رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

spacer.pngنام رمان: یک روح در دوتن🤍🌱

نویسنده: پری بانو | کاربر انجمن نودهشتیا 

ژانر: عاشقانه، درام

خلاصه:

داستان هول و ولای دختری به نام سایه می‌چرخه که قراره با کامران، عشقی که حاضره بخاطرش هرکاری کنه ازدواج کنه.

عشقی پر پیچ و خم، دلبری و دلدادگی، زجر عاشقی.

ولی؛ ...

قرار نیست همه عشق‌ها تهش به خوشبختی ختم بشه؛ گاهی ممکنه پرده سیاهی از جنس غم و درد وسط بیاد و همه چیز رو زیر و رو کنه، شاید هم چند روز نگذشته از پوشیدن لباس سفید، وسط تاریکی محض قرار بگیری و برگشتن ازش ناممکن بشه. 

عاشق پیشه‌های ما، قربانی سرنوشت میشند...

یا تاوان انتخاب‌های شیرین، اما دردناکشون رو پس میدند؟

⚠حواست باشه چه رمانی رو انتخاب کردی، چون قراره فکر و ذهنتو درگیر خودش کنه ⚠

- مقدمه:

اوست که به من امید می‌دهد؛ امید زنده بودن.

اوست که به من نفس می‌دهد؛ نفس زندگی.

زندگیم را از کام تلخی زهر، به شیرینی عسل رساند.

آری، اوست که شبیه اوست؛ کارهایش شبیه اوست.

شبیه او می‌خندد، شبیه او حرف می‌زند و...

شبیه او مرا دوست دارد.

درست یک روح در دو تن!

به قلم پری بانو🌙

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 5
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 65
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

نام رمان: یک روح در دوتن🤍🌱 نویسنده: پری بانو | کاربر انجمن نودهشتیا  ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: داستان هول و ولای دختری به نام سایه می‌چرخه که قراره با کامران، عشقی که حاضره بخاطرش

سخنی با خواننده‌ی عزیز:   سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه. پیشاپیش متشکرم که این اثر را برای خواندن در اوقات باارزشتان، انتخاب کردید.   پری بانو برای این رمان، یک سال یا فراتر از آن

یک روح در دو تن   #پارت_دوم   گوشیم رو برداشتم و آهنگی پلی کردم و در حالی که اطراف رو مرتب می کردم باهاش همخونی می‌کردم: (اگه گوش نداده باشید نصف عمرتون به فنا رفته)   《م

  • مدیر کل

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر : کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

سخنی با خواننده‌ی عزیز:

 

سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه. پیشاپیش متشکرم که این اثر را برای خواندن در اوقات باارزشتان، انتخاب کردید.

 

پری بانو برای این رمان، یک سال یا فراتر از آن، زمان گذاشته است تا اثری کامل، زیبا و همینطور به یاد ماندنی برای شما عزیزان به ارمغان بیاورد. خوش‌حال می‌شویم پس از خواندن هر پارت، نظر مفید خود را برای ادامه دادن این اثر، ارسال کنید.

 

- اشخاص این رمان کاملا ساخته ذهن نویسنده است و واقعیت ندارد.

 

- ما معتقد هستیم که یک نویسنده، چیزهایی را که به قلم می‌آورد حتما تجربه نکرده است از همین بابت، تجربه‌ای در این رمان به کار نرفته است و کاملا ابتکار و خلاقیت قلم است.

 

- این رمان از زبان اشخاصی مثل: سایه، کامران، شخص سوم، امیر و اشکان گفته شده است که شخصیت‌های امیر و اشکان بعدا به رمان می‌پیوندند.

 

امیدواریم این رمان را دوست داشته باشید.

 

با سپاس از همراهی گرانقدر شما

 

یک روح در دو تن👥

 

#پارت_اول

 

°سایه°

 

با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. پرتوهای نور خورشید، آروم صورتم رو نوازش می‌کردند و پنجره‌ی باز، منجر به این شده بود که نسیم خنکی به داخل بوزه.

 

صفحه گوشی رو روشن کردم و بهش یه نگاه انداختم.

 

"جمعه ۱۵ فروردین".

 

با دیدن تاریخ لبخندی کنج لبم نشست. روز رویایی، امروز همون روزی بود که هم من و هم کامران منتظرش بودیم. قرار بود بعد سه سال دوستی، کامران همراه خانواده‌اش که از دوستان خانواده‌مان بودند برای خواستگاری بیاند. تو افکار خودم پرسه میزدم که با صدای گوشی به خودم اومدم.

 

پیامی از طرف کامران. پیام رو باز کردم که نوشته بود:

 

"سلام خانومی صبح بخیر"

 

لبخندی زدم. تعجبی نداشت. همیشه عادتش بود وقتی که از خواب بلند بشه، اولین کاری که کنه پیام به من باشه. با همون لبخند براش تایپ کردم:

 

"سلام، صبح شما هم بخیر"

 

"امروز میام خوشگل کنی ها...!"

 

با خودم گفتم اگه کمی اذیتش کنم که عیبی نداره، داره؟ نوشتم:

 

"دست شما درد نکنه آقا کامران. یعنی ما تا الان خوشگل نبودیم دیگه؟"

 

"سایه!"

 

با تعجب براش نوشتم:"جانم؟ "

 

"دوستت دارم؛ بیشتر از اونی که فکر کنی"

 

با جملش خندم گرفت. براش نوشتم:

 

"منم دوستت دارم آقای عزیز؛ بیشتر از اونی که در توانم باشه"

 

"بالاخره امروز مال خودم میشی، مال خودِ خودم"

 

و با جمله آخر به گفت و گویمان پایان دادم:

 

"مال خودت بودم. من برم دیگه خدافظ"

 

"مواظب خودت باش خدافظ"

 

گوشی رو روی عسلی کنار تختم گذاشتم و از تخت پایین اومدم و بعد از شست و شوی صورتم، از پله ها پایین اومدم و وارد پذیرایی، قسمت مورد علاقه این خونه شدم. خانه‌ی ما تقریبا ۳۰۰ متری بود و طبقه اول پذیرایی و آشپز خانه بود و طبقه دوم اتاق ها رو نشون می‌داد. دیوار های پذیرایی کرمی رنگ بود و با مبل های قهوه‌ای. دیوار های آشپزخانه هم کرمی بود با کابینت های قهوه‌ای یک دست. چقدر من این خونه که از کوچیکی توش بزرگ شدم و قد کشیدم رو دوست داشتم. احساس آرامش، امنیت، و یه سرپناه قشنگ رو بهم می‌داد.

 

با دیدن مامان سریع سمتش رفتم و بغلش کردم!

 

- سلام صبخیر مامان گلم.

 

مامان‌هاله با صدای نرم و ظریفش لبخندش رو سمتم سوق داد.

 

- سلام صبخیر خوشگلم. برو صبحونت رو روی میز چیدم بخور.

 

سری تکون دادم.

 

- باشه مامانی دستت درد نکنه. راستی بابایی کجاست؟

 

دوباره نگاهش رو به تلویزیون دوخت.

 

- رفت شرکت بخاطر امروز هم زودتر میاد خونه.

 

با گفتن" اها باشه "وارد آشپزخانه شدم تا صبحونه بخورم.

 

بعد از شستن ظرف‌های صبحونه به مامان هاله گفتم که میرم اتاقم رو مرتب کنم. وارد اتاقم شدم. با دیدن اطرافم فهمیدم باید زود تر این تصمیم رو می‌گرفتم که یهو...

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
  • تشکر 1
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

 

#پارت_دوم

 

گوشیم رو برداشتم و آهنگی پلی کردم و در حالی که اطراف رو مرتب می کردم باهاش همخونی می‌کردم: (اگه گوش نداده باشید نصف عمرتون به فنا رفته)

 

《من با همون نگاه اول تو، از قدمای پر غرور و سادت 

 

از اون چشما که روش می شد قسم خورد، از اون دل تن به حوس ندادن

 

تموم دنیامو با تو دیدم که از همه بخاطرت بریدم

 

من به قشنگ ترین آرزوهام زودتر از اونکه که فکر کنم رسیدم

 

یاتو یا دنیا بی تو، سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می‌خوام دیگه بمونم با تو°۲°

 

عاشقی که زندگیشو به دو چشمات هدیه کرده، پره درده اما هرشب واسه دردات گریه کرده 

 

اگه تنهام اگه اشکام توی چشمام میدرخشه، از خدا می خوام که ماه رو به شبای تو ببخشه

 

یا تو یا دنیا بی تو سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می خوام ده بمونم با تو °۲°

 

عاشقی که زندگیشو به دو چشمات هدیه کرده، پره درده اما هرشب واسه دردات گریه کرده

 

اگه تنهام اگه اشکام توی چشمام میدرخشه، از خدا می خوام که 

 

ماه رو به شبای تو ببخشه

 

یا تو یا دنیا بی تو سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می خوام ده بمونم با تو °۲°》

 

این آهنگ تیام خیلی قشنگ بود و آهنگ مورد علاقه کامران هم محسوب میشد.

 

کامران!

 

اسمی که تا می‌آوردم، هم قلبم شروع به تپیدن تند می‌کرد و هم آرامش درونم موج می‌زد؛ رسمه عاشقی و معشوق بودن همینه دیگه درسته؟

 

کامرانی که غوغا برپا می‌کرد و شاید دلیل همین لبخند کوچیکم، مهربونی‌های خوب اون باشه!

 

خب دیگه الان اتاقم مرتب و خیلی یعنی یکم بیشتر از خیلی بهتر بود. واقعا خسته شده بودم. الان می‌گید چقدر نازک نارنجیم ولی اگه جای من بودید می‌دونستید یعنی چی!

 

البته بعد از این همه کار یکم خواب بد نبود دیگه. قرار بود کامران و خانوادش ساعت هفت بیاند و الان ساعت دو رو نشون می داد. روی تخت خودم رو انداختم، کم‌کم چشمام گرم شد و وارد دنیای بی‌خبری شدم.

 

***

 

از خواب بیدار شدم. واقعا حق با اون کسی بود که می‌گفت خواب بعد از ظهری یه چیزه دیگه است که واقعا یه چیز دیگه بود. مامان وارد اتاق شد و گفت: سایه دوساعته دارم صدات می‌زنم ها. می دونی ساعت چنده؟

 

با تعجب به مامان هاله نگاه‌ کردم و گفتم: نه؛ مگه ساعت چنده؟

 

مامان با یه حالت با‌مزه‌ای وایستاد و گفت: شستم رو بنده. سرکار خانم ساعت الان پنج رو نشون میده. اگه می‌خوای آقا کامرانتون پاش رو به در نذاشته برگرده برو یه دوش بگیر بعد برگشتی برو اون لباس که دیروز با سهیلا خریدی رو بپوش یکم خودت رو خوشگل کن. 

 

با خنده از جام بلند شدم. مامان هاله خیلی خوب بود و همین طور خیلی شوخ‌طب. بخاطر اینکه تو سن ۱۸ سالگی با بابا‌ رضا ازدواج کرد و چهار سال بعد من به دنیا اومدم با هم شبیه دو تا رفیق واقعی بودیم. خودم رو به حالت نظامی گرفتم و دستم رو کنار سرم آوردم، پام و کوبیدم به زمین و گفتم: چشم سرگرد.

 

که...

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 3
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_سوم

مامان همون‌طور که می خندید و می‌رفت گفت: الهی تو رو موش بخوره!

و درو بست و رفت.

نگاهم چرخید و به اتاقم افتاد. این اتاق، اتاقی بود که غم و غصم، خوشحالیم و خندم رو باهاش تقسیم کرده بودم. دیواره‌های سفیدی که خط‌های طلایی، مثل شاخه‌های درخت در هم پیچیده شده بودند و زیبایی به رخ می‌کشیدند. تم سفید و طلایی، تم مورد علاقه من بود.

با لبخند وارد حموم داخل اتاقم شدم و بعد یه حموم نیم ساعته اومدم بیرون. همون لباسی که دیروز با سهیلا، یکی از دوست‌هام رفتم خریدم رو تنم کردم و جلوی آینه و به خودم نگاه کردم.

رنگ لباس سفید بود و بلندیش تا پایین زانو‌هام بود. گل های سبز چمنی روش با رنگ چشمام تناسب زیبایی پیدا کرده بود و میشه کلمه ' محشر ' رو صفتش قرار داد.

رفتم و روی صندلی آرایش نشستم. بخاطر اینکه پوستم سفید بود نیازی به کرم پودر نبود. یه خط چشم کوچیک کشیدم و با یه ریمل و یه رژ صورتی کمرنگ به آرایشم خاتمه دادم.

حالا نوبت به موهام می‌رسید. حوله سبز رنگ رو از دور موهای مشکی بلندم که کامران عاشقشون بود رو باز کردم و سشوار کشیدم. با زدن یه کریستال به موهام این دفعه به همه کارهام اتمام دادم.

°کامران°

کارهام تو آگاهی تموم شده بود و باید می رفتم خونه، سر راه هم گل و شیرینی رو می‌خریدم.

امروز همون روزی بود که چندین سال منتظرش بودم. می‌گند اگه عشق، عشق باشه هیچکس مانعش نمی‌تونه بشه. من سایه رو دوست داشتم، اصلا تنها نقطه ضعفم این خانوم کوچولو بود؛ هیچکس نمی‌تونه مانع بشه. امروز دستش رو دستم میشینه و مال من میشه، مال خودم.

سوار ماشین شدم و به سمت گل فروشی راه افتادم. با دیدن اولین گل فروشی ایستادم و داخل رفتم. از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست دارشت قبلا به گل فروشی سفارش داده بودم که یه دسته گل، از گل رز با رنگ های قرمز و سفید درست کنه. با دیدن گل لبخند محوی کنج لب‌هام نقش بست. واقعا زیبا شده بود. بعد از حساب کردن پول، دسته‌گل رو گرفتم و از گل فروشی خارج شدم. شیرینی رو هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم.

...

مثل اینکه همه تو اتاق‌هاشون مشغول بودند. به همین دلیل با صدای نه بلند نه آرومی گفتم: سلام به اهالی خونه، من اومدم.

کیوان برادرم که دوسال از من کوچکتر بود از اتاقش بیرون اومد و گفت: سلام داداش خسته نباشی. برو آماده شو ما هم داریم آماده می‌شیم؛ فقط خوشتیپ کن خودتو که دل سایه خانوم رو ببری.

با خنده رفتم سمتش و گفتم: برادر گلم من خیلی وقته دلش رو بردم. فقط تو این زبون رو نداشتی چیکار می‌کردی؟ شما هم یه فکری باید به حال خودت بکنی ها!

مامان بابا از اتاق بیرون اومدند. مامان اومد جلو و گفت: سلام پسرم. اینقدر سر به سر کیوان نذار عزیزم.

به مامان بابا سلام دادم و رو کردم سمت کیوان که با تعجب گفت: کی؟ با من بودی؟ داداش‌جان برای من هنوز زود هستش.

با همون خنده از پله ها بالا رفتم و گفتم: حالا از ما گفتن بود.

وارد اتاقم شدم و یه راست به سمت حموم رفتم. بعد یه حموم یه ربعه اومدم بیرون و لباسم رو از کمد در آوردم.

یه کت و شلوار طوسی که با کیوان ست کرده بودم. پوشیدمش و جلوی آینه‌ی قد‌نمای اتاقم به خودم نگاه کردم. واقعا بهم میومد. بعد اینکه شونه‌ای به موهام زدم می‌خواستم برم که چشمم به عطری افتاد که سایه یه ماه پیش روز تولدم برام خریده بود. به سمتش رفتم و باهاش دوش گرفتم. دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم که کیوان اومد تو و به در تکیه داد.

- چقدر خوشگل شدی داداش.

با خنده رفتم سمتش و همونطور که کروات قهوه‌ایش رو مرتب می‌کردم گفتم: تو هم خوشتیپ ‌شدی. مامان بابا منتظرند؟

- پایین تو حیاط منتظرن گفتن بیام دنبالت.

دستم رو روی کمرش گذاشتم.

- پس بزن بریم که دیر نشه.

با هم از خانه خارج شدیم. با دیدن مامان و بابا با لبخند به سمتشون رفتیم و سوار‌ماشین شدیم و راه افتادیم...

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_چهارم

spacer.png°سایه°

من و بابا رضا و مامان‌هاله توی پذیرایی منتظر کامران و خانوادهاش بودیم که صدای‌ زنگ در، دینگ دینگ، همه رو متوجه خودش کرد. بابا بعد مامان‌ بعدشم من به ترتیب به سمت در رفتیم. اول آقا دیاکو "بابای کامران" اومد و بعد اینکه با بابا و مامان سلام و علیک کردن اومد و به من گفت: سلام به عروس گلم، چطوری؟

لبخند کوچکی زدم و به رسم ادب گفتم: سلام آقا دیاکو من خوبم شما خوبید؟

او هم متقابلا لبخندی زد و سری تکون داد و وارد پذیرایی شد. بعد لیلا خانم "مادر کامران" اومد و با شوق، محکم بغلم کرد که خفه شدم. فاصله گرفت و گفت: سلام سایه جان.

سلامی دادم و بعد از لیلا خانم کیوان، برادر کامران که پسر شوخ و حاضر جوابی بود اومد و گفت: سلام زن داداش. چقدر خوشگل شدی!

با ترکیب زن داداش لبخند کوچکی کنج لبم نشست و گفتم: سلام آقا کیوان خوش اومدید.

او هم وارد سالن شد و بعد قامت بلند کامران جلوم ظاهر شد. چند لحظه نگا‌م کرد و من هم با چشمام، خیره‌ی دو‌تا تیله‌ی مشکیش بودم. با اون کت و شلوار طوسی بی نظیر شده بود، انگار دوتا برادرا ست کرده بودند. کامران با اون چشمای زیبا‌ش از سر تا پای من رو برانداز کرد و بعد از مدتی کنار گوشم زمزمه کرد: فندوق کوچولو چقدر خوشگل شده، برای من خوشگل کردی، درست میگم؟

با همون لبخند از سر شوق سرم رو به معنی بله تکون دادم که نگاهم به دسته‌گل توی دستش افتاد. با چشمای برق زده و پر از شوقم به کامران نگاه کردم که چشمکی زد و گل و شیرینی رو بهم داد و وارد سالن شد.

بازی می‌کرد، حرفه‌ای هم باد بود بازی کنه، خوب و بدون تقلب!

همون لحظه صدای مامان‌هاله کنار گوشم پیچید: سایه با اون نگاهات می‌زنی تو قلب طرف خداوکیلی. برو آشپز خونه هر موقع گفتم با چایی بیا.

با خنده چشمی گفتم و وارد آشپز خانه شدم.

°شخص سوم°

هاله خانم و آقا رضا روی مبل دونفره نشستند. آقا دیاکو، لیلا خانم و کیوان روی مبل سه نفره و کامران هم روی مبل تک نفره نشستند. سایه هم شبیه به کودکان کنجکاو در آشپز خانه به سر می‌بر‌د. بعد از احوال پرسی و کمی صحبت در مورد کارو بار و شرکت، دیاکو تصمیم گرفت اصل مطلب را بگوید گرچه همه می دانستند مطلب چیست و اصلش که بماند.

- خب آقا رضا بهتره بریم سر اصل مطلب. خودمون می‌دونیم که خانواده‌ی ما چهارساله هم رو می‌شناسند. رفت و آمد داشتیم و توی مشکلات پشت هم بودیم. حالا تو این رفت و آمدها این دوتا جوون، آقا کامران و سایه خانم به هم دیگه علاقه پیدا کردن. حالا امشب اینجا دور هم جمع شدیم که اگه خدا بخواد و خانواده محترم شما رضایت بدند دست این دوتا جوون رو تو دست هم بذاریم.

و حالا لیلا خانم که تا به الان حرفی نزده بود بحث را در دستش گرفت‌: سایه خانم هم جای دختر نداشته خودم. اگه اجازه بدید خود سایه‌جان هم بیاند و در مورد این دو‌تا جوون بیشتر صحبت کنیم.

وای که‌آن لحظه در دل‌کامران غوغایی برپا بود، آن‌هم چه غوغایی. امشب دیگر سایه را مال خودش می‌کرد. دیگر میشد خانم خانه‌اش، ملکه قبلش؛ هر روز که از سرکار می آمد همه هستیش منتظرش می‌ماند.

در‌آن لحظات سایه هم دست‌کمی از معشوقش نداشت! اویی که می‌گفت عشق فقط در داستان‌هاست و وجود ندارد و همچنین به عشق می‌خندید، خوردش عاشق پیشه شده بود. آن هم عاشق چه کسی؛ پسر دوست خانواده‌شان، افسر آگاهی، سرگرد کامران‌سلطانی.

او در این سه سال دوستی هیچ چیز برایش کم نگذاشته بود و در هر سختی و مشکلی پشتش بود. واقعا احساس آرامشه عجیبی است که بفهمی یک نفر مراقبت است، جایت امن است، یا یک تکیه گاه محکم داری. این حس را دقیقا سایه به کامران داشت...

