نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
532 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
آن روز، بهار نه بازگشتِ یک فصل، که کشفِ دوبارهی معنا خواهد بود. آنگاه خواهیم فهمید، زمستان صرفاً غیابِ گل نبود، امتحانِ حافظه بود؛ آزمونی برای اینکه آیا انسان بیآنکه شکوفهای ببیند میتواند به شکفتن ایمان داشته باشد؟ شاید عشق در نبودنش تعریف شد؛ چرا که حضورِ بیوقفه، ما را از اندیشیدن بینیاز میکند، اما فقدان، اندیشه را بیدار میسازد. پس اگر امروز بهار در ما خاموش است، شاید بذرش در تاریکیِ همین خاموشی ریشه میگیرد. زیرا تاریخ همیشه از دلِ انکار، امکانِ تازهای زاده است، و انسان در عمیقترین شبها، نامِ صبح را اختراع کرده است. باشد که آن نسلِ دیگر نه وارثِ اندوه ما، که وارثِ آگاهی ما باشد؛ آگاهیِ اینکه، بهار پیش از آنکه در شاخهها بروید، باید در جان انسان تصمیم بگیرد که بازگردد.
-
دیگر برای ما نه بهاری مانده است و نه گلی؛ گویی فصلها نیز از معنا تهی شدهاند. بهارِ نارنج دیگر عطر نیست، یادآورِ امکانیست که جهان از آن عبور کرده است. درختانِ گذر، سرخیِ میوه را از حافظهی خون گرفتهاند، و دستها یا در هراس پنهاناند یا در اعتراضِ گره خورده. در ما بهار میمیرد و زمستان به وضعیتی پایدار بدل میشود؛ سکونی که انسان را به پرسش از معنای زیستن وامیدارد. اما شاید این امتدادِ سرد تدارکِ بهاری دیگر باشد، نه برای ما، که برای نسلی از تبارِ آزادی. شاید زمانی دیگر دستانی عاشق، مُشتی بهارنارنج در دستِ محبوبی بریزد، نه فقط برای عطر، که برای اثبات این حقیقت ساده: هیچ زمستانی ابدی نیست، اگر انسان معنای بهار را در خود زنده نگه دارد.
-
اکنون در ژرفای این دریای بیدار، خویش را بازمیآفرینم؛ نه آن سپیدِ سادهی دیروز، و نه این سیاهِ سوگوارِ امروز، که آمیزهای از هر دو، آگاهیِ زاده از رنج. اگر خون جاری شد، برای آن بود که زندگی راهی جز عبور نداشت. و اگر خشم برخاست، برای آن بود که سکوت سالها بر حقیقت سایه افکنده بود. اکنون میدانم: آزادی، واژهای نیست که بر زبان رانده شود؛ حالتیست از بودن، ایستادن بیواهمه در برابرِ هر آنچه میکوشد روح را به انقیاد کشد. و من، از پشتِ آن پنجرهی خاموش، به افقی رسیدهام که دیگر دیوار نمیشناسد؛ افقی که در آن هر موج، آغازی دیگر است.
-
آنگاه، در میانهی آن خروشِ بیامان، دریافتم که دریا نه مقصدِ من، که امتدادِ خویشتنِ من است. موجها، تجسدِ تپشهای فروخوردهای بودند که سالیان سال در سکوتِ پشتِ پنجره انباشت شده بودند. هر ضربهی آب بر صخره، اعتراضی بود بر جبرِ دیوارها. من از گریه آغاز شدم، اما گریه، پایانِ من نبود؛ اشک، صورتِ نخستینِ اعتراض است، پیش از آنکه به فریاد بدل شود.
-
من، روزی در سپیدیِ بیگناهی، با گیسوانِ سیاهِ یقین ایستاده بودم؛ اکنون در سیاهپوشِ سوگِ آگاهی، با مویانی سپید از عبورِ زمان، پشت پنجرهای خاموش به تأملِ خویش ماندهام. دریا مرا فرا میخواند، نه به نجوا، که به جبرِ کششِ بیکرانگی. جاری میشوم؛ نخست قطره، سپس جویبار، آنگاه سیلابی سرخ در امتداد خیابانهای فراموشی. حرکت، قانونِ ناگزیرِ بودن است. میتازم به سوی دریای متلاطمِ اراده، آن خروشِ بیامانِ هستی که نام خویش را در تپش موجها فریاد میزند: آزادی، رهایی از سکونِ تحمیلشده، آزادی، گسستن از جاذبهی ترس، آزادی، تجلیِ انسان در اوجِ خویشتن.
-
شاید آنسویِ مهِ صبحگاهی، آنجا که خورشید آرام بر شانههای کوه مینشیند، ردّ پای تو را بیابم. شاید کنارِ چشمهای خاموش که نامت را آهسته بر سنگها زمزمه میکند، صدایم کنی. من هنوز با کولهباری از امیدِ خسته در امتدادِ افق قدم میزنم، دل به نسیمی میسپارم که بوی حضورت را میآورد. اگر راهها تمامِ فاصلهها را کش دهند، اگر شب ستارهها را میان ما دیوار کند، باز هم در روشنترین رؤیایم دستت را خواهم گرفت. و آن روز، نه صخرهای میان ما خواهد بود نه تلخیِ جدایی؛ فقط دشتی از نور که نامِ من و تو را کنار هم آرام تکرار میکند.
