به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/04/2025 در همه بخش ها
-
عنوان رمان: نایرول ژانر: فانتزی نویسنده: سارابهار خلاصه: پس از نشر فیلمی ابر شرورانه، تصویری تاریک و شیطانی از بزرگترین ابر قهرمان جهان ساخته میشود. قهرمانی که سالها ناجی بشر بوده، ناگهان در نگاه مردم به هیولایی قدرتطلب تبدیل میشود. شبکههای اجتماعی پر میشود از تمسخر، تئوری توطئه و نفرت و حالا او... . *پی نوشت1: «نایرول» یک واژه خیالی ترکیبی است که به مفهوم «ناجی» و «هیولا» اشاره دارد. *پی نوشت2: این رمان رو تقدیم میکنم به تمامی شخصیت های خاکستری فیلم ها و کتاب ها که هیچوقت بهشون فرصتی برای بهتر شدن داده نشد.3 امتیاز
-
نام داستان: خانه مادربزرگ (روایت تا لحظه نهایی) نویسنده: مازیار | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر داستان: اجتماعی خلاصه: ایوان، نوه نوجوان و دوستداشتنی ماهرخ خاتون بود، پسری شلخته با موهای همیشه درهمریخته اما ذهنیتی کنجکاو و اسرارآمیز که از این نظر گویی این ژنها را از مادربزرگ خود به ارث برده بود. ایوان به همراه پدر و یک خواهر کوچکتر خود با مادربزرگ در یک حیاط بزرگ با خانههای قدیمی اما باصفا و اسرارآمیز زندگی میکردند. ایوان عادت داشت بعد از خوردن ناهار کنار خانواده، دزدکی به سمت خانه مادربزرگ برود و تا برگشتن آقا رحیم، پدرش، زمان را پیش مادربزرگ سپری کند. ماهرخ خاتون، زنی پیچیده با اسراری مخفی که برای ایوان همیشه بهتبرانگیز بود، در گوشهای از اتاق خود کنار رادیوی قدیمیاش یک چمدان چوبی قدیمی داشت و آن را با قفلی بزرگ مهروموم کرده بود. ایوان همیشه میخواست بیسروصدا وارد اتاق مادربزرگ شود که او را نترساند، اما صدای «جِرِرِر، جِرِرِر» درِ زنگزده اتاق مادربزرگ کار را خراب میکرد و ماهرخ خاتون همیشه با رویی خندان میگفت: «ایوان، ایوان! تویی؟ بیا داخل، میدونم خودتی.» «بله مادربزرگ، خودمم. اومدم پیشت باهات حرف بزنم.» «ای از دست تو ایوان! باز چی تو سرته؟ اگه میخوای بدونی توی چمدان من چیه، از همون راهی که اومدی برگرد، چون قرار نیست بدونی.» ایوان ساکت شد و سعی کرد از ترفند همیشگی استفاده کند؛ رفت به سمت سماور نفتی مادربزرگ که برایش چایی بیاورد. «ایوان داری چیکار میکنی؟ تو قدت نمیرسه، خودتو میسوزونی، بعد پدرت فکر میکنه من بلایی سرت آوردم. بیا اینور.» «نه مامان بزرگ، من دیگه بزرگ شدم. بلدم چایی درست کنم.» دو چایی کمرنگ آلبالویی حاضر کرد و برای خودش چند قند و برای مادربزرگ یک مشت کشمش آورد و کنارش نشست. هر دو ساکت بودند و منتظر که چاییها کمی سرد شوند. قلپ اول را که زدند، ماجرا شروع شد... «من ازت یه درخواست دارم مادربزرگ.» «چه درخواستی ایوان؟» «من همیشه دوست داشتم که بتونم به چیزهای مختلفی تبدیل بشم. من دوست دارم بدونم قویترین موجود این جهان بزرگ کیه؟» مادربزرگ: «ایوان تو کوچیکتر از این حرفایی مادر... ولی بذار بپرسم: تو دوست داری اگه قدرتشو داشتی به چی تبدیل بشی؟» ایوان یک قلپ دیگر از چایی را خورد و چهار زانو نشست و گفت: «امم... آها! دوست دارم پرواز کنم، بعدش دوست دارم پولدارترین مرد دنیا بشم، بعدش دوست دارم بشم مثل مش غلام کنار مدرسهمون که سوپری داره و همیشه سر همه بچهها رو کلاه میذاره...» چند