رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

تخته امتیازات

  1. Kahkeshan

    Kahkeshan

    ویراستار


    • امتیاز

      41

    • تعداد ارسال ها

      222


  2. Alen

    Alen

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      11

    • تعداد ارسال ها

      245


  3. سایه مولوی

    سایه مولوی

    نویسنده انجمن


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      244


  4. A.H.M

    A.H.M

    مدیر اجرایی


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      11


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 03/31/2025 در همه بخش ها

  1. اثر: ابتلا نویسنده: کهکشان ژانر: اجتماعی خلاصه: در شهری که سکوت، قانون نانوشته‌ی دیوارهاست، زنان در سکوت گام برمی‌دارند، بی‌آنکه صدای پاهایشان به گوش برسد. حقیقت در بند باورهای کهنه اسیر است و لب‌هایی که باید سخن بگویند، در هراس خاموشی فرو رفته‌اند. گاهی نوری در دل تاریکی جرقه می‌زند، اما بادهای کهن سال‌هاست که به خاموش کردن هر شعله‌ای خو گرفته‌اند.
    2 امتیاز
  2. هشت ماه بعد نور سفید و کم‌رمق اتاق بیمارستان روی پلک‌های نیمه‌باز پناه افتاد. چشمانش آرام و خسته، میان روشنایی و تاریکی نوسان داشتند. نفس‌هایش سنگین و کند بودند، انگار که بدنش بعد از ماه‌ها خواب، تازه یاد گرفته بود چگونه نفس بکشد. انگشتانش، که در تمام این مدت بی‌حرکت بودند، حالا تکانی نامحسوس خوردند. پلک زد، آرام، خیلی آرام، انگار که می‌ترسید دوباره به تاریکی فرو برود. صداهایی مبهم در گوشش پیچید، نامفهوم و دور. سرش سنگین بود، عضلاتش درد می‌کردند، اما هنوز نمی‌توانست تشخیص دهد که کجاست و چه اتفاقی افتاده. لحظاتی بعد، صدای هیجان‌زده‌ی پرستاری را شنید: - دکتر! دکتر، بیمار به هوش اومده! با این جمله، در اتاق با سرعت باز شد و قدم‌های سریع و پرشور چند نفر داخل شدند. پناه خواست دهان باز کند، اما گلویش خشک بود، آن‌قدر که حتی ناله‌ای هم از آن بیرون نیامد. احساس خفگی کرد، قلبش تندتر زد. دستانی مهربان روی شانه‌هایش نشست و صدایی آرام در گوشش گفت: - آروم باش عزیزم، تو بیمارستانی. حالت خوبه. چشمانش هنوز توانایی تمرکز نداشتند، اما حضور آدم‌ها را حس می‌کرد. ناگهان، صدایی آشنا، صدایی که انگار از دورترین نقطه‌ی ذهنش به او می‌رسید، پر از بغض و هیجان، گفت: - پناه؟! چشمانش آرام‌تر شدند، بالاخره توانست تصویری تار از چهره‌ای آشنا را ببیند. نسترن بود... اما چیزی تغییر کرده بود. چشمانش مهربان‌تر، اما خسته‌تر به نظر می‌رسید. گونه‌هایش تکیده‌تر بودند، اما برق خاصی در نگاهش بود. دست پناه را گرفت و میان گریه و خنده زمزمه کرد: - خدا رو شکر... خدا رو هزار بار شکر... پناه خواست چیزی بپرسد، اما نسترن آرام کنارش نشست و لبخندی زد. - حرف نزن، الان مهم اینه که بیدار شدی، همه چیزو برات توضیح می‌دم. پناه نفس عمیقی کشید، حس می‌کرد در یک کابوس طولانی غرق بوده و حالا تازه در حال برگشتن به واقعیت است. چشمانش دوباره بسته شدند، اما این‌بار نه از بیهوشی، بلکه از خستگی. وقتی دوباره چشم باز کرد، مادرش را دید. اما او هم تغییر کرده بود. گونه‌هایش رنگ پریده‌تر شده بودند، چشمانش بی‌روح‌تر. حتی وقتی لبخند زد، چیزی در آن لبخند شکسته به نظر می‌رسید. دست پناه را گرفت و آرام گفت: - پناه... عزیزم
    2 امتیاز
  3. مادرپناه همان‌جا، با دست‌هایی که از شدت لرزش دیگر توان گرفتن چادرش را نداشتند، به دیوار تکیه داد. نفس‌هایش نامنظم بود، چشمانش روی نسترن قفل شد. - نسترن... چی شد؟ چه بلایی سر دخترم اومد؟ چطور به این وضع افتاد؟! صدایش خش‌دار و لرزان بود، انگار که تازه ذهنش داشت این حقیقت تلخ را هضم می‌کرد. نسترن به سختی دهان باز کرد، اما بغضی که در گلویش جا خوش کرده بود، اجازه نداد چیزی بگوید. قطره‌های اشک یکی پس از دیگری از گونه‌هایش سر خوردند. مادر پناه قدمی به سمتش برداشت، این بار التماس در نگاهش پررنگ‌تر از همیشه بود. - نسترن...! نسترن نفس عمیقی کشید، اما نتوانست خودش را نگه دارد. هق‌هقش بالا گرفت، صورتش را میان دستانش پنهان کرد و با صدایی بریده و شکسته گفت: - خاله... اون... اون از یک دختر تو کافه طرف... داری کرد و مردی که با اون دختر بود تهدیدش کرد، نیم ساعت بعد... مادر پناه دهانش را با دست پوشاند، پاهایش سست شد. نسترن میان گریه‌هایش ادامه داد: - با دو نفر ریختن سرش و منم محکم گرفتن تا نتونم کمکش کنم، من به دردنخور کاری از دستم بر نیومد! پدر پناه که تا آن لحظه ساکت بود، نفسش را به سختی بیرون داد، مشتش را روی دسته‌ی ویلچر فشرد. اما مادر پناه، که حالا چشمانش از اشک خیس شده بود، یک قدم عقب رفت، انگار که اگر دور شود، این حقیقت هم از او فاصله می‌گیرد. ناگهان، دستانش را روی سرش گذاشت و با صدایی که از عمق قلب شکسته‌اش بیرون می‌آمد، ناله کرد: - خدایا... خدایا چشمانش از اشک پر شدند، اما در عمقشان خشم موج می‌زد. نفسش بریده بود، انگار که قلبش زیر بار این درد می‌خواست از هم بپاشد. دستانش را مشت کرد، به آسمان نگریست و با بغضی که از ته دل می‌آمد، نالید: - خدا ازش نگذره! هر کی که این کار رو کرده، هر کی که دختر منو به این روز انداخته، روز خوش نبینه! خدایا خودت انتقام دخترم رو بگیر...
    2 امتیاز
  4. نسترن گوشی بیمارستان را میان انگشتان لرزانش فشرد. شماره‌ی مادر پناه روی صفحه‌ی مستطیل شکل چشمک می‌زد، اما انگشتش روی دکمه‌ی تماس می‌لرزید. نفس عمیقی کشید. حس می‌کرد گلویش خشک شده، انگار که چندین مشت خاک در دهانش ریخته باشند. بالاخره دکمه را لمس کرد. بوق... یک بار... دوبار... صدای خسته و آرام زن در گوشی پیچید: مادر پناه: بله؟! - سلام خاله مینو، منم نسترن. مینو: نسترن جان؟ سلام مادر، حالتون خوبه؟ نسترن پلک‌هایش را بست. نفسش شکست و بغضی که گلویش را می‌فشرد، سنگین‌تر شد. - خاله... سکوت کرد. چطور می‌توانست بگوید؟ چطور می‌توانست جمله‌ای را که همه چیز را ویران می‌کرد، بر زبان بیاورد؟ صدای نگران زن در گوشش طنین انداخت: مینو: نسترن؟ چیزی شده؟ پناه خوبه؟ نسترن چانه‌اش لرزید. با دست دیگرش محکم روی دهانش زد تا صدای هق‌هقش بیرون نریزد. اما دیگر دیر شده بود. - خاله... پناه... پناه تو بیمارستانه... لحظه‌ای سکوت مطلق. حتی صدای نفس‌های مادر پناه را هم نمی‌شنید. بعد، انگار کسی او را از ارتفاع پرت کرده باشد، صدایش با وحشت و لرز بلند شد: - چی؟ چی می‌گی دختر؟ کدوم بیمارستان؟ چی شده؟ نسترن با صدای خش‌داری اسم بیمارستان را گفت. صدای سقوط چیزی از آن سوی خط آمد، بعد صدای فریاد پدر پناه که می‌پرسید چه شده. تماس قطع شد. نسترن گوشی را سر جایش گذاشت و صورتش را میان دستانش پنهان کرد. خودش را برای لحظه‌ای که با چشمان اشک‌آلود مادر پناه روبه‌رو می‌شد، آماده می‌کرد. نیم ساعت بعد، صدای چرخ‌های ویلچر روی کاشی‌های سفید راهرو پیچید. نسترن سر بلند کرد و مادر پناه را دید که شتاب‌زده ویلچر شوهرش را هل می‌داد. چادرش روی شانه‌هایش افتاده بود، موهای سپیدش از زیر روسری یشمی‌رنگش آشکار شده بود و چشمانش وحشت‌زده به درهای بسته‌ی اتاق دوخته شده بود.
    2 امتیاز
  5. نسترن روی صندلی آبی‌رنگ پلاستیکی راهروی بیمارستان نشست، دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و نفس عمیقی کشید. بوی مواد ضدعفونی‌کننده، صدای پاهای شتاب‌زده‌ی پرستاران، ناله‌های خفیف از اتاق‌های اطراف... همه‌چیز دور سرش می‌چرخید، اما هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی طوفانی که در ذهنش شکل گرفته بود، سهمگین نبود. « الان به مادرش چی بگم؟ به پدرش چی؟» تصویر زن لاغر و خمیده‌ی مادر پناه جلوی چشمانش آمد. زنی که همیشه با آن چادر رنگ‌ورورفته‌اش، آرام و بی‌صدا کنار پناه می‌ایستاد، انگار که سایه‌ی دخترش باشد. چطور می‌توانست به او بگوید که دخترش را جلوی چشم‌هایش تا سر حد مرگ کتک زدند و هیچ کاری از دستش برنیامد؟ «بگم هیچ‌کس جلو نیومد؟ بگم آدم‌هایی که توی اون کافه نشسته بودن، حتی یه قدم برنداشتن که نجاتش بدن؟» قلبش فشرده شد. دستش را مشت کرد و محکم روی پایش کوبید. نگاهش روی کاشی‌های سفید بیمارستان دوید، اما در ذهنش، پدر پناه را می‌دید. مردی که روزگاری قوی و محکم بود، اما یک تصادف لعنتی، او را روی صندلی چرخ‌دار نشاند. مردی که هنوز هم با غرور شکسته‌اش، سعی می‌کرد سنگینی دنیا را به دوش بکشد. « چطور بهش بگم؟ چطور به مردی که حتی نمی‌تونه روی پاش بایسته، بگم که دخترش روی زمین افتاده بود و هیچ‌کس کمکش نکرد؟» و برادرش... آن برادر بی‌مسئولیت که سال‌هاست آن‌سوی دنیا نشسته، بی‌خبر از خانواده‌ای که هنوز نام او را در خانه زمزمه می‌کنند. نسترن از یادآوری‌اش دندان روی هم سایید. « اصلاً برای اون مهمه؟ اصلاً وقتی بهش بگم، خم به ابروش میاره؟ یا مثل همیشه فقط یه پیام سرد می‌فرسته و بعد، باز هم ناپدید می‌شه؟» سرش را میان دستانش گرفت. این عذاب وجدان مثل خوره به جانش افتاده بود. اگر فقط زودتر واکنش نشان داده بود، اگر فقط محکم‌تر جلوی آن آدم‌ها ایستاده بود... شاید حالا پناه پشت آن در لعنتی، میان مرگ و زندگی گیر نکرده بود. اشک‌هایش بی‌صدا روی گونه‌‌های ارغوانیش لغزیدند. انگشتانش را در هم قفل کرد و زیر لب زمزمه کرد: - خدایا، فقط نجاتش بده... من به مادرش، به پدرش چی بگم؟
    2 امتیاز
  6. نسترن در آمبولانس، کنار برانکارد پناه نشسته بود. دستان سرد و بی‌جان او را میان انگشتانش گرفته بود و زیر لب، آرام و بی‌وقفه نامش را زمزمه می‌کرد. چراغ‌های قرمز و آبی روی شیشه‌های خیابان می‌رقصیدند، اما او چیزی نمی‌دید، جز صورت کبود و زخمی دوستش. یکی از امدادگران دستگاه اکسیژن را تنظیم کرد، دیگری درحال بررسی ضربان قلبش بود. نگاهشان حرفه‌ای بود، اما در چهره‌هایشان لایه‌ای از نگرانی دیده می‌شد. یکی‌شان سر بلند کرد و با صدایی آرام گفت: - حالش خیلی بده، اما هنوز نفس می‌کشه. نسترن محکم‌تر دست پناه را فشرد، انگار که با همین فشار می‌توانست او را در این دنیا نگه دارد. چشمانش پر از اشک بود، اما سعی کرد خودش را کنترل کند. صدای خش‌دارش از میان نفس‌های نامنظم بیرون آمد: - زنده می‌مونه، درسته؟ کسی جوابی نداد. فقط صدای آژیر بود و خیابانی که زیر نور شب محو می‌شد. آمبولانس با سرعت در مقابل بیمارستان توقف کرد. درها باز شد و امدادگران به سرعت پناه را بیرون بردند. نسترن به دنبالشان دوید، پاهایش می‌لرزید اما نمی‌ایستاد. از در ورودی گذشتند، به سمت اورژانس رفتند. - همراهش کیه؟ نسترن نفس‌بریده دستش را بالا برد. - من، من همراهشم! اطلاعاتش رو می‌دونی؟ باید فرم پر کنی. نسترن یک لحظه به صورت پناه نگاه کرد که میان دست‌های پزشکان ناپدید می‌شد. بعد، نفس عمیقی کشید و سر تکان داد. - هرچی لازمه، فقط زودتر نجاتش بدین! او را به سمت پذیرش بردند. مدام پشت سرش را نگاه می‌کرد، اما پناه دیگر دیده نمی‌شد. انگار مرز نامرئی‌ای میان آن‌ها کشیده شده بود، مرزی که نمی‌دانست در آن سویش، پناه زنده خواهد ماند یا نه...
    2 امتیاز
