقعیم می‌شم..خونه سوت و‌کور و‌جدی و خشکمون اجازه خندیدن از ته دل رو هم به من نمیده.. با کمری صاف می‌شینه، صداشو‌ جدی می‌کنه، و بدون نگاه کردن به منی که تکیه داده به کمد و با خنده بهش زل زده بودم، به رو‌به‌روش که دیوار رنگی رنگی اتاقم بود خیره می‌شه.. و ادای عمه ی بی اخلاق و سختش را درمی‌آورد: نازیلا بلند بلند نخند، نازیلا؟ این چجور راه رفتنیه؟ مثل اشراف زاده ها راه برو، نازیلا غذاتو آروم و طبق آداب بخور، نازیلا کلمات مفتضح قشر پایین رو یاد نگیر.. نازیلا نازیلا نازیلا.. نگاهی به من کرد و هردو زدیم زیر خنده.. من متوجه طنز تلخ حرف‌هاش می‌شدم..هیچوقت چنین زندگی‌ای رو آرزو نمی‌کردم..من همیشه خواستار آزادی بودم..آزادی همه این‌هایی که نازیلا ازشون صحبت می‌کرد.. علایقم،انتخاب رفیق‌هام، کارهای موردعلاقه‌ام، همه و همه رو من با آزادی تمام زندگی‌ کرده بودم... و شاید برخلاف ظاهر همه چی تمام زندگی نازیلا بود! نازیلا با خستگی اسپیکر قدیمی و کوچکی که سال‌های زیادی داشتم رو خاموش‌کرد و خودش رو روی تخت پرت کرد: حاجی خیلی حال داد! لب پایینمو گاز گرفتم و چشامو درشت کردم: ایین دیگه چی بود گفتی؟ لات محله هم شدی؟ یهو پقی‌ زد زیر خنده: جالب این‌جاست عمه فکر می‌کنه از تو یاد می‌گیرم اینارو.. سرمو مظلوم وبا تاسف تکون دادم: همینه دیگه..تنبیه تو هم معاشرت نکردن با من میشه..از اونجاییم که عمت خیلی چشم داره من‌رو‌ ببینه، کلی‌حرف بارم‌ می‌کنه.. همه آتیشا از زیر سر تو بلند میشه..منکه واسم فرقی نداره حرفهاشون، ضربه اساسی‌ رو‌ تو میخوری! بی توجه به تمام نصیحت هام لباس ها رو که به طرز خنده داری ست کرده بود،جوریکه دامن محلی و‌گلدار عمه شهین رو با پافر زمستونیم پوشیده بود..‌و هیچ‌ربطی به همدیگه نداشتن، با لباس های خودش عوض‌ می‌کرد: عروسی عسل پسفرداست، لباس چی‌میپوشی؟ تاریخشو به نازیلا گفته بودم..اما الآن من به کل یادم‌ رفته بود و نازیلا یادم انداخت.. بدون هیچ دغدغه ای پرده پنجره اتاقم رو‌ کنار زدم و نگاهی به بیرون انداختم: یه چیزی میپوشم دیگه.. لباس هارو مرتب‌ کرد و داخل کمد ساده و بی شیله پیله ی‌ من چید: میدونم تو‌گونی‌ام بپوشی خوشکلیت همه رو مجذوب می‌کنه.. ولی بنظرم لباس سبزه رو بپوش.. اخمی از سر کنجکاوی کردم و پشتمو‌ به پنجره دادم و نگاهش کردم: کدوم رو میگی؟ کلافه لباس های کمدم رو‌ می‌گشت:بابا همونی‌که تولدت بهت هدیه داده بودم.. آهانی گفتم و معذب ادامه دادم: آخه اون خیلی بازه..من عروسی‌ای میرم‌ که آدماش خیلیم فکرشون باز‌ نیست..و اکثرا آشنان.. نچی کرد و لباس سبز پولداری ساتن براق و‌ساده رو بیرون کشید: همیینه..نگاش کن چه برقی‌ میزنه.. دختر اینو‌ بپوشی محشر می‌شی..اصلا میدرخشی.. از تعریف ها و ذوقش‌ خندم‌ گرفت..چشمای درشت و مشکی جذاب و نافذش رو درشت کرد، که یعنی فکری به ذهنش خطور کرده: من یه کت کوتاه دارم خیلی به این میاد..میتونی روش بپوشی هم شیک میشه هم تو‌خیالت راحته دیگه.. دیدم بیراه نمیگف..سکوت منم‌ نشان از رضایتم بود..با عجله دستمو‌ گرفت: بریم خونه ما.. منو با خودش کشوند که محکم ایستادم..اونم متقابلا ایستاد و نگام کرد: نه راستش..یه چیزی میپوشم بابا چرا سختش کردی..مرسی ول....... وسط حرفم پرید و یه تای ابروشو بالا فرستاد: این اخلاق مسخره چیه دیگه؟ تعارفی شدی واسه من؟از لحن صحبت کردنش خندیدم: نه..دوست ندارم بیام اونجا.. فهمید..با مکثی طولانی، بهم زل زد و سپس با لجبازی من‌رو کشون کشون برد: میدونم بیشتر بخاطر عمه حس‌خوبی نداری..کاریش نداشته باش اون با حرفاش بعضی وقتا به منم رحم نمی‌کنه..اخلاق و زبونش تنده دیگه کاریش نمیشه کرد.. نازیلا نمیدونست، درواقع من به همه آدم های اون عمارت و هم نسل هاش، حس خوبی نداشتم.. تسلیم شدم و شالی سرم کردم...توی‌حیاط کمی قدم زدیم تا رسیدیم عمارت..در واقع خونه من و عمه توی‌حیاط عمارت، اونم کمی دور و آنطرف بود..اما من از اتاقم دید داشتم به ساختمون، در واقع به ورودی عمارت! پامو روی اولین پله ورودی به عمارت‌ گذاشته بودم، که با صدای وحشتناک لاستیکای ماشین که از پشت سرم شنیده می‌شد، با نگاهی متعجب برگشتم. نازیلا دقیقا مشابه خودم، اما با کنجکاوی‌ نگاه می‌کرد.. با دیدن شخصی‌که از ماشین شخصی پیاده شد، و تنه ای به بادیگاردی زد که در ماشین را براش با احترام باز کرده بود، حس خوبی نگرفتم..همیشه چیزی از این رفتار جز غرور و‌تکبر و‌ عقده ای بودن دریافت نمی کردم! با دیدن شخص، و فهمیدن اینکه چه کسی جز شاهرخ سر به هوا و بی نزاکت،‌ می‌تواند باشد، رومو سمت نازیلا گرفتم و با حرص گفتم: من بر می‌گردم..بعدا میبینمت! تند برگشتم که برگردم خونه، که خیلی‌ناگهانی سد راهم شد..
    2 امتیاز
  22. پارت ۸ (میان تیغ و تپش) از زبان راوی با خروج او، از جلسه‌ی تصمیم گیری معاملات و‌ بررسی پروژه های املاکی که با الکساندر هاوارد، یکی از سرمایه داران معروف لندن داشت، فضای بیرون ناگهان تغییر محسوسی کرد..گویی حضور او، خود به احترام نیاز داشت و همه را به احترام وادار می‌کرد.. همه نگاه‌ها سمت او چرخید‌ و حتی سکوت هم با وزن قدم‌هایش سنگین شد.. آن نگاه کوتاه و دقیق، لبخندهای نادر و حرکات آرام و حساب شده‌اش، هر بیننده ای را وادار می‌کرد که در کنجکاوی فرو برود، بی آنکه جرات کند این راز کاریزماتیک بودن را از او بپرسد.. هر حرکت او ظرافت و‌خونسردی‌ای داشت که نشان از تجربه و تسلط بر خودش را می‌داد..حتی هنگام صحبت کردن، کلماتش قاطع، انتخاب شده و معنادار بودند.. طوری که هر جمله اش، سنگینی خاصی داشت و بی اختیار همه را به سکوت و تامل در عمق جمله، وادار می‌کرد! گاهی چهره اش، با خطوطی محکم آمیخته می‌شد...کمی خشن، اما فوق العاده جذاب.. و این خصوصیات بی اراده جلب‌نظر می‌کردند.. قامتش همیشه راست و‌‌ مطمئن،حرکاتش محکم اما آرام بود... استایل او بر وقار و اصالت تاکید داشت..و قدرت و اعتماد به نفسش را نشان می‌داد... هیچ چیزی اضافی، یا بی‌جا، در ظاهرش دیده نمی‌شد.. او فردی بسیار فهمیده و با اعتماد به نفس، بی هیچ تکبری بود...حتی سکوت اطرافیان هم به احترامش، معنا پیدا می‌کرد....شبیه آن می‌ماند که بدون اینکه کلامی گفته شود، همه متوجه می‌شدند که با مردی قدرتمند و متفاوت رو‌به‌رو هستند.. مردی که هیبتش فقط در ظاهر و استایل رسمی شیک او خلاصه نمی‌شد، بلکه در تمام وجود و صدای رسای او، حس می‌شد... مردی که تجربه و تسلطش را در کوچکترین حرکاتش نشان می‌داد..گویی از دوران خردسالی او همینقدر شگفت‌آور بزرگ‌شده بود‌‌.. او بسیار فرد شناخته شده و‌محبوبی بود، منتهی هرکسی جرات آن را نداشت به او نزدیک شود..علی رغم اینکه همه او را می‌شناختند، اما این شناختن عمقی نبود و به جملات کاری و قدم های محکم ختم می‌شد! هیچکس نمی‌توانست حدس بزند در درون او چه می‌گذرد...کسی واقعا به او نزدیک نبود؛ همان فاصله ی محسوس و احترام آمیز، مرموز بودنش را دوچندان می‌کرد.. همچنان که او با صلابت و اقتدار، قدم برمی‌داشت، همه کارکنان، مراجعه کنندگان، افراد عادی و غیرعادی، با تحسین و حیرت او را می‌نگریستند... به سمت در شیشه ای گردان، برای خروج از آن ساختمان عظیم واستوار، می‌رفت! گویی که خبرنگارها کمین کرده باشند، سریع جلو آمدند و دوربین‌ها و میکروفن‌ها را سمتش گرفتند! با همان آرامش و اعتماد به نفس همیشگی، تنها یک نگاه کوتاه و عمیقی کافی بود تا هرگونه پرسش بی مورد یا مزاحمت را از ذهن‌شان دور کنند.. او نه با عصبانیت نشان داد و نه عجله کرد، هر حرکتش دقیق و محاسبه شده بود.. ناگهان تلفن او زنگ می‌خورد..نگاهی به صفحه می‌اندازد که نام«متین» بر آن نمایان می‌شد..بی معطلی پاسخ داد که صدای متین از آن سوی‌ خط، با همان دقت و جدیت همیشگی، و لحن کاری رسید: درود آقا، خبرهایی دارم، اگر وقتتون آزاده!؟ به سمت ماشین شخصی‌اش می‌رفت و با لحنی آرام و‌کنترل شده گفت: وقت به خیر، بگو متین! بادیگاردهایش بی درنگ درهای ماشین را باز کردند.. متین بی وقفه کارها را بی آنکه حرفی را جابگذارد، توضیح داد: آقا می‌خواستم بگم‌ وضعیت املاک روستا رو بررسی کردم..زمین های اطراف، آب رسانی نیاز دارن.. بعضی از قراردادها هنوز تایید نشده و مالک ها منتظر تصمیم شما هستن...همچنین جسارت نباشه، اما پیشنهادهایی برای توسعه باغ ها و مزرعه ها دارم، که میتونه درآمد روستا رو افزایش بده..! رو به راننده میکند و برای قطع نکردن صحبت های همکارش، با حرکت دست نشان می‌دهد به سمت خانه برود...ماشین به حرکت درمی آید.. با همان لحن محکم همه را منظم می‌چیند: الان نمیتونم وارد بررسی همه موارد و جزئیات بشم، همه چیز رو دقیق نگه دار و آماده باش تا وقتی زمان مناسب برسه! متین کوتاه پاسخ داد: چشم آقا..
