رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • پاسخ 81
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

«به نام خدایی که عشق را آفرید»    نام رمان: کلوچه خرمایی  نویسنده: روشنا اسماعیل زاده  ژانر: عاشقانه، طنز هدف: امتحان خودم برای نوشتن رمان در زمان محدود  شروع رمان: ۱۹ ار

«پارت یکم» هیجان در بند بند وجودش جولان می‌داد؛ نزدیک بود از فرط شادی، خودش را به بامداد برساند و او را در آغوش بگیرد.لبخندی محو روی لب‌های باریکش نشست و گفت: - بگو به جون روشنا؟ نه، نه! روش

« پارت دوم»   بادی به غبغب انداخت و همان‌طور که استوار می‌ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده گفت: - به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکم‌تر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو می‌خوندم. با

  • مدیر ارشد

 

Negar_1769957026742.jpg

🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸

از اینکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری، ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید.
قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا

برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد.
آموزش درخواست ناظر

هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید، در راستای بهبود قلم، می‌توانید درخواست نقد حرفه ای بدهید.
درخواست نقد اثر

با نوشتن 25 پارت از رمان خود، می توانید درخواست طراحی جلد بدهید.
درخواست کاور رمان

بعد از انجام نقد توسط منتقدین حرفه‌ای و ویرایش نکاتِ گفته‌شده، می توانید برای انتقال اثر به تالار برتر درخواست نمایید:
درخواست انتقال به تالار برتر

همچنین پس از اتمام اثر، لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید.
اعلام پایان

با تشکر کادر مدیریت نودهشتیا

 

  • لایک 2
  • تشکر 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت دوم»

 

بادی به غبغب انداخت و همان‌طور که استوار می‌ایستاد تا وانمود کند اتفاقی نیفتاده گفت:

- به هرحال گفتم بهشتی بودنم رو محکم‌تر کنم. تو راه بهشت داشتم اشهدمو می‌خوندم.

بامداد مجدداً نتوانست جلوی نمایان شدن دندان‌هایش را بگیرد؛ چشمان سبزش به وضوح می‌خندیدند و با دهانش همراه بودند. روشنا خود را لنگان‌لنگان به بامداد رساند، سرش را پایین گرفت تا نگاهش هم‌تراز با قد خمیده‌ی بامداد باشد، سپس به پای گچ گرفته‌اش اشاره کرد و غرید:

- درسِ عبرت نشده؟

معنی کلامش را به وضوح دریافت؛ اخمی بین ابروان پرپشت مشکی‌اش که کمی به هم پیوسته بود، نشاند.

- منظور؟

این بار نوبت روشنا بود که شاداب، ابرویی بالا بیندازد. بی‌قید، کنارِ بامداد جاخوش کرد و پا روی پا انداخت. دستش را دور زانویش پیچید و گفت:

- خودت بهتر می‌دونی!

بامداد روزی نزدیک به دانشگاه منتظرِ روشنا بود که متوجه خروج او به همراه پسری با قد و قواره‌ی متوسط و هیکلی لاغر شد. اختیار از کف برید؛ از ماشینش به بیرون پرید و همین که خواست به سوی آن‌ها بدود، پایش درون چاله‌ای گیر کرد و همان دلیل مسخره، باعث این‌طور اسیر شدنش بود. در نهایت هم معلوم شد آن پسرک، دختر بود و یکی از دوستان قدیمی روشنا!

روشنا که انگار به همان چیزی که ذهن بامداد را مغشوش کرده بود، فکر می‌کرد؛ قهقهه‌ای سر داد و کوسنی را که حدفاصلِ آن دور را پُر کرده بود، در آغوش گرفت.

- نتیجه می‌گیرم کلاً زیاد شادی، خشم، هیجان به خودت وارد نکن. آخرش خونه‌نشینت می‌کنه.

بامداد، کوسن را در لحظه‌ای از حصار دستانش بیرون کشید و ضربه‌ای محکم بر فرقِ سرش کوباند. روشنا خواست به سمتش خیز بردارد و مشت بر سر و صورتش بکوبد که صدای آیفون مانع شد. هردو، متعجب، به هم نیم‌نگاهی انداختند؛ روشنا می‌دانست مه چهره و رضوان که این وقت روز به خانه نمی‌آمدند، پس چه کسی بود؟ به روی خودش نیاورد که نجوایی از آیفون شنیده، خانُمانه، به حالتی که اول نشسته بود، بازگشت.

- هی خاموشا، پاشو برو ببین کیه!

حالت آرامش چهره‌اش به‌ناگاه طوفانی شد؛ این بار واقعاً به سمت بامداد خیز برداشت و موهای کوتاه مشکی‌اش را زیر چنگالش گرفت.

_ صبح زود! صد بار نگفتم اسم من رو اینجوری صدا نزن؟ ها؟

بامداد از اینکه «صبحِ زود» خطاب شده بود، نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. صورتش کمی از درد جمع شده بود که بار دیگر صدای آیفون به سروصدای درونِ خانه افزود.

با کمی فشار، خودش را از زیر دستان روشنا نجات داد و اخمی مصنوعی بر صورت نشاند.

_ کاری نکن برم با عمو رضوان صحبت کنم بگم هنوز بچه‌ای نفرستت ها!

همین تهدید کوچک، ترس را بر جان روشنا انداخت. بی‌چون و چرا، با درنگی کوتاه، به سوی آیفون پرید و نتوانست لبخندِ کجِ کنارِ لبان بامداد را ببیند.

از تصویری که درون آیفون افتاده بود، جیغی زد و گفت:

_ اِی وای! دیاکو اومده.

 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 8
  • تشکر 1
  • هاها 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت سوم»

 

ابروهای بامداد گره خوردند. از جایش بلند شد. عصای نقره‌رنگش را که به دسته‌ی مبل تکیه داده بود، برداشت و لنگ‌لنگان از هال مستطیلی شکل بزرگ، که با دو دست مبل قهوه‌ای و کرم تزئین شده بود، گذشت. روشنا، بی‌توجه، تمام حواسش به زنگ در بود تا دیاکو آن را بزند و او به سمتش یورش ببرد. اما قبل از اینکه صدای زنگ بلند شود، صدای بامداد در گوشش پیچید:

- من دیگه برم. خبری که باید می‌رسوندم، رسوندم.

غم در چشمان بادامی روشنا نشست. از کدورتی که بین بامداد و دیاکو افتاده بود، دلش می‌شکست. مگر چه شده بود که این دو دوست صمیمی از شبی اینطور دشمن شدند؟ می‌دانست اصرار فایده‌ای ندارد؛ بامداد حتی لحظه‌ای حاضر نبود رخسار گندمگون دیاکو را ببیند. دستش را برای خداحافظی به سمت بامداد دراز کرد. بامداد مکث کرد؛ ابتدا به دست روشنا و سپس به چشم‌های غم‌زده‌اش نگاه کرد. برای گرفتن دستان روشنا دیگر تردید نکرد. دست کوچک کشیده‌اش را در دستان بزرگ و زمخت خود گرفت و تکان داد. مثل همیشه، دستش برای روشنا کوره آتش بود؛ آنقدر که نتوانست بیشتر از دو ثانیه دستش را نگه دارد. این بار نوبت روشنا بود که نگاهش را به چشمان بامداد گره بزند؛ چیزی در این چشم‌ها می‌دید که از خواندنش عاجز بود. به محض اینکه بامداد توانست دل از نگاه روشنا بکند و درِ خانه را برای خروج باز کند، دیاکو هم نفس‌زنان از پله‌های طوسی‌رنگ بالا آمد. اخم بامداد به چهره‌ی دیاکو هم کشیده شد. با تمسخر هیکل ورزیده و قد بلند بامداد را نگاه کرد و گفت:

- به! ببین کی اینجاست! سلام آقای شایگان، پارسال دوست، امسال آشنا. می‌گفتین گاوی، گوسفندی، خری، چیزی قربونی می‌کردیم. خدا بد نده!

نگاهش سر تا پای بامداد را کاوید و در نهایت روی پایش که گچ گرفته بود، متوقف شد. روشنا خواست دخالت کند که نگاه بامداد مانع شد. تمام توانش را به کار گرفت تا جواب دندان‌شکنی به دیاکو ندهد. به قدی که چند سانت از او کوتاه‌تر بود چشم دوخت، نگاه از موهای کوتاه ولی مرتبش گرفت، زیر چشم‌هایی که آثار کمرنگی از کبودی در آن پیدا بود را از نظر گذراند و در نهایت نگاهش روی چشمان خشمگین دیاکو ثابت ماند، پوزخندی که چند ثانیه‌ای بود لبانش را درگیر کرده بود، غلیظ‌ تر شد.

- نیازی به بذل و بخشش تو ندارم!

بعد خواست از کنارش رد شود تا کمی نفس بکشد، فضای ساختمان خالی از اکسیژن بود؛ اما دیاکو بازوی چپش را گرفت و زیر لب غرید:

- بارِ آخرت باشه وقتی کسی خونه نیست به خواهر من سر می‌زنی! من مثل تو بی‌رگ نیستم.

تیکه کلام دیاکو، تا مغز استخوان بامداد را سوزاند. نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، طوری که صدا به گوش روشنای مضطرب، که کنار درِ خانه کز کرده بود، نرسد گفت:

- من برخلاف تو، یه چیزایی می‌فهمم! دخترعموی آدم، ناموس آدمه، نه؟

به وضوح گردِ عصبانیت را درون گودی چشمانش دید. همچنان اخم‌هایش درهم بود، دستش را از دست دیاکو که دیگر شل شده بود، جدا کرد و از پله‌ها به سختی اما با نهایت سرعت پایین رفت. روشنا به محض رفتن بامداد، به سمت دیاکو که دست راستش را مشت کرده بود، روانه شد.

- دیاکو؟

دیاکو که انگار از خواب عمیقی بیدار شده باشد، تکانی خورد و مبهوت به روشنا زل زد. کم‌کم، مکان و زمانی که در آن بود را به یاد آورد؛ چند پله باقی مانده را طی کرد و به روشنا رسید. ساکش را روی زمین سرد گذاشت و بی‌مهابا، خواهرش را در آغوش گرفت. روشنا که انگار دردِ نبودن دیاکو، دوباره برایش تازه شده بود، دستش را دور کمر او حلقه کرد و غر زد:

- نامرد، مگه قرار نبود زود به زود بیای؟

همانطور که در آغوش هم وارد خانه می‌شدند، دیاکو با شیطنت خنده‌ای سر داد که مصنوعی بودنش به چشم روشنا نیامد.

- اومدم دیگه! به رئیسم گفتم یه خواهر ترشیده دارم، من نباشم شهر رو به هم می‌ریزه، باید زود برگردم تهران.

اخم‌آلود، مشتی به سینه‌ی ستبر برادر کوباند و این بار از او فاصله گرفت؛ دستش را به کمر زد و با جیغ گفت:

- ترشیده عمته!

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 9
  • ذوق زده 1
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت چهارم»

***

شب هنگام، هر چهار عضو خانواده پشت میز غذا خوری شش نفره‌ی‌ گوشه‌ی هال نشسته بودند. دیاکو از محل کارش برای پدر و مادر سخن می‌گفت، تنها کسی که حواسش کامل معطوفِ پسرِ خانواده بود، مه چهره بود. با هیجان و شعفی زیاد، هر چند دقیقه قربان صدقه‌ی قد و بالای عزیز دوردانه‌اش می‌رفت. این وسط رضوان و روشنا نگاه از هم می‌دزدیدند و با غذایشان بازی می‌کردند. از وقتی پدر از سرکار برگشته بود، روشنا انتظار کشید تا سخنی بر لب بیاورد اما رضوان روزه‌ی سکوت گرفته بود. همه، محو در دنیای خودشان بودند که ناگاه صدای فریاد مه‌چهره، سکوتِ به وجود آمده را در هم شکست. 

- وای خدا، سوسک!