-
کجای این فلاتِ بیانتها، پشتِ کدام صخرهی صبورِ ازل، به تجلّیِ حضورت خواهم رسید؟ در شقایقهای سرخِ فنا یا بر بساطِ سبزِ بقا؟ این منم؛ سالکِ سرگشتهی برزخِ خاک و افلاک، معلّق میانِ هبوط و عروج، چشمبهراهِ پروانههای معنا در سماعِ قدسیِ بهاران. در کدام طریقِ نهان خطوطِ تقدیرِ من و تو در نقطهی وصل تلاقی خواهد کرد؟
-
و من همچنان در تمنّای رسیدنم؛ نه به مکانی معیّن، که به وضعیتی از بودن که نامش در لبخند تو معنا میگیرد. به آرامشی که نه در سکون، بلکه در تداومِ تپشهای سینهات خود را آشکار میکند. به خانهای نه ساخته از دیوار و سقف، بلکه از اطمینان؛ جایی که زمان از شتابِ فرسایندهاش دست میکشد و ترس قدرتِ نامگذاریِ خویش را از دست میدهد. آرزوی من نه تصرّفِ جهان است و نه جاودانگیِ پرهیاهو؛ آرزوی من حدّاقلِ ابدیت است. همین که دستم در دست تو و دل در یقینِ بازگشت باشد؛ یقینی آرام که هر شب به آغوش تو ختم میشود. برای من این تمامِ رسیدن است.
-
دنیا میتوانست معنایی دیگر داشته باشد اگر حقیقتِ هستی از پسِ نگاه زلال و شفاف تو بر من مکشوف میشد. آنجا که دل به حضور تو آگاه است، هیچ آشوبی توانِ لرزاندنِ جانم را ندارد. دستهای تو نه پناهِ تن، که تفسیرِ امنِ بودناند؛ چتری از معنا بر آسمانِ تیرهٔ ایامِ سرد. و آرزویم نه گریز، که اقامت است؛ محبوس شدن در تپشِ سینهای که ضربانش ذکرِ آرامِ جهان است. قلب تو مقامِ سکونِ خاطرههاست، آرامگاهِ لحظههایی که به ابدیت رسیدهاند. و من همچنان در سلوکِ رسیدن...
-
و با این همه، در ژرفترین لایهی این تاریکیِ بینشان، نجوایی مبهم به گوش میرسد؛ نه وعدهی نجات، نه بشارتِ سپیده، تنها صرفِ آگاهی از اینکه این سیاهی نیز آیتیست و هر آیت را تأویلیست. شاید این فروشدن، نه پایانِ راه، که ابتدایِ تهیشدن باشد؛ خلعِ نامها، ریختنِ صورتها، و عریانشدنِ جان از هر آنچه به گمان، معنا میخواندیم. در این وادی، نه دعا کارگر است و نه فریاد؛ سالک را میباید به سکوت پناه برد، تا حقیقت خود، بیواسطه و بیاجبار، رخ بنماید. چه بسا آنچه من سیاهیِ بالاتر از سیاهی میپنداشتم، سایهی نوریست که طاقتِ دیدنش را هنوز ندارم؛ که چشم، پیش از رؤیت، باید به تاریکی خو کند. پس میایستم، نه از سرِ امید، نه از بیمِ هلاکت؛ میایستم چونان کسی که دانسته است راه، گاه از دلِ گمشدگی میگذرد و حقیقت، گاه در هیئتِ فقدان خود را آشکار میکند.
-
باورِ اقامت در این روزگار بر من دشوار افتاده است؛ گویی روح من به این ایام تعلّقی ندارد و از ساحتِ آن بیرون افتاده است. چنین ملالِ ژرف و ویرانیِ خاموش، این حد از دلمردگی و بیزندگی را هرگز تجربه نکرده بودم؛ سقوطی آرام اما بیامان، تا آستانهی تهیبودن، آنجا که معنا فرو میریزد و هستی رنگِ انکار میگیرد. اندوه، از هر سوی وجودم را محاصره کرده است؛ چنگالهای زهرآگینش را در تاروپود جانم فرو برده و خونِ امید را با ولعی شگفت میمکد. نمیپنداشتم غم، چنین خصمانه و تشنهکام، بر بقای من قیام کند. اکنون در برزخی ایستادهام میان بودن و نبودن، میان ناله و سکوت. بگو، آیا هنوز راهی به نجات باقیست؟ یا آنچه رهایی مینامیدیم سرابی بود در کویرِ وهم؟ به کدامین امید دل خوش دارم وقتی به این مکاشفهی سهمگین رسیدهام که ورای سیاهی، تاریکیِ دیگریست؛ عمیقتر، بینامتر، و هولناکتر؟ زین پس بالاتر از سیاهی هم وجود دارد...
-
اکنون هرگاه جهان بیش از حد واقعی میشود و من از صلابتِ سنگها و قطعیتِ دیوارها خسته میگردم، به تو میاندیشم چونان امکانِ دیگرگونه بودن. تو برهانی ناتمام بودی در رسالهای که زندگی بیاعتنا رهایش کرد. شاید عشق همین باشد: نه وصال، بلکه آگاهیِ دردناک از اینکه روح ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد. و تو، با نرسیدنت، این ظرفیت را در من بیدار کردی. پس اگر روزی در چرخهای دیگر از تکوین یا در حاشیهای فراموششده از لوحِ تقدیر نام من و تو به یک جمله برسد، دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت. زیرا آموختهام برخی دیدارها برای رخ دادن نیستند، برای معنا یافتناند.