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 1
  • تشکر 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_پنجم

سایه همانطور که در افکارش پرسه می‌زد با شنیدن جمله "سایه جان چا‌یی رو بیار" به خودش آمد و با هول و ولا چشمی گفت و با سینی چایی وارد پذیرایی شد. چا‌یی را به همه تعارف کرد و وقتی به کامران رسید کامران با لحن بامزه‌ای که فقط او بشنود گفت‌: مرسی دخترکم.

سایه هم لبخندهای آدم کشش را مهمان مرد زندگیش کرد و روی مبل تک‌نفره کنارش نشست.

با نشستن سایه روی مبل دیاکو شروع به حرف زدن کرد: این هم از عروس گلمون. شما خودتون این آقا کامران ما رو می‌شناسید. کامران ما شغلش که سرگرد آگاهی هستش و از بچگی دوست داشت رو پای خودش بایسته. حالا هم اگه مشکلی نیست، این دوتا جوون خودشون برند و قائله رو ختم به خیر کنند.

آقار‌ضا نگاه سرسری ای به کل جمع انداخت و نگاهش روی صورت هاله لحظه‌ای ایستاد. انگار واقعا خوشحال بود! کسی که در تمام این 25 سال کنارش بود، در سختی پشتش بود و در شادی‌ها، کنارش لبخند زد، حال هم مانند همان روزها، می‌خندید و خوشحال از چهره معصومش هویدا بود. لبخند محوی زد. 

رو از او گرفت و به دیاکو گفت: آقا دیاکو مشکلی نیست.

بعد به دخترش چشم دوخت، او هم خوشحال بود‌‌‌‌‌.‌ گفت: سایه‌جان بابا، آقا کامران رو به اتاقت راهنمایی کن.

سایه متقابلا لبخندی زد و گفت: چشم بابایی. 

سپس بلند شد و گفت: بفرمایید آقا کامران.

کامران هم بلند شد و لبخند زنان پشت سایه از پله‌ها بالا رفتند و به سمت اتاق ‌رفتند. باید امشب به او می‌گفت. او از این به بعد قرار بود شریک زندگیش شود و چیز پنهانی بین آنها نباشد. باید می‌گفت مشکل کوچکی دارد. البته یکم بیشتر از کوچک، یعنی مشکل بزرگی دارد. باید می‌‌گفت که...

°سایه°

با‌هم وارد اتاق شدیم. روی تخت سفید رنگم نشستم و کامران هم رو صندلی تحریرم جا گرفت. با‌هیجانی که تو چشمام بود گفتم: وای کامران یعنی همه چی تموم شد! یعنی الان دیگه مال همیم! من عروست می‌شم؟ یعنی عروسی می‌گیریم؟ آره کامران برام عروسی می‌گیری؟

کامران هم با‌ هر کلمه‌ای که می‌گفتم به خل‌و‌چلی و هیجان من می‌خندید و در آخر، با ته ‌مونده‌ی خند‌ش گفت: معلومه که عروسی می‌گیرم. مگه من چندتا ملکه واسه قلبم دارم؟

با این حرفش بی‌اختیار پریدم بغلش و زمزمه کردم: کامران خیلی دوست دارم قول بده هیچ وقت تنهام نذاری، باشه؟

کامران همون‌طور که موهام رو نوارش می‌کرد هرم گرم نفس‌هاش رو به جون خریدم و باز با زمزمه‌هاش آروم گرفتم

- قول میدم تا آخر عمرم کنارت باشم.

یه لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد: البته اگه دووم بیارم.

روی پاهاش نشستم و خیره به مشکیاش با تعجب گفتم: منظورت چیه کامران؟

اون هم خیره شد به چشما‌م و گفت: سایه ما تا چند روز دیگه زن و شوهر می‌شیم، دیگه نباید چیز مخفی‌ای بینمون باشه حتی اگه تا الان بوده باید همین امشب به هم بگیم.

دستا‌م داشت می‌لرزید. من که تا الان از کامران چیزی رو مخفی نکردم. یعنی کامران چیزی رو از من مخفی کرده؟ آخه چه چیزی؟ ما که از اول دو‌ستیمون به هم قول داده بودیم چیزی رو از هم پنهون نکنیم. با تعجب و ترسی که تو تک تک سلول‌های وجودم جریان داشت زمزمه کردم: کامران...

هنوز ادامه حرفم رو نزده بودم که دستش رو روی لبا‌م گذاشت و گفت: سایه‌جان، خانومَم، بذار حرفم رو بزنم آخرش هر کاری دوست داشتی بکن. می‌دونم سایه، ما به هم قول داده بودیم؛ ولی نشد، نتونستم سایه، نتونستم یه چی رو بهت بگم. من... من یه مشکلی دارم. مشکل کو‌چیکی نیست. من... من...

و با حرفی که به زبون آورد لرزش بدی تو بدنم رخ داد.

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
  • تشکر 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_ششم

- من... من... سرطان دارم؛ سرطان سینه.

همین کلمه کافی بود تا اولین قطره اشک رو گو‌نه‌ام بریزه و اجازه بده بقیه قطره‌های اشک هم بی‌رحمانه روی گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هام جاری بشند. من درست شنیدم؟ کامران من، مردی که حاضر بودم زندگیم رو به پاش بریزم سرطان داره؟ الان علاوه به دستم تموم تنم داشن می‌لرزید. سرم گیج می‌رفت و، احساس بدی داشتم. حالم بد بود، واقعا بد؛ نه اینکه بگم الکیه. آخه کی می‌تونه این رو بشنوه و اشکش در نیاد، مخصوصا برای من که عزیزترین عزیزم بود. دیگه کنترلی روی اشکام نداشتم. این دیگه چه مصیبتی بود که سرمون اومد. حتی اسم اون بیماری کوفتی که گریبا‌ن گیرمون شده میاد...

کامران چطور تونست مسئله به این مهمی رو از من پنهون کنه؟ براش ارزش داشتم که چیزی نگفت بهم؟ با تکون دادن دستش جلوی صورتم به خودم اومدم: سایه.

چشمای پر اشکم رو به مشکی‌های خوشگلش دوختم.

- قرار نبود چیزی رو از هم پنهون کنیم.

کامران هم انگاری ناراحت بود‌‌. این رو از لحن صداش می‌شد فهمید: سایه جان گفتم که نتونستم بهت بگم!

همون طور که اشک‌هام می‌ریخت یه مشت مثلا محکم که می‌دونستم در برابر بدن عضله‌ای کامران هیچ بود به بازوش زدم و گفتم: خیلی نامردی کامران... 

ولی دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و اشکام مثل سیل روی گونم واژگون شدند. هر کسی نمی‌دونست فکر می‌کرد می‌خواست طلاقم بده یا سرم هبو بیاره! والا! از رو پاهاش سریع بلند شدم و رفتم رو تخت نشستم و پاهام رو تو شکمم بردم و سرم رو گذاشتم روی پاهام. حس می‌کردم همه این‌ها یه خوابه، خوابی که نمی‌خواست بپره. من زندگیم رو می‌خواستم، زندگی‌ای که من و تو، بدون مشکل کنار هم باشیم و به خوبی بگذرونیمش. هنوز باورم نمی‌شد کامران سرطان داره؛ ولی... ولی چرا زودتر به ذهنم نرسید؟

میشه سرطان رو درمان کرد. آره، آره، میشه سرطان رو درمان کرد. دختر خاله‌ی سهیلا هم سرطان داشت و درمان شد. شاید... شاید... شاید چیه دیگه؟ حتما، حتما میشه سرطان کامران رو درمان کرد.

تو افکارم بودم که حرکت چیزی رو روی موهام حس کردم. سرم رو بلند کردم و دیدم کامران کنارم نشسته و موهام رو با لبخند دلنشینش نوازش می‌کنه. ای خدا این کی اومد اینجا که من نفهمیدم؟ یعنی اینقدر تو فکر بودم؟

- کجا سیر می‌کنی خانوم؟

درسته ناراحت بودم؛ ولی خب کامرانهم ناراحت بود. چطور می‌تونستم حال کسی که تموم دنیام بود رو به هم بزنم؟ حس می‌کردم تنها پشتوانش تو دنیا منم، آخه تا حالا نگفتم، خیلی دوسش دارم، خیلی خیلی زیاد.

چشمام رو به چشمای رنگ شبش که تموم قانون‌های جزر و مد رو به هم ریخته بودند دوختم و گفتم: باید بهم می‌گفتی.

پیشونیم رو بوسید و گفت: ببخشید عزیزم.

- کامران

- جان دلم.

-می تونیم بریم پیش یه دکتر درست حسابی. اصلا برای درمانمون می‌تونیم بریم خارج کشور. اونجا باز بهتره.

- در‌مانمون؟

بینیم رو بالا کشیدم و گفتم: این همه کلمه فقط همین رو شنیدی؟ آره دیگه درد تو درد منم هست. اینو از الان می‌گم تا آخر عمر.

- حالا ول کن این بحث هارو پاشو بریم پایین دوساعته داریم حرف می‌زنیم، فکر می‌کنند داریم چیکار می‌کنیم.

با حرفش ناخودآگاه لپام قرمز شد. سرم رو انداختم پایین و گفتم: مگه چیکار می‌کنیم؟ خب داریم حرف می‌زنیم دیگه.

اونم خندید و شیطون گفت: اگه بگم که لپات بیشتر از این سرخ میشه خانوم!

می‌دونستم، می‌دونستم می‌خواد حالم رو خوب کنه تا به هم نریزم؛ ولی همین کارهاش کافی بود تا آدم رو بیشتر از این دیوونه کنه، کافی بود تا بیشتر خجالت بکشم و سرخ‌تر از سیب رسیده بشم.

باهم بلند شدیم و به سمت در رفتیم و اون هم با بوسه‌ای روی پیشونیم من رو مهمون خودش کرد؛ ولی بی‌خبر از دل من بود که کودتایی برپا کرده بود، میشه گفت مصوبش تو بودی! کودتایی که 28 مرداد کنارت لنگ می‌انداخت. تو از اون کودتایی هستی که انقلاب برپا می‌کرد.

با وارد شدنمون به پذیرای لیلا خانم با لبخندی گفت: خیره؟

کامران لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت و گفت: خیره.

لیلاخانم بلند شد و اومد مامان‌هاله رو بغل کرد و بعد من رو تو آغوش خودش جا داد و با خوشحالی گفت: مبارک باشه عروس گلم.

مردها هم همدیگر رو بغل کردند و تبریک گفتند. چشمای کامران یه برق قشنگی می‌زد، همراه یه لبخند غمگین!

قرار بر این بود امروز روز خوبی برامون بشه، یه روز فراموش نشدنی!

ولی کاش اینجوری نمی‌شد، کاش کامران پیش از اینها بهم می‌گفت، کاش خدا فرجی نازل کنه، اصلا، اصلا کاش این کاش‌ها می‌رفت و ته ته اعماق وجودم دفن می‌شد و باعث نمی‌شد که بغض عذاب‌آوری جاش رشد کنه و موجب نابودیم بشه!

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هفتم

***

با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. کش‌و‌قوصی به بدنم دادم و به تاج تختم تکیه دادم و مشغول، اتفاق های دیشب رو مرور کردم.

قرار شد پس فردا عقدمون باشه. عقد رو توی تهران برگزار کنیم و بخاطر فامیل‌های کامران، عروسی توی کردستان باشه. خمیازه آروم، اما گرفته و خسته‌ای کشیدم و چشمام رو گردوندم. دیشب شاید شب خوبی نبود، شاید الان غمگین بودم، شاید اون بغض‌ها و اون اشک‌های لعنتی نگذاشت بخوابم؛ ولی این‌ها دردی رو دوا نمی‌کرد.

می‌گفت تازگی‌ها فهمیده، این یعنی همه می‌دونستند و قسمت تلخ هم می‌شد بهش گفت.

به یه تابلو رو دیوار اتاقم که با خط خوشی نوشته بودم نگاه کردم:

•به راستی‌که عشق معجزه است؛ همچو بارش برف در اوج‌ تابستان!•

چقدر که این جمله وصف من و کامران بود. واقعا که راست می‌گفت! کامران شبیه همون برف تو اوج تابستان دلم بود. اون موقعی که خانواده‌هامون باهم دوست شده بودند کامران من رو اذیت می‌کرد و هعی باهام شوخی مسخره می‌کرد. شاید میشه گفت دلیلش همین شیطنت‌های وقت و بی‌وقت من بود. منم که فقط می‌تونستم سایش رو با تیر بزنم، البته بعضی موقع ها هم بد حرصش رو در میاوردم که دلم ناجور خنک می‌شد. یه سال رو همین‌جوری مدارا کردم باهاش، تا زمانی که توی شهریور ماه...

یه روز که داشتم پیاده می‌رفتم کلاس ساز گیتار بارون بارید. کیفم رو بالا سرم گرفته بودم و سریع می‌دویدم سمت آموزشگاه که‌ چند تا پسر لندهور می‌خواستند اذیتم کنند. اینقدر دویدم که چشمم به یه کوچه برخورد، رفتم داخلش که از شانس بد من بن‌بست بود. همون موقع پاهام به یه سنگ گیر کرد‌‌‌‌‌ و زمین افتادم. داشتند میومدند جلو که یکیش پخش زمین شد. سرم و بلند کردم و دیدم عععع، ناجیم کامران بود. جلوتر اومد و اون یکی هم از ترس با دوستش فرار کرد. با کمکش سوار ماشینش شدم و اول یکم دعوام کرد. منم بیخیال عربده‌هاش از سرما می‌لرزیدم و مونده بودم این که می‌خواست سر‌به‌تن من نباشه چرا اینقدر روم غیرتی شده! همون لحظه اعتراف کرد که از اول، بهم علاقه داشت. چه اعترافی‌هم شیرین‌تر از اعتراف به عشق؟

اون روز من رو تا دم در آموزشگاه رسوند و شمارش رو بهم داد. دیگه خدا می‌دونست چی تو دلم می‌گذشت‌. به مامان بابا قضیه رو گفتیم و اون ها‌هم گفتن برای آشناییمون بهتره چند سال با‌هم دوست باشیم تا با‌هم آشنا بشیم.

بخاطر همین میگم کامران مثل بارش برف در اوج تابستان دلم بود. نگاهی به انگشتر نشون دستم که لیلا خانم تو انگشتم کرده بود انداختم. لبخند کم‌رنگی زدم، من عاشق این مرد پر غرور بودم که فقط برای من بلد بود دلبری کنه. با صدای گوشی به خودم اومدم. کامران بود:

"قطعه‌ای ازو‌من کنار توست؛ و قعطه‌ای ‌کنار‌ خودم.

و قَطَعاتَم دلتنگ یکدیگرند، می‌شود بیایی؟"

لبخندی زدم و نوشتم: "چطوری خوبی؟ صبحت بخیر"

سریع جواب داد. فکر کنم رو گوشیش خوابیده بود.

"سلام سایه‌بانو صبح تو هم بخیر، شمارو ببینم بهترم می‌شم."

به ثانیه نکشیده دوباره نوشت:"میگم فدات‌شم دلم برات یه‌ذره شده امروز حاضرشو بریم بیرون. هم یه حالی عوض کنیم هم برای عقد خرید کنیم."

یه‌کم فکر کردم و نوشتم:"جناب‌سرگرد شما آگاهی نمی‌‌ر‌ید مگه؟"

"به تو چه!"

اخم کردم و براش نوشتم:"کامران!"

فکر کنم عصبانیتم رو فهمید و گفت:"شوخی‌کردم سایه؛ امروز به‌خاطر اینکه باهم بریم بیرون مرخصی گرفتم."

"کامران"

"گیانم"

"می‌دونستی خیلی دوست دارم. هوم؟"

"اهوم"

"پس این رو بدون تا آخر عمرمم بیشتر دوست دارم"

"سایه"

"جون‌دلم"

"بدون اولین و آخرین عشق زندگیم تویی♡"

"چشم"

"بریم بیرون؟"

حواسم به کل پرت شده بود. به ساعت دیواری نگاه کرد و نوشتم:"ساعت 2 چطوره؟"

"اوکی پس ساعت 2 دم در خونتونم"

"پس خدافظ"

"مواظب خودت باش. خدافظ"

گوشی رو گذاشتم رو عسلی کنار تخت. ساعت نه بود. خب حالا وقت داشتم. به سرویس بهداشتی داخل اتاقم رفتم و بعد از دست و صورتم رو شستم. با خشک کردن صورتم از اتاقم دل کندم و با قدم‌های آروم، از پله‌هایی که نرده‌های چوبی طرح‌داری داشتند، وارد هال شدم. نگاهم رو چرخوندم. مامان رو کاناپه نشسته بود و داشت تی‌وی نگاه می‌کرد و بابا هم طبق معمول شرکت رفته بود. بلند گفتم: صبح بخیر مامانی.

برگشت و لبخندی زد و گفت: سلام صبح بخیر عزیزم، برو آشپز‌خونه صبحونت رو بخور چایی هم تازه دمه.

رفتم سمتش و یه بوس رو گونش کاشتم و گفتم: چشم مامان خوشگلم.

اونم خندید و گفت: بسه این لوس بازیا، سایه چرا زیر چشمات گود افتاده؟

لبم رو با زبون تر کردم و برای حفظ ظاهر لبخندی زدم.

- دیشب یکم دیر خوابیدم مامان، شاید بخاطر همینه.

سری تکون داد و با خونسردی گفت: از این به بعد سر وقت بخواب که اذیت نشی.

لبخند محوی زدم و با گفتن "چشم" فاصله گرفتم و وارد آشپزخونه شدم. مامان صبحونه روه زیبایی روی میز صبحونه چیده بود. لبخندی، هر قدر کمرنگ زدم. بعد خوردن صبحونه و شستن ظرف‌ها رفتم پذیرایی دیدم مامان آماده شده. با تعجب گفتم: مامان جایی میری؟

اومد سمتم و گفت: سایه‌جان من میرم‌ خونه خاله سمیرات. تو نمیای؟

- نه مامان من نمیام ساعت دو قراره کامران بیاد دنبالم بیریم بیرون برای عقد هم خرید کنیم.

سری تکون داد.

- اها باشه ساعت چند میاید؟

شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: نمی‌دونم شاید ساعت‌های هفت_ هشت، چطور؟

- همینجوری منم تا اون موقع اومدم.

لبخندی زدم.

- باشه مامان رفتی سلام برسون به باباهم خودت بگو.

ممان هم متقابلا لبخندی زد و گفت: باشه خدافظ.

- مواظب خودت باش مامانی خدافظ.

بعد یه بوسه رو گونم رفتش. یکم بی‌حال برای هر کاری بودم. روی مبل تک‌نفره نشستم و به سقف خیره شدم. ساعت 10 بود.

وقتی به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم کانترول تلویزیون رو برداشتم مشغول بالا پایین کردن کانال‌ها شدم.

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هشتم

تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم اتاقم. بعد یه حموم یه ربعه رفتم پای‌کمد و در سفیدش رو باز کردم. از اونجایی که می‌دونستم کامران مشکی_سفید می‌پوشه یه مانتو سفید که تا پایین زانوم بود با یه شلوار مشکی ساده برداشتم و پوشیدم. موهام که تا الان خشک شده بودند رو شونه زدم و کریستال مو بهشون زدم، بعد بافت زدم و به پشتم فرستادمشون. برای آرایش هم یه ریمل و یه رژ صورتی زدم. شال مشکیم رو سرم انداختم و کیف سفید با کفش‌های سفیدم رو برداشتم. ساعت دو بود.

به کامران پیام دادم: کامران من آمادم.

چند دقیقه بعد جوابش اومد که نوشته بود: باشه عزیزم منم دم درم.

لبخند زدمو راه افتادم.

°کامران°

به دسته‌گل تو دستم یه نگاه انداختم رز‌های قرمز که‌با کاغذ‌رنگی قهوه‌ای پیچیده شده بود. روشون چند‌تا خرس قرمز بود و لاشون هم یه کاغذ بود که توش یه شعر نوشته شده بودم. سایه عاشق شعر بود. با صدای‌گوشی به خودم اومدم.

"کامران من آمادم"

لبخندی زدم و براش نوشتم"باشه عزیزم منم دم درم"

گوشی رو روی داشبرد گذاشتم و دوبارا به گل یه نگاه گذرا انداختم؛ مطمئنم سایه عاشقش میشه. اوه اوه سایه اومد. تو آینه خودم رو دیدم و خب، خوب بودم. یه تیشرت سفید و شلوار جین مشکی. به سایه نگاه کردم، اونم با من ست کرده بود. دسته‌گل رو برداشتم و پیاده شدم و رفتم نزدیکش. توجه: دسته‌گل رو پشتم قایم کردم.

دوتا دستام رو براش باز کردم و فکر کنم همین یه حرکت کافی بود تا خودشو سریع پرت کنه بغلم. دستامو دورش حلقه کردم و به خودم فشردمش. و من چقدر این دخترکم رو دوست داشتم. در گوشش زمزمه کردم: سلام دخترکم، چطوری خوشگلم؟

اونم خودش‌رو از من جدا‌کرد و گفت: سلام منم خوبم، توخوبی؟

گل رو گرفتم‌ جلوش و با لبخند گفتم: منم تورو دیدم خوب شدم.

با دیدن گل برق عجیبی تو چشماش هویدا شد. 

