رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      860


  2. سایه مولوی

    سایه مولوی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      536


  3. Ali.j81

    Ali.j81

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      90


  4. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      2,080


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 10/11/2025 در همه بخش ها

  1. روزتون مبارک گوگولوهای نازنازی 💞
    2 امتیاز
  2. #پارت پنجاه و نُه سالن ورودی سرد و بی‌روح بود. صفحه‌نمایش‌ها داده‌های زیستی را چون علائمی مرموز به نمایش گذاشته بودند و دوربین‌های سقفی بی‌رحمانه هر حرکت را ثبت می‌کردند. زر بی‌صدا در دلش شمرد؛ شمارش او، نقشه‌ای نامرئی برای گذر ایمن از میان چشم‌های الکترونیکی. صدای الویس در گوشش پخش شد، خشک و بی‌احساس: ـ دوربین شماره یک، شمارش شروع شد. داخل آسانسور فضا تنگ و تنش‌زا بود. نوآ با اشاره‌ای کوتاه به زر شروع عملیات را تایید کرد. زر لب نگشود و گوش به فرمانِ الویس داشت، صدای بی‌جانی که آن‌ها را هدایت می‌کرد. ـ دوربین‌ها تا ساعت سه و چهل‌ و هشت خاموش می‌شن. مسیر دسترسی به دیتاسنتر از بخش غربیه. شما دو نفر فقط اسکن کنین، تصویربرداری و ارسال به من. تکرار می‌کنم اقدام فیزیکی نکنید! آسانسور در سکوت باز شد. نور سفید سالن اصلی روی لباس‌ها و چهره‌های رسمی بازتاب داشت. سربازان پروژه، کارکنان فنی و مردانی با چهره‌های بسته آن‌جا ایستاده بودند. در انتهای سالن سه نفر توجه را جلب می‌کردند. وزیر دفاع آمریکـا و اسرائیل و مردی غیرنظامی با چهره‌ای آشنا. لحظه‌ی آغاز آرام بود، اما سنگینی‌اش مرگ‌بار. طبق هماهنگی، مارتا، نوآ و ایلانا مستقیم به اتاق کنفرانس رفتند. زر و لیا در لابی امنیتی منتظر فرمان الویس ماندند. ساعتی بعد، طبقه‌ی اول پایگاه شناور سیوُس آلفا. نورهای سقفی با فیلتر نئونی، سالن را به رنگی سرد و بی‌روح درآورده بودند. کنفرانس تقریباً بیست مهمان داشت؛ همه مردانی در کت‌وشلوار، کراوات‌های تیره و پرچم‌های کوچک روی یقه. ایلانا فاکس در برابرشان ایستاده بود، آرام و مطمئن. انگار به همان حقیقت خطرناک ایمان داشت که باید گفته شود. اسلایدها یکی‌یکی روی پرده پدیدار شدند. تصاویر محو از آزمایش‌ها، سوژه‌هایی که دیگر چهره‌هایشان انسانی نبود. صدای ایلانا در سالن طنین انداخت. ـ ما امروز به نقطه‌ای رسیدیم که ژنتیک کار خدا را شبیه‌سازی کرده. این آلفا نُه دی بیست و سه‌ست؛ نسخه‌ی بازطراحی‌شده‌ی پروژه‌ی واحد ۷۳۱، حاصل ازسرگیری تحقیقات دکتر شیرو ایشی. در میان تصاویر، عکسی ظاهر شد. زنی جوان با چشمانی غمگین و رد کبودی روی گردنش. در دیتاسنتر، زر ناگهان ایستاد. لیا اشاره‌ای به او کرد. زر به آرامی فقط گفت: ـ این همون زنیه که توی کافه دیدم. لیا سکوت کرد، نگاهش تیزتر شد. از سوی دیگر الویس در گوششان خبر داد: ـ فایل‌های ویدیویی با موفقیت منتقل شد. کار رو زود جمع کنین، نمی‌تونم خیلی دوربین رو نگه دارم. آن‌ها بی‌صدا به کار ادامه دادند. در اتاق کنفرانس، ساعت چهار و بیست و سه دقیقه را نشان می‌داد. نوآ کنار وزیر دفاع اسرائیل ایستاده بود و خط نازکی از عرق روی پیشانی ایلانا را دید. نشانه‌ای کوچک از استرس. صدای او باز هم در سالن پیچید. ـ ما موفق شدیم هویت ژنتیکی قابل پیوند بسازیم که خاطره و مهارت سوژه‌ی اصلی رو در خود حفظ می‌کند. ردپای ژنتیکی روی پرده ظاهر شد. در یکی از اسلایدها تصویری بود که تنها یک نفر در اتاق می‌توانست بشناسد.