-
گاه میاندیشم که تو نه یک شخص، که رخدادی متافیزیکی بودی؛ نوعی اختلال در سیر علیّتِ جهان، شکافی ظریف در پیوستار عادت. آمدنت یا حتی امکان آمدنت، چنان بود که انگار «معنا» برای لحظهای کوتاه از تبعیدگاهِ خویش بازگشته باشد. من به تو نرسیدم، چرا که رسیدن، مقولهای است زمینی و ما در افقی نابرابر تنفس میکردیم. تو در ساحتِ «بودنِ ناب» ایستاده بودی و من هنوز در هزارتوی «شدن» دستوپا میزدم. عرفا میگویند هر آنچه از دست میرود یا زود آمده یا دیر معنا شده است. پس تو را نه گم کردم و نه فراموش؛ بلکه به لایهای ژرفتر از آگاهی واگذار نمودم، آنجا که نامها فرو میریزند و اشیاء از بارِ تعریف تهی میشوند. در آن اقلیمِ بیزمان، تو به «اشاره» بدل شدی، به مکثی قدسی میان دو تپشِ هستی.
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت سیزدهم چادر رو روی سرش مرتب کرد و دست مهشید رو کشید تا پشت سرش از کنار محمود رد بشن، که قدمی جلو اومد و مقابلشون ایستاد. - تو بمون باهات کار دارم. توی صورتش چشم درشت کرد. - من با شما کاری ندارم. محمود پوف کوتاهی کشید و پلک زد. آرومتر از قبل جوابش رو داد که مثلا مهشید نشنوه. - به نفعته گوش بدی، یلدا! از اینکه با پررویی اسمش رو بدون پسوند و پیشوند صدا میزد و راحت رفتار میکرد، کفری شد ولی لحن تهدیدگونهش اون رو از رفتن باز داشت. - تنها باشیم بهتره! دست مهشید رو محکمتر فشرد. این رو دیگه تاب نمیآورد و قصد داشت از کنارش رد بشه ولی محمود با پررویی به صورت مهشید سر کج کرد. - تو برو خونهی یلدا اونم زود میاد. هنوز داشت با تعجب و طلبکار نگاش میکرد که محمود کلید توی دستش رو کشید و از دستش درآورد. دسته کلید رو به طرف مهشید گرفت. مهشید زلزل به شاخ و شونهیی که این دو نفر با چشم به هم میکشیدن، خشک شده نگاه میکرد. تصمیم گرفت لجبازی رو تموم کنه؛ پس به سمت مهشید سر رو به تایید تکون داد. - برو خونمون، منم پشتت اومدم. نگاه مهشید بین اون و محمود چرخید. آخرش کوتاه اومد و زیر لب گفت: - زودی بیاها… و بعد دسته کلید رو از دست محمود قاپید و ادامهی کوچهی خلوت رو دوید. نفسش رو با حرص خالی کرد و از پایین نگاهی سربالا به محمود رفت. - تا کسی نیومده زودی بگو حرفت رو! محمود صاف ایستاد و موهای آب و جارو کشیدهش رو دست کشید که به مدد ژل و تافتی که زده بود، یه اینچ هم تکون نخورد. - نگو که حرف دل من رو نمیدونی یلدا خانووم! این یلدا خانومی که گفت از لحاظ ادای احترام و اینا نبود، انگار پشتش کوهی از حرص و عقده خوابیده بود. - حرف دل شما به من مربوط نمیشه آقا محمود! خوبش شد، موشک جواب موشک تا اینطوری صداش نزنه. - مربوطه، خودت هم میدونی مربوطه، از بچگیمون مربوط شده! لبش رو از داخل جوید، یه کم تپش قلب گرفته بود. چرا لحنش اینطوریه؟! تن و بدنش رو داره به لرز درمیاره. - من و شما هیچ وقتی به هم ربط نداشتیم و نخواهیم داشت! لرزش صداش رو خودش هم شنید و از خودش کلافه شد. محمود دو قدمی که دقایقی قبل عقب رفته بود رو پر کرد و مستقیم به صورتش نگاه کرد. چشماش پرمدعا بودنش رو فریاد میزد. - من از وقتی خودم رو شناختم، تو رو دوست داشتم. حالا ندیدی و نذاشتن که ببینی، تقصیر من نیست! صورتش داغ کرد، انتظار این اعتراف رو اون هم اینجا نداشت. کاش به حرف مهشید گوش داده بود و از کوچه اصلی برمیگشتن. برعکس مهشید که از این کوچه پشتی میترسید، اون همیشه عاشق خلوتی اینجا بود، البته از این به بعد نه! - منظورت چیه؟! اصلا از من چی میخوای؟ محمود یه قدم دیگه جلو اومد که چشماش روی فاصلهیی که داشت اینچی میشد رفت و برگشت. - میخوام باهام دوست بشی. اون هم نه دوست ساده، دوست دخترم! از اینهمه وقاحتش در لحظه، هم قلبش فرو ریخت و هم گرمایِ سوزانی رو زیر پوست گونههاش حس کرد. چشمای سیاهش رو به روش تنگ کرد. - خجالت بکش، دوست دختر چیه؟! نمیترسی به یاسرمون بگم قیمه قیمهت کنه؟ انتظار داشت یادآوری اسم یاسر، محمود رو از تک و تا بندازه ولی اون توپ رو جای دیگه انداخت. - اگه الان جای من اون پسر نچسب، علی کوچولو هم بود، همین رو میگفتی؟! اینکه اسم علی رو با سخیفترین لحن به زبون آورد به کنار، ولی از اینکه مبادا چند باری که با علی از این کوچه رد شدن رو دیده باشه قلبش به درد اومد. - اینکه من ازت خوشم نمیاد به هیچ آدمی ربط نداره محمود خان، که اگه یه پسر فقط روی زمین باشه و اون هم تو باشی، بازم باهات دوست نمیشم! حرفش کاری بود که محمود تکونی خورد و صدای حرصی دندونای چفت شدهش به گوش رسید. - حرف آخرت یعنی اینه؟! مصمم گفت، چون مطمئن بود هیچوقت دلش نمیخواد با محمود کوچکترین ارتباطی داشته باشه چه برسه به دوستی و در نهایت عشق و عاشقی! - حرف اول و آخرم اینه. صورت محمود در لحظه سرخ شد و با غضب سرش رو تکونتکون داد. - برو... امیدوارم رو حرفت بمونی! تهدیدش ته دلش رو لرزوند ولی سعی کرد خودش رو محکم نشون بده. از گوشهی چادرش گرفت و با قدمهایی محکم از کنار محمود گذشت. باقی کوچه رو بدون برگشتن به عقب با قدمهایی تندتر ولی نه به حالت دو به انتها رسوند، با دلی که تا خود خونه آروم نگرفت. *** -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت دوازدهم به رضا که آخرین کارتن وسایل رو با کمک مصطفی توی ماشین باری گذاشتن، سینی چای رو تعارف کرد. رضا با لبخند لیوان چای رو با یه حبه قند برداشت و تشکر کرد ولی مصطفی از برداشتن خودداری کرد. - دستت درد نکنه یلدا خانم، من باید زودی برگردم سالن، توی استخر کسی نیست! فرزان خانم، مادر زهره پرسروصدا ازش تشکر کرد. یکی از خانمهای سن و سالدار و با تجربهی محلهشون بود. - ننه انشالله عروسیت بیام با آبکش آب بیارم! به اصطلاح بامزهش لبخند زد، مگه با آبکش هم میشه آب آورد؟! - ننه فرزان تو که داری میری شیراز، دیگه کی بشه تا بیای؟! فرزان خانم به روی رضا پسر خوشرو و خوشزبون محله چشمک زد. - ننه قول میدم هر کدوم عروسیتون دعوتم کردید، جلدی بیام! کوچه از تعداد همسایههای مشایعت کنندهی یکی از قدیمیهای محل رفتهرفته پر میشد. دیگه کمکم وسایل خونه جابجا شده و برادر بزرگتر زهره که خودش شش سال پیش به شیراز مهاجرت کرده بود، رو به مادرش گفت: - جستی خدافظیهاتون رو بکنید تا روشنه هوا راه بیفتیم. اسبابکشی با کمک همسایهها و بچههای محل زودتر از چیزی که فکر میکردن تموم شد و لحظهی خداحافظی رسیده بود. بابا حیدر، پدر زهره توسط مردایی که اینساعت توی محل حضور داشتن، به ترتیب به آغوش کشیده شده و گرم وداع میشد. دخترا هم دور زهره که چند وقتی به کمک واکر به راه افتاده بود، محاصره شده و چشماش هنوز نرفته پر از اشک و دلتنگی بود. چادر رنگیش رو به دورش مرتب کرد و توی هیاهوی دخترا به صدا دراومد. - اینجور که شماها آب غوره راه انداختین، دل آبجیمون رو خون کردید هنو نرفته! مهشید که هر ثانیه یه بار آب دماغش رو بالا میکشید، نق زد. - اگه این زهرای ورپریده به همین عباس خودمون رفته بود و شوهر شیرازی دلش نمیخواست، الان ننه فرزان هم مجبور نمیشد برگرده شیراز. البته که ازدواج بچههای ننه فرزان به اقوام شیرازیشون توی این تصمیم مهاجرت تاثیر داشت ولی بهشون حق میداد که بخوان توی شهر آبا و اجدادیشون باقی زندگی رو پشت سر بگذرونن. به روی مهشید با چشم انداختن به زهرهی ماتم زده، توبیخگرانه گفت: - ببخشید که از شما اجازه نگرفت مهشید بانو، بعدشم دارن برمیگردن به شهر و دیار خودشون خب! مژگان پس حرف اون رو گرفت و با اینکه نگاش اشکی بود رو به زهره گفت: - میان بهمون سر میزنین زهره، تازه ما هم توی تعطیلات مدرسه میایم شیراز دیدنتون. دونهدونه زهره رو به آغوش کشیدن و با وجودیکه دوریش بعد اینهمه سال دوستی خیلی سخت و دردناک بود ولی با لبخند اونا رو مشایعت کردن. کوچه از تعداد آدما کاسته شد و دخترا هم بعد کلی دردودل به خونههاشون برگشتن و اون موند و مهشید. - مامانت رفت خونه خاله منیر انگار! رو به مهشید سرش رو تکون داد. - آره رفته نقشهی جدید قلاببافیش رو یاد بگیره! مهشید دستش رو گرفت و کشید. - بیا تو هم بریم خونهی ما! ابروهاش رو بالا انداخت و اون رو به سمت خودش