گل رو توی یکی از دستاش گرفت و تو چشمام خیره شد و گفت: کامران این خیلی خوشگله!

و دوباره خودش رو محکم تو بغلم انداخت. خندیدم و گفتم: کم دلبری کن خانوم خانوما.

از خودم جداش کردم و به صورتش که کم از ماه نبود خیره شدم.

- آخ من قربون اون تیله‌های سبزت برم.

بعد در ماشین رو براش باز کردم و گفتم: حالا سوار شو که قراره امروز کلی خوش بگذرونیم، بدو.

لبخندی زد و داخل ماشین نشست. درو بستم و دور زدم و داخل ماشین نشستم. سایه برگشت سمتم و گفت: کجا بریم؟

در حالی که ماشین رو روشن می‌کردم گفتم: من غذا نخوردم بریم یه‌جایی یه‌چی بخوریم بعد بهت می‌گم.

- خب منم غذا نخوردم بریم یه فست‌فودی دوتا ساندویچ بگیریم بریم یه پارک نزدیک همینجا هست اونجا بخوریم.

نگاه‌گذرایی بهش انداختم و گفتم: چشم خانوم، هرچی شما بگید!

- کامران لباسات رو باهام ست کردی!

نمی‌دونم چرا ولی وقتی پیش سایه هستم حس شوخ‌طبیمگل می‌کنه و این قلب دیوونم هست که نمی‌خواد آروم بگیره! لبخند شیطونی روی لب‌هام نشوندم.

- نه عزیزم مثل اینکه تو با من ست کردی.

مثل اینکه من هر چقدر شیطون باشم جای لجبازی‌هایون رو نمی‌گیره، به هیچ وجه! 

- نخیرم تو با من ست کردی.

شونه‌ای بالا انداختم.

- من که بیشتر وقتا مشکی سفید می‌پوشم. حالا شاید تو بامن ست کردی.

با صدای نیمه بلندی گفت.

- اِ کامران!

از بچه بازیاش خندیدم و گفتم: باشه بابا تسلیم تو با من ست کردی.

- کامران می‌دونستی می‌خوام خفت کنم؟

خندیدم و با لحن حق‌به‌جانبی گفتم: نمی‌تونی گلم.

با تعجب چشماش و ریز کرد و پرسید: اونوقت چرا؟ 

ماشین رو جلوی یه فست‌فودی نگه‌داشتم و خاموشش کردم. رومو برگردوندم سمتش و گفتم: چون آقایی که جلوی شما هست فرد خیلی خوبی هست، عرض یادآوری خدمتتون عرض کنم که ایشون شوهر شما هستند.

- که اینطور!

پرچم بالا گفتم: بله همینطوره.

یهو اومد‌‌ جلو و بوسه‌نرمی روی گونم کاشت و گفت: الهی من فدای‌ این شوهر خوب بشم.

لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. اگه این دختر نباشه من میمیرم. آره،آره، قطعا میمیرم.

رفتم داخل فست‌فودی و سفارش دوتا ساندویچ کالباس دادم. منتظر بودم که یهو قفسه‌سینم درد فجیعی گرفت که بعد چند ثانیه ول کرد. دستم رو روش گذاشتم. خدایا خودت عاقبت مارو بخیر کن.

ساندویچ هارو گرفتم و اومدم بیرون. تو ماشین نشستم و یکی از ساندویچ هارو با نوشابه در آوردم و روبه سایه گفتم: اینم تقدیم به خانوم خوشگل خودم.

ساندویچ رو از دستم گرفت و انگار که یه چی تو صورتم دیده باشه با تعجب گفت: کامران چیزی شده؟

خدا خدا میکردم که ای کاش چیزی نفهمیده باشه. با تعجب گفتم: نه، چطور عزیزم؟

- پس چرا رنگت پریده؟

بخاطر اینکه طاقت ناراحتیش رو نداشتم گفتم: نه سایه چیزی نیست؛ هوای اونجا یکم گرم بود بخاطر همین اینجوری شدم.

- پس چرا دستات سرده؟

ناخداگاه نگاهم به دستم رسید. سایه کِی دستم رو گرفت که خبردار نشدم؟ خدایا چرا سایه ول نمی‌کنه‌؟ سریع دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم: چیزی نیست سایه‌جان بی‌خیال دیگه!

ناراحت ازم رو برگردوند و بالحن آرومی گفت: حالا چرا داد ‌می‌زنی؟

چی؟ من داد زدم؟ چرا پس خودم نفهمیدم؟ خدایا من چم‌ شده بود؟

سر سایه خودم داد زدم؟ اصلا تمرکزی روی کارهای احماقنم نداشتم. دستم رو توی موهام فرو‌ کردم و برگشتم سمتش. صورتش سمت پنجره بود و به بیرون چشم دوخته بود. با لحن آرومی‌ گفتم: سایه‌جان، خانوم گلم، ببخشید؛ دست خودم نبود که... می‌دونی چقدر‌ دلم برای اون چشمای خوشگلت تنگ شده؟

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_نهم

برگشت سمتم و نگاهم کرد. با‌کلی ذوق گفتم: آخ من قربون اون چشمای خوشگلت برم.

با‌صدای بغض‌دارش‌گفت: یه جور حرف می‌زنی انگار چند‌ساله ندیدیم، همین چند دقیقه پیش بود، خالی بند.

- سایه من یه‌لحظه نبینمت دق می‌کنم.

لحنم رو بامزه کردم و گفتم: حالا کدوم پارک بریم؟

به بیرون خیره شد.

- یه پارک همین نزدیکاست بریم اونجا.

سری تکون دادم و همراه با ماشین ضبط رو هم روشن کردم. آهنگی که سایه دوست داشت رو  گذاشتم و گفتم: اینم یه آهنگ قشنگ برای عشق خودم.

اونم خندید و باهم در سکوت به آهنگ گوش سپردیم؛ تو دلم هزاربار قربون‌صدقه این دختر رفتم:

-مثلا‌من‌تو‌یه‌دریا، زیر‌پامون‌شن‌بالا‌سرمون‌ابرا

صدابادبیادموجم‌همراهش، توباشی‌و‌خودم، دوتایی‌تنها

مثلابارون‌بگیره، روموهات‌آروم‌بشینه

مثلا دستامو محکم بگیری تو گوشم بگی بهم

قدرتموم‌زمین‌و‌آسمون‌تورودوست‌دارم

اصلاکم‌نشوازم‌عوض‌نشوفقط‌آخه‌دوست‌دارم

جابه‌جابشه‌جای‌آسمون‌و‌زمین‌دوست‌دارم

ازمن‌مطمئن‌باش‌که‌یه‌تنه‌تاته‌دنیادوست‌دارم

صدای ضبط رو کم کرد و گفت: کامران تو.. تو پیش دکتر رفتی برای..

نگاه گذرایی بهش انداختم و سری تکون دادم. همونطور که نگاهش به بیرون بود گفت: دکترت چی گفت؟

لبم رو با زبون تر کردم، این چه حرف‌هایی بود که الان می‌زد؟ به هر حال وظیفه من بود که نذارم ناراحت بشه و روزش گند نخوره!

- گفتش که زمان خوبی متوجه شدم و مراجعه کردم. داره روش تمرکز می‌کنه و در مورد راه درمانش مطالعه می‌کنه. تو نمی‌خواد نگران باشی.

نگاه های متعجبش رو بوسیدم و روی طاقچه دلم گذاشتم. با بلند کردن صدای موزیک دیگه چیزی نگفتیم.

یه‌نفربااینکه‌باهاته، شب‌وروزتوفکرچشماته

همه‌ترسش‌اینه‌نباشی‌بشه‌تنهاباخاطراتت

یه‌نفرمثل‌توبرامن‌حسابش‌جداس‌ازیه‌عالم

من‌اصلاتواین‌دنیابه‌هیچ‌کی، تااین‌حدعلاقه‌ندارم

قدرتموم‌زمین‌و‌آسمون‌تورودوست‌دارم

اصلاکم‌نشوازم‌عوض‌نشوفقط‌آخه‌دوست‌دارم

جابه‌جابشه‌جای‌آسمون‌و‌زمین‌دوست‌دارم

ازمن‌مطمئن‌باش‌که‌یه‌تنه‌تاته‌دنیادوست‌دارم

{حامیم}

با تموم شدن آهنگ به پارک رسیدیم. این آهنگ همه احساسات من نسبت به سایه رو به زبون می‌آورد. با هم از ماشین پیاده شدیم. همون‌طور که قدم میزدیم گفتم: سایه‌جان بریم روی اون نیمکت بشینیم.

اون‌هم باشه‌ای گفت و به سمت نیمکت حرکت کردیم. روش نشستیم و من هم دستامو پشتش گذاشتم. به تیله‌های سبز رنگش نگاه کردم و گفتم: سایه!

اونم نگاهم کرد وگفت: جان‌دلم.

- می‌دونستی من عاشق حجابتم؟

لبخندی زد و به جای نامعلومی خیره شد و گفت: یادمه از بچگی می‌رفتم زیر چادر مامانم قایم می‌شدم. وقتی پنج_شش سالم بود هنوز نماز خوندن بلد نبودم که، موقع اذان که بابارضا می‌رفت نماز می‌خوند چادرم رو برمی‌داشتم می‌رفتم پشتش همه کارهایی که می‌کرد رو انجام می‌دادم.

نفس عمیقی‌کشید و تو چشمام زل زد گفت: آره کامران، منم عاشق حجابمم.

موهامو تکون دادم و بالحن بامزه‌ای گفتم: منم عاشق توئم.

اونم خندید و بلند شد. منم بلند شدم. خواستیم یکم راه بریم که قدم برنداشته یه دختربچه تو یک متریمون افتاد زمین و شروع کرد به گریه کردن. دویدم سمتش و جلوش زانو زدم و بلندش کردم. با دستام اشکاش رو پاک کردم و گفتم: چی‌شده عمو؟

باصدای بغض‌دارش گفت: داشتم می‌دویدم پام گیر کرد به این سنگه افتادم.

رو زانوش دست کشیدم و گفتم: چیزی نیست عمو برو پیش مامان بابات. دیگه ندویی هاا.

لبخند کوچیکی زد و گفت: چشم عمو، ممنون بابت کمکت.

خندیدم و بلند شدم. اونم آروم راه رفت و دوباره شروع کرد به دویدن. خندم بلندتر شد. دست سایه که تا الان داشت نگاهم می‌کرد و گرفتم و باهم راه افتادیم.

- کامران.

به سمت سایه برگشتم و گفتم: هوم.

- تو بچه دوست‌داری؟

لبخندی زدم: اهوم.

- تاحالا به بچه خودمون فکر کردی؟

- خوب آره، مثلا دوست دادم بچه اولمون دختر باشه.

- ولی من دوست دارم بچه اولمون پسر باشه.

- می‌خوام یه دختر باشه عین خودت. چشماش سبز خوشگل باشه، موهاش مشکی قشنگ، ناز گوگول، درست عین خودت. الهی من قربونش برم.

- دیگه داره حسودیم میشه هااا.

دستمو دورش حلقه کردم و با خنده گفتم: حسودیت نشه چون من تورو هزار برابر بیشتر از اون دوست دارم، اصلا یه تار موهات رو به هزارتای اونا نمیدم.

یهو لپاش قرمز شد و سرشو انداخت پایین.

- کامران دستتو بردار زشته مردم نگاه می‌کنند!

بلند خندیدم و حلقه دستمو محکم‌تر کردم

- کی بود دم خونه پرید بغلم؟ تو نبودی؟

با این حرفم لپاش قرمزتر شد. دم گوشش زمزمه کردم: خجالتت رو هم قبول داریم خانوم!

سوار ماشین شدیم. رو بهش گفتم: بریم خرید برای فردا؟

باشه‌ای گفت و راه افتادیم. تا رسیدیم ساعت چهار شد. روبه روی یه مجتمع نگه داشتم. باهم از ماشین پیاده شدیم و وارد شدیم.

مجتمع بزرگی بود و خانوادگی، بیشتر خریدهامون رو از اینجا انجام می‌دادیم. اصلا پاتوق اصلی من و سایه بود. حتی یادمه اولین کادو برای تولدش که شامل یه گردنبند با آویز " الله " بود رو از اینجا خریدم.

روز شنبه بود؛ ولی مجتمع آنچنان شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. با هزار زحمت تونستیم خودمون رو به آسانسور برسونیم.

از آسانسور شیشه‌ای به طبقه دوم که برای خریدهای عقد و عروسی بود رفتیم. مغازه‌های زیادی بودند و لباس‌های عروس خیلی زیبایی داشتند. از جلوی هر کدوم که می‌گذشتم سایه رو داخلش تصور می‌کردم. الحق که خانم خوشگل به همه لباس‌ها می‌اومد.

با هم، شونه به شونه روی سرامیک‌های کرمی رنگ پاساژ قدم برمی‌داشتیم  و من می‌تونستم از الان به بعد، تموم خوشحالیم رو باهاش تقسیم کنم، نصف نصف. خوشحالی‌های الانش، قیمت جونم بودند و می‌دونستم بدون این‌ها زندگی برام غیرممکن بود و این دنیا من رو تو قعر تاریکیش می‌برد.  در واقع این خانم کوچولو همون دلیلی هست که من تا الان سر پا هستم.

ساعت‌ها گذشت و از غروب خورشید رد شد.

خلاصه بگم بعد سخت‌گیری توی انتخاب سایه تونستیم یه لباس سفید که بلندیش تا پایین زانو می‌رسید برای سایه بگیریم. خیلی ساده بود، اما به تن سایه خیلی میومد البته اصرار خودش هم بود. یه صندل خوشگل که سلیقه من بود هم گرفتیم با یه کت و شلوار مشکی واسه خودم. باید بگم تقریبا ده_بیست تا لباس عوض کردم تا به این راضی شد.

به سمت ماشین حرکت کردیم. خریدها رو روی صندلی عقب گذاشتم و دوتایی سوار ماشین شدیم. می‌خواستم ماشین رو روشن کنم که گوشیم زنگ خورد. برداشتمش، امیر بود، همکارم تو آگاهی.‌ این چیکار داشت دیگه؟ جواب دادم: الو.

با تک سرفه‌ای گفت: سلام کامران.

- سلام داداش کاری داشتی؟

با من‌من لب زد.

- آره، چیزه کامران... باید بیای آگاهی!

یه تای ابروم رو بالا انداختم.

- برای چی؟

سریع گفت: یه ماموریت ‌پیش اومده، می‌دونم‌ مرخصی گرفتی ‌ولی‌ اضطراریه ‌باید باشی.

یهو صدای سایه که تا الان متوجه تماسم نشده بود اومد

- کامران نگاه کن سیبیل در آوردم.

بعد از اون خنده‌های آدم‌کشش زد. منم لبخندی به این وروجک بازیاش زدم، با شیرکاکائو برا خودش سیبیل درست کرده بود. تو بغلم گرفتمش و گونش رو بوسیدم و نگاه‌های متعجبش رو به جون خریدم.

صدای امیر تو گوشم طنین انداخت که با خنده گفت: بذارش خونه بیا آگاهی.

فهمیدم منظورش سایه هست خندیدم‌ و‌ گفتم: با ‌ده‌ دقیقه تاخیر ‌اونجام.

- باش خدافظ.

- خدافظ.

تلفن رو خاموش کردم روی داشبرد گذاشتمش. طرف سایه چرخیدم، هنوز متعجب نگاهم می‌کرد.

خندیدم و گفتم: امیر بود.

سایه می‌شناختش. بهش گفته بودم که دوست دوران بچگیم بوده و باهم بزرگ شدیم؛ ولی تا حالا، توی این سه سال ندیده بودش.

- چیکار داشت.

- باید برم آگاهی.

- مگه مرخصی نگرفته بودی امروز؟

- چرا ولی ماموریت پیش اومد.

- اها باشه.

از اینکه ناراحت نشد لبخند کمرنگی زدم. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.

توی راه سایه با شوق از دانشگاه می‌گفت. از اینکه نمراتش خیلی خوبه و امتحاناتش رو خیلی خوب جواب میده. خیلی خوشحال بودم! از اون وقتی که با سایه آشنا شدم فهمیدم سایه دختر درس‌خونی هست.

با ایستادن ماشین کنار در خونه سایه برگشت سمتم: کامران.

- جانم.

- تو خیلی خوبی.

- برا تو خوبم گلم.

- من میرم تو هم برو دیرت نشه.

- هستم تا بری‌ تو خیالم راحت بشه.

خندید و گفت: باشه. مواظب خودت باش.

لبخندی زدم: تو هم همینطور همه هستی من به هاله خانوم و آقارضا سلام برسون.

- چشم.

در ماشین و باز کرد و از صندلی عقب خرید هاشو رو گرفت و در رو بست. در خونه رو باز کرد و برگشت برام دست تکون داد. منم دست تکون دادم و رفتم.

•هیچ حواست هست با تمام من یکی شدی؟•

°سایه°

درو بستم و رفتم داخل. وارد پذیرایی شدم. از آشپزخونه صدا میومد، مثل اینکه مامان اومده بود. رفتم آشپزخونه با لبخند گفتم: سلام مامانی.

برگشت و گفت: سلام سایه‌جان چرا اینقدر زود اومدی؟

به ساعت مچیم یه نگاه انداختم. ساعت 6ونیم بود: برا کامران یه ماموریت پیش اومد باید می‌رفت.

- اها باشه عزیزم برو لباسات رو عوض کن راحت باشی.

- مامان بیا قبلش خریدهامون رو ببین بعد میرم.

- برو پذیرایی الان میام.

باشه‌ای گفتم و رفتم پذیرایی. بعد نشون دادن خریدها مامان هم سلیقم رو پسندید. برداشتمشون و بردم اتاقم. لباسم رو برداشتم. سفید بود و بلندیش تا پایین زانوهام میرسید، آستین‌هاش هم پف داشت. خیلی ساده بود. ولی به تنم قشنگ میومد، این رو کامران هم گفت. توی جالباسی گذاشتم و برداشتمش. دسته گلی کامران رو برداشتم و توی گلدون روی عسلیم گذاشتم که ازش یه پاکت افتاد. متعجب برداشتمش و رو تخت خودم رو انداختم و بازش کردم. با دیدنش لبخند زدم. یه شعر نوشته بود:

•گرچه رسوا شدم از عشق تو اما چه کنم،

دوست می‌دارمت ای مایه‌ی رسوایی من •

لبخندی زدم که...

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

spacer.png✔یک روح در دو تن👥

#پارت_دهم🤍🌱

دستی به لباس‌های ابریشم خوابم کشیدم و با گرفتن گوشیم از روی عسلی سمت پنجره اتاقم که بیرون رو نشون می‌داد رفتم. شهر توی تاریکی خودش رفته بود و فقط چندتا چراغ روشن، خونه‌هارو روشن کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و شمارش رو آوردم. گوشی رو به گوشم چسبوندم که بعد چند ثانیه که ساعت 00:00 شد صداش پیچید.

- سلام دلبر خانم.

لبخندی زدم.

- سلام، قرار بود تو زنگ بزنی!

چند لحظه چیزی ازش نشنیدم ولی بعد گفت.

- بله من قرار بود زودتر زنگ بزنم، اونم ساعت 00:00؛ منتهی قلب شما مثل اینکه طاقت نداره و زود می‌بازه.

موهای مشکیم که جلوم ریخته بودند رو پشت گوشم فرستادم.

- اگه قرار به باخته، آره آقا کامران من باختم. باختی که تهش تو باشی خودش برگ برندست.

- اینقدر با دل من بازی نکن، مطمئنن دوست نداری فردا من بازی کنم.

یه تای ابرو رو بالا انداختم و گفتم: بازی؟ چی بازی؟

یکم من‌من کرد و گفت: خب اوممم! بازی‌ای که بازم برنده من باشم. فردا که برسیم خونه یه دل سیر، تموم کارهایی که حسرت انجامش رو باهات داشتم سرت پیاده می‌کنم.

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: کامران فکر کنم از ازدواج باهات صرف نظر کردم.

اول صدایی ازش نیومد، فقط نفس‌های عمیقش بود که توی فضا پیچیده میشد.

نگران گفتم: کامران، خوبی؟

تک سرفه‌ای زد و گفت: سایه دیگه حرفش رو نزن، حتی از شوخیش هم خوشم نمیاد.

لبخند کمرنگی زدم و گفتم: خیلی خب آقا، می‌دونم از حرفم ناراحت شدی.

- آره سایه، از حرفت ناراحت شدم؛ چون فکر این که یه لحظه کنارم نباشی یا کنارت نباشم داغونم می‌کنه.

گوشی رو تو دستم جابه‌جا کردم و خیره به پرنده‌ی سفید روی بام خونه، لب زدم: فردا حلقه‌ها قراره تو دست‌هامون بره، قرار دست هم رو بگیریم و... کامران قراره به نامت بخورم.

- تو بَرده، آپارتمان، ماشین یا ویلا نیستی که قرار باشه به نامم بخوری، دختر خانم بفهم که قراره خانمم بشی.

چشمام رو روی هم گذاشتم و...

می‌دونستم آخر بازی عشق من می‌بازم؛ می‌دونستم بودنش کنارم، چقدر زندگیم رو روشن می‌کنه. بله؛ من با تموم این دانسته‌ها، عاشق این مردم!

