رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • نویسنده اختصاصی

انقدر حال بابا بد بود که ما هم هیچ اعتراضی نکردیم. وقتی رسیدیم بابا پیاده شد و به سرعت به داخل خونه رفت اما ما نذاشتیم مامان داخل بره 

- مامان اون آقا کی بود؟! واقعا برادر بابا بود؟! یعنی عموی ما؟! 

- وای نه، اون یکی از دوست های پدرت بود. یکجورایی هم قوم و خویش منصوب میشد اما در اصل دوست پدرت بود. 

- خوب؟ 

مامان در حالی که یکم گیج و بی حوصله بود گفت: 

- بسیار خوب، بهتون توضیح میدم. 

رفت و روی تاب توی حیاط نشست. ما دوتا مثل بچه خوب پایین جلوی پاش نشستیم. 

- از چی شروع کنم؟ 

- این آقا کی بود؟ 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 95
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که می‌تونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد.  عشق در قلبم رو ز

بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول _ آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشم

عاشقانه ، اجتماعی 

- اون موقع ماها قم زندگی می‌کردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خورده‌ی کس دیگه‌ایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. 

پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. 

مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. 

پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ 

مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچه‌ی شیطون به نام پیمان و پانیذه. 

با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. 

مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو. 

  • لایک 4
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. 

به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمی‌کرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. 

- تو برو من نمیام حوصله ندارم. 

- مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. 

نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ 

پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. 

ملکا- شما هم بمونین لطفا. 

پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمی‌کردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. 

پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. 

ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. 

پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. 

ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت - 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پارت پنج

- من اصلا در اینباره چیزی نمی دونستم. 

پانیذ با حرص گفت: 

- حالا که می دونی دست از سرمون بردار

- اما... 

- اما چی؟! 

حرفی زد که بیشتر توی شوک فرو رفتم. 

- مادر من عمه شماست. اون خیلی دوست داشت دوباره با برادرش رفت و آمد داشته باشه. می گفت بیست و خورده ای ساله که از برادرش هیچ خبری نداره. 

اینبار من و پانیذ توی شوک فرو رفتیم. 

- عمه ما؟! 

ملکا درحالی که توی فکر بود سر تکون داد. 

- پس ماجرا سر این بود که بابام مامان رو گرفت. مامان فکر می کرد چون بعد از فرار پدرتون مادرم بی کس و کار شده پدرم معرفت برای خواهر دوستش گذاشته و اومده گرفتش. 

- چرا بی کس و کار؟ مگه آدم بدون برادرش بی کس و کار میشه؟ 

- انگار شما خبر ندارید! پدر بزرگ و مادر بزرگمون توی بچگی مادر من فوت می کنند. پدر شما که سنش بزرگ تر بوده از مادرم مراقبت می کنه اما وقت فرارش اون رو با خودش نمی بره. 

من و پانیذ قلبمون فرو ریخت. پانیذ دست هاش رو روی سرش گذاشت و گفت: 

- ای وای! 

و روی زمین نشست. من پرسیدم: 

- مادرت اون موقع چند سالش بوده؟ 

- چهارده. 

پلک هام رو روی هم فشار دادم. چقدر آدم تیره و تار توی زندگیم پیدا شده بود. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

( چقد دارک شد، ) 

-چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ 

ملکا - چند ماهی و تنها تو خونه‌ی خاله‌اش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. 

پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. 

ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. 

گفتم- چه نقشه‌ای داری؟ 

ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. 

سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرف‌های ملکا شدیم. 

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. 

ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانواده‌تونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. 

پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. 

ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانواده‌ام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکس‌هایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوه‌های بچه شو ببینه. 

-اگه کمکمون نکرد چی؟ 

ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. 

- خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ 

ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. 

پانیذ - الان بریم. 

-الان؟ به مامان چی بگیم. 

پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. 

با چشم غره‌ام خودش و جمع کرد و گفت‌- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. 

ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بلند شدیم و حرکت کردیم. در همون حال من گفتم: 

- اینطور که من شنیده بودم پدر بزرگمون آدم خوبی نبود. بابام می گفت معتاد بود و برای مواد کتکشون میزد. آخر سر یک روز که خونه نبود بابا لوازم رو جمع کرده بود و خواهر و مادرش رو از اون خونه برده بود. 

- آره من هم شنیدم آدم خوبی نیست اما سال ها از اون زمان ها گذشته. 

- اصلا اون از کجا فهمید که تو نوه ش هستی؟ 

ایستاد و به سمتم برگشت. 

- من رو نگاه. 

به چهره ای که تا چند روز پیش عاشقش بودم نگاه کردم. گفت: 

- بنظرت من چقدر با مادرم شبیه م. 

چهره مادرش به ذهنم نیومد اما پانیز گفت: 

- خیلی

- پس حق داشته بشناسه

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونه‌ای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. 

و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچه‌ها دیگه کی‌ان؟ 

 

ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچه‌های دایی قاسم. 

هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم.

بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار می‌کنین.

 

به قیافه‌ی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده.

وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشه‌ی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم.

ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره!

مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین.

ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟

ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم.

پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم.

پانیذ: شما نقشه ای دارین؟

 

پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم. 


 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

لبخند گیجی زدم و پرسیدم: 

- چه نقشه ای؟ 

خیلی خونسرد شونه ای بالا انداخت و جوابم رو داد: 

- من زن بگیرم. 

جان! بابا بزرگ جدیدمون یه جوری حرف زده بود که هرکی از شوک یه چیزی از دهنش در میومد بیرون بدون این که بهش فکر کنه. 

- پیمان: جان! زن؟! 

- پانیذ: چی می زن.... چیز حالتون خوبه؟

- ملکا: زن بگیری ننه آقای ما آشتی کنن؟ 

هیچ تغییری تو حالتش ایجاد نکرد و بیشتر به پشتش لم داد و در همون حال هم با جوابش دهنمون رو بست. 

- آقاجون: آره، ننه بابای شما سه تا سر مادر خدا بیامرزشون حساس بودن. اگه بفهمن یکی می خواد جاش رو بگیره.... 

وسط حرف آقاجون پریدم و با خباثت گفتم: 

- چون لشکر شام حمله ای عظیم  به سوی ما خواهند کرد. 

خدایی حق من اینه؟! حق من اینه بخاطر جمله زیبام از آقاجون جدید پس گردنی بخورم؟! 

دستی به پشت سرم کشیدم و سرم رو با غیظ برگردوندم. 

- آقاجون: بسه دیگه سر مجلس خواستگاری هم بخوای سبک بازی در بیاری با دخترام تنها می رم. 

من حرص می کشیدم و اون دو تا عجوزه می خندیدن! 

- پانیذ: حالا کی هست این عروس خانم؟ 

نیش آقاجون خود به خود باز شد. 

- آقاجون:  شمس الملوک. 

تا اسم طرف رو شنیدم بی اختیار زدم زیر خنده، یه جوری قهقه می زدم مطمئن بودم تا ته حلقم رو می بینن. اما حالا من می خندم این ها چرا لال شدن؟ 

- ملکا: شمس الملوک؟ همون که پنج تا پسر گردن کلفت داره؟ 

با قیافه ملکا که ازش بیچارگی می بارید و حرف های که با عجز می زد تازه فهمیدم گریه کردنیه نه خندیدنی.با وجود پنج تا پسر ننه جون آقاجون که سهله ما سه تا هم فکر کنم تیر بارون بشیم توسط اون ها

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 2
  • هاها 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

در سکوت مدتی رو گذرونیدیم تا اینکه اقاجون گفت: چتونه؟ مگه گفتم آپولو هوا کنین؟ گفتم زن میخوام انقد متعجب نداره. 

گفتم: پنج تا پسر گردن کلفت داره! خب من با این جثه ی لاغر، شما با این سن و سال و دوتا دختر جوون، اگه بخوان بلایی سرمون بیارم چی؟ 

اقاجون گفت :من از پس خودم میام، تو نگران خودت باش.

