رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Alen

    Alen

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      392


  2. shirin_s

    shirin_s

    کاربر فعال


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      332


  3. مهدیه طاهری

    مهدیه طاهری

    کاربر فعال


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      456


  4. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      2,289


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/25/2025 در همه بخش ها

  1. بسم الله الرحمن الرحیم رمان عبدالله نویسنده آتناملازاده ژانر اجتماعی داستان از سال ۱۳۲۴ خلاصه: مردی سنتی با زندگی قدیمی خود. مردی نه چندان مذهبی و نه روشنفکر. فردی بازاری که سعی می‌کند زندگی عادی داشته باشد اما سرنوشت و زمانه نمی‌گذارد. مقدمه: گیج کننده‌ترین اقدامی که علیه خویش می‌توانیم بکنیم این است که بکوشیم قلب‌مان را به چیزی قانع کنیم که مغزمان می‌داند یک دروغ بزرگ است ... 🕴 شنون‌ آدلر
    1 امتیاز
  2. نام رمان: عقد آسمانی نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز، ازدواج اجباری خلاصه: در دلِ رسمی کهن، جایی میان آسمان و زمین، سرنوشت دو نام با نخی از عهد و قانون به هم گره خورده‌ است؛ قانونی که می‌گوید دخترعمو و پسرعمو از پیش در تقدیر یکدیگرند. اما آیا تقدیر همیشه مهربان است؟ او، دختری با چشمانی شیطان و لبخندی که مرزِ شوخی و احساس را گم می‌کند؛ و او، پسری مغرور با غروری سنگی‌تر از سکوت شب، گرفتار در بازیِ ناخواسته‌ی عشق و لجاجت. میان خنده و سکوت، میان عشق و غرور، قانونی که روزی از آسمان نازل شد حالا روی زمین، سرنوشت دو دل را به قمار گذاشته است. و شاید… شاید انتهای این قصه، جایی میان بدبختی و خوشبختی، همان جایی باشد که عشق معنای تازه‌ای می‌یابد.
    1 امتیاز
  3. به نام آنکه شادی را با غم آفرید. نام اثر: کام‌دل‌های مرده نویسنده: آلن.ایزدقلم « النازسلمانی» *** در سایهٔ سکوت، دل‌ها می‌میرند… زمانی که هر ضربان، پژواک ناگفته‌هایت شود، حرف‌هایت شنیده نشود و در گلو خفه بماند. بغضی شود که جای باریدن، آه شود…
    1 امتیاز
  4. پارت نود و هفتم رزا و دوروتی هر دو متحیر به او نگاه می‌کردند. منظور حرف‌هایش را نمی‌فهمیدند. چه انرژی‌ای می‌توانست از آنها ساتع شود؟ اصلا در آن وضعیت انرژی‌اش کجا بود؟ اگر انرژی داشتند که آن را صرف نجات یافتن از آن دیوانه خانه می‌کردند. لوکا وقتی سکوت آن دو را می‌بیند جلو می‌رود و می‌گوید: - نمی‌خواید حرفی بزنید؟ رزا می‌توانست قسم بخورد موقع حرف زدنش دو دندان نیش بلند و تیز دیده است! باورش نمی‌شد. یک خوناشام شانه به شانه‌ی گرگینه‌ها؟ این یعنی خیانت... چطور می‌توانست به هم نوع خود، آن هم کسی چون مارکوس خیانت کند و به گرگینه‌ها پناه ببرد؟ - کدوم یکی از شما صاحب روح پاکه؟ رزا و دوروتی هر دو به فرهد نگاه می‌کنند. صاحب روح پاک؟ کلمه‌ی آشنایی بود. نمی‌فهمید این روح پاک چیست که همه به دنبال آن می‌دوند و برای دست یافتن به آن از روی یکدیگر رد می‌شوند. دیگر حوصله‌ی فرهد داشت سر می‌رفت. بر دسته‌ی تختش ضرب می‌گیرد و رو به کُنراد می‌‌گوید: - مسئله‌ای نیست، خیلی وقته یه تفریح درست حسابی نداشتیم. لبخندی شیطانی بر صورت می‌نشاند و ادامه می‌دهد: - بگو میدون رو آماده کنن! کُنراد با تردید نگاهش را بین فرهد و آن دو نفر جابه‌جا می‌کند. ناچار سر تکان داده و فرمان آلفا را اطاعت می‌کند. از مواقعی که فرهد به تب و تاب می‌افتاد می‌ترسید. در این مواقع دست به کارهایی می‌زد که گاه جبران ناشدنی بودند. کاملا هم غیرقابل پیش‌بینی عمل می‌کرد. به هیچ عنوان نمی‌شد او را متوقف کرد و حالا هم یکی از همان زمان‌ها بود. فرهد عزمش را جزم کرده بود یا مارکوس را سرنگون کرده و خود تاجش و قدرتش را صاحب شود و یا در این راه دودمان خود را به باد دهد! غافل از این که باسیلیوس سایه‌ی مارکوس بود و او را لحظه‌ای تنها نمی‌گذاشت. و اما در میان درخت‌های سر به فلک کشیده‌ی جنگل گونتر، آبراهوس و آرچر را در بند کرده و با خود به سمت کاخ می‌برد. سنگ نشان را این‌بار سفت و محکم در دست گرفته بود. بعد از روشن کردن تکلیف آن دو نفر بلافاصله پیش وُلاند آهنگر می‌رفت و شمشیر و نشان را به او می‌سپارد. تصمیمش را گرفته بود. آن‌ها را به خدمت مارکوس می‌برد تا او در موردشان قضاوت کرده و حکم دهد. اگر می‌خواست علت آمدن آنها را توضیح دهد گم شدن سنگ نشان هم لو می‌رفت اما او فکرهایش را کرده بود. می‌دانست ماه هرگز پشت ابر نمی‌ماند و روزی رازش برملا خواهد شد. پس چه بهتر که خودش اعتراف کند. در ضمن اکنون وضعیت بسیار متفاوت بود. در زمان تاج گذاری حمل بر بی‌مسئولیتی و عدم وفاداری او می‌شد. اما اکنون مارکوس به دور از حرف‌های دیگران قطعا در مورد او چنین فکری نمی‌کرد. از این بابن پس از سالها زندگی در کنار او مطمئن بود. مارکوس هرگز تند خو و مستبد نبود. در تمام عمر یک بار قصد کرده بود چنین رویه‌ای را پیش بگیرد که آن هم ناکام ماند و قبل از آن که رزا را قربانی خود کند او را از دست داد‌.
    1 امتیاز
  5. پارت صد و دوازدهم با ناراحتی گفتم: ـ پس...پس تو... حرفمو قطع کرد و با لبخند دستشو گذاشت روی قلبم و گفت: ـ برای این عشق قشنگ سیاه و سفید و نجات مردم این سرزمین، خودمو فدا می‌کنم...تنها راه نجات آرنولد همینه جسیکا. بغض گلوم و فشرد...یه آدم چقدر می‌تونست خوب باشه که بخاطر نجات بقیه از خودش بگذره....بگذره تا منو آرنولد بهم برسیم و این شهر و از دست طلسم بزرگ پدرم نجات بدیم. اشکم روی گونه‌ام سرازیر شد و سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ شاید...شاید یه راه دیگه‌ایی هم وجود داشته باشه! آناستازیا که از کاری که میخواست انجام بده، بی‌نهایت راضی بود لبخندی زد و گفت: ـ این تنها راهشه جسیکا! هدف من هم از اومدن به این سرزمین، این بود که بتونم به آرنولد کمک کنم و نجاتش بدم ولی تو دام پدرت افتادم اما حالا که حسن نیتی دخترشو دیدم، فهمیدم که می‌تونم بهش اعتماد کنم. نگران نباش...با پرپر شدن اون گل رز، من از بین نمیرم و انرژیم تو یه موجود دیگه یا حتی شاید تو یه گیاه تناسخ پیدا می‌کنه. تو که این قانونهای تو جادوگری رو خوب بلدی. با ناراحتی اشکام و پاک کردم و گفتم: ـ واقعا خیلی متاسفم! کاش که اینجوری نمی‌شد. چشمکی بهم زد و گفت: ـ نگران نباش...فقط ازت می‌خوام موقع پرپر شدن اون گل رز، ورد توایلایت و بخونی. چشمام برق زد و گفت: ـ پرنده؟!...دلت میخواد به پرنده تبدیل بشی؟!
    1 امتیاز
  6. پارت نود و ششم فرهد سمت تختش رفته و می‌نشیند. دوباره صدای باز شدن درب سالن به گوش می‌رسد. این‌بار مردی شنل پوش جلو می‌آید و سمت دیگر فرهد می‌ایستد. حالا راوِنر سمت رزا و آن مرد شنل پوش سمت دوروتی ایستاده بود و فرهد میان آن دو بر صندلی تکیه زده بود. کُنراد به سمت پنجره‌ها رفته و مسیر عبور نور خورشید را کور می‌کند. مرد شنل پوش کلاهش را پس می‌زند و چهره‌اش نمایان می‌شود. رزا تا به حال او را ندیده بود اما از چهره‌ی رنگ پریده و قد و قامتش به نظر نمی‌رسید گرگینه باشد. به خوناشام‌ها شبیه‌تر بود اما یک خوناشام آنجا، میان قبیله گرگینه‌ها، ایستاده کنار یک آلفا چه می‌کرد؟ - خب، خودتون بگید! رزا و دوروتی سوالی به یکدیگر نگاه می‌کنند. از آنها می‌خواست چه بگویند؟ گفتنی هم اگر بود او باید می‌گفت که آنها را در بند کرده بود. فرهد که سکوت آنها را می‌بیند می‌گوید: - مثل این که قصد ندارید چیزی بگید. سپس نگاهش را به راونر داده و ادامه می‌دهد: - پس بذارید اول راونر حرف بزنه. راونر قدمی جلو می‌گذارد و با صدایی خش‌دار و گرفته می‌گوید: - یه روز غروب تو جنگل داشتم می‌گشتم که یه انرژی عجیبی احساس کردم. دنبالش رفتم. هر چی نزدیک‌تر می‌شدم قوی‌تر می‌شد. یه جور عجیبی بود. داشت مغزم رو داغون می‌کرد! چند لحظه سکوت بر سالن حاکم می‌شود. نگاه راونر به گوشه‌ای خیره شده بود. گویی جای دیگری سیر می‌کرد. جایی میان درختان سر به فلک کشیده‌ی اعماق جنگل. - راوِنر؟! راونر با صدای فرهد از خیالات خود بیرون می‌آید. نفس عمیقی می‌کشد و به آن دو نگاه می‌کند. عصا زنان جلو می‌رود و میان آن دو می‌ایستد. نگاهش را بین آنها می‌چرخاند و می‌گوید: - شما دو تا بودین، نمی‌دونم اون انرژی از کدومتون بود که نمی‌گذاشت جلوی غریزه‌ی گرگ درونم مقاومت کنم ولی مطمئنم از یکی از شما دو نفر بود.