  7. نسترن نفس‌نفس می‌زد. دست‌هایش از شدت خشم می‌لرزید. نگاهش میان پناه که نیمه‌جان روی زمین افتاده بود و آدم‌هایی که فقط نگاه می‌کردند، سرگردان بود. چهره‌هایشان پر از ترس، پر از دودلی، اما هیچ‌کس قدمی جلو نمی‌گذاشت. یک لحظه انگار چیزی درونش شکست. فریاد زد: - شماها چتونه؟! یه آدم جلوتون داره می‌میره! هیچ‌کس چیزی نگفت. حتی نگاهشان را از او دزدیدند، انگار که اگر نبینند، واقعیت محو می‌شود. نسترن دندان‌هایش را روی هم سایید. خشم درونش شعله کشید. با قدم‌هایی محکم به سمت پیشخوان رفت، جایی که مدیر کافه، مردی میان‌سال با ریش جوگندمی، پشت صندوق ایستاده بود. رنگ صورتش پریده بود، اما هنوز هیچ حرکتی نمی‌کرد. نسترن یقه‌ی او را با دو دست چنگ زد و محکم تکانش داد. - منتظری بمیره، هان؟! منتظری خونش کل این خراب‌شده رو قرمز کنه، بعد به خودت زحمت بدی زنگ بزنی؟! مرد با لکنت زمزمه کرد: - من... من... - زنگ بزن اورژانس، لعنتی! الان! مرد چند لحظه فقط به او خیره ماند. بعد، انگار که از شوک بیرون آمده باشد، دستپاچه گوشی را از جیبش بیرون کشید و شماره گرفت. نسترن هنوز یقه‌اش را چسبیده بود، انگار اگر رهایش می‌کرد، دوباره به همان بی‌عملی قبل برمی‌گشت. - یه نفر زخمی شده، خیلی بد... سریع بفرستین... صدایش می‌لرزید، نسترن عقب رفت، نفس‌هایش نامنظم بود، قلبش دیوانه‌وار می‌کوبید. برگشت سمت پناه. صورت پناه رنگ‌پریده، کبود، خونی... پلک‌هایش نیمه‌باز، اما بی‌جان. کنارش زانو زد، دستان خونی‌اش را گرفت. - پناه... تحمل کن، خواهش می‌کنم... نمی‌دانست چقدر طول کشید. ثانیه‌ها کش می‌آمدند، مثل شکنجه‌ای بی‌رحم. اما بالاخره، صدای آژیر در خیابان پیچید. چراغ‌های قرمز و آبی روی دیوارهای کافه لرزیدند. در باز شد، امدادگران دویدند داخل. نسترن از جا بلند شد، عقب رفت تا جا برایشان باز کند. یکی از آن‌ها زانو زد، نبض پناه را گرفت، چهره‌اش جدی شد. - وضعیتش بده. ببریمش. به سرعت برانکارد آوردند، پناه را آرام روی آن گذاشتند. نسترن نگاهش را از صورت پناه برنداشت. وقتی او را بلند کردند، ناخودآگاه دستش را دراز کرد و بازوی پناه را گرفت. - منم میام! یکی از امدادگران سر تکان داد. - بیا. نسترن کنار برانکارد دوید، دست پناه را محکم در دستش نگه داشت، انگار که اگر رهایش می‌کرد، او را برای همیشه از دست می‌داد. پناه هنوز در سیاهی بود. هنوز جایی میان مرگ و زندگی گیر کرده بود. اما نسترن، با چشمانی پر از اشک و قلبی که از خشم و ترس می‌تپید، برای زنده‌ماندنش دعا می‌کرد... .
    2 امتیاز
  8. اشک‌هایش جاری شد. پناه هنوز روی زمین بود، درد در تمام بدنش پیچیده بود، اما چیزی عمیق‌تر از درد جسمی درونش می‌جوشید. حس حقارت، حس خشم، حس اینکه بارها و بارها در چنین موقعیتی گیر افتاده بود و هیچ‌وقت کسی نبود که کمکش کند. مرد خم شد، یقه‌ی لباس پناه را گرفت و او را از زمین بلند کرد. پناه تقلا کرد، اما مشت بعدی که به صورتش خورد، تمام جهان را برایش سیاه کرد. طعم خون، گرمای صورتش، صدای فریاد نسترن... همه‌چیز درهم‌ پیچید. نسترن جیغ می‌کشید، با گریه فریاد می‌زد: - کسی کمک کنه! شماها چتونه؟ کمک کنین لعنتیا! اما هیچ‌کس حرکتی نکرد. مردم فقط نگاه می‌کردند، انگار داشتند یک نمایش تماشا می‌کردند، انگار درد و تحقیر یک انسان برایشان چیزی بیش از یک صحنه‌ی زودگذر نبود. پناه روی زمین افتاده بود، نفس‌هایش سنگین و نامنظم بود. چشمانش نیمه‌باز بودند، اما چیزی جز سایه‌های مبهم و درهم نمی‌دید. صدای قلبش در گوش‌هایش طنین انداخته بود، تپشی کند و ناموزون. هر نفسش با درد همراه بود. مرد هنوز رهایش نکرده بود. خم شد، یقه‌ی خونی لباس پناه را گرفت و دوباره او را از زمین بلند کرد. بدنش بی‌جان بود، مثل عروسکی شکسته که هر لحظه ممکن بود تکه‌تکه شود. - هنوز نمردی، هان؟! مشت بعدی، محکم‌تر از قبل بود. استخوان‌های فکش به هم ساییده شدند، خون از گوشه‌ی لبش روی چانه‌اش چکید. پناه دیگر چیزی حس نمی‌کرد. درد چنان در وجودش ریشه دوانده بود که حتی ضربات بعدی هم بی‌حس شده بودند. نسترن هنوز جیغ می‌کشید، تقلا می‌کرد، اما مردی که او را گرفته بود، محکم‌تر فشارش می‌داد. - خفه شو، لعنتی! وگرنه تو رو هم می‌کشیم! نسترن با چشمان اشک‌آلود تقلا کرد. مردم هنوز فقط نگاه می‌کردند. ترس در چشمانشان موج می‌زد، اما هیچ‌کس جلو نمی‌آمد. مردی که پناه را می‌زد، با آخرین ضربه، او را روی زمین پرت کرد. پناه دیگر حتی برای نفس کشیدن هم زور نداشت. چشم‌هایش نیمه‌باز ماندند، اما تصویری که می‌دید، محو و تار بود. مرد نفس‌نفس زنان روی پا ایستاد. به اطراف نگاه کرد. سکوت همه را فرا گرفته بود. کسی حتی جرأت تکان خوردن نداشت. او پوزخندی زد و گفت: - خوب گوش کنید، آشغالا! اگه یه کلمه، فقط یه کلمه به پلیس بگین، تک‌تک‌تون رو پیدا می‌کنیم. تک‌تک‌تون! همراهانش خندیدند. یکی از آن‌ها نسترن را محکم‌تر گرفت، فشاری که باعث شد اشک‌هایش بیشتر جاری شود. - فهمیدین؟! هیچ‌کس چیزی نگفت. فقط سرهایشان پایین افتاد. مرد خندید. بعد، بدون اینکه حتی نگاهی دیگر به پناه بیندازد، دستش را بالا برد و به افرادش اشاره کرد. - بریم. قدم‌های سنگینشان روی زمین طنین انداخت. درب کافه باز شد، نسیم سردی داخل خزید، و سپس... در با صدای محکمی بسته شد. هیچ‌کس حرکت نمی‌کرد. تنها صدایی که شنیده می‌شد، نفس‌های لرزان و گریه‌ی خفه‌ی نسترن بود. پناه چشمانش هنوز نیمه‌باز بودند. سقف را می‌دید، اما انگار سقف نبود، بلکه سیاهی‌ای بود که آرام‌آرام او را می‌بلعید. نفس کشید، یا حداقل تلاش کرد که بکشد، اما هر دم، شبیه خنجری درون ریه‌هایش فرو می‌رفت. چقدر به مرگ نزدیک شده بود؟ صدایی اسمش را صدا زد. - پناه، پناه! اما او دیگر چیزی نمی‌شنید. سیاهی همه‌چیز را در خود بلعید.
    2 امتیاز
  9. سکوت سنگینی بین آن‌ها حاکم شد. پناه نفسش را در سینه حبس کرده بود. ضربان قلبش آن‌قدر شدید بود که انگار هر لحظه ممکن بود از سینه‌اش بیرون بزند. نسترن قدمی عقب رفت، اما پناه همچنان بی‌حرکت ماند. نگاهش به آن مرد افتاد، همان که دختر را مجبور می‌کرد کنارش بنشیند. حالا نگاهش خصمانه‌تر از قبل بود، برق تهدید در چشمانش می‌درخشید. فکر نمی‌کرد تهدید آن مرد واقعی باشد بیشتر از آن همین حالا حرفش را عملی کند و به سراغش بیاید. قدم‌هایشان روی سرامیک‌های سیاه، سفید کافه صدا می‌داد. مرد جلو آمد، درست مقابل پناه ایستاد. دو نفر همراهش در دو طرفش ایستاده بودند، یکی‌شان با سر تراشیده و بدنی سنگین، دیگری کمی لاغرتر اما با چهره‌ای که شرارت از آن می‌بارید. مرد لبخندی زد، آن‌قدر آرام و مطمئن که خون در رگ‌های پناه یخ زد. - بهت گفته بودم بد می‌بینی، مگه نه؟ پناه گلویش را صاف کرد، اما زبانش سنگین‌تر از آن بود که جوابی بدهد. می‌دانست باید کاری کند، اما بدنش سر جایش قفل شده بود. قبل از اینکه حتی به فرار فکر کند، ناگهان ضربه‌ای محکم به شکمش نشست. درد مانند جریان برق در تمام وجودش پیچید، پاهایش سست شد، سینی از دستش افتاد و با صدای مهیبی روی زمین کوبیده شد. درد نفسش را برید، اما قبل از اینکه فرصتی برای واکنش پیدا کند، مشت سنگینی به صورتش کوبیده شد. دنیا دور سرش چرخید، نورهای کافه تار شد و مزه‌ی خون در دهانش پخش شد. پاهایش تاب نیاوردند و روی زانو افتاد. - پناه! نسترن جیغ کشید و به سمتش دوید، اما یکی از آن مردها با یک حرکت سریع بازویش را گرفت و او را عقب کشید. نسترن وحشت‌زده تقلا کرد، با هول و هراس دستش را در جیبش فرو برد و گوشی‌اش را بیرون کشید. - ولم کن لعنتی، باید به پلیس زنگ بزنم! دکمه‌ی تماس را فشار داد، اما همان لحظه، مردی که او را نگه داشته بود، با یک حرکت وحشیانه گوشی را از دستش قاپید و با تمام قدرت به زمین کوبید. گوشی خرد شد، تکه‌هایش روی زمین پخش شد. نسترن با ناباوری به گوشی شکسته‌اش نگاه کرد، چشم‌هایش پر از اشک شد. جیغ زد: - شما وحشی هستین؟! دارین جلوی چشم همه آدم می‌کشین! اما کسی چیزی نگفت. همه‌ی کافه ساکت شده بود. مشتری‌ها با ترس به صحنه نگاه می‌کردند، اما هیچ‌کس قدمی جلو نمی‌گذاشت. کسی جرئت نداشت مداخله کند. مردی که گوشی را شکسته بود، پوزخندی زد و بازوی نسترن را محکم‌تر گرفت. نسترن تقلا کرد، اما فایده‌ای نداشت. دست‌هایش را روی بازوی مرد می‌کوبید، اما انگار داشت به دیوار ضربه می‌زد.
    2 امتیاز
  10. پناه هنوز حس می‌کرد که قلبش در سینه می‌کوبد. لرزش انگشتانش را به‌وضوح حس می‌کرد، اما سعی داشت خودش را آرام نشان دهد. نگاهش به در خروجی بود، اما از دختر دیگر خبری نبود. انگار در تاریکی شب گم شده بود. نسترن کنارش ایستاد و با لحنی که ترکیبی از عصبانیت و تحسین بود، گفت: - واقعاً دیوونه‌ای! این کارا چیه می‌کنی؟ اگه اون مرده ازت پیش صادقی ( مدیر کافه) شکایت می‌کرد چی؟! یا اگه بلایی سرت بیاره! پناه بالاخره نگاهش را از در گرفت و به نسترن خیره شد. هنوز احساس عجیبی در وجودش می‌جوشید، چیزی شبیه به خشم. - نمی‌تونستم فقط نگاه کنم. نسترن دستی به پیشانی‌اش کشید و سرش را تکان داد. - همیشه اینجوری بودی، همیشه دوست داری قهرمان بازی دربیاری. شاخ و شونه کشیدن و قهرمان بازی برای آدمای هیچی نداری مثل منو تو جز بدبختی دیگه هیچی نداره! پناه لبخند تلخی زد و سرش را به طرفین تکان داد. - پس یعنی تو همون آدمی هستی که چشماشو می‌بنده و از کنار همه‌چیز رد می‌شه؟ چون هیچی نداره؟ نسترن مکث کرد. چیزی در نگاه پناه بود که نمی‌توانست نادیده بگیرد. آهی کشید و بی‌حوصله گفت: - نمی‌دونم. فقط... فقط نمی‌خوام توی دردسر بیفتی. پناه به سمت پیشخوان برگشت و سینی را برداشت. یاد لحظه‌ای افتاد که دختر توانسته بود فرار کند. لبخند کمرنگی روی لب‌هایش نشست. شاید این اتفاق ساده به نظر می‌رسید، اما برای او، برای آن دختر، برای هرکسی که روزی در چنین موقعیتی بود، یک پیروزی کوچک محسوب می‌شد. همان لحظه، درب شیشه‌ای کافه باز شد و زنگوله بالاسرش جیرینگی صدا داد، نسیم سردی به داخل خزید. پناه سرش را چرخاند. قلبش بی‌اختیار لرزید. همان مرد بود. دوباره برگشته بود. اما این بار تنها نبود. دو مرد دیگر همراهش بودند، هر دو بلندقد و هیکلی، با صورت‌هایی که اخم‌شان از دور هم پیدا بود. پناه بی‌اختیار سینی را محکم‌تر در دست گرفت. نگاه مرد به او دوخته شد، خیره و تهدیدآمیز. نسترن آرام زیر لب گفت: - بدبخت شدیم! پناه چیزی نگفت، قلبش دیوانه‌وار خودش را به دیواره‌های قلبش می‌کوبید.
    2 امتیاز
  11. چقدر بارها و بارها از آدم‌های مختلف شنیده بود که نباید زیاد حرف بزند، نباید دخالت کند، نباید از خطی که برایش تعیین کرده‌اند، بیرون بزند. لب‌هایش را بهم فشرد و مستقیم در چشمان مرد نگاه کرد. - و شما هم حق ندارید کسی رو مجبور کنید کنارتون بشینه. مرد پوزخند زد. با انگشت ضربه‌ای به میز زد و گفت: - و اگه مجبور کنم، چی؟ تو قراره جلو منو بگیری؟ پناه ساکت شد. واقعاً قرار نبود بتواند جلوی او را بگیرد. مرد از او قوی‌تر بود، شاید این‌همه شهامت اشتباه بود. اما همین که چیزی گفته بود، همین که نگذاشته بود دختر تنها بماند، خودش یک پیروزی بود. پیش از آنکه پناه چیزی بگوید، دختر ناگهان صندلی‌اش را عقب کشید. از فرصت استفاده کرده بود. حالا که مرد حواسش به پناه بود، توانسته بود از جایش بلند شود. نفسش بریده بود، چشمانش از وحشت برق می‌زد، اما دیگر سر جایش ننشست. مرد تازه متوجه شد. دستش را دراز کرد که بازویش را بگیرد، اما این بار پناه بی‌هوا، سینی توی دستش را محکم بین آن‌ها گذاشت. برخورد فلز سرد به دست مرد، او را برای یک لحظه عقب کشید؛ کافی بود. دختر فرصت را غنیمت شمرد و سریع به سمت در خروجی دوید. مرد فحشی زیر لب داد و به سمت پناه برگشت. حالا دیگر خشمش پنهان‌شدنی نبود. چند قدم جلو آمد، اما درست همان لحظه، صدای مدیر کافه از پشت سرشان بلند شد. - چه خبره اینجا؟ مرد ایستاد. نفسش سنگین شده بود، انگار نمی‌دانست چه باید بکند. پناه هم بی‌حرکت ماند. مدیر جلو آمد، نگاهی به مرد، نگاهی به پناه و بعد نگاهی به در خروجی انداخت، که حالا خالی بود. دختر رفته بود. مدیر با اخمی گفت: - مشکلی پیش اومده؟ مرد نفسش را بیرون داد. انگشتش را روی میز کشید و بعد با لحن خشنی بدون توجه به مدیر گفت: - دختره احمق، بد میبینی! سپس، گوشی‌اش را برداشت و از کافه بیرون رفت. با رفتنش، کافه دوباره به جنب‌وجوش افتاد. انگار نه انگار که چیزی اتفاق افتاده. مشتری‌ها به حرف‌هایشان برگشتند، صدای همهمه و برخورد قاشق‌ها دوباره بلند شد. پناه حس کرد نفسش تازه آزاد می‌شود. نسترن نزدیکش شد و آرنجش را به او زد. - تو دیوونه‌ای! واقعاً دیوونه‌ای.
    2 امتیاز