حرف به طور کامل از دهان مادر خانواده خارج نشده بود که دیاکو روی صندلی پرید و ایستاد؛ با تته پته گفت:

- کو.. کج…کجاست؟

مه چهره، از تعجب، وجود سوسک مزاحم را فراموش کرد. روشنا نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد؛ سرش را، روی میز گذاشت و لب به خنده باز کرد. رضوان از جایش برخاست و به با لنگه دمپایی‌‌‌ای، خود را به سوسک کوچک مشکی رنگ رساند؛ همین‌که به سوسک رسید، سوسک با وحشت به سمت میز دوید. حال دیاکو بود که از ترس، فاصله‌ای گرفت و با شتاب به سوی آن سمت خانه دَوید.

مهلکه‌ای دیدنی شده بود! دیاکو می‌دوید، سوسک پشتش از رضوان فرار می‌کرد و رضوان در به در کشتن سوسک، پشت آن روانه شده بود. روشنا، ان‌قدر خندیده بود که دیگر اشک امانش نمی‌داد. قطره‌ای از گوشه‌ی چشمش به بیرون جَست و از بینی‌اش سرازیر شد. مه چهره که واکنش نادرِ دیاکو را دیده بود، شوک زده، به پشتی صندلی مخمل مشکی تکیه داد. بالاخره زورِ رضوان به سوسک چربید و او را از پا در آورد. دیاکو، نفس زنان بر روی مبل خود را رها کرد که صدای روشنا توام با خنده بلند شد:

- نفس عمیق بکش، بابا دایناسور رو کُشت دیگه در امانیم، نمی‌خورَتِت. 

سپس قهقهه‌ای سر داد که با چشم غره‌ی مادرش، محو شد. مه‌چهره به خودش آمد، قاشق و چنگالش را برداشت و طوری که انگار آب از آب تکان نخورده، مشغول خوردن غذا شد. رضوان سوسک را با دستمالی برداشت که همین‌کارش، اوق زدن روشنا را به همراه داشت. از خوردن غذا پشیمان شد و با تشکر از پشت میز بلند شد. با دیدن دیاکو که دستش را حصاری بر پیشانی‌اش کرده و روی مبل، دراز کشیده؛ نیش‌اش تا بناگوش باز شد. خودش را، روی مبل تک نفره‌ی کنارِ دیاکو پرتاب کرد و با صدایی رسا گفت:

- بابا می‌دونی پرنسسعلی یعنی چی؟

پدر که تازه دستانش را شسته و برای خوردن غذای سرد شده، عازم پشت میز شده بود، سرش را بالا آورد و نگاهش را روانه تک دخترش کرد. 

- نه! یعنی چی؟

دیاکو که هوشیار شده بود، روی مبل نشست و در جواب روشنا، رو به مادر گفت:

- مامان می‌دونی برادر بزرگتر، احترام و ساکت شدن یعنی چی؟

رضوان و مه چهره، به فرزندانشان زل زدند تا مقصودشان از سوال های مطرح شده مشخص شود. روشنا خودش را به سوی دیاکو کشاند و با لودگی گفت: 

- برادری که از سوسک بترسه چهار سال بیشتر نداره، تازه پرنسسعلی هم هست. 

سپس قبل از خطر احتمالی، از دیاکو با جَستی، فاصله گرفت و خنده کنان به سوی اتاقش رفت. قبل از آن‌که درِ اتاق را بگشاید صدای محکم پدر، او را از تصمیمَش باز نگه‌داشت. 

- یه نیم ساعت دیگه بیا تو اتاقم باید حرف بزنیم. 

روح از تنش خارج شد. همان چیزی که انتظارش را می‌کشید بالاخره به وقوع پیوست. چون پشت به میز بود کسی به او دید نداشت، دست راستش را مشت کرد و از بالا به پایین کشید؛ با نیشی باز کلمه‌ی «یِس» را زیر لب تکرار کرد. قلبش از هیجان، دیوانه‌وار بر دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. با نفسی عمیق، اکسیژنی نسبی به قلبش بخشید تا بلکه آرام بگیرد. سپس وارد اتاقش شد. نیم ساعتِ وعده داده شده توسط پدر، برایش نیم قرن گذشت تا بالاخره اذن‌ورود به اتاق مشترک پدر و مادر، برایش صادر شد. 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 6
  • هاها 4
  • چشمک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

« پارت پنجم»

پدر، پشت میز مطالعه‌اش نشسته بود. با طمانینه به او نزدیک شد، موی موج دار خرمایی‌اش را با کِش موی دور مچ دستش به بالا حالت داد که صدای پدر رعشه بر تنش انداخت. 

- بشین روشنا! 

بر تخت دونفره‌ی شکلاتی کنار میز نشست، برای پنهان کردن لرزِ دستانش، آن ها را در هم گره زد. به قول بامداد، زبان شش متری‌اش را موش خورده و بالا آورده بود. 

- بامداد باهام صحبت کرده و خیلی اصرار کرده، راستش هنوز دلم راضی نیست تورو اون‌جا بفرستم! چون تو نمی‌دونی چه جای دور افتاده‌ای می‌خوای بری، فقط رو هوا حرف می‌زنی. 

روشنا خواست زبانش را به حرکت در بیاورد و مداخله کند اما رضوان، زودتر پیش‌دستی کرد و به سوی او بازگشت. عینکی مستطیلی‌اش را که‌تا نوک دماغش پایین آورده بود را از چشمش فاصله داد. 
_ اول صبر کن حرفم تموم شه، بعد هرچی خواستی بگو. 

همین حرف روشنا را مجاب کرد دندان بر سرِ جیگرش بگذارد. می‌ترسید مقصود حرف‌های پدر عدم رضایتش را نشان دهد. عرق بر گودیِ کمر و پیشانی‌اش جاری شده بود، همین که دست بر پیشانی برد صدای پدر سکوت اتاق را شکست. 

- مطمئنی می‌خوای اون کارخونه رو دوباره راه بندازی؟ 

سری که پایین انداخته بود با اتمام جمله‌ی پدر، سریع بالا آمد. سرش را پشت هم به نشانه‌ی «بله»تکان داد. این بار نتوانست جلوی زبانش را بگیرد، بدون نفس کشیدن گفت:

- آره؛ از دست دیاکو که هیچ کاری برنمیاد؛ من هم که به خواست شما وارد دانشگاه شدم همه درس ها رو هم دارم میوفتم چون علاقه‌ای به درس ندارم. شما می‌دونین چقدر دوست دارم شغل آزاد داشته باشم.

نمی‌دانست برای رسیدن به خواسته‌اش چرا زیرآب دیاکو را زده بود ولی این حقیقت ماجرا همین بود؛ کارخانه‌ی متروکه‌ی رضوان را می‌خواست تا مدیر آن‌جا باشد. هم دستش در جیب خودش می‌رفت هم سرگرم می‌شد. رضوان موشکافانه دخترش را از نظر گذراند. هیجان بیش از حدش او را به خاطره‌ای دور می‌برد. روزی که این کارخانه را خریده بودند؛ ان‌قدر هیجان زده بود که فکر نمی‌کرد روزی همین کارخانه، او را به سوی ورشکستگی راهی کند. 

- این کارخونه مشکل داره!

بادِ روشنا خوابید! دیده‌اش کدر شد و دیگر کمتر اثری از ذوق در آن پیدا بود. سرش را مجدد پایین انداخت، در دل فکر می‌کرد پدر راضی نیست و دنبال بهانه است؛ اما ادامه‌ی حرف پدر، باعث باز شدن دهانش از تعجب شد. 

- من شریک دارم. 

اخمی بین ابروانش جا خوش کرد، از جایش برخاست و عصبی فریاد زد:

- می‌دونستم راضی نمی‌شی بابا؛ بامداد رو فقط الکی خر کردی تا از سرت بازش کنی. این بهونه ها چیه؟ مثلا ادم تحصیل کرده‌ای هستی، مگه دانشجو بودن و شعل دولتی زوریه؟ آخه من…

رضوان رشته‌ی کلام را از چنگ روشنا در آورد. پا روی پا انداخت و به پشتی صندلی‌اش تکیه زد. 

- باور نمی‌کنی سند بیارم. این کارخونه یک شریک داره، یا باید ازش سهمش رو بخری یا دوتایی کار کنین راهی نیست. 

دست روشنا، کنار بدنش مشت شد. چشمانش از عصبانیت دو-دو می‌زد. مسخره‌اش می‌کرد؟ بخری؟ با کدام پول سهام آن کارخانه‌ی دراندشت را بخرد؟

- منظورت چیه بابا؟ من از کجا پول بیارم؟ 

رضوان کج خندی روانه‌ی دخترک ناز پرورده‌اش کرد. بدش نمی‌آمد کمی او را در مشکلات هُل دهد بلکه بفهمد زندگی ان‌قدر که او در خیالش دارد، رویایی نیست. 

- خب ماشینت رو بفروش! پسر عموت که امروز خوب می‌گفت جَنم داری. 

بدنش از عصبانیت به لرزه در آمده بود. دست مشت‌اش به کبودی میزد، هرچه سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند ناموفق‌تر می‌شد. 

- شوخی می‌کنی دیگه؟

هر آن ممکن بود از عصبانیت، گریه‌اش بگیرد. رضوان از بازی‌ای که به وجود آورده بود سرخوش، سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:

- نه چرا شوخی کنم! من که دوتا راهکار جلوت گذاشتم برو فکراتو بکن تصمیم بگیر به من خبر بده. 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 7
  • تشکر 1
  • هاها 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت ششم» 

عجز درون چشمانِ روشنا نشست؛ اما دیدگان رضوان، ذره‌ای تردید در خودش جا نکرده بود. اصرار بی‌فایده به نظر می‌آمد. روشنا با غم‌زدگی، مجدد خود را بر روی تخت نرم، پرت کرد. 

- خب ا‌ون شریک نو رسیده کیه که لایق دویست و شش عروسکِ مدل نود و پنجِ منه؟

لودگی‌اش، بر لب های رضوان خنده مهمان کرد. همان‌طور که از نو، کتابش را می‌گشود تا ادامه‌ی متون را بخواند، لب باز کرد و کفت: 

- اقای سیروس محمدپناه، یکی از پولدار ترین های تهران که فکر کنم شش ساله می‌شه فوت کرده. 

روشنا تحمل ان‌قدر شوک را، آن هم پشت هم در خود نمی‌دید. قلبش هیجان زده بود و دیوانه‌وار می‌کوبید. مقصود پدر از این کار ها چه بود؟ او باید از یک مُرده رضایت می‌گرفت؟ نتوانست باز زبانش را کنترل کند، با غصب گفت: 

- عه خدابیامرزه، هرچی خاکه اونه عمرِ شما باشه اقای شایگان! 

اخمی از بی پروایی روشنا، فاصله‌ی بین ابرو های رضوان را پر کرد. اما می‌دانست روشنا را می‌تواند با این موضوع از کارخانه دور کند. در خیالش روشنا نه پول خرید سهام کارخانه را داشت نه خانواده‌ی محمد پناه حاضر بودند آن کارخانه‌ی بی‌مصرفِ ورشکست شده را مجدداً پرورش دهند. 

- من حرفم رو زدم! فکراتو بکن، اگه می‌خوای آدرس خونه‌ی محمدپناه رو بهت بدم. 

تنش از حرص می‌لرزید. از پدرش بعید بود چنین شرط مسخره‌ای برایش بگذارد؛ همین مانده برود و التماس آن خانواده‌ی خر پول را بکند. 

- چرا اذیتم می‌کنی بابا؟ این قضیه‌ی شریک یهو از کجا اومد؟ چرا شما باهاشون صحبت نمی‌کنی؟ من مطمئنم حرفِ شما براشون مهم تره و سند تره. 

رضوان پقی زیر خنده زد؛ به گونه‌ای می‌خندید که روشنا را یاد آدم های تسخیر شده در فیلم های ترسناک می‌انداخت. از این بازی‌ای که می‌دانست بازی است و نمی‌توانست از آن شانه خالی کند، متنفر بود. 

- من به عنوان مدیر عامل اون کارخونه، ورشکستش کردم! به‌نظرت حرف من براشون سند می‌شه؟ 

دیگر ماندن را جایز ندانست، از پدر آبی گرم که هیچ، حتی ولرم هم‌ نمی‌شد. روشنا نسخه‌ی دخترانه‌ی همین پدر بود، اگر می‌گفت کاری برای کمک نمی‌کنم، واقعا نمی‌کرد! 

- فکرامو می‌کنم! 