***

همه توی اتاق سفید رنگ که گل‌های سفید و صورتی گوشه گوشه‌اش جا گرفته بود، نشسته بودیم. نگاهم به سفره عقد کشیده شد. چقدر قشنگه چیده شده بود! 

شمع‌های بلند طرح‌دار دور تا دور میز، سعی داشتند نور ضعیف خودشون رو به هرجا بتابونند و آینه‌ی قدی، تلاشش رو برای تابش این نورهای بی‌جون بیشتر می‌کرد. اتاق بوی گل‌های سفید رز و یاس رو گرفته بود، عطری که هر لحظه می‌تونست آدم رو وارد دنیای دیگه‌ای بکنه. وقتی چشمم بهشون می‌افتاد که بین برگ‌های سبز رنگشون جا گرفته بودند، یاد مرواریدهای زمینی می‌افتادم که می‌درخشیدند. نور ملایم کریستال‌های لوستر، روی میز می‌لغزید و به حلقه‌ها می‌خورد و باعث می‌شد تا حلقه‌ها، روی میز درخشش خاص خودشون رو بگیرند.

لحظه‌ای نگاهم رو از میز گرفتم که باد خنکی به صورتم برخورد کرد؛ این نسیم خنک بهاری بود که از لای پرده‌های توری با حریر سفید، به داخل راه پیدا می‌کرد و با بوی گلاب و عود همراه میشد.

قرآنی که جلدش همرنگ سفره بود رو از روی میز برداشتم که گوشه‌ای از اون به دست کامران افتاد. از آینه روبه‌روم بهش خیره شدم. لبخند می‌زد و خوشحال بود. اولین خوشحالی واقعی‌ای که تو چشماش موج می‌زد رو می‌تونستم ببینم. می‌خندید و می‌دونست زندگیم وصله به همین کشش لب‌هاش هست، وصله به خوشحالیش هست!

مثل اینکه امروز، عشق و عاشقی توی این اتاق مرزی نداشت.

بابا رضا نگاه پر محبتش رو بهمون انداخت و رو به عاقد گفت: بفرمایید، شروع کنید حاج آقا.

عاقد هم تک سرفه‌ای زد و خوند، جملاتی رو به زبون آورد که من و کامران رو، تا ابد ابدیان، محرم هم می‌کرد.

- دوشیزه مکرمه سرکار خانم سایه میرزایی فرزند رضا میرزایی آیا بنده وکیلم شما را با مهریه یک‌جلد کلام‌اللّه‌مجید، 10 شاخه نبات و یک شاخه گل‌رز‌سیاه به عقد دائم‌وهمیشگی جناب آقای‌کامران‌ سلطانی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟

سهیلایی که بجای خواهرم بالای‌سرم قند می‌سایید باخنده گفت: عروس رفته مهرومحبت بیاره.

همه بالبخند دست‌زدند. نگاهم به نگاه کامران گره خورد. خوشحالی رو از چشماش می‌تونستم بخونم. آره، درست می‌گم چشماش یه برق عجیب داشت. حقیقت اینه، من عاشق این مَردَم.

- برای بار دوم عرض می‌کنم، آیا وکیلم؟

کیوان که متوجه نگاه‌های من و کامران شد حرف سهیلا رو قطع کرد و گفت: عروس رفته تو دل آقا داماد.

با این حرفش حتی من و کامران هم خندمون گرفت. پسره هیز! کامران نگاهی به کیوان انداخت. این نگاه یعنی بعداً به حسابت می‌رسم.

- عروس خانم برای بار سوم می‌گویم، آیا وکیلم؟

سهیلا بلند گفت: عروس زیر لفظی می‌خواد.

آخه خواهر شما اصلا می‌ذارید من بله رو بگم که اینارو می‌گید؟ کامران خندید و برگشت سمتم و گفت: تموم دار و ندارم به اضافه قلب عاشقم؛حالا بله رو می‌دی؟

همه اشک تو چشماشون جمع شده‌بود(حتی خودم). با لبخند و صدای بغضی‌ای گفتم: به حکم عقل، با امضای‌قلب، تا آخرین تپش، تا آخرین لبخند، برای همیشه بله!

با حرفم صدای دست و کِل‌کِل بلند شد. عاقد خطبه رو برای کامران خوند. کامران بالبخند و چشمای پر ذوقش بهم خیره شد و گفت: با توکل به پروردگاری که ازش ستاره خواستم و ماهشو بهم داد برای شروع زندگی قشنگمون بله!

بعد پیشونیم رو بوسید و همه دست زدند و اومدند تا تبریک بگند. مامان اومد بغلم کرد و با بغض گفت: مبارک باشه دخترم. ایشالله به پای هم پیر بشید.

از خودم جداش کردم و با دستام اشکاش رو پاک کردم: مامان گریه براچی؟ بخند دیگه.

مامان هم به لبخندی کفایه کرد که بابام اومد پیشم. بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت: آخه تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم؟ همین دیروز بود که برات عروسک می‌خریدم و با شکلات لب‌ولوچت شکلاتی می‌شد، کی بزرگ شدی تو دختر؟

اشکی از روی گونم سُر خورد و خودم و به بغل بابا‌رضا سپردم. بابا‌رضا همیشه پشتم بود. بابا مثل یه رفیق بود برام. با بغض گفتم: خیلی دوست دارم بابایی.

ازم جدا شد و اشکام رو با دستاش پاک کرد. رفت جلوی کامران و به اون هم تبریک گفت. لیلاخانم و آقادیاکو هم اومدند و بهم تبریک گفتند. کیوان اومد جلو و بالحن مهربونی گفت: مبارک باشه زن‌داداش. ایشالا به پای هم پیر بشید.

بعد خودش رو آروم جلوی گوشم آورد و گفت: می‌دونستم آخرش مال هم می‌شدید.

خندیدم و ازش تشکر کردم. اونم رفت پیش کامران. سهیلا اومد نزدیکم و گفت: مبارک باشه عروس خانوم، حالا تو هم رفتی قاطی مرغا.

خندیدم. من و سهیلا دوست دوران بچگی بودیم. دختر خیلی خوبی بود. موهای‌طلایی رنگی داشت که فرشون کرده بود. کت و شلوار صورتی کمرنگی تن کرده بود که به رنگ پوستش میومد. چشمای میشی رنگ خوشگلی هم داشت. بالبخند جوابش رو دادم: ایشالا تو هم میری عزیزم.

بعد فرستادمش بغل خودم. سهیلا شبیه خواهر نداشتم بود.

وقت این بود که حلقه‌ها توی انگشتمون بره. لیلاخانوم  جعبه حلقه‌هارو بالبخند آورد‌. روی میز گذاشت و پیشونیم رو بوسید و برگشت پیش بقیه. کامران جعبه رو باز کرد، حلقه‌هایی بودند که خودمون انتخاب کردیم. سه‌تا نگین روشون داشت. کامران یکی از حلقه‌هارو گرفت دستش و بااون یکی دستش دست‌من رو گرفت. انگشتمو نوازش کرد و حلقه رو توش برد. صدای دستا بلند شد.

من تو این زمان بهتریم لحظه‌های زندگیم رو سپری می‌کردم. دستام رو جلوی لباش برد و بوسه‌ای داغ روی انگشتام نشوند. عکاس مشغول عکاسی بود و من تو فکر اینکه چقدر نقطه پررنگ زندگیم رو دوست داشتم. پسر تخسی که از اول فقط بلد بود اذیتم کنه و لجباری کنه الانه دوستم داره و صادقانه بهم عشق می‌ورزه. دیگه بهتر از اینم مگه هست؟ حلقه دیگه رو از جعبه بیرون کشیدم و دست کامران رو تو دستم گرفتم که با رفتن حلقه توی انگشتش صدای دست و کِل‌کِل بلند شد. با خوشحالی خیره به کامرانی که تموم زندگیم شده بود شدم. فکر کنم متوجه نگاهم شد که به سمت من برگشت. از هر لحظه‌ای خوشحال تر بود. با دستش سرم رو جلوی خوش برد و پیشونیم رو بوسید. در گوشم زمزمه کرد: میان همه گشتم و عاشق نشدم من. توچه بودی که تو را دیدم و دیوانه‌شدم من:)

لبخند زدم و با بهت نگاهش کردم. کامرانی که اصلا اهل شعر نبود، شاعری می‌کرد واسم.

صدای بمش دوباره به گوشم رسید: مبارک باشه هستی من.

من هم بالحن خوشحال و مهربونی گفتم: خیلی دوست دارم کامران.

در همین لحظه یه متنی از میکروفن پخش شد:

با تو آغاز نکردم

که روزی به پایان برسانم

(به کامران نگاه کردم. می‌دونستم این متن رو خیلی دوست داشت و فهمیدم از برنامه‌های خودشه. زل زدم بهش و باصدا هم‌خون شدم)

همسفرات نشدم که روزی

رفیق نیمه راهت شوم.

همچنان لحظات زیبای

با تو بودن

از آغاز تا به امروز

این لحظه...

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_یازدهم

از محضر خارج شدیم. قرارمون این بود که عقد رو تهران بگیریم و عروسی رو توی کردستان بخاطر فامیل‌های کامران. به همین‌دلیل امشب هرکسی خونه خودش بره و من‌و‌کامران هم به خونه خودمون بریم، صبح هم باهم به کردستان بریم.

با کامران سمت ماشین رفتیم و سوار ماشین شدیم. مامان‌بابا هم سوار ماشینشون شدند وخانواده کامران هم همچنین. کامران ماشین رو روشن کرد و به راه افتادیم. تمام اتفاق‌های امروز رو مرور کردم. از شنیدن مهریه لبخندی بر روی لب‌هام نشست. روزی که قرار بود مهریه رو تعیین کنند آقا دیاکو و لیلاخانم اصرار داشتند مهریه سنگین باشه اما من قبول نکردم. به کامران گفتم اگه قرار بر این باشه که یه روز ما از هم جدا بشیم کل زندگیم تاریک و نابود میشه به همین دلیل تنها ازت یه شاخه‌گل‌رز‌مشکی می‌خوام و اون هم در جواب به من گفت که"مرگ تنها چیزیه که مارو می‌تونه از هم جدا کنه ؛ولی حتی بعد از مرگ ما تو دنیای بعدهم کنار همیم". با یادآوری حرف‌های قشنگ کامران لبخندی بر روی لب‌هام نشست. نگاهم رو به مردی که کنارم نشسته و گاهی با آهنگ شاد همخوانی می‌کنه دوختم. چقدر نیمرخ این مرد رو دوست داشتم. باورم نمی‌شد کامران چند ساعت پیش درست از همان زمانی که خطبه عقد روخواندند مال من شده‌است. باصدای کامران به خودم اومدم: سایه خانوم من داره به چی فکر می‌کنه.

به چشمای نافذش زل‌زدم و گفتم: به این‌که چقدر آقاییم رو دوست دارم.

سپس دستای سردمو تو دستاش گرفت و بوسه داغی بهشون زد. خندیدم و دسته‌گلم رو بیرون از پنجره‌ماشین بردمو تکون می‌دادم. دوباره به کامران نگاه‌کردم و گفتم: کامران خیلی‌دوست‌دارم. مرسی که هستیی مرد زندگیم.

لبخند شیطونی زد و یهو ماشین رو با سرعت زیادی روند. متعجب بهش نگاه کردم. هعی سرعت رو بیشتر می‌کرد. ترسیده گفتم: کامران آروم‌تر.

ولی انگارنه‌انگار. سرعتش خیلی زیاد بود. داد زدم: کامران با توام یواش برو خطرناکه.

ولی تقلا کردن هم فایده‌ای نداشت. دیگه داشت اشکم در میومد. برای بار آخر باصدای بغضی گفتم: کامران تروخدا آروم برو.

متعجب بهم خیره شد و سرعتش رو کم کرد. گفت: چته دیوونه؟

مشتم رو به بازوش کوبیدم و گفتم: عوضی.

- من عوضی‌ام؟

صورتمو به سمت پنجره برگردوندم و گفتم: قلبم وایستاد خب. اَه!

سرش رو نزدیکم آورد و دستش رو روی قلبم گذاشت و گفت: قلبت غلط میکنه تا وقتی من زندم وایسته!

سمتش برگشتم و با لبخند گفتم: کامران با دلم اینجوری نکن. به‌خدا هر روز دارم بیشتر دیوونت می‌شم.

- دیوانه‌چودیوانه ببیند خوشش‌آید، اگه‌تودیوانه منی من روانیتم سایه بانو.

- فدات بشم من.

- خدانکنه دیوونه.

بعد هر دومون خندیدیم و کامران صدای موزیک رو بلند کرد و دوتایی همخونی میکردیم: {آتش عشقت در جان من افتاد، در دام چشمت شدم گرفتار، از تو چه پنهان سر به هوایت شده، دل بیچاره از لحظه دیدار، ضربانم تویی، ورد زبانم تویی، جان و جهانم تویی، عشق تویی تو، عاشق و شیدا منم، محو تماشا منم، عشق تویی تو...}

چند دقیقه بعد کامران ماشین رو جلوی یه آپارتمان قشنگ نگه‌داشت. پیاده شد و اومد در سمت من رو باز کرد. لبخند شیرینی بهم زد و دستش رو جلو آورد. لبخندی زدم و دستم رو روی دستش گذاشتم و بیرون اومدم. چند ثانیه بعد ماشین کیوان و خانوادش با مامان بابا جلوی ما توقف کرد. همه پیاده شدند و اومدند سمت‌ما. بابا گفت: خوب سایه جان بهتره برید داخل. ما نمیایم دیگه، برید استراحت کنید.

رفتم نزدیکتر که من رو تو آغوش خودش جای داد. چقدر من این لحظه رو دوست دارم. بعد بابا مامان هاله اومد و بغلم کرد. عطر خوش‌بوش رو به ریه‌هام فرستادم که گفت: مراقب خودت باش قشنگم.

بیشتر تو بغلش جاگیر شدم و گفتم: چشم مامانی.

لیلاخانم اومد سمتم و بغلم کرد و گفت: مبارکت باشه عروس گلم. مراقب خودت باش. مراقب کامرانمم باش.

- چشم لیلاخانم.

آقا دیاکو اومد پیشم و پیشونیم رو بوسید و گفت: تبریک میگم عزیزم. مراقب خودتون باشید.

لبخند محوی زدم: چشم آقا دیاکو. شما هم همچنین.

بابا رفت جلوی کامران و اون رو هم بغل کرد و دستاش رو روی شونه هاش گذاشت و گفت: آقا کامران دخترم رو دیگه به شما سپردم.

کامران لبخندی زد و نگاه کوچکی بهم انداخت و گفت: روی چشمام می‌ذارمش.

بعد دستش رو روی‌چشماش گذاشت. لبخندی زدم و نفس عمیقی کشیدم. لیلاخانم رفت پیش کامران و گفت: پسرم مراقب خودت باش. حواست به عروس گلت هم باشه.

کامران دیگه سهم من شده بود. ادامه داد: ایشالا خوشبخت بشید و سایت همیشه بالا سر همسرت باشه.

کیوان اومد سمتم و آروم ‌گفت: زن‌داداش دعا می‌کنم امشب جون‌سالم به‌در ببری.

از خجالت سرم رو زیر انداختم و احساس کردم که گونم قرمز شده. کامران که رنگ‌به‌رنگ شدن صورتم رو دید اومد سمتم و دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با دست آزادش ضربه‌ای به پیشونیه کیوان زد و گفت: تو آدم بشو نیستی؟ خجالت بکش.

کیوان خنده‌ای کرد و آروم گفت: نه، فردا که با دوتا بچه اومدید بیرون می‌گم من بهتون گفته بودم.

  • لایک 1
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_دوازدهم

بعد از خداحافظی مفصلی وارد آپارتمان شدیم. منتظر موندم تا کامران ماشین رو پارک کنه. به حرف اون قرار بود من خونه رو نبینم و اولین باره که الان می‌بینم. کامران دستم رو گرفت و باهم سوار آسانسور شدیم‌.

یکم ناراحت بودم. شبیه بچه‌های کلاس اولی که اولین روز مدرسشون بود شده بودم. عین بچه‌ها دلم واسه مامان بابا تنگ شده بود. صدای کامران توی گوشم طنین انداخت: گل سرخم چرا پژمرده حالی؟ بیا قسمت کنیم دردی که داری. بیا قسمت کنیم بیشش به من‌ده، که تو کوچک دلی طاقت نداری.

خودم رو به سمتش چرخوندم و خیره به نگاه نافذش شدم. نفس‌عمیقی کشیدم و گفتم: دلم برای مامان هاله و بابا رضا تنگ شده.

بعد سرم رو پایین انداختم. چند ثانیه بعد دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد و مجبورم کرد به تیله‌های مشکیش خیره بشم. سرش رو به حال بامزه‌ای کج کرد و گفت: ولی الان یه آقای خوشگل و مهربون کنارته که مطمئنم جای‌خالی اونارو با دلبریاش پر میکنه!

لبخند کمرنگی زدم و فقط نگاهش کردم که محکم بغلم کرد. از حرکت ناگهانیش چند لحظه متعجب موندم بعد سرم رو روی شونش گذاشتم و هرم گرم نفس‌هاش رو به جون خریدم. 

•یک‌چیز باید باشد... که در هجوم غم‌ها و شب‌ها، دلت را قرص کند، یک‌چیز مثل آرامش‌نگاهش، مثل امنیت شانه‌هایش، گرمای‌نفس‌هایش•

- من سر انتخاب تو یه عمر به خودم افتخار می‌کنم؛ کامرانم!

من رو از خودش جدا کرد و پیشونیم رو بوسید. بعد دستام رو گرفت و خیره یه چشمای جنگلیم شد. لبخندم رو دید و گفت: همیشه بخند.

لبخند مهربونی زد و ادامه داد: می‌دانی جانم؟ تو بخندی هوا، عطر نفس‌هایت را می‌گیرد و چقدر دلچسب است، توباشی، من باشم و مُنحَنیِ خنده روی لبانی که نفس به من هدیه می‌دهند.

چشمام رو ریز کردم و بالحن بامزه‌ای گفتم: کم دلبری کن جناب سرگرد.

در حالی که از آسانسور خارج میشدیم قهقه‌ای زد و در رو با کلید باز کرد. اول من رفتم و اونم پشتم اومد. نگاهی به اطراف انداختم. واقعا محشر بود.

سالن بزرگی بود که یه طرفش مبل‌های راحتی با رنگ کرمی خوشرنگی چیده شده بود و کاغذدیواری سفید هم بود که ترکیب زیبایی ایجاد کرده بود. تلویزیون هم روبه‌روی اونها قرار داشت. سمت دیگه‌ی سالن مبل‌های سلطنتی شیری رنگی به همراه کاغذ دیواری ترکیب طلایی کرمی بود. پرده ها هم ترکیبی از رنگ سفید_کرمی بودند. سه اتاق خواب هم از پایین معلوم می‌شدند. آشپزخونه هم خیلی قشنگ و بی‌نظیر بود. کامران دستش رو آروم روی کمرم گذاشت و زمزمه کرد: چطوره؟

لبخندی زدم و صورتم رو سمتش چرخوندم: خیلی خوشگله.

همونطور که دستش دور کمرم بود منو به جلو هدایت و مجبورم کرد راه برم و گفت: به خوشگلی تو که نمی‌رسه خانم!

در یکی از اتاق‌ها رو باز کرد که فهمیدم اتاق مشترکه من و کامرانه. ترکیبی از رنگ طلایی و سفید بود. دیوار سفید بود و عکس‌های چاپ‌شده از وقتی که باهم دوست بودیم روش خودنمایی می‌کرد و چراغ‌های رنگی اطرافش زیباییش رو چند برابر کرده بود! نگاهم به عکسی که شب توی ساحل کنار دریا باهم سلفی گرفته بودیم افتاد. کامران شکلک در آورده بود و منم می‌خندیدم. لبخندی به یاد همه خوبی‌هاش زدم و به کامرانی که روی تخت نشسته بود و بالبخند بهم نگاه می‌کرد گفتم: کامران خیلی خوبی!

دستاش و از هم باز کرد و گفت: چون تو باهام خوبی.

نقش پررنگ زندگی من، همین حوالی، آغوش برام باز می‌کرد! خندیدم و خودمو با چند قدم کوتاه بهش رسوندم و میون دستاش خودمو حبس کردم. دَم گوشش زمزمه کردم:همیشه خوب باش، زندان‌بان

مهربون...

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_سیزدهم

چشمام رو ازهم باز کردم ولی کامران رو ندیدم. بلند شدم و کش‌و‌قوسی به بدنم دادم. رفتم حموم داخل اتاقمون و یه دوش یک‌ربعه گرفتم. حوله رو دور موهام بستم و یه دست لباس راحتی سبز برداشتم و تنم کردم. حوله رو از دور موهام باز کردم و آروم شونشون زدم و در آخر کریستال مو رو هم بهشون زدم. تو آینه به خودم نگاه کردم. لباسام همراه رنگ چشمام هماهنگی قشنگی داشتند. از اتاق بیرون اومدم که بوی نان تازه به مشامم رسید. به آشپزخونه رفتم و کامران رو دیدم. اونم لباس راحتی سبز‌رنگی پوشیده بود. لبخندی زدم و بلندگفتم: سلام، صبح‌بخیر آقا.