آلا برژنوا، سوژه‌ی از دست رفته. نوآ برای لحظه‌ای پلک نزد و انگشتانش در هم گره خوردند. هم‌زمان در دیتاسنتر، لیا تصاویر را زنده به الویس منتقل می‌کرد و زر فایل‌های پی‌دی‌اف را روی حافظه‌ای رمزگذاری‌ شده بارگذاری می‌نمود. الویس با خونسردی گفت: ـ شصت و هشت درصد انتقال کامل شده. مشکلی نیست، فقط صدای اضافه تولید نکنید. لیا آرام گفت: ـ تا حالا کسی مزاحم نشده. انگار کسی نفهمیده. زر نگاهی به دوربین کوچک سقفی انداخت و ذهنش درباره‌ی احتمالِ موفقیت کمی پیچید. - یک‌کم زیادی داره خوب پیش می‌ره. ـ حق با تو، امیدوارم فقط شانس باشه. در سالن کنفرانس، مارتا در ظاهر دستیاری برای ایلانا بود و نوآ با تمرکز ایستاده بود. سخنان به پرسش‌ و پاسخ رسید. نماینده‌ی یکی از شرکت‌های دفاعی پرسید: ـ سوژه‌های شما تا چه حد کنترل ‌پذیرند؟ ایلانا مکثی کرد و سپس با لبخندی سرد گفت: ـ تا وقتی سیستم عصبی‌شون در دست ماست، به‌طور کامل. نوآ زیرلب زمزمه کرد: ـ لعنتی‌ها. دقایقی بعد داده‌ها کامل شده بود. لیا چشمانش را به زر دوخت. ـ وقتشه بریم، تا سه دقیقه‌ی دیگه باید توی لابی باشیم. زر حافظه را جدا کرد اما در دلش سنگینی‌ای احساس کرد. تصویر و اسم آن زن، آلا برژنوا حالا فقط یک برچسب روی پرونده‌ای شکست‌ خورده بود. همه‌چیز بی‌صدا و دقیق پیش می‌رفت، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که این آرامش، پیش‌درآمد طوفانی است که در عمق پایگاه در شرف انفجار است.
    1 امتیاز
  3. #پارت پنجاه‌ و هشت انگشت زر روی صفحه مکث کرد؛ ثانیه‌ها کش آمدند و سرانجام واژه‌ی آخر پدیدار شد، هنوز. نفسش را آرام بیرون داد، گوشی را قفل کرد و روی سینه‌اش گذاشت. چشمانش را بست، اما ذهنش بیدار ماند. نمی‌دانست چه‌کسی پشت آن نام پنهان است اما حضورش بوی گذشته می‌داد بویی از خاطره‌هایی که هنوز نمرده بودند. خانه‌ی امن، یک روز پیش از عملیات. نور کم‌رنگ خورشید با زحمت از میان پرده‌های ضخیم عبور می‌کرد و روی میز چوبی وسط اتاق لکه‌ای طلایی می‌ریخت. میز، شلوغ و پر از نقشه، فایل‌های رمزگذاری‌شده، تبلتی با تصاویر زنده از پایگاه شناور و چند فنجان قهوه‌ی نیمه‌ سرد بود. نوآ ایستاده بود، بازوانش را روی سینه‌اش گره زده و با دست به نقشه‌ای روی مانیتور اشاره می‌کرد. ـ این پایگاه تحت عنوان سیوُس آلفا ثبت شده اما در واقع یک مرکز آزمایشیه که از زمان پروژه‌ی دی بیست‌ و سه طراحی شده و به شکل غیر رسمی با هداشا بایوتک همکاری داره. لیا کنار مارتا نشسته بود و مسیرهای فرار و نفوذ را روی نقشه دنبال می‌کرد. زر کمی عقب‌تر، در سکوت نشسته بود. آستین‌های بلند مشکی‌اش مچ دستش را پوشانده بودند اما زیر آن، دستبند جاشوا هنوز سنگینی می‌کرد. نوآ ادامه داد: ـ ساعت سه و سی دقیقه‌ی بامداد ورود