رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت سی و سه کارتابل تخم‌ریزی ماهی قزل‌آلا رو توی قفسه‌ی مخصوص قرار داد و به سمت میزش اومد. ذهنش مشغول بود؛ باید به مدیر رضایی می‌گفت واسه کانالای بچه‌ماهی‌ها از آنتی‌بیوتیک استفاده کنن. مسئله قارچ‌هایی که توی پوست بعضیاشون زده بود، می‌تونست مسئله‌ی جدی باشه. این رو الویت کارش واسه هفته‌ی پیش رو در نظر گرفت. از پشت پنجره‌ی اتاق کارش، ردیف استخرهای پرورش ماهی زیر نور نارنجی عصر کشیده شده بودن. صدای یکنواخت پمپ‌های آب با فریاد گاه‌به‌گاه کارگرها قاطی شده و نامفهوم به گوش می‌رسید. بوی رطوبت و خوراک ماهی، مثل همیشه توی اتاق پیچیده بود. بویی که سال‌ها پیش آزارش می‌داد و حالا اونقدر بهش عادت کرده بود که فقط وقتی بقیه ازش گله می‌کردن، متوجه‌ی حضورش می‌شد. کنترل کولر گازی رو از روی میز برداشت و درجه‌ی خنکیش رو کم کرد. به پشت میز رفت و روی صندلیش نشست. با دست تقویم رو ورق زد. فردا جمعه بود و از این روز تعطیلی واسه استراحت این هفته‌ی شلوغ کاری می‌تونست بهره‌ی لازم رو ببره. به پشتی صندلی تکیه داد و چشمش روی ساعت دیواری اتاق کارش فوکوس کرد. یک ساعتی به پایان کار امروز مونده بود. دست لای موهای پرپشت سیاهش کشید. صورتش دیگه شباهتی به پسر لاغر و خاموش سال‌های نوجوونی نداشت. آفتاب و کار مداوم کنار استخرها، پوستش رو تیره‌تر و خط فک مردونه‌ش رو برجسته‌تر کرده بود. کیف پولش رو که روی میز بود، برداشت. صدای زنگ گوشی مثل یه ترقه توی سکوت اتاق ترکید. با پریدن شونه‌هاش کیف از لای انگشتاش رها شد و با افتادنش روی کفپوش صدای مبهمی تولید کرد. قبل اینکه به زمین نگاه کنه، گوشی رو از توی جیبش بیرون کشید. اسم منیر خانوم روی صفحه‌ی گوشی به روش چشمک میزد. چشماش رو واسه یه لحظه بست و قبل از پاسخ دادن، نفسی عمیق گرفت تا لرزش دستش پنهون بمونه و خستگی رو از تن صداش دور کنه. - جانم منیر خانوم! صدای مهربون مامانش با قربون صدقه گوشش رو نوازش داد. - جونت سلامت پسرم! منیر خانومش یه مکث کوتاه کرد و بعد با آب و تاب ادامه‌ی حرفش رو به زبون آورد. - علی جان اگه زحمتی نیست موقع برگشتت از فروشگاه ماست و نوشابه بخر. واسه شام خاله زری و دختراش دارن میان. طبق عادت دست آزادش دور لبش مشت شد، ولی واسه رعایت حال مامانش یه نفس عمیق دیگه کشید. - روی چشمم خانوم! منیر خانوم با ذوق ازش تشکر کرد و با انرژی خداحافظی گفت. بعد قطع تماس دندون به هم سابید و گوشی رو روی میز پرت کرد. کمرش رو این بار محکم به پشتی صندلی کوبید و نفسای بلند کشید. چرا مامانش نمی‌خواد بفهمه که اون دلش دیگه پی هیچ دختری نمیره، مخصوصا دخترای خاله زری که فوق العاده لوس و از خود راضی بودن. نمی‌تونست به مامانش خرده بگیره، چون هر مادری آرزوی دوماد کردن پسرش رو داشت؛ بخصوص منیر خانوم که همین تک پسر رو از تموم زندگیش داشت. نمی‌تونست واسه رضای دل مامانش خودش رو به اینجور ازدواجا وفق بده. بعدش هم در قبال بدبخت کردن دختر مردم خودش رو مسئول می‌دونست، چون مطمئن بود که از اون همسر خوبی واسه هیچ دختری در نمیاد. خیلی از همسن و سالاش حداقل الان یه بچه‌‌ رو داشتن، اما زندگی اون انگار جایی میون همون کوچه‌های خاکی کودکی جا مونده بود. رد نگاهش به کیف پولش که روی زمین ولو شده بود افتاد. خم شد تا کیف رو برداره که متوجه‌ی افتادن کاغذ تا شده از داخلش شد. کاغذ رو برداشت و سر جاش مستقر شد. لای کاغذ عکس بچگیش کنار یلدا توی حیاط خونه‌شون بود. عکس رو بالا آورد و به چشماش نزدیک‌تر کرد. اولین و آخرین عکسی که از یلدا داشت. موقعی که باباش به تازگی دوربین عکاسی خریده بود و اون روز هم یلدا با مامانش خونه‌ی اونا بودن. بابا از اون و یلدا خواست کنار باغچه بایستن تا ازشون عکس بندازه. انگشتش رو روی تصویر یلدا کشید. دندون‌های ریز و سفیدش که به خاطر خنده‌ی از ته دل معلوم شده بود، مثل یه خنجر توی قلبش فرو رفت. اون روز یلدا چقدر رنگ داشت و پر از زندگی بود. خودش رو توی عکس دید که با همون نگاه نیمرخ و پر از تحسین به یلدا خیره مونده بود. تضاد عجیبی بود؛ یلدای توی عکس هنوز داشت با همون معصومیت بچه‌گونه می‌خندید، در حالیکه اون زیر بار سال‌ها تنهایی و فکر و خیال از درون پیر شده بود. یلدای توی عکس یه دنیا فاصله داشت با یلدایی که حالا فقط ازش یه خاطره‌ی زخمی توی گوشه‌ی ذهنش باقی مونده بود. اون دختر آخرین نشونه‌ی آدم عاشقی بود که سال‌هایی پیش، میون همون کوچه‌های خاکی جا گذاشته و حالا فقط غباری از اون روزا روی کاغذ عکس به جا مونده بود. یه چیزی مثل سنگ جلوی گلوش رو فشار داد و آب دهنش به سختی پایین رفت. کاش از بچگی بهشون یاد نمی‌دادن که مردا گریه نمی‌کنن تا یه دل سیر واسه این ده سال گذشته به حال خودش گریه کنه. عکس از روی دستش به سمت میز سر خورد و چشمش همون کاغذ رو هدف گرفت. آدم ادبی و اهل نامه نوشتن نبود، ولی یه شب که خاطره‌ها بهش حمله‌ور شده بودن، این متن رو به روی کاغذ آورد. حقیقتی که تموم این سالا اون رو از بیرون و درون سوزوند و نذاشت که مثل یه آدم عادی زندگی کنه. عشق یلدا نه فراموش شد و نه کهنه، بالعکس هر چه از عمرش می‌گذشت، داغ این عشق بدتر گر می‌گرفت. 《 آن‌گاه که تنها با دیدن رنگ چشمانت در دریای سیاه آن غرق شدم، دیگر نتوانستم خود را نجات دهم؛ با وجودی‌که من یک غریق نجات خیلی ماهر بودم، اما نمی‌دانستم که تو دریای آبی نیستی که بتوان با آن مقابله کرد. تو دریای سیاه بی‌کرانی بودی که هیچ‌گاه طعمه‌ی خود را بعد مرگ به دست ساحل نمی‌سپردی. در دریای سیاه عشقت غرق شدم و با تو یلداهای بسیار را پاییزانه گذراندم.》 یعنی میشد یه روزی این نوشته رو به دست صاحبش برسونه و واسه تمامی این سالای از دست رفته اون رو بازخواست کنه؟! ***