    1 امتیاز
  7. دو دستم را روی صورتم گذاشتم، این‌که از شب قبل هیچ چیزی به یاد نداشتم پاک روح و روان مرا به هم ریخته بود! - من واقعاً نمی‌فهمم، اصلاً یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاد! چشمانم را روی هم فشردم و قطره اشکی از چشمم به روی گونه‌ام چکید؛ نکند که آن‌ها راست می‌گفتند؟! نکند که من به آن گوسفندان حمله کرده بودم؟! - نکنه… نکنه که واقعاً به اون حیوون‌ها حمله کرده باشم؟! دو دستم را پایین آوردم و‌خیره در چشمان نگران راموس با بغض نالیدم: - وای خدا! من… من نمی‌خوام یه جونور وحشی باشم! دست راموس بر روی شانه‌ام نشست. - هی این چه حرفیه دختر؟! معلومه که تو یه جونور وحشی نیستی! لحظه‌ای مکث کرد و با اخم و لحنی مشکوک ادامه‌ داد: - یه چیزی این وسط مشکوکه. متعجب از حرف او پرسیدم: - منظورت چیه؟! - چرا درست زمانی که پا به این سرزمین گذاشتی این اتفاق برای تو افتاده؟! چرا تو اصلاً از دیشب چیزی یادت نمیاد؟! چطوریه که تو هیچ‌وقت به هیچ موجودی حمله نکرده بودی و درست همین دیشب و برای اولین بار این اتفاق افتاد؟! جفری هم که از حرف‌های راموس متعجب شده بود خیره به صورت او لب زد: - چی می‌خواهی بگی راموس؟! راموس نیم نگاهی سمت جفری انداخت. - می‌خوام بگم که یه کس دیگه‌ توی این ماجرا و اتفاقات دست داشته؛ یه نفر که از هویت ما با خبر بوده خواسته ما رو بین مردم این سرزمین بد و‌ خطرناک جلوه بده. از این حرف راموس ته دلم خالی شد؛ یعنی یک نفر می‌خواست ما را بدنام کند و مردم را از ما بترساند؟! اما چه کسی؟! - مثلاً… مثلاً کی؟! راموس از لبه‌ی تخت برخاست. - یه حدس‌هایی میزنم، ولی تا مطمئن نشم نمی‌تونم چیزی بگم. همانطور که به سمت در اتاق می‌رفت تا بیرون برود ادامه داد: - صبحانه‌ات رو که خوردی بیا به سالن اصلی، دیشب نشد که از پادشاه کمک بگیرم و حالا باید این کار رو بکنیم. سرم را تکان دادم و راموس با زدن لبخندی دلگرم کننده به صورت نگرانم از اتاق بیرون رفت.
    1 امتیاز
  8. راموس نگاه چپ‌چپی به جفری انداخت و در جواب من سری تکان داد. - از اونجایی که می‌دونستم تو با هیبت گرگی توی شهر نمی‌مونی برای پیدا کردنت به سمت جنگل رفتیم؛ یکم مونده به جنگل چند تا مرد رو دیدیم که یکیشون یه چوپان بود. جفری میان حرف راموس آمد. - من رفتم جلو و از اریکِ چوپان دلیل اونجا بودنشون رو پرسیدم؛ اریک گفت که حدودهای نیمه شب یه گرگ به گوسفندهاش حمله کرده و بعد از این‌که یکی از گوسفندهاش رو دریده اون با چوب زده توی سرش. سرم را با گیجی تکان دادم؛ نمی‌فهمیدم این حرف‌ها چه ربطی به من می‌تواند داشته باشد؟! - خب، اینا چه ربطی به من داره؟! جفری خودش را کمی جلو کشید و گفت: - واقعاً نفهمیدی؟! خب اون گرگی که به گوسفندهای اریک حمله کرد تو بودی دیگه، اون هم با چوب زده بود توی سرت و تو بی‌هوش شده بودی. مات و مبهوت مانده سری به رد حرفشان تکان دادم؛ این امکان نداشت! من… من در زمان تبدیل شدنم هرگز به هیچ جانوری حمله نکرده بودم! - نه… نه این دروغه! من… من تا حالا به هیچ جونوری حمله نکردم! - ولی دیشب این کار رو کردی! با خشم به جفری نگاه کردم؛ چرا نمی‌فهمید که آن کار من نبوده است؟! - من به هیچ‌کس حمله نکردم؛ این‌ها همش یه مشت حرف مزخرف و دروغه! راموس دستش را بر روی دست مشت شده‌ام که با خشم فشرده میشد گذاشت و با لحنی که سعی می‌کرد آرام و‌ عادی باشد گفت: - ببین لونا این اتفاق برای هرکسی ممکن بیوفته، تو توی حالت عادی نبودی و الان هم چیزی یادت نمیاد؛ پس بهتره دیگه بهش فکر نکنی. سرم را به طرفین تکان دادم؛ او نمی‌فهمید، او حال مرا نمی‌فهمید! این‌که بیایند و به من بگویند که شب قبل مثل یک حیوان وحشی به گوشفندان حمله کرده‌ و بکی از آن‌ها را دریده‌ام زیادی آزاردهنده بود! - من این‌کار رو نکردم راموس، من توی تموم این سال‌هایی که تبدیل می‌شدم به هیچ موجودی حمله نکردم. من… من همیشه همه چیز رو از شب‌های تبدیل شدنم به یاد می‌آوردم، اما دیشب…
    1 امتیاز
  9. پارت نود و پنجم و اما در آن سوی مرزها، در جایی که پوشش‌های گیاهی تغییر می‌کند و مکان زندگی گرگینه‌هاست در بزرگ‌ترین و قدیمی‌ترین خانه‌ی چوبی آن اطراف، فرهَد بر تخت خود تکیه زده و منتظر کُنراد است. می‌خواست خودش با آن آدمیزادها صحبت کند. باید از موضع آنها باخبر می‌شد. درهای چوبی با صدای برهم سابیده شدن چوب‌ها باز می‌شود و کُنراد همراه آن دو موجود ضعیف وارد می‌شود. کنراد سمت فرهد می‌رود و کنار او می‌ایستد. رزا و دوروتی با دست‌هایی بسته وسط سالن می‌ایستند. رزا برخلاف دیداری که با مارکوس داشت اصلا احساس خوبی نسبت به این دیدار نداشت. حس خوبی از فرهد دریافت نمی‌کرد. احساس می‌کرد تمام دور و اطراف او را سیاه و دودی می‌بیند. فرهد از جا بلند می‌شود و به سمت آنها می‌رود. دوروتی آرام خود را رزا نزدیک‌تر می‌کند. فرهد چرخی دور آنها می‌زند و سر تا پایشان را برانداز می‌کند. پس از آن کنار دوروتی می‌رود و در فاصله‌ای نزدیک از او می‌گوید: - اسم تو چیه؟ دوروتی لبانش را بر هم می‌فشارد و با مکث زبان باز می‌کند و آرام لب می‌زند: - دوروتی. فرهد از همانجا رو مب‌چرخاند و این بار نگاهش را به رزا می‌دهد: - و تو؟ رزا خیره و مات در چشم‌های آبی تیره‌ی او زمزمه می‌کند: - رزا. دوروتی سرش را پایین انداخته و چشمانش را بسته بود و در دل خدا خدا می‌کرد تا او هر چه زودتر عقب‌تر رفته و از دوروتی فاصله بگیرد اما گویی فرهد تصمیمی برای عقب رفتن نداشت. فرهد بوی ترس دوروتی را می‌شنید و به مذاقش خوش آمده بود. سالها بود که نتوانسته بود به دل دهکده‌ای بزند و این بوی دلپذیری ترس را استشمام کند. اما رزا جور دیگری بود. بی پروا در چشمانش نگاه کرده بود. او نیز در چشمان سبزش نگاه کرده بود. در آن دو تیله‌ی جنگلی هیچ حسی دیده نمی‌شد. کاملا تهی بود! صدای باز درب به گوش می‌رسد و بعد صدای چوبی که بر زمین می‌خورد. فرهد چشم از رزا می‌گیرد و عقب می‌رود. دوروتی نفس حبس شده‌اس را رها کرده چشم‌هایش را باز می‌کند. رزا بوی آشنایی را احساس می‌کرد اما نمی‌خواست سر برگرداند. در ذهنش حدس‌هایی داشت که نمی‌خواست به هیچ کدام فکر کند‌. راوِنر به لطف ضرب نیروی مارکوس و بارها کوبیده شدن به درخت و زمین با تکیه بر چوبی به سمت فرهد قدم برمی‌داشت. از کنار آن دو نفر رد می‌شود و کنار فرهد می‌رود. دست بر سینه می‌گذارد و به ادای احترام کرده و سپس به آن دو نگاه می‌کند. رزا زیر چشمی به او نگاه می‌کند. با دیدن آن گرگ زخمی نگاهش را پایین می‌اندازد. با آن زخم‌ها چهره‌ی کریهش درب و داغون‌تر شده بود. هر سه‌ی آنها مثل دیگر گرگینه‌هایی که تا به حال دیده بودند تنها یک شلوار چرم مشکی به تن داشتند و عضلات بزرگ و ورزیده‌ی آنها ترسناک‌ترشان کرده بود. دوروتی به این می‌اندیشید که با این بازوهای پر قدرت می‌تواند با یک اشاره او را بر زمین بکوبد. حتی آن گرگ زخمی نیز بسیار بزرگ و قوی به نظر می‌رسید. نمی‌دانست مارکوس چطور آن روز به تنهایی او را بلند کرده و زمین می‌زد.
    1 امتیاز
  10. پارت صد و یازدهم حرفش کاملا درست بود و دلم نمی‌خواست مثل ترسوها اون عشقی که نسبت به آرنولد توی دلم رشد کرده رو پنهون کنم...بنابراین لبخندی زدم و گفتم: ـ فقط امیدوارم آرنولد بفهمه که راجبم اشتباه فکر کرده! آناستازیا گفت: ـ باید هرچی سریع‌تر اونو از مخمصه نجات بدیم و دست شما دوتا رو توی دستای هم بذاریم... گفتم: ـ باید صبر کنیم تا هوا تاریکتر بشه و قلعه یکم خلوت بشه تا بتونیم بریم پیشش اما یه مشکلی هست... آناستازیا پرسید: ـ چه مشکلی؟! گفتم: ـ آرنولد تو زیرزمین قلعه بین کلی میله آهنی زندانی شده و قدرت من کافی نیست که بتونم از اونجا خارجی کنم...تو هم که فکر نکنم چوب جادوییت باهات باشه، مگه نه؟! آناستازیا لبخندی بهم زد و گفت: ـ چوب جادوییم همرام نیست چون پدرت ازم گرفتتش اما... بعدش به اون روز قرمزی که روی تخت بود، اشاره کرد و اونو گرفت توی دستاش و گفت: ـ ویچر‌ یه چیز خیلی مهم و فراموش کرده و اونم اینه که حتی اگه چوب جادویی من و هر چیزی که قدرت مادی داره رو آزمون بگیره بازم نمیتونه متوقفمون کنه چون نیروی اصلی از قلب و ذهن ما سرچشمه میگیره. بعد به گل رز توی دستش نگاه کرد و گفت: ـ وقتی که منو طلسم کرد، کل روح منو توی این گل رز گذاشت و با پرپر شدنش، میتونم که یه همنوعی از جنس خودم و نجات بدم!
    1 امتیاز
  11. روزی روزگاری، در پسِ غم‌های ویرانی، من بودم و آن بی‌مرام. قصه‌ها گفتیم، قصه‌ها ساختیم… زیرِ گوش‌هایم تا سپیده‌دم، دلبرم مرا تا مرزِ دیوانگی می‌بُرد. اما گذشت… و گذشت. قصه‌های ما مزهٔ غصه گرفت، غصه‌هایم داستان شد. و این بار، زیرِ گوش‌هایم تا سپیده‌دم، نجوا عوض شد… این بار «نمی‌خواهمت» شد.