    2 امتیاز
  23. پارت۷ (میان تیغ و تپش) لبای گوشتی که قرمزیش رژلب برندشو‌ تایید میکرد رو کج کرد برام و دستشو‌ با تاسف توی هوا تکون داد: خدا به کیا عقل میده..اوزگل، درونگرا برونگرا چیه؟ ما آدمیم و آدما متفاوتن دیگه.. روی مبلی که نزدیکش بود، نشستم.. پا رو پا انداخت و به کتابی که روی میز عسلی رها کرده بودم، نگاهی گنگ انداخت: اِ خانم پرستار! تو واقعاً جدی این‌همه کتاب می‌خونی؟ فکر کردم کارت فقط اینه که بیمارا رو بخوابونی، نه اینکه بشینی فلسفه هم بخونی! قهوه رو تعارفش کردم: ناز تخریب میکنی بکن، ولی زیاد حرف نزن بی حس و حال میشم بهت خوش نمیگذره هاا..گفته باشم بهت! بیخیال خندید و قهوه شو مزه کرد.. بعد مکث کوتاهی، جدی شد و پرسید: بحث تو و سامیار سر چی بود؟ با یادآوریش قهوه مو‌گذاشتم روی میزعسلی کناریم..و گنگ گفتم: درکش نمی‌کنم ناز..خیلی تغییر کرده! امروز صبح بدون اینکه بهم خبر بده، اومده بود دم بیمارستان..همون موقع دکتر قاسمی داشت از همون موضوع صحبت می‌کرد..درجریانی دیگه؟ مربوط به خواستگاری میشه، یادت میاد؟ ناز تند تند سرشو‌تکون داد و با دقت به حرف‌هام گوش‌ میداد: آره آره..خب؟! نفس عمیقی کشیدم: چه آتیشی به پا کرد وقتی بهش گفتم قضیه رو..اصرار می‌کرد که درباره چی انقدر عمیق بحث میکرد باهات، منم‌واقعیت رو بهش گفتم به خیال اینکه روشن فکر باشه و بالغانه رفتار کنه. یه طرف موهامو پشت گوش فرستادم: اینو بیخیال، گیر داده به سرکار رفتنم..که من غیرت دارم من فلانم من حساسم...سعی می‌کنم باهاش منطقی و بالغانه حرف بزنم، اما انگار هنوز طرز فکرش توی دوره بچه سالی مونده..و نمی‌تونم مشکلاتمون رو با وجود بدفهمی و لج‌بازی‌هاش حل کنم..درواقع مثل دو آدم بالغ! به اینجای حرفم که رسیدم، ناز با کنایه خندید و گفت: چه توقعاتی‌ هم داره.!! همون‌لحظه پشیمون شد، اما با لجبازی‌ ادامه داد: وقتی اینجوری باهات برخورد میکنه، دوست دارم همون لحظه معجزه ای بشه، تمام اون عشقی که بهش داری فراموش بشه... روی مبل چهار زانو نشست و کوسن مبل رو‌ بغل کرد...انگار حرفی روی دلش سنگینی‌ میکرد...سوالی نگاهش میکردم...منتظر بودم حرفشو بزنه.. که نگام کرد و یهو قاطعانه گفت: آیلا... رابطه‌تو با سامیار تموم کن.. این رابطه داره خُردت می‌کنه.. تو دختری نیستی که کسی براش خط و نشون بکشه.. نفسم رو آهسته بیرون دادم...نگاهم آروم بود، اما درونم جنگی بی منطق، بین عقل و احساسم به پا بود: ناز، من عاشقش نیستم، اما دوستش دارم و نمیتونم اینو انکارش کنم.. اخم کرد و‌دلسوزانه نالید:دوست داشتن آخه؟ وقتی بهت احترام نمی‌ذاره؟ وقتی هر بار آرزوهاتو، ارزش‌هاتو، حرفاتو می‌ذاره زیر پاش؟ این اسمش دوست داشتنه بنظرت؟ حرف‌هام نرم، اما قاطع بود: من عشق کورم نکرده نازیلا..می‌بینم...دارم همه‌چیز رو می‌بینم...فقط نمی‌خوام تصمیمی بگیرم که بعداً خودم رو بابتش سرزنش کنم...من می‌خوام وقتی می‌رم، مطمئن برم.. نه از ترس...نه از بدفهمی! نازیلا نفسش رو کلافه بیرون میده و به فنجون قهوه اش زل میزنه.. نمی‌خواستم فضا سنگین بمونه..لبخندی زدم و بلند شدم‌: حالمون گرفته شد..پاشو حالمون‌رو خوب‌ کنیم.. نازیلا بی‌صدا نگاهم میکرد...بی‌توجه سمت آشپزخونه رفتم: تا شیرینی‌ مورد علاقت رو بیارم، یه آهنگ بذار برقصیم.. یهو جیغ مانند گفت: پنکیک درست کردییی؟ از توی آشپزخونه صدام‌رو‌ کمی بلند کردم: مگه میشه تو بخوای و بتونم نه بیارم؟
    2 امتیاز
  24. پارت۶ (میان تیغ و تپش) نازیلا نگام کردو با چشمانی که التماس میکردن نجاتش بدم بهم فهموند که خودت ادامه بده.. اما تا خواستم به پسره بتوپم، با لقبی که نازیلا بهم داد چشمام چهارتا شد.. نازیلا: طلایی رفیقمه..توام پاتو توی جایی نمیذاری که من مخالفش باشم..فهمیدی؟ و من گیج و مات لقب طلایی بودم.. یادم میاد اونروز باهمدیگه برگشتیم عمارت...و نازیلا با رفت و آمد مکررش به خونمون ،من رو با کارهاش غافلگیر میکرد.. درس میخوندیم، آشپزی میکردیم، فیلم میدیدیم، و مهمتر از همه، همدم و سنگ صبور همدیگه شدیم.. طی این سال ها اینو فهمیدم، نازیلا ظاهر اعیانی و تجملاتش چشمای همه رو سمت خودش کشونده.. اما تنهایی تلخی در دل داشت.. نازیلا بهترین رفیقی بود که داشتم..کسی که وسط تمام تفاوت ها، تمام دنیاهای جدا، مثل یه خواهر کنارم ایستاده.. نه ثروت، نه نام خانوادگی، نه حرف‌های آدم‌های اطرافش نتونست هیچ فاصله ای بینمون بندازه..برعکس، رابطه ی‌ما روز به روز صمیمانه تر می‌شد... غرق خاطرات گذشته‌م بودم..و زمان رو از یاد برده بودم.. تا صفحه گوشیمو روشن کردم ساعت رو چک‌کنم، اسم نازیلا بالای صفحه اومد..خندم‌گرفت، چه حلال زاده ست این دختر.. بی معطلی پاسخ دادم: سلام عزیزم.. پرانرژی و با دلتنگی که میشد از این فاصله حسش کنم بلند گفت: سلاممم طلایی..دلم‌ واست یه ذره شده دخترر... خندید: سفر رو‌کوفتشون کردم از بس غر زدم که برگردیم.. پنجره اتاق روبستم وپرده رو آروم کشیدم: چرا آخه؟‌ تو‌ که سفرهای خارج دوست داشتی بری..چی‌شد؟ بیخیال گفت:‌ با خونواده بهم‌خوش نمیگذره..باید تک و‌تنهاا..آزااد‌باشم.. مثلا با رفیقام..مثل اون سری که دزدکی ماشین رو به کمک متین بردم، رفتیم کل شهر رو تنهایی گشتیم دیدی چقدر حال داد؟ اذیتش کردم: آره بعدشم برگشتی یه مشت حرف‌ نوش جان‌ کردی و مغموم رفتی چپیدی‌ توی اتاقت.. با حرص گفت: خوشت میاد یادم‌‌ بندازی؟ از ته دل خندیدم..که صداش اومد داشت به خدمتکار مخصوصش، آروم تذکر میداد لباس هاشو‌ لازم‌نیست مرتب‌ کنه.. پرسیدم: کی برگشتین مگه؟ هنوز هم پر انرژی جواب میداد: همین الآن..تا پامو گذاشتم اتاقم گفتم‌ ببینم‌ کجایی..تو که خبری ازت نیست لاقل من سراغتو بگیرم.. تند تند حرفاشو بدون اینکه فرصت بده من بیچاره توی‌ بحث ها شرکت کنم، همچنان ادامه میداد: حالا هم تا من یه دوش‌ کوتاهی بگیرم، آماده شو بریم بیرون.. ناخواسته، کمی گرفته گفتم: نه ناز..امشب نه! اونم به تبعیت از من آروم گرفت:‌چرا؟ روی تخت نشستم و با هدفون بنفش رنگی که کنار بالشتم مونده بود، ور رفتم: امروز با سامیار بحثم‌ شد..حس و حال بیرون رفتن رو‌ ندارم.. میدونستم نازیلا به‌جای ناراحتی، بیشتر از همیشه دلش روشن‌تر می‌شه به اتمام این رابطه.. خوشحال میشه که بهم‌‌ بفهمونه ما باهم سازگاری نداریم.. همیشه رک‌و‌راست حرفشو زده و‌گفته که از سامیار اصلا خوشش نمیاد..دروغ چرا، بعضی‌وقتا با دلایل و‌برهان بهم‌ثابت میکرد.. اما دل من که حالیش نمیشد..اینو خودشم میدونست.. نازیلا خونسرد گفت: اوکی صبر کن خودم میام پیشت‌ طلایی.. خیلی خوشحالم‌ کرد..با ذوق محسوسی گفتم: باشه عزیزم..خوش‌اومدی.. میخواستیم قطع کنیم که از پشت گوشی داد زد: آیلا پنکیک درست کن برام.. خندیدم و گوشی رو قطع کردم..همیشه عاشق پنکیک هایی بود که درست میکردم..منم‌ دورهمی های کم جمعیت و دونفره‌مون رو با هیچ کافه و مکان های معروف و باشکوهی که‌ همیشه نازیلا من رو با خودش میبرد، عوض‌نمی‌کردم.. همه چی رو آماده کردم..موهامو شونه کردم و عطر و‌ کرم مخصوصم رو زدم.. یه عود و شمع روشن کردم تا فضای خونه سرد و بی‌روح نباشه.. عمه همونموقع که من اتاقم بودم رفته بود عمارت.. کمی گذشت و در حیاط خونه زده شد..در رو باز کردم و نازیلا بی‌مقدمه بغلم کرد..حس دلتنگی به منم سرایت کرد و بغلش کردم: واای نااز.. دلتنگت بودم خییلی.. جیغ خفه ای‌کشید و ولم‌کرد: منمم طلایی قشنگم.. آروم بازوشو فشردم: انقدر به من نگو طلایی دیوونه، اسم‌ خودمم یادم رفت بخدا.. پشت چشم نازک کرد: خوشکل لوس.. طلایی خییلی‌قشنگه مگه چشه؟ دلتم بخواد.. در هال رو باز کردم بره داخل..هنوزم بی وقفه حرف میزد: دوست داری یه لقب مسخره بذارم هر روز از خودت بدت بیاد؟ من تخصصم لقب گذاشتن روی مردمه هاا.. کلافه چشمامو بستم: وقتی یه درون‌گرایی مثل من؛ برونگرایی مثل تورو تحمل میکنه، چقدر سخته خدایی..دقت کردی؟ روی مبل لم داد و شال ساده ی مشکی حریرشو از سرش کند: منظور؟! خندمو جمع کردم: واضح بود که.. کلیپس موهاشو از سرش جدا کرد و با تکون آرومی، موهای سیاه و پرکلاغیش دور صورتش موج زد..