  2. #پارت سی و دو با کلید قفل در آپارتمان رو باز کرد و وارد شد. چراغ دیوارکوب سالن فضای خونه رو توی یه حالت عارفانه فرو برده بود. با کمترین تولید صدا روی پارکت قدم برداشت، ولی مامانش همون لحظه از توی آشپزخونه وارد سالن شد. گذر زمون روی چهره‌ی زیباش، اون رو دوست داشتنی‌تر کرده بود. - سلام، نخوابیدی هنوز؟! تن صدای مامان به آرومی ولی همراه با نگرونی تمومی این سالا به گوشش نشست. - منتظر بودم تا بیای. به سمتش پا تند کرد و با گرفتن بازوش گونه‌ی فرورفته‌ش رو بوسید. بعد رفتن بابا، دیگه مامان هم طراوتش رو از دست داده بود. - قربونت بشم، تو باید زود بخوابی شبا، فشارت نوسان پیدا می‌کنه جونم! مامان با چشمانی پر حرف دست روی گونه‌ش کشید و نوازشش کرد. - تا از اومدنت مطمئن نشم، خوابم نمی‌بره. این بار چشم مامان به روی دست پرش که حاوی داروهای یاسر بود، نشست، ولی چیز دیگه به زبون آورد. - چیزی نمی‌خوری برات بیارم؟ مقنعه‌ش رو یه ضرب از سرش کشید تا سر و گردنش هوایی بخورن. - شام خوردم مامان، برو دیگه بخواب! داروهای یاسر رو بالا آورد و بعد به سمت اتاق اون چرخید. - تا منم اینا رو واسه یاسر ببرم. صدای مامان از پشت سرش مثل یه نجوا به گوشش رسید. - سماور روشنه، خواستی چای بخور! بدون برگشت سر تکون داد و به در اتاق یاسر رسید. چند ضربه با انگشت به در زد و دستگیره رو کشید. چراغ خواب کنار تخت یاسر، پر قدرت اتاق رو روشن کرده بود. یاسر توی تخت زیر لحاف درازکش بود، ولی چشمای بازش نشون می‌داد هنوز نخوابیده. با وجود خستگی لبخند پررنگی رو به لبهاش چسبوند و وارد اتاق شد. تا در رو پشت سرش بست با انرژی سلام داد. - حال داداشی گل من چطوره؟! چشمای یاسر متلاطم بود، این آشوب چشماش از همون سالای پر تنش هرگز نخوابید. - مثل همیشه! به روی خودش نیاورد که با نهایت بی‌حسی جوابش رو داد. به سمتش رفت و روی ویلچر خالی کنار تختش نشست. کیفش رو که روی میز کامپیوتر یاسر گذاشت، نایلون داروها رو به موازات چشماش بالا آورد. - پمادات رو گرفتم. یاسر سرش رو تکون داد و دستش رو از زیر پتو بیرون آورد. قبل اینکه بیشتر به سمت یاسر، خودش رو کش بده از دادن نایلون به اون خودداری کرد. - بذار خودم واست بزنم. یاسر پوف کشید و چشماش رو بست. دوست نداشت درموندگی داداشش رو ببینه، ولی زدن پماد به پشت و کمرش واسه اون ممکن نبود. بدون اینکه حرف دیگه‌ بینشون رد و بدل بشه از روی ویلچر بلند شد و کنار تخت نشست. به آرومی پتو رو کنار زد و بدن نحیف یاسر رو چرخوند. صدای نفساش در نهایت بی‌صدایی فضای ساکت اتاق رو پر کرد. لباسش رو بالا زد و ملایم کمر و پشتش رو با پماد ماساژ داد. سکوت کشدار بینشون واسه یاسر آزاردهنده شد که به حرف اومد. - با ژاکان اومدی؟! حرکت کف دستش روی کمر یاسر متوقف شد و نگاهش پشت سر اون رو هدف گرفت. چند تار سفید بین سیاهی موهاش سوزش رو به چشماش هدیه داد. چه خوب که الان با هم چشم توی چشم نیستن. - بله، اصرار کرد برسونم، منم نشد نه بگم! خالی شدن نفس یاسر رو که به صورت آهی عمیق بود شنید و باز به مالیدن کمرش ادامه داد. - تو از کجا فهمیدی؟! - صدای ماشینش رو می‌شناسم، از پنجره دیدم. آهان کوتاهی گفت و بعد اتمام کارش، یاسر رو دوباره به حالت اول چرخوند. پتو رو روش مرتب کرد، ولی قبل برخاستنش از روی تخت، دستش اسیر دست یاسر شد. - ژاکان آدم خوبیه، چرا بهش جواب مثبت نمیدی؟ همون هفت سال پیش هم یاسر بیشتر از بقیه موافق این ازدواج بود و چند بار هم بابت قبول نکردنش با هم دعواشون شده بود. اگه حمایت اون روزای بابا نبود، شاید زیر فشار یاسر، بالاخره تسلیم می‌شد. - خودت خوب می‌دونی اگه می‌خواستمش زودتر از این سالا قبولش کرده بودم. چشمای یاسر بر خلاف قلدری اون وقتا، الان تنها پر از نگرونی و استیصال بود. - نمی‌خوام خودت رو پاسوز ما کنی یلدا! لباش به لبخند کش اومد، ولی به تلخی قهوه‌ی اسپرسو! - چو دانی و گویی خطاست! به شماها ربط نداره این نخواستن. خواست دستش رو بکشه، ولی یاسر همچنان به دستش چسبید. - گذشته تموم شده یلدا! علی رو دیگه فراموش کن. گلوش متورم شد و با تموم ته مونده‌ی قواش لبهاش رو روی هم فشرد. چقدر یاسر امشب بی‌رحم شده بود. از چه چیز محالی صحبت می‌کرد، فراموشی! - اصلا ممکنه تا الان بچه‌دار هم شده باشه! یاسر داشت تموم تلاشش رو می‌کرد تا یه ذره امید ته دلش رو هم نابود کنه. کاش دیگه از خیالات توی سرش واسه اون رمزگشایی نکنه. این‌بار با چاشنی زور همراه با حرص انگشتاش رو از حصار دست اون خارج کرد. بدون توضیحی اضافه کیفش رو برداشت و به سمت در اتاق قدم برداشت. - مهم نیست دیگه، بخواب داداشی! در رو بست و صدای نفسای پر اندوه یاسر رو دیگه نشنید. صدای ساعتِ دیواری سالن حکم پتکی رو داشت که روی اعصابش فرود می‌اومد. پشتش رو به در تکیه داد و با بغض پلک بست. اشکا راه خودشون رو پیدا کردن و گونه‌هاش رو سیراب کردن. هق‌هق خارج شده از دهانش رو سریع با بستن لباش خفه کرد و آروم با مشت روی قلب شکسته‌ش زد. شکستن هر لحظه واسش کم بود، کاش زودتر از این درد بی‌درمون می‌مرد. دیگه طاقت این عذاب تموم نشدنی رو نداشت. ***
  3. ما ،
    با غـم ،
    با خاکِ رنج کشیده و مرگ ،
    چای‌ها نوشیده‌ایم ........