بعد بشکن زنان گفت : پیرم و پیرم میلرزم به صد جوون می‌ارزم. 

با چشمای گرد شده نگاهش کردم ملکا خندید و گفت: شما هنوز این اقاجون منو نشناختین. 

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

گفتم 

- خیلی طول داره بخوایم بشناسیمشون ولی واقعا کنجکاوم 

آقا جون با یکی قری که کمرش رو داد چرخید سمتم و گفت 

- حالا موقعی که خواستن کاری کنن میبینی

  • لایک 4
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

ملکا گفت: 

- بهرحال اماده باشید. فردا شب اقاجون خونه اون ها دعوته تا با یکی از پسرها شطرنج بازی کنه. ماهم میریم. 

تا فردا شب گیج و محبوت بودم. با خودم فکر می کردم اگه واقعا بابا روی ازدواج پدرش حساس باشه پوست من رو می کنه. فرداش یک دست لباس خوب پوشیدم و با پانیذ که خوب پوشیده بود چون معلوم نبود این ها چه نوع ادم هایی هستن اول به خونه پدر بزرگ و بعد به خونه اون ها رفتیم. یک مرد گنده در رو باز کرد. 

- به به آقا یدالله خوش اومدی! 

بعد به ما نگاه کرد. 

- این ها کین؟ 

- نوه هامن. 

- به، خوش امدید خانم ها و اقا پسر. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هیکلش رو که دیدم قالب تهی کردم. من در مقابلش سوسک هم نبودم دعوتمون کرد داخل. اروم گفتم: الان مجبوریم که بریم! 

ملکا چشم غره‌ای رفت و گفت: اگه شوهر من مثل تو ترسو باشه، دو روزه ازش طلاق میگیرم. 

 

با چشمای گرد شده نگاهش کردم و بعد گفتم :کی گفته من ترسوام، اصلا بیاین بریم بهتون نشون میدم که اینا در مقابل من هیچ‌ان. 

 

  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

ادعایی در آورد و گفت: 

- بریم. 

هر سه داخل رفتیم. وارد که شدیم اون پنج گنده یک رو که دیدم بیشتر نگران دخترهای همراهم شدم و با خودم گفتم کاش اینجا نیومده بودیم. اصلا چه اطمینانی به این پدر بزرگ تازه پیدا شده داشتیم؟ همون موقع شمسی الملوک معروف اومد. یک زن به گندگی پسرهاش. یکجور دخترها رو ماچ کرد که فکر کنم یک قابلمه آب ازشون پایین بیاد. بعد همه دور هم نشستیم. یک همهمه ای به پا شد. هر کدوم با یکی مون صحبت می کرد. 

من که همه حواسم پی ترس جایی که هستیم بود اصلا خوب متوجه نمیشدم چی میگیم. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

وسط این شرایط این پدر بزرگه تازه به وجود اومده مون حرف عجیبی زد: 

- یک دقیقه ساکت. اومدم خواستگاری کنم. 

حالا ما هی چشم و ابرو بیا نگو اینطور میزنند شل و پلمون کنند و اون بیخیال نشسته. همه سکوت کردن و با تعجب نگاهش کردن. یکی از پسرها گفت: 

- از کی برای کی؟ 

اون پسر گنده بک دیگه گفت: 

- نکنه اومدی من رو خواستگاری کنی؟ 

و همه شون قاه قاه با اون صداهای نکرشون خندیدن. 

- نه، اومدن شمسی الملوک رو خواستگاری کنم. برای خودم. 

چشم هام رو بستم. تموم شد. الان شلمون می کنند. اما برعکس انتظارم صدای جیغ و دستشون بالا رفت و سوت کشیدن. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- به این میگن حسن انتخاب. 