    2 امتیاز
  25. همه اخلاقاتو گرفتم جاته رو چشمم رسیدی جایی که من واسه قلبم وصیت نوشتم توهم رفیق منی هم راه نجات هم عشقم همه‌ی دلخوشیام واسه تو غماتو بدش من
    2 امتیاز
  26. خانه ای ویرانم بدنی بی جانم لامکانم بی تو روح سرگردانم یک خزان بی باران خلسه ای بی پایان دور خود میگردم بی سر و بی سامان سرنوشتم بی تو بی‌قراری باشد🖤
    2 امتیاز
  27. بسم الله الرحمن الرحیم نام رمان: محکوم به عشق نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، مافیایی خلاصه رمان: باوان دختر بیست ساله‌ای که سرگرم زندگی و دلخوشی‌های کوچک خودش با کسی که دوسش داره هست. طی سرنوشت، با مافیای شهر آشنا میشه و زندگیشون به‌هم گره می‌خوره اما این تمام ماجرا نیست و زمانی که فکر می‌کرد زندگی روی خوشش رو بهش نشون داده، توی یه تاریکی مطلق غرق میشه و ... مقدمه: دیگر به راستی می‌دانم درد یعنی چه! درد به معنی کتک خوردن تا حد مرگ و بی‌هوش شدن نبود. درد یعنی چیزی که دل انسان‌ها را در هم می‌شکند و انسان ناگزیر است با آن بمیرد! درِ سلول انفرادی قلبم را بشکن! دیگر تصمیم گرفتم که از خودم فرار کنم، چون تو زندانبان خوبی برای اسیری که تمام نقشه‌های فرارش به آغوش تو ختم می‌شد، نبودی! از این زندان که نامش زندگیست، خسته‌ام. پس قشنگی‌های دنیا کجاست؟ در عشق باختیم اما باختن، تقدیر نیست. با درد تنهایی ساختیم، پس تقدیر چیست؟
    1 امتیاز
  28. پارت شصت و هشت بعد بله گفتن بهراد ، امضا هارو زدن و عاقد رفت . دیجی بعد سلام کردن و یک سری حرف شروع کرد اهنگ زدن و جوان های جمع رفتن وسط و شروع کردن رقصیدن . وسط حسابی شلوغ بود و اون وسط چشمم به گندم و امیر علی خورد، وقتی نگاه گندم بهم خورد چشمکی شیطون زدم و گندم هم در جواب لبخند دندون نمایی زد . سارا و بارانا سمتم اومدن و من رو وسط پیست بردن و با ریتم اهنگ شروع کردیم رقصیدن . بعد دو اهنگ کمی خسته شدم و رو به اون دو تا گفتم : پیست رو سپردم به شما جوونا . بارانا گفت : کی مامان بزرگ شدی نفهمیدیم؟ خندیدم و گفتم : کم مزه بریز بچه ، میرم ببینم کاری نیست ، دوباره برمیگردم. مامان داشت با مهمون ها احوالپرسی می کرد ، با چشم دنبال بابا می گشتم که یک دفعه یکی بهم برخورد کرد ، به جلو پرت شدم ، برگشتم به طرف بگم مگه کوری ، که با یک جفت چشم عسلی رو به رو شدم . با حیرت گفتم : تو اینجا چی کار می کنی؟ آروین با تعجب گفت : والا منم همین سوال رو دارم ؟ چون جایی که ایستاده بودیم خیلی شلوغ بود و صدای هم رو به زور میشنیدیم ، بازوش رو گرفتم و سمت میز ها کشیدم ، که خلوت تر بود . گفتم : والا من عروسی عمو ام هست ، تو چی؟ اروین خندید و گفت : نازنین دختر دایی مامانم هست . ابرویی بالا انداختم و با لحن شیطونی گفتم : ببین کم تو فرانکفورت، به اون بزرگی هی من رو پیدا می کنی ، الانم تو تهران پیدام کردی ، ردیابی چیزی بهم وصل کردی؟ و بعد به صورت نمایشی خودم و گشتم ، اروین خندید و گفت: باور کن من همین فکر رو راجع به تو دارم ، اخه مگه میشه همه جا باشی؟ خندیدم و گفتم : کی برگشتی ؟ گفت : دیروز پرواز داشتم ، نصفه شب رسیدم . اوهومی گفتم ، اومدم چیزی بگم که صدای مامان رو از پشت سرم شنیدم که می گفت : صدف جان ، مامان اینجایی دنبالت میگشتم. وقتی پیشم رسید گفتم : اره مامان جان ،جونم چی کارم داشتی ؟ با دیدن اروین سلام کرد و اروین مودبانه جوابش رو داد بعد رو کرد به من و گفت : معرفی نمی کنی؟ لبخند زدم و گفتم : شاید باورش سخت باشه ولی ، اقا اروین هم دانشگاهی من تو المان هست . مامان لبخندی زد و رو به اروین گفت : خوشبختم پسرم ، خوش اومدی. اروین با لحنی مودبانه گفت : خیلی ممنونم ، از اشناییتون خوشبختم .
    1 امتیاز
  29. پارت شصت و هفت جلوی جایگاه عروس و داماد سفره عقدی چیده شده بود ، بنا بر این بود که عقد خونده بشه و به در خواست بهراد و نازنین ، این تنها مراسمشون بود و قرار بر این بود که شش ماه بعد ، به مسافرت برن و زندگیشون رو شروع کنن ، به درخواست خاله لاله قرار بود نازی امروز لباس عروس بپوشه. با دخترا ، نزدیک سفره عقد داشتیم عکس می گرفتیم که متوجه شدیم ماشین بهراد داره وارد میشه ، انقدر ذوق داشتم که نفهمیدم خودم رو چه جوری نزدیک ماشین رسوندم ، فیلم بردار داشت فیلم می گرفت ، بهراد و نازنین به طبق گفته فیلم بردار پیش میرفتن و مامان که اسپند دود کن رو از پرسنل باغ گرفته بود به دستور فیلم بردار جلو رفت و دور سر بهراد و نازی چرخوند و ازشون خواست مقداری اسپند تو اسپند دود کن بریزن . بارانا و سارا کل می کشیدن و من با دیدن بهراد تو لباس دامادی احساساتی شده بودم و چشمم پر اشک شده بود . کار فیلم بردار که تموم شد جلو رفتم و بعد تبریک گفتن ، تو بغل بهراد رفتم ، خیلی داشتم خودم رو کنترل می کردم که نزنم زیر گریه ، بهراد محکم کمرم رو گرفته بود ، بعد چند ثانیه بیرون اومدم و گفتم : خیلی بهم میاید ، خوشبخت ترین باشید . نازنین با اون لباس عروس سفید ساتن و با دامن دنباله دارو تور بلند فوق العاده شده بود لبخند لوندی زد و گفت : مرسی صدف جانم ، انشالله عروس شدن شما رو ببینیم . لبخند زدم و ازشون دور شدم ، بهراد و نازنین بعد سلام و احوال پرسی با مهمان ها به جایگاه رفتن و نشستن . به سمت مامان اینا رفتم ، مامان داشت چیزی به بابا میگفت و بابا هم بعد سر تکون دادن رفت. نزدیکش شدم و گفتم : مشکلی پیش اومده؟ مامان سمتم برگشت و دستی به موهام کشید و مرتبشون کرد و گفت : نه عزیزم چه مشکلی رفت به دیجی بگه که اهنگ رو قطع کنه ، عاقد اومده. اهانی گفتم و عاقد وارد شد ، بعد نشستن عاقد و توصیه های لازم گندم و بارانا دو طرف پارچه سفید رو روی سر عروس دوماد گرفتن و منم قند رو گرفتم شروع کردم سابیدن ، عاقد بعد خواندن خطبه گفت : دوشیزه محترمه مکرمه خانوم نازنین علیزاده ایا وکیلم شما رو به عقد اقای بهراد پارسی دربیاورم ؟ سارا گفت : عروس رفته گل بچینه. عاقد دوباره تکرار کرد ، اینبار من گفتم : عروس رفته گلاب بیاره . عاقد دوباره گفت: دوشیزه محترمه مکرمه خانوم نازنین علیزاده ایا وکیلم شما رو به عقد اقای بهراد پارسی دربیاورم ؟ گندم گفت : عروس زیر لفظی می خواد . مامان جعبه انگشتر رو به سمت نازنین برد و گفت خوشبخت باشی عزیزم . نازنین تشکر کردو گفت: با اجازه پدر و مادرم بزرگترهای جمع بله.