کشید. - نه، خونهی ما کسی نیست. مامانم گفت بعد راه انداختن زهره برگردم. مهشید حرصی شد. - مگه قرار نبود باهام ریاضی کار کنی؟! گوشهی لبش از حرصی که الکی میخورد، کش اومد. - برو به مامانت بگو، تو بیا بریم خونهی ما. از کوچهی پشتی به سمت خونهشون راه افتادن. مهشید با صدایی نازک کرده گفت: - هی از این پشت مشتا میای که علی ببینتت، خفتت کنه؟! بازوش رو ویشگون گرفت که خیلی لوس خودش رو جمع کرد. - پیشی کوچولو مودب باش، بعدشم این حرفا هنو واسه دهن تو زوده. هنوز به وسطای کوچهی همیشه خلوتشون نرسیده بودن که صدای پای کسی از پیچ قبلی اومد که روی برگای خشک کشیده میشد و باعث شد که اون و مهشید از حرکت بایستن. چشماش به چشمای برق افتادهی محمود نشست که بر عکس همیشه، تک و تنها بود. لبخند کجی که زد، تیر شد و به چشم اون زخم زد. - سلامت رو خوردی مهشید کوچولو؟! نوع سوالش رو به مهشید بود ولی چشماش خیره، اون رو میپایید. مهشید در لحظه اخماش توی هم رفت. - مگه بهت سلام بدهکارم؟ وا؟! -
هر صبح، میان خواب و بیداری، لحظهای کنار خاطرات خاک گرفتهام میایستم؛ خاطرهای که به حاشیه رفتهاست اما نمرده. طلوع با نور بیرحمش خیال را پس میزند، بااینهمه عطر کالبدش رهایم نمیکند و مرا به کوچهها و «نشد»های دور بازمیگرداند. ما نه از خودِ خاطره، که از ناتمامماندنش میسوزیم؛ از حرفهایی که گفته نشد و حضوری که به رؤیا تبعید شد. شب دوباره پناه میشود؛ جایی برای سکوت، اشکهای آرام و دوامآوردن، و سحرگاهان که دوباره فرا میرسد، دلم هنوز ایستاده است؛ با انتظاری زنده و خاطرهای متروک که در آستانهی جانم نفس میکشد.
-
و با هر سپیدهای که از پسِ تاریکی میدمد، پرسشی دیرینه در جانم زبانه میکشد: شاید دلتنگی، خود، گونهای از «بودن» باشد؛ نشانی از آن تبعید پنهانی که آدمی از حقیقت آغازین خویش در آن سرگردان است. از همین روست که رایحۀ یاس، رؤیایی گذرا یا خاطرهای دور، چون آینهای جوانهزن حقیقتی فراموششده را پیش چشمم میگشاید. شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمهای ژرفتر باشد؛ سرچشمهای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان میافروزد. پس این فراق، اگرچه میسوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شبهای بیانتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش مینمایاند.
-
به آنان که ما را رها نمودند،
در خاک خالی،
بیآب و گیاه،
بیهیچ اشک و آه،
بگویید:
ما ریشه در خویش داشتیم
و سبز گشتیم
و سبز خواهیم ماند.🌱
-
شبهایم آکنده از عطر قدسیِ یاس میگذرد؛ یاسی که از آنسوی کوچهی خانۀ پدری سر برمیآورد و جان خستهام را در گردابی از تمنّایی بیقرار فرو میبرد. آیا تو هرگز حسرتِ «خاطرهای مهجور» را چشیدهای؟ خاطرهای کهن، لبریز از شبحِ یارانی که تنها در سحرگاهانِ رؤیا به دیدارشان میشتابی؛ همان رؤیایی که عطر خیالشان در تمام روز در رگهایت میدود و ذرّهذرّه وجودت را مسحور و مضمحل میسازد. همچون تلخیِ ملکوتآسای فنجانی اسپرسوی سرد، در کنار رودخانهای فروخفته در ظلمت، تلخیای گیرا و نافذ، که ژرفای سرشتت را میسوزاند و بر لبانت مزّهای از اندوه و شوق بهجا میگذارد؛ رایحهای از سایۀ تو. آری، شبهایم با آههای نهان و اشکهای بیقرار میگذرد، تا سپیدهای دیگر سر رسد و با طلوع خویش، رؤیایی معطّر و دوباره زنده در آستانهٔ انتظارم قد برافرازد…
-
چون دل در هالهای از مه پیش میلغزد، میفهمد که راهِ انسان بر خطی استوار نیست؛ عرصهایست سایهگون و بینشانی، که در آن نه یقین دوام دارد و نه آرامش پناهی مییابد. در این خلأ، اندوه به شریعتِ ناگزیرِ زیستن بدل میشود؛ لباسی که هر روحِ آگاه محکوم به پوشیدنش است. دل درمییابد که هر امید خارِ پنهانی در مشت دارد و هر تمنّا، خونبهایی خاموش. و سرانجام، سکوتی سنگین فرود میآید نه تسلیم، که وقوف به ناتوانیِ خویش. رهایی نیز نه در گریختن، که در تحمّلِ وقارآمیزِ تاریکی ریشه میگیرد. پس دل، به آهستگی، از میانِ سایهها عبور میکند؛ به امیدِ شرارهای خرد، که روزی ظلمت را پس بزند.
