رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تمامی فعالیت ها

این جریان به طور خودکار بروزرسانی می شود

  1. ساعت گذشته
  2. پارت هفتاد و پنج روبه سمت راما می‌چرخاند و با نگاه به نیم‌رخ او می‌پرسد: - خب بریم سر اصل مطلب، ایده‌هات چیه که این‌قدر عجله داری؟ راما متعجب از تغییر حالت سریع او با شَک به سمتش سر برمی‌گرداند و با دیدن حالت جدی او پاسخ می‌دهد: - می‌خوام از طریق سایت فعالیت بیشتر برای جذب مشتری داشته باشیم، ویدیو نمونه کار بذاریم و برای هر پروژه چند عکس از ابتدا تا انتهای کار به‌صورت آلبوم بذاریم تا سطح کار رو ببینن. همان‌طور که خیره به او مانده مُروری بر ایده‌های فعلی ذهنش می‌کند: - اوم، ایده‌ی خوبیه، باید چند پنل اضافه بشه، قصد داری قالب هم عوض بشه؟ - آره همه‌چیز تغییرات داشته باشه، اما دسترسی به پنل‌ها بدون راهنمایی هم راحت باشه. - حله، مشکلی نیست، رنگ قالب که ... مکث می‌کند و با نگاهی خاص به ماشین او ادامه می‌دهد: - طبق معمول مشکی و سفید! لبخند روی لب‌های راما کِش می‌آید: - خوبه که سلیقمو می‌دونی! نیاز نیست توضیح بدم! پویان همش گیر می‌داد مشکی ببینده رو فراری میده! - فراری که میده اما تو راضی به رنگ دیگه نمی‌شی! راما با حفظ لبخند روی لب‌هایش به‌ سمت او می‌چرخد: - مشکل داری با سلیقه‌ام؟ از سوالش چشمی باریک می‌کند: - همیشه حق با مشتریه! اَبرویی از جواب او بالا می‌اندازد و خنده‌ایی با صدا می‌کند: - یعنی خوب درس گرفتی از پویان، زدی رو دستش! با چشم غره‌های معروفش رو از او گرفته و به مقابل زل زده، با اعتماد بنفس می‌گوید: - تمام پروژه‌هاش الان دست منه، خودش الان تو رِستِ! تا به او پاسخ بدهد گوشی‌ روی هولدر داشبورد می‌لرزد و نام شیوا نمایان می‌شود، نیم‌نگاه کوتاهی به چهره‌ خنثی شده‌‌ی از خنده تابش می‌اندازد و بلافاصله تماس را رد می‌کند، فضا کمی سنگین شده که مجدد گوشی می‌لرزد، عصبی از جو به‌وجود آمده گوشی را از هولدر جدا و خاموش می‌کند و بین دو صندلی پرت می‌کند، تابش معذب کمی جابه‌جا می‌شود و نگاه به خیابان می‌دوزد؛ دقایق بعد راما هم‌چنان کلافه پلک روی هم می‌فشارد و سعی بر آغاز بحث می‌کند، به سمت تابش که از پنجره‌ی به بیرون زل زده رو برمی‌گرداند: -‌ ببخشید می‌دونم تماس بی‌موقع‌ بود. ذهنش درگیر تماس شیوا مانده و تلاش می‌کند از آن فضای سنگین بینشان خارج شود و مانند راما ریلکس باشد، نگاه از بیرون گرفته و در نگاه راما که خیره حالاتش شده گره می‌خورد: - نه جواب می‌دادی شاید کار واجب داشت، بعدش بحث رو ادامه می‌دادیم. خیره حالات تابش مردمکش بین دو مردمک او می‌گردد و به‌دنبال آثاری از حس او می‌گردد، تابش تلاش بی‌فایده‌ایی داشته، آن هم راما، آدم شناس قهار! لبخندی از حرص تابش بر لب‌هایش می‌نشیند و خرسند از حالت او پاسخ می‌دهد: - چیزی بینمون نیست که بخوام جوابش رو بدم، هرچی بوده تموم شده. پاسخش دوز شدیدی از آرامش را به او تزریق می‌کند، آرام پلک روی هم گذاشته و آرامش را در تک- تک سلول‌های بدنش حس ‌می‌کند، نگاهی که از قبل مسلط‌تر شده به او می‌اندازد و با تکان سری از فهم حرف او، بحث قبلی را ادامه می‌دهد: - کد‌های اولیه سایت رو طبق ایده‌ایی که دادی می‌زنم، چیزِ دیگه‌ایی به ذهنت رسید برام تو تلگرام بفرست تا کدشو بزنم، برای شروع کلیپ و عکس از پروژه جدیدتون دارید؟ - لطف می‌کنی، باشه حتما، آره تو سیستم شرکته، وقت داری بریم ببینیشون چندتا گلچین کنی؟ - خواهش می‌کنم، آره وقت دارم. راما چشمکی به او می‌زند و پا روی گاز می‌فشارد: - پس یه سر بریم شرکت، ادامه بحث رو اون‌جا داشته باشیم. لبخندی از شیطنت او می‌زند: - بریم. با تایید او وارد لاین سرعت می‌شود، مسیر را با صحبت‌های کوتاه و معمول طی می‌کنند، نزدیک شرکت بدون ورود به پارکینگ مقابل ورودی اصلی شرکت مشغول پارک کردن می‌شود، بعد از پارک به سمت تابش می‌چرخد و با نگاهی به او که خیره به نقطه‌ای متحیر مانده می‌پرسد: - حواست کجاست؟ کمربندت رو باز کنم؟ متعجب از حواس‌پرتی او کمربند خودش را باز می‌کند، به سمت او کمی خم می‌شود و قصد باز کردن کمربند او را می‌کند و باز زدن دکمه آن را باز کرده و مجدد می‌پرسد: - تابش حواست پیِ چی رفته؟ منو ببین! تابش با حواس‌پرتی نگاه از بیرون گرفته و به او می‌دوزد لب‌هایش هنوز به صحبت باز نشده که تقه‌ایی به شیشه ماشین می‌خورد، نگاه از تابش گرفته و به سمت شیشه می‌چرخد و با دیدن شیوا با آن شکل و شمایل ابروهایش دَرهَم می‌رود.
  3. پارت صد و چهل و یکم همونجور که محکم دست عموش و گرفته بود گفت: ـ مگه اینکه از رو جنازه من رد بشین! مازیار هم با حرص نگاش کرد و محکم بازوشو از دست پوریا کشید بیرون و گفت: ـ خیلی زود تو هم بخاطر این رفتار اشتباهت ازم عذرخواهی میکنید و امیدوارم که اون روز دیر نشده باشه پوریا! پوریا خیلی خودشو کنترل کرد که جوابشو نده...بعدش مازیار با چشم غره از کنارش رد شد و وارد خونه شد. پوریا که دید مچ دستم و محکم گرفتم و یجورایی دارم از درد به خودم میپیچم اومد کنارم و سریع گفت: ـ معذرت می‌خوام... طاقت نیاوردم و خودمو پرت کردم تو بغلش و با گریه گفتم: ـ بهت گفتم...گفتم من از تنها موندن تو این خونه بدون تو میترسم! گفتم منو با خودت ببر! دستمو نگاه کرد و به آرومی گفت: ـ منم بهت گفتم تا زمانی. که من نیومدم از اتاقت بیرون نیا! مگه نه؟! با حالت دلخوری گفتم: ـ فقط رفتم با پای برهنه روی خاک تا یکم حال و هوام عوض بشه... پوریا نفس عمیقی کشید و گفت: ـ خیلی خب! دیگه گریه نکن...از این به بعد هرجا بخوام برم، تو رو همراهم میبرم، یا شاهین و می‌ذارم پیشت تا کنارت باشه.
  4. sarahp