  12. پناه حس کرد همه نگاه‌ها به او دوخته شده‌. صدای قاشق‌هایی که به نعلبکی برخورد می‌کردند، برای لحظه‌ای متوقف شد. مشتری‌هایی که تا چند لحظه پیش بی‌تفاوت از کنار این صحنه گذشته بودند، حالا منتظر واکنش مرد بودند. مرد چشمانش را ریز کرد، انگار که بخواهد قد و قواره‌ی پناه را بسنجد. پناه قلبش در سینه می‌کوبید، اما محکم ایستاده بود. مرد، که حالا مشخص بود از اینکه کسی در کارش دخالت کرده عصبانی شده، با صدایی که سعی داشت آرام باشد، اما لبه‌های خشم را در خودش داشت، گفت: - به تو ربطی نداره. به کارت برس. پناه نفسش را حبس کرد. نگاهش را به دختر دوخت. گونه‌هایش سرخ شده بودند، انگار که از خجالت یا ترس، اما بیشتر از آن، در چشمانش یک التماس نانوشته بود. شاید انتظار داشت که پناه چیزی بگوید. پناه یک قدم جلوتر رفت. - اگه مشکلی پیش اومده، می‌تونیم به پلیس زنگ بزنیم. این جمله کافی بود تا رنگ از چهره‌ی مرد بپرد. اخمش عمیق‌تر شد، لب‌هایش قیطونی‌اش را محکم روی هم فشرد و دستش را روی میز مشت کرد. نسترن زیر لب گفت: - پناه، بس کن دیگه… اما پناه گوش نمی‌کرد. صدایش، هرچند لرزش کوچکی در خودش داشت، اما محکم بود. مرد یک لحظه سکوت کرد، انگار که داشت فکر می‌کرد، بعد ناگهان صندلی را به عقب هل داد و بلند شد. صدای کشیده شدن چوب روی زمین، در کافه پیچید و چند نفر دیگر را هم به سمتشان کشاند. - تو کی هستی که بخوای تو کار من دخالت کنی؟ صدایش آرام بود، اما در آن آرامش، طوفانی خوابیده بود. پناه نفس عمیقی کشید. حالا دیگر تمام کافه به آن‌ها نگاه می‌کردند، اما هنوز هیچ‌کس هیچ کاری نمی‌کرد. هیچ‌کس نمی‌خواست وارد این معرکه شود. مرد یک قدم جلو آمد. حالا دیگر فقط یک میز بینشان بود. نگاهش چیزی بین تهدید و تمسخر در نوسان بود. - ببین، کوچولو، تو یه پیشخدمتی، کارت اینه که سینی بچرخونی و خدمت کنی، نه اینکه تو کار مردم فضولی کنی. پناه حس کرد دست‌هایش مشت شده‌اند. این تحقیر، این نگاه بالا به پایین… چقدر آشنا بود.
    2 امتیاز
  13. - گفتم ساکت شو، چقدر حرف می‌زنی؟! دختر سرش را پایین انداخته بود و با دستانش بازی می‌کرد. پناه متوجه شد که شانه‌هایش می‌لرزند. چیزی در دلش پیچید، چیزی شبیه خشم، یا شاید هم چیزی شبیه درد. نسترن نفسش را محکم بیرون داد و گفت: – باز شروع شد... پناه سینی را روی پیشخوان گذاشت. نسترن شانه بالا انداخت. - همیشه با یکی دعوا داره. بعضی وقتا با دختری که میاره، بعضی وقتا هم با پیشخدمتا. پناه نگاهش را از مرد برنداشت. دختر کنارش آرام چیزی گفت، اما مرد باز هم با تندی جواب داد. ناگهان دستش را روی میز کوبید و صدای بلندی ایجاد کرد. چند نفر از مشتریان سر چرخاندند، اما هیچ‌کس چیزی نگفت. پناه حس کرد قلبش فشرده شد. انگار آن صدای کوبیده شدن دست روی میز، به جان خودش خورده بود. یاد چیزهایی افتاد که همیشه دیده بود، اما از کنارش گذشته بود. یاد تمام لحظاتی که ظلم را دیده، اما چشمانش را بسته بود. نسترن آرام گفت: - بیخیال، به ما ربطی نداره. پناه ناخواسته مشت‌هایش را در جیبش فشرد. چرا هیچ‌کس هیچ حرفی نمی‌زد؟ چرا همیشه عادت داشتند که فقط نگاه کنند و بعد، وقتی همه‌چیز تمام شد، دوباره به کار خودشان برگردند؟ ناگهان دختر از جایش بلند شد، اما مرد با یک حرکت بازویش را گرفت و او را وادار کرد که دوباره بنشیند. حالا دیگر چند نفر از مشتریان کاملاً متوجه شده بودند، اما باز هم هیچ‌کس حرفی نزد. پناه یک قدم جلو گذاشت. قلبش محکم می‌زد. این لحظه، شاید با تمام لحظاتی که در این کافه گذشته بود، فرق داشت. مرد با صدای گرفته‌ای گفت: - گفتم بشین. دختر زیر لب چیزی زمزمه کرد. صدایش به سختی شنیده می‌شد، اما از روی چهره‌اش می‌شد فهمید که التماس می‌کند. پناه نگاهش کرد. به آن چشمانی که ترسیده بودند، به آن دستانی که آرام روی زانوانش جمع شده بودند. نسترن زیرلب گفت: - پناه، کاری نداشته باش. به دردسر می‌افتی. اما پناه دیگر نمی‌توانست فقط نگاه کند. دیگر نمی‌توانست سکوت کند. گلوش را صاف کرد و با صدایی که از آن خودش نمی‌شناخت، گفت: - آقا، مشکلی پیش اومده؟ سکوت ناگهانی‌ای در کافه پیچید. انگار برای چند ثانیه، زمان متوقف شد. مرد سرش را بالا آورد و با اخمی غلیظ، پناه را برانداز کرد. دختر با وحشت به او نگاه کرد. نسترن زیر لب ناسزایی گفت و چشمانش را بست. «تموم شد، خودتو انداختی تو دردسر...»
    2 امتیاز
  14. پناه سینی خالی را دوباره روی کانتر گذاشت و نفسش را با خستگی بیرون داد. نسترن با ابروهای بالا رفته نگاهش کرد و با لحن طعنه‌آمیزی گفت: - حالت خوبه؟ انگار می‌خوای همین‌جا از حال بری. پناه لبخند کجی زد، سر تکان داد و «خوبمی» گفت. اما حقیقت این بود که خوب نبود. مدت‌ها بود که خوب نبود. انگار زندگی‌اش به یک خط مستقیم تبدیل شده بود؛ خطی که نه بالا می‌رفت، نه پایین، فقط ادامه داشت، بدون هیچ تغییری، بدون هیچ نشانه‌ای از بهتر شدن. نسترن چانه‌اش را روی دستش گذاشت و زیرلب زمزمه کرد: - تو زیادی تحمل می‌کنی. پناه نگاهش نکرد. فقط شانه بالا انداخت و دست‌هایش را در جیب پیش بند طوسی‌رنگش فرو برد. نسترن ادامه داد: - همیشه با خودم فکر می‌کنم، چرا انقدر به این شغل لعنتی اهمیت می‌دی؟ انگار رئیس کافه قراره آخر ماه بهت جایزه بده! پناه لبخند محوی زد. - چون مجبورم. رئیسم تو صورت من ماه ندیده بهم جایزه بده! نسترن پوزخند زد. - ما همه مجبوریم، ولی تو یه جور دیگه‌ای خودتو به زنجیر کشیدی. پناه چیزی نگفت. نسترن درکش نمی‌کرد او نمی‌دانست دخل و خرج او باهم نمی‌سازد او باید برای چند تکه کاغذ که بی‌شباهت به چرک کف دست نیست سگ‌دو بزند. انگشتش را روی سطح چوبی پیشخوان کشید و به حرکت دستش خیره شد. صدای درِ کافه باز هم بلند شد. گروهی از مشتریان تازه وارد شدند. پناه خودش را جمع و جور کرد، سینی را برداشت و به سمتشان رفت. چند دقیقه بعد، وقتی برگشت، نسترن هنوز همان‌جا ایستاده بود. نگاهش روی او ماند. انگار می‌خواست چیزی بگوید، اما تردید داشت. بالاخره نفس عمیقی کشید و گفت: - پناه، تو هیچ‌وقت فکر کردی که ممکنه یه جای دیگه، یه زندگی دیگه برات باشه؟ پناه مکث کرد. انگشتش روی لبه‌ی سینی سر خورد. یک جای دیگر؟ یک زندگی دیگر؟ چقدر این جمله برایش ناآشنا بود. انگار کسی درباره‌ی سیاره‌ای دیگر حرف می‌زد. سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد. - زندگی همینه دیگه، برای امثال ما که بدبختی مثل بختک بر سرمان آوار شده، بهتر از این پیدا نمی‌شود! نسترن خواست جواب بدهد، اما درست همان لحظه، صدای داد و بیداد از سمت یکی از میزها بلند شد. پناه سر چرخاند. مردی که قبلاً هم چند باری به کافه آمده بود، حالا با اخم‌های درهم به دختر جوانی که کنارش نشسته بود، تشر می‌زد.
    2 امتیاز
  15. بوی تلخ قهوه‌، صدای برخورد قاشق‌ها به نعلبکی، و همهمه‌ی آدم‌هایی که آمده بودند خودشان را در شلوغی کافه گم کنند همه باهم قاطی شده‌ بود. پناه نفس عمیقی کشید و سینی را محکم‌تر در دست گرفت. میز کناری، مردی بی‌حوصله انگشتش را روی چوب کهنه‌ی میز می‌کوبید. وقتی چای را جلویش گذاشت، بدون اینکه نگاهش کند، گفت: - دفعه پیش سرد بود! جواب نداد. فقط سینی را چرخاند و به سمت میز بعدی رفت. مشتری‌های کافه انگار او را نمی‌دیدند، فقط خدماتش را می‌خواستند. «دستمال بده، این تلخه، حساب کن.» جمله‌های تکراری‌ای که هر روز می‌شنید و مثل بخشی از دیوارهای کافه از کنارشان می‌گذشت. روی صندلی کنار کانتر نشست و دست‌هایش را در جیبش فرو برد. پول‌های مچاله‌شده را شمرد، جمع زد، کم کرد، دوباره شمرد. عددها هیچ‌وقت جادویی از خودشان نشان نمی‌دادند. همیشه یک جایی کم می‌آمد، همیشه چیزی عقب می‌افتاد. اجاره، بدهی، قبض‌ها، خرج‌های ناگهانی... . با آهی پر از غم از جایش بلند شد. سینی خالی را روی کانتر گذاشت و پیش‌بندش را مرتب کرد. هنوز چند ساعت دیگر تا پایان شیفتش مانده بود. پاهایش از ایستادن طولانی‌مدت تیر می‌کشید، اما به این دردها عادت داشت. صدای نسترن دوست و همکارش را از پشت سرش شنید: - بسه دیگه، یه دقیقه بشین، از صبح وایسادی. پناه دست‌هایش را روی لبه‌ی پیشخوان گذاشت و نگاهی به میزهای شلوغ انداخت. - الان وقت استراحته؟ هنوز کلی سفارش مونده. نسترن پوفی کرد و شانه بالا انداخت. - تو دیگه زیادی سخت می‌گیری. مگه چقدر قراره بابت این همه دویدن بهمون بدن؟ پناه جوابی نداد. خوب می‌دانست که دستمزدشان ناچیز است، اما کار، کار بود. اگر همین هم نبود، چطور قرار بود کرایه‌ی خانه را بدهد؟ چطور قرار بود زندگی‌اش را بچرخاند؟ مشتری دیگری با صدای بلند صدا زد: «خانم! این چای چرا اینقدر دیر شد؟» پناه بی‌حرف سینی را برداشت و به سمت میز رفت. از سر عادت، لبخند کمرنگی زد و فنجان چای را روی میز گذاشت. مشتری اخمی کرد و بدون تشکر، مشغول هم زدن چای تازه رسیده‌اش شد.
    2 امتیاز
  16. هیچ حصاری بلندتر از اندیشه‌های پوسیده نیست، هیچ بندی محکم‌تر از باورهایی که نسل‌ها به زنجیر کشیده‌اند. در شهری که واژه‌ها پیش از تولد خفه می‌شوند، حقیقت چون رود در بستری خشک جریان می‌یابد، بی‌آنکه فرصتی برای رسیدن به دریا داشته باشد. قرن‌ها گذشته، اما هنوز برخی صداها را ناهنجاری می‌نامند و برخی زخم‌ها را تقدیر. در جهانی که لبخندها دستور می‌گیرند و سکوت، فضیلتی تحسین‌ شده‌است، چه کسی جرئت می‌کند پرده از چهره‌ی حقیقت بردارد؟
    2 امتیاز
  17. رمان: ورتکس نویسنده: kahkeshan ژانر: جنایی، تریلر، معمایی خلاصه: در دنیایی که هر حرکت زیر نظر است و هیچ چیزی بی‌گناه نیست، قدرت تنها در دستان کسانی است که قادر به بازی با آتش باشند. وقتی خ*یانت از دل اعتماد زاده می‌شود، تنها چیزی که باقی می‌ماند، انتقام است. در این بازی بی‌پایان، هیچ‌ک.س امن نیست، حتی آنانی که خود را قدرتمندترین می‌پندارند. پ. ن: اسم ورتکس در معنای علمی، به دستگاه آزمایشگاهی مربوط می‌شود، اما در اصل، این کلمه در زبان انگلیسی به معنای گرداب یا چرخش پرقدرت است.
    1 امتیاز
  18. مقدمه تاریخ، سرگذشت فاتحان را ثبت می‌کند، آنان که قدرت را در مشت دارند. اما ورسیا... نامی که در هیچ کتابی نیامد، بر دیوارهای دنیا حک شد. گام‌هایش بر مسیری نقش بست که هیچ قدرتی جرأت پیمودنش را نداشت. و حالا، در سکوتی که از خاکستر و خون زاده شده، زمین فقط یک نام را زمزمه می‌کند: - ورسیا!
    1 امتیاز
  19. 1 امتیاز
  20. پناه دستش را با عصبانیت به تخت کوبید و فریاد زد: - پس اون پرهام گوربه‌گور شده چی؟! بهش زنگ نزدین؟! رفته خارج که با دخترای عوضی‌تر از خودش خوش بگذرونه، نه؟! سرش تیر کشید، نفس‌هایش به شماره افتاد، اما عصبانیتش نمی‌گذاشت آرام بگیرد. با حرکتی تند خواست از تخت بلند شود، اما سرش گیج رفت. چشمانش سیاهی رفتند و تعادلش را از دست داد. قدمی به جلو برداشت، اما پاهایش نای حرکت نداشتند. ناگهان زمین از زیر پایش خالی شد و محکم روی سرامیک‌های اتاق افتاد. نسترن: پناه! مینو: یا خدا! نسترن و مینو همزمان جیغ کشیدند. مینو وحشت‌زده به سمت دکمه اضطراری دوید و پرستاران را صدا زد. پناه با ناله، دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. چیزی داغ و سرخ‌رنگ روی صورتش سرازیر شد. صدای قدم‌های پرشتاب در گوشش می‌پیچید، اما او دیگر جایی را نمی‌دید. تنها چیزی که در ذهنش تکرار می‌شد، صدای خودش بود که زیر لب، با بغض و خشم می‌گفت: - خاک بر سر من که بابام تو خونه سالمندان باشه... خدا کاش جونم رو می‌گرفتی که این روز رو نبینم... که مادرم این‌جوری آواره نشه... . اشک‌هایش روی زمین می‌چکیدند. صدای قدم‌های پرستاران نزدیک‌تر شد، اما او در هاله‌ای از درد و خشم، فقط یک اسم را تکرار می‌کرد: - پرهام بی‌غیرت... خدا لعنتت کنه... پرستارها با عجله وارد شدند. یکی از آن‌ها خم شد و سریع نبض پناه را گرفت، در حالی که دیگری دستگاه فشار را آماده می‌کرد. مینو هراسان خودش را کنار او انداخت و موهای خیس از عرقش را نوازش کرد. - پناه... مادر... حرف بزن، چیزی بگو... اما پناه فقط نفس‌های سنگین می‌کشید. خون از پیشانی‌اش روی گونه‌اش می‌چکید، اما او حتی درد را احساس نمی‌کرد. ذهنش تنها روی یک چیز قفل شده بود. خانه سالمندان. بابایش، مردی که همیشه سایه‌اش را بالای سرش حس می‌کرد، حالا گوشه‌ای از یک اتاق غریبه، تنها و شکسته. پزشک سریع خودش را به بالای سر پناه رساند و با لحنی جدی گفت: - مگه نگفتم هیجان و استرس براش خوب نیست، چی بهش گفتید؟! نسترن دستان لرزانش را جلوی دهانش گذاشت، مینو با چشمانی پر از اشک سرش را پاین انداخت و چیزی نگفت. پناه با دست‌های لرزان سعی کرد از جا بلند شود، اما پرستاری که همسن مادرش میزد محکم شانه‌هایش را گرفت. - تکون نخور دخترم، باید معاینه بشی! اما پناه چشمانش را باز کرد، مستقیم به مادرش خیره شد و با صدایی که از خشم و درد می‌لرزید، گفت: - من باید برم بابام رو ببینم! مینو نفسش را حبس کرد. نسترن با درماندگی نگاهش کرد. اما پناه مصمم بود. دستانش را مشت کرد و لب‌هایش را به سختی روی هم فشرد.