    ما ،
    بیشتـر از اینکــه ،
    آدمِ روزهای شادمانی باشیم ،
    آدم روزهای گوش‌به‌زنگی ،
    انتظار و امید بوده‌ایم ........

    برای ما ،
    دوام آوردن ، عادت است ....
    و منتظر نور ماندن ، قوتِ غالب .....
    همین است که راحت از پا درنمی‌آییم ....

    اینهمه زخم به جان خریده‌ایم که یک روز
    آنچه نفس می‌کشیم ، گَردِ شادی باشد
    نه غبار بی‌برگی .....

  4. #پارت سی و یک تیربرقای توی خیابون یکی پشت هم از مسیر چشماش گذر می‌کردن. سکوت شبونه‌ی خیابون با محیط در آرامش ماشین به چشمای خسته‌ش سنگینی هدیه می‌کرد. اگه ژاکان هم به همین سکوتش ادامه می‌داد، بعید نبود که توی ثانیه‌های پیش رو به چرت زدن بیفته. - یاسر چطوره؟! خوبه از ذهنش این موضوع گذشت و ژاکان توی این خلوتی شب به حرف افتاد. جالب بود که همون چند باری که توی دووی نقره‌یش نشسته بود، هیچ موزیکی از داخل ضبطش نشنیده؛ انگار این آدم سکوت رو به شنیدن موسیقی آروم هم ترجیح میده. دستش رو از زیر چونه‌ش برداشت و دست از شمردن تیربرقای خیابون برداشت. سرش رو کمی به سمت ژاکان کج کرد. - مثل همیشه‌ست! ژاکان با همون استایل همیشگی که شق و رق توی صندلیش می‌نشست و فرمون ماشین رو سفت می‌چسبید، زیر چشمی نگاش می‌کرد. ته‌ریش کم‌رنگ روی صورتش بهش میومد و اون رو مردونه نشون می‌داد. - اگه کمکی از من برمیاد می‌دونی که نباید دریغ کنی! یه کم مغرور بود. از اول آدمی جسور و پرابهت بود که زیر بار حرفی نمی‌موند؛ حتی همون موقع که به پیشنهاد خواستگاریش جواب منفی داد، طوری نگاش کرد که احساس کنه اونیکه این وسط سرش بی‌کلاه می‌مونه یلدا خانومه! - لطف شما به ما زیاد رسیده دکتر! به این حرف اعتقاد زیاد داشت. ژاکان توی تموم این سالا با وجود جواب ردش همچنان به خونواده‌ش ارادت داشت و خیرش رسیده بود. - ژاکان! لطفا اسمم رو صدا بزن تا این لقب دهن پرکن! سرش رو به سمت شیشه‌ی جلویی ماشین چرخوند تا دیگه چهره‌ی ژاکان توی دایره‌ی دیدش قرار نگیره. به آرومی پلکش رو فشرد و نامحسوس نفسش رو خالی کرد. هیچ‌وقت دوست نداشت این احترام بینشون، جاش رو به صمیمیت بده، ولی در حال حاضر هم نخواست این موضوع رو باز کنه. - من هنوزم همون آدم هفت سال پیشم که بهم گفتی نه! گونه‌ش داغ شد. فضای ماشین داشت براش غیر قابل تحمل میشد. چرا فراموش نمی‌کنه این گذشته‌ی لعنتی رو؟! تنها عکس العملش کنترل نفسای تند شده‌ش با گزیدن لبهاش بود. - هنوزم می‌خوامت یلدا! می‌دونم که می‌دونی. چرا بس نمی‌کنه، دلش نمی‌خواد رو ترش کنه یا حرفی بزنه که ژاکان دلخور شه؛ اما این سکوت هم خودش یه نوع بی‌احترامیه. باید چیزی بگه. با حفظ همون استایل معذب بودنش جواب داد. - اگه هفت سال پیش دلیل پیش پا افتاده واسه نه گفتن داشتم، الان که دلایلم خیلی روشنه و شما خودت بهتر آگاهی! چند ثانیه سکوت بینشون حاکم شد و باعث شد زیر چشمی نگاش کنه. فک ژاکان منقبض شده بود و چشماش از روی جاده برداشته نمی‌شد؛ انگار با حرفی که شنیده بود، درگیر جنگی درونی شده باشه. این حرص کاملا از روی فشار دستاش روی فرمون مشخص بود. انتظار نداشت ترمز ناگهونی و کشیدن ماشین به کنار خیابون، اینجوری اون رو از جاش بپرونه. مخصوصا که سرعت ماشین، زیاد هم نبود. وای آرومی کشید و با دستش جلوی داشبورد رو چنگ زد. وقتی به سمت ژاکان چرخید، از دیدن صورت سرخ و رگ به نبض افتاده‌ی پیشونیش، چشماش گرد شد. - اگه بعد دو سال از جواب منفیت با اون دختر نامزد کردم، فقط به خاطر اصرارای مادرم بود که فکر می‌کرد با ازدواج می‌تونه تو رو از توی سرم بندازه! کیفش رو با دستاش محکم فشرد و کمرش رو به شیشه‌ی کنار در تکیه داد. اصلا منظورش از دلیل، این فکری که به زبون ژاکان گفته شد، نبود. - منظورم عقد کردن تو نبود، اشتباه متوجه شدی! سینه‌ی ژاکان به تلاطم افتاده بود و از زیر جلیقه و کتش هم معلوم بود. از اون دسته آدمایی بود که همیشه کت و شلوار می‌پوشید، چه توی گرما و چه سرما! - یه بار واسه همیشه واضح صحبت کن تا من هم بفهمم چی میگی! این طلبکار بودن ژاکان، داشت اذیتش می‌کرد. مگه دوست نداشتن دست خود آدمه که در موردش واضح حرف بزنی. - زندگی من وقف یاسر و مامانمه، این مورد که گفتن نداره! ژاکان تند و تند سرش رو تکون داد. انگشتای دست راستش دور فرمون زیاد از حد فشار میاورد. دلش نمی‌خواست این موقع شب با وجود خستگی هر دوتاشون اینجوری به اون آزار برسونه. کاش درکش می‌کرد! - باور نمی‌کنم فقط به همین خاطر بازم جواب رد بدی؛ چون من نمی‌ذارم آینده‌ت رو با این حرفا بسوزونی. لبهاش رو با زبون تر کرد. سال‌ها بود هر