- واقعا دیگه زمانش بود

- خوب، کی عقد کنیم؟ 

شمس الملوک با سلیطه گری گفت: 

- هووو چی برای خودتون می برین و می دوزین، من که جواب ندادم

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پسر بزرگش که هیکلش از همه گنده تر بود گفت:

اگه معطل جواب شما باشیم همین یه دونه خواستگاری هم که خدا زده پس کله اش و اومده بگیرتت از دست میدی ها! اونوقت باید ترشی بندازیمت ننه شمسی. از من گفتن بود نگی نگفتی.

شمس الملوک عصبی نگاهشون کرد و گفت:

اولا: من تا شما ها رو سر و سامون ندم هیچ جا نمیرم.

دوما: من آنقدر خوب هستم که اگه صد سال دیگه هم بگذره از عمرم بازم خواستگار دارم پس نیاز نیست تو زحمت بیوفتی پسرم. در ضمن یه بار دیگه به من بگی ننه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. فهمیدی؟

بعد از تموم شدن حرفش مرد گنده با ترس و لرز گفت:

بله مادر جان.

من که این حالتش رو دیدم با خودم گفتم بهتره قبل از اینکه از ترس قالب تهی کنم پاشیم از اینجا بریم بیرون وگرنه حسابمون با کرام الکاتبین هست در برابر این شمسی خانوم.

چشم و ابرویی برای پدربزرگ و بچه ها اومدم و از جایم بلند شدم  و با احتیاط گفتم:

بهتره که ما دیگه رفع زحمت کنیم.

پسر بزرگه گفت:

پس خواستگاری چی شد؟

منم تند تند گفتم :

انشالله یه وقت مناسب تر خدمت می رسیم. 

قبل از بیرون رفتنمون از اتاق شمسی خانوم رو کرد به پدربزگم و گفت:

دفعه ی دیگه که خواستی بیای قبلش اجازه بگیر و اگه اجازه دادم با بزرگتراشون بیا. خوش ندارم با چهار تا بچه سر و کله بزنم.

پدر بزرگم هم چشم گویان و لبخند زنان با ما از خونه  بیرون اومد و با هم به سمت ماشین رفتیم. همین که سوار ماشین شدیم نفسم رو که از ترس شمسی خانوم و پسراش حبس شده بود، با آرامش بیرون دادم و گفتم:

آخییییش... خطر از بیخ گوشمون گذشت.

پدربزگ نگاه متأسفی بهم انداخت و رو به ملکا که رانندگی میکرد گفت:

همون بهتر که خواستگاری تون به هم خورد. اینی که من می بینم جربزه ی زندگی مشترک رو نداره.

ملکا هم در حالی که نگاهش به روبه رو بود سری به تأیید تکون داد و گفت:

متأسفانه اینم از بد شانسی منه پدربزرگ جان...

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پدر بزرگ در سکوت و عبوس بود. بعد یکدفعه گفت: 

- من رو ببرید پیش بزرگ ترهاتون. 

ما پشمامون ریخت. 

- یعنی چی؟! 

- گفتم من رو ببرید پیش بزرگ ترهاتون. همین حالا. 

- اینطور که همه نقشه های ما بهم می ریزه. 

مشتی روی کابوت زد. 

- بدرک فلان فلان شده! بپیچ اون سمت. 

من که از بددهنی این پیرمرد جا خورده بودم سکوت کردم اما پانی گفت: 

- واقعا بخاطر اون پیرزن لات داری اینکار رو می کنی؟ 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پدربزرگ شاکی نگاهش کرد و گفت:

تا عاشق نشدید نمی فهمید چی میگم.

ما با بهت نگاهش کردیم و یک صدا گفتیم:

عاشق؟! چطور ممکنه؟!

پدربزرگ هم نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت:

اگه عاشق بودی نمی پرسیدی چطور؟ حاضر بودی همه ی زندگیت رو برای به دست آوردنش بدی و براش بجنگی. کاری که تو و ملکا حاضر نیستید حتی بهش فکر کنید رو من عملی بهتون نشون میدم تا درسی بشه برای آینده تون. من شاید دیر پیدام شده اما یه شروع طوفانی رو بهتون نشون میدم.