    1 امتیاز
  30. پارت شصت و شش از بغل عمه که بیرون اومدم به ترتیب عمو فرهاد (شوهر عمه) و عمو بهروز و عمو محسن هم بهم خوشامد گفتن و بغلشون کردم. خاله سیمین ،زن عمو ، گندم ، بارانا و سارا تو جمع نبودن ، سینا و ماهان اون سمت باغ باهم ایستاده بودن و حرف میزدن و متوجه ما نشده بودن . بعد احوالپرسی مامان و بابا ، من و مامان داخل رفتیم تا اماده بشیم ، تو اتاق پرو ، زن عمو و خاله ، دخترا رو دیدیم ، دخترا با دیدنم جیغی از خوشحالی کشیدن و دویدن سمتم و بغلم کردن ، از دیدنشون خیلی خوش حال شده بودم. زن عمو گفت : دخترا ، دارید اذیتش می کنید ، له شد بچه ، بزارید نفس بکشه . دخترا یکم فاصله گرفتن و زنعمو گفت : خوش اومدی عزیزم ، دلمون برات تنگ شده بود. جلو رفتم و بغلش کردم و گفتم: مرسی مهربون ، همچنین . خاله سیمین هم که با دیدنم چشماش تر شده بود دستاش رو برام باز کرد تو بغلش که رفتم گفت : خوشحالم سلامت میبینمت عزیزم ، خوش اومدی. گفتم : قربون چشمای بارونیت برم من ، نبینم اشکت رو ، ممنونم. از بغلش بیرون اومدم و اشکاش رو پاک کردم . گفت: فدای اون دل مهربونت بشم ، صدف نازم. لبخند مهربونی زدم و بعد بوسیدنش ، ازش جدا شدم و شنلم رو دراوردم و شروع کردم مرتب کردن خودم. گندم جلو اومد و گفت : خب خانوم ، چه خبرا ، اون ور خوش میگذره؟ چشمکی زدم و گفتم : والا به شما که بیش تر خوش میگذره . تو این چند وقت با گندم کمابیش در ارتباط بودم و میدونستم با امیر علی اوکی شدن و حتی قراره بیاد خواستگاریش. گندم نیشگونی از بازوم گرفت و گفت : خفه ، الان همه رو خبر دار می کنی. لپ گل انداختش رو بوسیدم و گفتم : خجالتی کی بودی ، کی رسمیش می کنید؟ لبخند خجولی زد و گفت: هفته دیگه قرار گذاشتیم. بغلش کردم و گفتم : عروس خانوم خودمی پس، جان من قبل اینکه من برم نامزدی بگیر . خندید و گفت: اگه دست من بود چشم . _چشمت بی بلا . مامان جلو اومد و گفت : چی میگید شما دو تا ؟ بدویید بریم الان مهمون ها میان . سری تکون دادیم و همگی به سمت باغ حرکت کردیم . وقتی اومدم بیرون ، با سینا و ماهان هم احوالپرسی کردیم ، هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای سینا هم تنگ بشه ولی واقعا با دیدنش خوش حال شدم مخصوصا که به شدت ادم شده بود و این من رو متعجب کرد. کم کم دایی و مامان بابای نازی هم اومدن ، اونا هم با دیدنم خوش حال شدن و بهم خوش امد گفتن ‌. زن دایی منیژه باردار بود و نزدیک شش ماهش بود ، با دیدنش کلی ذوق کردم و تبریک گفتم . مهمون ها یکی یکی میومدن و باغ حسابی شلوغ شده بود .
    1 امتیاز
  31. پارت شصت و پنج تو اینه به خودم نگاه کردم ، موهام رو فر رترو کرده بودن ، ارایش چشم هام ساده و لایت بود ، رژ لب قرمز ارایشم رو کمی از سادگی دراورده بود و به پوست سفیدم خیلی میومد ، لباسی که بهراد و نازنین برام گرفته بودن خیلی قشنگ بود و وقار خاصی بهم داده بود ، به قول کسایی که اونجا بودن ، شده بودم نماینده یک دختر ایرانی ، دست از نگاه کردن خودم برداشتم و شروع کردم جمع کردن وسایل ، مامان هنوز زیر دست ارایشگر بود . وسایل رو که جمع کردم کردم ، مامان اماده شده بود ، تو اون لباس ماکسی مشکی که روش کار دست داشت فوق العاده شده بود . جلو رفتم و بغلش کردم و گفتم : جون به مامان خوشگلم ، اسپند دود کنم برات ، چه جذاب شدی. مامان دستی به پشتم کشید و بعد از اغوشش بیرون اومدم نگاه مهربونی بهم انداخت و گفت : توام ، خیلی خوشگل شدی دختر قشنگم . بعد هم زیر لب گفت جای ساحلم خالی . اشک تو چشماش جمع شد ، منم بغض کرده بودم ، ساحل چه کردی ، که تو هر لحظه شاد غمت مارو ویرون میکنه. نمیدونستم چی باید بگم ، خوشبختانه با صدای زنگ موبایل مامان از اون حال درومدیم و گوشی رو از کیف دراوردم و سمت مامان گرفتم، بابا بود . مامان بعد از قطع کردن تماس کفت : اماده شو صدف ، بابات منتظره . شنل کوتاه و کلاه دارم رو تنم کردم و کلاهش رو رو سرم کشیدم . مامان که اماده شد بعد از تشکر ، از ارایشگاه خارج شدیم و کلید اسانسور رو زدیم و از برجی که ارایشگاه داخل بود خارج شدیم . بابا کنار ماشین منتظرمون بود ، وقتی مارو دید ، چشم هاش خندید و گفت : به به ، چه خانومای قشنگی . بعد هم در رو برای مامان بازکرد و گفت : بفرمایید خانوم. مامان با لبخند تشکر کرد و نشست . از دیدن علاقشون بهم ذوق می کردم در پشت رو باز کردم و نشستم و به سمت باغ تالار راه افتادیم ، وسط راه به سیستم ماشین وصل شدم و چند تا اهنگ شاد گذاشتم و شروع کردم ، رقصیدن . مامان و بابا هم همراهیم می کردن ، برام دست میزدن ، می خندیدن ، میدونستم ته دلشون جای خالی ساحل رو خیلی حس می کنن امروز ، چون ساحل همیشه با بهراد سر این موضوع شوخی می کرد و می گفت : بزار زن بگیری ، خودم براش خواهر شوهر بازی در میارم ، از عمه که بخاری بلند نمیشه . بهراد هم همیشه باهاش کل مینداخت و ماهم میخندیدیم ؛ نمی خواستم با فکر کردن به ساحل حال دلشون بد باشه و همه انرژیم رو گذاشته بودم. وقتی رسیدیم ، عمو بهروز و عمه معصومه و خاله سیمین زود تر از ما رسیده بودن ، وقتی بهشون رسیدم عمه منو به اغوش گرفت و گفت: قربونت برم صدف جان ، چه قدر دلم برات تنگ شده بود ، احوالت رو هر روز از سهیلا میپرسیدم ، خوش برگشتی عزیزم. لبخندی زدم و گفتم : فدات بشم عمه جونم ، منم دلم برات تنگ شده بود ، سلامت باشی .
    1 امتیاز
  32. تولدت مبارک عزیزم https://irsv.upmusics.com/dlw/Collection Song - happy birthday arabic & persian (320).mp3
    1 امتیاز
  33. پارت شصت و سوم با خنده گفتم : ببین برای هر کی چیزی نریخته باشم ، برای تو ریختم ، می خوام مسمومت کنم. بهراد با حالت ترسیده پشت نازی پناه گرفت و گفت : خانوم ببین ، ما رو دعوت کرده چیز خورمون کنه بیا بریم. همگی خندیدیم و گفتم: حالا این دفعه رو بخاطر نازی کوتاه میام ، چیزی نمیریزم ، بشینید که یخ کرد. مشغول خوردن شدیم و همه با به به و چه چه از دستپختم تعریف کردن . بعد ناهار تو پذیرایی دور هم نشسته بودیم و گپ میزدیم ، که یک دفعه یاد سوغاتی ها افتادم ، تا بلند شدم بهراد گفت : ای خانوم کجا کجا؟ گفتم : هیچ جا الان ، میام . سمت کنسول رفتم و کادو ها رو اوردم و به تک تکشون دادم . بهراد با لحن بانمک و ناز و ادا گفت : اِوا ، خانوم شما خودت کادویی، دو دقیقه اومدیم خودتون رو ببینیم چه قدر زحمت کشیدی. خندیدم و بالحن و ادای خودش گفتم : نه خواهر ، این حرفا چیه قابل دار نیست ، ارزش شما بیش تر از این حرفاست. مامان و بابا و نازی به کارای ما میخندیدن ، بابا گفت : دستت دردنکنه زحمت کشیدی بابا . لبخندی زدم گفتم : دربرابر زحمات شما هیچه باباجونم . بابا خنده ای به روم پاشید و با محبت نگاهم کرد. مامان همونجور که کادوش رو باز می کرد گفت : ببینیم دختر با سلیقم چی خریده. برای مامان یک ساعت دیواری کوکو خریده بودم ، تو بچگی هر موقع برنامه کودک میدیدم این ساعت هارو دوست داشتم ، ساعت هایی به شکل کلبه که راس هر ساعت یک فاخته از درش بیرون می اومد و با صداش تغیر ساعت رو اعلام می کرد ، درست مثل ساعت های تو کارتون های بچگیم ، تو المان این ساعت ها پر بود و یکی از سوغاتی هاشون محسوب می شد.
    1 امتیاز
  34. پارت شصت و دو دو ساعتی مشغول درست کردن ، غذا و سالاد و دسر بودم ، هر چی هم مامان گفت بزار کمکت کنم ، نذاشتم و اخر سر به همراه بابا از اشپزخانه فرستادمش بیرون . کارم که تموم شد نزدیک ساعت دوازده بود به اتاقم برگشتم و چمدونم رو از گوشه اتاقم برداشتم شروع کردم کادو کردن سوغاتی هام ، بعدم ، لباسم رو با وست و شلوار جین عوض کردم و ارایش مختصری هم کردم و با کادو ها پایین رفتم ، کادو ها رو دور از چشم مامان اینا داخل میز کنسول گذاشتم و بعد هم رفتم پیششون نشستم . با مامان و بابا گرم صحبت راجع به اون ورو دوستام و ... بودیم که بلاخره بهراد و نازنین اومدن. درب رو براشون باز کردم و منتظرشون موندم ،نازی تا منو دید ،من رو به آغوش کشید و گفت: دلم برات تنگ شده بود بی معرفت ، چه قدر کم باهام در تماس بودی؟ حق داشت شاید دو سه بار تو این چند ماه بهش زنگ زده بودم ، لبخندی زدم و گفتم : باور کن هر روز به یادت بودم و حالت رو از بهراد میپرسیدم ، این که نتونستم خیلی باهات در تماس باشم و پای کم سعادتیم بزار. نازی یه تای ابروش و داد بالا گفت: اوهوو چه بزرگ شدی ، کم سعادتیم ، جمع کن خودتو عادت ندارم لفظ قلم حرف بزنی، صدف خودمون رو می خوام. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم : ببین یکبار خواستم مثل ادم حرف بزنما نمیزاری. بهراد رو به من گفت: قبلا خودم رو دم در نگه میداشتی ، حالا هم خانومم رو، برو کنار بچه ،خسته شد خانومم. پشته چشمی نازک کردم و گفتم: باشه بابا زن ذلیل. هر دو خندیدن و باهم به سمت پذیرایی راه افتادیم ، بعد احوالپرسی های معمول من رفتم و میز و چیدم و صداشون کردم. بابا تا میز رو دید گفت : به به ، ببینید دخترم چه کرده! بهراد گفت : اوه اوه ، کار صدفه ؟ صدف تو رو خدا اگه چیزی توش ریختی بگو ما فردا مراسم داریم.