وقت کسی از آینده حرف می‌زد، یه تصویر مبهم از پسری که روزی تموم رویاهای نوجوانیش رو پر کرده بود، از ذهنش می‌گذشت. داشت در برابرش مستاصل میشد. کاش باباش هنوزم زنده بود تا باز پشت نخواستنش وامیستاد و خودش جواب این فامیل سمجش رو می‌داد. - ژاکان من آدم مناسب تو نیستم، باور کن! ابروهای پرپشت ژاکان دیگه جایی واسه اخم کردن بیشتر نداشت. با دلخوری چشمای سیاه اون رو کنکاش می‌کرد. کم نیاورد و چشم ازش نگرفت. بذار حداقل اونقدری نگاهش کنه که بدونه جایی توی این چشما نداره، ولی برعکس چیز دیگه از دهن ژاکان شنید. - من اینطور فکر نمی‌کنم، اونقدرم توی تصمیمم مصمم هستم که تو رو قانع کنم؛ فقط بهم فرصتش رو بده! با وجودی که کل وجود ژاکان از عصبانیت توام با کلافگی فریاد میزد، این کلام آخرش با نهایت لطافت و چاشنی خواهش گفته شد که اجازه‌ی مخالفت بیشتر رو ازش گرفت. سکوت کرد و تنها به نگاه دو به شکش به اون ادامه داد. دقایقی بعد دووی نقره‌رنگ ژاکان با سرعت متوسط جاده رو طی می‌کرد و انگار کسی توی دل اون رخت می‌شست. با دلی پرآشوب و چهره‌ی به ظاهر آروم به مسیر منتهی به خونه نگاه می‌کرد.
  5. #پارت سی ده سال بعد... - خانم پاشایی! مریض تخت بیست سرمش تموم شده. سرش رو بالا آورد. دستش زیر مقنعه رفت و پشت گردنش رو ماساژ داد. موهایی که روزی تا کمرش می‌رسید، حالا زیر مقنعه جمع شده بود و خستگی شیفت‌های پرستاری گاهی خودش رو توی نگاه درشتش نشون می‌داد. به چهره‌ی لطیف معصومه نگاه انداخت. دو سال ازش کوچک‌تر بود و به همین خاطر همیشه با نام فامیل صداش میزد. از روی صندلی کنار استیشن بلند شد و همزمان چارت بیمار زیر دستش رو بست. - باشه معصوم! ممنون. معصومه سری تکون داد و به سمت انتهای سالن قدم برداشت. امشب از اون شب‌هایی بود که اوضاع آرومی داشت و اکثر بیمارها به خواب رفته بودن. تنها بیمار تخت بیست بود که به خاطر عمل فردا باید سرم تراپی میشد. یه خانوم میانسال که مدام اون رو با زبون نرمش ناز و نوازش می‌کرد. وارد اتاقش شد و چشمش روی هم تختی‌های مارال خانم چرخی خورد. سه تا بیمار به قول مارال خانم، خانمای همسایه توی خواب عمیقی بودن. مارال خانم با دیدنش دوباره لبخند زد. - خسته نباشی دخترم! خودش رو کنار تخت رسوند و سرم رو چک کرد. - ممنون مامان جون، دیگه سرمت هم تمومه، با آرامش بخوابین! تا سوزن رو از رگش خارج کرد، چشمش به حلقه‌های اشک مارال خانم که روی گونه سر می‌خوردن افتاد. - واسه آروم خوابیدن فرصت زیاده دخترم، الان باید از مهلتی که خدا داده، نهایت استفاده رو ببرم. قلبش فشرده شد، ولی خودش رو کنترل کرد. وسایل توی دستش رو روی میز کوچیک کنار تخت گذاشت و دستای خشک مارال خانوم رو به نرمی فشرد. - این چه حرفیه عزیزم، عمرتون دراز باشه. یه عمل ساده‌ست، حتما خوب میشین. توی دلش می‌دونست حتمنی در کار نیست، مگر اینکه خدا نظر لطفش رو به این بیمار مبتلا به سرطان داشته باشه. توی این دو سال کاری خوب یاد گرفته بود که گاهی امید دادن به مریض از هر دارویی واجب‌تره. صدایی نجوا گونه از سالن به داخل اتاق میومد. چند ثانیه پشت در ایستاد؛ هنوز نگاه خیس مارال خانم از ذهنش بیرون نرفته بود. تا از اتاق بیرون اومد، ژابیز رو کنار استیشن و گوشی به دست دید. همونطور که با تلفن صحبت می‌کرد به اون خیره شده بود. یکی از چراغای ته سالن به حالت چشمک زن افتاده بود و صدای یکنواخت تهویه توی سکوت سالن می‌پیچید. هنوز هم با وجود این سالا بوی محیط بیمارستان واسش عادت نشده بود و شامه‌ش با نهایت قدرت اون رو استشمام می‌کرد. - یلدا مامانت پشت خطه! ابروش بالا پرید و به سمت گوشی پا تند کرد. دستش رو از توی جیب مانتو درآورد و گوشی رو از ژابیز گرفت. - موبایلم توی کیفم جا مونده، حتما چند بار زنگ زده! ژابیز بهش با لبخند چشمک زد و اون هم داخل دهنی گوشی به آرومی لب زد. - جانم مامان! - یلدا چند بار به گوشیت زنگ زدم. صدای مامان کامل به بیرون سرایت می‌کرد که از روی خنده‌ی پت و پهن ژابیز معلوم بود که می‌شنوه. بی‌اختیار خودش هم لبخند زد و با چشماش به ژابیز اشاره زد. - ببخش، جامونده توی کیفم! صدای مامانش با دلخوری توی گوشش نشست. هنوز هم با وجود گذشت این سالا همون نرمی و جوونی تن صدا رو داشت. - خواستم یادت بندازم پمادای یاسر رو فراموش نکنی! - نه خیالت راحت، گرفتم و میارمشون. - آژانس بگیری حتما! هنوز هم بعد این سالا این دستور مامان از زبونش نمیفته. - اونم به چشم! تا گوشی تلفن رو سر جاش گذاشت، همزمان با ژابیز خندیدن. - زن عمو آپدیت نمیشه، نه! برای رفتن به اتاق پرستاری چرخید و توی هوا دستی