سرفه خشک گلوی ماهرخ خاتون را خشک کرد و چایی که در ته استکانش بود را بالا کشید و نگاهی به ایوان کرد و گفت: «پس تو میخوای هم پرواز کنی، هم پولدار شی، هم یه سیاستمدار دزد...» تو همین صحبتها بود که ناگهان قفل روی چمدان مادربزرگ چند تکان خورد. ایوان با تعجب و چشمانی پر از ترس به مادربزرگ نگاه کرد. مادربزرگ حیرتزده شده بود؛ او میدانست آن چیزی که داخل چمدان است سالهای طولانی است که دیگر بیدار نشده. مادربزرگ به نفسنفس افتاد. «آه ایوان! از اینجا برو. ایوان تو آخرش ما رو نابود میکنی... آخ ایوان! برو ایوان!» مادربزرگ ترسیده بود. او میدانست هر زمان که قفل چمدان تکان بخورد، زمان آن رسیده است که آن را باز کند... ایوان با چشمانی پر از ابهام و ترس به چمدان خیره شده بود. او همان طور چهار دست و پا کمکم میخواست به چمدان نزدیک شود. مادربزرگ دهانش باز مانده بود و چشمانش مثل پیاله برونزده بود. سکوت کل اتاق را فراد گرفته بود و فقط صدای نفسهای یک در میان مادربزرگ به گوش میرسید که... ایوان به چمدان رسید و آن را نگاه کرد و گفت: «امم... ما... مادر بـ... بزرگ، کلیدشو بـ... بده به من!» «ایوان این قفل کلیدی نداره! برای همین من هیچ وقت نتونستم بازش کنم. این قفل فقط با لمس دست کسی که انتخاب شده باشه باز میشه.» ایوان تعللی کرد و انگشتهای لرزانش را بلند کرد که به قفل برساند. نزدیک، و نزدیکتر... تا انگشت بزرگ ایوان به قفل برخورد کرد. ناگهان نوری از درون تمام قفل را فرا گرفت و همچون شیشهای در دست ایوان خورد شد. ایوان ضربان قلبش را در قفسه سینه از شدت حیرت حس میکرد و کنجکاوتر از هر لحظه عمرش بود. او به آرامی در چمدان را باز کرد... چشمان او خیره بود، بدون حتی یک پلک زدن. وقتی که چمدان را باز کرد، نه با کتابی اسرارآمیز روبهرو شد نه آینهای و نه وسیلهای قدیمی. دید که یک چوب از جنس بلوط کهن که انتهای آن یک یاقوت سرخ به رنگ خون بود، بین یک پارچه ابریشمی قرار دارد. انعکاس نور اتاق بر روی یاقوت به چشمان خیره ایوان میزد و ایوان در عجب بود که این چوب به چه دردی میخورد که در این هنگام ماهرخ خاتون نزدیک شد و آمد کنار ایوان. او چوب اسرارآمیز داخل جعبه را دید و دست دراز کرد تا چوب را بردارد. او چوب زیبای بههم بافتهشده را در دست گرفت و به ایوان نگاه کرد.2 امتیاز
-
رمان تینار به پایان رسید ^^ اگر منتظر تموم شدنش بودید تا با خیال راحت شروع کنید، بهترین زمانه. طی چندروز آینده تاپیک مخفی و فایل رمان به فروش گذاشته خواهد شد❤️ ممنون که داستان ناهید رو خوندید:)2 امتیاز
-
نام رمان: پارادوکس سرخ «جلد اول» نام نویسنده: سید علی جعفری ژانر: عاشقانه، تراژدی خلاصه: از دو سوی یک سرزمین، دو روح زخمی به ظاهر سالم در سکوتی بیانتها نفس میکشند. یکی با گذشتهای مانند رد زخم روی پوست، هر روز بیصدا یادآوری میشود؛ دیگری با آیندهای که همچون پنجرهای بسته، نور را پس میزند.هر کدام درگیر نبردیست که نامی ندارد. در جهانی که اعتماد مثل شیشه ترکخورده است، هر نگاه، هر حرف، هر سکوت، میتواند همه چیز را زیر و رو کند. پارادوکس سرخ روایتی واقعی است از لحظههایی که نمیدانی حقیقت کدام است: درد یا نجات، بودن یا وانمود کردن. 1.«Paradox یا پارادوکس»: اینکه تمام روز به دوست داشتنت مشغول باشم و آخر شب بفهمم ندارمت، تمام شب برات بیدار باشم، اما تو با یکی دیگه تا خود صبح حرف بزنی. 2.«سرخ»: نمادی از رنگ خون هست و هدف اصلی داستان رو بهتر شرح میده.1 امتیاز