همین‌حرف که انگار از ته چاه بیرون آمده بود، لبخند کم جانی روی لبان رضوان حک کرد که از دیده‌ی روشنا دور نماند. پشت به پدر، به سوی در، گام‌های بلند و مستحکم که مبادا پدر متوجه‌ی ضعفش شود. 

- باشه عزیزم. 

با شنیدن کلمه‌ی «عزیزم» دستش مشت شد و فوراً اتاق را ترک کرد. در را ان‌قدر محکم به چارچوب بخشید که صدای آن پنجره های خانه را به لرزه در آورد. وارد اتاقش شد و خود را روی تخت پرتاب کرد. سرش را در بالشت فرو کرد و تا جان داشت جیغ کشید. مشت هایش را پی ‌در پی بر تخت روانه کرد و با صدای خفه شده‌ فریاد زد:

- برات دارم آقای شایگان!

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 5
  • تشکر 2
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفتم» 

*** 

به ساختمان طویل، که مقابل چشم‌هایش جولان می‌داد، با دهانی نیمِ باز زل زد؛ در خوابش هم چنین خانه‌ای نمی‌دید. ساختمان، واژه‌ای مسخره در بابِ قصر روبه‌روی اش بود، آری! این‌جا را می‌بایست در توصیفاتش کاخ می‌نامید. دور تا دورِ این قصر،با میله‌های آهنی محاصره شده و نمای سفید براقش دیده‌ی هر ببیننده‌ای را مجذوب خود می‌کرد. دو ساختمان در مجاورت ساختمان اصلی قرار داشت که گلسته مانند به سوی آسمان یورش می‌برد و باید سرت را ان‌قدر بالا می‌بردی تا بتوانی انتهای آن را ببینی. سوتی کش‌دار از بین لب هایش خارج شد و زیر لب گفت: 

- خدای حکمتت رو شکر؛ همه رو آفریدی مارو بدون آف ورود دادی، اینم زندگیه خدایی؟ من الان به این مرفه بی درد چقدر پیشنهاد پول بدم؟ مگه دویست و شیش لِخه‌من چقدر از سرمایه اینارو می‌گیره؟ 

سپس سرش را محکم به چپ و راست تکان داد تا جلوی نفوذِ بد زدن خودش را بگیرد. چندباری از این سمت خیابان خواست گام هایی بلند به سوی درِ بزرگ مشکی رنگ بردارد اما درنگ های پی‌درپی‌اش مانع می‌شد.

- خانم کاری دارید؟ 

روح از تنش خارج شد، دستش را روی قلبش جا داد و نفس‌اش را در سینه محبوس کرد. پسرِ جوانی که کنارش ایستاده بود با تعجب به دختر عجیب کنارش زل زد، تیپِ سرتا پا مشکی‌اش و کلاه لبه دارش و ماسک روی صورتش، در نظر هر بیننده‌ای یک چیز را القا می‌کرد: «دزد»

روشنا، نگاهش را به سوی مردِ کنار دستش برگرداند، لبخندی عریض و دستپاچه پیش‌کشش کرد که از پشت ماسک احتمالِ دیده شدنش صفر درصد بود. به تبخال بی‌موقع‌ای که زده بود، لعنت فرستاد و دستپاچه گفت:

- من…من.. اها.. من… مهمونم! 

علت هُل شدنش، برای خودش هم، نامعلوم بود.‌ نگاهش معطوف چمدان بزرگ مشکی رنگ که اسیر دست‌های بزرگ محراب بود، شد.  اندکی سرش را بالا بُرد تا بتواند رخسار مرد را شکار کند. چشم‌های مرد مقابلش مشکیِ خالص بود، به قدری گیرا و نافذ که بیخیال آن دو گودال شدن، کار آسانی نبود. موهایش کمی بلندتر بود و بغل‌هایش را کوتاه‌تر از وسط حالت داده بود. پوستی گندمی و ریش و سیبیلی که او را عجیب مردانه نشان می‌داد. چهار شانه‌ بود و قامتش را می‌توانست بلند، توصیف کند؛ به طوری که برای راحت دیدنش باید سرش را خیلی بالا می‌برد.

- خانم محترم؛ این‌جا به جز ساختمان ما خونه‌‌ای وجود نداره، شما مهمان کی هستید؟

نا‌خواسته، چشم‌هایش در کوچه چرخ زدند؛ حق با او بود! هیچ خانه‌ای در این کوچه‌ی احمق پیدا نبود. او که مهمان محمدپناه بود، چرا تعلل می‌کرد؟ نگاهِ محراب ریز و کاوش‌گر منتظر جوابِ دختر مشکوکِ مقابلش بود که صدا و رَسا و جسور او را شنید. 

- اصلا مگه مفتشی؟ به تو چه من مهمون کی‌ام؟ 

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • تشکر 1
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هشتم»

این‌بار گردِ تعجب بود که روی چشم‌های محراب نشست. دستش را درونِ جیب شلوار جین مشکی‌اش فرو برد. از دخترهایی که این‌گونه، به قولی، لاتی‌اش را پُر می‌کردند، متنفر بود.

- مفتش نیستم؛ این‌جا خونمه! شما هم اگه یکم دیگه این‌جا علاف وایسی، زنگ می‌زنم پلیس؛ اون‌ها قطعاً مفتشن!

رنگ از رخسارِ روشنا پرید، با حرصی نمایان، نیشگونی یواشکی از ران‌اش گرفت. همین اول کاری گند زده بود و آب هم قطع بود. خب، از کجا می‌دانست این پسرک که به زور سی سال داشت، صاحب خانه بود؟ اصلاً از کجا معلوم، شاید مهمانی، فامیلی، اصلاً دوستی، چیزی باشد.

خودش را با این‌حرف‌ها شیر کرد و با اکراه به پسرک چشم دوخت. اما محراب به او امان نداد، سری از تأسف تکان داد و بی‌حرف، گامی بلند به سوی خانه برداشت تا نگهبان را از وجود این آدم مشکوک، مطلع کند.

روشنا، از پشت به او زل زد و این بار، با احترامی سوری، پژواکش شنیده شد:

- شما خانواده محمدپناه رو می‌شناسید؟

محراب مکثی کرد؛ جلوی درِ خانه بود و نگهبان را می‌دید که دَوان‌دَوان به سوی در می‌آید. لابد از دوربین‌های مداربسته، از وجود او باخبر شده بود.

ابروهایش بیشتر از قبل، هم‌دیگر را در آغوش گرفتند.

درنگش طولانی شد؛ از این‌که خانواده‌ی محمدپناه را می‌شناخت، هیچ خوشحال نبود. حال دخترک، از او درباره‌ی آن‌ها سؤال می‌کرد. مسخره ا‌ست! با شنیدن مجدد صدای او، از تفکرات خود به بیرون پرتاب شد.

- با تو دارم حرف می‌زنم!

کج‌خندی لبش را اسیر خود کرد، آخر تو بود یا شما؟

- می‌شناسم.

صدایش خش داشت، شاید هم اندکی در غم فرو رفته بود. کاش هیچ‌وقت خانواده‌ی محمدپناه را نمی‌شناخت.

صدای دخترک با شعف به گوش می‌رسید، نگاهش رمضان را کاوش می‌کرد که حیاط را تا نصف گذرانده بود، اما گوش‌هایش ناخواسته درگیر صدای نازک و لطیف پشت سرش بود.

- من دخترِ آقای شایگان هستم، باید با خانواده‌ی آقای محمدپناه صحبت کنم.

روشنا، از کم‌حرفیِ مردک به ستوه آمد؛ از اول باید آیفون را می‌زد، نبایست از این فرد، جویای خانواده‌ی محمدپناه می‌شد.

بالاخره آقا رمضان که اهل خانه او را مشت رمضان صدا می‌کردند، خودش را نفس زنان، به در رساند و آن را با ریموت باز کرد؛ با تته‌پته گفت:

- سلام آقا، خوش‌اومدید، قدم رو سر ما گذاشتید، بفرمایید داخل.

پوزخندی روی لب‌های محراب نشست؛ می‌دانست قدم روی سرِ هیچ‌کس نگذاشته‌ و هیچ‌کس از بودن او در این‌مکان راضی نیست.

تنها سری تکان داد و چمدانش را روی کاشی‌های حیاط کشید. در آخرین لحظه، فقط برای یک ثانیه، نگاهش را به عقب گرداند، دید که دخترک لنگ در هوا در کوچه ایستاده است، با دستی مشت‌شده و نگاهی غضب‌آلود!

سرش را برگرداند و بی‌توجه، راه اصلی خانه را در پیش گرفت.

روشنا دیگر نتوانست حرصش را در دل نگه دارد؛ با نوک پایش ضربه‌ای به سنگ گرد مقابلش زد که صدای مردی پیر با قامتی بلند، گوش‌هایش را تسخیر کرد.

- چیزی می‌خوای خانم؟

پیراهن آبی تنش و شلوار پارچه‌ای پایش، از دور هم نگهبان بودن او را فریاد می‌زد. دیگر تعلل جایز نبود، به سوی نگهبان گام برداشت. این‌بار با لحنی جدی و پر از عصبانیت گفت:

- برای اون آقای به‌اصطلاح محترم هم توضیح دادم! من باید خانواده‌ی محمدپناه رو ببینم.

نگهبان متعجب از لحن عصبانی دخترک، هردو دستش را به نشانه‌ی «تسلیم» به بالا آورد و گفت:

- بزارین هماهنگ می‌کنم اگه مشکلی نبود، چشم. 

روشنا که نگاهش همچنان راهِ رفته‌ی محراب را کاوش می‌کرد تنها سری تکان داد و منتظر هماهنگی نگهبان، با آن بیسیم مشکی رنگش شد. 

-چه سیسی هم گرفته هرکی ندونه فکر می‌کنه نگهبانِ کاخ سفیده!

با اتمام‌کلمات حرص‌آلودِ نجوا‌گونه‌اش، نگهبان با کسب اجازه، او را به داخل کاخ سفید هدایت کرد. 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 6
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت نهم»

***
آب دهانش را قورت داد. پا روی پا انداخت و یک پایش را در اثر تیک عصبی، تکان می‌داد. قلبش در سینه بی‌قراری می‌کرد. عرقِ نشسته روی پیشانی‌اش را با پشت دست، پاک کرد و برای آرام شدن، دست یخ‌زده‌اش را دور لیوان پایه‌دار شربت آلبالو پیچید و فشرد.

حرف‌هایش را زده و حال، به زن میانسال مقابلش چشم دوخته بود. از نگاهِ سردش، هیچ حسی پیدا نبود؛ همین به استرس روشنا افزود.

- یعنی می‌خوای سهام شوهر خدابیامرزم رو بخری؟

تمسخر تنها واژه‌ای بود که می‌توانست سخن این زن را توصیف کند. روشنا، باز همان روشنای گستاخ شد. شربت را روی میز شیشه‌ای مقابلش قرار داشت و با لبخند گفت:

- البته؛ من هر چی بخوام رو میخرم!

و نگاهی به سر تا پای زن انداخت. مقصودش این بود که اگر بخوام تو را هم می‌خرم، در عجب بود چگونه از قُپی‌ای که آمده بود خودش خنده‌اش نمی‌گرفت.

ابروهای نازک زن به بالا پرید، عصایش را به دست گرفت و از روی مبل سلطنتی سفید رنگ برخاست.

- این کارخونه الان سه تا وارث داره؛ هر سه تا رو می‌تونی بخری؟

متوجه‌ی نیش کلامِ زن شد، کمی مکث کرد تا بتواند جلوی زبان احمقش را بگیرد و با طمانینه سخن بگوید.

- خب امکانش نیست من با بچه هاتون صحبت کنم؟

زن رویش را از او برگرداند؛ همان‌گونه که به سوی آسانسور انتهای راه رو، عصا بر زمین می‌کوفت و گام بر می‌داشت، گفت:

- اون‌ها نه سهام می‌فروشن، نه حاضر به شراکت می‌شن. اگه دنبال اون کارخونه‌ای، سهامت رو بفروش به اون‌ها.

خانه‌ی زیبای مقابلش، در چشم به هم زدنی، تبدیل به ویرانه شد. دیگر آن ستون های بلند سفید و طلایی، فرش های دست بافت طلایی، مبلمان سلطنتی و خدمتکاران خوش‌پوش به چشم نمی‌آمد.