    مشاعره با اسم پسر🩵

    دارا
  5. امروز
  6. به نام خدا «برخی سقوط‌ها از ارتفاع آغاز می‌شوند؛ برخی دیگر، از سطحی صاف‌تر.» پوست لبم را، جوییدم و با استرس گفتم:-چرا انقدر امیدواری مامان؟ فکر میکنی با پول خیاطی می‌تونیم زندگی کنیم؟ مادرم چشم‌هایش را، مالید و لبخند خسته‌ای زد: - چرا نتونیم؟ مگه بابات فقط با پول کارگری شکم ما رو سیر می‌کرد؟ ناخودآگاه به عکس پدرم، روی دیوار نگاه کردم؛ روبان مشکی گوشه عکس، به من دهن کجی می‌کرد!. اشک سمج گوشه چشمم را، پس زده و غم آلوده پچ زدم:- برای هیچ‌کاری من رو قبول نمی‌کنن؛ یا دنبال سن قانونی هستن یا سابقه کار! من هم که، هیچ کدوم رو ندارم! عصبی شد. نمی‌خواست من سرکار بروم. مرغ او، یک پا داشت که من باید، ادامه تحصیل می‌دادم. یک ماه می‌شد که مدرسه نمی‌رفتم. مادرم نمی‌دانست من ترک تحصیل کرده‌ام! حتی اگر نظافتچی هم می‌خواستند، من می‌رفتم اما فردی نبود که حتی مرا برای امتحان هم شده؛ چند روزی بپذیرد! جثه‌ام کوچک بود؛ اما ضعیف نه. می‌توانستم روی پای خود، بایستم پدرم مرا، مرد بار آورده بود! درون افکار خود غرق بودم؛ مادر هم خسته‌تر از آن بود که بخواهد، با من یکی به دو بکند. با فکری که به ذهنم رسید، از روی اپن پایین پریدم؛ مادرم آن قدر، درگیر لباس نگین دوز شده عصمت خانم بود که حتی به من، نگاه هم نکرد به سمت کشوی میز تلویزیون رفتم؛ کشویی که زمانی، متعلق به پدرم بود آن را زیر و رو کرده و عاقبت، دفترچه تلفن قدیمی‌اش را، پیدا کردم. با صدایی مملو از امیدواری، فریاد زدم: - اسم پسرعموی بابا چی‌بود مامان؟ مادرم که با من ده قدم فاصله داشت، معترضانه گفت: - چرا داد می‌زنی دختر؟ من چه بدونم از بس خودشون رو میگرفتن، خونه هیچکس نمی‌رفتن؛ فقط همین پسره معرفت داشت؛ زنگ میزد؛ احوال بابات رو می‌پرسید. اسمش هم خاطرم نیست؛ کمال بود یا شایدم جمال، نمیدونم!. جوابی ندادم. او هم بی توجه، به کار خود ادامه داد. ملتمسانه، دعا می‌کردم و دفترچه را ورق می‌زدم؛ با دیدن اسم او چشمانم فروغ تازه‌ای یافت با دقت بسیار، آن برگه را جدا کرده و درون مشت خود فشردم. با خود، می‌گفتم: آنها صاحب بزرگترین آسایشگاه معلولین شهر ما هستند؛ حتما در آن آسایشگاه، یک شغل ساده، برای من پیدا می‌شود. اصلا به پای او می‌افتم تا قبول کند. آوازه درس نخواندن پویا برادرم، به گوشم رسیده بود. می‌گفت دیگر به مدرسه، نمی‌رود. کیف‌اش پاره شده و همکلاسی‌هایش، او را مورد تمسخر قرار می‌دهند. بلند شدم و درحالی که وانمود به عادی بودن می‌کردم؛ خود را، به اتاق رساندم؛ در را بسته و دنبال تلفن مادرم گشتم. آن قدر هیجان زده بودم که به جا لباسی مادر خوردم و روی زمین پرت شدم. در دل گفتم: -خدایا مرسی واقعا! همین دست و پای سالم هم، میخوای شل و پل کنی! که به جای کار، در آسایشگاه بستری بشم؟
  7. همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشی‌اش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحه‌ی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ می‌داد؛ زیرا بوسه‌ای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشانده‌بود، خیره شد و با لحنی که عملاً حسادت او را عیان می‌کرد، جدی زمزمه کرد: - تو و آ... ادامه نداد، اما خاطره که تیزتر از این حرف‌ها بود و منظورش را گرفت. همان‌طور که کاپوچینوی خود و النا را می‌خورد، مانند او جدی جواب داد: - بین من و آریا هیچی نیست. النا از موضع خود کوتاه نیامد و با همان نگاه سخت و حسود خیره به چهره‌ی خاطره پرسید: - پس چرا... خجالت کشید که ادامه دهد، شاید هم به زبانش نمی‌آمد که بگوید چرا آریا برای پوشاندن موهایت غیرت به خرج داد؟ یا پیشانی‌ات را بوسید... یا شاید هم حسادت مانع ادامه دادن شد. خاطره وقتی حالات او را دید، دلخور اخمی بر پیشانی‌اش نشاند و با صدایی که کمی بالا رفته‌بود، جواب داد: - داره بهم برمی‌خوره... چرا این‌طوری رفتار می‌کنی؟ آریا پسر عموی منه، مثل داداشمه. چرا طوری رفتار می‌کنی که انگار... حرفش را خورد و با ناراحتی پشت به دخترک کرد و رفت. النا اما مات ماند، خجالت زده بود از نتیجه‌گیری بدش و لحن زشته‌اش. برای همین سریع به دنبال خاطره رفت تا از دلش در بیاورد. دوید و تا به او رسید، دستش را گرفت و آمد او را بکشد، اما زورش نرسید هیچی... وقتی خاطره خواست دستش را با کشیدن به‌سمت جلو از دست او خارج کند، دخترک به‌سمت جلو پرت شد. خاطره هینی گفت و سریع کنار او روی دو زانو نشست و بازویش را گرفت و نگران گفت: - خوبی؟ چت شد یهو؟ النا مقنعه‌اش را که تا چشمایش پایین کشیده شده‌بود را بالا برد و مظلومانه گفت: - ببخشید... خب؟ خاطره به مقنعه‌ی کج و چشم‌های پر از اشک او خیره شد و سپس با دل‌رحمی او را بلند کرد و همان‌طور که لباسش را می‌تکاند، گفت: - وقتی اون‌طوری نگاه می‌کنی میشه نبخشیدت؟ سپس دوباره مشغول مرتب کردن مقنعه‌ی او شد که یک‌دفعه متوقف شد و سریع گفت: - عه... الی باباته. النا سریع لبخندی زد و برگشت و نگاهش را به اطرافش دوخت که چشمش به پدر و مادرش خورد. با شادی دوید به‌سمتشان و پدرش را از پشت در آغوش گرفت. پدرش شوکه در جایش پرید و او را از خود جدا کرد. تا چشمش به دخترکش افتاد که با چشم‌های معصوم و درخشانش و لبخندی بزرگ روی لبان صورتی‌اش خیره‌اش بود، نفسش را خارج کرد و با خنده گفت: - دیوونه کوچولو نمی‌گی مامانت فکر می‌کنه دختر جوونا بغلم می‌کنن غیرتی میشه؟ سپس بی‌توجه به چشم غره‌ی همسرش بوسه‌ای روی گونه‌های صورتی النا نشاند و گفت: - چه به دخترم خوش گذشته که این‌قدر صورتش باز شده. همان لحظه خاطره خانمانه و مؤدب آمد و کنار النا ایستاد و با لبخندی کوچک شروع به احوال‌پرسی کرد: - سلام آقای رستگار... سلام خانم رستگار خوبید؟
  8. ساندویچ شماره پانزده🩸 با بی‌خیالی محض گفتم: - چرنده! من کسیو نمی‌کُشم، آدما به خاطر ضعف خودشونه که می‌میرن. نیک تندتند کلمات رو پشت سرهم قطار کرد: - قبول، تو نکشتیش! ولی... دستور قتلشو دادی. شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: - تشکر لازم نیست، وظیفه‌مو انجام دادم. دهن نیمه‌بازش رو بست. صورتش رنگ‌پریده و ترسیده به نظر می‌رسید. با بی‌حوصلگی گفتم: - چیز دیگه‌ای نیست؟ نیک ما یه رستوران داریم که باید پسش بگیریم. لطفا وقتمو با همچین حرفای بی‌ارزشی تلف نکن. روی پاشنه‌کفشم چرخیدم اما نیک خفه نمی‌شد: - وظیفه تو نگهبانی از کلارا نیست نارسیس، متوجه نیستی؟ اون خودشم راضی به این کار نیست. فقط اگه خبردار بشه... فکم منقبض شد. دندون نیشم رو توی لبم فرو بردم تا خرخره نیک رو پاره نکنم، چون کلارا داشت تماشامون می‌کرد. - اگه بفهمه همسایه‌شو تو کشتی و تصادفی در کار نبوده... به سمتش برگشتم: - نکنه باید اجازه می‌دادم به اذیت کردن کلارا ادامه بده؟! نیک ادامه داد: - مربی رانندگی منحرفش، اون دوستش که مسخرش می‌کرد، حالا هم که دوست پسرش. شقیقه‌هام رو مالیدم. حرفش رو اصلاح کردم: - سابق! دوست‌پسر سابق و احمقش. نیک با ناباوری سر تکون داد. با لحن خشکی بهش گفتم: - شلوغش نکن! من فقط از دوستم حفاظت کردم و این، هیچ ربطی به تو نداره. نزدیک اومد و بوی عطر ارزونش با هوای تب‌دار ظهر مخلوط شد. آروم گفت: - کلارا می‌دونه؟ - نباید بفهمه! این حرفم بیشتر از اینکه یه جواب باشه، تهدیدی برای نیک بود تا دهنش رو بسته نگه‌داره. کلارا داشت بهمون نزدیک می‌شد: - اتفاقی افتاده؟ نیک زیرگوشم گفت: - دروغ‌ها عادت بدی به نام برملا شدن داره نارسیس، مراقب باش!
  9. ساندویچ شماره چهارده🩸 کلارا بازوم رو گرفت و بهم هشدار داد: - می‌سوزی! بیا کلاهتو بذار. به کلاه‌ساحلی که جفتِ کلاه خودش بود نگاه کردم. هیچ جوره نمی‌تونستم خودم رو با اون کلاه مسخره تصور کنم! قبل از اینکه اعتراض کنم، کلارا جیغی از خوشحالی کشید، کلاه رو روی سرم گذاشت و از ماشین بیرون پرید. آروم لبه‌ بزرگ کلاه رو بالا بردم و متوجه شدم نیک و ویلیام، قبل از ما رسیدن. دست‌هام رو مشت کردم و نفس‌عمیقی کشیدم: - تحمل کن نارسیس! تو بدتر از این‌ها رو پشت سر گذاشتی. با دیدن تصویر ارکیده بزرگ کلاهم توی آینه ماشین، حرفم رو پس گرفتم. احتمالا این کلاه، بزرگترین و سخیف‌ترین اتفاق تمام عمرم به حساب می‌اومد. پیاده شدم و با برانداز کردن پنجره‌های خونه، به سمت بچه‌ها رفتم. زیر سایه درخت بزرگی ایستاده بودن. با دیدن لُپ‌های بادکرده‌ی ویلیام، انگشت اشاره‌ام رو تهدیدوار بالا گرفتم: - بخند تا زیر همین خورشید، گوشتت رو گریل کنم. نیک سرفه‌ای کرد و بهم نزدیک شد. - می‌تونیم حرف بزنیم؟ - بذار واسه بعد. سرش رو پایین انداخت و به سختی گفت: - وا...جبه. جفت ابروهام رو بالا انداختم. از پشت اون عینک‌آفتابی که نصف صورتش رو پوشونده بود، نمی‌تونستم حدس بزنم چی توی سرش می‌گذره. از بچه‌ها فاصله گرفتیم. نیک تمام مدت داشت با انگشت‌هاش بازی می‌کرد. - بگو! چشمم هنوز به خونه بازرس بود. شیروونی داغونی داشت که احتمالا زمستون‌ها چکه می‌کرد، باغچه کوچیک خونه به رسیدگی نیاز داشت و همینطور... - موضوع متیوعه. با اخم‌های درهم، نگاهم رو معطوف نیک کردم. با تته‌پته گفت: - می‌دونم که تو... کُشتیش.
  10. Paradise