برگشت سمتم: صبح شماهم بخیر سایه‌بانو.

با همون لبخند رفتم سمتش و دستام رو پشتم قفل کردم :ببین چه کرده!چرا بیدارم نکردی؟

سمتم چرخید و همون جور که سمت میز می‌رفت گفت: اینقدر ناز خوابیده بودی دلم نیومد.

همون‌طور که راه می‌رفت منم پشتش می‌رفتم. خدایا، برای هزارمین بار شکرت می‌کنم که کامران رو سر راهم قرار دادی، اگر کامران نبود من الان این خوشی از ته‌دل رو نداشتم. اگر نبود من پشتم به کی بود؟ اگر نبود کی دم گوشم زمزمه‌های عاشقانه می‌خوند؟ کی موهام رو اینقدر نوازش می‌کرد تا خوابم ببره؟ مرسی‌خدا... مرسی که سر راهم قرارش دادی.

روی صندلی نشستم و کامران هم روی صندلی‌جلوم نشست. یه لقمه کوچیک مربا آلبالو سمتم گرفت. از دستش گرفتم و تشکر کوچیکی ازش کردم. همون‌طور که می‌جویدم نگاهم سمت یخچال رفت. روش چندتا عکس از خودمون بود. سر چرخوندم و نگاهم به شیشه‌ای افتاد که به دیوار نصب شده بود، زیرش هم دوتا ماژیک و تخته پاک‌کن بود. روبه کامران گفتم: کامران اون شیشه برای چیه؟

با انداخت نگاه گذرایی بهش، لقمه دیگه‌ای برام گرفت و داد دستم. همونطور گفت: اون رو گذاشتم روش بنویسم.

متعجب از حرفش چشمام رو متفکرانه ریز کردم. بعد از صبحونه که قیافم همون طور متفکر بود کامران از حالتم خندش گرفت و با ته مونده خندش گفت: اگه دیگه نمی‌خوری برو آماده شو منم ظرف‌ها رو جمع می‌کنم.

سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم و در سفید رنگ لباسام رو باز کردم. مانتو کرمی بهاریم رو با یه شلوار مشکی برداشتم تنم کردم. چند دقیقه بعد کامران اومد تو که با یه فکر آنی بُرس و کش‌موم رو برداشتم و سمتش رفتم. باتعجب و ابروهای بالا رفته گفت: چیکارشون کنم؟

مثل بچه کوچیک‌ها باذوق گفتم: موهام رو ببند.

با خنده از دستم گرفتشون و رو تخت نشست و منم کنارش جا گرفتم. اول یکم موهام رو نوازش کرد و بعد بُرس رو بین موهای لَختَم کشید، خیلی زیبا بود که بهترین لحظه‌های من کنار این مرد سپری می‌شد. وقتی که با کش، موهام رو بست بوسه‌ای به موهام زد و به سمت حموم رفت. رو صندلی جلوی میز آرایشم نشستم. سایه قهوه‌ای رنگی به پشت چشمم زدم. ریمل کو؟... اها اینجاست... قلمش رو گرفتم و به مژه‌هام کشیدم. با زدن رژلب قهوه‌ای رنگی به آرایشم خاتمه دادم. تو آینه به خودم نگاه کردم که صدای کامران از حموم اومد

- سایه‌بانو لباسام رو آماده می‌کنی؟

لبخندی زدم و با گفتن چشمی که جوابش دستت درد نکنه‌ای شد به سمت کمد لباساش رفتم. به فکر ست کردن که افتادم، تیشرت کرمی رنگ با شلوار جین مشکیش رو در آوردم. همونطور که لباسش رو تن می‌کرد با حوله کوچیکش خیسی موهاش رو از بین می‌برد. نگاهش رو بهم دوخت و چشمکی زد. سشوار رو روشن کرد که از دستش گرفتم و گفتم: بده خودم برات سشوار می‌کشم.

بدون هیچ حرفی لبخند زد و به تکون داد سرش اکتفا کرد. کارم رو با به هم زدن موهاش شروع کردم. موهاش که خشک شد شونه رو بین موهای نم خوردش کشیدم. با فهمیدن اینکه تو فکره فرصت رو غنیمت شمردم و آروم دستم رو توی موهاش بردم و نوازش‌گونه کشیدم. رنگ موی مشکیش واقعا قشنگه! یکم با موهاش بازی کردم، واقعا لذت بخش بود؛ یهو مچ دستم رو گرفت و برگشت سمتم. چشمای گرد شدم رو به مشکیای شیطونش دوختم و آب دهنم رو قورت دادم. با خنده رو تخت انداختتم و گفت: سایه اعتراف کن ‌که داشتی با موهام بازی می‌کردی!

حق به جانب یه تای ابروم رو بالا دادم و لب‌زدم: نه من بازی نمی‌کردم.

باز خندید و قلقلکم داد: بگو با موهام بازی می‌کردی.

- وای کامران. نکن، کامران!

- تا نگی ولت نمیکنم.

دیگه نتونستم تحمل کنم: آخ، باشه اعتراف میکنم، اوخ ولم کن، کامران، جون سایه... بیخیال شو!

با خنده بیخیال شیطنتش شد، دستام رو گرفت و بلندم کرد و بوسه نرمی روی پیشونیم زد. عطرش رو از روی میز برداشت و باهاش یه دوش حسابی گرفت. با سه قدم کوتاه سمتم اومد و چندتا پیس هم به من زد. شال کرمیم رو روی سرم انداختم و کیف مشکیم رو به همراه گوشیم برداشتم. ساکمم که از قبل درست کرده بودم.

- آماده‌ای؟

بر گشتم سمتش: آره بریم؟

- بریم.

داشتیم می‌رفتیم که کامران جلوی شیشه و ماژیکاش ایستاد. ماژیک رو گرفت و روش نوشت:

•سوگند به نامت که تو آرام منی، زیر رگبار زمانه تو فقط یار منی•

لبخندی زدگ و باهم از آپارتمان خارج شدیم. کامران چمدون هارو صندوق عقب ماشین گذاشت و سوار ماشین شد. سکوت بینمون واقعا کسل کننده بود.

- کامران.

با برگشتن سمتم و نگاهم کرد.

- جان‌دلم!

دنبال موضوع می‌گشتم که اها یافتم.

- چرا اون اولا من رو اذیت می‌کردی؟

لبخندی زد و بااخم بانمکی گفت: کدوم اولا؟

- همون اولا که باهم دوست نبودیم.

لبش رو کج کرد و با انگشت اشارش ابروش رو خواروند و گفت: یادم نمیاد، کی رو میگی؟

به بازوش زدم و اعتراضی گفتم: اِ کامران، اذیت نکن دیه.

خندید و گفت: باشه عزیزم، باشه.

با ذوق دستام رو دو طرف صورتم گذاشتم با اشتیاق بهش نگاه کردم که قهقه‌ای زد و گفت: نگاه کن چجوری ذوق میکنه بچم!

نفس عمیقی کشید و ادامه داد یهو...

 

@عسل @رائوزین @گیلاس @خانوم سین @Roshana @آتناملازاده@زهره تقیزاده @هانیه پروین @هانی بانو

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_چهاردهم🤍🌱

نفس عمیقی کشید و بالبخند ادامه داد: اون روزا خیلی از دستت کفری بودم، دوست داشتم سربه‌تنت نباشه. الان نه‌ها، اون موقع! فکر می‌کردم شبیه خیلی از دخترایی هستی که سرخودی و همیشه تو پارک و خیابونند و اینا؛ ولی وقتی چندبار دیدمت که حجابت رو همیشه با خودت داری و دختر نجیبی هستی یه حسی بهت پیدا کردم سایه. همیشه وقتی کسی اذیتت می‌کرد و شوخی‌های نابجا باهات می‌کرد روت غیرتی می‌شدم، حتی یادمه هیچوقت تو چشمام نگاه هم نمی‌کردی البته اگه اونجایی که تو راه آموزشگاه دعوام شد و تو ماشین بهت ابراز علاقه کردم رو فاکتور بگیریم.

آره سایه‌خانوم... من با همین چیزا عاشقت شدم. از وقتی هم جواب بله رو بهم گفتی و به لطف مامان بابا نشونت کردیم به خودم قول دادم بهترین زندگی رو برات بسازم و تا کنارم هستی غم رو احساس نکنی، الانم بهت قول میدم کنار این مرد خوشگل بهترین زندگی رو داشته باشی؛دخترکم.

می‌دونستم الان اشک‌هام در میاد، می‌دونستم می‌خواست باهام بازی کنه، اونم حرفه‌ای! لبخندی زدم و زمزمه کردم: خب چرا زودتر از اون نگفتی که دوستم داری؟ 

اونم لبخندی زد و ادامه داد: قبل از اون غرورم اجازه نمی‌داد بیام بهت بگم دوست دارم و بهت علاقه ‌مندم ولی در عوضش فرصتی بود تا بیشتر خودم رو تو دلت جا کنم و تو هم همچین حسی رو بهم داشته باشی.

یکی از دستاش رو محکم توی دستام فشار دادم و لب زدم: ممنون کامران... ممنون که گذاشتی همچین حسی رو بهت داشته باشم... ممنون که هستی...♡

کامران لبخندی زد و دستم و محکم تو دستاش گرفت و بوسه‌ای نرم روش زد. ضبط ماشین رو بلندتر کرد و گه گاهی باهاش همخونی می‌کرد:

عطر تو بوی بهاره

چشماتم جاذبه داره

فکر کردی تازه رسیدم

من یه قرن و با تو دیدم

خوش به حالم تو رو دارم

وسط این همه عالم شدی یارم

من که تنها کسی‌َم که

تو رو یه ثانیه تنها نمی‌ذارم

آرامش آینده من...

کم‌کم پلک‌هام سنگین شد و خوابم برد.

... با احساس نوازش دستی روی گونم چشمام رو باز کردم. چندبار پشت هم پلک زدم که تاری چشمم برطرف بشه. نگاهم از دست روی گونم تا چشماش ادامه پیدا کرد. خندید و گفت: چقدر می‌خوابی تو آخه؟

کش‌و‌قوسی به بدنم دادم و گفتم: خوابم برد دیگه، مامان اینا رسیدند؟

با انگشتاش روی فرمون ضرب گرفت و گفت: آره تو رستوران منتظر ما هستند. اگه دیگه نمی‌خوای بخوابی بریم پیششون!

خندیدم و باهم از ماشین پیاده شدیم. به سمت بقیه رفتیم و باهاشون سلام علیک کردیم. به سمت سرویس بهداشتی رستوران رفتم و جلوی روشویی ایستادم. صورتم غرق عرق شده بود و رنگ صورتم پریده بود. همیشه همین بود، وقتی مدت زیادی تو ماشین باشم حالم بد میشد. آبی به صورتم زدم و پیش بقیه رفتم. کفشم رو در آوردم و روی تخت کنار کامران نشستم. تو گوشم صداش رو شنیدم: خوبی سایه؟ رنگت پریده.

نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: چیزی نیست، بخاطر بودن زیاد تو ماشینه، بهتر میشم.

بالبخند دستم رو گرفت و آروم نوازش کرد. و در همین لحظه آرامش وصف‌ناپذیری در من تکثیر شد. نگاهش می‌کنم و لبخند به مهربونیت می‌زنم، توخیلی خوب هستی... خیلی خیلی خوب. ناهار رو همراه شیطنت‌های وقت و بی‌وقت کیوان و کامران خوردیم.

با آوردن چایی، آقا دیاکو شروع به حرف زدن کرد

- خب آقارضا بچه‌ها که الان عقد کردند و به هم محرم شدند، حالا که برای عروسی داریم کردستان می‌ریم نظر من اینه که قبل از عروسی یه مهمونی کوچیک بگیریم و سایه‌جان و شما با فامیل‌های ما آشنا بشید.

بابارضا به من و کامران نگاه گذرایی انداخت و گفت: آقا دیاکو من که موافقم اگر بچه‌ها هم موافق باشند.

من و کامران هم موافقت کردیم. بعد از چند دقیقه استراحت به سمت ماشین‌ها حرکت کردیم تا راه بیفتیم. از کامران خواستم تا من پشت فرمون بشینم و اون یکم بخوابه. اون هم بدون هیچ مخالفتی پذیرفت. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. پشت چراغ منتظر بودیم تا سبز بشه که یه دختر کوچولو به پنجره سمت کامران زد. کامران هم شیشه ماشین رو داد پایین که دختره گفت: عمو یه گل واسه خانوم خوشگلتون می‌خرید؟

خندیدم و کامران نگاه کوچیکی بهم انداخت و بالبخند گفت: مگه واسه خوشگلا باید گل خرید؟

دختره بامزه گفت: بله.

کامران خندید و گفت: پس دوتا شاخه گل رز بده من ببینم.

دخترکوچولو دوتا گل داد بهش و کامران پولشو بهش داد و یکی از گل‌هارو سمتش گرفت. دختره پرسید: عمو چرا به من می‌دید؟

کامران ‌لبخند دخترکشش رو زد و گفت: مگه نگفتی‌خوشگلا؟ خب تو هم خوشگلی!

بعد اون یکی گل رو داد بهم و گفت: بیا فدات‌شم.

لبخندی زدم و گفتم: مرسی.

خنده خبیثی زد و صورتش رو کم‌کم به صورتم نزدیک کرد. پیش‌بینیش رو کردم و گفتم: کامران برو عقب بچه اینجاست، کامران!

دختره خنده ریز و بانمکی کرد که باعث شد من و کامران به طرفش برگردیم. باز نگاهی به من و کامران انداخت و دستی تکون داد و رفت.

کامران هم براش دست تکون داد. هنوز به جای‌خالی دختر نگاه می‌کردم که کامران دستش رو جلوی صورتم تکون داد و خواست که راه بیفتم.

به روبه‌روم خیره شدم، لبخندی زدم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.

همونطور که رانندگی میکردم به کامران گفتم: کامران تو بخواب تا چند دقیقه پیش رانندگی کردی خستگیت در بیاد!

اون هم باشه‌ای گفت و سرش رو به تکیه‌گاه صندلی گذاشت و چشماش رو بست. منم صدای موسیقی رو کمتر کردم و با دقت به رانندگی ادامه دادم...

 

آنچه خواهید خواند:

یه سمتش استخر بود که یه تاب سفید هم روبه‌روش بود.

- خوش اومدی خانوم!

در سیاه رنگ رو باز کرد و باهم وارد شدیم.

چشم غره جانانه‌ای رفتم بهش رفتم و گفتم: نه اینکه از خداتم نیست.

- خانوم تپل من؛ الهی قربونت برم!

- شالت رو سرت کن بعد برو.

- از طرفداری مادر زنتون شاخ درآوردم.

- بخاطر دخترخاله‌ات.

- سایه به من نمیگی؟ نداشتیم‌ها!

- بحث بحث اعتماد نیست.

- هیس تو سهم قلبمی.

- کامران... کامران تو فکری.

برگشتم و پشتم و نگاه کردم ولی از دیدن صحنه روبه‌روم چشمام گرد شد.

@رائوزین @هانی بانو @Roshana @آتناملازاده @هانیه پروین @عسل @خانوم سین @گیلاس

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_پانزدهم

تقریبا ساعت‌های 7_6 به ویلای توی کردستان کامران و خانوادش رسیدیم. قرارمون این بود یک ماه کردستان بمونیم و مامان بابا هم اینجا باشند. هر چی مامان بابا اصرار کردند که هتل بگیرند آقا دیاکو و لیلا‌خانم نذاشتند و گفتند بریم اونجا. کامران رو از خواب بیدار کردم و از ماشین پیاده شدیم. بقیه هم رسیده بودند. چمدون‌هارو گرفتیم و سمت در بزرگ قهوه‌ای رنگ رفتیم. کیوان در رو باز کرد و لیلا‌خانم گفت: خوش‌اومدی عروس‌گلم.

لبخندی زدم و تشکر کردم. خوش‌آمدگویی هم به مامان بابا گفتند که مامان بابا با مهربانی جوابشون رو دادند. باغ نسبتاً بزرگی بود. که دور تا دورش درخت‌وگل بود. یه سمتش استخر بود که یه تاب سفید هم روبه‌روش بود. از اینجا ساختمون ویلا واقعا قشنگ بود. باهم وارد ساختمون ویلا شدیم. پذیرایی و سالن ترکیبی از رنگ‌های فیروزه‌ای و سفید بود، مبل‌های فیروزه‌ای هم توی پذیرایی زیبایی رو چند برابر کرده بود. کامران گفت: خوش‌اومدی خانوم.

لبخندی زدم و سری تکون دادم. هر کسی برای استراحت راهی اتاقش شد. لیلا‌خانم اتاق مامان بابا رو نشونشون داد و اومد سمت من‌وکامران و گفت: کامران با سایه‌جان برید اتاقتون رو نشونش بده و استراحت کنید!

کامران چشمی گفت و با چمدون‌ها پله‌هارو بالارفت و منم پشتش راه افتادم. در کرمی رنگ رو باز کرد. باهم وارد شدیم. اتاقش با دکوراسیون آبی سفید بود و کمد لباسی با رنگ سفید، گوشه اتاق بود. کامران چمدون‌هارو گوشه‌ای گذاشت و خودشو رو تخت انداخت. سمت چمدون رفتم و لباس راحتی گلبهی تیره رنگم که پوشیده بود رو برداشتم و رفتم حموم و با لباسای تنم عوض کردم. صورتم و یه آب زدم و اومدم بیرون. می‌خواستم رو تخت دراز بکشم دیدم کامران طوری خوابیده که کل تخت رو گرفته. بی‌حوصله و اخمو گفتم: کامران درست بخواب کل‌تخت رو اِشغال کردی.

نگاهم کرد و رفت یه‌طرف تخت؛ دستش رو زیر سرش گذاشت و به پهلو سمت من دراز کشید. شالم رو از رو سرم برداشتم و کنار تخت انداختم و کلافه رو تخت نشستم و به تاجش تکیه دادم. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم. زمزمه کردم: خیلی خسته شدم.

اون یکی دستم رو گرفت گفت: اینقدر نازک نارنجی نباش. همش چند ساعت پشت ماشین بودیا!

سرم رو چرخوندم سمتش و چپ‌چپ نگاهش کردم. خندید و گفت: چپول نگام نکن، من زن چپول نمی‌خوام.

چشم‌غره جانانه ای بهش رفتم و گفتم: نه اینکه از خداتم نیست.

بعد پشتم رو بهش کردم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. هوا تقریبا تاریک می‌شد و ماه توی آسمون خودنمایی می‌کرد. همونطور که به بیرون خیره بودم احساس کردم تخت بالا رفت. فهمیدم که کامران بلند شد ولی توجهی نکردم. داغی بوسه‌اش رو روی گونم احساس کردم. برگشتم سمتش که گفت: ازخدامم باشه که یه زن تپلِ خوشگلِ چپول داشته باشم.

اخم‌ریزی کردم و با زدن بازوش گفتم: من کجا تپلم نامرد؟ 

در یک حرکت آنی اومد و لپم رو گاز گرفت. اونقدر درد گرفت که اشک تو چشمام حلقه بست. بی‌شعور! درد گرفت. خودشو عقب کشید و باخنده گفت: این یعنی خیلی تپلی. خانم تپل من، الهی قربونت برم.

از شیطونیش خندیدم و به تاج تخت تکیه کردم. اونم رفت سمت آینه‌ای که رو میز آرایش بود و موهاشو درست می‌کرد. نفس عمیقی کشیدم که صدای تق تق در اومد و بعدش قامت کیوان جلوی در خودنمایی کرد.

- زن‌داداش، کامران، غذا سفارش دادیم بیاید تا از دهن نیفتاده.

کامران نگاهش کرد و گفت: برو ماهم میایم.

کیوان باشه‌ای گفت و قبل از رفتنش چشمکی بهم زد و در و پشت خودش بست. لبخندی زدم و کامران پوفی کشید و اومد سمتم. شالمو سمتم گرفت و گفت: تو برو منم لباسم رو عوض کردم میام.

سری تکون دادم و خواستم برم که صدام زد. برگشتم سمتش و گفت: شالتو سرت کن بعد برو.

سری تکون دادم و شالم رو روی سرم انداختم و رفتم پایین. مامان‌هاله و لیلا‌خانم تو آشپزخونه بودند و مردها تو پذیرایی حرف می‌زدند. رفتم آشپزخونه و گفتم: خب من چیکار کنم.

لیلا‌خانم برگشت و گفت: دخترم بیا این ظرف‌ها رو ببر رو میز بچین دستت درد نکنه!

لبخندی زدم و ظرف‌هارو از روی میز برداشتم و بردم رو میز غذاخوری چیدم. مامان اومد و با لحن آرومی گفت: سایه صورتت چی‌شده؟

بفرما آقاکامران بالاخره ضایعم کردی.

- اممم چیزه...چیزه...میدونی...

مامان خنده ریزی‌کرد و‌گفت: حقته، تا تو باشی خودتو اینقدر لوس نکنی براش.

بعد رفت.