    1 امتیاز
  21. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
    1 امتیاز
  22. 1 امتیاز
  23. فصل پنجم: آزمایش کریستوف در آستانه بیست سالگی، کریستوف به نماد امید برای روستاییان تبدیل شده بود. شب‌ها در گوشه تاریک کلیسا، جوانانی که از ظلم کشیشان به ستوه آمده بودند، دور او جمع می‌شدند و او با زمزمه جملاتی از پدر، جرقه‌های شجاعت را در چشمانشان روشن می‌کرد. برادر ماتئوس که مدت‌ها ردای سیاهش را بر دوش ترس‌هایش می‌کشید، از پنجره اتاقک زیر شیروانی شاهد این صحنه بود. دستان لرزانش را به صلیب روی سینه فشرد و زمزمه کرد: «این آتش را باید خاموش کرد... پیش از آنکه همه چیز را بسوزاند.» فردای آن شب، هنگامی که کریستوف مشغول تقسیم نان‌های دزدیده شده از انبار کلیسا میان کودکان گرسنه بود، سایه بلند برادر ماتئوس بر دیوار افتاد. صدایش را چنان نرم کرد که گویی مارمولکی بر سنگ می‌خزد: «دستور از واتیکان رسیده... تو را به کلبه ارواح در قلب جنگل سیاه می‌فرستند. می‌گویند باید در تاریکی با شیطان روبرو شوی... یا نابود گردی.» کریستوف بی آنکه سرش را برگرداند، پاسخ داد: «شیطان را سال‌هاست که هر صبح در آینه‌های طلایی‌تان می‌بینم.» کلبه، پیکره‌ای فرسوده بود که گویی جنگل قرن‌هاست آن را در چنگال ریشه‌هایش خرد می‌کند. دیوارهای موریانه‌زده، سقفی شکسته و پنجره‌هایی شبیه چشمان هیولا. با نخستین گام‌های کریستوف به درون، موش‌ها، گویی همان موش‌های ریز و خاکستری که در کودکی هنگام گرسنگی به او پناه می‌آوردند؛ از گوشه‌های اتاق به سویش خزیدند. او نان‌های خشکیده جیبش را پیش‌کششان کرد و خندید: «گوش کنید دوستان قدیمی... این بار نوبت شما است که به من پناه دهید.» شبی که مه به پنجره‌ها چسبیده بود، موشی سفید با چشمانی ستاره‌گون، همانند چشمان ماریا در نقاشی‌های پدر؛ از لای بخارهای سمی بخاری قدیمی پدیدار شد. کریستوف انگشتانش را به آرامی روی پشتش کشید و پچ-پچ کرد: «تو را می‌شناسم... مادرت را در کودکی کنار اجاق کلبه‌مان دیده بودم.» در شب سوم، زیر ناله‌های باد، کریستوف کتابی را یافت که زمان از یاد برده‌اش بود. جلدش پوسیده بود، اما واژه‌های «انسان و طبیعت» همچون کتیبه‌ای بر سنگ بر پیکرش نقش بسته بود. برگه‌های نمناک را با نوک انگشتان ورق زد و زیر نور مهتاب جملات را زمزمه کرد: «خرد، سپری است که تاریکی را می‌شکافد... حتی اگر جهل تو را در گلویش بفشارد.» کشیشان که از سکوت بی‌هراس او خشمگین بودند، شب‌ها با نقاب هیولاها و دود گیاهان سمی، دیوارهای کلبه را پر از زمزمه‌های ترس می‌کردند. در نهایت کریستوف دریچه‌ها را بست، پارچه‌ای خیس بر دهان گذاشت و به موش سفید خیره شد: «می‌دانم... این دودها نه برای من، که برای خفه کردن حقیقتی است که از کتاب به بیرون درز کرده.» روزها گذشت. موش سفید هر شب بر سینه او می‌خزید و گرمای نگاهش را جایگزین تب‌های سوزان می‌کرد. اما در سی و سومین شب، کریستوف در دام سرفه‌های خونین افتاد. غده‌های سیاه بر گردنش جوانه زدند. موش سفید که بوی مرگ را حس کرده بود، پیش از سپیده‌دم ناپدید شد، اما نه پیش از آنکه دندان‌های ریزش را به گوشه کتاب فرو کرده و صفحاتی را پاره کند. کریستوف در حالی که درد هوش را از سرش می‌ربود، کتاب را به سینه فشرد: «خرد... سپر است...» در چهلمین شب، وقتی در کلبه را با تبر شکستند، پیکره نیمه‌جان او را در حالی یافتند که بر زمین نقش بسته و نفس‌های کندش به سمتی بود که با زغال بر دیوار نوشته بود: «شیطان، زاییده ترس شماست... و من سال‌هاست که در تاریکی، چهره انسانیت را دیده‌ام.» برادر ماتئوس زنجیرها را با دستانی لرزان باز کرد. اشک‌هایش، که برای نخستین بار نه از ترس، که از شرم می‌چکید؛ بر گونه کریستوف جاری شد: «تو... آیینه‌ای بودی که خورشید را به درون گورستان افکارمان تاباندی...» سپس، نگاهش به پیکر نیمه‌جان کریستوف افتاد که تبسمی بر لب داشت، همانند تبسم ماریا در شب مرگش و دستانش را به آرامی روی کتابی گذاشته بود که همچون میراثی از پدر، برایش به جا مانده بود. در آن لحظه، دو گزینه چون تیغی بر روح ماتئوس فرود آمد؛ یا اجازه دهد شعله‌ی این جانِ یاغی، زیر خاکسترِ سکوت خاموش گردد، یا جرئه‌ای از رحمتی را که سال‌ها در پشت نقابِ تقدس پنهان کرده بود، به او ارزانی کند. نفس‌های کریستوف، نازک‌تر از تار عنکبوت، در هوای یخ‌زده‌ی کلبه می‌رقصیدند. ماتئوس به کتاب نگاه کرد و ناگهان خاطره‌ای از کودکی‌اش زنده شد؛ روزی که مادرش، پیش از آنکه کلیسا قلبش را بفروشد، به او یاد داد چگونه زخمِ پرنده‌ی شکسته‌ای را ببندد. سپس، بی‌آنکه صدایی از دهانش بیرون آید، کریستوف را به دوش کشید. برف‌ها را کنار زد و به سوی اتاقکی در اعماق کلیسا شتافت. اتاقکی که نه قفسه‌های کتاب ممنوعه، که داروهای فراموش‌شده و برگ‌های خشکِ گیاهانِ شفابخش در آن پنهان بود. او را بر تخت‌خوابی از پوشالِ گرم گذاشت و با دستانی که برای نخستین بار نه برای نفرین، که برای نجات لرزید، جوشانده‌ای از ریشه‌های تلخ و عسلِ وحشی را به لب‌های خشکِ کریستوف چکاند. موش سفید، که گویی از میان سایه‌ها نظاره‌گر بود، از لای شکاف دیوار پدیدار شد و نگاهی به ماتئوس انداخت، نگاهی که نه قضاوت، که همراه با تأییدی سکوت‌آلود بود. کلبه شیطانی زین پس حامل پیامی در وجود خویش بود: «شیطان، زاییده ترس شماست... اما انسانیت، هرگز در تاریکی نمی‌میرد.»
    1 امتیاز
  24. سلام رمانت خیلی قشنگه و غمگین دلم می سوزه براش چرا انقدر باید عذاب بکشه نذار اینجوری بشه😭
    1 امتیاز
  25. مقدمه: او با قلبی شکسته و روحی از هم گسیخته، هنوز در تلاش است تا قطره‌ای زندگی بیابد. دل کوچکش از داغیِ هزاران شکست به شدت سوخته است، زخمی که به راحتی التیام نمی‌یابد. به دنبال آرامشی گم‌شده می‌گردد، آرامشی که از دست رفته و در جایی دورتر از این جهان درون خود، فقط یک هاله از آن باقی مانده است. او تصمیم می‌گیرد به جایی پناه ببرد؛ جایی که شاید بتواند برای لحظه‌ای آرام بگیرد، در آن مکان پر از ظلمت، خون‌ها به زمین می‌ریزد، خون‌هایی که در بطن‌شان داستان‌های تلخ و پر از درد نهفته است.
    1 امتیاز
  26. سلام عزیزم وقتت بخیر تا اینجای رمانت رو که خوندم خیلی خوشم اومد اما نفهمیدم بخش خونآشامیش کجاشه قراره بعدن متوجه بشیم؟
    1 امتیاز
  27. سکوت بیمارستان سنگین بود، اما نه به سنگینی باری که روی دوش نسترن افتاده بود. مادر پناه هنوز روی صندلی افتاده بود، چشمانش خیره به جایی نامعلوم، گویی مغزش نمی‌توانست کلماتی را که پزشک گفته بود، هضم کند. دست‌هایش را روی صورتش کشید، انگشتانش روی پوست رنگ‌پریده‌اش می‌لغزیدند، نفسش تند و بریده شده بود. پدر پناه، مردی که همیشه سعی می‌کرد محکم بماند، حالا حتی قدرت نگه داشتن دستانش را روی دسته‌های ویلچر نداشت. انگشتانش لرزیدند، پلک زد و چشمانش از اشک پر شدند، اما چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و به زمین خیره شد، انگار که اگر چیزی نبیند، واقعیت تغییر می‌کرد. نسترن دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، اما هیچ واژه‌ای مناسب این لحظه نبود. چه می‌توانست بگوید؟ که امیدوار باشید؟ که پناه قوی است؟ که خدا کمکشان می‌کند؟ تمام این جملات در برابر حقیقت تلخ وضعیت پناه، پوچ و توخالی به نظر می‌رسید. پزشک که نگاه سنگین و پر از التماس مادر پناه را دید، آهی کشید و نرم‌تر ادامه داد: - بیمار هنوز واکنش‌های حیاتی داره. فشار مغزی بالاست، اما ما داروهای کاهش‌دهنده‌ی تورم مغز رو تزریق کردیم. باید تحت مراقبت ویژه باشه. در این مرحله نمی‌تونیم بگم چه مدت در این وضعیت میمونه، چون پاسخ هر بیمار متفاوته. مادر پناه انگشتانش را روی دهانش گذاشت، نفسش لرزان شد. یعنی هیچ کاری نمی‌شه کرد؟ هیچ امیدی نیست؟ پزشک نگاهش را میان آن‌ها چرخاند و آرام گفت: - امید همیشه هست، اما مغز، اندام پیچیده‌ایه. بسته به شدت آسیب، ممکنه چند روز، چند هفته یا حتی ماه‌ها طول بکشه. ما تمام تلاش‌مون رو می‌کنیم. چند هفته... چند ماه؟! نسترن حس کرد زانوهایش سست شد. آیا ممکن بود پناه هیچ‌وقت به هوش نیاید؟ آیا ممکن بود این آخرین تصویری باشد که از او در ذهنشان ثبت می‌شود؟ پدر پناه، با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود، نجوا کرد: - می‌تونم ببینمش؟ پزشک مکثی کرد و بعد سر تکان داد. بله، اما لطفاً آروم باشید. بیمار در وضعیت حساسی قرار داره. مادر پناه با تنی لرزان از جا برخاست. چادرش را مرتب کرد و به نسترن نگاهی انداخت. چشمانش دیگر فقط وحشت‌زده نبودند، بلکه در عمق آن‌ها التماسی خاموش موج می‌زد: «بگو که دروغ است، بگو که این کابوس تمام می‌شود.» اما نسترن هم جوابی نداشت. فقط به آن در بسته خیره شد، جایی که پناه بی‌حرکت، بین مرگ و زندگی معلق بود...
    1 امتیاز
  28. مینو: پناه کجاست؟ دخترم کجاست؟ نسترن ایستاد، اما پاهایش سست بودند. زبانش نمی‌چرخید، فقط با بغض به اتاق اشاره کرد. در همین لحظه، در اتاق باز شد و پزشک با لباس سفید و پرونده‌ای در دست بیرون آمد. چهره‌اش خسته بود، اما در نگاهش آن جدیت پزشکی وجود داشت که هیچ نشانی از امید یا ناامیدی در آن نبود. - شما همراه بیمارید؟ مادر پناه نفس‌نفس‌زنان جلو رفت. پدرش چرخ‌های ویلچرش را کمی جلو راند، دستانش که روی دسته‌های فلزی قرار داشتند، می‌لرزیدند. پدر پناه: دکتر... دخترم... حالش چطوره؟ پزشک پرونده را بست و آهی کشید. بیمار دچار ضربات متعدد به سر شده. شدت جراحات به حدی بوده که باعث افزایش فشار داخل جمجمه شده. ضربات مداوم باعث خونریزی زیر سخت‌شامه شده که منجر به بیهوشی عمیق شده. متأسفانه، بیمار به کما رفته. نسترن حس کرد دنیا دور سرش چرخید. مادر پناه جیغ خفه‌ای کشید و روی صندلی کنار دیوار افتاد. پدر پناه نفسش را حبس کرد، انگار که جسم نحیفش تحمل شنیدن این جمله را نداشت. - یعنی... یعنی دخترم بیدار نمی‌شه؟ پزشک مکث کرد. به نسترن نگاهی انداخت که مانند شبحی رنگ‌پریده شده بود. بعد، با لحنی محتاطانه گفت: - کما درجات مختلفی دارد. بعضی بیماران بعد از مدتی به هوش می‌آیند، اما... بعضی‌ها هم... حرفش را ادامه نداد. لازم نبود. نسترن می‌دانست بقیه‌ی جمله چیست. مادر پناه موهایش را چنگ زد و سرش را به دیوار تکیه داد. نسترن زیر لب زمزمه کرد: - خدایا... تو رو خدا پناه رو بهمون برگردون...
    1 امتیاز