    1 امتیاز
  12. پارت نود و چهارم باید یه فکری به حال این مغز آشفته‌اش می‌کرد. در نزدیکی دروازه، زیر یک درخت تنومند اتاقکی زیر زمینی و پنهان ار دید ساخته شده بود که آنها را به آنجا برده بودند. یک نفر اطراف درخت پرسه می‌زد و اطراف را می‌پایید. وقتی گونتر و والریوس را دید خود را به آنها رساند و به احترام سر هم کرده و آنها را به آن سمت هدایت می‌کند. گونتر جلوتر از والریوس پا به سراشیبی می‌گذارد. دست به خاک اطراف می‌گیرد و آرام از سراشیبی پایین می‌رود. وقتی وارد زیر زمین می‌شود دو نفر را بسته شده با طناب و زانو زده بر زمین می‌بیند با یک سرباز که بالای سرشان ایستاده. سرباز به دیدن آنها احترام گذاشته کنار می‌رود. آن دو نیز با صدای پا سر بلند کرده به گونتر نگاه می‌کنند. گونتر بالای سر آنها می‌ایستد و به چهره‌هایشان می‌نگرد. نگاهش روی چهره‌ی پیرمرد متوقف می‌شود. او را می‌شناخت. آبراهوس پیر بود. همان که به سراغش رفته بودند اما جز گربه کثیفش چیزی نیافتند. همراهش پسری لاغر اندام و ضعیف بود. احساس می‌کرد انرژی سنگ را حس می‌کند. با سر به بیرون اشاره کرده و آن سرباز را مرخص می‌کند. والریوس نیز نزدیک ورودی می‌ایستد تا هم حواسش به بیرون باشد و هم در جریان اتفاقات داخل باشد. گونتر کلاه شنلش را عقب می‌زند و بر سنگی گوشه‌ی زیر زمین می‌نشیند. دستانش را بر هم گره می‌کند و نفس عمیقی می‌کشد و می‌گوید: - خب آبراهوس، خودت حرف بزن. آبراهوس سرش را پایین می‌اندازد و آرام می‌گوید: - چی بگم؟ با همین یک جمله خشم گونتر را برافروخته می‌کند. گونتر به سمتش خیز می‌دارد و با دو گام بلند خود را به او می‌رساند. چانه‌اش را در دست می‌گیرد و در صورتش می‌غرد: - خودت رو به اون راه نزن آبراهوس، یه کاری نکن همینجا تیکه تیکه‌ات کنم. حرف بزن، چیکارش کردی؟ چی تو رو کشونده اینجا؟ پیرمرد از فشار دستان قدرتمند گونتر اخم‌هایش در هم می‌رود و "آخ" از لبانش خارج می‌شود‌. احساس می‌کرد می‌خواهد استخوانش را خورد کند. قبل از آن که آبراهوس پاسخی بدهد آرچر که از حمله‌ی ناگهانی گونتر ترسیده بود و به عقب افتاده بود به سختی خود را از زمین بلند کرده و با ترس و گریه فریاد می‌زند: - دست منه! ولش کن، اون دست منه!
    1 امتیاز
  13. نگاه میکال تغییر کرد و دست روی لبش کشید. - تو قدرت داری؟ تکون برداشتم. سوالش یه جوری بود، مثل این بود که انگار داشت به من می‌گفت تو می‌دونی کی هستی ولی نمی‌خوای بگی. از اتاق بیرون اومدم. خوشم نمی‌اومد تو اتاق مرد زن داری باشم. - اگه داشتم، از شما نمی پرسیدم کمکم کنی. مار روی دستم آروم‌تر گرفت و چشم‌هاش باز شد. با دیدن چشم‌های مارم خشکم زد. چشم‌هایی سبز، خیلی خیلی سبز! بعد کمی نگاه کردن که هیچی از نگاهش نفهمیدم چشم‌هاش بسته شد. ایهاب پسر بچه میکال نگاهم کرد و گفت: - خانم دکتر شکمم درد می‌کنه. کنارش نشستم و دست زیر پتو بردم شکمش رو نوازش کردم. ولی تا نوازش کردم چشم‌هام بسته شد. یه نور آبی، یه تجمع جادو تو شکمش حس‌کردم که داشت به اعضای داخلی شکمش آسیب می‌زد! شوکه انگار یکی تکون شدیدم دادم و ناباور گفتم: - میکال، پسرت رو همین الان ببر پیش یه دکتر جادو تو شکمش تجمع کرده و داره اعضای داخلی بدنش رو مثل اسید می‌خوره. میکال تکونی برداشت. لیرا از تو آشپزخونه دوید. ایهاب ترسیده و با درد نالید: - بابا شکمم خیلی درد می‌کنه. میکال پوست بدنش چروک شد و تبدیل به پیرمرد شد. ایهاب رو بی‌حرف بغل گرفت با پتوش بردش. لیرا شوکه گفت: - میام. قبل از این که از در بیرون بره گفت: - دختر تو هم بیا که توضیح بدی. سر تکون دادم. کیف و شنلم رو پوشیدم همراهشون رفتم. سوار کالسکه شدیم و میکال با سرعت شروع به روندن کرد. در حین هدایت اسب فانوس رو روشن کرد. چهره‌اش مست بود و پرسیدم: - می‌خوای من اسب‌ها رو هدایت کنم؟ خمار نگاهم کرد. - می‌تونم دختر اونقدر مست و پاتیل نیستم خودم رو نفهمم. لیرا نگران و عصبی گفت: - چرا فقط بچه من باید همیشه مریض باشه؟ گوشه بینیم رو خاروندم. - مریض نیست. لیرا نگاهم کرد. حرفی نزد ولی مطمئنم داشت چندتا فحش با چشم‌هاش به من می‌داد. سرم رو پایین انداختم، به ناخن‌هام نگاه کردم. ایهاب بازوم رو گرفت؛ مظلوم و پر از درد گفت: - خانم دکتر خیلی درد دارم تو شکمم می‌سوزه. من نمی‌دونستم جادو چیه و چطوری. نمی‌دونستم چطور کمکش کنم. دستی که توش دستبند مار بود. بی‌اراده و از غیب انگار یکی گرفتتش سمت شکم ایهاب رفت. نور آبی مثل یه مکش قدرت وارد کف دستم شد. میکال برگشت و نیم نگاهیم کرد. انگار اون نور آبی که داشت وارد دست‌هام می‌شد رو نمی‌دید! ایهاب نفس‌هاش آروم‌تر شد و با چشم‌های پر از اشک گفت: - دردم داره کم‌تر میشه خانم دکتر. شوکه هنوز خیره دستم بودم. گرده‌های درخشان آبی به آرومی وارد دستم می‌شد و من به شکل عجیبی داشتم سر حال می‌شدم! با تکون کالسکه و پیاده شدن میکال سریع دستم رو عقب کشیدم. نفس‌هام بی‌شمار شده بود و مشتم رو به سینه‌ام فشار دادم. وحشت مثل جنون تو رگ‌هام پیچید. این یعنی چی؟ من داشتم از قدرت ایهاب تغذیه می‌کردم؟ قدرت تجمع شده تو شکمش، که داشت اعضای بدنش رو از بین می‌برد رو من بلعیدم! چرا، اومدم تو این دنیا این جوری شدم؟ تو سرم یه تلنگر خورد. مثل ندای درون. « از اول این قدرت رو داشتی، فقط تو دنیای بدون جادو بودی که همه انسان بودن.» ذهنم داشت به خود باوری می‌رسید. تنها سوال پررنگ تو سرم این بود‌. چرا منو تو دنیای انسان‌ها رها کردن؟ از کالسکه پایین اومدم. بارون داشت بی منت می‌بارید. به بیمارستان نگاه کردم. شلوغ بود! یکی با خنده بیرون می‌اومد، یکی مریضی رو گرفته بود داخل می‌رفت. ما هم وارد بیمارستانی که بوی عجیبی می‌داد شدیم. میکال به دختری حرفی زد که منو شوکه کرد! - پرستار، به نوه‌ من کمک کن جادو تو شکمش تجمع کرده انگاری. نوه‌؟ چرا به پسر خودش گفت نوه؟ چرا اصلا خودش رو پیر می کنه تا ظاهرش معلوم نباشه؟ پرستار به ایهاب نگاه کرد و گفت: - پدرجان تخت سی و سه خالیه لطفا اونجا بذارید و بگید مادرش بیاد فرم رو پر کنه. میکال ایهاب رو تو بعل گرفت و به من اشاره زد بریم. لیرا سمت پرستار رفت فرم پر کنه. به تختی که بالاش نوشته سی و سه رفتیم و ایهاب رو میکال روی تخت گذاشت. به چشم‌هاش نگاه کردم و آروم پچ وار گفتم: - چرا گفتی پسرت، نوه تو هستش؟ خندید، یه خنده مبهم و به ایهاب نگاه کرد. پیشونی ایهاب رو بوسید. - من دو زندگی متفاوت دارم. بعد از پسرم و لیرا تو سومین نفره که می‌دونی. من هم ایهاب پسرمه هم نوه منه. شونه بالا انداختم و لب زدم: - نمی‌فهمم. واقعا نمی‌فهمیدم. چرا باید دوتا زندگی داشته باشه؟ اصلا به من چه یه روز هم نشده خونشون هستم و باهاشون آشنا شدم، دارم تو زندگی شخصیشون هم فضولی می‌کنم. سرم چرخید و با دیدن همون پسر مو قرمزه که از دروازه اومدم دستبندم نیشش زد شوکه شدم! سر اون هم سمت من چرخید. وحشت کردم و با سرعت از اون جا دویدم که برای میکال هم دیگه دردسر درست نکنم. پسر مو قرمزه از تخت پایین پرید سرمش رو کشید‌‌ و نعره زد: - صبر کن. با همه سرعتی که داشتم فقط دویدم. یکم دیگه مونده بود از بیمارستان بیرون بزنم شنلم رو گرفت. جیغی زدم و رو به پشت خم شدم. تا شنل از بدنم در اومد بی وقفه دویدم. قلبم تند تند می‌زد. زیر بارون‌های بی‌امان دویدم. پاهام روی زمین برخورد که می‌کرد آب پخش می‌شد. پیچیدم سمت راست که یه کالسکه ران خواست به من بزنه. عقب پریدن و روی زمین خوردم. مرد داد زد: - هی... مراقب باش، کوری؟ بخاطر کوله پشتیم آسیب ندیدم. با دیدن پسر مو قرمزه، چشم‌‌هام گشاد شد و چهار دست و پا دویدم و تو دویدن ایستام. بدنم خیس خیس شده بود. داشتم می دویدم، یکی منو گرفت و سمت خودش کشید. نگاهش کردم میکال بود ولی جوون شده! نیشخند زد و نجوا کرد: - چرا مامور شاه دنبالته؟ مو قرمزه دوید و رفت و گیج دنبالم می‌کشت. قلبم تند تند زد. بوی بدنش کل بینیم رو پر کرد گفتم: - از همون دروازه‌ای اومدم که این‌ها باز کردن. شنیدم اگه کسی از دروازه رد بشه تا یک سال زمان می‌خواد تا اون دروازه دوباره باز بشه. دستش رو بالا سرم گذاشت. جوری ایستاده بود بدنش به بدنم نخوره. من و میکال وسط یه بریدگی بودیم که فاصله‌امون فقط یک بند انگشت بود. به دیوار بیشتر چسبیدم ولی این جا انقدر تنگ بود که همون یه بند انگشت فاصله موند. سرم رو بالا اوردم به چشم‌های خاکستریش نگاه کردم. موهای سفیدش خیس روی پیشونیش افتاده بود. جا برادری خیلی جذاب بود. سریع نگاهم رو گرفتم و گفتم: - دیگه رفت، من میرم نمی‌خوام باعث دردسر شما بشم. اخم کرد.‌ - الان این راه رو بر می‌گرده چون رد بوی تو رو نمی تونه دیگه بگیره. از شانس بد تو کایان فرمانده ارتشه یه گرگینه بوی تو وارد بینیش بشه تا ابدیت می‌تونه شناسایت کنه بهش سلول مرگ میگن. کایان؟ پس اسمش کایانه. سرش رو کج کرد و به اطراف چشم دوخت. حتی نیم رخش هم جذاب بود! چشم‌هام رو بستم. لعنتی بسه هی نگاه نکن خدا سنگت می‌کنه. چشم‌هام رو باز که کردم دیدم سرش رو روی بازوش که بالا سرم دستش رو گذاشته که بدنش به بدنم نخوره گذاشته. نگاهش داشت برندازم می‌کرد ولی وقتی دید چشم باز کردم به بالا سرم چشم دوخت. تو هوای سرد گرمم شده بود. تازه فهمیدم گفت گرگینه! تو داستان تعریف‌کردن‌های دخترای هم سن سالم درون روستا می‌دونستم گرگینه چیه، اما مگه حقیقت دارند؟ آره دیگه وقت جادو هست گرگ و خوناشام و از این چیزها هم هست. دهنم رو بستم فکر نکنه از پشت کوه اومدم هیچی نمی‌دونم. صدای دویدن‌های سنگین اومد، وقتی برگشتم دیدم کایان بود. همونجور که میکال گفت برگشته. ولی عصبی و خیس از بارون. بارون بوی منو می‌گرفت نمی‌تونست پیدام کنه‌. جرقه‌ای تو ذهنم زد! چطور میکال تونست منو زودتر از کایان بگیره؟ وحشت کردم! نباید میکال رو دشمنم کنم چون زیر پوستی قدرتش رو نشون داده بود.