    1 امتیاز
  35. پارت شصت و یک روشنی هوا گواهی از این بود که صبح شده ، از تخت بلند شدم و حولم رو برداشتم به سمت حمام رفتم بعد ، یک دوش ابگرم بدنم از کوفتگی دراومد . از تو کمدم تیشرت و شلواری بیرون کشیدم بعد پوشیدنش از اتاق بیرون اومدم و به سمت اشپزخانه رفتم ، بابا و مامان پشت میز نشسته بودن و داشتن باهم حرف میزدن ، داخل رفتم و با انرژی گفتم : سلام به مامان و بابای خوشگلم ، احوالات شما؟ هر دو سمتم برگشتن و لبخند مهمون لباشون شد ، مامان گفت : اخ که ، چه قدر دلم برای این شلوغ بازیای صبحت تنگ شده بود. جلو رفتم و صورتش رو بوسیدم و گفتم : منم دلم برای املت های معروف سر صبحت تنگ شده . مامان از جا بلند شدو روی موهام بوسه زد و گفت: الان برات درست می کنم عزیزم . رو به بابا کردم ، لبخند مهربونی بهم زد و گفت : خوب خوابیدی، خوابالو خانوم ، فکر کنم خیلی خسته بودی ، چون وقتی بهراد بردت تو اتاقت اصلا متوجه نشدی! پس بهراد من رو تو اتاقم برده بود ، گفتم: اره ، اصلا متوجه نشدم ، طولانی بودن راه خستم کرده بود. بابا دستی رو شونم گذاشت و گفت : خوشحالم سلامت برگشتی ، بابا جان . خودم و تو بغلش انداختم و گفتم : منم خوشحالم که الان اینجام و پیش شمام ، می خوام تو این چند هفته انرژی جمع کنم . مامان ظرف املت رو جلوم گذاشت و گفت : بفرمایید ، اینم املت ، مخصوص صدف خانوم . تشکر کردم و مشغول خوردن شدم ، یهو یاد بهراد افتادم و پرسیدم : راستی دیشب بهراد اینجا نموند ؟ کجا هست؟ بابا گفت : چرا بود ، ولی صبح نازنین بهش زنگ زد ، انگار کاری داشتن ، رفت بیرون. اهانی گفتم رو به مامان ادامه دادم : مامان ، من نتونستم برای مراسم فردا چیزی بگیرم ، این هفته اخر برنامه ام فشرده بود ، مهراوه جون چیز اماده ای تو مزونش نداره ؟ مامان در جواب گفت : نمیدونم ، بهراد و نازنین ناهار میان اینجا ، بعد از ظهر میریم یه سری میزنیم. باشه ای گفتم و از جام بلند شدم ، متوجه نبودن سلیمه و فهیمه شدن و گفتم: مامان سلیمه جون و فهیمه کجان؟ مامان گفت : چند روزی مرخصی گرفتن برن شهرشون ، عروسی دختر خواهرش بود . گفتم: دلم براشون تنگ شده بود ، انشالله برگشتن میبینمشون . مامان لبخندی زد و گفت : خوش قلب منی‌. لبخندی به روش پاشیرم و گفتم: پس حالا قراره ناهار صدف پز بخورین . بابا خندید و گفت : تو کی انقدر بزرگ شدی که بخوای برامون غذا بپزی؟ گفتم: از روزی که انتخاب کردم ، مستقل زندگی کنم . مامان اشکی که از گوشه چشمش چکید و اروم پاک کرد که نبینیم و گفت: تو خسته ای مامان، استراحت کن من درست می کنم. به روی خودم نیوردم که اشکش رو دیدم و با لحن اعتراضی گفتم :نه دیگه بزارید نتیجه اون همه غذای شور و سوخته رو که به خورد خودم دادم نشونتون بدم . بابا شیطون رو به مامان کرد و گفت : اوه اوه سهیلا ، یادت باشه نزدیک ظهر امبولانس خبر کنی ، خودش داره اعتراف می کنه چی قراره به خوردمون بده! خندیدم و گفتم : داشتیم بابا ، نترس دیگه درس گرفتم بهتون یه قورمه سبزی خوشمزه تحویل میدم. هر دو خندیدن و دیگه چیزی نگفتن ، منم مشغول پختن شدم.
    1 امتیاز
  36. پارت اول ـ چطوری قلب سفیدم؟ ـ مرسی عزیزم، تو خوبی؟ صبحت بخیر. ـ صبح من زمانی بخیر میشه که تو پیشم باشی! خجالت کشیدم و با خنده گفتم: ـ آرون! آرون از پشت تلفن خندید و گفت: ـ خیلی خب، خجالت نکش! کلاست ساعت چند تموم میشه عزیزم؟ به ساعتم نگاه کردم و گفتم: ـ حدود سه و ربع. میای دنبالم؟ آرون گفت: ـ آره دیگه؛ بریم با هم حلقه‌هایی که سفارش دادیم رو بگیریم. با ذوق گفتم: ـ مگه رسیده؟ آرون از ذوقم خندش گرفت و گفت: ـ آره خوشگلم، عین همون چیزیه که سفارش دادیم. اسم جفتمونم روش نوشته. داشتم می‌پیچیدم تو کوچه که برسم سر کلاس، یهو یه لاماری مشکی با سرعت پیچید جلوم که باعث شد از ترس بیفتم رو زمین! کلاسورم رو که پخش زمین شد، با ترس جمع کردم. چیزی که برام عجیب بود این بود که طرف حتی به خودش زحمت نداد از ماشین پیاده بشه و حالم رو بپرسه. شیشه‌های ماشین کاملاً دودی بود و اصلاً داخل مشخص نبود.
    1 امتیاز
  37. پارت شصت بریده بریده گفتم : خی..لی..دلم..براتو..ن...تنگ...شده..بود. بهراد بطری ابی دستم داد و گفت : اول یکم اب بخور بعد حرف بزن وروجک. بطری رو گرفتم و یه قپ خوردم و نفس عمیق کشیدم . بابا دستی رو سرم کشید و گفت: ما هم دلمون برات تنگ شده بود صدف بابا ، اگه بدونی مامانت و من تو این هفته چه قدر برای امروز لحظه شماری می کردیم ، خداروشکر که سالم و سلامت رسیدی عزیزم. بوسه ای به پیشونیم زد و رو به مامان که هنوز گریه می کرد گفت : سهیلا جان ، ببین صحیح و سالم اینجاست ، دیگه این اشک ها برای چیه ؟ جلو رفتم دوباره تو آغوش مامان جا گرفتم و گفتم : مامان خوشگلم ، دلم برای چشم های خوشگلت تنگ شده اشکیشون نکن . مامان با صدای ارومی گفت : اشک شوقه عزیزم ، الان که تو بغلم هستی دیگه خیالم راحته ، خوش برگشتی گل نازم ، دختر قشنگم . بهراد برای عوض کردن جو با صدای مثلا ناراحتی گفت : زن داداش ، ابلمو شد ، بزار یکمش هم به ما برسه. مامان من رو از اغوشش بیرون کشید و لبخند زد و گفت : بفرما صحیح و سالم تحویل شما . بهراد با لبخند دست دور گردنم انداخت و رو به مامان و بابا گفت: اگه موافقید این وروجک و ببریم خونه که حسابی خسته اس انگار. با موافقت اونا به سمت پارکینگ راه افتادیم ، تو راه به بهراد گفتم: خب اقا دوماد ، عروس خانوم کو ؟ گفتم احتمالا میبینمش. بهراد گفت : والا نازی خیلی دوست داشت بیاد فرودگاه ولی خوب هم الان دیر وقته ، هم اینکه به خاطر اینکه پس فردا مراسم نامزدی و عقد هست ، یکم کار داشت و خسته بود ، گفت بهت سلام برسونم . لبخندی زدم و گفتم : خیلی خوشحالم بهم رسیدید ، ولی زن گرفتی قشنگ رفتی قاطی خوروس ها ، حتی صداتم شبیهشون شده . با این حرفم بهراد گفت : ببین خودت کرم داری ، من شبیه خروسم ، بزار برسیم خونه نشونت میدم . خندیدم ، به ماشین که رسیدیم سوار شدم و با اینکه اصلا دلم نمی خواست این لحظه ها رو از دست بدم از خستگی بیهوش شدم. وقتی بیدار شدم رو تختم بودم ، به دوروبر نگاه کردم و اصلا یادم نمیومد که کی رسیدیم و من اومدم اتاقم!
    1 امتیاز
  38. پارت پنجاه و نهم در جوابم گفت : کاری نکردم ، پایین هم گفتم به یک دوست کمک کردم. لبخندی زدم و خداحافظی ‌کردم و داخل خونه رفتم. ___________________ یک هفته مثل برق و باد گذشت ، امروز برای ساعت دو بعد از ظهر بلیط داشتم ، کامیلا قرار بود ببرتم فرودگاه ، ساعت دوازده بود که اومد دنبالم ، بعد اینکه همه چیز رو چک کردم ، چمدانم رو برداشتم و بیرون رفتم ، کلید ها رو جلوی کامی گرفتم و گفتم:دمت گرم این چند وقت به گل هام سر بزن ، کلید ماشین هم داخل خونست اگه نیاز شد . کامی ، من رو به آغوش کشید و گفت : دلم برات تنگ میشه صدف ، زود برگرد . ضربه ای اروم به کمرش زدم و گفتم: منم دلم تنگ میشه ، چشم به هم بذاری برگشتم. کامی کلید هارو گرفت و به راه افتادیم ، کامی تا پرواز رو اعلان کنن پیشم بود ، پرواز رو که اعلان کردن دوباره هم رو بغل کردیم و من رفتم سمت گیت لحظه اخر برگشتم و براش دست تکون دادم و از گیت رد شدم . سه ساعتی از پرواز گذشته بود ، نزدیک ترکیه بودیم ، چند ساعتی توقف داشتیم و بعد دوباره به سمت ایران حرکت می کردیم ، واقعا اون چند ساعت انتظار توی فرودگاه صبیحا گوکچن خیلی سخت بود و حسابی کلافه و خسته شده بودم ، بلاخره انتظار به سر رسید و دوباره شماره پرواز اعلام شد و به سمت ایران راه افتادم . وقتی وارد حریم هوایی ایران شدیم دل تو دلم نبود، هیجان داشتم ، دلم برای مامان و بابا و بهراد و بقیه خیلی تنگ شده بود ، لحظه شماری می کردم که برسم و تک تکشون رو بوسه بارون کنم . وقتی هواپیما نشست و درب ها باز شد ، از لا به لای جمعیت به سرعت رد شدم و رسما به سمت سالن فرودگاه پرواز کردم . چمدونم رو که تحویل گرفتم ، از دور مامان ، بابا و بهراد رو دیدم و براشون دست تکون دادم ، اشک تو چشمام جمع شد ، انگار دلتنگی این چند ماه یک دفعه رو دلم سنگینی کرد ، به سمتشون دوییدم بابا دستاش رو برام باز کرد و من پریدم تو بغلش و اشکام بی محابا از چشمم پایین میومدن. بعد از چند دقیقه از بغل بابا بیرون اومدم و مامان رو که اشک صورت خوشگلش رو خیس کرده بود در آغوش گرفتم ، از شدت اشک زبونم از کار افتاده بود و نمیتونستم حرف بزنم ، وقتی خوب هر سه شون رو بغل کردم و رفع دلتنگی کردم تازه اروم شدم نفسم بالا اومد.