  29. درود و وقت بخیر نویسنده گرامی چنانچه انجمن نودهشتیا را برای مصاحبه دادن انتخاب نموده‌اید از شما متشکریم، لطفا به تمامی سوالات زیر پاسخ بدهید. ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! از ۱۸ سالگی نوشتن رو شروع کردم و اولین رمانم "مرداب" بود. ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! توی سبک‌های مختلفی می‌نویسم، ولی اگه بخوام صادق باشم، تخیلی و فانتزی رو یه جور خاص دوست دارم. یه حس عجیبی به این سبک دارم و بیشتر داستانام توی همین فضا شکل می‌گیرن. ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! هدفم اینه که یه نویسنده بزرگ بشم. نوشتن برام یه آرامش عجیب میاره، یه چیزی که توی هیچ کار دیگه‌ای نیست. ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! چون درونگرام، نوشتن شده راهی که بتونم احساساتمو بیان کنم. ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. از کتابایی که نوشتم، می‌تونم به "گرگ تبعیدی"، "چرخ دنده‌ی تقدیر"، "الهه‌ی حب و القب"، "مرداب"، "پیوند خاص هفت آسمان"، "برای ادامه زندگی‌ام نور باش"، "عشق در لحظه‌های بارانی"، "سایه‌ی سنگین" و "داستان زحمت پشت هر پول" اشاره کنم. ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی می‌خوانید؟! سبک مورد علاقه‌م تخیلی و فانتزیه، دنیایی که توش هیچ محدودیتی نیست. ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! با نوشتن رشد کردم و بازخوردهایی که گرفتم رو با دل و جون پذیرفتم. نظرات و نقدا خیلی کمکم کردن که بهتر بشم. ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! نوشتن توی وجودمه، نمیتونم حتی یه لحظه هم کنارش بذارم. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! چیزی که از نوشتن می‌گیرم، یه آرامش ناب و بی‌نظیره. ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟! هیچ‌وقت از نقدا ناراحت نشید، چون همونا باعث رشدتون می‌شن. بنویسید، انقدر که قلم خودتون رو پیدا کنید. از اشتباه کردن نترسید، چون دارید مسیر درستو می‌رید. با تشکر از نویسنده: @الناز سلمانی
    1 امتیاز
  30. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
    1 امتیاز
  31. به نام آن که عشق را آفرید اثر: عشق در لحظه های بارانی نویسنده: الناز سلمانی ژانر: اجتماعی، خانوداگی، معاصر، عاشقانه مقدمه رها کودک بود، اما قلبی پر از نور داشت. او نمی‌خواست تنها از تاریکی‌های زندگی‌اش رها شود، بلکه می‌خواست مادری که در سایه‌های گذشته گم شده بود، به سوی روشنایی هدایت کند. در مسیر پر پیچ و خم زندگی، رها آموخت که حتی یک کودک می‌تواند نیرویی بزرگ برای تغییر باشد، نیرویی که با عشق و بی‌پایانی، خانواده‌اش را از تاریکی‌ها نجات دهد.
    1 امتیاز
  32. پارت ۷: دیوانگیِ برنامه‌ریزی‌شده صبح که شد، مهستی چشم‌هایش را به سختی باز کرد. پلک‌هایش سنگین بود، انگار که از ته یک خواب عمیق و بی‌نور بیرون آمده باشد. اولین چیزی که حس کرد، دست کوچک و گرمی بود که روی گونه‌اش کشیده شد. «مامان، پاشو…» صدای رها نرم بود، اما مهستی از درون فرو ریخته بود. دیشب تا صبح بیدار مانده بود، کلمات سامان و مادرش مثل زهر توی ذهنش چرخیده بود. "زن برای تو کم نیست…" "شاید باید ببریش دکتر…" "برای صلاح خودش و تو…" سامان از اتاق بیرون رفته بود. صدای شیر آب و بهم خوردن ظروف می‌آمد. مهستی نفسش را بیرون داد. حس می‌کرد باید چیزی بگوید، باید از خودش دفاع کند، اما در مقابل چه کسی؟ سامان که از قبل قانع شده بود. «مامان، بیا بازی کنیم.» رها با آن موهای نامرتب و چهره‌ی خواب‌آلود، لبخند کوچکی زد. انگار اصلاً نمی‌دانست که دنیا چطور دارد زیر پای مادرش می‌لرزد. مهستی کمی به خودش آمد. این دختر کوچک، تنها چیزی بود که برایش مانده بود. نباید می‌گذاشت او هم این سردی را حس کند. لبخندش را زورکی زد. «بازی چی؟» رها هیجان‌زده گفت: «بیا خاله‌بازی کنیم، تو مامان باش، من بچه‌ام!» مهستی خندید. «ولی من که واقعاً مامانتم، پس تو باید مامان بشی.» رها با ذوق گفت: «باشه! من مامانم، تو بچه‌ای!» مهستی چشم‌هایش را بست، سعی کرد همه‌ی فکرهایش را برای چند دقیقه کنار بگذارد. نشست روی زمین و مثل یک بچه، دست‌هایش را بالا برد. «مامان، گرسنمه!» رها اخم کرد، دست به کمر زد و گفت: «چقدر شکمو! بشین تا برات غذا درست کنم.» رفت طرف قفسه‌ی اسباب‌بازی‌ها و شروع کرد به قاطی کردن قابلمه‌های پلاستیکی. مهستی همانجا نشست و تماشایش کرد. برای لحظه‌ای، انگار دنیا فقط همین خانه‌ی کوچک بود. فقط این بازی، این لحظه. اما ته ذهنش، می‌دانست که بیرون از این لحظه، چیزی در حال خراب شدن است. --- چند ساعت بعد، سامان در آستانه‌ی در ایستاده بود. چهره‌اش جدی بود. «مهستی، حاضر شو، بریم.» مهستی سرش را بلند کرد. از قبل آماده‌ی این لحظه بود. آرام بلند شد، انگار که قرار است به یک سفر طولانی برود. «کجا بریم؟» سامان نفسش را محکم بیرون داد. «دکتر.» مهستی مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کرد. سکوت بینشان سنگین شد. «فکر کردی من نمی‌فهمم چی شده؟ فکر کردی نمی‌دونم مامانت چی توی گوش تو خونده؟» سامان ابروهایش را در هم کشید. «پس قبول داری که حالت خوب نیست؟» مهستی خندید. تلخ. کوتاه. «اگه ببرنت یه جایی و همه بهت بگن دیوونه‌ای، کم‌کم خودت باور نمی‌کنی؟» سامان چیزی نگفت. فقط کلیدها را توی دستش چرخاند. «بیا، بریم.» مهستی نگاهش کرد. بعد به رها که بی‌خبر روی زمین نشسته بود و عروسکش را لباس می‌پوشاند. به لبخند کوچکش. بلند شد، کیفش را برداشت و در آینه نگاهی به خودش انداخت. اگر همه باور کنند که تو دیوانه‌ای، چطور ثابت می‌کنی که نیستی؟
    1 امتیاز
  33. پارت ۶: زمزمه‌های خطرناک خانه در سکوت فرو رفته بود. رها در آغوش مهستی خوابیده بود، دست کوچکش هنوز روی بازوی مادرش بود، انگار ناخودآگاه می‌خواست او را نگه دارد. اما مهستی خوابش نمی‌برد. سرش از فکرهایی که سامان گفته بود، درد می‌کرد. "تو زیادی شلوغش می‌کنی… مادرم تو رو دوست داره… اینا چیزای کوچیکین…" چشم‌هایش را بست. چیزی درونش می‌جوشید، حسی شبیه ناامیدی و خشم در هم پیچیده. اگر قرار بود این‌همه تنهایی را تحمل کند، پس برای چی می‌جنگید؟ سامان دیرتر از همیشه آمد. در را آرام باز کرد و با قدم‌های آهسته به اتاق آمد. اما قبل از اینکه وارد شود، صدای مادرش از پشت سرش بلند شد: «ببین سامان، تو جوونی، زندگی‌ت جلوته. زن برای تو کم نیست. یکی بهتر از اینم هست… نمی‌گم طلاقش بده، ولی ببین چی به سرت آورده. روز به روز افسرده‌تر می‌شه، حرفای عجیب می‌زنه. شاید باید ببریش دکتر، یه دارویی چیزی بهش بدن، شاید حالش بهتر شد.» مهستی نفسش حبس شد. "زن برای تو کم نیست… شاید باید ببریش دکتر…" قلبش تند تند می‌زد. حس کرد دارد خفه می‌شود. سامان کمی مکث کرد. «نمی‌دونم مامان… شاید…» مهستی پلک زد. باورش نمی‌شد. یعنی واقعاً داشت به این فکر می‌کرد؟ یعنی تا این حد توی ذهنش شک انداخته بودند؟ مادرشوهرش دوباره گفت: «باور کن به صلاحشه، اینجوری هم خودش آروم‌تر می‌شه، هم تو.» مهستی نفس کشید، اما انگار هوا کافی نبود. آرام دست رها را کنار زد و از تخت پایین آمد. نباید می‌شنید، نباید باور می‌کرد، اما هر کلمه مثل خنجر توی مغزش فرو می‌رفت. از درگاه اتاق نگاهشان کرد. مادرشوهرش با آن چادر گل‌گلی‌اش نشسته بود، خونسرد، با نگاهی که انگار از حالا برنامه‌ی بعدی‌اش را می‌چید. سامان با انگشت شقیقه‌اش را ماساژ داد. «باشه، فردا می‌برمش دکتر.» همین کافی بود. مهستی انگار در خودش فرو رفت. سامان واقعاً داشت قبول می‌کرد که او مریض است؟ اویی که هر روز سعی کرده بود این زندگی را سر پا نگه دارد؟ اویی که سکوت کرده بود، که کوتاه آمده بود، که تنها مانده بود؟ دستش را روی دیوار گذاشت. انگار زمین زیر پایش سست شده بود. نه، او دیوانه نبود. ولی اگر همه باور کنند که هست؟
    1 امتیاز
  34. پارت ۵: فریادی که شنیده نمی‌شود مهستی تا شب منتظر ماند. قلبش سنگین بود، انگار یک مشت کلمات در گلویش گیر کرده بودند. این بار دیگر نمی‌توانست سکوت کند. سامان باید می‌دانست. وقتی صدای چرخیدن کلید در قفل را شنید، نفس عمیقی کشید. سامان وارد شد، کتش را روی مبل انداخت و با خستگی گفت: «چیزی برای خوردن هست؟» مهستی نگاهش کرد. نفسش را بیرون داد، صدایش آرام ولی لرزان بود. «سامان، باید حرف بزنیم.» سامان ابرو بالا انداخت. «الان؟» مهستی عقب نرفت. «آره، الان.» سامان نشست. «باشه، بگو.» مهستی کمی مکث کرد، دست‌هایش را مشت کرد و بالاخره گفت: «مادرت…» نفسش لرزید. «مادرت داره اذیتم می‌کنه.» سامان لحظه‌ای به او خیره ماند، بعد خندید. «چرت نگو مهستی.» مهستی اخم کرد. «چرت؟ سوزن توی فرش، مو توی غذا، نمک زیاد، خرده‌شیشه روی تختم، امروز هم که غذامون رو سوزوند… اینا چرتن؟» سامان خسته سری تکان داد. «تو بد برداشت می‌کنی.» مهستی بهت‌زده نگاهش کرد. «بد برداشت می‌کنم؟ سامان، تو اصلاً شنیدی چی گفتم؟» سامان سرش را خاراند. «مهستی، مادرم زن زندگیه، اون بد زندگی منو نمی‌خواد.» مهستی لب‌هایش را از هم باز کرد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، سامان ادامه داد: «اون تو رو دوست داره. داره می‌گه چیکار کن، چیکار نکن، که زندگیت بهتر بشه. تو هم همیشه بد منظورش رو می‌فهمی.» چیزی درون مهستی فرو ریخت. «دوستم داره؟» صدایش آرام ولی بریده بود. «اگه دوستم داشت، چرا هر روز یه بلا سرم میاره؟ چرا همیشه باعث می‌شه حس کنم اینجا جای من نیست؟» سامان شانه بالا انداخت. «تو حساس شدی، اینا فقط چیزای کوچیکن.» مهستی بلند شد. احساس می‌کرد دارد دیوانه می‌شود. دستش را در هوا تکان داد. «سوزن توی فرش چیز کوچیکیه؟ اگه رها روش می‌افتاد چی؟ خرده‌شیشه توی تختم چیز کوچیکیه؟ سامان، من دارم کم‌کم توی این خونه ناپدید می‌شم، تو حتی متوجهش نیستی!» سامان اخم کرد. «حالا داری زیادی شلوغش می‌کنی.» مهستی با ناباوری به او خیره شد. «من دارم می‌گم مادرت داره منو آزار می‌ده، تو داری می‌گی شلوغش می‌کنم؟!» سامان نفسش را بیرون داد. «دیگه بس کن مهستی، فقط توهم زدی.» توهم؟ مهستی حس کرد چیزی درونش شکست. سال‌ها سکوت کرده بود، سال‌ها کوتاه آمده بود، اما حالا… حالا سامان داشت او را دیوانه جلوه می‌داد؟ دستش مشت شد، چشمانش داغ شد، اما اشک نریخت. «باشه.» صدایش آرام و خسته بود. «باشه، سامان.» سامان نگاهش کرد. «باشه چی؟» مهستی به سمت اتاق رفت. «هیچی.» اما در ذهنش چیزی زمزمه شد. دیگه سکوت نمی‌کنم. حتی اگه تو، حتی اگه هیچ‌کس باورم نکنه.
    1 امتیاز
  35. پارت ۴: سکوتی که می‌شکند شب که شد، مهستی هنوز در شوک اتفاقات آن روز بود. خرده‌شیشه‌ها را جمع کرده بود، ملحفه را عوض کرده بود، اما دست‌هایش هنوز کمی می‌لرزیدند. سامان طبق معمول دیر به خانه آمد، خسته، بی‌حوصله و مثل همیشه بی‌خبر از طوفانی که درون مهستی جریان داشت. «چرا شام آماده نیست؟» مهستی نگاهش را از تلویزیون گرفت. صدای کارتون رها هنوز در اتاق می‌پیچید. با تمام خستگی، بلند شد و بی‌حرف سمت آشپزخانه رفت. غذا را کشید و سر سفره گذاشت. سامان قاشق را داخل خورش برد، یک لقمه خورد و اخم کرد. «نمکش کمه.» مهستی پلک زد. دست‌هایش مشت شد. صدایش آرام ولی سفت بود: «دفعه‌ی قبل که شور بود، الان که کمه، پس چی کار کنم؟» سامان نگاهش را بلند کرد. چیزی در چشم‌های مهستی فرق کرده بود. او همیشه سر به زیر بود، همیشه کوتاه می‌آمد، اما حالا… حالا یک جرقه‌ی خاموش‌شده در عمق نگاهش دیده می‌شد. «هیچی. نمک بریز. ولی دفعه‌ی بعد دقت کن.» مهستی جوابی نداد. در دلش آشوب بود. همه‌ی این سال‌ها کوتاه آمده بود، سکوت کرده بود، اما امروز دیگر خسته بود. … چند روز بعد، اتفاق تازه‌ای افتاد. مهستی از بیرون آمد، دست‌هایش پر از خرید بود. کلید را چرخاند، در را باز کرد و بوی تند سوختگی به مشامش خورد. رها روی مبل نشسته بود و با دستان کوچکش بینی‌اش را گرفته بود. «مامان، غذامون سوخته!» مهستی با عجله به آشپزخانه دوید. قابلمه‌ی روی گاز سیاه شده بود، دود توی خانه پیچیده بود. با عجله گاز را خاموش کرد، پنجره را باز کرد و بعد، صدای آرامی از پشت سرش شنید: «حواست رو بیشتر جمع کن.» مهستی برگشت. مادر سامان با خونسردی کنار در آشپزخانه ایستاده بود. «من چیزی رو روشن نکردم.» صدای مهستی لرزش کمی داشت. «آره؟ پس حتما اجاق خودش روشن شده.» مادرشوهرش لبخند زد. از آن لبخندهایی که مهستی را به مرز انفجار می‌رساند. چیزی درون مهستی شکست. همه‌ی اتفاقات، همه‌ی سکوت‌ها، همه‌ی تحقیرها، همه‌ی لحظاتی که خودش را مجبور کرده بود بی‌تفاوت باشد… یک‌جا جلوی چشمش زنده شدند. دیگر نمی‌توانست ساکت باشد. «شما چرا این کارها رو می‌کنین؟» مادرشوهرش سرش را کمی کج کرد. «کدوم کارها رو؟» مهستی دست‌هایش را مشت کرد. «مو توی غذا، سوزن توی فرش، نمک زیاد، شیشه روی تختم…» صدایش کمی بالا رفت. «حالا هم غذا رو سوزوندین؟ چرا؟ چی از من می‌خواین؟!» مادرشوهرش اخم کرد. «چرا اینقدر بلند حرف می‌زنی؟ زن باید سرش توی زندگیش باشه، نه اینکه دنبال متهم کردن بقیه باشه.» مهستی حس کرد قلبش در سینه‌اش می‌کوبد. چطور این زن می‌توانست با این خونسردی وانمود کند که هیچ‌کدام از این کارها اتفاق نیفتاده؟ رها با نگرانی از درگاه آشپزخانه نگاه‌شان می‌کرد. مهستی چشمانش را بست، نفسش را آرام بیرون داد. «دیگه سکوت نمی‌کنم.» این را زمزمه کرد. مادرشوهرش پوزخند زد. «ببینیم تا کِی.» … آن شب، مهستی برای اولین‌بار در این سال‌ها، اشک‌هایش را پشت پلک‌هایش نگه داشت و گریه نکرد. نه، این بار قرار نبود بشکند.