مانند ذغالی که بر روی آن آتش زا ریخته باشند، طغیان کرد؛ دست به سینه، با کلامش، زن را از ادامه‌ی راه منصرف کرد.

- من اگه کار تو اون‌کارخونه برام مهم نبود، هرگز به خودم اجازه نمی‌دادم سمت این خونه بیام! اگه برای تو یک کارخونه‌ی معمولیه، برای من آرزوئه! اجازه نداری ان‌قدر راحت پولت رو به رخ من بکشی. به جاش بزار من با بچه‌هات صحبت کنم.

از برآشفتگی زیاد، راه تنفسش بسته شد، ریه‌هاش تقلای اندکی اکسیژن داشتند، هرچه پشت هم دم و بازدم می‌کرد، آرام نمی‌گرفت؛ بلکه عصبانیتش افزایش می‌یافت. پلک‌ش می‌پرید، از هیچ چیز به اندازه‌ی این آدم های مرفه که فکر می‌کردند با پول می‌توانند همه چیز را بخرند ، بیزار نبود.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت دهم»

- اینجا چه خبره؟

نوای مستحکمی که در خانه پیچید، سکوت آن را در هم شکست. روشنا نگاهِ خیره و عصبی‌اش را از زن برداشت و به سوی صدا چرخاند. مردی با شلوار جین سورمه‌ای و تیشرت مشکی، که کیف بزرگی به دست داشت، توجه‌اش را جلب کرد. در انتهای پله‌های وسط خانه، که به صورت دورانی شکل گرفته بودند، ایستاده بود. شباهت عجیبی به مردی داشت که او را جلوی در زیارت کرده بود؛ اما این مرد کمی آرام تربه نظر می‌آمد. خبری از آن اخم نشسته روی ابروهای مرد اولی در این مرد، نبود. 

- هیچی، مهمان داشتیم دارن تشریف می‌برن.

صدای زن در جواب آن صدای رسا، بلند شد. روشنا سرش را پایین انداخت و مشغول جویدن ناخنش شد. نمی‌دانست این حجم تحقیر را چطور تحمل کند. پدر همین را می‌خواست!

می‌خواست او را این‌گونه سنگ روی یخ کند تا بلکه دست از آن کارخانه بکشد و به قولی، از نظر پدرِ مثلا تحصیل کرده‌ی او، زن را چه به کار در کارخانه بین انبوه زیادی مرد؟ پوزخند عصبی بر صورتش چیره شد؛ دیگر فضای این خانه برایش اکسیژن نداشت. با دست‌های لرزان، قصد داشت چنگی به کوله‌اش بیاندازد که صدای بم مرد او را از تصمیمش بازنگه‌داشت.

- شما برو تو اتاقت، ماه مامان.  حرص‌وجوش براتون خوب نیست!

پس این مرد، یکی از مدعیان کارخانه بود؟ آری دیگر! آدم که عمه‌اش را مادر صدا نمی‌کرد. زن که حال «ماه مامان» خطاب شده بود، سری تکان داد و بی‌توجه به روشنا، سوار آسانسور شد که پوزخندش را غلیظ تر کرد. ماه مامان که کمِ کم شصت سال را داشت، در رعایت ادب و احترام از کودک شش ساله تهی تر بود.  حال نوبت مرد بود که با قدم‌های بلند، فاصله‌اش را کم کند و به روشنا نزدیک شود. روشنا که نزدیک شدنش را حس کرده بود، سر بلند کرد و به او چشم دوخت. اخم‌هایش در هم گره خورد. حال که از نزدیک او را می‌دید، متوجه‌ی تفاوت بارزش با پسری که ابتدا دیده بود، شد. برعکس آن مردِ نخست، زیاد بلند قامت نبود، شاید یک متر هفتاد و اندکی سانت برایش مناسب بنظر می‌آمد. پوستی که گرمای تابستان در رنگ تیره‌اش بی‌تاثیر نبود، بینی‌ای معمولی با قوزی کوچک و چشم های قهوه‌ای روشن، که آرامش در آن موج میزد.  

- چیزی رو صورتمه؟

 فوراً تیکه‌ی کلامِ مرد به جانش رخنه کرد، نگاهش را از صورتش برداشت و به چانه‌اش زل زد.

- نه؛ شماهم فکر کنم قراره مثل مادرتون همه چیز رو به شوخی بگیرین، پس با اجازه!

غرورش به اندازه‌ی کافی خرد شده بود؛ این‌جا ماندن و زل زدن به این مرد هیچ سودی برایش نداشت، و او را احمق‌تر جلوه می‌داد. کوله‌اش را گرفت و پشت به او، قدم برداشت. برعکس قدم های مرد، بی جان!

- اون کارخونه جز بدبختی هیچی نداره، بی‌خیالش شو خانم!

روشنا نتوانست خود را متقاعد کند که سر جایش توقف نکند. بی‌تامل، به سوی مرد برگشت و این جمله را بر پای اندکی نرم شدن مرد گذاشت و با چشم‌هایی که از هیجان برق زده بود دهان باز کرد.

- می‌تونین بهم کمک کنین؟ به خدا این برام خیلی مهمه! من باید این کارخونه رو درست کنم، بدبختی و ایناهاشم برام مهم نیست. تلاش های این دختر توجه‌ی مهراد را جلب کرده بود، وقتی صدای فریادِ توأم با اندوهش را شنید و نتوانست بی‌خیال باشد، کنجکاو بود بداند علت اصرار بیش از حد این دختر چیست. 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 6
  • تشکر 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت یازدهم»

بالا و پایین شدن سیب گلوِ روشنا از دیدِ مهراد دور نماند.

بغض، بیش از حد در چنگ انداختن به حفره‌ی گلویش موفق شد؛ نمی‌خواست جلوی این مردمان بی‌درد به التماس بیفتد. درست است خودش از نظرِ مالی مشکل چندانی نداشت، ولی این‌گونه نبود که همه را از بالا تماشا کند. او حتی برای رسیدن به تنها خواسته‌اش، به بامداد رو انداخته بود؛ پسرعمویی که از دیاکو بیشتر، برادرانه خرجش می‌کرد.

- چرا این کارخانه ان‌قدر برات مهمه؟

مغزش درگیرِ سوالِ مهراد شد؛ استقلال؟ یا کم نیاوردن جلوی پدرش؟ یا اثبات خود به خانواده؟ نمی‌دانست دقیقاً کدام دلیل است که او را به سوی آن کارخانه سوق می‌دهد.

- من به اون کار نیاز دارم؛ باید به همه ثابت کنم که بی‌دست‌وپا نیستم. پدرم حتی همین الانش هم راضی نیست! من حاضرم حتی ماشین و طلاهامو برای خرید سهام شما بفروشم.

مهراد، تعقل به جانش افتاد؛ نمی‌دانست چه جوابی به این دختر بدهد تا بیش از این رد اندوه را در چشم‌هایش نبیند. نمی‌توانست به خواست خود، سهام کارخانه را بخرد. برادر و خواهرش هم باید رضایت می‌دادند که بعید بود! می‌دانست محراب از سرِ لجی که با همه‌ی آن‌ها داشت، راضی به فروش سهمش نمی‌شد. منیژه هم که بدون اجازه‌ی شوهرش آب نمی‌خورد.

- ما نمی‌تونیم سهام رو بفروشیم، خانم.

بادِ روشنا خوابید؛ آن‌ها او را به بازی گرفته بودند و نوبتی عذاب را برایش تداعی می‌کردند. از کوره در رفت و صدایش را پس کله‌اش انداخت.

- منو گیر آوردین؟ چرا پس ان‌قدر دست‌دست می‌کنین؟ جنگ اول به از صلح آخر! یک کلمه بگین نه دیگه، چرا هی با پا پس می‌زنین، با دست پیش می‌کشین؟

مهراد، با اندکی بهت به دخترک مقابلش زل زد؛ دلیل این حجم تنش عصبی برایش گنگ بود، چرا برای آن کارخانه‌ی بی‌مصرف این‌گونه خود را آزار می‌داد؟

با دست، به مبل دو نفره‌ی مقابلش اشاره کرد و با لحنی آرام، که مبادا دخترک عجیب مقابلش را طوفانی کند، گفت:

- اول، یکم آروم باش! دوم، بشین باهم صحبت می‌کنیم؛ علم و شنگه راه انداختن نداره.

اما روشنا طاقتش سر آمده بود؛ نه تعارف نشستن می‌توانست به حال عصبی‌اش تسلا ببخشد، نه لحن با طمانینه‌ی مرد موجب شد آرام شود.

- من همین جا راحتم.

چموش شده بود؛ برایش دیگر اهمیت نداشت مردِ مقابلش با آن هیبت و اقتدار، حداقل ده، پانزده سال از او بزرگ‌تر است.

لبخندی بر لبان مهراد با حرف روشنا نقش بست، اما در دل فقط قهقهه می‌زد؛ در چشمان دخترک عجز را می‌دید، اما این خودداری‌اش بانمک به نظر می‌آمد. خودش، به‌عوضِ روشنا، مبلی انتخاب کرد و در کمال خونسردی آن را برای نشستن تسخیر کرد.

- خب حالا که راحتی، من حرفم رو می‌زنم. من دوتا خواهر و برادر دیگه دارم که برعکس من، ان‌قدر مهربون نیستند.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 6
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت دوازدهم»

نتوانست جلوی خنده‌اش را از اعتماد‌به‌نفس کاذب این مرد بگیرد؛ خنده‌اش توأم با عصبانیتی مشهود بود که خنده‌ی نرمِ مهراد را در پی داشت. 

- درسته، باید هم بخندی! اون دوتا رو ندیدی تا قدرِ منو بدونی. 

روشنا که عصبانیتش کم‌کم رو به پایان می‌رفت، با قدم‌های موقر، به جای اولش بازگشت. حرف مهراد، نظرش را جلب کرده بود؛ می‌خواست بداند علت طفره او و مادرش چیست. 

- برادرتون همون آقاست که با چمدون جلوی در بود؟

حیرت، جای خنده را درون چشم‌های مهراد گرفت؛ پس حالا که روشنا از وجود محراب باخبر بود، بدون اتلاف وقت، گفت:

- درسته؛ اون برادر کوچیک ترمه. اون به هیچ عنوان راضی به خرید سهام نمی‌شه، اما شاید بتونم یک کار دیگه بکنم. 

جملات ابتدایی مهراد، نگاهش را یک‌باره، تیره و خشم‌آلود کرد اما جمله‌ی آخرش، خرسندی آرامی در وجودش جاری نمود. چشمانش از هیجان برق می‌زدند و مشتاقانه منتظر ادامه‌ی جمله‌ی مهراد بودند. 

- شاید بتونیم با هم همکاری کنیم!


***
سوت‌زنان، مشغول شستن ظرف‌ها بود که صدای مادر در خانه اکو شد. 

- آره زن‌داداش؛ یک گوشش درِ اون یکی دروازه، از دست این دختره جوون‌مرگ می‌شم آخر. 

در حمام هم دست از غیبت درباره‌ی او برنمی‌داشت؛ با صدای بلند که مطمئن بود به گوش زن‌عمویش هم می‌رسد، غرید:

- کَر که نیستم؛ می‌شنوم! بعدشم کدوم جوونی؟ جوونی تو رو، اون شازده پسرت بُرده که معلوم نیست کارش چیه و شما گرفتی به کیفِ مشکی داخل کمدت. 

صدای «خدا مرگم بده!» مادرش آخرین حرفی بود که سوهانِ گوشش شد؛ سپس همه چیز شکل پچ‌پچ به خود گرفت. لبخندی عریض روی لب‌هایش جاخوش کرد و این بار قِر در کمرش فراوان شد. 

- قِر تو کمرم فراوونه، نمی‌دونم کجا بریزم. 

برای خودش می‌خواند و حرکات مزون انجام می‌داد. 
از وقتی مهراد محمدپناه به او پیشنهاد داد که شاید بتواند برادر و خواهرش را جهت از نو تأسیس کارخانه، راضی کند؛ از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 5
  • هاها 1
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت سیزدهم»

پدر، همچنان نارضایتی‌اش را با اخم و سکوت نشان می‌داد. مطمئناً به ذهنش خطور نمی‌کرد که روشنا بتواند آن خانواده را برای بازسازی کارخانه مجاب کند.