    1 امتیاز
  39. #پارت_4 با چشمای گرد شده و با تعجب گفتم: ـ این آرتینه؟! به معنی «آره» سرش رو بالا و پایین کرد. پس بگو چرا این خودشیفته انقدر انرژی منفی میده بهم! از همون بچگی ازش متنفر بودم؛ هر وقت بازی می‌کردیم، عروسک‌هامو می‌گرفت و جلوی چشمم پاره‌پورشون می‌کرد. آرتین پوزخندی زد و رو به من گفت: ـ آرتین: هنوزم مث بچگی هاتی دخترعمو، تخس و لوس و یه دنده‌! متقابلاً با پوزخند گفتم: ـ اتفاقاً جنابعالی هم همون مزخرفی هستی که بودی؛ بد اخلاق، بی‌رحم و عوضی! حرفم رو زدم و از اتاق رفتم بیرون. بقیه هم از تعجب در اومده بودن و باز سرشون به کار خودشون گرم شد. خیلی حرصم گرفته بود. آخه چرا برگشته مونده تو همون خراب‌شده؟ دیگه اَه… با نشستن کسی کنارم، برگشتم سمتش. نوشین، دخترعموم و البته نامزد آرسین، روبرو شدم. آرسین هم داداش بزرگ‌تر این آقا‌رتین خانِ دیلاقه! ـ نوشین: تو فکری؟ با حرص جواب دادم: ـ آره، می‌خوام گردن این برادر شوهرت رو بزنم! ـ نوشین: وا! (با تعجب) شونه ای بالا انداختم و گفتم: ـ والا! ـ نوشین:الاغ! قبل از اینکه برادر شوهر من باشه، پسرعمومونه ها! شونه‌ام رو بالا انداختم و با حرص گفتم: ـ حالا هرچی! وقتی دید اعصابم خراب‌تر از این حرفاست، جمع و جور کرد و رفت پیش شوهرش. منم تا آخر مهمونی مث دختربچه‌ای که اون دیلاق عروسک مورد علاقه‌شو ازش گرفته، اخمو و تخس نشستم و بالاخره ساعت یک شب برگشتیم خونه و با همون اعصاب خراب و لباس های بیرون، گرفتم خوابیدم.
    1 امتیاز
  40. پارت پنجاه و هشت اخرین بار به برگه ام نگاهی انداختم و به استاد تحویل دادم . بیرون که اومدم گوشیم رو چک کردم خبری از اروین نبود ، متاسفانه امروز کامی هم امتحان نداشت و نیومده بود. به سمت کافه ای که با اروین قرار گذاشته بودم رفتم و قهوه سفارش دادم ، هین خوردن قهوه به این چند وقت فکر کردم ، درواقع به اروین فکر کردم ، اولش عصبانی بودم ، بعد کم کم به این نتیجه رسیدم که الکی گارد دارم نسبت بهش ، چون واقعا دو بار نجاتم داده بود ، و درسته پرو بود ولی خدایی با رفتاری که من صبح داشتم خیلی جنتلمنانه برخورد کرده بود که بهم چیزی نگفت . نیم ساعتی گذشته بود همین جور تو فکر بودم که آروین داخل شد و بعد دیدنم به سمتم اومد. سر میز نشست و برای خودش قهوه سفارش داد . لبخندی زد و گفت: خب ، هوا هنوز طوفانیه ؟یا خورشید خانوم دراومده؟ از مثالش خندیدم ، از این ادم ها بود که نمیتونستی خیلی ازش عصبانی باشی ، خندم رو که دید گفت: _نه ، خداروشکر انگار اب و هوا ارومه . گفتم: تقصیر خودته ، حرص آدم رو درمیاری! چشم هاش رو درشت کرد و با لحن بامزه ای گفت: چی من ، نه بابا ، باور کن همچین قصدی ندارم . لبخند زدم و چیزی نگفتم. قهوه اش که تموم شد گفت : اگه کاری نداری بریم. سری تکون دادم و از جام بلندشدم و همراهش راه افتادم ، به خونه که رسیدیم ، یک چهل دقیقه ای درگیر بود تا بلاخره لاستیک تعویض شد. سمتش رفتم و گفتم: ممنون بابت کمکت ، واقعا این یک هفته خیلی کار دارم ، به ماشین نیاز دارم . لبخند جذابی زد و گفت: خواهش می کنم ، کاری نکردم ، به یک دوست کمک کردم ، البته اگه من رو دوستت بدونی. پشت چشمی نازک کردم و با لحن شیطونی گفتم: حالا ببینم چی میشه ، خدارو چه دیدی ، شاید تونستی دوستم باشی . خنده بلندی کرد و گفت : کم شیطون نیستی ها ، باید اسمت رو تو حاضر جوابی ثبت کنن. خندیدم و گفتم: ببین باز داری شروع می کنی ، بیا تا این دوستی ،قبل از شروع به پایان نرسیده ، این مکالمه رو تموم کنیم . با چشم های خندان سرش رو به نشانه موفقیت تکون دادو سمت آسانسور رفتیم ، وقتی آسانسور ایستاد برگشتم سمتش و گفتم: مرسی بابت کمک امروزت ، لطف کردی .
    1 امتیاز
  41. پارت پنجاه و هفت با دیدن لبخندم ، با لحن شیطونی گفت: اگه میدونستم انقدر خوشحال میشی زود تر بهت شمارمو میدادم. خوب بلد بود حرصم رو دراره ، اخمی کردم و عصبی گفتم: انقدر تحویل نگیر خودتو ، همه چی حول محور شما نمی چرخه. آروین جفت دستاشو بالا اورد و گفت: تسلیم بابا ،فکر کنم امروز از اون دنده بلند شدی ، شوخی کردم فقط . گفتم: لطفا با من از این شوخیا نکن ، جنبه ندارم کار دستت میدم . آروین با خنده گفت: باشه بابا بد اخلاق. از اینکه نمیتونستم عصبانیش کنم ، حرصم گرفت . داشتم پوست لبم و می جویدم ، هر موقع عصبی میشدم همین کار رو می کردم ، به دانشگاه که رسیدیم آروین سمتم برگشت و گفت : رسیدیم . بعد هم جعبه دستمال کاغذی رو سمتم گرفت و گفت: ول کن اون بدبخت رو ، خون افتاد . سریع آینه رو از کیفم در اوردم و دیدم بله از بس لبم رو جوییدم خون افتاده دستمال رو برداشتم و بدون تشکر به سمت ساختمان دانشگاه رفتم.
    1 امتیاز
  42. پارت پنجاه و شش آروین نگاه خنثی ای بهم انداخت و من رو جلوی ماشینم کشید و گفت: جای لجبازی نگاه کن ، چرخ سمت شاگرد پنچره. نگاه انداختم و اه از نهادم بلند شد ، ای بابا الان وقت پنچر شدن بود! بازوم رو از دست آروین بیرون کشیدم و گفتم: مشکلی نیست ، با تاکسی میرم ولی با تو نمیام. آروین عمیق نگاهم کرد و بعد شونه بالا انداخت و همین جور که به سمت ماشینش میرفت گفت: خود دانی. لجم گرفت با سرعت از ساختمون بیرون اومدم ، پسره پرو ، فکر کرده الان التماسش می کنم من رو برسونه ، یک ربعی ایستاده بودم ، ولی هیچ تاکسی وجود نداشت ، از اونجایی که همیشه ماشین داشتم شماره ای هم از تاکسیرانی های اینجا نداشتم ، عجب غلطی کردم کاش با اروین رفته بودم . همین جور در گیر بودم که بی ام و مشکی آروین جلوم ترمز زد ، اروین سمتم خم شد و گفت : اگه می خوای از امتحان جا نمونی سوار شو. اول اومدم به لج کردنم ادامه بدم ولی بعد دیدم، ارزش نداره از امتحان جا بمونم . به ناچار در و باز کردم و سوار شدم. اروین بی هیچ حرفی راه افتاد ، فکرم درگیر بود ، حالا چه جوری پنچرگیری کنم ، این چند روز به ماشین نیاز داشتم. تو افکارم غرق بودم که آروین گفت : بعد امتحان منتظرم بمون ، قراره برگردم پیش دوستم ، هم میرسونمت ، هم اگه زاپاس داری ، چرخت رو تعویض می کنم. گفتم: _نیازی نیست خودم حلش می کنم. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: لجبازی نکن دختر ، الان زنگ بزنی بیان برای سرویس معطلی داره ، من برات انجام میدم بی دردسر . با اینکه من تا حالا به این مشکل برنخورده بودم ، درست میگفت ، یادمه چند ماه پیش ماشین کامی پنچر شده بود و از دیر اومدن سرویس دهنده شاکی بود . چاره ای جز قبول کردن نداشتم پس گفتم : اوکی ، بعد از امتحان میرم کافی شاپ رو به روی یونی اونجا میبینمت. آروین سر تکون داد و بعد موبایلش رو سمتم گرفت و گفت: شمارت رو سیو کن که اگه پیدات نکردم زنگ بزنم ، یک تک هم برای خودت بنداز که اگه زود اومدی با هم هماهنگ بشیم. دوست نداشتم این کار رو بکنم ولی درست میگفت ، گوشی رو گرفتم و شمارم رو زدم و یک میسکال برای خودم انداختم و گوشیش رو برگردوندم . اسمش رو تو گوشیم جناب فضول سیو کردم ، لبخندی از رضایت روی صورتم شکل گرفت ، که از چشم آروین دور نموند.