    1 امتیاز
  36. پارت ۳: سایه‌ای در خانه روزها مثل همیشه می‌گذشت. مهستی به بازی‌هایش با رها پناه می‌برد، اما هر روز، یک چیز کوچک، یک اتفاق نامحسوس، او را بیشتر و بیشتر در خودش فرو می‌برد. اولین‌بار وقتی متوجه شد که در غذایش مویی بلند افتاده، فکر کرد اتفاقی است. ظرف برنج را کنار زد و غرولندکنان مو را بیرون کشید. اما بار دوم، وقتی قاشقش را داخل خورش برد و چیزی سفت زیر دندانش آمد، نگاهش به سامان افتاد که اخم کرده بود. آرام گفت: «تو با این دست‌پختت می‌خوای زن من باشی؟» مهستی چیزی نگفت. دهانش را باز کرد که حرفی بزند، اما ناگهان مزه‌ی تلخی را روی زبانش حس کرد. خورش بیش از حد شور بود، آنقدر که نتوانست قورتش دهد. سریع بلند شد، به آشپزخانه رفت، قابلمه را بو کشید و دوباره قاشقی از آن برداشت. نه، این کار خودش نبود. او همیشه حواسش به مقدار نمک بود. نگاهش به مادر سامان افتاد که با آرامش در حال خوردن بود، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. همه‌چیز از همان شب شروع شد. … یک روز، رها کف اتاق مشغول بازی بود و با عروسک‌هایش حرف می‌زد. مهستی داشت وسایل آشپزخانه را مرتب می‌کرد که ناگهان صدای گریه‌ی رها بلند شد. «مامان! پام! پام!» مهستی با وحشت سمتش دوید. رها پاهای کوچکش را جمع کرده بود و اشک‌های درشت از گونه‌هایش می‌چکید. مهستی نگاه کرد… و نفسش بند آمد. یک سوزن! یک سوزن بلند، دقیقا وسط فرش، جایی که رها بازی می‌کرد! مهستی سریع پای دخترکش را بررسی کرد. خدا را شکر که فقط نوک سوزن به پوستش خورده بود و زخمی نشده بود. اما این سوزن… از کجا آمده بود؟ نگاهش ناخودآگاه به اطراف چرخید. کسی جز خودش و رها در خانه نبود. نفسش را آرام بیرون داد، سوزن را برداشت و در ذهنش تکرار کرد: شاید تصادفی افتاده… شاید کار خودم بوده و حواسم نبوده… اما این، فقط شروع بود. … یکی از شب‌ها، مهستی خسته و بی‌رمق از کارهای خانه، به اتاق رفت تا کمی استراحت کند. چشمانش تازه گرم شده بود که صدای خش‌خش عجیبی شنید. در تاریکی، کمی جابه‌جا شد، دستش را روی تشک کشید و چیزی زیر انگشتانش فرو رفت. درد! سریع چراغ را روشن کرد و چیزی که دید، نفسش را بند آورد. خرده‌شیشه! خرده‌شیشه‌های ریز، روی ملحفه‌ی سفید تخت پخش شده بود. قلبش شروع کرد به تند زدن. این دیگر تصادفی نبود. حالا دیگر کاملا مطمئن بود که یک نفر عمدا در این خانه، سعی دارد او را آزار دهد. و مهستی، خوب می‌دانست چه کسی پشت این اتفاقات است… چشمانش را بست، نفسش را لرزان بیرون داد و انگشتانش را مشت کرد. «تا کِی؟ تا کِی قراره ساکت بمونی؟» اما هنوز، چیزی درونش او را وادار به سکوت می‌کرد. شاید ترس بود، شاید هم خستگی. ولی هرچه که بود، این پایان کار نبود.
    1 امتیاز
  37. پارت ۲: رها، تمام دنیای مهستی مهستی با صدای خنده‌های رها چشمانش را باز کرد. نور صبحگاهی از بین پرده‌ها به داخل می‌تابید و سایه‌های نرم و روشنی روی دیوار انداخته بود. رها روی تخت کنار او نشسته بود، عروسکش را در آغوش گرفته بود و با موهایش بازی می‌کرد. «مامان! بیدار شو! ببین عروسکم گم شده بود، پیداش کردم!» مهستی لبخند زد. انگشتانش را از میان موهای نرم دخترکش عبور داد. «مامان جون، عروسکت که همین الان بغلته!» رها با ذوق سر تکان داد. «آره، ولی دیشب گم شده بود! داشتیم قایم‌موشک بازی می‌کردیم، بعدش یادم رفت کجا قایمش کردم!» مهستی آرام خندید. رها، تمام دنیایش بود. گاهی فکر می‌کرد اگر این دختر نبود، چطور دوام می‌آورد؟ با همه‌ی این سختی‌ها، با همه‌ی این جنگ‌هایی که هر روز در این خانه اتفاق می‌افتاد، تنها چیزی که مهستی را زنده نگه می‌داشت، دست‌های کوچک رها بود که دور گردنش حلقه می‌شدند. دستی به موهای رها کشید و گفت: «حالا که عروسکت پیدا شده، بیا صبحونه بخوریم بعدش بریم بازی کنیم.» رها با هیجان از تخت پایین پرید. «می‌شه بریم خونه‌ی جنگلی؟» مهستی خندید. «خونه‌ی جنگلی» اسم گوشه‌ی کوچک پذیرایی بود که مهستی با چند پتو و صندلی برای رها درست کرده بود. داخلش پر از عروسک بود و همیشه یک چراغ کوچک داخلش روشن می‌کرد تا شبیه کلبه‌ای در دل جنگل باشد. «بریم، ولی اول صبحونه.» بعد از صبحانه، مهستی و رها وارد «خونه‌ی جنگلی» شدند. رها با شوق عروسک‌هایش را مرتب کرد و بعد با صدایی که سعی داشت شبیه آدم‌بزرگ‌ها باشد گفت: «خانم مهستی، شما اینجا چیکار می‌کنین؟» مهستی لبخند زد. «من اومدم توی جنگل گم شدم. شما کی هستین؟» رها فکر کرد. بعد دستش را روی سینه گذاشت و با افتخار گفت: «من رئیس این جنگلم! شما می‌تونین توی خونه‌ی من بمونین، ولی باید قول بدین که از قوانین جنگل پیروی کنین!» مهستی با جدیت سر تکان داد. «بله قربان. قوانین چی هستن؟» رها انگشت‌های کوچکش را بالا آورد. «یک! باید همیشه موقع خواب برای عروسکام قصه بگی. دو! باید همه‌ی غذاهای جنگلی رو بخوری، حتی اگه عجیب باشن!» مهستی چشمانش را ریز کرد. «غذاهای جنگلی مثل چی؟» رها لبخند شیطنت‌آمیزی زد و دستش را داخل یک ظرف خالی فرو برد، انگار که دارد چیزی از آن بیرون می‌آورد. بعد با هیجان گفت: «مثل سوپ برگ درخت و پوره‌ی مهتاب!» مهستی خودش را به تعجب زد. «اوه! اینا رو چطوری درست می‌کنین؟» رها با غرور گفت: «راز جنگله. فقط رئیس جنگل بلده.» … آن روز، مهستی و رها ساعت‌ها بازی کردند. برای عروسک‌ها قصه گفتند، چای خیالی خوردند و در سرزمین خیالی‌شان غرق شدند. وقتی سامان در خانه نبود، این لحظه‌ها برای مهستی مثل پناهگاهی بود. اما همیشه هم این‌طور نمی‌ماند. همیشه زنگ در، صدای بلند مادرشوهر، و نگاه‌های سنگین سامان بالاخره این دنیای کوچک را خراب می‌کردند.
    1 امتیاز
  38. پارت ۱: مهستی مهستی با یک دستش موهایش را پشت گوش زد و با دست دیگر، درِ قابلمه را برداشت. بخار داغ، مثل موجی از گرما به صورتش خورد. خورش هنوز جا نیفتاده بود، اما دیگر توان ماندن در آشپزخانه را نداشت. به ساعت نگاه کرد. چیزی به آمدن سامان نمانده بود و این یعنی کم‌تر از نیم ساعت دیگر، خانه تبدیل به میدان جنگ می‌شد. نفسش را محکم بیرون داد، قابلمه را روی شعله‌ی کم گذاشت و وارد پذیرایی شد. خانه آرام بود، اما این سکوت، قبل از طوفان بود. صدای زنگ در مثل پتک در سرش کوبید. دستش ناخودآگاه مشت شد. هنوز دستگیره را نگرفته بود که در با شدت باز شد و مادر سامان، مثل همیشه با اخم‌های درهم، وارد شد. پشت سرش خواهر سامان بود که با پوزخند همیشگی‌اش، انگار آمده بود فقط چیزی برای مسخره کردن پیدا کند. مهستی قدمی عقب رفت و سلام کرد. هیچ‌کدام جواب ندادند. مادر سامان مستقیم رفت سمت آشپزخانه، در قابلمه را برداشت و با همان حالت همیشگی گفت: «باز که غذاتو سفت و بدطعم درست کردی. نمیدونم سامان چجوری با تو زندگی می‌کنه.» خواهر سامان پوزخند زد. «آره، مامان راست می‌گه. تو اگه قراره یه کاری رو بلد نباشی، خب حداقل یاد بگیر. این چه وضعیه؟» مهستی احساس کرد گلویش می‌سوزد، اما هیچ نگفت. سکوت، امن‌ترین راهی بود که در این خانه پیدا کرده بود. سامان درست چند دقیقه بعد از مادر و خواهرش رسید. کیفش را روی مبل انداخت و به آشپزخانه رفت. نگاهش به قابلمه افتاد، بعد به مادرش که اخم کرده بود. «باز چی شده؟» مادرش دست به سینه زد. «بپرس از زنت! تو که این‌قدر کار می‌کنی، حداقل یه غذای درست و حسابی حقته، نه این چیزی که معلوم نیست چیه!» سامان به مهستی نگاه کرد. چشمانش خسته بود، اما در عین حال، چیزی مثل بی‌تفاوتی در آن‌ها موج می‌زد. مهستی نفسش را حبس کرد. می‌دانست چه اتفاقی می‌افتد. این سناریو بارها تکرار شده بود. سامان روی صندلی نشست، دست‌هایش را روی میز گذاشت و با لحنی خسته گفت: «واقعا نمی‌تونی یه کارو درست انجام بدی؟» مهستی نفسش را بیرون داد. صدای قلبش در گوشش می‌کوبید، اما هنوز سعی داشت خونسرد باشد. «سامان، من تمام روز تو خونه بودم، برای رها وقت گذاشتم، خونه رو تمیز کردم، آشپزی کردم. واقعا انقدر سخته که یه بار، فقط یه بار، بگی خسته نباشی؟» سامان به مادرش نگاهی کرد، انگار منتظر تأییدش بود، بعد شانه بالا انداخت. «اگه قراره این کارو نصفه‌نیمه انجام بدی، چرا انتظار داری تشویقت کنم؟» مهستی دیگر صدایش را نمی‌شنید. نگاهش روی دست‌هایش که مشت شده بودند، ثابت مانده بود. انگشتانش می‌لرزیدند. خواهر سامان زیر لب چیزی گفت و خندید. مادرش آهی کشید و به سامان گفت: «تو هم دیگه چیزی بهش نگو، بچه‌ام تقصیری نداره، زن بی‌عرضه گرفته.» همه‌ی صداها در یک لحظه محو شدند. مهستی دیگر چیزی نمی‌شنید، فقط احساس کرد دیگر توان ایستادن ندارد. بدون حرف، بدون هیچ واکنشی، به سمت اتاق خواب رفت و در را پشت سرش بست. خانه هنوز پر از صدای سرزنش‌ها و کنایه‌ها بود. اما مهستی دیگر آنجا نبود. انگشتانش کشوی کوچک کنار تخت را باز کردند. بسته‌ی قرص‌ها را بیرون آورد. دست‌هایش لرزیدند. «فقط یه دونه… فقط یه شب… که اینا رو نشنوم… که یادم بره…» قرص را روی زبانش گذاشت، با یک جرعه آب قورتش داد و سرش را روی بالش گذاشت. همه‌چیز کم‌کم محو شد.
    1 امتیاز
  39. فصل چهارم: زندگی کریستوف در کلیسا پس از مرگ الکساندر، کریستوف را به اتاقک زیر شیروانیِ کلیسا بردند؛ جعبه‌ای چوبی به اندازه‌ی یک تابوت که بوی نمِ سنگ و چوب پوسیده از دیوارهایش می‌آمد. پنجره‌ی کوچکی داشت که مانند چشمی نیمه‌بسته، تنها پرتوهای مه‌آلود صبحگاهی را از خود می‌گذراند؛ نوری که گویی از میان پرده‌ی ابریشمیِ ارواح می‌لغزد. دیوارها از قفسه‌هایی پراز کتاب‌های ممنوعه انباشته شده بود؛ جلدهای چرمیِ ترک‌خورده با صفحاتی زرد و شکننده که گاه نام ستارگان را زمزمه می‌کردند، گاه رازهای بدن انسان را فاش می‌نمودند، و گاه، مانند نامه‌های فیلسوفان یونانی، کلیسا را به خشم می‌آوردند. برادر ماتئوس، کشیشی با ریش‌های سیاهِ بافته‌شده به سبک ریسمان‌های دار، نخستین بار در آن اتاقک ظاهر شد. با چشمانی که به مانند تیغه‌ی برّان، گویی از پشت پرده‌ی عبادت بیرون زده بودند، به کریستوف خیره شد: «پدرت به جنگ اعراب رفته...» صدایش خشک و بی‌روح بود، مثل صدای کشیده شدن ناخن بر سنگ قبر؛ ادامه داد: «و هرگز بازنخواهد گشت. این را به‌خاطر بسپار.» اما کریستوف دروغ را با تمام وجود حس می‌کرد. شب‌ها، زمانی که ناقوس‌ها خاموش می‌شدند و سکوتِ کلیسا شبیه پارچه‌ای سنگین، روی همه‌چیز می‌افتاد؛ زمزمه‌های پدرش را بوسیله نسیمی که صورتش را نوازش می‌کرد‌، می‌شنید: «حقیقت را در کتاب‌ها جستجو کن...». صدا آنقدر نازک بود که گویی از تار عنکبوت‌های قدیسینِ نگهبانِ کلیسا آویزان شده است. زین پس او کتاب‌ها را می‌خواند، ورق‌هایشان را با نوک انگشتان، همچون پوست ممنوعه‌ی حقیقت لمس می‌کرد. شبی، صدای خش-خشِ پارچه‌ی ردای کشیش، خواب را از چشمانش ربود. برادر ماتئوس در سایه‌ی قفسه‌ها ایستاده بود و انگشتان درازش روی جلد کتابی کهنه می‌لغزیدند. کریستوف پرسید: «چرا این کتاب‌ها را نگه داشته‌اید؟ مگر کفر نیستند؟» کشیش مکثی کرد و چشمانش به در خزید؛ گویی خودِ در می‌توانست شنوا باشد. پاسخ داد: «حقیقت گاهی شمشیری دولبه است...» و آهی از روی ترس کشیده و ادامه داد: «و سوزاندنش، تنها جرقه‌ی آتش را بزرگ‌تر می‌کند.» روزها، کریستوف مجبور بود در مراسم‌هایی شرکت کند که وجهه‌ی انسانیت‌اش را هدف گرفته بودند. زنان بیوه را با طناب‌هایی که بوی خاکستر می‌دادند، به ستون‌های چوبی بسته و فریادهایشان را زیر نوای سرودهای مذهبی خفه می‌کردند. آبِ «مقدس» از چاهی کشیده می‌شد که قورباغه‌های مرده در آن شناور بودند و سکه‌های مردم، به‌جای نان، به دهانِ مجسمه‌های طلاییِ بی‌حالت ریخته می‌شدند. شبی، پس از آنکه جیغ‌های زنی بی‌گناه در شعله‌ها گم شد، برادر ماتئوس او را به گوشه‌ای کشاند. دستش روی شانه‌ی کریستوف سنگینی می‌کرد، انگار می‌خواست استخوان‌هایش را خرد کند و شروع به صحبت کرد: «اینجا حتی سایه‌ها هم زبان دارند...» نفسش بوی دود و وحشت می‌داد، ادامه داد: «باورهایت را قورت بده، وگرنه خودت را به‌جای حقیقت خواهی سوزاند.» کریستوف آموخت نقابِ تسلیم را بر چهره بچسباند؛ سرش را مانند گلی شکسته خم می‌کرد، دعاهایی می‌خواند که در تهِ دلش به خنده تبدیل می‌شدند؛ در خفا، میان کتاب‌ها به جستجوی «انسان و طبیعت» می‌پرداخت؛ کتابی که پدرش از آن به عنوان «آیینه‌ای برای روح جهان» یاد کرده بود. اکنون، آن آیینه زیر خروارها کلمه‌ی ممنوعه دفن شده بود، گمگشته‌ای در جنگلی از دروغ‌ها ...