ملکا که از همه امون عاقل تر بود رو به پدربزرگ کرد و گفت:

حق با شماست پدربزرگ عزیزم.بر خلاف شما هیچ چیز برای ما جدی نبود و همه اش یه بازی بچگانه بود. ما داشتیم برای لجبازی روی زندگی آینده امون قمار میکردیم. خیلی ممنونم از پند ارزشمندتون ما هم قول میدیم در برابر این پند ارزشمند هر کمکی از دستمون بر میاد برای رسیدن شما به عشقتون انجام بدیم.

بعد نگاهی بهم کرد و گفت:

مگه نه؟؟

اما من میتونم قسم بخورم داشت با چشماش داد میزد که اگه بگی نه خودم قبل شمسی جون و پسر های قلچماقش لت و پارت میکنم. دیگه با ترس و لرز گفتم:

به روی چشم بانو . فقط جان مادرت اون نگاهت که بدجوری سگ داره رو غلاف کن تا کمتر پاچه ی من بیچاره رو بگیره.

 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

ایشی گفت و روش رو گرفت. من گفتم: 

- پس پیش به سوی دهن شیر. 

اول به سمت خونه خودمون رفتم. جلوی در که رسیدم پانی گفت: 

- من خیلی استرس دارم میشه من نیام؟ 

ملکا گفت: 

- ا، خیلی بدی! می‌خوای رفیق نیمه راه باشی؟ 

- بله. 

- بله و زهرمار! پیاده شو ببینم. 

هر سه خندمون گرفت و پشت سر پدر بزرگ که انگار عزم جدی داشت پیاده شدیم. کلید انداختیم و داخل رفتیم. من اومدم یاالله بگم که یادم اومد پدر شوهر مامانم به حساب میاد. 

- کجایین؟ 

- بیا آشپزخونه. 

هر دو توی آشپزخونه بودن. به اونجا رفتیم. پدر بزرگ پشت سرمون بود. سلام کردیم. بابا ملکا رو که دید اخم کرد و زیر لب جوابمون رو داد و سرش رو پایین انداخت و به تیکه کردن گوشت ها مشغول شد. گفتم: 

- بابا برات هدیه آوردم. 

زیر لب فحشی داد و محلم نداد. مامان که داشت پلاستیک به بابا می داد تا تیکه های گوشت رو درش بذاره خندید و گفت: 

- ملکا جان خوش آمدی! بذار دست هام رو بشورم میام. 

و بیخیال پلاستیک شد و بلند شد. من هم ترجیح دادم هدیه رو نشون بدم پس به دخترها اشاره کردم کنار برین و هر سه کنار رفتیم. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مامان با دیدن بابابزرگ جا خورد و ساکت شد اما بابا هنوز ندیده بودش و مشغول کارش بود. وقتی دید ما همگی ساکتیم و چیزی نمیگیم سرشو بلند کرد و گفت: 

- چرا ساکت شدین؟ چی شد این هدیــ... 

با دیدن بابا بزرگ حرف تو دهنش ماسید از حالت چهره ش نمی تونستم چیزی تشخیص بدم ولی خب خوشحال هم نشده بعد از این همه سال کینه. 

برای اینکه بیشتر از این ضایع بازی نشه دست بابا بزرگ رو کشیدم و همزمان چشم غره ای به پانیذ و ملکا رفتم که حساب کار دستشون اومد و پانیذ گفت: 

- خوش اومدین بابابزرگ 

به طرف پذیرایی راهنماییش کردم و در ادامه حرف پانیذ گفتم: 

- بله بفرمایید بشینید یه چایی براتون بیارن. 

پانیذ سریع پرید تو آشپزخونه تا چایی بیاره و ملکا هم پیش بابابزرگ نشست. 

می خواستم روبروشون بشینم که مامان صدام کرد، ببخشیدی گفتم و رفتم پیشش که به جای مامان، بابا رو دیدم که زل زده بهم. حرف نمی زد ولی نگاهش زیر نویس داشت از اونا که می گفت یالا حرف بزن تا همینجا چالت نکردم. خدایا خودت به خیر بگذرون! من الان چی بگم به اینا آخه! 