    مشاعره با اسم پسر🩵

    خداداد
  11. تولدتون مبارک عزیزدل🎈

    امیدوارم امسال برات غذاهای خوشمزه و آدمای مهربون به ارمغان بیاره. چون تو لایق بلندترین خنده‌های دنیایی🎀

  12. ساندویچ شماره سیزده🩸 بعد از اینکه مطمئن شدم ضدآفتاب کلارا تموم صورت و دست‌هامون رو پوشونده، خونه رو ترک کردیم. خونه بازرس، اون سر لندن بود؛ محله پرتی که بیشترین آمار جرم و جنایت رو داشت و خب، با اون حقوق کامندی، جز این هم انتظار نمی‌رفت. پرسیدم: - نداره؟! چطور ممکنه؟ کلارا تبلت رو به صورتش نزدیک‌تر کرد و پوفی کشید: - نداره دیگه، می‌تونی از خودش بپرسی. گوگل‌مپ رو دنبال کردم و به سمت راست پیچیدم. -‌ چطور ممکنه هیچ خانواده یا دوستی نداشته باشه؟ پارتنر چطور؟! انگشت اشاره کلارا چندبار روی تبلت لغزید و بعد، با ناامیدی جواب داد: - اونم نه. ابروهام درهم گره خورد. با خودم گفتم: - سخت شد. کلارا لبه‌ی کلاه ساحلی بزرگش رو پایین کشید تا نور خورشید رو پس بزنه. گل ارکیده بزرگی روی کلاهش داشت که به خودی خود، مایه خجالت بود. هر چقدر از مرکز شهر دورتر می‌شدیم، ساختمون‌ها کوتاه‌تر، خیابون‌ها خلوت‌تر و دوربین‌های شهری کمتر می‌شدن. این قسمت از شهر کثیف و گرسنه بود و کمتر شباهتی به لندن داشت. کلارا گفت: - تو که هیچ‌وقت با خونواده‌ طرف کاری نداری، چه فرقی برات داره؟ ابرویی بالا انداختم. دوباره گوگل‌مپ رو چک کردم، درست می‌دیدم. از اینجا به بعد باید وارد جاده خاکی می‌شدیم. جواب کلارا رو دادم: - آدمای بی‌کس‌وکاری مثل اون رو به سختی میشه زیر فشار گذاشت... با مکث کوتاهی، اضافه کردم: - ولی راحت میشه کُشت. کلارا با وجود خاک بلند شده از زیر چرخ‌های ماشین، به سرفه افتاده بود و حرفم رو نشنید. چشم‌غره‌ای بهش رفتم و شیشه‌ها رو بالا کشیدم. توی دستمال‌کاغذی فین کرد و چندبار پلک زد تا سوزش چشم‌هاش از بین بره. ماشین رو خاموش کردم و گفتم: - اینجاست. کلارا با چشم‌های وق‌زده نالید: - اینجا دیگه کجاست؟ چرا هیچ خونه دیگه‌ای این دور و بر نیست؟ در ماشین رو باز کردم و گفتم: - باید خوشحال باشی که هیچ‌کس قرار نیست صدای زجه‌هاشو بشنوه.
  13. پارت صد و چهلم یکم تو باغ قدم زدم و بعدش برگشتم سمت ویلا...داشتم می‌رفتم داخل که ماشین مازیار از در وارد شد. ای به خشکی شانس!! عجب تایم بدی رسیده بودم...خواستم بهش بی‌توجه باشند و برم داخل که با صدای بلند گفت: ـ با اجازه کی از اتاقت اومدی بیرون؟! اومد نزدیکم...ازش وحشت داشتم! از اون چشمای ورقلمبیده ترسناکش...آب دهنم و قورت دادم که با فریاد گفت: ـ با توام... گفتم: ـ پوریا...از پوریا.. نذاشت حرفمو تموم کنم و با حرص مچ دستم و محکم گرفت و گفت: ـ اصلا امتحان نکن که با نزدیک شدن به پوریا، بتونی اونو بکشونی سمت خودت و گولش بزنی دختره یه عوضی. امثال تو رو خیلی خوب میشناسم... دستم خیلی درد گرفته بود، طوری که اشکم درومده بود...اینقدرم ازش می‌ترسیدم که نمی‌تونستم فریاد بزنم. ادامه داد: ـ فکر کردی اینجا خونه خودته که هر وقت دلت خواست بیا بیرون و بخوای تو حیاط من قدم بزنی؟! هان؟؟ تو اینجا یه اسیری دختر! و اینو بدون بالاخره یه روز من حساب تو رو می‌رسم و اون روز... همین که به این جای جملش رسید، یهو یه نفر از پشت محکم دستشو گرفت و اونم بی‌اختیار برگشت سمتش...باورم نمیشد!! پوریا بود.. خداروشکر که برگشت! دستم کاملا کبود شده بود و از درد صدام درنمیومد...پوریا با غضب زیاد و حرص به مازیار نگاه می‌کرد.
  14. نام داستان: ساعت شکسته نویسنده: محمد صدرا | کاربر انجمن نودهشتیا مقدمه: در اتاق کوچک و تاریک، تنها چیزی که هنوز نفس می‌کشید، صدای تیک‌تاک ساعت شکسته روی دیوار بود. عقربه‌ها سال‌هاست از حرکت ایستاده‌اند، اما انگار زمان هنوز در همان لحظه گیر کرده است. هر بار که وارد اتاق می‌شوم، بوی کاغذهای قدیمی و جوهر خشک‌شده مرا به گذشته می‌برد. به روزی که همه‌چیز تغییر کرد؛ روزی که قول دادم هیچ‌وقت حقیقت را ننویسم، اما قلمم خیانت کرد. ساعت شکسته شاهد همه‌چیز بود؛ از خنده‌های کوتاه گرفته تا اشک‌های بی‌پایان. حالا تنها من مانده‌ام و این سکوت سنگین. شاید اگر عقربه‌ها دوباره حرکت کنند، بتوانم از نو شروع کنم.
  15. پسرکِ بنده‌خدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره می‌کرد، گفت: - دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون. خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن نشسته بودیم را نگاه کرد. پسرک راست می‌گفت. خاطره غذاها را برداشت و بی‌توجه به دست دراز شده‌ی پسرک، پلاستیک گره زده را باز کرد و غذایی برداشت و کنار خودش گذاشت و یکی دیگر را کنار النا. النا که در تمام مدت با دهان باز و چشم‌های گرد خیره‌ی حرکات عجیب خاطره بود، سریع دست رد به سی*ن*ه‌ی او زد و گفت: - نمی‌خوام... من سیرم. خاطره دوباره تعارف کرد و بدون توجه به اعتراضات پسرکِ متعجب که می‌گفت: - غذاها مال هم اتاقیامه. غذا را در آغوش النا گذاشت و گفت: - بخور غذا زیاده. اما دخترک خجالت زده با گونه‌های سرخون غذا را در پلاستیک گذاشت و زمزمه کرد: - نمی‌خورم. خاطره بی‌خیال باشه‌ای گفت و باقی غذاها را به‌سمت پسر‌ که دهانش باز مانده بود، گرفت و گفت: - بیا اینا رو بده به هم اتاقیات، اینم پیش من به عنوان جریمه می‌مونه. پسر که از زورگویی دختری که تا سرشانه‌هایش نمی‌رسید عاصی شده‌بود، غرید: - جریمه‌ی چی؟ کشک چی؟ آش چی؟ غذا رو بده بهم. گوشه‌ی لب‌های خاطره هم زمان با ابروهایش بالا رفت و پوزخندی زد و تا خواست سخنی بگوید، چشمش به آریا خورد که در کنار دلبر قدم می‌زدند و به آن‌جا می‌آمدند. خاطره لبخندی بدجنسانه زد و همان‌طور که به آریا خیره بود، خطاب به پسرک گفت: - پس می‌خوای غذای من رو بگیری نه؟ باشه اشکالی نداره. سپس صدایش را بالا برد و ایستاد و با نیشی باز گفت: - آریا؟ پسرک رنگ پریده برگشت و تا آریا را دید، بی‌هیچ سخنی سریع راهش را گرفت و رفت. خاطره با صدا خندید و دست النا را گرفت و به‌سمت آریا رفتند. قبل این‌که به آریا برسند، دلبر نگاهش را از دختران دزدید و با گونه‌های سرخ چیزی خطاب به آریا زمزمه کرد و رفت. خاطره همین که به آریا رسید با نیش باز و نفس‌نفس‌زنان گفت: - یعنی من قربونت نرم چی‌کار کنم؟ هان؟ آریا با لبخند اخم کوچکی کرد و جوابش را داد: - مقنعه‌ات رو سرت کن. خاطره سریع مقنعه‌اش را بالا برد و موهای افشان طلایی‌اش را زیرشان پنهان کرد. النا تا حرکات آن‌ها را دید، او نیز مقنعه‌اش را بالا برد؛ ولی طبق معمول تمام موهای کوتاهش از گوشه‌ کنار زد بیرون و او را چون دختران دبستانی با مقنعه‌ی کج کرد. آریا با دیدن او لبخندش را گستراند و گفت: - چطوری فسقل؟ النا در کسری از ثانیه سرخ شد و نگاهش را دزدید. خاطره صورت سرخ شده‌ی او را به‌سمت خود گرداند و شروع به مرتب کردن موها و مقنعه‌ی او کرد و با غرغر گفت: - فسقل نگو نخبه بگو... دیدی چطوری شیر بودم و سوالات فیزیک رو حل می‌کردم؟ همه رو همین دو سانتی حل کرده‌بود. آریا ابرو بالا انداخت و دو کاپوچینویی که دستش بود را به‌سمت آن‌ها گرفت و گفت: - واقعاً؟! آفرین. دخترک خجالت زده‌تر شد و نگاهش را از روی زمین برنداشت. خاطره اما کاپوچینوها را گرفت و قلبی از یکی از آن‌ها خورد و دیگر را سمت النا گرفت.
  16. هجده سال پیش در چنین روزی من به دنیا آمدم. آری، امشب تولدم است. اما چه تولدی وقتی تو نیستی؟! اگر هزاران شمع هم بسوزند، باز هم هیچ‌کدام نمی‌توانند روشنایی وجودت را جبران کنند. اگر شیرین‌ترین کیک تولد را هم بخورم، باز هم به شیرینی وجودت نمی‌شود. اگر تمام دنیا را هم هدیه بگیرم، باز هم وجودت را به همه چیز ترجیح می‌دهم. اما با همه این‌ها، باز هم قرار است من تا آخر حسرت بکشم و همان نبودنت بهتر است تا بودنِ نصفه و نیمه و با هزار خواهش و تمنا.
  17. https://forum.98ia.net/topic/5270-رمان-رد-قدم-ها-مهدیه-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#findComment-26110
  18. #پارت_دهم زندگی‌اش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیم‌هایی که دیگران برایش می‌گرفتند و آینده‌ای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمی‌شد. نورا آهی کشید و به سیاهی چشمان رادین خیره شد.. هر دوی آنها خوب میدانستند که حال بد این روز هایشان به خاطر ازدواجیست که انتخاب هیچکدامشان نبود.. نگاه رادین قفل چشمان نورا شده بود.. چشمان گربه او زیادی گیرا بودند! صدای تق تق در باعث شد نگاه از هم بگیرند و نورا از زمین بلند شود و دوباره روی تخت برگردد.. _بفرمایید نرگس با ظرف میوه وارد شد و آن را روی تخت کنار نورا گذاشت. _بفرمایید میوه تازه... نورا مامان برا رادین جان پوست بگیر نورا با تعجب لب زد _وا نرگس جون خودش دوتا دست داره ده تا انگشت.. نرگس چشم غره ای به نورا رفت که بی درنگ چاقو و سیبی برداشت.. رادین به زور خنده اش را جمع کرد و گفت +نیازی نیست زنعمو من خودم پوست میگیرم ـ نه رادین جان بزار ببینم بلده یه سیب پوس بگیره رادین دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند..لبانش را روی هم فشار داد و لبخند کجی گوشه لبش نشست که از نگاه نورا دور نماند _عه مامان! حتما باید جلو این منو ترور شخصیتی کنی؟ نرگس با خشم به نورا نگاه کرد _آدم به شوهرش میگه این؟! نورا و رادین ساکت شدند.... شوهر! کلمه ای که برای هیچکدامشان جا نیفتاده بود. نرگس بی خبر از جنگ درونی آنها گفت _خب دیگه من میرم بیرون راحت باشین. و با لبخند اتاق را ترک کرد در که بسته شد، سکوت مثل چیزی زنده در اتاق پخش شد. نه رادین حرف می‌زد، نه نورا حرکتی می‌کرد. فقط صدای دور شدن قدم‌های نرگس بود که کم‌کم محو شد. نورا نگاهش را از زمین گرفت و به دیوار روبه‌رو دوخت. لبخندش محو شده بود؛ انگار همان یک کلمه، تمام شوخی‌هایش را بلعیده باشد. رادین گلویش را صاف کرد، اما چیزی نگفت. هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچ‌کس جرئت گفتنش را نداشت.
  19. گاه برای کوچِ دل، همین بس که نگاهی از کنار بگذرد، یا آوایی دور، یا حتی اشاره‌ای باریک‌تر از تارِ نسیم. گاهی پلکی که به ناز فرو می‌افتد، یا اناری سرخ که در دست کسی می‌درخشد، کافی‌ست تا دل از قرارِ خویش برکَند و در آستانه‌ی رفتن بایستد. اما برای سوختنِ دل، برای آن گداختگیِ بی‌رحمانه‌ای که تا عمقِ جان می‌رسد، تنها یک دلیل کافی‌ست: رسیدنِ نیافتنی، و تکرارِ بی‌پایانِ آن… نرسیدن و نرسیدن. و دل، در این میانه، می‌آموزد که تمامی شورش را می‌توان با جرقه‌ای کوچک آغاز کرد، اما خاموشی‌اش به قیمتِ تمامیِ هستی تمام می‌شود.
  20. نویسنده امیال ناکام مانده یک جسم خسته و در به در برای آزادی 