    1 امتیاز
  40. عنوان: زیبای دل‌فریب نویسنده: ماهی ژانر: تراژدی، اجتماعی و عاشقانه خلاصه: دختر زیبایی که به دلیل مشکلی که داره مورد تمسخر هم‌کلاسی‌هاش قرار می‌گیره؛ اما خبر نداره که عقل و هوش استادش رو برده و... .
    1 امتیاز
  41. سرش را به پایین انداخت تا نبیند که هم‌کلاسی‌هایش درموردش چه می‌گویند. همه او را مسخره می‌کرند انگار که دست او بود که کر و لال باشد، او می‌توانست حتی همه چیز را متوجه شود و این خصلت جالب او بود.
    1 امتیاز
  42. کمی از مواد کتلت را کف دستش پهن کرد و کف تابه گذاشت؛ هنوز یک‌طرف صورتش گز گز می‌کرد و گوشه لبش می‌سوخت. پشت دستش را به صورتش کشید، دفعه اولی نبود که چنین اتفاقی می‌افتاد و قطعاً آخرین دفعه هم نبود. دستان کوچک پرهام که دور پایش پیچید، حواسش را سرجایش آورد. - من گشنمه! خم شد یکی از کتلت‌ها را به دستش داد و با بوسه‌ای که به صورتش نشاند، او را از آشپزخانه بیرون فرستاد. به یاد داشت که وقتی بچه بود مادرش اجازه آمدنش به آشپزخانه را نمی‌داد؛ می‌گفت کلی وسایل خطرناک وجود دارد که نباید به آن‌ها دست زد. از یادآوری خاطراتش لبخند زد، آن‌ روزها با وجود مشکلات مختلف، زندگی نسبتاً آرامی داشتند؛ اما همین آرامش‌شان هم زیاد دوامی نداشت، مادرش که رفت آرامش هم از خانه‌شان رفت و حالا هر روز و هر روز یک دردسر تازه داشتند. لقمه کوچکی گرفت و دهان پرهام گذاشت، زیر چشمی هم حواسش به قادر که با غذایش بازی بازی می‌کرد، بود. این‌که از اشتها افتاده بود عجیب بود و این‌که پس از آن بحثی که با هم داشتند. سکوت کرده و حرفی نمی‌زد عجیب‌تر! - پول داری؟ دستی که با لقمه سمت دهانش می‌برد‌ با حرف او متوقف شد، پس دوباره خمار شده بود که حالش سرجایش نبود؛ بی‌خود فکر کرده بود که این حالش می‌تواند به بحث‌شان ربط داشته باشد. لقمه را گوشه بشقاب رها کرد و بلند شد و سمت اتاقش رفت. تراول پنجاهی را از کیفش بیرون کشید، پول زیادی برایش نمانده بود و تمام امیدش به فرداشب و پولی که از مهمانی درمی‌آورد، بود. از اتاق بیرون آمد، یک‌راست سمت قادر رفت و اسکناس را سمتش گرفت؛ اگر مثل دفعات قبل بود، به این راحتی پول را کف دستش نمی‌گذاشت؛ اما این‌بار نه حوصله جروبحث کردن داشت و نه دلش می‌خواست یک روز مانده به آن مهمانی کذایی، آن‌هم درست جلوی چشمان کنجکاو پرهام دوباره از قادر کتک بخورد. صدای بسته شدن در را شنید، دوباره رفته بود به قول خودش و آن رفیق‌های مافنگی‌اش خودش را بسازد. پوزخندی زد حتیٰ یک‌بار هم پیش نیامده بود که بپرسد این پول‌ها را از کجا می‌آورد؛ انگار همین که پول موادش جور بود کافی بود. *** لباس ماکسی بلند و مشکی‌رنگش را به تن کرد و جلوی آینه ایستاد؛ به لطف کرم‌پودرها توانسته بود آن کبودی بدننگ را از روی پوست سفید صورتش محو کند. از چهره‌ خوش‌نقش و نگارش پوزخندی به لبش نشست؛ حالا باید می‌رفت و مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی خودش را برای مردان آن مهمانی به نمایش می‌گذاشت. دفعه اولش نبود که پایش به این مهمانی‌ها باز می‌شد، اما باز هم مثل هربار اضطراب داشت و می‌ترسید. شالش را جلوتر کشید و پالتوی بلندش را بیشتر به خودش چسباند. با این‌که در تاریکی شب و نور کم چراغ‌های کوچه چیز زیادی دیده نمی‌شد، اما باز هم با این سر و شکل معذب بود.
    1 امتیاز
  43. کسی پشت هم در را می‌کوبید. منقل را گوشه دیوار رها کرد و کمرش را صاف کرد؛ درحالی‌ که پله‌های کوتاه زیرزمین کوچک و تاریک را بالا می‌آمد، خاک دستانش را تکاند. در را آهسته باز کرد، رزی را که دید، دست برد و روسری‌اش را کمی جلو کشید تا کبودی صورتش را از او پنهان کند؛ اما بی‌فایده بود. رزی کبودی صورتش را دیده بود. - سلام. رزی با دیدنش با چشمان گشاد شده پرسید: - علیک سلام، صورتت چی‌شده، باز کتک خوردی؟ اخم محوی کرد، صحبت کردن درباره اتفاقاتی که بین او و قادر می‌افتاد را دوست نداشت؛ اما رزی بی‌توجه به اخمش ادامه داد: - چرا می‌ذاری هر کاری دلش می‌خواد بکنه، پری؟ چرا هیچی بهش نمیگی؟ کج‌خندی به حرف‌های رزی زد. او که شرایطش را می‌دانست چرا نصیحتش می‌کرد؟! - تو میگی چی‌کار کنم ها؟ برم بزنم تو گوشش؟ یا ازش شکایت کنم؟ هیچ‌کاری نمی‌تونم بکنم. می‌ترسم زیادم به پروپاش بپیچم، پرتم کنه بیرون؛ اون‌موقع با یه بچه چهار پنج ساله کجا آواره شم؟ رزی سرش را پایین انداخت و آهی کشید؛ انگار تازه وضع زندگی‌شان یادش آمده بود. - آره، راست میگی، ما هیچ‌کدوم هیچ‌کاری نمی‌تونیم بکنیم. اصلاً انگاری سرنوشتمون با یه مشت معتاد پاپتی گره خورده. نفسش را با کلافگی بیرون داد. اوضاع هرکدام‌شان از آن، یکی بدتر بود. آن از سودی که دختر فراری شده بود، این از خودش، رزی بیچاره هم که گیر یک برادر معتاد افتاده بود و جدای از آن پس از مرگ پدرش بار زندگی مادر مریض و خواهر و برادر کوچک‌ترش را هم به دوش می‌کشید. به رزی غرق در فکر نگاه کرد، تازه توجه‌اش به کاور در دستانش جلب شد و ابروهایش از تعجب بالا پرید. - این دیگه چیه؟ رزی سرش را بالا گرفت و گنگ نگاهش کرد. با چشم و ابرو اشاره‌ای به کاور کرد و دوباره پرسید: - این چیه؟ رزی آهانی گفت: - این لباسه، سودی واسه تو گرفته، برای مهمونی فرداشب. با یادآوری مهمانی فرداشب دوباره در دلش آشوب به پا شد؛ اگر قادر گند جدیدی بالا نیاورده و تمام پول‌شان را خرج مواد خودش و رفیق‌هایش نکرده بود، حالا او هم نیازی نداشت که به آن مهمانی مزخرف برود. کاور لباس را روی میز چوبی رها کرد. پرهام همان‌جا کنار اسباب‌بازی‌هایش خوابش برده بود، خم شد و بلندش کرد، پسرک سنگین‌تر شده بود؛ برادر کوچکش روزبه‌روز بزرگ‌تر می‌شد و قد می‌کشید. یادش نمی‌رفت روزی که پسرک ضعیف و ریزه میزه را در آغو*ش مادرش تماشا کرده بود. پسرک بیچاره به دو سال نرسیده مادر از دست داده بود؛ بعد از ‌آن سعی کرده بود با تمام بی‌تجربگی‌اش مادری که نه؛ اما خواهری کند برایش. بوسه‌ای به موهای قهوه‌ای و لختش نشاند و با سرانگشتانش آرام صورت پسرک را نوازش کرد. چشمان درشت و سبزرنگش را که حالا بسته بود، ابروهای کمانی و کمرنگش را، صورت سرخ و سفیدش را، بینی کوچک و چانه‌ گردش را؛ پسرک بی‌نهایت شبیه مادرش بود و تقریباً هیچ شباهتی به او یا قادر نداشت. پتو را روی تن پسرک کشید، نیم‌نگاهی به کاور لباسش انداخت و پوفی کشید. در میان آن‌همه مشکلات ریز و درشت زندگی‌اش، فقط نگرانی و ترس از بابت رفتن به آن مهمانی را کم داشت.
    1 امتیاز
  44. به قادر نگاهی انداخت، کنار بساط مشروبش ولو شده بود و آنقدری خورده بود که هوش و حواسش از سرش پریده بود. به حرف مردها اهمیتی نداد و این‌بار بلندتر فریاد کشید: - پاشید برید از اینجا تا زنگ نزدم پلیس بیاد جمعتون کنه! فقط اسم پلیس کافی بود تا مردان با وجود مسـ*ـت و نئشگی دمشان را روی کولشان بگذارند و بروند. برگشت و در را پشت سرشان بست، قادر هنوز پای بساط نشسته و بطری زهرماری‌اش را در دستانش تکان‌تکان می‌داد. قدمی نزدیکش شد و عصبی و با انزجار گفت: - مگه نگفتم دیگه این رفیق رفقای الدنگتو نیاری اینجا؟ قادر با چشمان خمار نگاهش کرد، آب دهانش را قورت داد؛ سعی می‌کرد مستی‌اش را نادیده بگیرد و شجاعتش را حفظ کند. ادامه داد: - اینجا پاتوقت نیست که هر غلطی دلت خواست بکنی. قادر با تکیه بر دستانش برخاست. گیج بود؛ اما نه آنقدری که چیزی را نفهمد. تلو‌تلو خوران به سمتش آمد، قدمی به عقب گذاشت دست خودش نبود؛ انگار این ترس لعنتی در وجودش نهادینه شده بود! - تو دیگه چی میگی هان؟ چی می‌خوای از جون من؟ دستانش را مشت کرد، قادر در یک قدمی‌اش ایستاده بود؛ بوی الکل دهان قادر و بوی موادی که در خانه‌شان مصرف شده بود حالش را بهم میزد. نگاه در چهره‌اش گرداند، مصرف مواد کاملاً روی چهره‌اش تأثیر گذاشته بود، صورت لاغرش مثل همیشه رنگ پریده بود، پای چشمان میشی و گود رفته‌اش را هاله تیره‌ای پوشانده بود و موهای جلوی سرش کم پشت شده بود. ممکن نبود فراموش کند این مرد، این مردی که با وجود لاغر شدنش هنوز هم درشت جثه و پر زور بود، بیست سال از زندگی خودش و مادرش را تباه کرده بود. چهره درهم کرد و گفت: - آخرین باریه که دارم بهت میگم، حق نداری این کثافت‌کاری‌هات رو بیاری تو این خونه فهمیدی؟ قادر صورت به صورتش نزدیک کرد و فریاد کشید: - تو چیکاره‌ای که واسه من تعیین تکلیف می‌کنی، هان؟ تا بود که اون مادر هرزه‌ات توی کار من دخالت می‌کرد، حالا نوبت توعه؟ با نفرت به قادر خیره شد، به نفس‌نفس افتاده بود و تمام تن و بدنش از شدت عصبانیت می‌لرزید؛ مادرش خط قرمز زندگی‌اش بود به هیچ‌ک.س اجازه نمی‌داد به مادرش توهین کند. - حق نداری درباره مادرم اینطوری حرف بزنی! قادر با ابروهای بالا رفته و چشمانی که به سختی باز نگه‌شان داشته بود نگاهش کرد و با همان لحن شل و کشدارش گفت: - مثلاً اینطوری حرف بزنم چی میشه؟ چی‌کار می‌خوای بکنی؟ با دستش تخت سینه قادر کوبید، خون خونش را می‌خورد و ترسش را به کل فراموش کرده بود. مثل هربار که اسم مادرش به میان می‌آمد مثل گرگ زخمی به همه چنگ و دندان نشان می‌داد. قدمی عقب گذاشت و با تحقیر سرتاپای قادر را نگاهی کرد و گفت: - دِ آخه بدبخت تو که آه نداری با ناله سودا کنی واسه من قپی میای؟! می‌دونی اگه همون مادر من نبود الان آواره کوچه خیابون‌ها شده بودی؟ شایدم مثل این کارتن خواب‌ها جنازه‌ات رو از تو جوب پیدا می‌کردن. ابروهای قادر درهم گره خورد. می‌دانست دست روی نقطه ضعفش گذاشته و احتمالاً تا سر حد مرگ عصبانی‌اش کرده. دست قادر که بالا رفت، چشمانش ناخودآگاه بسته شد. انتظار این رفتار را از قادری که همیشه دستش هرز بود داشت. سرش به طرفی کج شد و موهایش روی صورتش ریخت؛ دستانش را مشت کرد و جز یک پوزخند چیزی تحویل قادر که از عصبانیت به نفس‌نفس افتاده بود نداد. با خونسردی موهای ریخته در صورتش را پشت گوشش زد، این ضربه‌ها برایش عادی شده بود؛ آنقدر عادی که دیگر حتی دردی را هم حس نمی‌کرد؛ اما زخمی که گوشه لبش ایجاد شده بود نشان می‌داد که قادر هنوز قدرت سابقش را دارد.
    1 امتیاز