با تعجب به رفتنش نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم که کامران دستشو رو روی شونم گذاشت و گفت: چی‌شده عشقم چرا مادر زنم رو اونجوری نگاه می‌کنی؟

برگشتم سمتش و گفتم: هیچی از طرفداری مادر زنتون شاخ درآوردم.

خنده‌ای کرد و آروم گونم رو نوازش کرد و رفت پیش مردا.

داشتیم شام می‌خوردیم که لیلا‌خانم گفت: اگه موافق باشید من مهمون هارو برای فردا دعوت کنم.

همه موافقت کردند ولی دل من ناآروم بود. قبلا از لیلاخانم شنیده بودم دخترخاله کامران خیلی وقته خاطرش رو می‌خواد. می‌دونستم کامران دلش با منه و منو دوست داره ولی خب...

تا ساعت‌های 11 تو پذیرایی داشتیم حرف میزدیم و تلویزیون می‌دیدیم که من خسته شدم و اومد بالا.

رو تخت دراز کشیدم و فکر فردا بودم. چند دقیقه بعد کامران هم اومد تو و رو تخت نشست. نگاهم به دیوار کرمی روبه‌روم بود که گفت: سایه چیزی شده؟

سمتش چرخیدم و گفتم: نه.

- از وقتی مامان گفت می‌خواد مهمون هارو دعوت کنه یجوری شدی بعد میگی چیزی نیست؟

- چیزی نیست.

پیکی زو و دوباره گفت.

- سایه به من نمیگی؟ نداشتیم‌ها!

ناچار لب زدم.

- چیزه... بخاطر... بخاطر دخترخالت.

متعجب گفت: معصومه رو میگی؟

لب‌گزیدم و آروم سری تکون دادم. حسود نبودم فقط... فقط...

اول بلند خندید که شوکه نگاهش کردم. بعد دستمو گرفت و جدی گفت: سایه تو به من اعتماد داری؟

اعتراضی گفتم: بحث بحث اعتماد نیس...

پرید وسط حرفم وگفت: سایه اعتماد داری یا نه؟

پوفی کشیدم و گفتم: بله دارم، از چشمامم بیشتر.

اومد کنارم و موهای ریخته شدم رو پشت گوشم فرستاد. گیج نگاهش کردم که گفت: جز تو هیچ دختر دیگه‌ای نمیتونه وارد قلبم بشه حتی اگه اون دختر خودمون یا معصومه باشه. تو مال قلبمی سایه!

لبخندی زدمو خواستم چیزی بگم که به‌خودش فشردم و گفت: هیس تو سهم قلبمی سایه.

لبخندی زدم. خب این هم نوعی ابراز علاقه بود. دستم رو تو موهاش فرو بردم و نوازش‌گونه روش کشیدم. می‌دونستم از این کار خوشش میاد واسه همین به کارم ادامه دادم تا چشمام سنگین شد و خوابم برد.

*** 

تقریبا ساعت 3 بعدازظهر بود و ما داشتیم آماده می‌شدیم. مهمونا ساعت 4 میومدند. با کامران تو اتاق بودیم و بالا سر کمدم بودم. یه شومیز بهاری سفید که روش گل‌های زرد خودنمایی میکرد رو با یه دامن زرد رنگ برداشتم. از تو کشو گل سرم که شکل گل سفید بود رو هم برداشتم. یه نگاه کلی به لباسام انداختم. کامران که روی تخت دراز کشیده بود گفت: سایه می‌خوای مهدکودک گل‌ها راه بندازی؟

باحرفش لبخندی زدم و رفتم حموم. بعد یه حموم نیم‌ساعته لباسام رو پوشیدم و اومدم بیرون. موهام فِر مانند بود و میخواستم اتو بکشمشون.

اتومو برداشتمو زدم برق که کامران اومد و از دستم گرفت.

- بده من.

شونه‌ای بالا انداختم و مشغول سوهان کشیدن ناخن‌هام شدم. از آینه بهش نگاه کردم. خیلی تو فکر بود، نه به دیروزش نه به الان. صدایی صاف کردم و گفتم: کامران...کامران تو فکری.

جوابمو نداد، ابروهامو دادم بالا و به کارم مشغول شدم. چند لحظه بعد احساس سبکی روی سرم احساس کردم. برگشتم و به پشتم نگاه کردم، از صحنه روبه‌روم چشمانم گرد شد ...

 

آنچه خواهید خواند:

دستش رو از روی صورتش تا لایه موهاش کشید. تو چشمام نگاه کرد و گفت: سایه...

بلند گفتم: برو بیرون.

بازم اشکام رو گونم ریخت. قیچی رو گرفتم و سمت موهام بردم.

چشم‌غره‌ای بهش رفتم که فکر کنم فهمید.

با هموم تعجبش گفت: زن‌داداش موهات چرا...

دیگه باید متوجه چشمای قرمزم شده باشه.

آروم گفتم: خدایا مرا بُکُش.

اون‌ها هم مثل اینکه خانواده خوبی بودند ولی امیرعلی شبیه کیوان شیطنت خاصی تو چشماش بود.

دختر خوبی به نظر میومد.

چشمام رو محکم روی هم گذاشتم، همیشه وقتی خون می‌دیدم حالم بد می‌شد.

با صدای نازکش گفت: وقتی ده سالم بود بابام در اثر سرطان فوت کرده.

@علیرضا شیرحسینی @Roshana @رائوزین

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_شانزدهم

نصفه موهام رو زمین ریخته بودند. به کامران نگاه کردم، به موهای ریخته شده روی زمین نگاه میکرد. داد زدم و گفتم: کامران!

ولی هنوز سرش پایین بود. اشک تو چشمام جمع شده بود. اولین قطره اشک رو گونم سُر خورد و گفتم: معلوم هست حواست کجاست کامران؟

دستی به صورتش کشید و لای موهاش برد. تو چشمام نگاه کرد و گفت: سایه...

بلند گفتم: کامران برو بیرون.

دستمو گرفت و گفت: سایه‌جان...

حرفش رو قطع کردم و با بغض لب‌زدم: فقط برو بیرون.

شرمنده نگاهم کرد و رفت بیرون. روی تخت خودم رو انداختم و شروع کردم به گریه کردن. هرکی ندونه کامران می‌دونست که چقدر موهام رو دوست داشتم. خلاصه بعد از چند دقیقه که خودم رو خالی کردم بلند شدم و قیچی رو از کشو برداشتم و رفتم حموم. تو آینه به خودم نگاه کردم. موهای سمت راست سرم تا پایین شونم سوخته بودند. بازم اشکام رو گونم ریخت، قیچی رو گرفتم و موهای سمت چپ سرم رو هم تا پایین شونم قیچی کردم. حالا برابر شدند، موهایی که تا پایین کمرم بود الان تا پایین شونم بود. پوفی کشیدم و حموم رو تمیز کردم. رفتم اتاق رو هم مرتب کردم. سمت میز آرایشم رفتم؛ چون پوستم روشن بود نیازی به کرم پودر نبود. ریمل به مژه‌هام زدم و یه رژ هلویی کمرنگ زدم. شال سفید رنگم رو روی سرم انداختم. گل‌سرم رو هم زدم به سرم. با عطر سرد خوشبوم هم دوش گرفتم و رفتم بیرون‌. از پله‌ها با کمک نرده‌های چوبی طرح‌دار پایین اومدم. خب آقا دیاکو و بابارضا حیاط بودند و مامان‌هاله و لیلاخانم رو مبل‌های سلطنتی اون‌ور نشسته بودند. آقاکامران هم روی کاناپه جلوی تلویزیون نشسته بود و مثلا داشت فیلم میدید. آره جون سایه، دوباره رفته بود تو فکر. نه به دیروزش نه امروزش. من نمیدونم این فکر لامذهب چیه؟ یه نگاه به لباساش انداختم. یه تیشرت سبز با یه شلوار ورزشی مشکی پوشیده بود. چشم‌غره‌ای بهش رفتم که فکر کنم فهمید. حالا بمون تو کفم. رفتم سمت آشپرخونه. لیلاخانم آشپز برای آشپزی و اینا آورده بود. سلام و خسته نباشیدی گفتم و یه لیوان آب گرفتم و خوردم. داشتم مستقیم میرفتم. هه... فکر کردین میرم پیش کامران؟ نخیر؛ می‌رفتم پیش مامان، یهو کیوان صدام زد: زن داداش!

برگشتم سمتش که با تعجب نگام کرد. گفتم: بله؟

باهمون تعجبش گفت: زن‌داداش موهات چرا کوتا...

- کیوان به تو ربطی نداره برو به کارت برس.

برگشتم سمت صدا که کامران رو دیدم. یه نگاه گذرا بهم انداخت و دوباره به کیوان نگاه کرد. کیوان بدبخت از هیچ‌جا بی‌خبر هم با تعجب باشه‌ای گفت و رفت. کامران دوباره بهم نگاه کرد. دیگه باید متوجه چشمای قرمزم شده باشه. از بس گریه کردم چشمام قرمز شده بود. بی‌توجه بهش سمت مامان حرکت کردم، ایندفعه بمون تو کفم تمیزشی. بالبخند ساختگی پیش مامان‌هاله که داشت با لیلاخانم صحبت می‌کرد نشستم. تا نشستم صدای زنگ‌در بلند شد. لیلاخانم با گفتن من برم در رو باز کنم بلند شد و رفت. من و مامان هم بلند شدیم و در حالی که سمت در پذیرایی میرفتیم گفت: سایه چشمت چرا قرمزه؟

لبم رو با زبوت تر کردم و گفتم: هیچی مامان دستم خورد به چشمم.

آهانی گفت و بی‌خیال شد. به ترتیب آقا دیاکو، بابارضا، لیلاخانم، مامان‌هاله، کیوان، کامران و من سلام و احوال‌پرسی کردیم. ماشالا چه فامیلی هم داشت کامران. همه روی مبل‌ها جای گرفتند. تنها جای‌خالی روی مبل دونفره کنار کامران بود. پوفی کشیدم که امروز کار من همین شده بود. رفتم کنارش نشستم، همینطوری چپ‌چپ نگام کرد که بالبخند و صدایی که کسی نشنوه گفتم: دستت بهم بخوره اون وقت من میدونم و تو!

اونم لبخند خبیثی زد و دستشو از پشت انداخت رو شونم. چشمام رو چند لحظه روی هم گذاشتم و آروم گفتم: خدایا مرا بکش.

سرشو آورد نزدیک گوشم و گفت: اگه تو نباشی که کامرانت زنده نیست!

با حرفش ناجور خندم گرفته بود، این بشر خیلی پرو بود دیگه. مرتیکه فرصت‌طلب. خود کامران هم خندش گرفته بود، دستش رو کنار لباش کشید تا جلوی خندش رو بگیره. دیگه چیزی نگفتیم و به حرف‌های آقا دیاکو گوش دادیم: از همه خوشحالم که اومدید به مهمونی امروز برای آشنایی. خب اول من عروس‌گلم(به من اشاره کردن) سایه‌جان رو معرفی می‌کنم.(همه با مهربونی و لبخند نگاهم میکردند بجز معصومه دخترخاله کامران با خانومی که فکر کنم خالشه) بعدش آقا رضا پدر سایه خانم و هاله‌خانم مادر سایه‌جان و همسر آقا رضا.

مامان بابا لبخندی زدند و فقط به خوشبختم خالی‌ای اکتفا کردند. آقا دیاکو به یه مرد اشاره کرد و ادامه داد: این آقا خوشتیپ هم آقارسول دایی کامران و خانومشون فاطمه‌خانم، دختر گلشون هم ثریاجان(ثریا فکر کنم دختر خوبیه آخه با یه لبخند آرامش بخشی نگاهم میکرد)

(به یه مرد خوشتیپ که خیلی شبیه آقا دیاکو بودن اشاره کرد):ایشون هم برادر من آقا حسن هستند و بهار خانم همسرشون و امیرعلی پسر گلشون(اون‌ها هم مثل اینکه خانواده خوبی بودند ولی امیرعلی شبیه کیوان شیطنت خاصی تو چشماش بود)

حالا لیلاخانم شروع به معرفی کردن کرد(به یه خانم اشاره کرد): ایشون یگانه‌خانم خواهر من هستند و شوهرشون آقامهرداد، پسر گلشون بنیامین و فندوق کوچولوی خودم بیتاجان. (اشاره کرد به مامان معصومه)و گفت: ایشون هم خواهرم ملیحه و دختر خوشگلش معصومه‌جان.

معصومه با حالت خنثی بهم خیره شد و خوشبختم بی‌حوصله‌ای گفت. با لبخند مهربونی خوشبختمی گفتم. در تمام زمان معرفی نگاه سنگین معصومه رو روی خودم و کامران حس میکردم. دختر خوشگلی بود چشمای فیروزه‌ای داشت که با رنگ لباسش تناسب پیدا می‌کرد. موهای طلایی زیبایی هم داشت. همه دختر پسرا تقریبا هم‌سن خودمون بودند. کیوان که همون اول با بنیامین و امیرعلی جور شده بود. بزرگترا درمورد کار و بار و اینجور چیزا صحبت می‌کردند. من و دخترا تصمیم گرفتیم بریم تو باغ بشینیم و حرف بزنیم تا راحت‌تر باشیم. رفتیم و روی چمن‌ها نشستیم. کنارمون یه درخت بزرگ بود که سایه انداخته بود و محوطه‌ی زیبایی رو درست کرده بود. لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: خب دخترا از خودتون بگید من آشنایی با شما ندارم.

اول بیتا با شیطونی گفت: خب عروس خوشگله همونطور که می‌دونید این جانب بیتا‌ رضایی در خانواده‌ای با ایمان چشم به جهان گشودم و مادرم و پدرم لباس انسانیت بر من و برادر خل‌وچلم پوشاندند و زبان پارسی را به من و آن خل‌وچل آموختند.

همه از خنده داشتیم می‌مردیم. بیتا خیلی بانمک بود. گفتم: ایول خیلی خوب بودی!

حالا ثریا با ته مونده خندش گفت: منم ثریا‌ مرادی هستم، تک فرزندم و رشتمم کشاورزیه.

حالا فهمیدم که ثریا برخلاف بیتا دختر آروم و کم حرفیه. منتظر بودیم که معصومه حرف بزنه. معصومه با دیدن چشمای ما خندید و گفت: منم معصومه سرمدی هستم و مثل ثریا تک فرزندم. وقتی ده سالم بود بابام در اثر سرطان فوت کرد.

دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :برای پدرت واقعا متاسفم!

لبخندی زد و سری تکون داد. اونقدرا هم دختر بدی به‌نظر نمیومد. ثریا گفت: سایه نوبت توعه. تو از خودت بگو!

لبخندی زدم و گفتم: خب منم سایه میرزایی هستم. تک فرزندم و رشتمم هنره البته تو قسمت خوش‌نویسی.

باهم در مورد این چیزا صحبت می‌کردیم که پسرا اومدند پیشمون. کامران اومد پیشم نشست که توجهی بهش نکردم. کیوان و امیرعلی و بنیامین هم اونور کامران نشستند و بیتا و معصومه هم اینور من. خلاصه یه دایره تشکیل داده بودیم. امیرعلی باخنده گفت: خب سایه‌خانوم رهبر جمع در مورد چی صحبت می‌کردید؟

کیوان با دستش به کمر امیرعلی زد و گفت: نگا چه زود پسرخاله میشه.

خندیدم و گفتم: هیچی اقا امیرعلی خودمونو معرفی می‌کردیم.

یهو بلند شد و گفت: خواهران گل و برادران خل‌وچل و خوشتیپ و زیباتر از گل معرفی می‌کنم خودم را در جمع، بنده امیرعلی سلطانی هستم در رشته کشاورزی. مجرد هستم قصد ازدواج دا...

کیوان با پا زد به ساق پای امیرعلی و خواست که بشینه. بدجور خندمون گرفته بود. امیر از درد خودشو انداخت بغل کیوان. همه با خنده به بنیامین نگاه میکردیم. تک سلفه‌ای کرد و گفت: منم بنیامین برادر بیتاجان خواهر قشنگم، رشتمم تجربیه.

با این حرفش بیتا ذوق زده دستشو انداخت دور گردن بنیامین و گفت: داداش‌گلم، الهی معصومه فدات شه. ببخشید که بهت گفتم خل‌وچل.

همه می‌خندیدیم که بنیامین مات مونده به بیتا گفت: خل‌وچل؟

بیتا گفت: نه هیچی، هیچی داداش!

بعد کلی صحبت رفتیم داخل خونه. همه دور هم جمع شده بودیم. کامران از جمع بلند شد و رفت آشپزخونه. بعد چند لحظه صدای شکستن چیزی از آشپزخونه اومد. دویدم و با ترسی که توی وجودم موج می‌زد وارد آشپزخونه شدم. بله... مثلا می‌خواست یه لیوان آب بخوره پارچ آب از دستش افتاد و شکست. لیلاخانم با ترس اومد آشپزخونه و گفت: چیشده سایه‌جان.

چشمام رو لحظه‌ای روی هم گذاشتم و گفتم: کامران می‌خواست آب بخوره پارچ آب از دستش افتاده، چیزی نیست لیلاخانم الان جمع میکنم.

باشه‌ای گفت و رفت. رفتم نزدیکش.

یه قطره خون از دستش ریخت زمین که چشمام رو محکم روی هم گذاشتم. همیشه وقتی خون میدیدم حالم بد میشد.

@علیرضا شیرحسینی @شایان آباد @رائوزین @Roshana @آتناملازاده @گیلاس @هانیه پروین @هانی بانو @سایه مولوی @عسل @عاطفه خانوم @nima_poet @Omid

  • لایک 4
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن

#پارت_هفدهم

@رائوزین عزیزم🎀

نشوندمش رو صندلی و از کابینت جعبه کمک اولیه رو بیرون آوردم. اومدم روبه‌روش نشستم و می‌خواستم دستش رو بگیرم که کشیدش عقب و گفت: خون تو رو اذیتت می‌کنه! خودم درستش میکنیم.

با حرص دستشو گرفتم و زخمشو دیدم. بریدگیش خیلی عمیق بود. سریع بتادین رو برداشتم و ریختم رو دستش، از درد صورتش جمع شد. دلم خیلی براش سوخت. آروم زمزمه کردم: الهی سایه فدات شه.

صداشو شنیدم که گفت: خدانکنه تپلو جونم.

نگاش کردم و چشم‌غره‌ای بهش رفتم و درحالی که دستشو پانسمان می‌کردم‌ غر زدم: نگاه‌کن! اینم از این. با این بی‌حواسیت شدی نمونه کامل یه شوهر ایده‌آل، آفرین.

بلند شدم و شیشه هارو از آشپزخونه جمع کردم. بعد اومدم روبه‌روش و گفتم: کامران‌جان معلوم هست داری چیکار می‌کنی؟

دیدم چیزی نمیگه و داره با پانسمان دستش ور میره. نفسمو با حرص بیرون دادم و بیرون اومدم که کیوان یهو جلو راهم سبز شد. ابروهاشو داد بالا گفت: چیزی شده زن‌داداش؟

عصبی گفتم: من که چیزیم نشده ولی برو از داداشت بپرس چشه که با آدم حرف نمیزنه، به من که نگفت شاید به تو بگه!

بدون اینکه اجازه بدم چیزی بگه از کنارش رد شدم و پیش بقیه رفتم. اعصابم دیگه از دست کامران بهم ریخته بود. شام هم تو سکوت میل شد. می‌دونستم کامران نمی‌تونه با یه دست، اونم دست چپ کاری انجام بده، بخاطر همین بود بدون اینکه بفهمه حواسم بهش بود که کاری نداشته باشه و کمکش می‌کردم. بعد از خوردن شام سرم از دست کامران بدجوری درد می‌کرد. مهمون‌ها هم رفته بودند. برای تسکین سردردم رفتم روی تاب روبه‌روی استخر نشستم. به ساعت مچی دستم یه نگاه انداختم.

یه ربع مونده به یازده. نفس عمیقی کشیدم و برای چند لحظه چشمام رو روی هم گذاشتم، شاید آروم بشم!

°کامران°

نفس عمیقی کشیدم و از آینه بزرگ به بیرون ویلا خیره شدم. به حدود نیم ساعت می‌شد که مهمون‌ها رفتند. تموم این مدت سایه توی باغ بود. حتما از دستم ناراحت شده. پوفی می‌کشم و دلم نمی‌خواد کسی از مشکلات باخبر بشه و اون کسی نبود، تموم ' ز ' تا ' میم ' زندگیم بود. کل فکرم امروز پیِ اون سرطان کوفتیم. این چند روز بدجور لامذهب درد می‌کرد؛ ولی به سایه نمی‌گفتم تا باز ناراحت نشه، چون ناراحتیش رو به اندازه کافی روز خواستگاری و بعدش دیدم. امروز فکرم بدجور درگیر این مسئله بود. باید دور از چشم سایه می‌رفتم پیش دکتر. بهترین زمان بعد از عروسی بود. باید زودتر از سایه و مامان اینا برگردم تهران! به ساعت یه نگاه انداختم، ساعت یازده بود. باید می‌رفتم و از دل سایه در می‌آوردم. از اونجایی که توی شب هوای اینجا سرد بود یه پتوی مسافرتی روی خودم انداختم و رفتم باغ. نگاه سرسری‌ای به باغ انداختم و دیدم روی تاب جلوی استخر نشسته. آروم رفتم پیشش که دیدم چشماش بستست. لبخندی به حالتش زدم و نگاهم به موهاش کشیده شد. موهاشو تا پایین شونش کوتاه کرده بود. سایه موهاش رو خیلی دوست داشت! هر دفعه که می‌دیدمش با کلی ذوق از موهاش می‌گفت. روی تاب کنارش آروم نشستم و صورتم و نزدیک گوشش بردم که چشماش رو باز کرد و برگشت سمتم و همین باعث شد تا صورتش به پیشونیم بخوره و بدجور درد بگیره. پرت شدم اون طرف تاب و تو خودم شبیه دخترا جمع شدم. سایه متعجب اومد سمتم و گفت: کامران چت شد؟

دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و اعتراضی گفتم: نگا بقیه چجوری از شوهرشون استقبال می‌کنند زن ما رو باش.