  21. بلند‌ می‌شود
    همانطور که بارها انجامش‌ داد
    فقط هربار‌ پخته‌تر از قبل
    خانم‌شاید‌اینبار‌هم‌بلندشد!‌
    چه جمله‌ی ترسناکی؛ دوباره بلند شد. انگار دوباره بیدار شد یا شایدم دوباره شد همون هیولایی که ۳سال و ۳ماه خوابیده بود.
    ایستاد وسط مسیر زندگی
    تنها!
    ناراحت!
    ساکت!
    مرموز!
    امیدوار!
    برنده!
    تیز....
    حتی روی زمین نماند تا زخم‌هایش خوب شوند. به راستی یک زن بود! با زخم ادامه دادن اورا به اینجاکشاند. با خونی که میجوشید و بیرون می‌زد....
    من که خوب میدانم قصد او چیست! با خون سیاه و تیره‌ای که از زخم هایش بیرون ریخته‌ بود زهر درست خواهد کرد.
    و انرا‌ به دشمنانش خواهد خوراند! بالاجبار بالاجبار بالاجبار!
    هیچکس از این زهر خونین و خوردن آن نمی‌تواند فرار کند.
    فقط باید منتظر باشید! او به سراغ شما خواهد آمد. نوبت توهم خواهد رسید. تک به تک به شما سر می‌زند. کمی مینشیند، تو با خود فکر می‌کنی پس زخمی که به او زدم کو! تو در تاریکی زدی و او در روشنایی‌ جبران خواهد کرد! خون همان زخم را برایت نوشیدنی می‌کند.
    قبل از فرشته‌ی مرگ خواهد آمد. حتما می‌اید.....
    ;Coming back soon