واسش تکون داد. - اگه عوض بشه که دیگه مامان نیست! صدای تاکیدی ژابیز اون رو از حرکت متوقف کرد. - یلدا! به سمتش برگشت که با چهره‌ی پر از ابهامش روبه‌رو شد‌. حدس زد که چی می‌خواد بگه، ولی به سکوتش ادامه داد. - ژاکان گفت می‌رسونت! از اون روزایی بود که احتمالا ژاکان جلسه داشت و دیرتر از روزای دیگه به خونه برمی‌گشت. - مزاحمش نمیشم، با آژانس میرم. ژابیز خودکار توی دستش رو روی دفتر گزارش شیفت گذاشت و از پشت استیشن دراومد. به سمتش فاصله رو کم کرد و درست مقابلش ایستاد. - گفت بهت بگم کارت داره! پلک زد و دستش توی جیب مانتوی سفیدش مشت شد. نفسش رو آروم بیرون داد و چیزی نگفت. اونقدر واسه دکتر احترام قائل بود که نمیشد نه بیاره. استخدامش رو توی این بیمارستان نزدیک به خونه‌، مدیون اون بود. - لباس عوض کنم، میرم اتاقش! ژابیز با شک به روش لبخند زد. چشمای درشت رنگیش همیشه می‌درخشید و تشخیص رنگ چشماش بین سبز و طوسی مشکل بود. هر بار که وارد بخش می‌شد، حتی نگاه همراهان بیمار هم یه لحظه‌ روی چهره‌ی زیبا و چشم‌های روشنش مکث می‌کرد. هر چند ژاکان سبزه‌رو از نظر قیافه اصلا به خواهرش نرفته، ولی توی قد و قامت اصالت خودش رو حفظ کرده بود. ژابیز بازوش رو به دست گرفت و به سرعت روی گونه‌ش بوسه کاشت. انگار از اینکه نه نیاورده، هیجان‌زده شده بود. دلش نیومد به دلخوشی این خواهر ضربه بزنه و فقط لبخندش رو پررنگ‌تر کرد. بعد از خداحافظی از ژابیز با سری پر از فکر و خیال وارد اتاق استراحت شد تا واسه رفتن به خونه آماده بشه. امشب هم کار شیفت پرستاری به اتمام رسیده بود؛ فقط امیدوار بود مثل دفعات قبل، ژاکان موضوعی غیر از گذشته رو برای حرف زدن انتخاب کنه.
  6. درود بر شما درخواست انتقال دارم اگه شرایطش رو داره.ممنون
  7. درود بر شما ممنون از نقد سازنده‌تون نکات گفته شده حتما اصلاح میشه. همچنان به کرد بودن خودتون افتخار کنید که مردمی غیور و اصیل هستید. زنده باد🙏
  8. #پارت بیست و نه - چی چرت و پرت میگی دوزاری؟! دماغت رو بکشن که جونت درمیاد. نه انگار پرروتر از این حرفا بود. آمار نفساش از ریتم خارج شد و تند و تند از حفره‌های بینیش به بیرون پرت میشد. بازوش هنوز توی دستای مهدی بود که فشار دستاش رو روی یقه‌ی محمود بیشتر کرد. کمر محمود از پشت با کاپوت ماشین مماس شد و سر اون توی صورت محمود پایین‌تر اومد. محمود شدت استیصال و خشمی که از چشمای اون به سمتش حمله‌ور بود رو با تموم وجود چشید که ماستش رو کیسه کرد و خفه‌خون گرفت. دیگه این علی، اون علی کوچولوی زمون بچگیشون نبود. - مثل آدم جواب من رو بده حیوون، یاسر اینا کجا رفتن؟! محمود قشنگ حس می‌کرد اگه شلنگ تخته بندازه، این قدرت رو داره که با دندوناش گلوش رو بدره؛ پس از در کتمان دراومد و کلا منکر شد. - والا من خبر ندارم، نه که من، هیچ‌کس نمی‌دونه! تاثیری روش نذاشت؛ چون هنوز با همون قدرت روی گلوش فشار میاورد. مهدی سعی کرد آرومش کنه. - راست میگه علی، یه شب توی سوت و کوری رفتن تا کسی نفهمه! به غیر صدای نکره‌‌ی مهدی و بوی روغن سوخته‌ی تنش، این فشاری که با دستاش واسه آزادی محمود اعمال می‌کرد، کفرش رو درآورد که با ضرب، دستش رو کنار کشید. مهدی که انتظار این حرکت شتابی رو ازش نداشت، به یه گوشه پرت شد. مفنگی از بس بی‌جون بود، طاقت یه ضرب دست هم نداشت و الکی فقط شکرخوری می‌کرد. - اگه اینطوری رفتن به خاطر نقشه‌های شیطونی توی بی‌ناموسه! خونت رو هم بریزم به خدا حروم نیست. عرق دیگه از کل وجودش سرازیر بود و فشار خونش به بالاترین حد خودش رسیده بود. کاش قلبش طاقت نیاره و همین‌جا خلاصش کنه. مِن و مِن محمود حالش رو از بد هم بدتر کرد. - صبر کن بگم بهت... انگار تو خیلی بی‌خبری؟! داشت بی‌راه می‌گفت که جون سالم ببره، ولی دیگه به ته خط رسیده و کشوندن محمود هم به درک واسش کاری نداشت. - اراجیف ببافی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی! محمود با چشمایی دودو زده نگاش کرد و آب دهنش رو قورت داد. با دستش دور دستای گره‌ زده‌ی دور یقه‌ش، فشار میاورد که کمتر به حالت خفگی برسونتش. - شل کن تا بهت بگم موضوع چی بوده! صدای مهدی از پشت سر، متقاعدش کرد که بهشون فرصت بده. - تو از یه چیزایی بی‌خبری علی، مهلت بده تا بگه. با همون ضرب اولیه یقه‌‌ی محمود رو ول کرد که اون هم با یه جهش به کنار ماشین افتاد. بعد سریع از جا پا شد و دستش آینه‌ی بغل ماشین رو به چنگ کشید. - دوسش داشتم گناه که نکردم، من از بچگی عاشق یلدا بودم. با حرص پلک بست و یه قدم به سمتش برداشت. قبل اینکه مشت دستاش بالا بیاد، این صدای محمود بود که