  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- اوم، بابا بزرگ ما رو پیدا کرد چون می خواست شما رو ببینه. 

- غلط کردی! اون تو و ملکا رو باهم پیدا کرد یا این نقشه شما دوتا برای ازدواجتونه؟ 

ای بابا این چقدر باهوشه! 

- اوم... می‌دونید.... راستش ما از اول هم قصد ازدواج نداشتم. 

از اونجایی که خودم هم قبل از حرف زدن فکر نکرده بودم به اندازه اون ها شوکه شدم. مامان و بابا همزمان گفتن: 

- چی؟! 

- آره... آره... 

تصمیم گرفتم همین راه رو ادامه بدم: 

- ما برای رویارو کردن شما و عمه این نقشه رو کشیدیم. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

اخم هاش درهم شد. 

- چی؟! 

کار رو شروع کرده بودم نمیشد ادامه ندم: 

- آره خوب. پدر بزرگ ازمون خواست. 

بابا مشتش رو به زمین کوبید. 

- لعنت بهت

بعد از جا بلند شد و بیرون رفت و رو به روی بابا جان که داشت چای می خورد قرار گرفت. 

- برای چی اومدی اینجا؟ تو که بهمون گفتی دیگه تردمون کردی و نمی خوای ببینی مون. 

چرا هردفعه خبرهای جدیدی بهمون می رسید. بابا جان لیوانش رو روی میز گذاشت و بلند شد و با خشونت گفت: 

- این چه وضع صحبت کردن با پدرته؟ تو ما رو تنها گذاشتی و رفتی. من بودم که پای شما موندم با اینکه مادرتون ولتون کرده بود. 

بابا یکم خودش رو جمع کرد و بعد گفت: 

- خوب حالا چی می خوای؟ 

- می خوایم برام بیان خواستگاری. 

- خواستگاری کی؟! خواستگاری چی؟! 

جوابی داد که مجبور شدم دستم رو بذارم روی لبم تا خنده م نگیره. 

- خواستگاری ننه ت. 

- این مسخره بازی ها چیه؟! 

- دارم جدی میگم. می خوام برام بیان خواستگاری ننه ت. 

انقدر جدی می گفت که حتی ما شک کردیم. مامان وحشت زده گفت: 

- شما می خوای بری خواستگاری شمسی الملوک؟! 

اینبار پشمای ما ریخت. نکنه واقعا اون ننه بابا بود؟! 

- آره مگه اشکالش چیه؟! اون عشق اول و آخر منه. 

- اون شما و بچه هاتون رو ول کرد که بتونه به کاباره بپیونده و بعد با رییس کاباره ازدواج کرد و براش چند پسر لات آورد. 

- ماشالله اطلاعاتت کامله ها. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 2
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ما سه تا هم زمان به هم نگاه کردیم و هم  زمان گفتیم: نهههه...

راستش پذیرش این حقیقت که شمسی خانوم ننه بزرگ واقعی مون هست و پسرای قلچماقش یه جورایی فامیلمون حساب میشن حتی از پذیرش قصه ی عشق و عاشقی پدربزرگ هم برای ما سخت تر بود.

همون جور مات و مبهوت به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم:

بگو که دروغه ...

پدربزرگ با یه لبخند بزرگ گفت:

نه . دروغ نیست . عین حقیقت هست.

با شنیدن این حرف انگار یه سطل آب یخ روی سرمون خالی کردند همه حالمون بد شده بود. برای من مثل واقعی شدن یک کابوس بزرگ بود. باید یه کاری می کردم . این نباید اتفاق می افتاد.

  • لایک 1
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پلکم پرید و از شدت بهت دو دستم رو روی دهانم گذاشتم و شوک‌زده چندبار بشین پاشو رفتم 

حالا داخل این موقعیت شماره ۱ چی میگه دیگه؟

  • لایک 2
  • هاها 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...