-
سلام سارای عزیز من درحال خوندن رمان ال تایلر هستم و باید بگم که قلمت محشره و شک ندارم که تو در آیندهی نزدیک یکی از بهترین فانتزی نویسهای ایران خواهی شد💓💖💓 لطف میکنی اگر رمان من رو هم بخونی و اگر ایرادی داره بهم بگی چون من اصلاً توی فانتزی سررشته و مهارت ندارم.1 امتیاز
-
#پارت آخر نور نارنجیِ غروب روی شیشههای ماشین بازی میکرد و خیابانها در انعکاس طلاییِ آن نفس میکشیدند. نوآ با لبخندی آرام از ماشین پیاده شد، صدایش در میان همهمهی خیابان گم شد. - همینجا بمون، زود برمیگردم. زر لبخندی خسته زد، سری به نشانهی تأیید تکان داد. در ماشین بسته شد و سکوت کوتاهی در فضای بستهی خودرو نشست. او نگاهش را به بیرون دوخت؛ به ازدحام آدمهایی که بیهیچ دغدغهای از کنار هم میگذشتند بیآنکه بدانند زندگی میتواند در یک لحظه تمام شود. چشمهایش را بست و نفس عمیقی کشید، هوای بعد از ظهر درون سینهاش سنگین و گرم شد. لحظاتی بعد، در ماشین باز شد و نوآ با دو لیوان قهوهی داغ برگشت. بخار شیرینی میان نور نارنجی بالا میرفت. - یکی تلخ و یکی شیرین. حدس بزن کدوم برای توئه؟ - اونی که ازم قایمش کردی! نوآ خندید، قهقهای از ته دل شبیه خندهی کسی که میخواهد غم را از روی زبانش پاک کند. - پس هنوزم خوب حدس میزنی! زر قهوهاش را گرفت. چند لحظه فقط صدای خیابان بود. بوقها، گامها و صدای دور موسیقی از کافه. نوآ به روبه رو خیره ماند و بعد بیمقدمه گفت: - داشتم به یه سفر فکر میکردم. زر با تعجب به او نگاه کرد. - مسافرت؟! تو؟! - آره. نه جنگ، نه مأموریت فقط چند روز دور از همهچی. شاید یه شهر کوچیک کنار دریا یا جایی توی کوهستان. یه جای ساکت. زر نگاهش را نرم کرد. لحنش آرام و غمگین بود. - تنها میری؟ - آره. تو برنامهای نداری؟ - من؟ هنوز دارم یاد میگیرم زندگیِ عادی چه شکلیه. نوآ کمی سکوت کرد، بعد گفت: - راستی، سهشنبه یه مانور نظامی برگزار میشه. من، تو، لیا و چند نفر دیگه هم باید اونجا باشیم. زر ابرو بالا انداخت: - چه مانوری؟ - ارتقای رتبه. اینبار رسمی، جلوی دوربینِ وزارت دفاع. زر نیشخندی طعنه آمیز زد و گفت: - پس کلمن بالاخره به وزارت رسید. نوآ سری تکان داد. زر آهی کشید و صدایش در میان نور غروب گم شد. - فکر نمیکردم بعد از اون شب، چیزی برای جشن گرفتن مونده باشه. - تو موندی زر، یعنی هنوز همهچی تموم نشده. حیف نیست این هوا رو با موندن توی ماشین از دست بدیم؟ بریم کمی قدم بزنیم. زر لبخندی کمجان زد. - باشه، فقط یادت نره کجا قرار بود بریم. - حواسم هست، نگران نباش. زر و نوآ از ماشین پیاده شدند. نسیم ملایمی در میان برگهای زرد میپیچید. صدای خیابان و گامهای عابران درهم میرفت. بوی قهوه و خاک نمخورده فضا را پر کرده بود. آفتاب آخرین نفسهایش را پشت ساختمانها میکشید. انگار دنیا داشت آرامتر میچرخید. در همان حال صدای ویبرهی تلفن نوآ بلند شد. نگاه کوتاهی به صفحه انداخت و پیامی فرستاد. زر با صدایی آرام گفت: - راستی دیرت نشه، قرار بود چیزی به الویس تحویل بدی. - نه، مشکلی نیست. اتفاقاً همین الان پیام داد. گفتم به زودی میبینمش. نوآ ایستاد و مکثی کرد، بعد با لحنی جدی و آرام گفت: - زر. بعضی وقتها محافظت از یه نفر یعنی دروغ گفتن بهش. زر ایستاد، نگاهش سردرگم شد. - چی؟ نوآ لبخندی زد اما اندوه در چهرهاش موج میزد. - من… - تو چی نوآ؟ - فقط میخواستم مطمئن بشم از اون شب زنده بیرون میای. زر یک قدم نزدیکتر شد. صدایش لرز داشت. - منظورت چیه؟ نوآ نگاهش را پایین انداخت، زمزمه کرد: - بعضی وقتها واقعیت اونطور که به نظر میرسه نیست. زر نفسش را در سینه حبس کرد. قلبش شروع به تپیدن کرد. - داری منو میترسونی، نوآ. نوآ چیزی نگفت. نگاهش از چشمان زر به پشت سرش رفت. لبخندی کمرنگ گوشهی لبش نشست. زر برگشت و ناگهان نفس در سینهاش حبس شد. مردی با هودی تیره که که کلاهش پایین کشیده بود چند قدم آن طرفتر ایستاده بود. نگاهی آشنا، چشمانی که سالها در ذهنش جا مانده بودند. تپش قلبش در گلویش پیچید. نه میتوانست حرکت کند، نه نفس بکشد. چشمانش بازتر شد، لبهایش لرزید. خون در گوشهایش زنگ میزد. قلبش، همان قلب خستهای که مدتها فقط برای زنده ماندن میتپید حالا مثل پتک به سینهاش میکوبید. مرد قدمی نزدیکتر آمد. چشمانش همان بود، همان نگاهی که میان خستگی و امید، آتش آرامی داشت. قدمی جلو آمد. نور غروب از میان شاخهها شکست و روی چهرهاش افتاد. برای لحظهای همهچیز ایستاد.هوای اطراف سرد شد و صداها خاموش. پلکهایش سنگین شدند، چشمانش از اشک میسوخت. نمیدانست رویاست یا واقعیت. ولی او آنجا بود. نگاهشان در هم گره خورد؛ نگاهی آشنا، پر از زخم، اشتیاق و اندوهی که فقط عشق میتوانست بسازد. اشک از چشمان سبز زر فرو ریخت. صدایش میان هقهق شکست. - جاش! نام را با تردید گفت، انگار نمیدانست این واژه اجازه دارد هنوز زنده باشد یا نه. پوستش رنگ خاک گرفته بود، موهایش بلندتر، نگاهش عمیقتر اما آن شعلهی آرام در چشمانش هنوز همان بود. - زر! صدای او، خشدار و شکسته مثل نغمهای قدیمی در گوش زر پیچید. اشکهایش بیاختیار فرو ریختند. لرزش دستانش را نمیتوانست پنهان کند. هر قدمی که جاشوا نزدیکتر میشد خاطرات روی هم میریختند. صدای خندهاش، جدالهایشان، آن شبِ آخر، آن سکوتِ مرگ. همهچیز در یک لحظه زنده شد. میخواست به سمتش بدود اما پاهایش قفل شده بود. نه از ترس، از باور نکردن. نوآ بیآنکه حرفی بزند از آندو فاصله گرفت و به سمت ماشین برگشت. گوشیاش را بیرون آورد و پیامی برای زر فرستاد: - امانتی الویس رو بهش تحویل دادم. من رو بابت همهچیز ببخش. حالا میتونم با خیال راحت مسافرت برم. گوشی را روی صندلی گذاشت، سوییچ را چرخاند و آرام از میان غروب نیویورک عبور کرد. ساعتی بعد زر و جاشوا روی نیمکتی در همان پارک نشسته بودند. سکوتی میانشان پر از هزاران حرف ناگفته بود. اشکهای زر روی صورتش خشکشده بود. - پس، الویس تو بودی؟ جاشوا با لبخندی کوتاه سر تکان داد. - پس تمام مدتی که فکر میکردم نیستی درست کنارم بودی. جاشوا با چشمانی مرطوب لبخند زد. - تمام مدت حتی وقتی با نوآ دربارهم صحبت کردی! نوآ میکروفون رو خاموش کرد اما من شنیدم زر. همهش رو! میخواستم همون موقع ببینمت ولی نوآ اجازه نداد. زر خجالتزده و متعجب نگاهش را از او دزدید. قلبش گرم شده بود، چنان که انگار دنیا برای چند لحظه فقط برای آن دو ایستاده بود. جاشوا آرام گفت: - راستش، فکر میکنم باید یه چیزی رو