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
# پارت یازدهم مامان با وسواس ساک مشکی سربازیش رو از وسایل و خوراکیهایی که دور خودش چیده بود، پر میکرد. کنارش روی زانو نشست و به چهرهی گرفتهش نگاه انداخت. - اگه به غیر منِ بچهننه، یه دختر گیسو کمند داشتی، هیچوقت تنها نمیموندی منیر خانوم! دست مامان که داشت پاکت آجیل رو توی ساک فرو میکرد، ثابت موند و سر به سمتش کج کرد و از گوشهی چشم نگاش انداخت. - تو تموم امید من و باباتی علی! یادت باشه دلنگرونی من با این شوخیات کم نمیشه. پلکهاش رو به هم فشرد و خودش رو درست مقابل مامان کشوند. راحت چهارزانو روی فرش پذیرایی نشست و دستش رو روی دست لرزون مامان گذاشت. - قربونت بشم من نزدیک یکسال و نیم دیگه باید این مسیر رو برم و بیام، نباید که هر دفعه با اومدن و رفتنم، اینطوری دل آشوبه بگیری. چشای عسلی مامانش پر شد، ولی چشم ازش گرفت و دوباره مشغول چیدن ساک شد. - از این آجیلها زیاد برات گذاشتم، به دوستات هم بده بخورن حتما! بحث رو عوض کرد که از ریختن اشکاش جلوگیری کنه، پس اونم به تایید کلامش سر تکون داد. بعد به دنیا اومدنش، شرایط جسمانی مامانش دیر به حالت قبل برگشت و بعدها هم هر چه تلاش کردن، دیگه بچهدار نشدن. یکی یه دونه موندن اون نه تنها باعث دست انداختنش پیش بچههای محل شد، بلکه حساسیت بابا و به خصوص مامانش نسبت به اون رو همراه داشت که خودش هم بابتش بارها اذیت میشد. شاید اگه خواهر یا برادری داشت، مامانش هم اینهمه به اون وابسته نمیشد که با دوری ازش اینجوری به هم بریزه. بعضی وقتها از مرخصی اومدن پشیمون میشد؛ چون موقع برگشت به پادگان، قیافهی غصهدار مامانش بدجور روی اعصاب و روانش خط میانداخت. توی آشپزخونه دوتایی نهار میخوردن. مامان براش قرمهسبزی درست کرده و مقداری هم براش کنار گذاشته بود که توی راه بخوره. بابا زنگ زده بود که بعدازظهر واسه راهی کردن اون خودش رو میرسونه، چون واسه نهار برای مراسم ختم پدر همکارش دعوت شده بود. - میگم مامان چی توی این قرمهسبزیهات میریزی اینهمه خوشمزه میشه؟! اون چیزی که توی پادگان بهمون میدن رنگ و مزهی حنا میگیره! منیر خانوم بلند خندید و قاشقش رو توی بشقاب گذاشت. - از دست تو علی! چه ربطی به حنا داره قرمهسبزی؟! با اشتها قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و با تاکید گفت: - خانوم خانوما شما که نخوردی ببینی چه مزهی داغونی میده، والا الکی نمیگم. مامانش سر پایین انداخت و به محتویات بشقاب نگاه متاثری انداخت. - خدا بیامرز مادرم میگفت، قرمهسبزی دستپخت مادر هر کی، واسش بهترین غذای دنیاست، حتی اگه از نظر بقیه بدترین نوع پخت رو داشته باشه. با نوشیدن یه لیوان آب، لقمههای پشتهم از غذا رو که بیفاصله خورده بود، به سمت معده پایین فرستاد. - خدا رحمت کنه مامانت رو، ولی من مطمئنم دستپخت تو رو هر کی بخوره، همین نظر رو داره. مامان سر بلند کرد و با یادآوری موضوعی لبخند زد. - اتفاقا هفتهی پیش که باز نهار تنها بودم، زنگ زدم به پری خانم و یلدا که بیان پیشم. یلدا هم از قرمهسبزی خورد به مامانش گفت طعم قرمهسبزیهای خاله منیر خیلی خاص و خوشمزهست! برق افتاد توی چشماش و لبخند روی لبش کش اومد. - چه خوب که من و یلدا هم سلیقهایم پس! مامان چشمکی به روش زد و گفت: - بله، بر منکرش لعنت! دوباره با تمرکز به روی میز انگار موردی یادش اومده باشه که چشماش رو تنگ کرد. - وقتی ما توی پذیرایی بودیم و یلدا اومده بود آشپزخونه دوباره لیوانای چای رو پر کنه، پری یواشکی بهم گفت