دیاکو هم از وقتی فهمیده بود، به جبهه‌ی پدر رفت؛ به نظر او هم کار در کارخانه، آن هم در خارج شهر، با محیط خوابگاه و هزاران مشکل دیگر، در توان روشنا نبود.

ولی مگر این‌ها در گوش روشنا جا می‌گرفت؟

مه‌چهره بارها سعی کرد از درِ مهربانی وارد شود و به قولی روشنا را از خر شیطان پیاده کند، اما این دختر مرغش یک پا داشت.

فقط منتظرِ تک‌جواب «بله»‌ای از محمدپناه‌ها بود؛ همانند تازه‌داماد، در جوابِ نازِ عروس‌خانم برای بله گفتن، انتظار می‌کشید.

ظرف‌ها شسته شد. آشپزخانه با دستان خدمتکار، کوزت روشنا، از تمیزی برق می‌زد.

مادر، به محض خروج از حمام، همان‌گونه که با انگشت کوچک دستش گوشش را تمیز می‌کرد، وارد آشپزخانه شد.

- شام نپختی؟

کفرش در آمد. کف آشپزخانه، بر سینه‌ی سردِ سرامیک، چهارزانو تکیه زد. ضربات پی‌درپی‌ای به رانش زد و ننه‌من‌غریبم‌بازی را شروع کرد.

- خب یهو برگرد بگو بچت نیستم من و به عنوان کوزت آوردین دیگه؛ شام بپز، ظرف بشور، آشپزخونه رو برق بنداز، مامان‌خانم احیاناً نکنه من زنِ بابام؟

و سپس شروع به شیون کشیدن کرد. مه‌چهره نتوانست تک‌خنده‌اش را کنترل کند؛ به سختی لب‌هایش را فشرد تا از امتداد آن جلوگیری کند.

اخم‌هایش را به سختی در هم گره زد و همان‌گونه که با پا به روشنا لگدهای آرام می‌پراند، گفت:

- خوبه، خوبه! پاشو ببینم، هر صد سال یک‌بار که کپکت خروس می‌خونه میای آشپزخونه رو لیس می‌زنی دیگه.

روشنا نیز طرحی از خنده بر چهره‌اش نقش بست؛ قطعاً بی‌ادبی و تندی کلامش به مادرش کشیده بود.

- پدرت الاناست که برسه؛ پاشو خودتو جمع کن، کمک نمی‌کنی، تو دست‌وپا نباش.

آشپزخانه، حداقل دوازده متر را داشت؛ آن‌قدر تنگ و خفه نبود که روشنا در دست‌وپا باشد. نمی‌دانست چه‌اش شد، همانند یک خردسال، لج را برگزید؛ بر کف آشپزخانه خود را پهن کرد و دراز کشید؛ ادای هق‌هق را درآورد که برای مه‌چهره به اندازه‌ی یک ارزن هم اهمیت نداشت.

همان‌گونه که به سوی یخچال می‌رفت و وسایل مورد نیازش را برای درست‌کردن کتلت بیرون می‌آورد، زیر لب از حرص گفت:

- بیست و سه سال خدا بهش سن داده، دریغ از دو سانت عقل! بعد می‌خواد مستقل هم بشه، ارواح اون عمه‌ی عفریته‌ش.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 3
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت چهاردهم»

از میزان نفرتِ مادرش به عمه راضیه مطلع بود؛ لب‌هایش به خنده باز شد و از جایش برخاست. مادر با آن حوله‌ی تن‌پوش قرمز و کلاهِ بر سرش، بی‌شباهت به کوتوله‌های سفید برفی نبود. علی‌رقم تندزبان‌ی‌هایش، او را از پشت در آغوش گرفت و شانه‌اش را، تکیه‌‌گاهی، برای سرش در نظر گرفت.

- خب دوست دارم خودم رو برای مامان خانم لوس کنم؛ قرآنِ خدا غلط می‌شه؟ یک مامان که بیشتر ندارم!

مه‌چهره، همان‌گونه که چاقو را بر روی پوستِ زبرِ سیب‌زمینی می‌رقصاند، با چندش، به جلو مایل شد و زیر لب غر زد:

- آره دیگه الان یک مامان شدم! اون‌موقع که می‌گم بچسب به درست چی‌ام؟

می‌خواست بحث را دوباره باز کند؛ روشنا که از این موضوع باخبر شد، کمی از مادر فاصله گرفت. از جمله‌ی درس بخوان، برای خودت کسی شوی، تنفری عظیم داشت. دندان قروچه کرد و خواست جواب مادر را با خشم بدهد که نوای ملایم موبایلش او را از تصمیم باز نگه داشت.

با سرعتی که از خود بعید می‌دانست، راهی اتاق شد و موبایل را برداشت. ابتدا به ساعتِ بالای صفحه‌ی گوشی زل زد. شماره‌ای ناشناس در هفت عصر با او چه کار داشت؟ شانه‌ای بالا انداخت و همان‌گونه که خود را بر روی تخت تک نفره‌اش پرت می‌کرد، آیکون سبز اتصال تماس را لمس کرد.

- الو، بفرمایید؟

مدتی کوتاه، صدای نفس‌های آرامی را شنید و بعد پژواکی بم و آشنا گوش راستش را پر کرد.

- سلام خانم شایگان؛ محمدپناه هستم.

فوراً، سیخ شد و از جایش پرید. استرس بر جانش افتاد؛ همان‌گونه که مشغول متر کردن اتاقِ دوازده متری‌اش شد، گفت:

- سلام، در خدمتم.

محمدپناه، این بار درنگ نکرد. با لحنی مهربان و صدالبته آرام، صدایش را به گوشِ روشنا ارزانی داد.

- مزاحم که نشدم؟

بلافاصله «نه، اختیار دارید» ای گفت و در سکوت، مشغول جویدن ناخن‌های آلبالوییِ کاشت‌شده‌اش شد. محمدپناه هم او را زیاد منتظر نگذاشت؛ شمرده‌شمرده سخن گفت.

- من با خانوادم صحبت کردم. راستش اولش زیاد موافق احداث مجدد کارخونه نبودن، چون هرکدوم گرفتاری‌های خودشون رو دارن! برادرم که مهندس عمرانه و این شهر و اون شهر درگیر سدسازی و کلی کارای دیگه است، خواهرم هم، درگیرِ شوهر و زندگیشه. من پیشنهاد دادم سهام را بفروشیم که هیچ‌کدوم قبول نکردن.

دمی گرفت؛ این‌گونه پشت هم کلمات را ردیف کردن، جانش را گرفته بود. روشنا با هر کلمه‌ای که از دهان مهراد خارج می‌شد، قلبش در سینه بالا و پایین می‌رفت. نمی‌دانست انتهای سخن او به کجا ختم می‌شود و از این موضوع وحشت داشت.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 5
  • هاها 2
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

 

«پارت پانزدهم»

پا‌های روشنا، از اضطراب مفرط، دیگر تحمل وزنش را نداشتند؛ خود را به میز کامپیوترش رساند و روی آن سقوط کرد.

- خودم که گرفتارتر از هردوشونم.

استرسِ رخنه کرده در وجودش، در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. حرف‌های مهراد، غم را برایش تداعی می‌کرد؛ انتهای این جملات، چیزی نبود که روشنا انتظارش را می‌کشید.

به پشتی صندلی تکیه زد، پاهایش را روی میز گذاشت و موبایل را از گوشش فاصله داد و روی بلندگو قرار داد. دیگر نمی‌توانست لرزش صداش را کنترل کند:

- یعنی… هیچ راهی… وجود نداره؟

بغض، دیواره‌های گلویش را چنگ زده بود و می‌فشرد؛ سوزش چشم و بینی‌اش خبر از ناخوشی حالش می‌داد. در آستانه‌ی گریه بود و تقلا می‌کرد تا اشک از چشمانش نچکد.

- چرا، یک راه هست.

کورسوی امیدی در دلش جوانه زد. شتاب‌زده از روی صندلی پرید که پایش به پایه‌ی صندلی گیر کرد و نقش زمین شد. لب گزید تا مبادا «آخ»ی از دهانش خارج شود. همان‌طور که سرش را ماساژ می‌داد و به دست و پا چلفتی بودنش لعنت می‌فرستاد، نالید:

- چه راهی؟

نجوایش انگار از ته چاه بلند شده بود، اما مهراد تیزگوش‌تر از آن بود که آن صدای نرم و نازک را نشنود.

- من با برادرم صحبت کردم. به سختی راضیش کردم که اگه حاضر به همکاری نیست، باید سهمش رو بفروشه. بالاخره تونستم برای همکاری راضیش کنم.

برای روشنا، اصلاً اهمیتی نداشت که شریکی از جنسِ مرد، در آن مکان دورافتاده و متروکه همراهش بود. حتی لحظه‌ای درگیر این فکر نشد که چگونه می‌توان به خانواده‌ی محمدپناه اعتماد کرد؟ تنها خنده‌ای شیرین سر داد و گفت:

- خیلی ممنونم؛ واقعاً برادری رو در حقم تمام کردید.

خنده‌ای ضعیف، از آن سویِ تلفن، گوش‌های روشنا را درنوردید. صدای مهراد اندکی خش داشت، اما نه آن‌قدر که مفهوم کلماتش مشخص نباشد.

- آره واقعاً، هفت‌خوان رستم در برابر کاری که من برای راضی کردن برادرم انجام دادم، شوخیِ بزرگی بود.

همزمان، هردو طرحی از خنده بر لب آوردند. پس از کمی صحبت‌های متفرقه و سخن گفتن درباره‌ی کارخانه، به بحث خاتمه دادند.

روشنا به محض اتمام تماس، موبایل را به لبش نزدیک کرد و از روی شعف بوسید:

- ای من به قربونت برم، این‌جوری خوش‌خبر بودی!

سپس آستین‌های نداشته‌اش را، به صورت مصلحتی، بالا زد و با عزمی راسخ، اتاق را به قصدِ جنگ با خانواده‌ی شایگان ترک نمود. حالا که از رضایت محمدپناهی‌ها مطلع بود، زبانش درازتر و چشم‌هایش مصمم‌تر به نظر می‌رسید.

با دیدن پدر و دیاکو که خود را روی مبل‌های خانه‌شان ولو کرده بودند، لبخندی زد و کنارشان نشست. جفت دست‌هایش را بر شانه‌ی آن‌ها گذاشت و با لودگی، لب به سخن گشود:

- احوال خانواده‌ی خوشبختِ شایگان؟

بوی کتلت که در خانه پیچیده بود، گواه این می‌داد که مادر در آشپزخانه مشغول پخت و پز است. روشنا از این موضوع مسرور بود، چون می‌دانست هر لحظه که مادرش به او چشم بدوزد، رشته‌ی کلام را از دست خواهد داد.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • هاها 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت شانزدهم»

رضوان، لبخندی بر چهره‌اش نشاند و همان‌طور که لباس دخترکش را که طرحِ خرسی‌اش در کودکانه تر کردن چهره‌اش بی‌تاثیر نبود، ورانداز می‌کرد، گفت:

- خوبم و خسته؛ امروز شرکت خیلی شلوغ بود.

روشنا با شتابی محسوس، جایش را از کنار پدر، به پشت مبل تغییر داد و شانه‌های او را فشرد. پدرش در یک شرکت “الکترو صنعت” کار می‌کرد که در زمینه‌ی تولید محصولات مرتبط با خودرو فعالیت داشت. با وجود سال‌ها معاونت شرکت، همچنان خود را وقف کار می‌کرد، انگار که یک کارمند معمولی باشد.

دیاکو، برای لحظه‌ای سرش را از موبایلش بیرون آورد و با حالتی کج‌ومعوج گفت:

- انتخابی مطمئن!

روشنا با شنیدن لحن کلامش، چشم غره‌ای به او رفت. دیاکو او را «پاچه‌خوار» خطاب کرده بود؛ جمله‌ای که فقط خودشان در آن جمع سه نفره، از معنای پنهان آن باخبر بودند. پدر که غرق در آرامش دستان کوچک دخترش بود، در سکوت، چشمانش را بر هم فشرد.

- چیزی شده بابا جون؟ معمولاً از این کارها را نمی‌کردی!

دیاکو پقی زیر خنده زد که با صدای با غیض روشنا را به دنبال داشت:

- مرض!