می‌زنیم. هویت‌هامون روی سیستم ثبت شده. مارتا به‌ عنوان مشاور فنی، من، لیا و زر به‌ عنوان محافظ‌های ایلانا وارد می‌شیم. من همراه ایلانا تا اتاق کنفرانس میرم. صدای الویس از طریق ارتباط رمزگذاری‌ شده در فضا پیچید؛ صدایی آرام اما محکم. ـ درگاه اصلی فقط پنج دقیقه باز می‌مونه. دوربین‌ها ساعت سه و چهل‌ و هشت برای هفت دقیقه ریفرش می‌شن. اون لحظه، کلید ورود به طبقه‌ی پایینه جایی که داده‌های پروژه نگهداری میشه. زر سکوت را شکست، صدایش آرام اما قاطع بود. ـ اسامی کسایی که قراره اون‌جا باشن چی؟ نوآ به فایل‌ها نگاهی انداخت و پاسخ داد: ـ تا حالا اسامی تأییدشده ایناست وزیر دفاع فعلی ایالات متحده با اسم رمز راوِن، وزیر دفاع اسرائیل با اسم رمز ژینون و یک نماینده‌ی ناشناس از کمپانی دارویی ژاپنی. کلمن حمایت سیاسی و پوشش ما رو تأیید کرده. لیا بی‌درنگ گفت: ـ ما فقط جمع‌آوری اطلاعات می‌کنیم، درسته؟ هدفی برای حذف نداریم؟ نوآ نگاهی میان زر و لیا رد کرد، سپس گفت: ـ تا وقتی مجبور نباشیم، نه. مأموریت اصلی، شناسایی و تأیید پینک گرله. هر اقدامی فراتر از اون، فقط در صورت ضرورت. زر به نقشه خیره شد؛ خطوط و علائم روی صفحه در نگاهش مثل مسیر سرنوشت می‌رقصیدند. ـ اگر این آخرین شانسمون باشه، باید ازش استفاده کنیم. مارتا سرش را آرام تکان داد. نوآ نفسی سنگین کشید و گفت: ـ استراحت کنین. فردا روز بزرگیه. بامداد سه‌شنبه، دریای مدیترانه، چهل ‌و‌ پنج کیلومتری سواحل اسرائیل. موج‌ها آرام به ستون‌های فلزی پایگاه برخورد می‌کردند و زیر نور نقره‌ای ماه چون شیشه می‌درخشیدند. سیوُس آلفا، همچون جزیره‌ای آهنین در میانه‌ی تاریکی، بر سطح دریا قد علم کرده بود. دژی سرد و خاموش با برج‌های دیده‌بانی، سامانه‌های حرارتی و سربازانی با چهره‌هایی که بیش از حد بی‌احساس بودند، گویی از مرز انسانیت گذشته‌اند. قایق مشکی در سکوت پیش می‌رفت. نوآ در کت خاکستری کنار ایلانا فاکس نشسته بود که لباسی سفید بر تن داشت. پشت سرشان، زر و لیا در یونیفرم‌های مشکی محافظان ویژه و مارتا با چمدانی فلزی پر از تجهیزات. نوآ در سکوت به سازه‌ی عظیم و درخشان روبه‌ رو خیره ماند. لیا به آرامی در گوش زر زمزمه کرد: ـ نفس عمیق بکش. الان وقت نقاب زدنه. زر چانه‌اش را بالا آورد، نقاب را تنظیم کرد. یونیفرم مشکی با خطوط براق روی اندامش نشسته بود. زیر سایه‌ی نقاب، نگاهش سرد و متمرکز بود، آماده و بی‌احساس. در گوشش صدای الویس پخش شد، آرام و بی‌هیجان. ـ سیستم‌های امنیتی در حال بررسی‌ان. هنوز توی ناحیه‌ی سفیدید. فعلا صداتون در نیاد تا اسکن تموم بشه! قایق کنار سکو متوقف شد. نوری آبی‌فام از اسکنرها عبور کرد و بدنشان را بررسی کرد. صدایی دیجیتال در فضا پیچید: ـ ورود مجاز. هویت دکتر ایلانا فاکس و همراهان تأیید شد. دروازه‌ی آهنی با صدایی هیس‌مانند باز شد. دو سرباز مسلح نزدیک شدند؛ نگاه یکی از آن‌ها لحظه‌ای روی زر مکث کرد. حس مبهمی از آشنایی در چشمانش درخشید اما بی‌درنگ سرش را پایین انداخت. نوآ قدم اول را بر سکو گذاشت. بعد از او، مارتا، زر و لیا پشت سر هم پایین آمدند. صدای چکمه‌هایشان روی فلزِ خیس، مثل طنین طبلِ آغاز نبرد بود.