واسه یلدا خواستگار اومده. حالش یکهو گرفته شد و اخماش توی هم رفت. قاشق از دستش توی بشقاب افتاد و صدای بدی داد. با حرص دستی دور لبش کشید؛ انگار هر چی خورده بود، همون لحظه از دماغش زده بود بیرون. - توی این سن چه خواستگاری! مامان که از عکسالعمل هیجانی اون متعجب شده بود، تندتند پلک زد و سر تکون داد. - هول نکن بابا، خودش رد کرده بود. حتی میگفت اصلا پیش یاسر و یلدا حرفش رو هم نزده. کمرش رو به صندلی نهارخوری چسبوند و نفسش رو خالی کرد. چشمی به اطراف آشپزخونهی همیشه مرتب خونه چرخوند. - خداروشکر که یاسر هم حساسه، نمیذاره هر کس و ناکسی در خونهشون رو بزنه. مامان اینبار به روش با شیطنت چشمک زد. - از کجا معلوم راضی باشه که خواهرش رو بده دست تو؟! به مامان چپچپ نگاه کرد. - بیا توی تیم ما منیر خانوم! خندهی مامان پر رنگتر شد، اما ناگهان مکث کرد. - ولی پری از این متعجب بود که میگفت خانم آشتیانی از خونوادهی محبی شاکی بود که بارها ازشون خواسته چون با اونا همسایهن پا پیش بذارن واسشون، ولی هر بار دستدست کردن! گوشش زنگ زد و چشماش از شک جمع شد. منظورش به محمود و خونوادهش بود. - آشتیانی کیه مامان؟ یلدا رو از کجا میشناسن؟! مامان لیوان مقابلش رو از آب پارچ پر کرد و یه جرعه ازش نوشید. - پسر دایی بابای محمود میشن انگار، ولی با زهرا خانوم اینا هم خونوادگی دوستن. توی جشن تولد مهشید دعوت بودن و اونجا یلدا رو دیدن و واسه پسر بزرگشون نشون کردن. اینکه محمود راضی نشده که فامیلشون به خواستگاری یلدا بره، توی دلش حرص و نگرونی با هم به زد و خورد پرداختن. دلآشوبه از این به بعد دست از سرش برنمیداشت و هر بار با شنیدن این اخبار، اعصابش متشنج میشد. دستاش مشت شد و چشمای مامانش روش دقیقتر، انگار حالش رو فهمید که خواست خیالش رو راحت کنه. - حالا نمیخواد اخمات رو توی هم کنی، پری میگفت به غیر مخالف بودن یاسر واسه خواستگار راه دادن به خونهشون، خود یلدا هم فکر و ذکرش فعلا درس خوندنه. ناخواسته نیشش باز شد و از روی صندلی بلند شد. بشقاب خورده شدهش رو به دست گرفت تا توی سینک بذاره. - دختر خوب به این میگن، فکرش فقط ادامه تحصیله. منیرخانوم غشغش خندید و بعد مکثی مصلحتی ادامه داد. - آره جون خودت، بچه پررو! *** -
در ژرفنای این نرسیدن، حقیقتی تلخکام نهفته است؛ حقیقتی که آدمی هرچه از آن بگریزد، باز در سکوتِ جان به کمین نشسته است. دل درمییابد که رنج، نه واقعهای بیرون از او، بلکه سایهای ذاتیست؛ سایهای که با هر آرزو فربهتر میشود و بر دیوارهی جان میخزد. آنگاه آشکار میگردد که زخم، هدیهی دیگری نیست؛ دشنهایست که خودِ دل از نیامِ تمنّای خویش برمیکشد. و هیچ شکستی ویرانگرتر از شکستهای نهفته در خویشتن نیست. پس رنج، همقدمِ ناگزیرِ دل میشود؛ رفیقی شَبزی که نه میتوانش راند و نه میتوانش فهمید؛ تنها میتوان با وقار پذیرفتش، چنان مسافری که میداند راهِ سپیده، از دلِ تاریکترین ساعت میگذرد.
-
گاه برای کوچِ دل، همین بس که نگاهی از کنار بگذرد، یا آوایی دور، یا حتی اشارهای باریکتر از تارِ نسیم. گاهی پلکی که به ناز فرو میافتد، یا اناری سرخ که در دست کسی میدرخشد، کافیست تا دل از قرارِ خویش برکَند و در آستانهی رفتن بایستد. اما برای سوختنِ دل، برای آن گداختگیِ بیرحمانهای که تا عمقِ جان میرسد، تنها یک دلیل کافیست: رسیدنِ نیافتنی، و تکرارِ بیپایانِ آن… نرسیدن و نرسیدن. و دل، در این میانه، میآموزد که تمامی شورش را میتوان با جرقهای کوچک آغاز کرد، اما خاموشیاش به قیمتِ تمامیِ هستی تمام میشود.