    1 امتیاز
  14. پارت پنجاه و سوم وسطای مهمونی برای تجدید ارایش به سمت سرویس رفتم ، سرویس بهداشتی طبقه همکف انتهای یک راهرو ال شکل بود و تو اون راهرو غیر سرویس ، دو تا اتاق وجود داشت. خداروشکر خالی بود ، جلوی آینه شروع کردم رژم رو تمدید کردن ، که صدای زمزمه ای به گوشم خورد . به هوای اینکه شاید چند تا از بچه ها باشن توجه ای نکردم ، مشغول بودم که شنیدم کسی میگه: چک کردم کسی نیست ،کیف رو اوردی؟؟ شخص دیگه ای گفت: دفعه پیش هم همین رو گفتی ، ولی معلوم شد کسی حرفامون رو شنیده ، و حتی نتونستی بفهمی کی بوده ! صدای همون دو نفر بود که تو مهمونی شروین بودن ، از استرس دستام میلرزید ، تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که گوشیم رو سایلنت کنم که خدای نکرده صداش درنیاد. نفر اول: هر کی بوده ترسیده ، چون اگه کسی بود که دنبال آتو بود ، الان من و تو اینجا نبودیم ، بی خیال این حرف ها کیف رو اوردی یا نه؟ صدای خش خشی اومد و نفر دوم گفت:بیا ، بگیرش ولی وای به حالت سوتی بدی ، دیگه نمی خوام تو موقعیت چند سال پیش قرار بگیرم . نفر اول: خیالت راحت با اینا کارو بی دردسر حل می کنم ، بهتره بری تا کسی ندیدتت ، چون مهمونی تقریبا خصوصیه و توام با جمع غریبه ای. نفر دوم گفت:باشه میرم ، دیگه سفارش نکنما ، کارارو درست انجام بده ، نزار از اعتماد دوبارم پشیمون بشم. دیگه صدایی ازشون نشنیدم ، چند دقیقه ای که گذشت ، با استرس درو باز کردم و بیرون رفتم ، خداروشکر رفته بودن با احتیاط از راهرو خارج شدم و کنار کامی جا گرفتم.
    1 امتیاز
  15. #پارت چهل... آرام و با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد گفت: - من از خونه فرار کردم، جایی رو نداشتم که برم، آدرس اينجا رو هم خودت بهم گفته بودی، میشه ازت خواهش کنم بذاری اینجا بمونم؟ چیکار می‌کردم قبول می‌کردم؟ سهراب بعدا به قول عزیزخانم پوست از سرمان می‌کند اگه قبول نمی‌کردم ممکن بود اتفاق بدی برایش بیفتد گفتم: - آره آره بیا تو. کمکش کردم و بالا بردمش و روی زمین پتو چند لایه انداختم تا جایش نرم شود گفت: - بهم پتو میدی؟ نگران شدم و گفتم: - تب داری، هوا که خیلی خوبه. جواب نداد و دراز کشید برایش پتو آوردم و چای هم گذاشتم. چون طبق معمول هیچی داخل یخچال نبود زنگ زدم تا غذا بیاورند. کنار لیانا نشستم و گفتم: - چرا از خونه فرار کردی؟ گفت: - نمی‌تونستم حرفای عزیزخانم و شایان رو قبول کنم باید از زبون بابام هم بشنوم اومدم تا پیداش کنم. - لیانا، چرا می‌خوای این کار و بکنی؟ به قول عزیزخانم تو اگه بابات و انتخاب کنی سهراب رو خرد کردی. با گریه و بلند گفت: - میگی چیکار کنم اون بابامه، می‌خوام بگه که منو ول نکرده می‌خوام بگه که مامانم زنده است می‌خوام بگه که از اینکه مواد و به من ترجیح داد ناراحته و لب به اون کوفتی نزده تا منو برگردونه..... حرفش را قطع کردم و گفتم: - لیانا انقد خودت رو ناراحت نکن من کمکت می‌کنم تا همچی رو بفهمی. چای جوشید دمش کردم و داخل لیوان ریختم و برای لیانا بردم، چایش را که خورد گفتم: - بعد از رفتن من چه اتفاقی افتاد؟ چشم‌هایش پر اشک شد و گفت: - تو که رفتی من با سهراب دعوام افتاد و ازش خواستم بگه که چرا نمی‌ذاره بابام رو ببینم ولی طفره رفت، انقد با هم بحث کردیم که عصبی شد و کل وسیله‌های خونه رو شکست خیلی ازش ناراحت بودم از رو پله‌ها هلش دادم، افتاد و دستش در رفت و سر و صورتش زخم شد ولی خیلی شانس آوردم که حالش خوبه، مهتا ازت خواهش می‌کنم نگو که من اینجام، باشه؟ سر تکان دادم و او هم پتو را رو خودش کشید و خوابید. نمی‌دانستم چگونه می‌خواهد پدرش را پیدا کند که از آن سوال بپرسد، شاید باید از امیر کمک می‌گرفتم ولی اگه باز بهار غر میزد یا می‌خواست به سهراب لو بدهد چی؟ باید مدتی می‌گذشت تا لیانا حالش بهتر شود. زنگ خونه را زدند، لیانا هراسان از خواب پرید و گفت: - سهرابِ ؟ تو منو لو دادی؟ گفتم: - نه احتمالا غذا آوردن. خودش را جمع و جور کرد و پتو را تا زیر گلویش بالا کشید. بعد از حساب کردن غذا را گرفتم و داخل بردم و رو به لیانا گفتم‌: - دیدی بیخود ترسیدی . غذا را جلویش گذاشتم و گفتم: - ببخشید، هیچی تو خونه نداشتم که برات غذا بپزم مجبور شدم از بیرون بگیرم. به جعبه پیتزا خیره شد و گفت: - میل ندارم. کنارش نشستم و در جعبه را باز کردم و یه تیکه برداشتم و مثل مامان‌هایی که سر بچه‌هایشان کلاه می‌گذارند گفتم‌: -دهنت رو باز کن هواپیما داره میاد. بعد صدای هواپیما درآوردم خندید و پیتزا را از من گرفت و گفت: - دیوونه. بعد گاز زد و گفت: - تو مطمئنا مامان خوبی میشی برای من. به بازویش زدم و گفتم: - ساکت باش خرس گنده. خندید و بقیه پیتزایش را خورد. من هم غذای خودم را خوردم گفتم: - چطور می‌خوای بابات رو پیدا کنی؟ گفت: - شایان فردا می‌خواد بره پیشش تا باز براش مواد ببره، می‌خوام تعقیبش کنم. - خب تو که اینجایی از کجا می‌خوای بفهمی کی میره کجا میره؟ نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و گفت: - منو دست کم گرفتی من از خونه فرار کردم که بتونم راحت تعقیبش کنم عجله نکن فردا می‌فهمی. از کاری که می‌خواست بکند می‌ترسیدم ولی خب نمی‌توانستم حرفی بزنم می‌ترسیدم از اینجا هم برود و بلایی سرش بیاید مجبور به سکوت بودم....
    1 امتیاز
  16. #پارت سی و نه... گفتم- فقط می‌خوام یه لحظه با لیانا حرف بزنم لطفا. شایان: - فکر نمی‌کنم سهراب از این کار خوشش بیاد زنگ و پیام رو براش ممنوع کرده. - منظورت چیه؟ لیانا کجاست؟ به جای جواب دادن به سوالاتم گوشی را به لیانا داد که گفت: - چی می‌خوای؟ چرا نمی‌ذاری به حال خودم بمیرم..... حرفش را قطع کردم و گفتم: - لیانا چرا اینجوری حرف میزنی؟ با تعجب گفت: - مهتا! تویی؟! - آره منم، تو خوبی؟ با بغض گفت: - چرا منو اینجا تنها گذاشتی؟ چرا بهم زنگ نزدی؟ منتظرت بودم. - من بهت زنگ زدم تو جواب ندادی حتی پیام هم دادم ولی تو جواب سر بالا دادی و خواستی مزاحمت نشم. لیانا: - نه اشتباه می‌کنی سهراب گوشیم رو گرفته بود و تا الان دست اون بود ولی تو می‌تونستی به ترانه زنگ بزنی، شماره‌اش رو که داشتی. - نه نداشتم، لیانا چه اتفاقی افتاده؟ امروز پدرت و دیدم خیلی اوضاعش داغون بود. بغضش ترکید و شروع کرد به گریه و گفت: - تقصیر من بود خیلی زیاده روی کردم من نمی‌خواستم اینجوری بشه.... شایان گوشی را ازش گرفت و گفت: - بسه لیانا اتفاقی نیفتاده که انقد خودت رو اذیت می‌کنی، بسه برو تو اتاقت. خطاب به ما گفت: - وقتی همچی درست بشه می‌تونی با لیانا صحبت کنی ولی الان هم به نفع توِ هم لیاناست که با هم صحبت نکنین، منو ببخشید ولی خداحافظ. قطع کرد ناراحت بودم هم بخاطر لیانا و هم بخاطر این‌که سر هیچ داشتم زندگیم را نابود می‌کردم ولی از اینکه او مرا پس نزده بود خوشحال بودم به بهار نگاه کردم و گفتم: - هنوزم فکر می‌کنی اون ارزش نداره؟. شانه‌ای از سر بی‌تفاوتی بالا انداخت و گفت: - وقتی ازش خوشم نیاد بی ارزشه. ولی من می‌دانستم که او آدم خوبی است. آن شب را پیش بهار ماندم مامان طفلکش مانتو و مقنعه مرا شست و خشک کرد که برای دانشگاه رفتن لخت نمانم و بعد از خوردن صبحانه با بهار راهی دانشگاه شدیم. حس خوبی داشتم که دوستانم برگشتن سعی می‌کردم به سهراب اهمیت ندهم حتی نگاهش هم نکردم چون تقصیر او بود که من فکر می‌کردم لیانا با من مشکل دارد یک گوشی زنگ می‌خورد اهمیت ندادم مال کیست ولی خب صدایش را که نمی‌توانستم اهمیت ندهم سهراب بود که میگفت: - باز چه خبره؟ نمی‌دانم چه شنید که با ناراحتی گفت: - شایان تا نیم ساعت دیگه اگه پیداش نکنی من همه زندگیم و از دست میدم. - ....... - نه پای پلیس و وسط نکش خودت برو دنبالش، ترانه رو هم ببر، منم میرم خونه منصور یه سر و گوشی آب بدم. بعد قطع کرد و دوباره تماس گرفت ولی کسی جواب نداد دوباره گرفت بازم جواب نداد محکم دستش را به دیوار کوبید و داد زد: - لعنت بهت. یکی از دخترها به طعنه گفت: -چه عجب بالاخره صدای شما رو شنیدیم. سهراب به او اهمیت نداد و بلند شد و از کلاس خارج شد، کنجکاو بودم چیشده، زنگ زدم به لیانا جواب نداد نگران شدم که نکند لیانا فرار کرده باشد می‌ترسیدم سهراب پیدایش کند و مثل آن روز رو پله‌های خانه‌یشان بزنتش. با نگرانی به بهار نگاه کردم آرام گفت: - دخالت نکن زندگی خودشونه، به من و تو ربطی نداره. سر تکان دادم ولی خب نمی‌توانستم نگران نشوم بعد از کلاس هم خانه رفتم. بهار می‌خواست پیش من بیاید یا من را با خود ببرد، می‌ترسید باز کله شق بازی دربیاورم ولی به او اطمینان دادم که هیچکار نمی‌کنم تا قبول کرد که بروم. در را باز کردم و داخل رفتم ، ولی قبل از این‌که در را ببندم یکی روبرویم ظاهر شد، لیانا بود گفتم: - تو اینجا چیکار می‌کنی؟ اصلا از کجا منو پیدا کردی؟ اشک‌هایش جاری شد و هیچی نگفت نزدیک رفتم و بغلش کردم و گفتم: -سهراب دنبال تو می‌گرده.