    1 امتیاز
  4. پارت نوزدهم گفتم: ـ حرفات با ویچر خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و واقعا دلم نمی‌خواد اینقدر ناراحت ببینمت! اومد نزدیکم و تو چشمام نگام کرد و گفت: ـ چرا ناراحتیه من برات مهمه؟! گفتم: ـ چون برخلاف شما من هنوز تو وجودم احساس دارم و نمی‌تونم بهش بی‌توجه باشم، حتی اگه اون ناراحتی، ناراحتیه دختره دشمنم باشه! جسیکا از حرف من متعجب شد، انگار اولین بار بود که می‌دید یه نفر به احساساتش اهمیت میده اما واقعیت ماجرا این بود که من مجبور بودم...برای پیروز شدن مقابل ویچر‌ باید این دختر یجوری بهم کمک می‌کرد....باید دیدش و نسبت به زندگی عوض می‌کردم! بعدش رفتم کنار پنجره وایستادم و رو بهش گفتم: ـ خب نمیای؟! جسیکا که هنوز تو شوک حرف من بود، با تعجب نگام کرد و گفت: ـ کجا؟! با مهربونی رو بهش گفتم: ـ مگه نمی‌خواستی توی شهر قدم بزنی و آدما رو از نزدیک ببینی؟! با خوشحالی گفت: ـ چرا ولی... گفتم: ـ ولی چی؟! سرشو انداخت پایین و با ناراحتی گفت: ـ بابام اگه بفهمه... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ بابات هیچ چیزی نمی‌فهمه!
    1 امتیاز
  5. پارت هجدهم تو دلم یه هوفی کردم و گفتم: ـ من حالا حالاها باید روی این دختر کار کنم، اینجوری نمیشه! بعد که دید سکوت کردم و حرفی نمیزنم، اومد مقابلم گفت: ـ جوابمو نمیدی؟! سعی کردم بحث و عوض کنم و با لبخند رو بهش گفتم: ـ من آرنولدم، گرچه از پدرت خوشم نمیاد اما از آشنایی با تو خوشبختم! دستش و دراز کرد و گفت: ـ منم جسیکام، از آشنایی باهات خوشبختم! دستشو فشردم و ناخنای بلندش یکی از انگشتامو زخم کرد‌‌‌...خودش متوجه شد و گفت: ـ ببخشید! خندیدم و گفتم: ـ این ناخنارو کوتاهم کنی، اتفاق خاصی نمیفته‌ها! زیر چشمی نگاهم کرد و گفت: ـ مثل اینکه یادت رفته که من یه جادوگرم! چیزی نگفتم که رفت روی تختش نشست و گفت: ـ خب آرنولد، نمی‌خوای بگی؟! با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ چی رو؟! گفت: ـ اینکه چرا میخواستی باهام ملاقات کنید و اون پَر روی بهم دادی؟
    1 امتیاز
  6. - وای من خیلی خسته شدم میشه یکم استراحت کنیم؟ نیم نگاهی به خورشیدِ درحال غروب و پس از آن به لونایی که خسته و نالان ایستاده و نفس‌نفس میزد انداختم، در همین چند ساعت بیش از پنج بار برای استراحت و خوردن خوراکی در راه ایستاده بودیم. - ولی همین چند دقیقه‌ی پیش استراحت کردیم، اینجوری باشه تا هفته‌ی دیگه هم به مقصدمون نمی‌رسیم. لونا غر زد: - یکم من رو درک کن راموس، من هنوز قدرت سابقم رو به دست نیاوردم. هوفی کشیدم، انگار چاره‌ای نبود مجبور بودیم شب را در همین حوالی بگذرانیم. - خیلی خب، مثل این‌که مجبوریم یه جایی رو پیدا کنیم تا شب رو اونجا بگذرونیم. لونا نگاهی به دور و اطرافش انداخت و در همان حال گفت: - من یه غار همین دور و اطراف دیدم، شاید بتونیم شب رو اونجا بمونیم. در تأیید حرفش سر تکان دادم. - باشه، جایی که میگی رو نشونم بده. *** روبه‌روی ورودی غار با شاخه‌های خشک درختان آتشی درست کرده و چند دانه سیب زمینی کوچک را درون آن برای پختن شدن گذاشته بودم. - فکر می‌کنی تا فردا بتونیم به پشت اون تپه‌ها برسیم؟ نگاهی به سمت لونا که بغل دستم کنار آتش نشسته و دستانش را بر روی آتش گرفته بود تا گرم شود انداختم. - نمی‌دونم، ولی باید زودتر خودمون رو به یه شهر یا دهکده برسونیم چون زیاد خوراکی همراهمون نیست و اینجا هم حیوونی نیست که بشه شکارش کرد. لونا سری تکان داد. - فقط امیدوارم زودتر به سرزمین جادوگرها برسیم، تموم خانواده‌ی من هنوز توی اون قلعه زندانی‌ان و منتظرن که من نجاتشون بدم. این‌بار من در تأیید حرف لونا سر تکان دادم، هربار که او را اینطور غمگین می‌دیدم از خودم متنفر می‌شدم؛ از خودم متنفر می‌شدم که باعث و بانی تمام این زجر و مصیبت‌ها برای مردم سرزمینم بودم و حالا هیچ‌کاری برای درست کردن این وضعیت از دستم برنمی‌آمد
    1 امتیاز
  7. کمی که حال لونا بهتر شد با کوله‌باری از وسایل و خوراکی راهیِ پیدا کردن سرزمین جادوگرها شدیم. از مکان دقیق آن سرزمین خبر نداشتیم و می‌دانستیم که با راه پرخطری روبه‌رو هستیم، اما با اینحال از هیچ چیز ابایی نداشتیم و برای نجات سرزمینمان حاضر بودیم هر خطری را به جان بخریم. - حالا از کدوم طرف بریم؟! نگاهی به دور و اطرافم که سراسر درختان سر به فلک کشیده‌ی کاج بود و تراکمشان فضای جنگل را تاریک کرده بود انداختم؛ حس ششمم می‌گفت که باید از سمت چپ، یعنی درست قسمتی که به کوه و تپه‌های آن‌ سمت جنگل می‌رسید برویم و خوشبختانه از تمام چیزهایی که به گرگینه‌ها مربوط میشد من این حس ششم را خوب به ارث برده بودم. - حسم میگه باید از سمت چپ بریم، فکر می‌کنم پشت اون تپه‌ها و کوه‌‌ها به یه جایی میرسه. لونا نگاهی به سمتی که اشاره کرده بودم انداخت و حالت زاری به خود گرفت. - پشت اون تپه‌ها و کوه‌ها؟! ولی تا اونجا که خیلی فاصله‌ است. شانه‌ای بالا انداختم، من که هیچ قدرت خارق‌العاده‌ و گرگینه‌ای نداشتم باید نگران این میزان فاصله می‌بودم نه این دختر با آن قدرت و سرعتش. - خب که چی؟! بالاخره که باید از یه جایی شروع کنیم. لونا سر تکان داد و به ناچار همراه و هم‌قدم با من به سمت تپه‌ها به راه افتاد. - وای چقدر این کوه‌ها بلنده! نگاهی به صورت گلگون از خستگی‌اش انداختم و به رویش لبخند زدم. - خب تبدیل شو و سریع و راحت این کوه‌ها رو برو بالا. لونا نگاه پر تردیدی به سمتم انداخت. - تبدیل بشم؟ پس تو چی؟! بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداختم. - منم همینطوری راه میام. لونا سر تکان داد و گفت: - نه منم همینطوری میام؛ دلم نمی‌خواد تنهات بذارم. باز به رویش لبخند زدم، دخترک مهربان هر روز بیشتر از دیروز با محبت‌هایش دلم را می‌برد.