سپس رو به پدر کرد و با لحنی معصومانه که از او بعید بود، نالید:

- من همیشه همین‌طورم، به چشم شماها نمیام.

با رنجش، به جای خود بازگشت و ضربه‌ای به پای دراز شده‌ی دیاکو، روی مبل سه نفره، پراند. او که انتظار چنین واکنشی را در خانه‌ای که اسب در آن نبود، نداشت، سریع پایش را جمع کرد و ابروهایش را در هم کشید.

روشنا که از دست این دو مرد کلافه شده بود، لبش را غنچه کرد و دست به سینه، روی دورترین مبل نشست.

مادر که سروصدای آن‌ها کلافه‌اش کرده بود، برای توبیخشان به سالن اصلی خانه آمد.

- چه‌خبرتونه، خونه رو گذاشتین رو سرتون!

دیاکو که حال مادرش را دیده بود، پاهایش را ماساژ داد و با لحنی دردناک گفت:

- از این دخترت بپرس، لگد می‌پرونه جدیداً! خواهر من، اگر اسب گازت گرفته بگو ببندیمت به تخت، این کارها چیه.

قهر روشنا مانع از جواب دادنش شد. تنها با لحنی آشفته، لب باز کرد:

- نگران نباشید، تا چند روز دیگه از این خونه می‌رم، راحت می‌شین همه!

سکوت سنگینی خانه را در بر گرفت؛ حتی صدای نفس‌های سه عضو دیگر هم به گوش نمی‌رسید. هر سه مات و مبهوت به روشنا زل زده بودند. رضوان، همان آرامش اندکی که از استراحت کوتاه مدت خود به دست آورده بود را از دست داد. دیاکو دیگر برای جلب توجه مادر، شوخی نمی‌کرد و مه چهره، حتی فراموش کرده بود چگونه نفس بکشد. همه در ته دلشان می‌دانستند منظور روشنا چیست، اما نمی‌خواستند بپذیرند.

- یعنی چی این حرفت؟

پدر خانواده، اولین کسی بود که به خود آمد. صدایش آن‌چنان محکم و قاطع بود که بذر شک و ترس را در دل روشنا کاشت. آب دهانش را به سختی پایین فرستاد و با درنگی کوتاه، لب‌های خشک شده‌اش را با زبان تر کرد تا بتواند مسلط حرف بزند.

- با خانواده‌ی محمدپناه صحبت کردم؛ قرار شد با هم کار کنیم، شریکی!

کلمه‌ی «شریکی» را با آخرین توانش بیان کرد؛ آن‌قدر ضعیف که خودش هم شک داشت آیا واقعاً آن را به زبان آورده است؟ علت این تردید، نگاه‌های درهم اعضای خانواده‌اش بود. مادر روی اولین مبل نشست، یا بهتر بگویم، روی اولین مبل سقوط کرد. دیاکو دیگر هیچ اثری از شوخی در صورتش دیده نمی‌شد، تنها اخمی غلیظ بر چهره‌اش نقش بسته بود.

و پدر!

پدر برعکس بقیه، در ظاهرش چیز عجیب و ترسناکی وجود نداشت، اما روشنا می‌دانست هرگاه پدرش این‌گونه دیوانه‌وار پایش را تکان می‌دهد، مسئله‌ی مهمی روح و روانش را درگیر کرده است.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • هاها 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت هفدهم»

 

با پاهایش بر زمین ضرب گرفت، سکوت افراد حاضر در منزل استرس را برایش زنده کرد. خودش را به‌سختی از مبل جدا کرد و به سوی پدر گام‌هایی بلند برداشت؛ کنار پایِ رضوان، بر روی زمین، چهارزانو نشست و چشم‌هایش را با عجز به او دوخت و گفت:

- بابا، من واقعاً دلم می‌خواد این کار رو انجام بدم؛ من کم نمیارم! من بهت ثابت می‌کنم کار تو کارخونه، دختر و پسر نداره.

لب‌های رضوان هر بار برای حرف زدن باز می‌شد و بی‌ثمر، به جای اولش بازمی‌گشت. می‌ترسید، او می‌ترسید که دخترش را بین هزاران گرگ رها کند. اما نمی‌توانست آن دو جفت چشم خرماییِ مصمم را نادیده بگیرد.

- بالا خونه رو مستأجر دادی یا فروختی؟ کار کردن سخته، پول درآوردن راحت نیست! تو کلی درس خوندی و جون کندی تا ارشدت تو بهترین دانشگاه تهران قبول شی، چرا می‌خوای لگد بزنی به تلاش‌هات؟

این نجوای عصبی، متعلق به دیاکو بود. با چشم‌هایی خشمگین و لحنی تند، می‌خواست منصرف کردن خواهرش را به دوش بکشد. مه‌چهره که از شوک خارج شده بود، بی‌مهابا از جایش برخاست و با قدم‌هایی آرام خود را به روشنا نزدیک کرد.

- دختر، بیا و بی‌خیال شو! این کار در حد تو نیست.

اخم بر ابروانش چیره شد، مادرش چه می‌دانست تمام رویا و آرزوی او مدیریت آن کارخانه بود؟

سخن گفتن برایش به اندازه‌ی نفس کشیدن سخت شد. این خانواده حرف‌های او را درک نمی‌کردند، فقط چند کلیشه را زمزمه می‌کردند تا به اصطلاح او را مجاب به ترک علایقش کنند.

توانِ بحث با آن‌ها را در خود نمی‌دید، تمام هیجانش به یکباره فرو ریخت. انگار جلوی چشمانش می‌دید که کاخ آرزوهایش سرنگون می‌شود. برای آخرین بار، دیده‌اش را به چشم‌های پدر دوخت؛ ردی مشهود از نگرانی بر روی آن جولان می‌داد.

- ممنون از استقبال همگی!

بی‌رمق، به سوی اتاق روانه شد؛ هر قدمی که برمی‌داشت، خیسی چشمانش تشدید می‌شد، نمی‌خواست جلوی آن‌ها بغض بشکند. قطره اشکی لجوج، راه گونه‌اش را طی کرد و بر زمین افتاد.

- قبول می‌کنم، اما یک شرط داره!

صوتِ پرتحکم پدر مسیر را برایش ناهموار کرد. آن‌قدر جمله‌اش دلنشین به نظر آمد که اتاق دیگر بی‌اهمیت بود. فوراً با پشتِ دست اشکش را پاک کرد و چرخید؛ حیران، به پدر چشم دوخت.

- چی؟

رضوان تکانی به خود داد و از مبل دل کند؛ خودش را به دخترش رساند. نگاهِ روشنا منگ بود و دودو می‌زد، آن‌قدر اذیتش کرده بودند که به گوش‌هایش اعتماد نداشت. آیا واقعاً پدر قبول کرده بود؟

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 6
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت هجدهم»

 

چمدانش را بر روی زمین ناهموار مقابل کشید، فضای نسبتاً خاکی با سنگ‌های بزرگ و کوچک، برایش از بهشت نیز زیباتر بود.

از هیجانِ زیاد، نفسش به‌سختی بالا می‌آمد، نگاهش را به عقب گرداند که پدر را پشت سرش رویت کرد.

رضوان، متفکرانه، سرش را به زیر افکنده بود و هیچ حرفی به زبان نمی‌آورد.

- بابا، شما چطوری می‌خوای برگردی؟

رضوان که انگار او را از خوابی سنگین بیدار کرده باشند، فوراً سرش را بلند کرد؛ چشم‌هایش از حدقه بیرون زد و با درنگی کوتاه گفت:

- چی؟

روشنا مجدداً جمله‌اش را بر زبان جاری کرد، رضوان دسته‌ی چمدان را از چنگال روشنا بیرون کشاند و همان‌گونه که از او پیشی می‌گرفت سخن به زبان آورد.

- تو نگرانِ من نباش، ماشین رو برات می‌ذارم تا خوابگاه، با ماشین ده‌ دقیقه‌ای راهه. من هر چند روز بهت سر می‌زنم، نگران نباش!

رضوان حرف می‌زد اما کسی نبود که به حرف‌هایش گوش بسپرد. روشنا تمامِ حواسِ پنج‌گانه‌اش معطوف به کارخانه‌های کنار هم دیگر بود. شاید فاصله‌ی هر کارخانه از صد متر پیش‌روی نمی‌کرد اما آلودگی‌ صنعتی، تا فرسنگ‌ها دورتر می‌رسید.

دیشب تا خودِ سحرگاه، شبیه کودکی که منتظر اُردوی مدرسه است، پلک روی هم نگذاشت. از وقتی پدر متقاعد شده بود، جان به تنش بازگشت. درست است، مادر و دیاکو با او قهر کرده بودند و حتی برای بدرقه‌اش بیدار نشدند، اما هیچ چیز نمی‌توانست شادی را از دامان او بیرون بکشاند.

صبح با پدر، راهی دانشگاه شد و برخلاف اصرارهای مکرر آموزشِ دانشکده برای ماندگار شدن، انصراف داد.

- رسیدیم!

صدای پدر، او را از جهانِ فکر و خیال به بیرون پراند، چشمش را از تکه‌سنگی که همدم ذهنش شده بود، برداشت و به سوی رضوان که نگاهش جای دیگر بود، روانه کرد؛ ردِ نگاه او را دنبال کرد تا به نمایی قدیمی رسید.

سفیدیِ ساختمان، به کدری می‌زد، گرد و خاک پنجره‌های مربعی، از این فاصله نیز به چشم می‌آمد.

سقفی نارنجی‌رنگ که حال رنگش کمی آفتاب‌سوخته شده بود، آخرین چیزی بود که خط نگاهِ روشنا را به دنبال داشت.

- محمدپناه نگفت کِی میاد؟

ابروهای روشنا، ناخواسته خود را در هم بلعیدند؛ با یادآوری تماسِ صبحش که با محمدپناهِ کوچک بود، دهانش را باز کرد و با صدای بلند غر زد:

- کاش خبرش بیاد! مردک قوزمیت، بهش زنگ زدم، معرفی کردم خودمو، قطع کرد! آدم ان‌قدر بدبخت و پول‌ندیده؟ باباش پولدار نبود جرئت می‌کرد تو چشم‌هام نگاه کنه؟ اون نه، هَمشون!

کمی در نقشش فرو رفت، رضوان لبخندی کج بر لب داشت که از نگاهِ تیز و کاوش‌گر روشنا پنهانش نماند. دخترش خود را دختر شاه فرض کرده بود که این‌گونه کُری می‌خواند.

اما به یک‌باره، دیده‌ی پدر به پشتِ روشنا جست‌وخیز کرد؛ ردِ تبسم از لب‌هایش فراری شد و اخمش را کمی جمع کرد. اما روشنا نمی‌خواست از حرف زدن دست بکشد.

- نه به اون داداشش که ان‌قدر باادب و کمالاته، نه به این که یُبس و رو مخه! به این‌جور آدم‌ها می‌دونی چی می‌گن بابا؟

منتظر، به پدر چشم دوخت بلکه صدایی از او بلند شود اما پدر فقط چشم و ابرو می‌آمد؛ ناگهان نجوایی آشنا، گوشش را کَر کرد.

- از خودمتشکر؟

دست راستِ روشنا، سمت چپِ سینه‌اش را فشرد، پلک‌هایش به سوی پایین کشیده شدند و چشم‌هایش بر هم فشرده شد. آب دهانش را به‌سختی راهی معده کرد و زیر لب نام خدا را بر زبان راند. در دل نالید:

- خدایا کرمت رو شکر! جای دیگه نبود ما رو بی‌آبرو کنی؟ خیرِ سرم این یارو شریکمه، الان چه غلطی کنم؟ اصلاً گفتم که گفتم! مگه اون پشت بقیه حرف نمی‌زنه؟ اصلاً انسان به غیب زنده‌ست.

با حرف‌هایش، خودش را شیر کرد و به عقب برگشت. لبخندی مسخره بر لب نشاند و به چهره‌ی خونسردِ مقابلش زل زد.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت نوزدهم»

 

به ماشین مدل بالایی، دست به سینه تکیه زده بود. کلافگی، حتی در پلک زدن های خسته‌اش نیز مشخص بود. دیشب تا صبح این چشم‌ها رنگِ خواب را به خود ندیده بودند؛ صبحِ زود هم یک خروسِ مزاحم، عالمِ رویا را برایش زهر کرد. حال نیز همان دختر، با لبخندی که می‌شد از طریق آن، دندان‌های عقلِ نداشته‌اش را هم رویت کرد، مقابلش قد علم کرده بود.