    1 امتیاز
  17. #پارت سی و هشت... مقاومت نکردم و همراهش رفتم مادر، پدر، برادر و خواهر کوچیک‌ترش خانه بودند با مهربونی به من خوش آمد گفتند، داشتن غذا می‌خوردند من هم که گشنه، به آنها فرصت تعارف کردن ندادم و سر سفره نشستم و یه دل سیر غذا خوردم. دستپختش مانند دست‌پخت مامانم خوشمزه بود وقتی سیر شدم خواستم کمک کنم که نگار (خواهر بهار) اجازه نداد و خودش سفره را جمع کرد. بهار مرا به اتاقش برد و گفت: - حالا میشه بگی چیشده؟تو با کوروش؟ گفتم: - چیز مهمی نیست، اتفاقی تو خیابون همو دیدیم. نیشخندی زد و گفت: - امیر از دیروز دنبالشه و پیداش نکرده بعد تو اتفاقی دیدیش آره؟ بغضم گرفت و گفتم: - خیلی ممنون بابت غذا، من دیگه می‌خوام برم. بهار: - بیخود، تا بهم توضیح ندی که قضیه چیه، هیچ جا نمیری. چی بهش می‌گفتم از پس زدن لیانا؟ دعوای سهراب؟ یا خودکشیم؟ نمی‌دانم چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد که همه چیز را گفتم با دقت گوش می‌کرد وقتی حرف‌هایم تموم شد گفت: - چه جالب. باورم نمیشد من کلی صحبت کردم و اون فقط گفت چه جالب. اصلا چه جالبی داشت؟ یهو تو گوشم زد و گفت: - تو غلط کردی که خواستی خودتو بکشی، اصلا من گفتم نمی‌خوامت، تو باید وحشی بازی درمی‌آوردی؟ یه معذرت خواهی می‌کردی، فردا می‌بخشیدمت دیگه. یعنی منکه فکر می‌کردم به ته خط رسیدم فقط گیر یک معذرت خواهی بودم! يعنی داشتم سر هیچی خودم و تقدیم خاک می‌کردم! حالم بد بود بی‌اجازه روی تختش دراز کشیدم گفت: - می‌دونستم اون دختره ارزش دوستی نداره، حالا چرا نگرانی؟ گفتم: - اون خیلی عذاب کشیده، نمی‌دونی وقتی باباش رفت اون چجوری شکست و دم نزد، وقتی سهراب زد تو گوشش؛ دیدی سهراب دستش و بسته بود و سر و صورتش زخم بود؟ می‌ترسم برای لیانا اتفاق بدی افتاده باشه. بهار: - هر اتفاقی هم افتاده باشه دیگه نباید زنگ بزنی و پیام بدی واگرنه خودت و کوچیک کردی. - می‌دونم ولی می‌ترسم، نمی‌دونی چقد از سهراب می‌ترسه، با اون حالی که سهراب داشت بعید می‌دونم حال لیانا خوب باشه، کاش میشد از یه جایی ازش خبر بگیرم. بهار: - می‌خوای بهش زنگ بزنم؟ شاید از نگرانیت کم بشه. - آخه شماره تو رو داره ممکنه جواب نده. بیرون رفت و با یک گوشی برگشت و گفت: - با گوشی امین(داداشش) زنگ میزنم شماره اون رو نداره که. زنگ زد و بعد از کلی بوق خوردن جواب داد ولی لیانا نبود شایان بود بهار گفت: - ببخشید آقا من با خانم لیانا همتی کار داشتم، ممکنه باهاش صحبت کنم. شایان گفت: - شما کی هستین؟ بهار گفت: - من از دوستاش هستم یه کار کوچیک داشتم. شایان گفت: - من همه‌ی دوستای لیانا رو می‌شناسم، خودت و معرفی کن ببینم کی هستی. خودم را وسط انداختم و گفتم: - آقا شایان، سلام مهتام، می‌خواستم حال لیانا رو بپرسم. یکم مکث کرد و گفت: - مهتا خانم اینجا شرایط خوب نیست یه مدت زنگ نزن تا آبا از آسیاب بیفته. - من فقط نگران لیانام، نمی‌دونم چی شده که جواب سر بالا به پیام‌هام میده. شایان: - حالش خوبه، نگران نباش. خطاب به کسی که آن طرف گوشی بود گفت: - کجا؟ کجا؟ برگرد دختره‌ی خیره سر، باز هوس کتک و دعوا کردی، پدرم درآمد تا اون پدرت رو راضی کردم، باز می‌خوای قشقرق به پا کنه. بعد از چند ثانیه مکث گفت: - لیانا خواهش می‌کنم برگرد تو اتاقت، سهراب بفهمه می‌کشتت، احمق. خیلی مشغول بود گفتم: - آقا شایان. انگار تازه متوجه ما شد و گفت: - فکر کردم قطع کردی، سریع کارت و بگو.
    1 امتیاز
  18. #پارت سی و هفت... نگاهم کرد خیلی عصبانی بود اگه حیا مانع نمیشد من را می‌کشت، گفت‌: - چرا می‌خواستی خودت رو بکشی؟ آرام گفتم: - خسته‌ام، همه دوستام پسم زدن، دیگه انگیزه‌ای برای زندگی ندارم، کافیه یا بازم بگم؟ نیشخندی زد و گفت: - احمق، فکر کردی الان خودت رو بکشی همه چی درست میشه؟ لعنتی تو منو پس زدی که راحت زندگی کنی، حالا چته؟ حرفی نداشتم که بگویم. خودش ادامه داد: - دیروز که جلوی اون خونه منو پس زدی امیر و زنش رو با تاکسی فرستادم و خودم دنبالت بودم تا بدونم اون پسره کیه که به من ترجیح دادی، تا اینکه اومدی روی پل وایستادی، فهمیدم می‌خوای کار احمقانه انجام بدی اومدم دنبالت،ولی باورم نمیشه که انقد ترسو باشی که از مشکلات بخوای فرار کنی. - نگهدار، می‌خوام پیاده شم. اهمیت نداد داد زدم: - گفتم نگهدار. بازم بی‌اهمیت بود در را باز کردم و گفتم: - اگه نگه نداری، خودم رو پرت می‌کنم پایین. نگاهم کرد و با پشت دست تو دهانم کوبید و گفت: - مثل بچه‌ی آدم بشین سرجات تا تحویلت بدم، بعد هر غلطی که دلت خواست بکن. نمی‌دانم چرا آنقدر از او می‌ترسیدم در و بستم و آرام نشستم، حس کردم از دماغم خون می‌آید، اشتباه نکردم ضربه‌ای که به دهن و دماغم خورده بود باعث خون ریزی شده بود. دستمال کاغذی را از روی داشبورد برداشتم و روی دماغم گذاشتم تا جلوی خونریزی را بگیرم ضعف داشتم، سرم گیج بود بخاطر ناهار نخوردنم. نمی‌دانم کوروش کجا میرفت. گفتم: - کُ... کجا... داریم میریم؟ اهمیت نداد و به راهش ادامه داد تا این‌که وارد یک کوچه شد، خوب که دقت کردم یادم آمد خانه‌ی پدری بهار اینجاست. نمی‌خواستم با آن روبرو شوم. گفتم: - چرا اومدی اینجا؟ من نمی‌خوام برم پیش بهار، منو ببر خونه‌ام. جلو خانه نگه داشت و گفت: - که بازم بلا سر خودت بیاری؟ پیاده شد و آیفون را زد بعد صدای یک آقایی آمد که گفت: - کیه؟ کوروش گفت: - سلام اقای احمدی، من کوروشم پسر عموی اقا امیر، خواستم چند دقیقه وقت دخترتون رو بگیرم. احمدی: - بله، بفرمایید داخل. کوروش: - نه ممنون اگه ممکنه بگین بهار خانم بیان دم در. مرد قبول کرد و یک دقیقه بعد بهار پایین آمد گفت: - سلام آقا کوروش خوبی؟ کجا بودی از دیروز؟ همه رو نگران کردی. کوروش گفت: - متاسفم که بی خبر گذاشتمتون فقط ازتون یه کاری می‌خوام انجام بدین. بهار: - بله حتما، حالا بفرمایید داخل، من باید به امیر زنگ بزنم. کوروش: - نه، نه، خیلی ممنون باید برم خونه، الان فقط یه امانتی هست که باید تحویل شما بدم. بهار متعجب گفت: - امانتی؟ چی هست؟ کوروش از جلو شیشه کنار رفت و بهار من را دید تعجبش چند برابر شد کوروش گفت : - امانتی این خانمه، می‌خوام تا فردا مواظبش باشی تا دسته گل به آب نده لطفا. بهار: - منظورتون چیه؟ چه دسته گلی؟ کوروش به من گفت: - پیاده شو امشب و باید اینجا بمونی امیدوارم دیگه کله شق بازی درنیاری. وقتی پیاده شدم کوروش پشت فرمون نشست و با یه عذرخواهی و خداحافظی رفت. من ماندم و بهار، متعجب گفت: - اینجا چه خبره؟ تو با کوروش چیکار می‌کردی؟ بهش اهمیت ندادم و برگشتم و راه افتادم تا به خانه بروم، چند قدم رفتم بهار گفت: - کجا داری میری این موقع شب؟ بیا تو. جوابش را ندادم جلو راهم را گرفت و گفت: - مگه با تو نیستم چرا سرت و انداختی پایین و.... هینی کشید و گفت: - ببینم این خون روی لباست چیه؟ حالت خوبه؟ سرم چرخاندم تا نبینمش، دستم را گرفت کشید و گفت: - الان مثلا قهری؟ بیا بریم تو، ببینم چه مرگته.