    1 امتیاز
  43. پارت پنجاه و پنجم ساحل با موهای پریشون و لباس سفید بلندی که پایینش سوخته بود بالای سر یک شخص نشسته بود ، سمتش رفتم و صداش زدم : _ساحل تو اینجایی ، مامان و بابا دنبالتن ، بیا بریم. ساحل از جاش تکون نخورد. _با توام ساحل پاشو، چرا لباست سوخته؟ همین جور که حرف میزدم بهش نزدیک شدم و دستم رو روی شونش گذاشتم و تکونش دادم و گفتم: با توام . سرش رو که بالا اورد صورت زخمی و آشفته اش رو دیدم و هینی کشیدم و خودم و عقب کشیدم. یهو ساحل از جلوی چشم هام غیب شد ، ترسیده بودم زمین رو نگاه کردم و جنازه ساحل رو دیدم و بالا سرش نشستم و از ته دل جیغ کشیدم. از خواب پریدم و روی تخت نشستم ، نفسم بالا نمیومد ، چند نفس عمیق کشیدم و چشمام رو بستم ، قلبم تند میزد از کنار تخت لیوان ابم رو برداشتم و سر کشیدم ، کل بدنم عرق کرده بود ، این چه کابوسی بود من دیدم ، یکم که آروم شدم ساعت رو نگاه کردم پنج صبح بود ، دوباره رو تخت دراز کشیدم ولی هر چی این پهلو به اون پهلو شدم دیگه خوابم نبرد. ذهنم مشغول بود ، چرا بین این همه آدم من باید حرفای اون دو تا کثافت رو که معلوم نبود چه غلطی می کنن ، بشنوم ؟ که بعدش این خواب های آشفته بیاد سراغم. دیدم تلاش برای خوابیدن که فایده نداره، منم که سه ساعت دیگه امتحان دارم ، پس تصمیم گرفتم خودم و با کتابام سرگرم کنم ، بلند شدم و به اتاق مطالعه رفتم و تمام تمرکزم رو روی درس خوندن گذاشتم . ساعت هفت بود که تصمیم گرفتم کتاب ها رو کنار بذارم و برم دوش بگیرم ، مطمئنن دوش آب گرم سر حالم می کرد ؛از حمام که بیرون اومدم آماده شدم و به سمت پارکینگ رفتم ؛ جلوی ماشین ایستادم هر چی گشتم سویچ رو پیدا نکردم و آخر سر با یاد اوری اینکه اصلا برش نداشتم تو پیشونیم زدم . اومدم برم سمت آسانسور که درب آسانسور باز شد و در کمال تعجب آروین بیرون اومد! خیلی دوست داشتم بدونم این دوستش کیه که این همش اینجا ولوئه ! با اخم اومدم از بغلش رد بشم که گفت: سلام ، فکر کنم شما جای صبحانه سلامت رو خوردی! اخمم رو غلیظ کردم و گفتم : علیک ، حالا برو کنار ، دیرم شده سویچم رو هم بالا جا گذاشتم . گفت : خداروشکر سر صبحی با اخلاقم هستی ! ولش کن تا بری بیایی طول می کشه ،به عنوان یک همکلاسی ، امروز رو میرسونمت ، در هر صورت مسیرمون یکیه . گفتم: لازم نکرده ، خودم میتونم بیام ، فقط باید سویچ رو بردارم . با لج بازی سمت اسانسور رفتم که اروین بازوم رو گرفت و کشید ، شاکی سمتش برگشتم و گفتم: چه کار می کنی ؟ دستمو ول کن . بعدم سعی کردم بازوم رو از دستش بیرون بیارم ، ولی تلاشام هیچ فایده ای نداشت.
    1 امتیاز
  44. پارت پنجاه و چهارم کامی نگاهی بهم انداخت و گفت:حالت خوبه صدف ، رنگت پریده! لبخند نصفه نیمه ای زدم و گفتم:خوبم عزیزم ، اینجوری به نظرت اومده. لبخندی زد و چیزی نگفت ، با دو تا از بچه ها که نمیشناختمشون شروع به حرف زدن کرد ، در ظاهر مثلا داشتم به حرفاشون گوش میدادم ، ولی در اصل فکرم پیش اون دونفر بود که از شانس هر دو بار حرفاشون رو شنیده بودم ، احتمالا یکیشون از دوستان یا اشنا های کامی بود از حرفاش معلوم بود ، ولی نفر دوم کی بود؟ صداش به گوشم اشنا بود ،ولی هرچی فکر می کردم نمیتونستم به کسی ربطش بدم ، احتمالا اشتباه می کردم. وقت دادن کادو ها شده بود و بچه ها پیش کامی میومدن و کادوهاشون رو میدادن ، در کمال تعجب شروین هم کادو مربعی شکلی به کامی داد ، بعدم چشمکی به من زد و رفت. دلیل رفتاراش رو نمی فهمیدم، احتمالا مشکل روانی داشت ، نمیدونم چرا هر کی دور من بود به سنگه پای قزوین میگفت زکی برو کنار من جات وایمیستم. تا اخر مهمونی سعی کردم بدون جلب توجه بفهمم اون دو نفر کین ، کسی حرکت مشکوک داره یا نه؟ ولی خب چیزی دستگیرم نشد ، اخر شب که تقریبا همه رفته بودن از کامی خداحافظی کردم و برگشتم خونه ام و خیلی زود خوابم برد.
    1 امتیاز
  45. #پارت_3 آروم لای در رو باز کردم و با قدم‌های آهسته رفتم کنار تختش. بدون ذره‌ای مکث، خودمو انداختم روش. یه فریاد بلند زد و منو کنار زد که از تخت پرت شدم پایین. وا! انگار آقاجون نیست! درسته پشتش به منه، ولی آقاجون هیچ‌وقت از این تی شرت‌های جذب نمی‌پوشه. تازه اگه هم بپوشه، این همه عضله نداره! با برگشتن طرف سمتم، مشتاق زل زدم به صورتش تا ببینم کیه؛ ولی… با دیدنش چشم هام داشت از کاسه در می‌اومد! این اینجا چیکار می‌کنه؟ حتماً استاد دانشگاه بودن کفاف زندگیشو نمی‌ده، اومده اینجا دزدی! با این فکر، دست‌هامو گذاشتم رو سرم جیغ زدم: ـ سوگند: آی دزد! آقاجون! مامان! دزد... یهو در اتاق با شتاب باز شد و سیل جمعیت هجوم آورد داخل اتاق. امیر از همه زودتر اومد جلو و همون‌طور که می‌پرید بالا، تندتند گفت: - امیر: کو؟! با جیغ گفتم: ـ چی؟! ـ امیر:دزده دیگه! کو بزنم دهنشو… با فریاد شخصی که دیده بودمش — یعنی همون استاد جدید خیرندیده‌مون — امیر خفه شد. ـ (استاد):چته تو بابا؟ دزد کیه… این دختره کیه امیر؟! از جام پاشدم و با اخم گفتم: ـ دختر بابامم! خودت کی هستی؟ ـ آقاجون:چه خبرتونه بابا؟ صداتون فکر کنم تا سه‌تا محله اون‌ورتر هم رفت! با لبای برچیده، رو به آقاجون گفتم: ـ آقا جون! این چرا اینجاست؟ چرا تو تخت شما خوابیده بود؟ من فکر کردم دزده، جیغ زدم. آقا جون آروم خندید و گفت: ـ نه شیطون، دزد نیست… یادتِ بچه که بودین آرتین رفت آلمان؟ با حالت گنگی گفتم: ـ آرت… پسرِ عمو رضا؟ - آقاجون:آره الان درسش تموم شده برگشته ایران.
    1 امتیاز
  46. پارت پنجاه و سوم وسطای مهمونی برای تجدید ارایش به سمت سرویس رفتم ، سرویس بهداشتی طبقه همکف انتهای یک راهرو ال شکل بود و تو اون راهرو غیر سرویس ، دو تا اتاق وجود داشت. خداروشکر خالی بود ، جلوی آینه شروع کردم رژم رو تمدید کردن ، که صدای زمزمه ای به گوشم خورد . به هوای اینکه شاید چند تا از بچه ها باشن توجه ای نکردم ، مشغول بودم که شنیدم کسی میگه: چک کردم کسی نیست ،کیف رو اوردی؟؟ شخص دیگه ای گفت: دفعه پیش هم همین رو گفتی ، ولی معلوم شد کسی حرفامون رو شنیده ، و حتی نتونستی بفهمی کی بوده ! صدای همون دو نفر بود که تو مهمونی شروین بودن ، از استرس دستام میلرزید ، تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که گوشیم رو سایلنت کنم که خدای نکرده صداش درنیاد. نفر اول: هر کی بوده ترسیده ، چون اگه کسی بود که دنبال آتو بود ، الان من و تو اینجا نبودیم ، بی خیال این حرف ها کیف رو اوردی یا نه؟ صدای خش خشی اومد و نفر دوم گفت:بیا ، بگیرش ولی وای به حالت سوتی بدی ، دیگه نمی خوام تو موقعیت چند سال پیش قرار بگیرم . نفر اول: خیالت راحت با اینا کارو بی دردسر حل می کنم ، بهتره بری تا کسی ندیدتت ، چون مهمونی تقریبا خصوصیه و توام با جمع غریبه ای. نفر دوم گفت:باشه میرم ، دیگه سفارش نکنما ، کارارو درست انجام بده ، نزار از اعتماد دوبارم پشیمون بشم. دیگه صدایی ازشون نشنیدم ، چند دقیقه ای که گذشت ، با استرس درو باز کردم و بیرون رفتم ، خداروشکر رفته بودن با احتیاط از راهرو خارج شدم و کنار کامی جا گرفتم.
    1 امتیاز
  47. پارت پنجاه و دوم کامیلا مهمونی به مناسبت تولدش ترتیب داده بود و تقریبا همه بچه های دانشگاه دعوت بودن. امروز تولدش بود و قرار بود من یکم زود تر برم پیشش ، لباسی که برای خواستگاری بهراد خریده بودم پوشیدم موهام رو دم اسبی بستم و پایین موهام رو که حالت داشت مواد زدم که همون جور بمونه ، دو تار از موهام رو به عنوان چتری فر کردم و جلوی صورتم رها کردم آرایش مختصری هم کردم و بعد برداشتن کادو ، به سمت خونه کامیلا به راه افتادم. وقتی رسیدم ، خدمه بهم گفتن کامی تو اتاقش داره آماده میشه ، به سمت اتاقش رفتم و در زدم ، صداش رو شنیدم که گفت: بیا داخل. داخل که شدم با دیدن کامی تو اون لباس عروسکی زرد پاستلی خشکم زد ، با اون موهای فر و ارایش دخترونه ، مثل یک عروسک شده بود. کامیلا به طرفم برگشت و گفت:چیه خوشگل ندیدی ؟ لبخندی زدم و گفتم: خوشگل چرا دیدم ولی فرشته نه! مثل ماه شدی دختر . کامیلا لبخند زدو گفت:واقعا؟؟ خوب شدم ؟ با هیجان گفتم: عالیییی عالییی. بعد کادوش رو از کیفم در اوردم و به سمتش گرفتم و گفتم: این ، یک یادگاریه برای تو ، امید وارم خوشت بیاد. کامیلا هیجان زده کادو رو ازم گرفت و باز کرد ، با دیدن گوی چشماش برق زد و من و تو آغوش گرفت و گفت:خیلی قشنگه ، خیلی ممنونم صدف . لبخندی زدم و گفتم:از تو قشنگ تر نیست . بعدم دستش رو کشیدم و گفتم:بدو که الان مهمون هات میرسن . کادو رو روی میز گذاشت و با هم به سمت پذیرایی رفتیم. یک ساعتی گذشته بود تقریبا بیش تر بچه ها اومده بودن ، ولی کامی انگار منتظر شخص خاصی بود ، کم کم انگار از اومدن اون فرد که احتمالا شروین بود ، نا امید شده بود. دیگه می خواست بگه که کیک رو بیارن که شروین اومد ، به شخصه بعد بی محلی اون روزش به کامی و اینکه صمیمیتی باهاش نداره ،فکر نمی کردم بیاد ولی با اومدنش قافل گیرمون کرد. کامی چشماش برق زد ، شروین جلو اومد و به کامی تبریک گفت و بعد رو کرد به من و گفت: اوه ، عسلم تو هم اینجایی ، خیلی وقته ندیدمت. من واقعا شوک شدم ، برای کسی که کلا یک بار از نزدیک با من برخورد داشته زیادی صمیمی بود ، نبود؟ یک جوری برخورد کرد انگار یکی از دوستای صمیمیشم که چند وقته ندیدتم ! کامی به وضوح ناراحت شد ،برای اینکه سوءتفاهم نشه، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : یادم نمیاد با شما انقدر صمیمی بوده باشم جناب مولر ، کامی دوست صمیمی من هست و مطمئنن تو تولدش هستم! بعد هم دست کامی رو گرفتم و بردمش پشت میزی که مخصوص کیک بود ، کامی با لبخند ازم تشکر کرد که اون جوری از اون جو نجاتمون دادم، به یکی از خدمت کارا گفتم کیک رو بیاره . بعد مراسم فوت کردن شمع و برش کیک مهمونی به معنای واقعی شروع شد.