بلند شد. - درست که من رو نخواست ولی تو رو هم نمی‌خواست. چشماش رو با بی‌حوصلگی باز کرد. داشت دیگه طاقت از دست می‌داد و این اراجیف توی آتیش وجودش، هیزم می‌ریخت. - یه خواستگار توی فامیلشون داشت که دانشجوی پزشکی بود، من نمی‌دونستم ولی مامان خودت قطعا می‌دونه، برو بپرس! توی اون گرما یکهو احساس لرز کرد. انگار یه پارچ آب یخ توی سرش خالی کردن که از یه گرمای آتیشی به یه سرمای در حال انجماد رسید. لباش بدون آوا تنها باز و بسته شد. محمود که دید اون خشم دیوونه‌وار و تهاجمی جاش رو به ناباوری داده، نفس راحتی کشید و ادامه داد. - درسته که می‌خواستم تو رو از چشم یاسر بندازم، ولی نمی‌دونستم که اصلا مشکل تو نیستی. اون جوجه دکتر قاپ آبجی یاسر رو دزدیده بود. صدای قدمای مهدی از پشت سرش اومد. بوی روغن سوخته‌ دوباره پیچید توی دماغش. مهدی با فاصله ازش ایستاد و بر و بر نگاش کرد. محمود با آب و تاب ادامه‌ی حرفاش رو زد. - وقتی بعد مقبره به یاسر گفتم که یلدا رو میخوام و خونواده‌ش رو راضی کنه تا برم خواستگاری، گفت من جنازه‌ی خواهرمم دست تو نمی‌سپرم. گفت خواهرم یه خواستگار دکتر داره که بعد دیپلمش به اون بله میگه. انگار کلمه‌ها یکی‌یکی می‌خوردن توی سرش و جاشون رو باز می‌کردن. نتونست دیگه تحمل حرفای محمود رو بیاره. روی زمین کنار ماشین ولو شد و کمرش به بدنه‌ی ماشین تکیه خورد. پای راستش خم موند ولی پای چپش روی آسفالت کش اومد. هوا رو به تاریکی رفته بود و چشمای اون ظلمات رو به خوردش می‌داد. قطعا چراغای تیربرق روشن شده بودن، ولی دیگه نوری توی چشماش باقی نمونده بود. - من حتی با ماجرای مقبره تهدیدش کردم، ولی یاسر از خجالتم دراومد. دستم رو تازه از گچ درآوردم؛ بعدشم که شبونه فرار کردن. سرش گیج می‌خورد. کاش یکی محمود رو خفه کنه که دیگه نطقی ازش نشنوه. خودش که دیگه نایی واسه انجام کاری نداشت. یاد چند ماه پیش افتاد که از مامانش راجب خواستگاری فامیل محمود از یلدا شنیده بود. - یلدا الان قصد ازدواج نداره که از پری شنیدم نوه عموی آقا پاشا چند ساله خاطرش رو می‌خواد. پری می‌گفت دانشجوی پزشکیه، بخوان بدن قطعا اون سر لیستشونه! چشماش رو بست. نفس‌هاش آروم شده بود؛ اون‌قدر آروم که انگار هر لحظه ممکن بود قطع بشه‌. چقدر دلش مردن می‌خواست. چطور قلبش مرده بود ولی هنوز مغزش کار می‌کرد؟! چرا مدام چهره‌ی یلدا جلوی چشمای بسته‌ش رژه می‌رفت و با طنازی می‌گفت صبر می‌کنه تا سربازیش تموم بشه. شاید هم نگفته و اون فقط توهم شنیدنش رو داشته. یلدا هیچ‌وقت بهش نگفت که دوستش داره و می‌خواد که آینده با اون ازدواج کنه. آره توهم زده بود و حالا باید از این توهم بمیره و نابود بشه. ***
  9. عادت‌ها می‌توانند انسان را نابود کنند!
    کافی‌ست انسان به گرسنگی و رنج بردن و به زیر ستم بودن عادت کند تا دیگر هرگز به رهایی فکر نکند و ترجیح بدهد در بند بماند...
     

  10. کاش ..
    از خاطــرمان نــرود
    آرزوی آن بهار
    در سَــری که
    بــر دار شــد .....!

  11. #پارت بیست و هشت با مشتی گره کرده، در حالیکه زیر پلکش از شدت حرص و خشم می‌پرید، واسه تاکسی عبوری دست تکون داد. با توقف ماشین و سوار شدن از راننده تشکر کرد. خون خونش رو می‌خورد، وقتی به هر جا سر میزد به در بسته می‌رسید. این حقش نبود که بدون رفع اتهام از اون، شاکی خودش رو از دسترس خارج کرده و متهم اصلی راست راست توی محله واسه‌ی خودش چرخ میزد. وقتی نگهبون کارخونه به اون اطمینان داد که یاسر پاشایی یک ماهی هست که از کارش استعفا داده و دیگه اینجا کار نمی‌کنه، از مرز آرامش و صبوری گذر کرد. در حال حاضر خیلی دلش می‌خواست به محله برسه و چک و چونه‌ی مسبب این بدبختی رو پایین بیاره. تا به مقصد رسید و کرایه رو پرداخت کرد، به سمت خونه‌ی محمود دوید. لب‌های خشکش از بی‌آبی و شدت گرما می‌سوخت و سوزش رو به سمت چشمای دردناکش روونه کرده بود. تا به در بسته‌ی خونه‌ی محمود رسید، بی‌معطلی انگشتش رو روی زنگ گذاشت. صدای شاکی مامان محمود چند ثانیه بعد از پشت آیفون به گوشش رسید. - کیه؟! مگه سر آوردی؟! به نفس‌نفس افتاده و عرق از شقیقه‌ش به پایین شره می‌کرد. توی دلش جواب مامان محمود رو داد. - نه، ولی خیلی دلم میخواد سر پسر نامردت رو روی سینه‌ش بذارم! به جای این حرف دلش، چیز دیگه‌ به زبون آورد. - سلام علی رمضانی هستم، با محمود کار دارم. هیچ ملایمتی به تن صدای مامان محمود برنگشت و همونطور لجوج جوابش رو داد. - خونه نیست، رفته پیش مهدی! صدای کوبیده شدن گوشی آیفون از جا پروندش. اگه توی همچین خونواده‌ی بی‌اعصابی، آدمی بااخلاق