    1 امتیاز
  19. پارت دو اون‌ها اخم کردن و کلافه گفتن: - به تو چه که کجا میره؟ زن رو چه به اینکه درباره کارهای مرد بپرسه! و اون هم لب بسته بود. عید نوروز پیش خانواده شوهرش بود. خیلی بهش خوش‌گذشت اما دوست داشت این روز رو پیش خانواده خودش باشه. به همسرش گفت: - میشه یک سفر پیش خانواده‌م بریم؟ سی و دو هفته از ازدواج اون‌ها می‌گذشت و هنوز خانواده‌ش رو ندیده بود. عبدالله دلش برای این دختر بچه سوخت و گفت: - البته که میریم. اما اتفاقی افتاد که خانواده عبدالله سفر کردن رو برای آنا مناسب ندونستن. اون اتفاق هم بارداری آنا بود. وقتی که از حالات آنا خانواده حدس زدن که باردار هست اون فقط مدت طولانی شوکه و رنگ پریده بود. در اصل خوشحالی اون رو به این حال رسونده بود چون مدت حدودا زیادی از اقدامشون به بارداری می‌گذشت و هنوز خبری نشده بود. عبدالله خیلی ذوق کرد. - چه پسری به ما بدی خانم! - از کجا معلوم پسره؟ - می‌دونم، پسره. آنا متوجه شده بود عبدالله یکم خسیس هست و کمتر برای خونه خرج می کنه اما فکر می کرد حالا که باردار شده برای بچه خوب خرج می کنه اما اون هنوز مواد غذایی رو کم می گرفت و به خدمتکاری که مادر عبدالله برای کمک فرستاده بود می گفت که جز یک وعده در هفته گوشت، هر نوع گوشتی درست نکنه، این نوع آشپزی برای اون زن هم خیلی سخت بود. حتی عبدالله میوه نمی خرید. اما از لحاظ محبت گفتاری و رفتاری برای آنا کم نمی‌ذاشت. آنا هم غرق در عشق بود و به عبدالله می‌گفت: تو دقيقا همان يک نفري هستي كه دلم ميخواهد... پا به پايش پير شوم 🫶🏻♥️🫂• اون‌ها با هوا تاریکی روی بهارخواب می‌رفتن و بقیه روزشون رو اونجا با نسیم خنک و امواج نور ماه ادامه می‌دادن. عبدالله به چشم های آنا زل میزد و براش می خوند: این نگاهِ شوخِ تـو، دیـوانـه میسازد مرا رقصِ این چشمانِ تو پروانه میسازد مرا اینقَدَر شوخی مکن، تـو با دلِ دیوانه ام مستیِ چشم و لبت مستانه میسازد مرا با همه این ها خساست عبدالله و دوری از خانواده آنا رو خیلی اذیت می کرد ماه شیشم بود که خانواده ش با سیسمونی اومدن. آنا از خوشحالی روی پاش بند نبود. عبدالله هم خوشحال بود. - خوب شد شما اومدید آنا خیلی دلتنگ بود. وقتی خانواده آنا اینجا بودن عبدالله انقدر خرج می کرد که اگه آنا قبلش رو نمی دید فکر می کرد که آدم ولخرجی هم هست. خیلی دوست داشت که خانواده ش برای زایمان بمونند اما اون ها فقط یازده روز موند و بعد دوباره رفتن. اینبار دوری حتی از قبل هم سخت تر بود. هرجوری بود آنا تحمل کرد تا زمانی که وقت زایمانش رسید. همه نگران بودن خانواده شوهرش به اونجا اومدن و قابله هم منتظر بود. وقتی اومدن و به عبدالله خبر دادن: - مبارک باشه، پسردار شدید! صورت عبدالله از خوشحالی درخشید. اون هم مثل همه مردهای اون دوره عاشق فرزند پسر و اسم و رسمش بود. همه با ذوق تبریک گفتن. مادر عبدالله از همه خوشحال تر بود چون بالاخره پسرش توی این سن بالا صاحب فرزند شده بود. همه داخل رفتن. عبدالله بچه رو بغل گرفت. آنا با اینکه بیحال بود لبخند زد. از اینکه شوهرش رو اینطور خوشحال می بینه احساس سربلندی کرد. عبدالله دم گوش بچه اذون گفت و تکرار کرد: - اسم غلام رضا ست. اسم تو غلام رضا ست. همه صلوات فرستادن. بعد از دنیا اومدن غلام چند روزی دور آنا و بچه بودن و بعد تنهاشون گذاشتن. آنا به چهره پسرش نگاه می‌کرد. احساسی بهش نداشت. از اون حالت ترسید. به بچه می‌رسید اما احساس خوبی بهش نداشت. دیگه حتی شوهرش و خونه و زندگیش رو دوست نداشت و بهونه‌گیر خانواده‌ش شده بود. اون روزها کسی درباره افسردگی بعد از بارداری چیزی نمی دونست و همین باعث میشد که آنا عذاب وجدان بیشتری داشته باشه و دیگران هم بخاطر رفتارش بیشتر سرزنشش کنند. روزی او یک جنگجو است، روزی دیگر یک آشفته و شکسته بیشتر روزها،کمی از هر دو است، اما هر روز او اینجاست ایستاده، می‌جنگد، تلاش می‌کند او من هستم. اما بالاخره این دوران هم با همه سختی هاش گذشت و آنا به زندگی عادی برگشت و دوباره شروع به کار کرد و خونه همیشه تمیز و غذا آماده بود و بچه هم بنظر نمی‌اومد که یک مادر بی‌تجربه داشته باشه، مخصوصا اینکه خیلی زود وزن اضاف کرد و توی اون دوران بچه هرچی وزنش بیشتر بود سالم‌تر بنظر می‌اومد. خانواده شوهرش دیگه به بهانه بچه مدام به اونجا سر میزدن. وقتی اون ها می اومدن خونه پر از بوی دود قیلیون میشد و آنا مجبور بود بچه رو روی بالکن ببره. اون ها مدام بی اجازه به لوازم خونه اون دست میزدن و اونور و اونور می رفتن. اون ها مدام درحال صحبت بودن و به سکوت هیچ اعتقادی نداشتن و خونه همیشه پر سر و صدا بود و بچه با اینکه بخاطر اون نوع شکل معاشرتش اجتماعی تر شده بود اما سر و صدای زیاد باعث عصبی تر شدنش نسبت به نوزادهای دیگه شده بود اما وقتی آنا این رو به عبدالله می گفت عبدالله بهش می خندید و می گفت: - خدا شفات بده دختر!
    1 امتیاز
  20. پارت پنجاه و دوم کامیلا مهمونی به مناسبت تولدش ترتیب داده بود و تقریبا همه بچه های دانشگاه دعوت بودن. امروز تولدش بود و قرار بود من یکم زود تر برم پیشش ، لباسی که برای خواستگاری بهراد خریده بودم پوشیدم موهام رو دم اسبی بستم و پایین موهام رو که حالت داشت مواد زدم که همون جور بمونه ، دو تار از موهام رو به عنوان چتری فر کردم و جلوی صورتم رها کردم آرایش مختصری هم کردم و بعد برداشتن کادو ، به سمت خونه کامیلا به راه افتادم. وقتی رسیدم ، خدمه بهم گفتن کامی تو اتاقش داره آماده میشه ، به سمت اتاقش رفتم و در زدم ، صداش رو شنیدم که گفت: بیا داخل. داخل که شدم با دیدن کامی تو اون لباس عروسکی زرد پاستلی خشکم زد ، با اون موهای فر و ارایش دخترونه ، مثل یک عروسک شده بود. کامیلا به طرفم برگشت و گفت:چیه خوشگل ندیدی ؟ لبخندی زدم و گفتم: خوشگل چرا دیدم ولی فرشته نه! مثل ماه شدی دختر . کامیلا لبخند زدو گفت:واقعا؟؟ خوب شدم ؟ با هیجان گفتم: عالیییی عالییی. بعد کادوش رو از کیفم در اوردم و به سمتش گرفتم و گفتم: این ، یک یادگاریه برای تو ، امید وارم خوشت بیاد. کامیلا هیجان زده کادو رو ازم گرفت و باز کرد ، با دیدن گوی چشماش برق زد و من و تو آغوش گرفت و گفت:خیلی قشنگه ، خیلی ممنونم صدف . لبخندی زدم و گفتم:از تو قشنگ تر نیست . بعدم دستش رو کشیدم و گفتم:بدو که الان مهمون هات میرسن . کادو رو روی میز گذاشت و با هم به سمت پذیرایی رفتیم. یک ساعتی گذشته بود تقریبا بیش تر بچه ها اومده بودن ، ولی کامی انگار منتظر شخص خاصی بود ، کم کم انگار از اومدن اون فرد که احتمالا شروین بود ، نا امید شده بود. دیگه می خواست بگه که کیک رو بیارن که شروین اومد ، به شخصه بعد بی محلی اون روزش به کامی و اینکه صمیمیتی باهاش نداره ،فکر نمی کردم بیاد ولی با اومدنش قافل گیرمون کرد. کامی چشماش برق زد ، شروین جلو اومد و به کامی تبریک گفت و بعد رو کرد به من و گفت: اوه ، عسلم تو هم اینجایی ، خیلی وقته ندیدمت. من واقعا شوک شدم ، برای کسی که کلا یک بار از نزدیک با من برخورد داشته زیادی صمیمی بود ، نبود؟ یک جوری برخورد کرد انگار یکی از دوستای صمیمیشم که چند وقته ندیدتم ! کامی به وضوح ناراحت شد ،برای اینکه سوءتفاهم نشه، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : یادم نمیاد با شما انقدر صمیمی بوده باشم جناب مولر ، کامی دوست صمیمی من هست و مطمئنن تو تولدش هستم! بعد هم دست کامی رو گرفتم و بردمش پشت میزی که مخصوص کیک بود ، کامی با لبخند ازم تشکر کرد که اون جوری از اون جو نجاتمون دادم، به یکی از خدمت کارا گفتم کیک رو بیاره . بعد مراسم فوت کردن شمع و برش کیک مهمونی به معنای واقعی شروع شد.
    1 امتیاز
  21. پارت پنجاه و یک بعد خداحافظی از کامی به راه افتادم ، دو روز دیگه تولد کامی بود و دوست داشتم براش یک کادو خاص بگیرم ، اخر هفته دیگه بلیط داشتم برای برگشت به ایران، می خواستم چیزی بگیرم که این مدت که نیستم با دیدنش یادم بیوفته. جلوی یک پاساژ وایستادم و از ماشین پیاده شدم ،بعد کلی گشتن ، گوی شیشه ای چشمم رو گرفت، داخل گوی دو تا دختر بودن که هم دیگه رو بغل کرده بودن ، یک دختر مو مشکی و اون یکی دختر موهای نارنجی داشت ،درست مثل من و کامیلا ، بدنه گوی چوبی بود روی چوب کنده کاری های قشنگی شده بود داخل رفتم و گوی رو خریدم . بعد هم چند تا چیز برای بهراد و مامان و بابا خریدم و برگشتم به سمت خونه. کلی وسایل دستم بود ، به سمت آسانسور رفتم و دکمه رو فشار دادم وقتی در آسانسور باز شد ، آروین با اخم های در هم داخل بود سرش پایین بود و انگار متوجه توقف آسانسور نشده بود . سرفه مصلحتی کردم که به خودش بیاد ، انقدر تو افکارش غرق بود که متوجه نشد . داخل شدم و پاکت هایی که تو دستم بود جلوش تکون دادم، با صدا و حرکت پاکت ها از فکر بیرون اومد و با تعجب گفت :تو اینجا چی کار می کنی؟ پوزخند زدم و گفتم :اگه یادت باشه من اینجا زندگی می کنم ، اصلش اینه تو اینجا چی کار می کنی؟ پوزخندم و با پوزخند جواب دادو گفت:والا ،اگه توام یادت باشه اینجا خونه دوستم هست، اومده بودم بهش سر بزنم . سوالی که چند وقتی بود ذهنم و درگیر کرده بود پرسیدم: من تا حالا هیچ کدوم از بچه های یونی رو اینجا ندیدم ، دوستت از بچه های یونی که نیست؟ چشماش رو ریز کرد و گفت: فکر نکنم بهت مربوط باشه ، ولی اگه کنجکاویت ارضاء میشه نه نیست. خوب بلد بود حرصم رو دراره ، پشت چشمی نازک کردم و گفتم : حالا هر چی، اگه می خوای پیاده شی زود تر بشو، چون خسته ام می خوام برم خونه. آروین سری تکون دادو با لبخند ژکوند حرص درارش از آسانسور رفت بیرون ، با حرص دکمه طبقه بیست رو فشار دادم و رفتم خونه. جدیدا زیادی این پسره سر راهم سبز میشد، میگن مار از پونه بدش میاد جلو در خونش سبز میشه نقله آرمینه همش جلوی راهم سبز میشه!