ابروهاش رو بالا داد و دستمو از پیشونیم برداشت، بوسه‌ی نرمی رو جایی که درد می‌کرد کاشت. به مهربونیش حتی توی قهرشم لبخندی زدم. برگشت بره که مچ دستشو گرفتم و برگشت سمتم.

آروم گفتم: خانوم کوچولوی من قهری؟

ولی همین‌جوری چپ‌چپ نگام می‌کرد. بعد چند لحظه آروم گفت: سردمه می‌خوام برم تو!

سریع بلند شدم و پتو رو از رو خودم برداشتم و روی شونه‌هاش انداختم و محکم بغلش‌کردم. از پشت کمرشو نوازش کردم و گفتم: میشه باهام قهر نباشی؟

اونم بغلم کرد و سرشو تو گودی گردنم برد و باصدای قشنگش لب زد: سردم نبود فقط یه بهونه برای بغل کردنت می‌خواستم.

کامران یعنی‌ها! خاک تو سرت. اینقدر از سایه دور شدی امروز که بخاطر بغل کردنت باید دلیل بیاره. با بغض حلقه دستاش رو دورم تنگ‌تر کرد و دوباره گفت: کامران چیشده؟ بعدا بهم توضیح میدی چیشده؟

از خودم جداش کردم. سایه خیلی نگران من بود، خیلی نگران. پیشونیش رو بوسیدم و دم گوشش گفتم: هنوز سردته؟

خنده ریزی کرد و سرش رو چپ و راست تکون داد. لبخند خبیثی زدم که دور از چشمش نموند! متعجب نگام کرد و خواست چیزی بگه که محکم بغلش کردم و با دستم سرش رو به سینم فشردم و با یه حرکت خودم و انداختم تو استخر. چند ثانیه روی آب بودم. سایه که فکر کنم جاش خوب بوده! نفس گرفتم و رفتم زیر آب. زیر آب تا اونور استخر رو شنا‌ کردم و بعد اومدم بالا. سایه رو یکم از خودم فاصله دادم که با ذوق گفت: دوباره، بازم انجامش بده!

لبخندی زدم. بقیه بالا تو اتاق‌هاشون بودند و به احتمال زیاد خواب بودند و خیالم از اونها راحت بود. دوباره به خودم فشردمش و باز دوباره همین کار رو کردم.

سایه رو روی لبه‌استخر نشوندم و با یه حرکت پریدم بیرون. کنار سایه نشستم و باخنده بانمکی نگاش کردم. موهای جلوی صورتش به پیشونیش چسبیده بود و مثل بید می‌لرزید. سمتم برگشت و گفت: س...سرده، ببرریم دداخل.

موهاشو از پیشونیش کنار زدم و بلندش کردم. پتو رو دورش پیچیدم و بغلش کردم و رفتم داخل. از پله‌ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم. با پا در رو بستم و یه نگاه به سایه انداختم. با دیدن قیافش لبخند کوچکی زدم. بچم خوابش برده بود! پتو رو از دورش برداشتم و آروم رو تخت گذاشمتش و بوسه‌ای به گونش زدم که...

تقدیم به @علیرضا شیرحسینی🌱💯

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_هجدهم🤍🌱

°سایه°

از اون‌وقت دو روز می‌گذره. کامران بهتر شده و دیگه زیاد فکر نمی‌کنه؛ یعنی تا اون حد دیگه تو افکارش پرسه نمی‌زنه. با صداش به خودم اومدم: سایه‌جان رسیدیم پیاده شو.

لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. امروز با کیوان و مامان‌هاله و لیلاخانم و شوَر گلم اومدیم خرید عروسی. باهم وارد مجتمع شدیم. اول قرار شد لباس عروس بخریم.

خیلی گشتیم ولی لباس قشنگی پیدا نکردیم. هر کدومش یا نقصی داشتند یا زشت بودن و یا کامران دوست نداشت. ناامید داشتیم می‌رفتیم که کامران وایستاد، از اونجایی که دست من تو دستاش بود محکم خوردم بهش. بقیه هم خندیدند و اومدند پیشمون. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و دیدم کامران داره با ذوق به یه چیزی نگاه میکنه. با ابروهای بالا رفته رد نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به یه لباس‌عروس قشنگ که تو ویترین بود. کامران باز دستمو کشید و رفتیم تو. فروشنده یه دختر نسبتاً جوون بود.

کامران گفت: سلام؛ میشه اون لباس که تو ویترین بود رو ببینیم.

دختره تا چشمش به کامران افتاد انگار پروژکتور تو چشماش روشن شد و گفت: سلام‌آقا، بله حتماً.

کامران هم سرد و خونسرد نگاهش کرد و سری تکون داد. ای من قربون این شوَر فهمیدم بشم. رفتیم و از نزدیک لباس رو دیدیم. واقعا قشنگ بود. یقش قایقی بود و تا کمر تنگ بود و بعد از اون پف داشت،دامنشم پر از زرق و برق بود. یه تاج نقره‌ای خیلی خوشگل و یه شنل هم داشت. دختره لبخندی زد و گفت: خب باید بگم سلیقتون خیلی پسندیده و زیبا هستش چون یکی از لباس عروس‌های پر فروشمون هست.

کامران یه نگاه سریع بهم انداخت و گفت:سایه برو بپوشش ببینم.

خندیدم و به فروشنده گفتم از مانکن درش بیاره و بیاردش برام. رفتم تو اتاق پرو پوشیدمش. لامصب زیپش خیلی سفت بود هر کاری می‌کردم نمیومد بالا. عصبی کامران رو صدا زدم. کامران در رو باز کرد و گفت: جانم چی‌شده؟

با خنده ضایعی گفتم: کامی جونم، میای زیپ اینو بدی بالا، خیلی سفته من نمی‌تونم.

از لحن صحبت کردنم خنده‌ای کرد و منو به پشت چرخوند و زیپ لباس رو در یک حرکت بست. دستم رو گرفت و سریع از اتاق بیرون آورد. یه‌جای خلوت وایستادیم. داشتم دامن لباس رو درست می‌کردم. سرم رو آوردم بالا که دیدم کامران با ذوق و چشمای برقی داره نگام میکنه. از قیافش بدجور خندم گرفته بود. شبیه بچه‌هایی شده بود که عروسک مورد علاقش رو بهش دادن. آروم گفتم: چطوره کامران؟

بدون اینکه فرصتی بده سریع اومد و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد، سرشو رو شونم گذاشت. باخنده گفتم: قشنگه کامران؟

سرشو فاصله داد و گفت: خیلی خوشگل شدی خانوم!

چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: پس همینو بگیریم.

(گفته‌باشم مردی‌که اینجوری روز پوشیدن لباس عروست ذوق نکنه کنسله!)

بعد از خرید لباس رفتیم توی یکی از پاساژ‌های مردونه. آخرش باسلیقه من یه کت‌وشلوار ست مشکی مات با پیرهن سفید و کروات قهوه‌ای خریدیم. مامان و لیلاخانم و کیوان هم خرید‌هاشون رو کردند و باید می‌رفتیم خونه. ناهار رو تو بیرون خورده بودیم. تقریبا ساعتای 6 بود که رسیدیم خونه. خب... خب... مثل اینکه آقا دیاکو و بابارضا شام رو درست کرده بودند. با کامران سریع رفتیم اتاق و خریدهامون رو یه گوشه گذاشتیم.

لباسام رو تو حموم با یه دست لباس سبز بلند عوض کردم و خودم رو زودتر از کامران رو تخت انداختم. تک خنده‌ای کرد و رفت حموم تا یه دوش بگیره. فردا همون روزی بود که من و کامران منتظرش بودیم. قرار بود فردا مراسم عروسی رو بگیریم و خیلی براش ذوق داشتم. صبح برای آرایشگاه وقت گرفته بودم و کامران هم از قبل کارهای تالار و اینارو انجام داده بود. کارهای دعوت مهمونا هم به عهده مامان بابا و لیلاخانم و آقا دیاکو بود. حس خیلی خوبی داشتم. اینکه تو یه مراسم، مراسمی که هردومون چشم به راهش بودیم، هر دوتامون خورشید و ماه مجلس بشیم. گوشیم رو برداشتم و به سهیلا پیام دادم کجاست. قرار بود بیاند کردستان و فردا باهم بریم آرایشگاه.

کامران از حموم بیرون اومد و رفت جلوی آینه تا موهاش رو درست کنه. صدای گوشیم بلند شد. پیام از طرف سهیلا بود. گفته بود رسیدیم. براش نوشتم که برای فردا ساعت 7 آماده باشه که بریم دنبالش. تو گوشیم بودم که صدای زنگ گوشی کامران بلند شد. گوشیش رو از روی میز برداشت و جواب داد: الو سلام داداش... منم خوبم تو چطوری؟... چه خبر از اونجا؟... اها باشه برا فردا هستی دیگه؟... جون من الان کردستانی؟... ایول داداش فردا پس می‌بینمت... خدافظ.

گوشی‌رو قطع کرد و گذاشت روی میز. ابروهامو دادم بالا و گفتم: کامران کی بود؟

برگشت سمتم و گفت: امیر بود، اومد کردستان.

لبخندی زدم و گفتم: چه خوب.

کامران نفس عمیقی کشید و اومد پیشم. روی تخت نشست و گفت: می‌دونی سایه، یه چیز خیلی برام عجیبه!

رو تخت نشستم و دستامو تکیه‌گاه خودم کردم. سرمو نزدیک کامران بردم و چشمام رو ریز کردم.

- چی عجیبه کامی؟

از حالتم خندید و گفت: امیر خیلی شبیه توعه.

پوفی کشیدم و گفتم: کامران میشه اینقدر قسطی حرف نزنی؟

خیره شد تو چشمام و گفت: چشماش دقیقا رنگ چشمای تورو داره، کل صورتش شبیه توعه، انگار یه سیب رو از وسط نصف کنی. در ضمن، شبیه تو لجبازم هست.

چشمای گرد شدم و به گوشه تخت دوختم و با لبخند ملیحی گفتم: چه باحال! مشتاق شدم این آقا امیر شما رو ببینم.

چشم غره‌ای بهم رفت و گفت: اینقدر چرت و پرت نگو. پاشو بریم شام بخوریم بدجور گشنمه!

چشمام و باز ریز کردم و گفتم: نکنه تو از اون‌هایی هستی که اگه غذا نخوری شهر رو به آتیش می‌زنه؟

همونطور که بلند می‌شدم و می‌رفتم سمت در، دستاشو رو شونم گذاشت و گفت: قبلا آره ولی الان یکی تو این شهر هست که خیلی برام مهمه اگه شهر رو آتیش بزنم اونم آتیش می‌گیره.

لبخندی زدم و باچیزی که یادم اومد سرم رو چرخوندم سمتش و گفتم: کامران سهیلا و خانوادش همین چند ساعت پیش رسیدند کردستان. فردا می‌خوایم باهم بریم آرایشگاه باید اول بریم دنبال سهیلا بعد بریم آرایشگاه.

با خونسردی سری تکون داد و رفتیم پایین.

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_نوزدهم🤍🌱

°راوی°

با کمک هم سفره چیده شد و مشغول خوردن شام شدند. هرکس فکری در سر می‌پروراند.

هاله و رضا در فکر بودند که دخترشان دیگر برای خودش خانمی شده و فردا عروسی‌اش است. لیلا و دیاکو به فکر پسر بزرگشان که مردی برای خودش شده است. کیوان هم به فکر دلداده‌اش است و این روزها عادی نیست؛ شاید همان نگاه اول و شیطنت‌های او کار خودش را کرده بود. سایه هم فکر فردا را در سر می‌پروراند که کامران برای خودش است؛ ولی فکر کامران با همه فرق میکرد!

در فکر این بود که چگونه به عزیزکش بگوید که... بگوید که قرار است زودتر از او برگردد تهران. به یک جا خیره شده بود که دور از چشم سایه نماند. سایه دور از چشم بقیه آرام به دستش زد و گفت: کامران کجایی، شامت رو بخور دیگه. مگه نمی‌گفتی گرسنته؟

او هم برای دلگرمی‌اش لبخندی زد، سری تکان داد و مشغول خوردن غذایش شد. بعد از غذا نشستند تا کمی صحبت کنند. لیلاخانم و هاله‌خانم می‌گفتند که مهمان های فردا را از چند روز پیش دعوت کرده بودند. بعد از یک دورهمی خانوادگی وقتی که ساعت 11 شد تصمیم به خواب گرفتند، البته کامران بخاطر خستگی زودتر از همه رفت تا بخوابد. سایه می‌رفت سمت اتاق که کیوان آرام صدایش زد. او هم با تعجب و چشمان خواب‌آلود برگشت سمتش.

- بله؟

کیوان هم با مِن‌مِن لب زد: چیزه زن‌داداش... اوم... چیزه...

مثل اینکه برای گفتن حرفش تردید داشت! سایه هم با لبخند دلنشینی گفت: چیشده کیوان؟

کلافه پوفی کشید و گفت: می‌خواستم بگم سهیلا خانم هم فردا میاند؟

سایه با تعجب و گمراهی گفت: اهوم میاد.

ذوق‌زده گفت: یعنی الان کردستانند؟

با لحن مهربانی گفت: بله ساعت 7 رسیدند قرار شد فردا صبح باهم بریم آرایشگاه.

- اها باشه ممنون، خدافظ... اوم یعنی شبخیر.

و با خوشحالی رفت؛ ولی سایه، سایه نبود اگر نفهمیده باشد که کیوان چه حسی نسبت به سهیلا دارد. این را روز عقد از نگاه‌های زیر زیرکی کیوان و لبخندهای محوش فهمیده بود.

آرام در اتاق را باز کرد و با قدم‌های آهسته، آهسته سمت تخت رفت. تا مبادا کامران بیدار شود. روبه‌رویش ایستاد و بالبخند محو صورتش شد. چهره‌ی کامران در خواب خواستنی‌تر از هر زمانی شده بود.

• چهره بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا، چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی♡ •

خنده ریزی کرد و آرام پیشانیش را بوسید. کنارش روی تخت به تاج‌تخت تکیه زد و پتو را روی خودشان مرتب کرد. خمیازه کوچکی کشید و مشغول نوازش موهای پریشان کامران شد. ناگهان یاد چیزی افتاد. قلبش فشرد. او به کل سرطان کامران از یاد برده بود. چشم‌هایش را محکم روی هم گذاشت و اولین قطره اشک از چشمانش بارید و اجازه گرفتند تا بقیه قطرات هم مانند سیل روی گونه‌ی نرمش جاری شوند. او چطور می‌توانست فراموش کرده باشد که عزیز دلش بیمار است. خودش را آرام پایین کشید. با دست جلوی دهانش را گرفت تا کامران را از خواب بیدار نکند.

دلش آغوشش را میخواست.

جثه کوچکش را به تن کامران فشرد و سرش را میان سینه‌اش پنهان کرد بی‌خبر از آنکه کامران نوت به نوت کارهایش را در ذهنش ثبت می‌کرد و تن ظریف دخترکش را بیشتر به خود فشرد.

اولین قطره اشک ریخت و چه کسی می‌گوید مردها گریه نمیکنند؟

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_بیستم🤍🌱

°سایه°

چشمام سبک شدند و آروم بازشون کردم. نور ضعیف خورشید آروم چشمام رو نوازش می‌کرد. بلند شدم و کش‌وقوسی به بدنم دادم. شب نفهمیدم اصلا کی خوابم برد. اصلا وقتی کنار کامران باشی می‌فهمی زمان چطور میگذره؟ هوم؟ به کامران نگاه کردم. هنوز خواب بود. لبخندی زدم و آروم بازوش رو تکون دادم و گفتم: کامران، کامران‌جان پاشو.

تکونی خورد و با صدای خواب‌آلودی گفت: مگه ساعت چنده؟

به ساعت رومیزی نگاه کردم. 6 رو نشون میداد. گفتم: ساعت 6. پاشو آقا، پاشو.

خمیازه‌ای کشید و سرجاش نشست. با گیجی اینور و اونور رو نگاه کرد. پوفی کشید و با چشم بسته بلند شد و می‌خواست بره سمت حموم که به دیوار خورد. خندیدم و بلند گفتم: کامرااان، حواست رو جمع کن!

برگشت سمتم و خمار نگام کرد. جلوی خندم رو به‌هیچ‌وجه نمی‌تونستم بگیرم. قیافم رو که دید چشم غره‌ای رفت و راهی حموم شد. بلند شدم و تخت رو مرتب کردم. به سهیلا پیام دادم که آماده بشه. کت‌وشلوار کامران رو از کمد بیرون آوردم و رو تخت گذاشتم. خودمم تا کامران از حموم بیاد بیرون، روی تخت انداختم. این روزها باید بیشتر حواسم به کامران باشه. گوشیم رو برداشتم و تو گوگل سرچ کردم که چه چیز‌هایی برای سرطان‌سینه مفیده. خب خب نوشته بود: میوه‌های حاوی آنتی‌اکسیدان (مثل زغال‌اخته، انار، پرتقال)، ماهی‌های چرب و منابع امگا3، حبوبات مثل عدس، نخود، لوبیا، غلات کامل (مثل جو، برنج قهوه‌ای، نان سبوس‌دار)، سیر، پیاز، گردو، گیاهان، تخم‌مرغ، مصرف آجیل، ادویه‌جات و ترشی.

سر گوشی رو به لبم چسبوندم و رفتم تو فکر. کامران عاشق زغال‌اخته و پرتقال و ترشی‌جات بود. لبخند محوی رو لبام نشست. تو افکارم بودم که کامران خوش و خُرم اومد داخل و تا چشمش بهم افتاد متعجب شد. ابرویی بالا انداخت گفت: چیکار می‌کردی سایه؟

گوشی رو از لبم فاصله دادم و لبم رو گزیدم.

با استرس گفتم: هیچی بوخودا.

خونسرد نگاهم کرد. از نگاهش فهمیدم که میگه خر خودتی! اومد سمتم و با اجازه‌ای گفت، گوشیم رو گرفت. الانه که همه چیز رو بفهمه. یه نگاه به من انداخت و دوباره به گوشی خیره شد. هر وقت که ما بخوایم یه خوبی‌ای بکنیم آخرش گند زده میشه بهش، اه! گوشی رو گرفت سمتم و گفت: نیازی نبود به سهیلا خانوم اینقدر زود بگی.

آیا الان فهمیده بود و می‌خواست به روی من نیاره؟ سری تکون دادم و گوشی رو ازش گرفتم. بعد سمت حموم رفتم و داخل شدم. حموم بخاطر بخار آب گرم شده بود و خیلی باحال بود. بوی شامپو می‌پیچید و حس خوبی بهم می‌داد. یه دوش یه ربعه گرفتم و اومدم بیرون.

کامران توی اتاق نبود. شونه‌ای بالا انداختم و یه تیپ سبزومشکی زدم و کیف مشکیم رو با گوشیم برداشتم و رفتم پایین. به‌به... مثل اینکه آقا کامران یه صبحونه دونفره حاضر کرده بود. مرد مهربون‌من، تو خیلی خوبی، همیشه خوب باش! لبخندی بهم زد و گفت: سایه‌جان، بیا صبحونه بخوریم بریم که دیر نشه.

باشه‌ای گفتم و باهم شروع به صبحونه خوردن کردیم. بعد از خوردن صبحونه می‌خواستیم بریم سمت ماشین تا سوار بشیم که کیوان صدامون زد و اومد سمتمون. متعجب نگاهش کردیم که نفس‌زنان گفت: منم باهاتون میام از اون‌ور با کامران برم آرایشگاه.

ای کلک! من که می‌دونم بخاطر سهیلا می‌خوای بیای. قبول کردیم و راه افتادیم. تو راه کسی حرف نمی‌زد و فقط آهنگ بود که سکوت توی ماشین رو می‌شکست. بالاخره بعد 20 دقیقه به خونشون رسیدیم. خونشون یه آپارتمان بود. زنگ در رو زدم که قبل اینکه حرفی بزنم صداش از آیفون اومد.

- الان میام.