نگاهش خونسرد بود اما درونش این‌گونه به نظر نمی‌آمد. به رسمِ احترامی سوری، مجبور شد از ماشینش دل بکند و با قدم‌های بلند به سوی رضوان راهی شود. روشنا که فکر می‌کرد این جهش برای رسیدن به اوست، لبخندی مکش‌مرگ‌ما زد و خواست دستش را به سوی جلو هدایت کند اما محراب با یک تصمیمِ از پیش تعیین‌شده، از کنارِ او همانند روحی گذشت و ریشه‌ی لبخندِ لبان روشنا را، به درستی کُشکاند.

رضوان با دیدن این حجم از شباهت، ابروهایش به جای باز شدن، بیشتر هم را جذب کردند. سعی داشت بر لب تبسمی بنشاند اما از انجامش عاجز بود.

این پسر شباهت زیادی به پدرش داشت که این وجه اشتراک به مزاجِ رضوان خوش نمی‌آمد.

بالاخره آن قدِ رعنا در مقابلش قرار گرفت، لبخندی کوچک بر لب افزود و دستش را برای عرض ادب به سوی رضوان فرستاد.

رضوان که حال در تنگنا گرفتار شده بود، به اجبار، لبخندی زد و آن دستانِ گرم را فشرد.

- محراب محمدپناه هستم؛ از آشناییتون خرسندم آقای شایگان!

لحنش به هیچ عنوان به انسان‌های به اصطلاح خرسند، شباهت نداشت. جوری «آقای شایگان» را کشید که رعشه‌ای بر اندام‌های رضوان انداخت. در دل به خود دلداری می‌داد که امکان ندارد این پسرِ جوانِ محمدِ محمدپناه از همه چیز مطلع باشد.

می‌دانست که خاموشی‌اش او را تابلو به نظر می‌رساند اما حرف زدن را از یاد بُرده بود. چشم‌هایش برقی از ترس را درون خود جای داده بودند.

در عوض، در دیده‌ی محراب چیزی جز خونسردی وجود نداشت، خشم و دردش را در پشت دیواره‌های خونسردی‌اش مخفی کرد و لبخندی از جنس تمسخر، به او ارزانی داد.

- من هم همین‌طور!

کلِ توانِ رضوان برای لب به سخن باز کردن، در همین جمله‌ی کوتاه، خلاصه شد. فوراً دستش را از دستِ محراب بیرون کشاند؛ انگار او از سرمای دستانش پی به نابودیِ احوالش می‌برد.

روشنا با ابروهای بالا رفته به مکالمه‌ی آن دو نفر، گوش سپرده بود. دستِ چپِ مشت‌شده‌ی محراب شاید از دیدِ متحیر پدر پنهان ماند اما از نگاهِ معطوفِ روشنا دور نماند.

در چهره‌ی پدر چیزی وجود داشت که روشنا نمی‌توانست آن را ترجمه کند. ترس؟ غم؟ حیرت؟ نمی‌دانست!

پدر با کشیدن چند دَمی عمیق، هوشیاری نسبی‌اش را جمع کرد و رو به محراب با صدایی ضعیف نالید:

- لطفا حواست به دخترم باشه، کسی که خونِ محمد تو رگ‌هاش جریان داره نمی‌تونه آدم بدی باشه!

جمله‌ی آخرش را با سری پایین‌افتاده بیان کرده بود که باعث شد نتواند پوزخندِ نشسته بر لبان محراب را رویت کند. کاش می‌توانست به تمام این آدم‌های زبان‌نفهم، بفهماند از این‌که خونِ محمد محمدپناه در رگ‌هایش جریان دارد، بیزار است.

تنها سری تکان داد و علی‌رغمِ میلِ باطنی‌اش گفت:

- حتما، نگران نباشید و خیالتون راحت که دخترتون رو به یک محمدپناه سپردید!

مشامِ رضوان بویِ تهدید را حس کرد اما سعی کرد ذهنش را از چیزهای بد دور کند. چشم به دخترکش دوخت که حال دست به سینه، نظاره‌گر آن‌ها بود.

- باباجون، من دیگه باید برگردم ممکنه ماشین گیرم نیاد!

روشنا خواست حرفش را تأیید کند که ناخواسته فکری شیطانی بر درِ مغزش تقه زد؛ لبخندی نرم‌نرمک بر چهره‌اش طنین انداخت و با تکان دادن سوییچ پدر در هوا، گفت:

- خب چرا ماشین رو نمی‌بری؟ آقای محمدپناه هم باید به همون خوابگاه برن دیگه! من رو هم با خودشون می‌برن.

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 5
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت بیستم»

محراب که نامی آشنا درون گوشش پیچید، سرش را کج کرد تا بتواند آن دختر گستاخ را رویت کند. با ترش‌رویی، اخمی به سویش پرت کرد که نتوانست روشنا را از تصمیمش باز دارد؛ چشم‌هایش از شیطنت برق می‌زدند و این برق، خاری شده بود در دو گودال سیاه و خشمگین مقابلش!

رضوان با شک، چشم‌هایش را بین آن دو نفر چرخاند و در نهایت بر روی رخسار محراب مکث کرد؛ از طرفی رخوت داشت که دخترش را به او بسپرد و از طرفی دیگر، می‌دانست روشنا اگر نخواهد ماشین را داشته باشد، حتی اگر سوییچ در جیب‌هایش جای بگیرند، پیاده گام برمی‌دارد.

دَمی از هوای آلوده‌ی اطرافش به سوی ریه‌اش اعزام کرد و این بار با پژواکی، خواهش‌مندانه محراب را مخاطب قرار داد.

- می‌تونین زحمتش رو بکشین؟

با پسری که هم‌سن پسرش بود رسمی سخن می‌گفت و علتش را نمی‌دانست. ترسی خفته از این پسر داشت که از درون همچون موریانه‌ای، مغزش را می‌شکافت و به تاراج می‌برد. محراب از شرایطی که در آن قرار داشت، راضی به نظر نمی‌آمد. برخلاف چیزی که دوست داشت بگوید، با نگاهی مملو از خشم، روشنا را زیر نظر گرفت و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:

- مشکلی نیست!

و این شد آخرین مکالمه‌ی آن دو نفر! در کمتر از دقایقی، رضوان روشنا را در آغوش خود جای داد؛ آخرین نصیحت‌ها را به گوش‌هایش بخشید و با خداحافظی مختصری از محراب، آن دو نفر را تنها گذاشت.

روشنا زود از محراب هوای بازدید از کارخانه به سرش زد. دسته‌ی چمدانِ یاسی‌رنگش را بین انگشتانش محبوس کرد و قدم بر پشت قدم گذاشت.

کلیدی که از پدر گرفته بود را درون قفل زنگ‌زده‌ی دربِ آهنینِ بزرگ چرخاند. در، به سختی و با صدای تیکی به همراه دهان روشنا باز شد.

هر دو در که به واسطه‌ی قفل بزرگ به هم متصل شده بودند، راهشان را از هم سوا کردند. حال، نمای داخلیِ کارخانه از دور نیز قابل تماشا بود.

محراب به سوی ماشینش جَست و پشت رل جای گرفت، بی‌توجه به روشنای مبهوت، با کج‌خندی، پایش را روی پدال گاز فشرد و همچون موشکی از کنارش عبور کرد، از قصد ردِ کلانی از خاک را بر روی لباس‌های سرتاپا مشکیِ روشنا به جا گذاشت.

این را در خیالِ خودش، جبرانی برای باری که روشنا بر دوشش گذاشته بود، در نظر گرفت.

روشنا حیرتش از بزرگی کارخانه را از یاد بُرد، ردی از خاک که بر اثر دهان بازش، وارد نای‌اش شد او را به سرفه وا داشت؛ همان‌طور که در دل ابا و اجداد محراب را لعنت می‌کرد، لباسش را تکانید.

با قدم‌های بلند خود را به ماشین محراب رساند و صدایش را پسِ کله‌اش انداخت.

- آقای نسبتاً محترم، زمان گرفتن گواهی‌نامه شما رو معاینه‌ی چشم نفرستادن؟

محراب که از درون ماشین پژواکی در گوشش پیچید، نیم‌نگاهی به دخترِ به خاک نشسته‌ای که دست به کمر جیغ‌جیغ می‌کرد، انداخت و در کمال ناباوری، نصفِ شیشه‌ی پایین آماده را به سوی بالا هدایت کرد.

درون روشناآتش شعله ور شد، جست و خیزکنان خودش را به شیشه رساند و تقه‌ای متوالی به آن زد.

- هی! دارم با تو حرف می‌زنم.

@بمب اتم کوچک @گیلاس @Nasim.M @مهدیه طاهری @mmmahdis @زهره تقیزاده

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 5
  • هاها 6
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

«پارت بیست و یکم»

 

نجوای دخترک به علت پایین نبودن پنجره‌های ماشین، به سختی گوشِ محراب را نوازش داد. از این که او آن‌قدر راحت، غرقِ خشم می‌شد، لذت می‌برد. دستگیره ماشین را به سمت خودش کشید و در را یکهو، با ضربی باز کرد. روشنا که انتظارِ چنین حرکتی را نداشت، ضربه محکمِ در، به رخسارش سیلی زد. قدمی به عقب برداشت و بینی‌اش را ماساژ داد.

ـ اِی وای! چی شد؟

لحن پر از تمسخرِ محراب همانند پنجه‌های دست شد و مغزش را فشرد؛ دردِ جسمی را فراموش کرد و خود را با قدمی بلند به آن هیکلِ درشت نزدیک کرد.

ـ هیچی، یکی کور بود من رو ندید! تازه متأسفانه سد و اینا هم می‌سازه! کِیِ این نابینا بودنش کار دستش بده که یک روستا رو نصف‌شب آب ببره.

پوزخند، با طمأنینه، بر سیمای محراب نشست. دخترکِ جسور، بی‌فکر، تنها دهان باز کرده بود و حرف می‌زد. پیش خودش اعتراف کرد که قطعاً روزی پوزِ این دختر را به خاک می‌مالاند.

شکافِ اندکِ میانشان را با گامی بلند پر کرد. در چند سانتی‌متری دخترک ایستاد. این حرکتش، جا خوردن روشنا را به دنبال داشت؛ دست و پایش از فاصله‌ی کم‌شان گم شد، اما محراب تنها با لذت به تک‌تک اجزای صورتِ هم‌چون برفش زل زد.

ـ شاید این آقا کور باشه، ولی مشام سگ داره، بویِ دختر هم از صد کیلومتری می‌گیره و ممکنه…

صدایش به ضعیف شدن می‌رفت، اما به همان نسبت شیطنتش طغیان کرده بود؛ صورتش را به صورت ترسیده‌ی روشنا نزدیک کرد که بالا و پایین شدن سیبِ گلویش، از دیده‌اش پنهان نماند.

ـ ممکنه هر چیزی ازش سر بزنه؛ پس تو این کارخونه که فعلاً کک هم پر نمی‌زنه، دخترک باید حواسش به خودش باشه، نه؟

روشنا که انگار از شوکی وسیع خارج شده بود، یک‌مرتبه خود را به عقب کشاند و نفسِ حبس‌شده‌اش را به‌سرعت از دهانش بیرون راند. قلبش دیوانه‌وار بر دیواره‌های قفسه سینه‌اش چنگ می‌انداخت، صورتش گُر گرفته بود، دست لرزانش را به‌سوی چمدانش دراز کرد و برای فرار از این مردِ دیوانه، فوراً راهِ کارخانه را در پیش گرفت. حتی برای لحظه‌ای نگاهش را به عقب هدایت نکرد. گام‌های بلند و لرزانش، طرحی از لبخند بر لب‌های محراب نقاشی کرد؛ می‌دانست که این دخترک تا مدت‌ها هوس شیطنت و بی‌‌پروایی نخواهد کرد.