    1 امتیاز
  22. #پارت_1 «سوگند» وقت اجرای نقشه بود. به سینا اشاره کردم که درو باز کن، اونم سریع اطاعت کرد و درو باز کرد. هم‌زمان منم طنابو کشیدم که اکبری اومد تو و یه سطل آب خالی شد روش، ولی… صبر کن ببینم! این که اکبری نیست! بدبخت شدیم! به‌جاش روبه‌رو‌م یه پسر جوون ایستاده بود با صورتی خوشگل و جیگر و مامانی! موهای خیسش رو صورتش پخش‌و‌پلا شده بود، به‌نظر می‌اومد حدود بیست‌و‌پنج_شش سالش باشه. با نگاهی عصبانی که بهم می‌کرد، تابلو بود فهمیده کار من بوده. از لای دندونای چفت‌شده‌اش غرید: ـ اینجا مگه استخَرِه خانم؟ آب‌بازی می‌کنید؟ مثلاً دانشجوی مملکتی! آبروی هرچی دانشجوئه بردی تو! پسره پررو خجالت نمی‌کشه! وایساده جلوی من ببین چی می‌گه! از طرز حرف زدنش اخمی کردم و گفتم: ـ سوگند: برو بابا! همه شاخ شدن واسمون… اصلاً جنابعالی کی باشی؟! پوزخند زد و گفت: ـ استاد جدیدتون که به‌جای آقای اکبری اومدم! اوه گند زدم! آخه یکی نیست به من خر بگه، خو از استاد خوشت نمیاد، نیا سر کلاسش! چرا کرمت می‌گیره همچین بلایی سرت بیاد آخه؟! وسط این افکار مزاحمم بودم که دیدم کلاس داره خالی می‌شه و بچه‌ها دارن می‌رن بیرون. بلند گفتم: ـ سوگند: کجا؟! صدای «رها» از کنار گوشم یه متر پروندم هوا. ـ رها: تو هپروت داشتی سیر می‌کردی! استاد گفت می‌تونیم بریم، کلاس امروز کنسله. با سرخوشی از اینکه استاد جدیدو چزوندم، کولمو برداشتم و با سینا و علی و رها از کلاس زدیم بیرون. این سه‌تا مشنگ رفیقامن تو دانشگاه؛ کلاً چهارتایی یه اکیپیم دیگه. حالا بزارین از خودم بگم براتون: بنده سوگند زاهدی هستم، بیست‌ساله، اهل تهران. ـ وجدان: همین؟ یه جوری گفتی «از خودم بگم» گفتم حالا چی می‌گی! خو باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه، وجی‌جون؟ ـ وجدان: بله، تو راست می‌گی! نه حالا جدا از شوخی، بذار کامل بگم. بابام یه شرکت مهندسی داره و مامانمم "ماما"ئه، یعنی دکتر ماماست. یه خواهر و یه برادر بزرگ‌تر از خودم دارم. ساناز که بیست‌و‌چهار سالشه، پرستاره و ازدواج کرده، یه دختر دو‌ساله گوگولی به اسم «سانای» داره. شوهرشم پسرعمومه، خشایار؛ که بیست‌وهفت سالشه و وکیله. داداشم سردار هم بیست‌وشش سالشه و دکتره ـ دوست دختراش قربونش برن ولی هنوز ازدواج نکرده! با صدای سینا از فکر بیرون اومدم و نگاش کردم. ـ سینا:این یارو بد چیزی بود! این ترم، ما دوتا رو می‌ندازه. بی‌خیال، شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: ـ سوگند: جهنم! بذار بندازه. اونِه که ترم بعد با دیدن ما زجر می‌کشه! از حرفم زدن زیر خنده. ـ سوگند:کلاس که شکر خدا کنسل شد… بریم دور دور؟ ـ علی:ما نمی‌تونیم بیایم. ـ سینا: چرا؟ ـ رها:امشب مهمونی خانوادگی داریم، باید بریم اونجا. ـ سوگند:شما هم کُشتین ما رو با این مهمونی‌هاتون! رها و علی پسرعمو و دخترعموئن و البته خیلی همو می‌خوان و باهم دوستن، ولی خانوادشون اگه بفهمه… پخ‌پخ! آخه خانواده‌شون خیلی خشکن، یه قانونم دارن که می‌گه ازدواج فامیلی ممنوع! خاندان اشرافی ما دقیقاً برعکس اینان، قانونمون می‌گه: عقد دخترعمو پسرعموهارو تو آسمون ها بستن! ولی زرشک! من یکی تا عاشق نشم، ازدواج نمی‌کنم، حتی اگه زور بالا سرم باشه! از علی و رها خداحافظی کردیم، سینا خره هم گفت یه جا کار داره باید بره، و منم موندم تنهایِ تنها…
    1 امتیاز
  23. بسم الله الرحمن الرحیم آنا خوشحال بود. حالا که داشت کنار مرد زندگیش قدم میزد حس خوبی داشت. یکجورایی مرد دیگه‌ای توی زندگیش نبود. تعداد بچه‌هاشون زیاد بود و عمه‌ش که همسرش مُرده بود اون رو پیش خودش برده بود تا بزرگ کنه. البته از این مسئله ناراحت نبود. چون عمه اون رو حسابی لوس می‌کرد و خیلی بهش می‌رسید. از طرفی زندگی توی یزد خیلی لذت‌بخش‌تر از زندگی توی روستایی در اردبیل بود. خونه عمه بزرگ بود و تنها ساکن اون خونه هم آنا با دو خدمتکار. خانواده‌ش گاهی به اونجا می‌اومدن یا گاهی اون رو به روستا می‌بردن. که معمولا هر سال سه بار می‌دیدشون و کنار هم بودن. اما حالا ازدواج کرده بود و با شوهرش داشت توی شهرستان آبدانان در استان ایلام، که آن موقع روستا بود، قدم میزد. روستا جدیدش محل سکونتش رو هم دوست داشت. به بزرگی یزد نبود اما آب و هواش به بدنش می‌ساخت. این چهل و دو روزی که از ازدواجش گذشته بود خوب با روستا آشنا شده بود. این شهر برعکس شهر خودشون چشمه‌های فراوان داشت و می‌تونست که مدت‌ها کنار چشمه بزرگی بشینه و از محیط لذت ببره. همسرش ازش می‌پرسید: - چه محو این آب‌ها میشی. - تو یزد نبودی که بفهمی چی میگم. با اینکه مردم روستا لر و کُرد بودن اما همسرش عبدالله فارس بود که سال‌های جوانی پدرش برای تجارت به این شهر اومده بود و موندگار شده بودند. با همه این‌ها عبدالله کردی می‌دونست، از بچگی یاد گرفته بود و توی شهر کردی حرف میزد اما توی خونه همه فارسی حرف میزدن و آنا راحت بود. - بریم؟ - بریم. به سمت روستا رفتن. مردم روستا عمدتا لباس لری و کردی داشتن اما آنا مانتو بلند و یاسی رنگی با روسری تیره پوشیده بود. باهم به کبابی رفتن. آنا یکم معذب بود. تا حالا جایی نشسته بود که اینهمه کرد نشسته باشند و جلوی اون‌ها غذا بخوره. اونجا عبدالله بسته‌ای که خریده بود و به آنا نشون نداده بود رو روی میز گذاشت. - این برای توی! آنا با ذوق بسته رو باز کرد. با دیدن لباس کردی رنگی رنگی خندید. - مرسی! - دوستش داری؟ - خیلی! و به صورت همسرش لبخند زد. آنا هفده سالش بود و عبدالله سی سال داشت. وقتی کباب رو خوردن عبدالله به جایی بردش. آنا با ذوق به مردی نگاه کرد که از توی یخچال کوچیک همراهش چیزی در می‌آورد. - برای خانم یخ در بهشت بزنید. چند ثانیه بعد مرد لیوان قرمز رنگی که داخلش پر یخ بود رو جلوی آنا گرفت. آنا به عبدالله نگاه کرد. عبدالله با چشم اشاره کرد بگیر. آنا گرفت و یک قلپ خورد. کمی مکث کرد بعد با نهایت لذت گفت: - خوشمزه‌ست! عبدالله لبخند زد. باهم به خونه برگشتن. - برو لباست رو امتحان کن. آنا لباسش رو امتحان و اومد و جلوی شوهرش عشوه اومد و اون هم با لذت نگاهش می کرد. بعد با همسرش به دیدن خانواده شوهرش رفت. پدر شوهرس که تاجر بود دو زن داشت که عبدالله پسر همسر اول بود. همسر اول فقط دو پسر داشت که عبدالله پسر کوچیکش و عزیز پنج خواهرش بود. همسر دوم هم سه پسر داشت. آنا خانواده شوهرش رو دوست داشت. شوهرش رو هم همینطور. با همه این‌ها از شوهرش ممنون بود که با وجود مخالفت خانواده همسرش برای اون خونه مجزا گرفت و به خونه مشترک با مادر شوهر نبردش. شب وقتی از خانه مادر شوهرش پای پیاده به خانه بر می‌گشتن عبدالله گفت: - تو سواد داری؟ - نه. - دوست داری سواد قرآنی داشته باشی؟ آنا اول تعجب کرد و بعد متعجب پرسید: - میشه؟! - چرا که نه، حق تو اینه که به عنوان مسلمان حداقل قرآن بتونی بخونی. چشم‌های آنا برق زد. فردا خود عبدالله به ملا مکتب سر زد و راضیش کرد که برای درس دادن به آنا هر دو روز چند ساعت شبانه به خونه اون‌ها بیاد. زندگی بنظر زیبا بود اما آنا متوجه چیز عجیبی شده بود. بعضی شب‌ها عیدالله آنا رو پیش خانواده‌ش می‌ذاشت و بیرون می‌رفت و تا صبح نمی‌اومد. آنا از خانواده شوهرش می‌پرسید: - آقا عبدالله کجا میره؟
    1 امتیاز
  24. پارت دوم **** خورشید مثل هر روز می‌تابید. روز شروع شده بود، پرنده‌ها آواز می‌خواندند، بوی خوش نان تازه از نانوایی می‌آمد. کودکان به سوی مدرسه روان می‌شدند. همه چیز مثل همیشه بود اما... امروز کسی پرده‌های پنجره‌ی اتاقک زیرشیروانی آن کلبه‌ی چوبی سفید را کنار نزده بود. امروز کسی که پرندخ‌های ساکن درخت کنار پنجره سلام نکرده بود. تخت نامرتب بود، گلدان گل‌های بهاری‌اش تشنه بودند. صندلی میز مطالعه‌اش روی زمین افتاده بود، دوات و قلمش زیر پا افتاده، قلمش شکسته بود و پارکت‌ سبز اتاقش جوهری شده بود. پسرک روزنامه فروش دوچرخه‌اش را به درخت تکیه می‌دهد، روزنامه‌ای از سبدش برمی‌دارد و مثل هر روز درب سبز کلبه را می‌کوبد؛ اما امروز کسی نیست تا از او استقبال کند! ضربه دیگری به درب کلبه می‌زند، درب خانه‌اش باز می‌شود اما جوابی از کسی نمی‌گیرد. درب را کمی هُل می‌دهد و سرکی در خانه می‌کشد: - خانم رُزا، صبح بخیر! خانه تاریک بود، تاریک و سوت و کور؛ خبری از بوی نان تازه و میز صبحانه نبود. به خودش اجازه داد تا وارد حریم سبز و بهاری‌اش شود. پایین پله‌ها ایستاد، هرچه گردن کشید از آنجا چیزی عایدش نشد. - خانم رزا؟ شما اونجایید؟ احساس می‌کرد نیرویی او را به بالا می‌کشد، مثل همان نیرویی که هر روز او را از دوچرخه پایین می‌کشد و به سمت درب این خانه روانه می‌کند. بالای پله‌ها ماجرای دیگری بود. صندلی بر زمین افتاده بود، پنجره‌ها باز مانده بود، همه چیز نامرتب بود.
    1 امتیاز
  25. پارت سوم جغدی که همیشه همراهم بود و از تمام لحظات برای من خبر میورد، اومد پیشم...با یه وردی جادویی به چشماش اضافه کردم و رو بهش گفتم: ـ دوست همیشگیه من؛ به من اخطار داده شده که بیرون از این قلعه به خطری بزرگ در راهه و قراره نور قدرت منو به خطر بندازه، برو و این خطر رو پیدا کن...منتظرتم! اینو بهش گفتم و اون از پنجره قلعه به بیرون پر کشید. آسمون رعد و برق عجیبی می‌زد و یجورایی سرخ شده بود...بعد از چند دقیقه تمامی جادوگران تو اتاق منتظر من نشسته بودن و به محض ورود من تعظیم کردن. سرپرست گفت: ـ چه دستوری میدین ویچر‌ بزرگ؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ منتظر گریس( جغد ) هستم تا بیاد و ببینم اون خطری که قلعه من و قدرتم و تهدید کرده، چیه! سرپرست گفت: ـ بنظرتون میتونیم باهاش مقابله کنیم؟! با عصبانیت رو بهش گفتم: ـ من ویچر‌ بزرگم والت، حتی اگه در قدرت ترین خطر وارد این شهر بشه، نمیتونه با نیروی درونیه من مقابله کنه! بعلاوه اینکه تمام مردم این سرزمین برای نجات جونشون هم که شده پشت منن و احساسی تو وجود خیلیاشون نمونده تا بخوان علیه من باشن! والت ساکت شد و چیزی نگفت. چند دقیقه بعد صدای گریس اومد و از نگهبان پنجره رو براش باز کرد. نامه ای تو پنجه های گریس بود که به محض وارد شدن تو اتاق، گذاشت توی دستای من.