  45. این پا و آن پا شد و دوباره به در کوچک فلزی زنگ‌زده کوبید. صدای «آمدم» گفتن طوبی را که شنید، دستش را پایین انداخت و قدمی عقب رفت و کنار دیوار آجری ایستاد. در میان آن‌همه همسایه فضول و خاله‌زنک که همیشه برای صفحه گذاشتن پشت دیگران حاضر بودند، داشتن یک همسایه مهربان و آرام مثل طوبی نعمتی بود. پس از چند لحظه، در باز شد. نگاهش به صورت تکیده و سبزه طوبی که با موهای سفید و مواج از روسری بیرون زده‌اش قاب گرفته شده بود، خیره ماند. روی چانه‌اش چند خال کوچک سبز هم داشت که می‌گفت یک مدل خالکوبی است. - سلام طوبی خانوم. طوبی به رویش لبخند زد. - سلام رولَه(عزیز)، بیا تو. لبخند بی‌جانی زد؛ بچه‌تر که بود حرف‌های طوبی را که با لهجه لری ادا می‌شد، خوب نمی‌فهمید. جواب داد: - نه، ممنون باید برم خونه، بی‌زحمت پرهام رو صداش کنید بیاد. طوبی سر داخل برد و پرهام را صدا کرد؛ پرهام دوان‌دوان از خانه بیرون آمد. با دیدنش، روی زانو نشست و برایش آغو*ش باز کرد. پسرک خودش را در آغوشش رها کرد و دستان کوچکش را دور گردنش حلقه کرد؛ بوسه‌ای به گونه‌های تپل و همیشه سرخ پسرک زد و از جایش برخاست. طوبی با لبخند نگاهشان می‌کرد. لبخند اجباری زد و سرش را پایین انداخت؛ خوب می‌دانست که همسایه‌ها پشت سرش چه حرف‌هایی می‌زنند و حالا پیش روی زنی که سال‌ها همدم مادرش بود، از خودش خجالت می‌کشید. *** با یک دست دهان و بینی خودش و با دست دیگر صورت پرهام را پوشاند. بوی گند تریاک در حیاط که هیچ احتمالاً تا چند خانه آن‌طرف‌تر هم رفته بود. با حرص از پله‌های سنگی که چندتایشان شکسته شده بود، بالا رفت. ندیده هم می‌دانست که قادر و رفیق‌هایش همانجا پای بساطشان ولو شده‌اند. پرهام را از در روی حیاط به تک اتاق خانه فرستاد و در را قفل کرد؛ این‌طور بهتر بود؛ نمی‌خواست پسرک مثل خودش در آن سن کم شاهد کثافت‌کاری‌های پدرش باشد. با انزجار به قادر و مردان مسـ*ـت و نئشه‌ای که هر کدام گوشه‌ای از هال کوچک خانه ولو شده بودند، نگاه کرد. بساط منقل و وافورشان هم هنوز آن وسط پهن بود. اخم‌هایش را در هم کشید؛ نمی‌خواست خانه مادرش پس از مرگش هم پاتوق یک مشت معتاد و اراذل باشد. جلوتر رفت، مردان هنوز متوجه او نشده بودند و در عالم خودشان سِیر می کردند. - باز که شماها اینجا پلاسید؟ مگه نگفتم دیگه اینورا پیداتون نشه؟ یکی از مردان با لحن کشداری گفت: - اَه تو دیگه چی میگی؟ دندان‌هایش را روی هم فشرد و به مردی که این حرف را زده بود نگاه کرد؛ آنقدر زپرتی و مردنی بود که اگر دماغش را می‌گرفتی، جانش در می‌رفت. دستش را محکم مشت کرد، دلش می‌خواست تک‌تکشان را زیر مشت و لگد بگیرد! - با شماهام، پاشید گورتون و گم کنید از اینجا! این‌بار یکی دیگر از مردان رو به قادر تشر زد: - قادر خفه کن این سل*یطه رو!
    1 امتیاز
  46. یک پایش را زیر تنش جمع کرده و پای دیگرش را از تخت آویزان کرده و تکان می‌داد. هوا سرد بود و به شدت سوز داشت. ژاکت بافت گلبهی‌رنگش را بیشتر دور خودش پیچید؛ بافت‌های درشتش جلوی نفوذ سرما را نمی‌گرفت. دستانش را روی سینه چلیپا کرد و نگاهش را دور تا دور باغ چرخاند. درختان ل*خت و عور و آلاچیق‌ها و تخت‌های خالی اصلاً منظره زیبایی برای تماشا نبود. اخمی کرد و با بدخلقی سرش را برگرداند. نشستن روی تخت‌های بیرون از رستوران واقعاً ایده مزخرفی بود! بی‌حوصله رو به سودی که خودش را با منو مشغول کرده بود، گفت: - خب؟! سودی خیره به منو تکرار کرد: - خب که خب. هوفی کشید، از خانه کشانده بودش بیرون تا حرف بزنند و حالا همه کاری کرده‌ بودند جز حرف زدن. - مگه نگفتی می‌خوای باهام حرف بزنی، چی‌شد پس؟ سودی منو را بست و درحالی که دستش را برای فراخواندن پیشخدمت در هوا تکان‌تکان می‌داد گفت: - چرا، ولی می‌دونی که من تا شکمم پر نشه مخم کار نمی‌کنه. اخم در هم کشید و با غیض زیر ل*ب گفت: - ای کارد بخوره به اون شیکم! سودی انگار که حرفش را شنیده باشد، با پرخاش پرسید: - چی گفتی؟ بی‌حوصله جواب داد: - هیچی بابا. سودی ماهرانه گوشت و نخود لوبیای آبگوشت را می‌کوبید و هر از گاهی به نخود و لوبیاها ناخنک می‌زد، رفتارش گاهی از بچه‌های پایین شهر، یا به قول خودشان ل*ب‌خط، هم لوتی‌منشانه‌تر بود؛ آنقدری که یادش می‌رفت سودی در یک خانواده پولدار و متمول بزرگ شده و حالا از سر ناچاریست که با آدم‌های این منطقه دمخور است. سودی گوشت‌کوب را از ظرف بیرون کشید و غذای مانده دور گوشتکوب را لیسی زد، با چندش نگاهش کرد. باید خدا را شکر می‌کرد که کسی دور و برشان ننشسته بود؛ وگرنه آبرو و حیثیت‌شان با رفتارهای سودی می‌رفت. - بیا بخور، ببین چی ساختم. سینی خالی شده را به عقب هل داد، میلی به خوردن غذا نداشت؛ اما سودی به جای او، همه غذا را تمام کرده بود. کمی عقب رفت و به پشتی تخت تکیه داد. - خب دیگه، حالا که شکمت پر شد حرفت رو بزن. سودی خلالی از گوشه سینی برداشت و بین دندان‌هایش کشید و در همان حال گفت: - ماجرای فردا شب رو رزی بهت نگفت؟ اخم‌هایش را در هم کشید و پرسید: - نه، فردا شب چه خبر هست؟ سودی با شیطنت ابروهایش را بالا و پایین کرد و گفت: - خبرای خوب خوب! کلافه به سودی نگاه کرد. می‌دانست از این تکه‌تکه حرف زدن متنفر است و باز هم همین کار را می‌کرد. با حرص غرید: - دِ جونت بالا بیاد، درست حرف بزن ببینم چی میگی! سودی غش‌غش خندید و در میان خنده گفت: - وای، خیلی باحال حرص می‌خوری، جون تو! از میان دندان‌های بهم کلید شده‌اش غرید: - جون خودت نکبت، بنال ببینم چه خبره فرداشب؟ سودی با چند سرفه قهقه بلندش را به پایان رساند و چهره جدی به خودش گرفت و گفت: - مهمونیه. نام مهمانی که به میان می‌آمد، تن و بدنش می‌لرزید، مهمانی‌ها برایش تداعی‌گر تمام چیزهایی بود که از آن‌ها وحشت داشت. از تخت پایین آمد و گفت: - نه. سودی جا خورده نگاهش کرد. - چی؟ واسه چی نه؟ نمی‌خواست، رفتن به آن مهمانی و سروکله زدن با مردان مسـ*ت و لایعقل را نمی‌خواست و سودی این را نمی‌فهمید. کفش‌هایش را به پا کرد و خم شد تا بند کتانی‌هایش را ببندد و در همان حال گفت: - واسه اینکه قرارمون همین بود یادت رفته؟ قرار بود دیگه از این لقمه‌ها واسمون نگیری. سودی هم از روی تخت پایین پرید و کنارش ایستاد. - ولی این مهمونی با قبلیا فرق داره، تو این مهمونی پر از آدم‌های مایه‌دار و قماربازهای حرفه‌ایه، می‌دونی چه پولی میشه به جیب زد؟ نام پول که به میان آمد پاهایش را به زمین میخ کردند انگار. سودی که تردید او را دید دنباله حرفش را گرفت و ادامه داد: - این مهمونیه مثل قبلیا نیست، آمارش رو گرفتم قراره کل این پولدارهای بالا شهری بریزن اونجا. با استیصال به سودی نگاه کرد، دلش نمی‌خواست به آن مهمانی برود و از آن‌طرف عقلش نهیب میزد که به پول نیاز دارد. سودی گفت: - چی‌کار می‌کنی، میای؟
    1 امتیاز
  47. مقدمه:: غرق شدن در گرداب خیال و توهم و قدم زدن در مسیر اشتباهی. گناه پشت گناه، به قیمت نفس کشیدن، زنده ماندن و زندگی کردن. داستان رنجیدن و رنجاندن‌ها، گرییدن و گریاندن‌ها، درد شدن‌ها و درد کشیدن‌ها، زجر دادن‌ها و زجر کشیدن‌ها، شکست دادن‌ها و شکستن‌ها. داستان تباه شدن آدم‌ها، نابود شدن زندگی‌ها و مرگ خوبی‌ها. به نام خالق عشق خیرگی نگاه مردان در قهوه‌خانه را بر روی خودش و سودی احساس می‌کرد، به قول رزی، این قهوه‌خانه‌هایی که پر بود از مردهای لات‌ و اوباش‌‌، مناسب هیچ دختری نبود؛ اما خب، سودی معمولاً انتخاب‌هایش نامناسب بود. پوفی کشید. می‌توانستند جلوی آن‌همه چشم که زل‌زل نگاهشان می‌کردند حرف بزنند؟! بی‌حوصله قندی از قندان فلزی پیش رویش برداشت و گوشه لپش گذاشت تا مزه تلخ دهانش عوض شود. صدای حرف زدن مردها و قهقه‌های بلندشان روی اعصابش بود. نگاه کلافه‌اش را از شیشه قهوه‌خانه که به‌خاطر دود سیگار و قلیان‌ها به سیاهی می‌زد گرفت و به سودی که پا روی پا گردانده و از سیگار نیمه‌سوخته‌اش کام‌های عمیقی می‌گرفت دوخت؛ ژست جذابش مناسب آن قهوه خانه‌ی قدیمی و زهوار دررفته نبود. دم عمیقی گرفت، کل فضای قهوه‌خانه‌ را دود گرفته و بوی چای، قهوه و تنباکوی دو سیب نعنا با هم مخلوط شده بود. دستی به صورتش کشید و کمی از چای یخ‌کرده میان استکان کمر باریکش را سر کشید. در آن وضعیت، ترکیب بوی املت و تنباکوی قلیان میز کناری‌شان که توسط چند مرد درشت هیکل و لات اشغال شده‌ بود به حال بدش دامن می‌زد. خیره به سودی نگاه کرد تا شاید از رو برود و دست از سر آن سیگار بیچاره که تقریباً به فیلتر رسیده‌بود بردارد. - ها! چیه زل زدی به من؟ زیر ل*ب غرولندی کرد و در ظاهر خونسرد ماند. جلوی سودی حرص خوردن و عصبانی شدن فقط همه چیز را بدتر می‌کرد. - فقط نگاه من سنگینه؟ این همه آدم بهت زل زدن عیب نداره؟ سودی نگاه چپ‌چپی به مردان نشسته پشت میزهای دور و اطرافشان انداخت و نگاه خیره‌شان را که دید، توپید: - چتونه دو ساعته زل زدین به ما، آدم ندیدین مگه؟ یکی از مردان که سبیل‌هایش او را یاد مردان قجری که عکس‌شان را در کتاب‌های تاریخی دیده بود می‌انداخت، خیره در چشمان دریده سودی با پررویی گفت: - آدم که زیاد دیده بودیم، ولی حوری ندیده‌بودیم جون شما. سودی با حرص از پشت میز چوبی که چند جایی از آن ل*ب‌پر و تکه‌تکه شده بود، بلند شد و فریاد کشید: - وایسا تا یه حوری بهت نشون بدم ده تا حوری از اونورش بزنه بیرون. او هم هم‌پای سودی از جایش بلند شد. دخترک کله‌شق انگار دنبال شر می‌گشت! - بسه سودی، شر درست نکن، بیا بریم. سودی بی‌آنکه نگاهش را از مردانی که با تمسخر نگاهشان می‌کردند بگیرد، گفت: - نه، صبر کن! من به این مردیکه حالی کنم حوری کیه. *** سودی با حرص غرید: - چرا نذاشتی حساب اون مردیکه‌ی آشغال رو برسم؟ با اخم چشم‌ غرّه‌ای به سودی رفت. از اخلاق جسور و گستاخش خوشش می‌آمد؛ اما گاهی هم برای خودش و او دردسر درست می‌کرد. - تو مثل این‌که جدی‌جدی باورت شده می‌تونی بزنیش؟ مردیکه دو تای من و تو هیکل داشت! سودی پوف تمسخرآمیزی کرد. - مگه می‌خواستم باهاش مچ بندازم؟ دعوا که قد و هیکل نمی‌خواد. در ادامه حرفش نیشخندی زد و از جیب شلوار جین زخمی‌اش چاقوی ضامن‌دارش را بیرون کشید و ادامه داد: - یه دونه از اینا رو می‌خواد، با یه جو دل و جرأت. چشمانش را درشت کرد و متعجب گفت: - که بعدش بزنی یکی رو نفله کنی؟ سودی پشت چشمی برایش نازک کرد. - تو دعوا که حلوا خیرات نمی‌کنن. از آن‌همه خونسردی سودی حرصش در آمد. حرف زدن با او مثل خواندن یاسین در گوش خر می‌ماند. نگاه از چشمان خمار و مشکی‌رنگ سودی که همچنان حق به جانب نگاهش می‌کرد گرفت؛ پشتش را به او کرد و به سمت جدول‌های کنار خیابان قدم برداشت و در همان حال با دلخوری گفت: - اصلاً تقصیر منه که نخواستم بیوفتی گوشه‌ی هلفدونی. سودی انگار که تازه ناراحتی‌اش را درک کرده باشد، سمتش آمد و دست دور بازویش پیچاند. - خب بابا، چرا مثل این دختربچه‌ها قهر می‌کنی؟ نفسش را با حرص بیرون داد؛ سودی منت‌کشی‌هایش هم متفاوت بود. - حالا که نذاشتی اینجا چیزی بخوریم، میشه بفرمایید این خندق بلا رو کجا باید پر کنیم؟ دستش را به کمرش زد و با حالتی طلبکارانه نگاهش کرد و گفت: - من نذاشتم؟ یادت رفته کی داشت اون وسط شر درست می‌کرد؟ سودی تابی به چشمانش داد و با لحن لوسی گفت: - باشه بابا، نزن من رو، اصلاً خودم می‌برمت یه‌جا، نهار هم مهمون من.
    1 امتیاز
  48. سلام نودهشتیا فرهنگی و فرهیختگان گرامی، آنچه بدیهی است؛ تلاش بی وقفه ما برای ارائه ارزنده ترین خدمات به شماست. در همین راستا خواهشمند است برای عملکرد هرچه بهتر انجمن، نسبت به رعایت قوانین ابتدایی این فضا کوشا باشید: از زدن اکانت با نام های جعلی خودداری کنید. نوشتن متون غیر اخلاقی و خارج از عرف و شرع جامعه پیگرد جدی دارد. هرگونه تبلیغات مستقیم و غیر مستقیم برابر با مسدود شدن اکانت شماست. در مسیر انتشار آثار خود؛ قوانین بخش های مرتبط را مطالعه کنید. انجمن نودهشتیا تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران است، از هرگونه بحث سیاسی خودداری کنید. ایجاد هرگونه تنش، بحث و دعوا ممنوع و با هر دو طرف برخورد خواهد شد. این قوانین کلی گویی شد. آنچه در متن گنجانده نشد و شما بهتر می دانید و شایسته شخصیت هنری شماست رفتار کنید. ارداتمند مدیریت نودهشتیا
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...