    1 امتیاز
  8. - خب اون در عوضش قرار بود برات چی‌کار کنه؟! لونا نیم نگاهی سمت من انداخت. - اون بهم راه نجات سرزمین گرگ‌ها رو نشون داد. کنجکاو و دقیق خودم را جلو کشیدم و به او خیره شدم، یعنی راهی برای نجات سرزمین گرگ‌ها وجود داشت؟! - چه راهی؟! - اون گفت نجات سرزمین گرگ‌ها به دست یه آلفاس. به دست یک آلفا؟! آن آلفا که بود؟! آن آلفایی که می‌گفت حالا کجا بود؟! - اون... اون آلفا کیه؟! الان... الان کجاست؟! لونا دستانش را درهم گره کرد و با ناراحتی گفت: - نمی‌دونم، اون زن بهم گفت وقتی که اون نامه رو به خانواده‌اش رسوندم می‌تونم ازشون بخوام که توی پیدا کردن آلفا کمکم کنن. لحظه‌ای به فکر فرو رفتم، کاش من هم می‌توانستم به لونا در پیدا کردن آلفای منتخب کمک کنم، آنطور شاید آن‌همه عذاب وجدانی که بر گردنم بود رهایم می‌کرد. - تو... تو می‌دونی که سرزمین جادوگرها کجاست؟! لونا سری تکان داد. - نه، ولی می‌تونم با حس شیشمم اونجا رو پیدا کنم. پلک روی هم گذاشتم، من باید به لونا کمک می‌کردم؛ جدا از این‌که با این‌کار عذاب وجدانم کم میشد دلم هم نمی‌آمد که دخترک را در این راه پرخطر تنها بگذارم. - من هم باهات میام. لونا با تعجب ابروهایش را بالا انداخت. - چی؟! آممم... منظورم اینه که چرا می‌خواهی همچین کاری بکنی؟! دست به سینه زده نشستم. - خب من هم دلم می‌خواد برای نجات سرزمینم یه کار بکنم، بعلاوه نمی‌تونم تو رو توی این راه پرخطر تنها بذارم. حالا درسته که زیاد قوی نیستم، اما سعی می‌کنم کمکت کنم. لونا لبخند مهربانی زد. - نه منظورم این نبود، اتفاقاً تو تا همین حالا هم خیلی به من کمک کردی. من هم لبخندی به رویش زدم، دخترک هم مثل من عجیب مهربان بود. - پس بهتره بری و استراحت کنی، چون حالت که بهتر بشه باید بریم و سرزمین جادوگرها رو پیدا کنیم.
    1 امتیاز
  9. لونا با تعجب تکرار کرد: - خب؟! اخم درهم کشیدم، باید می‌دانستم اینجا چه‌خبر است. - اون‌ها کی بودن؟! چرا دنبال تو می‌گشتن؟! لونا نگاهش را به زیر پایش دوخت و مغموم و گرفته لب زد: - اون‌ها از سربازهای پادشاه آلفردِ خون‌آشام بودن‌. قدمی پس رفت و بر روی صندلی نشست و نگاه بی‌حواسش را به گوشه‌ای دوخت. من هم چند قدمی پیش رفتم و روی کاناپه نشستم. - روزی که سرزمین گرگ‌ها به دست خون‌آشام‌ها افتاد اون‌ها ریختن توی شهر و از تموم مردم خواستن که توی پیدا کردن آلفا‌های فراری بهشون کمک کنن، بعضی‌ها قبول کردن و بعضی‌‌ها هم مثل من و خانواده‌ام نه. لونا همانطور که به گوشه‌ای خیره بود پوزخندی زد، انگار که در افکار و خاطراتش غرق شده و چیزی از دور و اطرافش نمی‌فهمید. - سربازهای پادشاه هم ریختن توی شهر و‌ تموم گرگینه‌هایی که قبول نکرده بودن باهاشون همکاری کنن رو گرفتن و توی اون قلعه‌ی لعنتی زندانی کردن. کلافه دستی به صورتم کشیدم، کم کم شنیدن این ماجرا داشت برایم سخت و دردناک میشد. - توی اون قلعه به جز ما گرگینه‌ها یه زن جادوگر هم بود؛ وقتی که داستان زندگیمون رو و وضعیت سرزمینمون رو فهمید گفت در صورتی که ما حاضر باشیم کاری که میگه رو براش انجام بدیم بهمون کمک می‌کنه. برای پرت کردن حواس خودم از احساس بد و آزاردهنده‌ای که داشتم پرسیدم: - چه کاری؟! لونا از جیب لباسش تکه‌ی پوستینی" بیرون آورد و گفت: - گفت این نامه رو برای خانواده‌اش نوشته و از من خواست که به سرزمین جادوگرها برم و این نامه رو به پدر و مادرش که پادشاه و ملکه‌ی اون سرزمین هستن برسونم. (پوستین به تکه چرم یا پوست حیواناتی گفته میشود که در گذشته از آن به جای کاغذ برای نوشتن نامه استفاده می‌کردند.)
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...