  22. پارت صد و سی‌ام سریع گفتم: ـ حتما...نگران نباشین. بعدش از در خونه خارج شدم. محافظا همینجور چپ چپ نگام می‌کردن. بهشون توجهی نکردم و راه خودمو پیش گرفتم که یکیشون از پشت صدام زد: ـ باوان خانوم؟ وایستادم. اومد نزدیکم و پرسید: ـ کجا تشریف میبرین؟! بدون اینکه نگاش کنم، با جدیت گفتم: ـ می‌خوام برم تو باغ یکم قدم بزنم. گفت: ـ منم دورادور همراهیتون می‌کنم. ـ می‌خوام تنها باشم. ـ معذرت میخوام، ولی تنها نمیشه...من مامورم و معذور... یهو حرف پوریا یادم اومد که می‌گفت هیچکس حق نداره اینجا اذیتم کنه...انگار ارزش دادن پوریا بهم قدرت میداد...برگشتم و بهش نگاه کردم و گفتم: ـ خودتون میدونین...بهرحال پوریا در جریانه. قرارم نیست که فرار کنم. حالا اگه می‌خواین میتونین دنبالم بیاین. تا اسم پوریا رو شنید، سریع خودشو کشید عقب و دیگه چیزی نگفت...واقعا همشون به طور خیلی عجیبی ازش حساب می‌بردن...خوشحال شدم از اینکه دکشون کردم و راه افتادم سمت باغ...دمپاییم و درآوردم و پامو آروم روی خاک نمدار گذاشتم...واقعا راه رفتن روی این خاک بهم آرامش میداد و انگار که تمام استرس و اضطرابم و از بین می‌برد.
  23. پارت صد و بیست و نهم حتی دیگه با اون عوضی مقایسش هم نمی‌کردم چون بنظرم پوریا یه آدم منحصر به فرد و متفاوتی بود که به هیچکس شبیه نبود...تمام حرکاتش، اخمش، لبخندش، نگاه کردناش همش جلوی چشمم رژه می‌رفت...خیلی سخت بود که درپوش روی احساساتم بذارم اما باید اینکارو می‌کردم چون نمی‌دونستم که حس پوریا بهم چیه؟ ترحمه؟! ارزش قائل شدنه؟! نمی‌دونم واقعا!! اما یه ترسی ته دلم بود! ترس از اعتماد...از اینکه بازم دل به آدمی ببندم و بهش اعتماد کنم و بعداً بفهمم که داشته باهام بازی می‌کرده...اما فعلا سعی کردم به این چیزا فکر نکنم! اینقدر این حسم قشنگ بود و بعد تحمل کردن اون همه درد و رنج به این امید احتیاج داشتم که اصلا نمی‌خواستم به این موضوع فکر کنم. چون بنظرم پوریا کلا آدم رک و صادقی بود. اگه میخواست باهام بازی کنه من از چشماش می‌فهمیدم اما اینجوری نبود...اون روزی که داشتم خودمو از رو بالکن پرت می‌کردم پایبن، نگرانی و دلهره رو توی چشماش دیدم. کسی که همش سعی می‌کنه جدیت رو توی صورتش حفظ کنه و نسبت به همه گارد داره، اون روز بخاطر من واقعا ترسیده بود و دستپاچه شده بود... هوا آفتابی شده بود و بوی خاکی که دیشب با بارون خیس شده بود، به مشامم خورده بود...از بچگی وقتی تو پرورشگاه هم بودم بعد بارون همیشه دلم میخواست پا برهنه برم روی خاک خیس و راه برم. واقعا خیلی بهم حس خوبی میداد... آروم آروم از رو پله ها رفتم پایین که عفت خانوم از آشپزخونه متوجه من شد و با لبخند اومد کنارم و ازم پرسید: ـ سلام دختر قشنگم! با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم: ـ سلام! ـ چیزی میخوای؟! گشنته؟ ـ نه راستش، یکم حوصلم سر رفته...اگه اشکالی نداره می‌خوام برم تو باغ قدم بزنم. به ساعت نگاه کرد و گفت: - باشه برو ولی قبل اومدن رییس، اگه میشه برگردی باشه؟؟
  24. #پارت_نهم نورا بادش خوابید... چشمانش را در حدقه چرخاند و دو ستش را پشت سر، روی تخت گذاشت و به آنها تکیه زد _میشنوم جناب سرگرد رادین سرش را بالا گرفت و صدایش را صاف کرد +شرکت قبلی که توش کار میکردیو یادته؟ نورا از به یاد آوردن آن شرکت قلبش به درد آمد و با بغض گفت _مگه میشه یادم بره... میدونی چقدر بهم حقوق میدادن و تو با بی رحمی از چنگم درش آوردی؟ رادین پوف کلافه ای کشید +دختر چرا نمیفهمی اونجا مال یه خلافکار بود.. نورا بی قید تر از این حرف ها گفت _خب باشه.. مهم پولش بود که حسابی سنگ تموم میذاشتن برام رادین نگاهش را از نورا گرفت. هر کلمه‌ای که نورا با شوخی می‌گفت، بیشتر به او ثابت می‌کرد که این بازی، بازی او نیست... ای کاش از اول نورا وارد آن شرکت کذایی نمی شد. +من بهت گفتم بیای بیرون چون معلوم نبود چه اتفاقی برات میوفته.. در ضمن حتی معلوم نیست حقوقی که میدن حلاله یا نه نورا باز هم چشم در کاسه چرخاند. _خب حالا.. بعد این همه مدت تا اینجا اومدی این حرفارو بزنی؟ سپس مشتاق به سمت رادین خم شد و گفت _ بگو ببینم جریان اون همکاریه چی بود؟ رادین کمی عقب رفت. نزدیک بودن به نورا معذبش میکرد... حتی اگر محرم هم بودند! +لطفا چند دقیقه هم که شده جدی باش... مسئله مرگ و زندگیه.. میدونی اگه وارد ماجرا بشی جونت در خطره؟ رادین انگار سعی داشت با این حرف ها از نورا جواب منفی بگیرد. اگر او قبول نکند همه چیز بهتر میشود.. حداقل برای رادین! نورا با تعجب لب زد _خطر؟ .. ماجرا؟ چند لحظه ای در عالم خودش حرف های رادین را مزه مزه میکرد... کم کم رد تعجب از صورتش کنار رفت و لبانش کش آمد. با هیجان گفت _من میمیرم برا خطر جناب سرگرد.. اصلا من خود خطرم... من خودم ماجرام حاجی.. سپس از روز تخت بلند شد و روی زمین به حالت سجده نشست و با خود تکرار میکرد _خدایا دمت گرم... خدایا نوکرتم.. چشمان رادین نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. کدام قسمت از حرف هایش انقدر برای نورا جذاب بود؟ +پاشو ببینم.. برای مردنت انقدر خوشحالی؟ نورا روی دو زانو نشست و به رادین چشم دوخت _سرگرد… من نمی‌خوام فقط نفس بکشم… می‌خوام زندگی کنم. برای نورا پشت آن شوخی و لبخند، حقیقتی خوابیده بود که خودش هم کمتر به زبان می‌آورد؛ زندگی‌اش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیم‌هایی که دیگران برایش می‌گرفتند و آینده‌ای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمی‌شد.
  25. ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است
    جان من، جانان من، روح و روان من علی است