    1 امتیاز
  26. "تو بودی که دردِ توی جونم رو آروم کردی... اما من چی کار کردم؟ به‌جای اینکه دستات رو بگیرم، پشتم رو کردم. فکر کردم اگه دور بمونم، اگه هیچی نگم، قوی‌تر می‌مونم... اما حالا می‌فهمم، سکوتِ من بدتر از هر فریادی بود که می‌تونستم سرت بزنم. من زندگی کردم، ولی با یه قلب بی‌حس... و حالا اون قلب، فقط وقتی یاد تو می‌افته، هنوز می‌تپه."
    1 امتیاز
  27. "می‌دونی چی سخته؟ نه اینکه نباشی… نه اینکه بری… سخته که هنوزم وقتی اسمت میاد، یه چیزی تو گلوم گیر می‌کنه. سخته که دیگه حتی نتونم با خودم حرف بزنم بدون اینکه صداتو قاطی خیالم کنم. من، اون رائودینی‌ام که همه فکر می‌کنن سرده… ولی اگه یه روز، فقط یه روز، می‌دیدی چی توی دلم وول می‌خوره، می‌فهمیدی، منم یه‌بار واسه همیشه، واقعی دوستت داشتم… و همون یه‌بار، منو به فنا داد."
    1 امتیاز
  28. داس کوچیکم رو تو دستم خسته فشار دادم. آفتاب امروز خیلی داغ بود. با این که کلاه گذاشته بودم، باز هم از روزنه‌های کلاه خودش رو به من می‌رسوند‌، بدنم خیس عرق و لباس به تنم چسبان‌تر شده بود. سرم رو با قیض بالا گرفتم، ولی با دیدن آسمان و پرنده‌های زیبا در حال بازی، لبخند زدم. چقدر پرنده‌ها خوش بودن! آهی کشیدم. یه حسی درون من بود؛ انگار که تو قفسم، در قفس بازِ ولی بال‌های من نمی‌دونست کجا باید بره پرواز کنه. جوری که ذهنم می‌گفت: « تو مال این جهان نیستی.» شب‌هام، یک ساله کابوس شده. هرشب خواب یه مرد رو می‌دیدم. مردی به زنجیر کشیده، روی یه سکو خاکستری که دورش به زبان عجیب واژه‌نویسی شده، قرار داشت. انگار خودِ اون واژه‌ها زنجیرش بودن، هرچی بیشتر تقلا می‌کرد تا تو خواب‌هام نزدیک بشه، زنجیر‌هاش محکم تر و واژه‌ها از درون می‌درخشیدن، داغ و نارنجی. اون مرد همیشه تو خوابم یه چیزی رو فریاد می‌زد: - تو، متعلق به اون جهان نیستی. برگرد... برگرد. هر وقت از خواب بیدار می‌شدم؛ حالم عجیب می‌شد، گیج و خسته می‌شدم. از چی نمی‌دونم، ولی می‌دونستم تحت تاثیر خواب‌هامم. بغض تو گلوم جمع می‌شد و اصلا تا شبش حال نداشتم. همش تکرار کلمه‌ای تو سرم می‌چرخید مثل این که جادویی تو سرم ریخته باشه. « آره، من مال این دنیا نیستم؛ ولی برای کجام؟ چرا این خواب رو می‌بینم؟ چرا حس‌های بد دارم؟ چرا یک ساله این خواب به من حمله می‌کنه؟» همیشه سوال‌هام ذهنم رو خسته می‌کرد، جوری که شبیه آلزایمری‌ها می‌شدم. با صدای پای آشنا که بیشتر از از ریتم عصا کوبیدنش به زمین می‌شناختمش، نزدیکم شد. سرم رو چرخوندم و به پدر پیرم نگاه کردم. با برخورد نگاهمون لبخند زد و گفت: - دیر اومدی، نگران شدم.
    1 امتیاز
  29. نام رمان: عشق در حد جنون ژانر رمان: عاشقانه خلاصه: دخترکی کم سن به نام سپیده که در گذر زمان طی اتفاقاتی تقدیر او را به مردی گره میزند که سال‌هاست سپیده جانش برایش میرود و....!!
    1 امتیاز
  30. پارت سه آنا تصمیم گرفت بیشتر حالت خانم خونه بگیره. اول متوجه شد که خونه خیلی نامرتبه. این نامرتبی ربطی به لوازم خونه نداشت. حتی وقتی همه جا از تمیزی برق میزد خونه خیلی نامرتب بود. اون خونه زود فهمید این بخاطر مهندسی خونه ست. اون همیشه بزرگ فکر می کرد و می تونست عمق یک مسئله رو بفهمه. به عبدالله گفت. عبدالله اول گفت: - یعنی میگی چیکار کنیم؟ من پول ندارم ها. آنا از اینکه عبدالله همه چیز رو اول به پول ربط میده ناراحت شد و گفت: - اصلا از اون لحاظ نخواستم. - خیلی خوب، ناراحت نشو! بگو چی می‌خوای؟ چند دقیقه بعد باهم به جون حیاط افتادن. اول همه برگ‌هایی که روی زمین افتاده بود رو جمع کردن و توی تنور انداختن و سوزوندند. بعد همین بلا رو سر علف‌های هرز و خارها آوردن. آنا دوتا چای ریخت و دوتا تخم مرغ گذاشت آورد روی بهارخواب خوردن. عبدالله همینطور که لیوان چای دستش بود با نگاهی تحسین آمیز به حیاط خیره شد. - چه تصمیم خوبی گرفتی! - هنوز خیلی مونده! عبدالله که حالا با انگیزه از زیباسازی خونه بود باغچه رو شخم زد و آنا با آبپاش حیاط رو آب و جارو کرد. بعد باهم سرامیک‌های دور باغچه رو تمیز کردن و عبدالله شاخه‌های شکسته رو زد و آنا تنور رو که کلی کپه خاکستر داشت تمیز کرد و خاکسترها رو توی گونی ریخت و عبدالله بیرون گذاشت. حالا حیاط رنگ و بویی گرفته بود و وقتش بود که آنا میخ خودش رو بکوبه. - چه باغچه بزرگی داره اینجا، حیفه که توش هیچی نباشه! همین کلمه رو گفت و بست کرد. فردا شب عبدالله با سه نهال و دو بوته گل به خونه اومد. آنا از خوشحالی بالا و پایین می‌پرید. - خونه خیلی قشنگ شد دستت درد نکنه! عبدالله لبحند کوچیکی زد و با وجود حرصی که هنوز سر از دست دادن پولش داشت فکر کرد شاید خوشحالی آنا ارزشش رو داشته باشه. - به لطف کدبانویی تو انقدر قشنگ شد! و آنا با این حرف به اوج آسمون رفت. آنا دوست داشت داخل خونه رو هم تمیز کنه اما عبدالله از ترس اینکه اینجا هم خرج برنداره نذاشت. همون دوران عبدالله یک تجارتی انجام داد اما شریک‌هاش توسط اون مرد رو به رو خریداری شدند و عبدالله گول خورد و به سبک خیلی بدی در این تجارت شکست خورد و خسارت زیادی بهش وارد شد. آنا حتی از شغل عبدالله خبر نداشت و برای خودش خانمی می‌کرد. با زن‌های همسایه دوست شده بود و ظهرها جلوی در خونه می‌نشستن و باهم صحبت می‌کردن. زن‌های همسایه ازش پرسیدن: - تو توی این سن با مرد به این بزرگی ازدواج کردی راضی هستی یا نه؟ - چی بگم والا! نه راستش خیلی راضی نیستم اما چیکار میشه کرد؟ این هم سرنوشت من بوده. البته از زندگیم راضی‌ام اما اخلاقات یک مرد با این سن یکم خاصه. زن‌ها نگاهی باهم رد و بدل کردن و یکی‌شون گفت: - می‌دونستی عبدالله قبل از تو زن داشته؟ رنگ از چهره آنا پرید. - زن داشته؟ - زن رسمی نه... یعنی ما نمی‌دونیم. اما غیر رسمی داشته. شوهر خودم براش جور کرده. یک دختر دوبار به خونه‌ش اومده. کلی هم پول و هدیه بهش داده. آنا سکوت کرد. یکی دیگه از خانم‌های جمع که حال اون رو بد دید چشم غره‌ای به زن قبلی رفت و بعد گفت: - ای بابا مرد دیگه نیاز داره گاهی به زنی! مجردم بوده اون موقع! آنا سعی کرد خودش رو جمع کنه و با اینکه این خبر ناراحتش کرد اما بنظرش خیلی طبیعی می‌اومد پس تصمیم گرفت جلوی عبدالله به روی خودش نیاره که می‌دونه. اما وقتی که عبدالله اومد و سعی داشت باهاش شوخی کنه اون دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه و چیزی که شنیده بود رو گفت. عبدالله اول جا خورد بعد با تندی گفت: - حالا که چی؟ آنا روش رو گرفت و با بغض و آروم گفت: - هیچی! عبدالله دلش سوخت و به سمتش رفت و خواست توی بغلش بگیره. - عزیزم، تو اصلا نباید بخاطر اون زن‌ها ناراحت بشی. اون‌ها اصلا با تو قابل مقایسه نیستن. تو نجیبی! آنا به خودش جرات داد و گفت: - تو چی؟ عبدالله خشکش زد و دست‌هایی که برای در آغوش گرفتن آنا رفته بود توی هوا خشک شد. - منظورت چیه؟ آنا با دست خیلی آروم عبدالله رو کنار زد. - برو کنار، دوست ندارم تنی که به تن یکی دیگه خورده به منم بخوره. عبدالله اول گیج شد و بعد به خودش اومد و چنان سیلی محکمی توی گوش آنا زد که تمام سر و صورت آنا درد گرفت و دستش رو روی صورتش گذاشت و وقتی از بهت خارج شد زیر گریه زد. عبدالله بلند شد و سرش فریاد زد: - بی‌لیاقت! و بیرون رفت. آنا با گریه رفت بچه‌ش رو که از صدای فریاد پدرش از خواب پریده بود و گریه می‌کرد بغل کرد و هر دو گریه کردن. عبدالله شب برگشت. مستقیم پرسید: - خانم شام چی داریم؟ بعد هم بچه رو بغل کرد و بوسید. آنا با ناراحتی نگاهش کرد. سرخی صورتش رفته بود اما دلش هنوز آتیش بود. عبدالله جعبه‌ای مقابلش گذاشت. از همون جعبه‌ها که فروشنده خریدهات رو داخلش می‌ذاشت. یک جعبه کارتونی. - این برای توی! آنا جعبه رو گرفت اما باز نکرد و روش رو گرفت. - آنا، دختر جان! بازش کن دلم رو نشکن! آنا جواب نداد. - دختر من سن و سال ناز کشیدن رو ندارم. آنا می‌خواست بگه: ولی خوب سن و سال کتک زدن رو داری اما نگفت. چون می‌ترسید عبدالله این رو هم به عنوان حاضر جوابی حساب کنه و دوباره کتکش بزنه. - باز کن دیگه. آنا با توجه به غریزه فهمید که اگه اینطور گفتن عبدالله رو گوش نکنه ممکن حرکت بعدی فحش یا حتی کتک باشه پس جعبه رو باز کرد. یک آویز ساعت استیل. خوبه حداقل متوجه شده بود که ساعت گردنی زنش آویزش خراب شده. - چیزی نمی‌خوای بگی؟ متوجه منظورش شد اما اصلا به دلش نبود که تشکر کنه. عبدالله کلافه شد.
    0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...