    1 امتیاز
  48. پارت پنجاه و یک بعد خداحافظی از کامی به راه افتادم ، دو روز دیگه تولد کامی بود و دوست داشتم براش یک کادو خاص بگیرم ، اخر هفته دیگه بلیط داشتم برای برگشت به ایران، می خواستم چیزی بگیرم که این مدت که نیستم با دیدنش یادم بیوفته. جلوی یک پاساژ وایستادم و از ماشین پیاده شدم ،بعد کلی گشتن ، گوی شیشه ای چشمم رو گرفت، داخل گوی دو تا دختر بودن که هم دیگه رو بغل کرده بودن ، یک دختر مو مشکی و اون یکی دختر موهای نارنجی داشت ،درست مثل من و کامیلا ، بدنه گوی چوبی بود روی چوب کنده کاری های قشنگی شده بود داخل رفتم و گوی رو خریدم . بعد هم چند تا چیز برای بهراد و مامان و بابا خریدم و برگشتم به سمت خونه. کلی وسایل دستم بود ، به سمت آسانسور رفتم و دکمه رو فشار دادم وقتی در آسانسور باز شد ، آروین با اخم های در هم داخل بود سرش پایین بود و انگار متوجه توقف آسانسور نشده بود . سرفه مصلحتی کردم که به خودش بیاد ، انقدر تو افکارش غرق بود که متوجه نشد . داخل شدم و پاکت هایی که تو دستم بود جلوش تکون دادم، با صدا و حرکت پاکت ها از فکر بیرون اومد و با تعجب گفت :تو اینجا چی کار می کنی؟ پوزخند زدم و گفتم :اگه یادت باشه من اینجا زندگی می کنم ، اصلش اینه تو اینجا چی کار می کنی؟ پوزخندم و با پوزخند جواب دادو گفت:والا ،اگه توام یادت باشه اینجا خونه دوستم هست، اومده بودم بهش سر بزنم . سوالی که چند وقتی بود ذهنم و درگیر کرده بود پرسیدم: من تا حالا هیچ کدوم از بچه های یونی رو اینجا ندیدم ، دوستت از بچه های یونی که نیست؟ چشماش رو ریز کرد و گفت: فکر نکنم بهت مربوط باشه ، ولی اگه کنجکاویت ارضاء میشه نه نیست. خوب بلد بود حرصم رو دراره ، پشت چشمی نازک کردم و گفتم : حالا هر چی، اگه می خوای پیاده شی زود تر بشو، چون خسته ام می خوام برم خونه. آروین سری تکون دادو با لبخند ژکوند حرص درارش از آسانسور رفت بیرون ، با حرص دکمه طبقه بیست رو فشار دادم و رفتم خونه. جدیدا زیادی این پسره سر راهم سبز میشد، میگن مار از پونه بدش میاد جلو در خونش سبز میشه نقله آرمینه همش جلوی راهم سبز میشه!
    1 امتیاز
  49. #پارت_2 هییی! ماشین خوشگلم کجایی که یادت بخیر! به‌خاطر یه تصادف کوچولو و تنبیهی که بعدش از بابام خوردم، الان زیر پام خالیه و مجبورم با اتوبوس برم و بیام. پوف... بالاخره بعد از دقایق نفس‌گیر، اتوبوس اومد و رفتم نشستم اون تهِ تهش. سرمو گذاشتم رو شیشه پنجره. دیدین این چص کلاس‌هایی که می‌گن به رفت‌و‌آمد مردم خیره بود و از اون‌ورم یه آهنگ عاشقانه می‌خوند؟! همه‌ش زر مفته! همین الان سرم رو شیشه داره بندری می‌زنه! با لرزش گوشیم تو جیبم، درش آوردم و نگاهش کردم. نوشته بود: «بیا خونه.» مامانمه. از بس که تو خونه پیداش نیست و این اون وره، این‌طوری سیوش کردم. دکمه اتصال رو زدم و جواب دادم. ـ سوگند: جونم ننه؟! ـ مامان:زلیل‌مرده! باز گفتی ننه؟ تو… کجایی حالا؟ ـ سوگند: دارم میام خونه. ـ مامان:خونه نرو! بیا خونه آقا جون، همه اینجاییم… دیر نکنی ها! منتظرم، خدافظ. بعد هم بدون اینکه بزاره زر بزنم، زرتی قطع کرد. بیا! بعد میگن دختره معتاد شد، دختر فراری شد… همینه دیگه! دستمو گذاشته بودم رو زنگ خونه آقا جون و برنمی‌داشتم. صدای امیر، پسرعمم، از آیفون بلند شد. ـ امیر:اوی! سوخت اون بیصاحاب! بکش دستتو! ـ سوگند:درو باز کن، یخ زدم! بلافاصله در با صدای «تیک» باز شد. از حیاط پر از دار و درخت آقا جون گذشتم و رفتم تو. اوه! چه خبره اینجا؟ کل خاندان زاهدی اینجا جمع شدن! هر کی به یه کاری مشغول بود و نیومدن منو یه چیزی حساب کنن! نامردا! کوله مو انداختم رو کاناپه و مستقیم رفتم تو اتاق آقاجون. می‌دونستم الان وقت استراحتشه و خوابیده، ولی کرم‌های درونم نذاشتن بیکار بشینم.
    1 امتیاز
  50. پارت پنجاه چند روزی از مهمونی گذشته بود تو این مدت دو تا از امتحان ها رو پشت سر گذاشته بودم ، از اون شب که حرف های اون دو نفر رو شنیده بودم ذهنم مشغول بود ، همش کابوس میدیدم ، جنازه ساحل رو میدیدم ، به طور کل بهم ریخته بودم . این طوری نمیتونستم خوب برای بقیه امتحان ها اماده بشم ؛ تصمیم گرفتم بعد چند روز برم باشگاه ، که بلکه ذهنم خالی بشه. لباس های ورزشیم رو برداشتم و بعد عوض کردن لباسام بیرون رفتم. به باشگاه که رسیدم ، از دور دیدم که کامی روی تردمیل هست ، این یعنی تازه اومده ، به سمت اتاق تعویض لباس رفتم و بعد آماده شدن ، منم رفتم سمت تردمیل ها ، کامی هَدِست روی گوشش بود و متوجه من نشد ، تردمیل کناریش رو انتخاب کردم و دستی روی دستش کشیدم. برگشت سمتم و با دیدنم چشماش خندید و هدست رو از گوشش برداشت. گفت: سلام ، خوبی؟ اینجا چه کار می کنی؟؟ گفتم: ذهنم مشغول بود گفتم بیام یکم ذهنم رو آزاد کنم. آهانی گفت و مشغول شدیم ، یک ساعتی که گذشت به کامی گفتم : میای بریم جکوزی؟ خوبی اینجا این بود جکوزی ها خصوصی و تو محوطه های جدا از هم بودن . بعد تایید کردن کامی به سمتشون رفتیم و نیم ساعتی رو هم اونجا گذروندیم . کارمون که تموم شد به سمت کمد لباس ها رفتم و بعد برداشتن وسایلم رفتم اتاقک تعویض لباس ، داشتم لباس عوض می کردم که بهراد تو واتس آپ تماس گرفت ، شومیزم رو مرتب کردم و تماس رو وصل کردم و از اتاقک اومدم بیرون. بهراد با چهره خندون سلام کرد و گفت:کجایی وروجک؟ لبخند زدم و گفتم:باشگاهم ، جات خالی. بهراد: اوهو ، تو اینجا بودی ، با بلدزر جمعت می کردیم ،حالا ورزشکار شدی؟ چشمام رو شیطون کردم و گفتم: از مزیت های باشگاه های اینجاست . چشمکی هم انتهای حرفم زدم. بهراد که منظورم رو گرفته بود ، گفت:چشمم روشن رفتی اونجا ،چشم و گوشت باز شده ، تو هفته دیگه بیا ،آدمت می کنم . گفتم: جونننن ، تو فقط غیرتی شو. بهراد خندید و گفت: دختر سایزهات رو برام بفرست ؟ با تعجب گفتم : سایز چی؟ اصلا سایز من و برا چی می خوای؟؟؟ گفت: سایز لباس و کفشت رو میگم حدودی میدونم می خوام مطمئن باشم؛ تو چه کار به این حرفاش داری بفرست برام. با تعجب باشه ای گفتم ، چون بهراد کار داشت تماس رو قطع کردم و سرم رو بالا اوردم ، دیدم آروین با پوز خند تکیه داده به دیوار رو به روی من و داره نگاهم می کنه. اخمی کردم و گفتم: به مکالمه من گوش میدادی؟ گفت: نه فقط توجهم جلب شد، نه که تو فرانکفورت هستیم ، فارسی حرف زدن برام تعجب برانگیز بود ،نا خوداگاه جذب شدم . عوضی داشت با ادای خودم ، حرفای خودمو به خودم پس میداد‌. حرصم گرفت ، اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم: من اون موقع چهرت رو ندیدم اگه میدونستم تویی ، اصلا واینمیستادم. آروین شونه ای بالا انداخت و گفت : حالا هم که چیزی نشده ، برابر شدیم وروجک . چشمکی هم حوالم کرد! بعدم رفت و نذاشت دیگه حرفی بزنم ، خیلی پررو بود. با حرص سمت کامی رفتم و اونم حاضر شده بود باهم به سمت ماشین ها رفتیم.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...