تربیت بشه، بایست خیلی تعجب کرد. کلاه سیاه رنگش رو از سر پایین کشید و دستی لای موهای کوتاهش برد. این تنش بی‌موقع، حرارت طاقت فرسایی رو به جونش انداخته بود. اگه دیگه یاسر و یلدا رو پیدا نکنه، چطور باقی عمرش رو مثل یه آدم طبیعی زندگی کنه. بعد گذاشتن مجدد کلاه به سرش به سمت خونه‌ی مهدی به راه افتاد. خانم‌های همسایه چند تا خونه نرسیده به خونه‌ی اونا بساط باقالی پاک کردن راه انداخته بودن و همزمان با سر و صدا حرف می‌زدن. چند تا دختر کوچولو هم روی یه زیرانداز کوچیک نشسته بودن و بساط خاله‌بازیشون به راه بود. بی‌اختیار مقابل اونا کنار دیوار توقف کرد. چشماش روی معصومیتشون فوکوس کرد و یاد بچگیای یلدا افتاد که با همون سادگی با دوستاش بازی می‌کرد. آه بلند نشده توی گلوش خفه شد، وقتی لیلا رو چند قدم با فاصله از خودش دید. اول متوجه نشده بود، ولی انگار لیلا هم توی جمع خانمای باقالی پاک کن بوده و با دیدنش اون رو شناخته بود. - از این ورا علی آقا! چشمای ریز عسلی لیلا از همون بچگی یه بی‌پروایی خاصی توی خودش داشت و باعث میشد حتی اون زمون هم ازش خوشش نیاد. از اونجور دخترایی بود که به راحتی می‌تونست با زبون و جیغ جیغاش یه پسر هیکلی رو از پا دربیاره. شاید هم به خاطر سالها دعوا و کشمکشی بود که با داداشش مهدی توی خونه و کوچه داشت. - سلام، با مهدی کار داشتم! لیلا دست به سینه شد و با چشمایی گرد از تعجب زیر و روش کرد. - شما با مهدی ما؟! خیلی بعیده! داشت کلافه میشد و از طرفی ایستادن اینجوری وسط کوچه و زیر نظر خاله خانمایی که حالا نظرشون جلب شده و با پچ‌پچ ادامه‌ی پاک کردن باقالی رو به دست گرفته بودن، از نظرش به صلاح نیومد. اخم کرد و بدون روی خوش نشون دادن سوالش رو پرسید. - میشه بگید کجاست؟! مامان محمود گفت که پیش هم هستن! لیلا تازه حساب کار دستش اومد که صاف ایستاد و قیافه‌‌ی ناراحتی به خودش گرفت. - اگه دنبال آدرسی از یاسر می‌گردین باید بگم نه اونا و نه هیچ‌کسی از همسایه‌ها خبری ندارن. شبونه اسباب کشیدن، اون هم بدون خداحافظی که به کسی آدرس ندن؛ اون‌ هم چرا خدا میدونه! انگار لیلا هم از این بابت زیادی کفری بود که دیگه نمی‌تونست واسه یاسر دون بپاشونه، ولی این تغییر بحثش به این سمت بدون اینکه اون حرفی زده باشه، بدتر مشکوکش کرد که ممکنه اون دو تا خبرایی داشته باشن. - میگین مهدی کجاست یا نه؟! لیلا به قیافه‌ی ناراضی و کلافه‌ی اون با چشم غره نظر انداخت و لباش رو با لج کج کرد. - مهدی تعمیرگاهه، حتما محمود هم اونجا رفته واسه دیدنش. توی دلش گفت: - خب می‌مردی این رو زودتر می‌گفتی! ولی بدون حرفی سرش رو یه تکون ریز داد، برگشت و تا انتهای کوچه قدمای بزرگ برداشت. صدای حرصی لیلا پشت سرش به گوش رسید. - یه تشکر خشک و خالیم نمی‌کنه! باید قبل از تعطیلی تعمیرگاه خودش رو به اونجا برسونه. مهدی که از پس درس و مدرسه برنیومد و حتی نتونست دیپلمش رو بگیره، با اصرار باباش توی تعمیرگاه ماشین بلبلی به عنوان کارگر استخدام شد تا حداقل یه حرفه یاد بگیره. الان هم چند سالی میشد که کار می‌کرد، ولی چون در کل آدم بی‌استعداد و بزن‌دررویی بود، هنوز همون کارگر ساده باقی مونده بود. دوباره به سر خیابون اصلی رفت تا با سوار شدن تاکسی به وسط شهر بره و خودش رو به تعمیرگاه برسونه. وقتی کنار تعمیرگاه از ماشین پیاده شد، محمود رو همراه مهدی دید که جلوی یه ماشین تعمیری ایستاده و صحبت می‌کردن. لباسا و دستای مهدی سیاه و روغنی بود و در نبود اوستا بلبلی داشت با آب و تاب چیزی رو واسه محمود تعریف می‌کرد. همیشه آدم از زیر کار دربرویی بود. نتونست جلوی خودش رو بگیره و با دیدن محمود به سمتش پرید و از یقه‌ی لباسش گرفت. حرص توی وجودش طوفان به پا کرده بود. چشمای محمود وق زده به روش خیره موند. اصلا انتظار دیدنش رو این موقع نداشت. - آدم نامرد نالوتی فکر کردی می‌تونی قسر در بری و تاوان گناهتم ندی! دستای سیاه مهدی دور بازوش نشست که با لحنی ناباور سعی داشت از محمود جداش کنه. صدای رفت و آمد ماشینای عبوری نمی‌ذاشت بفهمه که چی بلغور می‌کنه. - چکار می‌کنی عمو! ولش کن. اما خشم نهفته‌ی توی وجودش که این چند وقته دوری از محله و دسترسی نداشتن به محمود باعث تشدید شدنش شده بود، راه صلح‌آمیز رو به روشون بسته بود. محمود هنوز هم نتونسته بود از شوک دربیاد و زار و زار فقط نگاهش می‌کرد. - به خدا می‌زنم می‌کشمت محمود، بعدش هم میرم خودم رو معرفی می‌کنم پاسگاه! از محمود بعید بود، ولی ته نگاهش یه وحشت ریزی نشست، هر چند گذرا بود و با دست بالا گرفتن سعی کرد خودش رو از تک و تا نیندازه.