بهت بگم. نوآ، در حالی که پشت چراغ قرمز ایستاده بود، داشبورد را باز کرد تا سیگار برگی بردارد اما چشمش به جعبهی کوچکی افتاد. جعبهی یک حلقه. سکوت کرد، نفسی کشید و زیر لب گفت: - لعنت بهت جاشوا! فراموشش کردم! چراغ سبز شد. نوآ راهنما زد و با عجله دور زد. نیویورک در نور طلاییِ غروب غرق شد. باد از میان ساختمانها گذشت و همهچیز مثل آخرین سکانسِ یک رؤیا آرام محو شد. لینک تماشای پارت آخر: https://drive.google.com/file/d/1z2LhxMWUvi5voExVWvE1mT2x3gJO2Ki8/view?usp=drivesdk1 امتیاز
-
مقدمه: خ**یا*نت، فقط شکستن اعتماد نیست؛ شکستن تصویریه که آدم از عشق ساخته بود. یه لحظهست، ولی اثرش تا سالها میمونه. مثل ترک کوچیکی روی شیشهی دل، که با هر خاطره، با هر نگاه، بزرگتر میشه. خ**یا*نت، اون نقطهایه که عشق از رویا میافته، و آدم میفهمه که حتی نزدیکترینها هم میتونن دورترین بشن. وقتی دیدم... وقتی فهمیدم اون لحظه رو، انگار یه چیزی توی دلم یخ زد. نه فقط ناراحت شدم، انگار یه تیکه از وجودم کنده شد. نفسم سنگین شد، چشمام تار دید، و یه صدای خفه توی سرم گفت: نه، امکان نداره. تا چند روز، فقط راه میرفتم. بیهدف، بیحس. هر چیزی که قبلاً قشنگ بود، حالا تلخ شده بود. حتی صدای بارون، حتی بوی چای. یهجوری بودم که انگار دنیا رنگشو از دست داده.دردش فقط توی قلب نبود، توی استخون بود. توی خاطرهها. توی لحظههایی که فکر میکردم واقعی بودن. ولی حالا... فقط یه سوال توی ذهنم میچرخید: اگه اون لحظه دروغ بود، پس کدوم لحظهمون واقعی بود؟ سخن نویسنده: این رمان رو میخوام تقدیم کنم به همه پسرها و دخترهای سرزمینم که خ*یانت دیدن و خ*یانت نکردن؛ به همه اونهایی که درد شکست رو عمیقاً چشیدن و نتونستن با کسی درداشون رو در میون بگذارن. چه شبایی که از درد خوابمون نبرد و چه صبح هایی که به خاطر حال بد نمیتونستیم از تخت بیرون بیایم. از همینجا میخوام بهتون بگم، کارما کار خودش رو خوب بلده و دنیا همش حساب و کتابه؛ و بدونید درد، لازمه بزرگ شدن هست. این داستان واقعی تقدیم به همه شما خوبان، دوستتون دارم و امیدوارم که از خوندن این رمان که با خون و دل نوشته شد لذت کافی رو ببرید و بهتر یه سری آدمها رو بشناسید. در طول رمان اگر اسمی از صنفی، گروهی یا قومی آورده شد و باعث ناراحتی شد، صمیمانه عذرخواهی میکنم و تمامی اشخاص نسبت به داستان واقعی تغییر پیدا کردند و اسامی کاملاً تصادفی انتخاب شده. با تشکر. سیدعلی جعفری1 امتیاز
-
☘️درود خدمت نویسندگان عزیز☘️ 💢از آنکه انجمن ما را برای انتشار آثار خود انتخاب کرده اید نهایت تشکر را داریم. 💢 🔴تایپ داستان کوتاه در انجمن نودهشتیا شرایطی دارد که از شما خواهشمند هستیم آن ها را رعایت فرمایید. 1. آثاری که کپی از داستان های دیگر باشند بدون اطلاع به نویسنده حذف خواهند شد. 2. آثار شما باید حتما بیشتر از ده پارت بلند باشند در غیر این صورت شامل داستان کوتاه نمی شوند و منتشر نخواهند شد. 3. لطفا از نوشتن صحنه های باز، اشاره مستقیم به ادیان مختلف و دیگر ممنوعات در کشور، خودداری فرمایید. 4. پس از نوشتن هشت پارت از داستان می توانید درخواست جلد و نقد بدهید. 5. ناظر به داستان تعلق نمی گیرد. 6. در صورت اتمام اثر، در تاپیک اتمام اثار اعلام فرمایید. با تشکر1 امتیاز