-
تعداد ارسال ها
1,033 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط Taraneh
-
حتی اگر نباشی، می آفرینمت چونان که التهاب بیابان سراب را -قیصر امین پور
-
می گویند که درد، آدم ها را به هم نزديک مىكند؛ به من بگو کداممان شاد هستيم که این همه از هم دور مانده ایم؟ -اغوز آتای
-
فراموش نکن که آدمی در این جهان هست که همیشه و هرلحظه میتوانی پیش او برگردی. روزی از ته قلبم تمام آنچه دارم و آنچه هستم را به تو بخشیدهام. تو قلبم را با خود خواهی داشت تا وقتی که من این جهان غریب را ترک بگویم، جهانی که دارد خستهام میکند. تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشتهام... -نامه آلبر کامو، به ماریا کاسارس
-
عشق، اسلحهای است در دستان کسانی که دوستشان داریم به آنها قدرت میدهد که زخمیمان کنند و تنهایمان بگذارند... -غادة السمان
-
هر کار که بکنی میدانم که درست است، چون از وقتی میشناسمت با احساسی عمیق فهمیدهام که تو هرگز چیزی نمیگویی که با هستیات در تضاد باشد. درواقع من اگر مرد به دنیا آمده بودم دلم میخواست یکی مثل تو باشم... -نامه ماریا کاسارس به آلبر کامو
-
دلم پیش توست و امروز بیشتر از همیشه حاضرم بهترین داشتههایم را بدهم تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم. -نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس، ۱۵ ژانویه ۱۹۴۶
-
دلم پیش توست و امروز بیشتر از همیشه حاضرم بهترین داشتههایم را بدهم تا بتوانم تو را با تمام غمم ببوسم. -نامه آلبر کامو به ماریا کاسارس، ۱۵ ژانویه ۱۹۴۶
-
در غیاب تو درِ دنیا را به روی خود بستهام. یعنی من عملا نبستهام، خودش بسته شده است. دنیایی که تو در آن نیستی، میخواهم اصلا نباشد... مرا بگو که اینقدر خرم و نمیفهمم که نوشتن این مطالب خیال تو را ناراحت میکند. اصلا مردهشور مرا ببرد که به قد و قواره زندگی تو تراشیده نشدهام. -نامه جلال آل احمد به سیمین دانشور، دی ماه ۱۳۳۱
-
« و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می دهم، فقط به این امیدِ نورِ کم سویی که در دوردست ها می درخشد. » -نامه اولگا کنیپر به آنتوان چخوف، ۱۰ فوریه؛ مسکو
-
دوستت دارم. خدا میداند که چهقدر دوستت دارم. آنقدر به تو بستهام و از تو هستم که انگار اصلاً در تن تو به دنیا آمدهام و در رگهای تو زندگی کردهام و از دستهای تو سرازیر شدهام و شکل گرفتهام و از صبح تا شب در دایرهای که مرکزش یادها و خاطرات توست دارم دور می زنم. دور میزنم و هیچچیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چهکار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم، نمیدانم. فقط میخواهمت... -نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
-
دوستت دارم. خدا میداند که چهقدر دوستت دارم. آنقدر به تو بستهام و از تو هستم که انگار اصلاً در تن تو به دنیا آمدهام و در رگهای تو زندگی کردهام و از دستهای تو سرازیر شدهام و شکل گرفتهام و از صبح تا شب در دایرهای که مرکزش یادها و خاطرات توست دارم دور می زنم. دور میزنم و هیچچیز راحتم نمیکند. نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام. نمیدانم چهکار کنم. بروم و سرم را به درختها بکوبم، داد بزنم، گریه کنم، نمیدانم. فقط میخواهمت... -نامه فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
-
ایران مادرهای خوب دارد و غذاهای خوشمزه و روشنفکرانِ بد و دشت های دلپذیر و همین. -بخشی از نامه سهراب سپهری به احمد رضا احمدی
-
چقدر با من بودن را بلدی تو... -بخشی از نامه آلبر کامو، به ماریا کاسارس
-
تنهاییات را بردار و بیا نترس ،گرفتارِ محنت نمیشویم. تنهایی تو با تنهاییِ من سخن خواهد گفت و ما سکوت خواهیم کرد... -عزیز نسین
-
نمیدانستم چرا میخواهم بگریم، امّا میدانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند یک هفتهی تمام خواهم گریست... - یادداشت ها، سیلویا پلت
-
امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم وای از این حال پریشان که من امشب دارم -مهدی اخوان ثالث
-
بعد از تو هر که عاشقم شد، دلش به حالم سوخت، دستانم را گرفت و با هم به دنبال تو گشتیم... -علیرضا قاسمیان خمسه
-
در خیابان هایی که هرگز آمد و شد نداشت، در ساعاتی که می دانستم مشغولِ کار است، در خانه هایی که اصلا صاحبانِ آنها را نمی شناختم، همیشه منتظرش بودم. -بزرگ علوی
-
اگر میدانستی چقدر دوستت دارم لبانت به تبسم بدل میشدند و چشمانت سپیده دم... -غادة السمان
-
به کسی که برایت نمینویسد، مزاحمِ روزهایت نمیشود، درباره ات نمیخواند، مهمترین تاریخهای تو را حفظ نمیکند و زندگیات را پُر از کارهای شگفتانگیز نمیکند، وابسته نشو وابسته نشو -غسان کنفانی
-
ماریانا، آدمی که ساعت نه شب میخوابد همیشه آدم منظمی نیست که بسیار به سلامتی اهمیت میدهد؛ گاهی فقط بیشتر از گنجایشش غمگین است. شبت بخیر. -نامه حاتمه رحیمی به ماریانا
-
چه برایَت بنویسم؟! که هرگاه خواستم برایت بنویسم، احساس کردم که قلبم از جایَش کنده خواهد شد تا در سینه تو بنشیند... -نامه غسان کنفانی به غادة السمان
-
عيناك أول أفراحي وآخرها... +چشمهایت اولین و آخرین شادمانیهای مناند...
-
وسیعترین شکل تنهایی، دور ماندن از کسی است که دوستش داری؛ حالا هی جهانت را با غریبهها شلوغ کن. -حمید سلیمی
-
من سراپا زخمم، تو سراپا همه انگشتِ نوازش باش... -حسین منزوی