به‌سوی صندوق عقبِ ماشینش روانه شد و چمدان مشکی‌رنگی که همراه همیشگیِ سفرهایش بود را به بیرون کشاند، دسته‌اش را با فشاری به بالا آورد و در چنگ گرفت. برای اولین بار، نگاهش را معطوف کارخانه‌ی متروکه‌ی مقابلش کرد. حیاط کارخانه به‌قدری بی‌ریخت بود که شک به دل می‌انداخت؛ آیا در این‌جا واقعاً قبلاً تولیداتی می‌کردند؟

چند ماشین بزرگِ فرسوده گوشه کارخانه به چشم می‌آمد؛ چند درخت خشکیده هم زینت‌بخش حیاط بود که قدمتی کلان داشتند.

با شنیدن بانگی از درون کارخانه، حواسش از اطراف پرت شد. شوک‌زده، خود را به‌سوی فضای اصلی راهی کرد.

روشنا پشت دستگاهی پنهان شد و با عجز ناله کرد:

ـ توروخدا؛ نیا جلو! التماست می‌کنم.

چشمانِ عسلی مقابلش برق می‌زد، هر چه او قدمی به عقب برمی‌داشت، آن نامرد دست‌بردار نبود و پشتش پا بر زمین می‌کوبید.

ـ ببین، بیا با هم صحبت کنیم خب؟ من اصلاً غلط کنم صاحب این‌جا باشم، می‌دونم تو از این‌جا خوشت میاد، اصلاً مالِ تو! فقط بزار من برم، باشه؟

جوشش اشک را درون چشمانش حس کرد؛ با احساسِ برخورد به چیزی سفت، پلک‌هایش را برهم فشرد و با همه‌ی توان جیغ زد.

@سایان @گیلاس @بمب اتم کوچک @پری بانو

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 5
  • هاها 2
  • ذوق زده 1
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت بیست و دوم»

که از آن چیزِ سفت، دستی بالا آمد و بر روی دهانش قرار گرفت. چشم‌هایش از حدقه بیرون زد. لابد پدرش از چنین روزی هراس داشت که راضی نبود او را به این کارخانه‌ی بی‌در و پیکر بفرستد. با تمام وجود تقلا کرد. آن نامرد از جلو به او بیشتر نزدیک می‌شد که یک‌باره با صدای بلند فردِ پشت سرش، حیوان بیچاره خوف کرد.

- پیشه! برو.

سپس پایش را به جلوی گربه کوبید. حیوانکی از ترس، صدایی از خود درآورد و عقب‌گرد کرد. همین که گربه دور شد، فشار دست‌های محراب نیز کاهش پیدا کرد.

- آدم به این گندگی، از گربه می‌ترسه؟ مگه غول دو سر دیدی؟ سکته کردم!

روشنا که انگار روح از تنش فراری شده بود، بی‌توجه به محرابی که دست به سینه غر می‌زد، چهارزانو، بر موزاییک‌های کثیف کارخانه نشست. به سختی نفس می‌کشید، دهانش را باز کرد تا محض رضای خدا کمی اکسیژن وارد بدن‌اش کند، شش‌هایش برای ذره‌ای هوا، التماس می‌کردند. دیده‌اش به سیاهی می‌رفت، رنگ از رخسارش فاصله گرفته بود. محراب که به زانو درآمدنش را دید، دایره‌وار او را دور زد و مقابلش قرار گرفت، تعجب، جای حرصِ نشسته درون چشمانش را از آن خودش کرد. فوراً چهارزانو بر کتانی مشکی‌رنگش نشست و شانه‌های روشنا را در دست گرفت، تکانی محکم نثارش کرد و غرید:

- هی، هی! نفس باید بکشی، به خودت بیا، گربه رفتنه، تموم شد!

اما روشنا چیزی، جز تکان خوردن لب‌های مردِ مقابلش نمی‌دید. در آن دو گودال مشکی، ردی از نگرانی وجود داشت که باعث شد در دل پوزخند بزند. به سختی لب‌هایش را برای حیات از یکدیگر فاصله داد و لب زد:

- اس…پر….ری…

محراب که نجوای ضعیفش را شنید، نیم‌رخِ صورتش را برای درکِ مفهوم جمله‌ی روشنا به لب‌های کبودش نزدیک کرد.

- دوباره بگو، چی؟

روشنا تمام جانِ مانده در وجودش را به کار گرفت و این بار با صدایی نسبتاً بلند سخن گفت.

- اسپری، تو چمدونم!

صدایش کمی لرز داشت، اما این بار قابل درک بود. محراب فوراً از جایش پرید؛ در آن شرایط دست و پایش را گم کرده بود. برای پیدا کردن چمدان، چشم چرخاند که پشت دستگاهی پیدایش کرد؛ با سه گام، خود را به چمدان رساند و تمام وسایل درون آن را زیر و رو کرد. روشنا که صورتش هم دیگر به کبودی می‌زد، ضربات پیاپی مشتش را به سینه زد تا شاید راه نفسش باز شود.

محراب با لمس اسپریِ آبی‌رنگ، چمدان را رها کرد و به سوی روشنا دوید. با کشیده شدنش توسط دستان قدرتمند محراب، دستش به پایین سُر خورد و کنارِ بدنش افتاد. فشاری که از دو طرف صورتش وارد شده بود، باعث شد لب‌هایش از یکدیگر دور شوند و سردی لبه‌ی اسپری را حس کند.

پاف اول!

به نرمی، نفس را به همراه خودش آورد؛ ولی سینه‌اش همچنان خس‌خس می‌کرد.

پاف دوم!

زندگی را به دنبال خودش آورد، راه تنفسی‌اش باز شد و حجم زیادی از هوا را بلعید. محراب که دید روشنا پی‌درپی می‌تواند نفس بکشد، نفسِ حبس‌شده‌اش را با فشار از بین لب‌هایش خارج کرد.

- حالت خوبه؟

روشنا که تازه موقعیتش را درک کرده بود، باعجله تکیه‌اش را از روی شانه‌ی محراب برداشت و سریع بلند شد؛ همان‌طور که سوت‌زنان، سرش را به چپ و راست هدایت می‌کرد تا دیده‌اش در دیده‌ی محراب اسیر نشود، به سرعت گفت:

- اره، شما خوبی؟

همین حرف کافی بود که پلک‌هایش بر هم فشرده شوند و باور کند که واقعاً احمق است. انگشتانش را بر کفِ دستش فشرد و زیرلب نالید:

- آخه الاغِ بی‌مغز، خر عقل داره که تو نداری! کم پیشش ضایع شدی که از گربه می‌ترسی؟ الان هم بهش ثابت کن عقل نداری، بدو

@رائوزین @گیلاس @سایان @پری بانو @بمب اتم کوچک @mmmahdis @مهدیه طاهری

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 5
  • هاها 4
  • ذوق زده 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

«پارت بیست و سوم»

محراب که به عقل دخترکِ سربه‌هوایِ مقابلش شک کرده بود، وزنش را به پایش وارد کرد و ایستاد. سری به نشانه‌ی تاسف به چپ و راست چرخاند و غرید:

- اگه از جک‌و‌جونورِ دیگه‌ای نمی‌ترسی، بیا برو کارخونه رو رصد کن.

سپس ردِ نگاهش را به سمت مچ دستش هدایت کرد و صفحه‌ی گردِ ساعت مچی‌اش را زیرنظر گرفت.

- الان پنج عصره؛ تا تورو برسونم دیرم می‌شه، باید برگردم به شهر.

اخم بر چهره‌ی روشنا طرح انداخت، لپش را باد کرد و با فشار زیاد، هوای موجود در دهانش را به فضای خفه‌ی کارخانه هدیه داد.

با دیدن چمدانِ داغان شده‌اش، آه از نهادش بلند شد. چشم غره‌ای به محراب رفت و بدون این‌که به خود زحمت پاسخ‌دادن بدهد، به سمت چمدانش رفت.

- به اذن خدا کَر هم شدی؟

تیشرتی که از زمین برداشته بود، در دستش فشرده شد. وجدانش به او نهیب زد که به جای عصبانیت می‌بایست از او برای تسلی‌بخشیدن به حالش تشکر کند، اما غرورِ سرسختانه‌اش مانع می‌شد.

- می‌گم گربه بیاد بخورتت ها!

برای اولین بار جنسی از شیطنت در پژواکِ محراب مشخص بود که هم‌زمان با بستن زیپِ چمدانِ روشنا همراه شد. همان‌گونه که اخمی تصنعی ابروانش را در بر می‌گرفت، نگاهش را موشکفانه از بین دستگاه‌های رنگ‌ورو‌رفته رد کرد و با سری پایین‌افتاده، غرید:

- فکر نمی‌کنم نیاز باشه چندین دستگاهِ بد رنگ رو ببینم! باید آگهی برای استخدام بزنیم و چند نفرو بفرستیم تا به سر و گوشه‌ی این‌جا دست بکشن.

محراب دستش را در سینه بغل کرد و با لبخندی کج به حرف‌های گنده‌ی دخترک گوش سپرد. همین که روشنا با انتهای جمله‌اش به او چشم دوخت، ردِ لبخند از چهره‌اش پاک شد.

- من وقتِ این کارهارو ندارم، واقعا!

در جمله‌اش تنها صداقت بود که موج می‌زد؛ کارهای سدسازی‌اش را باید موقتاً به دوستش بابک واگذار می‌کرد، باید آخرِ هفته‌ها هم به کاشان می‌رفت که این خود بسیار وقت‌گیر بود.

اما روشنا برداشت‌اش تنها لج و لجبازی بود؛ در جای‌جایِ مغزش فریادی بلند شده بود که این مرد قصد آزار او را به تنهایی گردن گرفته است.

بادی به غبغب انداخت و از بالای چشم محراب را نظاره کرد، می‌خواست در چشم او خود را بالاتر و برتر نشان دهد، پس با هیجانی که صدایش را تحت سلطه قرار داده بود، لب به سخن گفتن باز کرد.

- خودم از پسش برمیام!

*****

حوله‌ی کوچکش را بر سرش پیچاند و لای موهایش گره زد، مسواکش را برداشت و جلوی آینه‌ی روشویی قرار گرفت. همان‌طور که خمیر دندان را بر روی سطح زبر مسواک می‌کشید، غرید:

- باور کن! اومد من رو تا سرکوچه رسوند تو این سیلاب، ول کرد رفت. اصلا تو بگو یک ذره انسانیت، آدم با دشمنش هم این کارو نمی‌کنه. تا خوابگاه رو پیدا کنم موش آب‌کشیده که خوبه، خرِ آب‌کشیده شدم.

همین که مسواک را بر مرواریدهای یک‌دست سفیدش می‌کشید، صدایش توأم با نگرانی بامداد در سرویسِ بهداشتیِ نه‌چندان تمیزِ خوابگاه پیچید.

- روشنا، مطمئنی اون‌جا برات امنه؟

صدایِ زوزه‌ی گرگ و سگ‌های رهگذر و قهقهه‌ی چند مرد که در پشت این مکان، سرویسِ بهداشتی‌شان بود، به ترسِ نشسته در دل روشنا ، بعد از شنیدن صدای نگرانِ بامداد دامن زد. دهانش را خالی کرد و با خنده‌ای که دروغین بودنش راحت از چشم‌هایش هویدا بود، گفت:

- آره بابا؛ خوابگاه که زنونه، مردونه‌اش جداست، تا وقتی هم استخدامی‌ها انجام نشه باهاش تنها نمی‌مونم، حواسم هست!

اما خودش بهتر از هرکسی می‌دانست که حواسش نبود! به علت پایمال نشدن غرورش، حاضر به اعترافِ پشیمانی‌اش‌نمی‌شد. او نباید کم می‌آورد!

- هرجا به کمک لازم داشتی زنگ بزن، شرط بابات رو که یادت نرفته؟

یادش بود! فقط نمی‌دانست بامداد از کجا از آن شرط باخبر است؟ پدر از او قول گرفته بود هرجا کم آورد، سهامش را بفروشد و به خانه برگردد. عمراً اگر چنین چیزی را انجام می‌داد!

- یادمه؛ این هارو ول کن فعلا. فردا بیا ببین می‌تونی کارهای کارخونه رو باهم اوکی کنیم! این محمدپناه که معلوم نیست که خبرش تشریف بیاره.

 

 

ویرایش شده توسط Roshana
  • لایک 4
  • هاها 2
  • آتیش 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...