-
درخواست ناظر برای رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
درود درخواست ناظر برای رمانم رو دارم.ممنون -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت دهم جمعیت داخل قبرستون کمکم متفرق شدن. بعد از دادن فاتحه، از کنار مزار آقای اشرفی بلند شد. یاسر با کمک رضا، جواد رو به سمت بیرون از قبرستون میبردن. دستی روی موی کوتاهش کشید و آهش رو توی سینه خفه کرد. چند روز پیش که توی آیسییو بیمارستان از پشت شیشه بدن نحیفش رو دید، حدس زد که مهمون امروز و فرداست؛ با این حال الکی به جواد امید میداد که اگه خدا بخواد، باباش دوباره روپا میشه. تقدیر ناظم مهربون محل هم این بود که توی میانسالی از دنیا بره و به پیری نرسه. سرش رو که بالا گرفت، یلدا رو دید که تک و تنها به سمت مقبرهی خونوادگی میره. چشم به اطراف چرخوند. هنوز افرادی، تک و توک سر مزارهای اقوامشون بودن ولی الان بهترین وقت بود که یلدا رو تنهایی ببینه. پیرهن مشکیش رو روی تن صاف کرد و چراغ خاموش به سمت مقبره قدم برداشت. تا به کنار در نیمهباز مقبره رسید، سریع اطراف رو با چشماش رصد کرد و با ندیدن مورد مشکوکی داخل مقبره شد و در رو بست. یلدا که کنار یکی از سه مزار درون مقبره نشسته و انگشتش روی سنگ قبر بود و احتمالا در حال فاتحه دادن با شنیدن صدای در، سرش رو به ضرب بلند کرد و اون رو دید. از کنار در بسته شده، گذشت و فاصلهاش با یلدا رو کم کرد. یلدا به آنی از جا بلند شد و چادر مشکیش رو که روی شونههاش افتاده بود، روی سرش کشید. چشماش روی سه مزار داخل مقبره چرخی خورد. پدر، مادر و قبری که یلدا بالا سرش واستاده بود، دختر این خونوادهی قدیمی و اصیل محله بودن که هر سه در یکروز به علت آتیش سوزی خونهشون به علت نشتی اجاق، جونشون رو از دست داده بودن. این مقبره هم توسط عموی خونواده قبل بازگشتش به خارج کشور واسه این خونواده ساخته شده بود که توی دوران کودکی محل بازی شد واسه بچههای شیطون محل. به یلدا نگاه کرد که از شدت خجالت، گونههاش گل انداخته بود و گوشهی چادرش رو توی دست میچروند. - چقدر چادر بهت میاد یلدا! دوست داشت نگاش کنه تا چشمای درشت زیباش رو ببینه. یلدا نمیدونست چقدر دلتنگشونه که نامردی کرد و همون جور سر به زیر باقی موند؛ فقط اندازهی یه ذره گوشهی لبش کج شد و یه لبخند ریز زد که همونم بیشتر دل واموندهش رو برد. - یادمه بعد اینکه توی بچگی اینجا زندونی شدی، دیگه تنهایی نمیومدی. نگاش کرد؛ اما نه به چشماش، به روی سینهش. - دیگه بزرگ شدم، خودت گفتی! لبخند زد به حرفش، آره بزرگ و خانوم شده، اونقدری که دل بیتاب اون رو بیتابتر کنه. دو قدم فاصلهی باقیمونده رو هم طی کرد. بدن یلدا تکون ریزی خورد و بازم سرش رو پایین انداخت. دستش رو توی جیبش کرد و دستبند چرمی رو بیرون آورد. چشمهای یلدا روی دستبند ثابت موند. - توی پادگان واست درستش کردم، همش منتظر بودم یه فرصتی شه بدم بهت که خدا جورش کرد. اینبار دیگه به چشماش نگاه کرد و آرزوش برآورده شد. واسه داشتن این چشما جون میداد. توی سیاهیش غرق شد و آبی که توی گلو فرستاد پایین، انگار همون موجی بود که به صدا دراومده. - مرسی... زحمت کشیدی! - میشه خودم ببندم دستت؟! بدون گرفتن نگاش گفت و توی دلش خواهش کرد که یلدا هم نگاهش رو ندزده. میخواست واسه مدتی که باز از محل دوره این چشما رو توی ذهنش ذخیره کنه که واسه روزای دلتنگی بهترین درمونشه. یلدا فقط یه کم سرش رو تکون داد به معنای موافقت، که همون باعث جسارت بیشترش شد و دستش رو دراز کرد. یلدا مچش رو به سمتش گرفت، دستبند رو دورش انداخت و بست. دوباره که سر بلند کرد، سر پایین افتادهی یلدا رو دید که به دستبند خیره شده بود. - قشنگه! ممنونم. انگار این فاصلهی کم داشت از خود بیخودش میکرد و نفسش رو ذرهذره تنگتر، عین وقتایی که توی پادگان، دستور ایست میدادن و باید بیحرکت میایستاد که باز یلدا به دادش رسید. چادرش رو روی سر مرتب کرد و در حالی که به سمت خروج قدم برمیداشت، آروم زمزمه کرد. - فعلا خدانگهدار! با خروج یلدا از مقبره نفسش رو خالی کرد و دستش رو محکم دور دهنش کشید. یلدا هیچوقت زبونی ابراز نکرد که دوستش داره ولی همین توجهها و محبتای ریز، دلش رو گرم میکرد. اینکه دستبند رو ازش پذیرفت یه حال خوشی توی این وضعیت و شرایط ناخوشی بهش داد که حاضر بود تا خود شیراز پیاده بره. از در مقبره که بیرون اومد، محمود و مهدی رو دید که کنار درخت سرو قدیمی که بالای مزار مسجدبان سابق محل کاشته بودن، واستاده و این سمت رو میپاییدن. چند متری باهاش فاصله داشتن اما ته دلش یه جوری فشرده شد که سینهش هم سوخت. نکنه یلدا رو دیده باشن و حالا خروج خودش رو از مقبره؟! نگاههای عصبی و مشکوک محمود که احتمال بالای این قضیه رو نشون میداد. یه بخشکی شانس، توی دلش گفت و با انداختن سرش به زیر، مسیر خروج از قبرستون رو به پیش گرفت.