     

    تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی
    شکر لله حاصل عمر گران من علی است 

     

    میلاد امیرالمومنین امام علی (ع) و روز پدر مبارک باد🌹🌹🌹🌸🌸🌸

     
  26. پارت سیزدهم از رو صندلی بلند شدم انگار خوابم‌ برده بود گفتم ـ بچه ها بیایید این ور براتون ادامشو تعریف کنم. بچه اومدن و جین هم نشست روی مبل و من ادامه داستان رو براشون تعریف کردنم ـ پدرم به خونه اومد و بعد از خوردن شام نگاهی به دسته گل انداخت و گفت ـ این گل رو کی اورده؟ ـ این رز سیاه بابا امروز اقای مارین به من هدیه داد ـ چقدر قشنگه یعنی عشقی که پایانش معلوم نیست ـ اوهوم بلند شدم و گفتم ـ من میرم بخوابم شب بخیر فردا صبح امروز صبح میخواستم برم به اقای ریفل سر بزنم برای همین اماده شدم و از خونه بیرون رفتم. وقتی که رسیدم به مغازش در مغازش رو باز کردم و گفتم ـ صبح بخیر اقای ریفل آقای ریفل سرش رو از روزنامه اورد بیرون و گفت ـ صبح بخیر ـ اقای ریفل من چیکار کنم؟ ـ چیشده مگه؟ ـ من آشپزخونه رو چیکار کنم؟ ـ هیچ کاری نمیخواد بکنی توی مغازه من دست تنهام بیا به من کمک کن ـ باش بعد از چند دقیقه یک مشتری اومد تو اقای ریفل منو صدا کرد وگفت ـ مرکل بیا ببین مشتری چی میخواد ـ باشه رفتم پیش اقای ریفل و مشتری مارین لبخند زدم و گفتم ـ سلام مارین خوش حالم دوباره میبینمت.
  1. نمایش فعالیت های بیشتر
×
×
  • اضافه کردن...