خنده ریزی کردم و پشت در منتظرش موندم. زیر چشمی به کیوان نگاه کردم که با شوق به در خیره بود. کیوان خیلی من رو یاد کامران می‌انداخت. شبیه اون موقع‌های کامران شده بود که میومد دم در خونمون تا بریم بیرون. نفس‌عمیقی کشیدم و لبخند محوی زدم. سهیلا اومد و باهم سلام و احوالپرسی کردیم. برای راحت بودن من و سهیلا عقب نشستیم و کیوان و کامران هم جلو نشستند. آدرس آرایشگاه رو به کامی دادم و اونم راه افتاد. تو راه اینقدر کیوان حرف زد و مسخره‌بازی درآورد تا نظر سهیلا رو جلب کنه که موفق هم شد، سهیلا به کارهاش و حرف‌هاش می‌خندید. ساعتای 7 و ربع بود که رسیدیم آرایشگاه. پیاده شدیم و می‌خواستیم بریم که کامران صدام زد. اومد سمتم وگفت: برو بعد ساعت 3 یا 4 میام دنبالت.

لبخندی زدم و گفتم: باشه، تو هم مواظب خودت باش.

سری تکون داد و زمزمه کرد: تو هم همچنین.

خداحافظی کردیم و رفتیم داخل. آرایشگر با مهربونی از من و سهیلا استقبال کرد و اشاره کرد که برم اتاق پرو و اول لباسم رو بپوشم بعد بیام. لباسم رو عوض کردم روی صندلی نشستم. اونم مشغول آرایش کردنم شد.

چند ساعت گذشت. دیگه واقعا داشت حوصلم سر می‌رفت. گوشیم رو برداشتم و رفتم تلگرام. پیوی کامران رو آوردم. عکس پروفایلش یه عکس از خودش به شکل سیاه سفید بود.

براش نوشتم: کامرانم کجایی؟

به ثانیه نکشیده جوابش اومد.

《عاشق اون میم مالکیتم که می‌چسبونی به اسمم.》

سریع براش تایپ کردم: تو کامران منی تا آخرم برای من می‌مونی؛ نگفتی کجایی؟

《از آرایشگاه اومدم بیرون دارم میرم گل‌فروشی.》

《خیلی خب، موقع رانندگی هم گوشی دستت نگیر خطرناکه》

《چشم》

《چشمت بی‌بلا》

《خدافظی》

لبخندی زدم و نوشتم: خدافظی.

گوشی رو روی میز گذاشتم و صبوری کردم... تا ساعت 2 و 45 دقیقه شد.

خمیازه‌ آرومی کشیدم و تو آینه به خودم نگاه کردم. اصلا خودم رو نمی‌شناختم. سمت سهیلا رفتم، مثل اینکه کار اونم تموم شده بود. نگاهش کردم و گفتم: سهیلا خودتی؟

لبخندی زد و گفت: من که خودمم ولی مثل اینکه تو خودت نیستی.

لباس بلند سرخ‌آبی پوشیده بود که بالاتنش نگین‌کاری شده بود و پایینش چین‌خورده بود و یه کمربند ظریف مشکی هم داشت. آرایشش هم با پوستش و لباسش تناسب قشنگی پیدا کرده بود. با چند تا بوق پشت هم به خودم اومدم که فهمیدم کامران اومده. سهیلا مانتو طوسی رنگش رو روی لباسش پوشید و شالش رو هم رو سرش انداخت. دوباره توی آینه به خودم خیره شدم. لبخند ملیحی زدم و شنلم رو روی سرم انداختم. سهیلا دستم رو گرفت و دوتایی رفتیم بیرون.

با دیدن کامران برقی تو چشمام ظاهر شد. توی اون کت و شلوار مشکی خیلی خواستنی و خوشگل‌تر شده بود. علاوه بر اون ماشین هم به طرز زیبایی تزئین شده بود. یه نگاه به سهیلا انداختم که مهربون گفت: من تاکسی می‌گیرم میام!

کیوان از اون‌ور حرفش رو قطع کرد و گفت: سهیلا خانم با من میاد ...

@الهام قادری  @امین حسینی @علیرضا شیرحسینی

ویرایش شده توسط پری بانو
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_بیست و یکم🤍🌱

همه برگشتیم سمتش که گفت: البته اگه بخواد!

سهیلا هم با شرمندگی قبول کرد و سوار ماشین کیوان شد. کامران با لبخند محوی اومد سمتم و دست گل رو بهم داد و آروم دستام رو گرفت، در ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم. اونم دور زد و سوار ماشین شد. برگشت سمتم با آوردن دستاش به سمتم شنلم رو از رو سرم انداخت. ای بابا! این باز چشماش برقی شد که. آروم گفت: خیلی خوشگل شدی!

منم دستمو بردم جلو و کرواتش رو مرتب کردم و همونطور گفتم: شما هم جذاب شدی.

دستام رو گرفت و جلوی لباش برد و بوسه‌ای نرم، روشون زد. چشمکی بهش زدم و راه افتادیم. توی راه آهنگ پخش شده بود که کامران باهاش همخونی می‌کرد، گه گاهی هم باهاش می‌رقصید. با خنده گوشیم رو از کیف نقره‌ای رنگم در آوردم و روی جاگوشی گذاشتم. کامران با تعجب گفت: خانومی چیکار می‌کنی؟

روی دوربین جلو تنظیم کردم و گفتم: می‌خوام فیلم بگیرم یادگاری بمونه به بچمون نشونش بدم بگم چه بابای گلِ خوبی داره!

با خنده سری تکون داد و صدای ضبط رو بلندتر کرد. همونجور هم دوتایی همخونی می‌کردیم:

می‌خندم که دنیا به روم بخنده

عاشقی کن که عاشقی قشنگه

تا می‌شنوم صدات و آروم می‌شم

خدایی اون دوتا چشات قشنگه

امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم

دلبر تماشایی من به عشقت افتادم

امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم

دلبر تماشایی من به عشقت افتادم

،،،

با دلم چه کارا که نکردی

عاشقش کردی

بد با دل هیچ موقع تو تا نکردی

عاشقش کردی

نمی‌ذاری یه لحظه تنها بشم

بر می‌گردی

امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم

دلبر تماشایی من به عشقت افتادم

امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم

دلبر تماشایی من به عشقت افتادم

لحظه‌های قشنگی رو کنار مرد زندگیم سپری می‌کردم، مردی که حاضره جونش رو بهم بده؛ منم همینطور! منم حاضرم کل زندگیم رو به خاطرش بدم. حس می‌کنم تموم نداشته‌هام پیش کامران کامله.

•او را نه تنها دوست دادم بلکه ذره ذره‌ی وجودم او را می‌خواهد•

،،،

کامران ماشین رو جلوی یه آتلیه نگه داشت. باهم پیاده شدیم و دا رفتیم. فضای خیلی قشنگی داشت. عکاس یه دختر تقریبا جوون بود و خیلی خوش‌اخلاق بود. بعد از عکاسی گفت که عکس‌ها فردا آماده میشه. اومدیم بیرون و دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت تالار رفتیم. جلوی یه تالار که از بیرون نمای مشکی_سفید بود نگه داشت. از ماشین پیاده شد و در سمت من رو باز کرد و دستش رو جلو آورد. شنلم رو سرم انداختم و دستم رو توی دستای مردونش گذاشتم، بعد باهم وارد سالن شدیم. با وارد شدنمون صدای دست‌وجیغ بلند شد. کامران دستش رو گذاشت رو کمرم و به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم. سمت کامران چرخیدم. با مهربونی بهم نگاه کرد و شنل رو از سرم انداخت. بوسه‌ای به پیشونیم زد که آرامش خاصی بهم دست داد. دخترها و زن‌ها وسط سالن با آهنگ شادی که پخش شده بود می‌رقصیدند. رو به کامران گفتم: اگه چشمت به یکی از این دخترا بیفته من می‌دونم باتو.

خندید و گفت: دست من نیست که عزیزم چشمه! همه‌جا میره.

اول خندیم بعد که فهمیدم چی‌گفت اعتراضی گفتم: کامران!

دستم رو محکم فشرد و گفت: نترس خانوم کوچولو من تو رو انتخاب کردم و به‌جز تو هیچ دختر دیگه‌ای به چشمم نمیاد حتی اگه اون دختر زیباترین دختر روی کره زمین باشه.

از خجالت سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم: کامران اینجوری باهام حرف نزن یهو می‌بینی غش میکنم میفتم رو دستت‌ها!

خندید و گفت: من میرم سالن مردونه تا تو یهو غش نکنه بیفتی رو دستم.

لبخندی زدم و سری تکون دادم. بعد از رفتنش سهیلا دستم رو رو کشید تا با هم وسط بریم. با خنده مشغول رقصیدن با سهیلا و ساق‌دوش هام که ثریا و معصومه و بیتا و دختر خاله‌ام غزال شدن. احتمالا ساق‌دوش‌های کامران هم کیوان و بنیامین و امیرعلی و امیر باشند. ذهنم کشیده شد سمت امیر. کامران می‌گفت خیلی شبیه منه. خیلی دوست داشتم ببینمش!

نیم ساعت گذشت و کامران اومد بالا. سمتم اومد و دستم رو تو دستاش محکم گرفت. پشتش کیوان و بنیامین و امیرعلی با یه پسره اومدند. چشمام قفل پسره شد. اونم بهم زل زد. فکر کنم همون امیر باشه که کامران می‌گفت.

باورم نمی‌شد. صورتش کُپ صورت من بود. یجورایی کپی در برابر اصل!

سنگینی نگاه کامران رو روی خودم حس کردم. سمت کامران چرخیدم که لبخند محوی زد و گفت: ایشون اقا امیر، یکی از دوستای قدیمیم هست که شبیه کیوان می‌مونه برام و البته همکار.

بعد رو کرد سمت امیری که هنوز مات مونده داشت من رو نگاه می‌کرد و  گفت: امیر داداش ایشون هم سایه، خانوم گلم و مادر توله‌های آیندم.

از تعریف کامران همه خندیدیم. زودتر از امیر من به خودم اومدم و رو کردم سمتش.

- سلام آقا امیر، خوشبختم.

لبخند مهربونی زد و گفت: سلام سایه خانم منم خوشبختم، پیوندتون رو تبریک میگم.

پسر مهربونی به نظر می‌رسید. متقابل لبخندی زدم و تشکر کردم. فیلم‌بردار از من و کامران خواست تا بریم وسط و برقصیم. وسط سالن خلوت شد و کامران من رو به وسط هدایت کرد.

برق‌ها به یکباره خاموش شدند و حالا چراغ‌های رنگی بودند که بر فضا حکمرانی می‌کردند. ساز آهنگ پخش شد. از همون اول ساز شناختم کدوم آهنگ هست. آهنگ قسم می‌خورم از هنگامه! چون که آهنگ آرومی بود رقص تانگو رو پیشنهاد کردم. کامران نگاهم کرد و گفت: آماده‌ای؟

آروم گفتم: چه جور‌شم!

خنده ریزی کرد و سری تکون داد:

تو چشمات سواله، یه عالم سوال

نگاهت پر از آرزو‌های کال

می‌دونم تو ذهنت چیا می‌گذره

می‌بینی تو اما کی عاشق تره؟

می‌مونم کنارت درست مثل سایَت

از امروز تا هر روز تا اون بی‌نهایت

نمی‌گیره هیچ‌کس جای‌خاک پاتو

نمی‌میره این عشق قسم می‌خورم

تا روزی که قلبم هنوز میزنه

تا وقتی که جونی توی این تنه

تو روزای خوب تو روزای بد

همیشه باهاتم قسم می‌خورم

توی لحظه‌هاتم قسم می‌خورم

همیشه باهاتم قسم می‌خورم

توی لحظه‌هاتم قسم می‌خورم

به بارون نم‌نم به دریا به کوه

به این آفرینش به کشتی نوح

به ماه و ستاره به هفت آسمون

به عشقم به عشقی تا مرز جنون

(اینجا کامران من رو به خودش فشرد و دستاش رو پشتم محکم کرد. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و خوند.)

به لحظه دیدار قسم می‌خودم

دوباره با تکرار قسم می‌خورم

به عهدی که بستیم قسم می‌خورم

به هستم به هستیم قسم می‌خورم

تا روزی که قلبم هنوز می‌تپه

تو وقتی که جونی توی این تنه

تو روزای خوب تو روزای بد همیشه باهاتم

قسم می‌خورم

همیشه باهاتم قسم می‌خورم

توی لحظه‌هاتم قسم می‌خورم

همیشه باهاتم قسم می‌خورم

آهنگ تموم شد و توی تاریکی من و کامران هنوز وسط سالن بودیم.

کامران من رو یکم از خودش فاصله داد ولی هنوز دستاش پشتم بود.

عمیق نگاهم کرد و گفت: سایه، قول بده تا آخر این راه دور و دراز باهام بمونی!

یه قطره از اشک روی گونم ریخت و و با ذوق دست راستم رو بالا آوردم و گفتم: به لحظه دیدار قسم می‌خورم...

@رائوزین @عسل @علیرضا شیرحسینی @آتناملازاده @خانوم سین @گیلاس @

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت بیست و یک رمان یک روح در دو تن 

عروسی کامران و سایه

spacer.png

پارت بیست و یک رمان یک روح در دو تن 

 

عروسی کامران و سایه

spacer.png

  • لایک 1
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

یک روح در دو تن👥

#پارت_بیست و دوم🤍🌱

عمیق نگاهم کرد و گفت: سایه، قول بده تا آخر این راه دور و دراز باهام بمونی.

یه قطره از اشک روی گونم ریخت و با ذوق دست راستم رو بالا آوردم.

- به لحظه دیدار قسم می‌خورم!

دستش رو آورد بالا و انگشتای بزرگ مردونش رو مابین انگشتای سفیدم برد، محکم بست. سرش رو جلو آورد و روی رد اشکم رو بوسید.

ما نه لیلی و مجنون بودیم، نه شیرین و فرهاد! داستانمون شاید مثل بقیه داستان‌ها باشه اما یه فرق داره! فرقش هم اینه که این داستان زندگی من و کامرانه، داستان ما!

ما چه ساده بهم دل بستیم، کی فکرش رو می‌کرد می‌کرد من کنار کامران به خوشبختی و آرامشی که لحظه به لحظه دنبالش بودم برسم،

برق‌ها روشن شد و من و کامران یکم از هم فاصله گرفتیم و ساقدوشا اومدن دورمون کردن و گفتند رقص کُردی بریم. موافقت کردیم و یه دایره بزرگ دختر پسری درست کردیم. آهنگ کُردی شادی پخش شد و شروع به رقصیدن کردیم.

همه مشغول بودند و عده‌ای هنوز داشتند می‌رقصیدند. به چند لحظه قبل فکر می‌کردم که قسم خوردم تا آخر این راه دور و دراز با کامران بمونم. دستی روی شونم نشست. برگشتم سمت کامران که با لبخند گفت: سایه‌جان گوشیت پیشته؟

آروم سری تکون دادم و ادامه داد: میدی یه لحظه؟

همونطور که از کیفم درش می‌آوردم گفتم: برای چی می‌خوای؟

- بده میفهمی.

گوشی رو سمتش گرفتم. گرفتش و قسمت دوربین جلو رو آورد و رو صورت هر دومون تنظیم کرد. دکمه فیلمبرداری رو زد و با خنده گفت: خب توله‌های قشنگم، من امروز با مامان جونیتون ازدواج کردم و زنم شد. تا چند وقت دیگه شما توله‌ها رو به‌دنیا میاره.

دستش رو آورد بالا حلقه‌اش رو جلوی دوربین گرفت و با خنده گفت: سایه حلقه‌ات رو نشون بده توله‌ها ببینند زنم شدی!

با لبخند مهربون و شیطونی دستمو جلوی دوربین گرفتم و گفتم: بچه‌ها باباتون اول شوهر من بوده و قراره فقط من رو ببره شهربازی و رستوران و سینما.

محکم بغلم کرد و گفت: یه تار موهاش روهم به شما توله‌ها نمیدم.

،،،

بعد شام سمت ماشین‌ها رفتیم تا بریم خونه. با کامران سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تو راه همش صدای آهنگ و بوق بود. رو به کامران با خوشحالی داد زدم: کامران.

اونم داد زد: جانم.

- عاشقتم، دیوونتم روانی.

خبیث نگاهم کرد و گفت: اگه می‌خوای امشب کار دست خودم و خودت ندم کمتر دلبری بکن لعنتی!

خنده دلبری زدم و آروم سرجام نشستم. با خوشحالی از پنجره به بیرون نگاه کردم. حس خیلی خوبی داشتم. کامران ماشین رو نگه داشت و پیاده شد. پشتش بقیه ماشین‌ها هم وایستادند و پسرا اومدند و رقصیدند. با لبخند نگاهشون می‌کردم که سهیلا اومد پشتم و گفت: عروس‌خانم الان قراره کجا بریم؟

خنده ریزی کردم و گفتم: می‌ریم خونه کامرانشون.

آهانی زمزمه کرد و بعد چند ثانیه ادامه داد: آقا داماد هم چقدر قشنگ میرقصه ها.

با خنده به کامران نگاه کردم. دقایقی گذشت و بعد اومد سوار ماشین شد و راه افتادیم سمت خونه. توی باغ بودیم که می‌خواستند جلوی پامون یه گوسفند بکشند. کامران که می‌دونست من می‌ترسم از همه خداحافظی کرد و دوتایی اومدیم داخل و چقدر خوبه که بدونه من چجور آدمی هستم و من رو بشناسه!

تو اتاق رفتم و روی تخت نشستم. هرکاری می‌کردم این زیپ کوفتی لباس نمیومد پایین و از طرفی هم لباس خیلی سنگین بود. با فریاد کامران رو صدا زدم که سریع در اتاق رو باز کرد و با ترس گفت: جانم، چی شده؟

اوخی، ترسید؟ با مظلومیت گفتم: کامی جونم میای کمک کنی لباس رو در‌ بیارم آخه میدونی خیلی سنگینه!

حرصی نگاهم کرد. آخر چشماش رو توی حدقه گردوند و اومد کمکم کرد تا درش بیارم. بوسه‌ای روی شونم زد که با برخورد ته ریش‌هاش به پوستم قلقلکم اومد.

یه لباس راحتی مشکی رنگ با شلوار ستش برداشتم و رفتم حموم. بعد از حموم لباسام رو پوشیدم و خودم رو انداختم رو تخت. احساس می‌کردم 10 کیلو کم کردم. کامران هم رفت یه دوش سریع گرفت و سوت‌زنان اومد بیرون. مثل اینکه اونم سبک شده بود.

روز قشنگی بود، و صد البته که نتیجش خسته شدن همه بود. دقایقی سپری شد. نگم انگاری روی دیوار سفید رنگ اتاق خشک شده بود، اینهو زامبی‌ها! ولی از کامران صدایی نمیومد. برگشتم سمتش که دیدم خوابش برده. خدا میدونه چقدر خسته بود. ولی برعکس من خوابم نمی‌برد. نفس عمیقی کشیدم و هرم داغ نفس‌هاش رو به جونم خریدم. امشب رویایی‌ترین شب زندگیم بود. از پایین صدای سروصدا میومد.

به احتمال زیاد بقیه اومدند داخل. پاهام خوابش برده بود و از طرفی هم خیلی تشنم بود. یه نگاه کوتاه به کامران انداختم و خودم رو آروم از حصار دستاش آزاد کردم. با قدم‌های آهسته رفتم بیرون. از پله‌ها اومدم پایین. طبق حدسم اومده بودند داخل. لبخندی زدم و رفتم آشپزخونه. از یخچال بطری آب رو بیرون آوردم و یه لیوان آب خوردم. رفتم پیش بقیه که روی مبل‌ها نشسته بودند، کنار مامان‌هاله نشستم. بابا گفت: دخترم، کامران کجاست؟

به بابا نگاه کردم و به اتاق اشاره کردم و گفتم: خوابش برده بابایی.

سری تکون داد و مامان‌هاله دستم رو گرفت.

- اشکال نداره حتما خیلی خسته شده.

لبخند مهربونی زدم که کیوان گفت: زن‌داداش تو چرا نخوابیدی؟ دیر وقته!

دستام رو روی پاهام گذاشتم و گفتم: من خوابم نبرد.

ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: عجب، منم خوابم نمی‌بره!

آروم سری تکون دادم و بقیه مشغول حرف زدن شدند. مثل اینکه هیچکس قصد خواب نداشت.

از بحث‌ها نتیجه این شد که یک هفته بعد برگردیم تهران. هرکس سمت اتاق خودش رفت تا بخوابه ولی من هنوز خوابم نمی‌برد. چراغ‌ها رو خاموش کردم و به سمت اتاق رفتم. یه نگاه به کامران انداختم که دیدم هنوز خوابه. پوفی کشیدم و گوشه‌ای از تخت نشستم. به سهیلا پیام دادم مثل اینکه اونم خوابش نمی‌بره. همه امروز همین مشکل رو دارند فکر کنم، بجز کامرانِ من. عجیباً غریباً.

چند دقیقه خیره نگاهش کردم. وقتی فهمیدم که واقعا خوابه پوفی از بی‌حوصلگی کشیدم. تکونش دادم و گفتم: کامی... کامی جونم.

یکم تکون خورد و دستم رو کنار زد.

دوباره بازوش رو گرفتم و تکون دادم.

- کامران... کامرانم.

چشم‌هاش رو باز کرد و خمار نگاهم کرد که ...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...