  12. نام رمان: دختر یلدا نویسنده: شاهرخ (م.م.ر) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: در دل یک محله قدیمی و پر از خاطره، در دهه‌ی هفتاد داستانی از دوستی، عشق و سوءتفاهم شکل می‌گیرد. شخصیت‌هایی که از کودکی کنار هم بزرگ شده‌اند، در مسیر زندگی با چالش‌ها و رقابت‌هایی روبه‌رو می‌شوند که رابطه‌شان را تحت تأثیر قرار می‌دهد... در این میان، رازها و حسادت‌ها پیچیدگی‌هایی به داستان اضافه می‌کند و آن‌ها را به تصمیم‌هایی مهم وادار می‌کند. رمان «دختر یلدا» روایتگر گذر زمان، دلبستگی‌های دیرینه، بازگشت به خاطراتی که هنوز در سایه‌ی کوچه‌های قدیمی نفس می‌کشند و تلاش برای جبران اشتباهات گذشته است که در نهایت فرصت تازه‌ای برای وصل دوباره فراهم می‌آورد. مقدمه: آن‌گاه که تنها با دیدن رنگ چشمانت در دریای سیاه آن غرق شدم، دیگر نتوانستم خود را نجات دهم؛ با وجودی‌که من یک غریق نجات خیلی ماهر بودم، اما نمی‌دانستم که تو دریای آبی نیستی که بتوان با آن مقابله کرد. تو دریای سیاه بی‌کرانی بودی که هیچ‌گاه طعمه‌ی خود را بعد مرگ به دست ساحل نمی‌سپردی. در دریای سیاه عشقت غرق شدم و با تو یلداهای بسیار را پاییزانه گذراندم. https://forum.98ia.net/topic/4776-رمان-دختر‌-یلدا‌-شاهرخممر-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  13. #پارت بیست و هفت آخرین کتاب رو توی کتابخونه‌ی کوچیک اتاق جا داد. دور و اطرافش رو دید زد که تقریبا سر و سامون گرفته و مرتب شده بود. از جا بلند شد و به سمت پنجره‌ی کوچیک اتاق رفت. مامان هنوز واسش پرده ندوخته بود و با روزنامه‌ی باطله سطح شیشه‌ش رو پوشونده بودن. درش رو باز کرد و هوای دم کرده‌ی اتاق با یه نسیم نه خیلی خنک عوض شد. سرش رو بیرون آورد و نگاهش رو به پایین دوخت. توی طبقه‌ی آخر یه ساختمون سه طبقه بودن و چقدر واسش سخت بود که از یه خونه‌ی ویلایی حیاط‌دار توی یه آپارتمون کوچیک هشتاد متری بیای و خودت رو توش مثل زندونیا ببینی. این هم از فرمایشات آقا یاسر بود که از اون محله‌ی دنج توی یه شهر کوچیک به پایتخت کوچ کنن. خوب می‌دونست که این موضوع قبل اتفاقات افتاده توی مقبره، توی ذهن یاسر بوده و حالا از این قضیه استفاده کرد و حرفش رو به کرسی نشوند؛ و گرنه بعید می‌دونست مامان و باباش توی شرایط عادی از اون محله دل بکنن و بیان توی این شهر شلوغ و بی در و پیکر. تنها دلخوشیش توی این خونه درخت چنار تنومندی بود که توی باغچه‌ی کنار ساختمون ریشه داشت. هر بار با باز کردن پنجره چشماش به شاخه و برگای اون میفتاد، ازش یه انرژی خوبی می‌گرفت. انگار درخت چنار با صبوری غم و غصه‌ی توی دل اون رو می‌شنید و وقتی باهاش دردودل می‌کرد، کلی حال بد ازش کنده میشد. به درخت دوست داشتنیش روز بخیر گفت و با کشیدن نفسی عمیق، آرامش رو به جونش تزریق کرد. هر چند می‌دونست که شب موقع خواب، دوباره اون افکار مسموم و مزاحم بهش حمله‌ور شده و این آرامش کوچیک رو به تاراج می‌برن. چند هفته از اسباب کشی مخفیانه‌شون گذشته بود و به این زودی دلش واسه دوستاش و محله بی‌تابی می‌کرد. دست خودش نبود که اونجا واسش اینهمه خاص و بکر بود. برای اون که اونجا به دنیا اومده و توی کوچه و پس کوچه‌هاش قد کشیده، حکم وطن داشت. دریغ که خودخواهی بعضیا تموم اون حس و حال خوبش رو به تاراج بردن و کلی حسرت واسش باقی گذاشتن. پنجره رو بست و عقب کشید. روی تخت نشست و با چشمش گلای صورتی روی شلوار نخیش رو از نظر گذروند. یاد گلای درختای کوچه پشتی افتاد که توی این فصل کل فضا رو پر از عطر خودشون می‌کردن. عمرا که بتونه اونجا و آدماش رو فراموش کنه، حتی حالا که اینهمه ازشون دور شده بود. توی یه دبیرستان دخترونه هم ثبت نامش کرده بودن و یک هفته بود که به اون مدرسه می‌رفت. هفته‌های آخر فروردین رو با خونواده به روستا رفته بودن و هفته‌ی اول اردیبهشت رو هم واسه جابه‌جایی وسایل خونه، تمیزکاری و کمک به مامانش به مدرسه نرفت. یه جورایی مدرسه‌ی جدید رو دوست نداشت و نتونسته بود هنوز با اونجا اخت بگیره. اون دلش دوستای خودش و همون مدرسه‌ی باصفای محل خودشون رو می‌خواست. کاش می‌دونست قرار این بلا سرش بیاد تا حداقل طوری با دوستاش وداع می‌کرد که برای آخرین بار مدرسه رو با تموم وجود توی قاب نگاهش ثبت کنه. بالاخره مامان هم قفل دهنش رو باز کرده و بهش گفته بود اگه به حرف یاسر گوش نمی‌دادن و توی محل می‌موندن ممکن بود یا علی یا محمود رو بکشه و واسشون دردسر درست بشه‌. محمود عوضی چند باری یاسر رو تهدید کرده بود که با خواستگاریش موافقت کنه و خونواده‌ رو هم متقاعد کنه و گرنه ماجرای مقبره رو توی شیپور گذاشته و کل محل رو خبردار می‌کنه. ازش بعید هم نبود که این آبروریزی رو انجام بده، مخصوصا که داریوش هم شاهد ماجرا بود و گفته‌هاش رو تایید می‌کرد. چقدر از محمود متنفر بود ولی کاری هم از دستش بر نمیومد، چون برگ برنده دست اون بود و تنها از ته دل محمود رو به خدا واگذار کرد. مامان و باباش هم حق داشتن که به خاطر حفظ آبرو احتیاط کنن و بدون مخالفت، تصمیم یاسر رو عملی کنن، ولی دیگه توی چشم اونا یلدای قبل نبود. انگار با توضیحات یاسر توی ماجرای مقبره، اون هم با علی و خونواده‌ش از چشمشون افتاد و اون اعتماد گذشته‌ی بینشون خدشه‌دار شد. یه درصد هم نخواست خونواده‌ش رو توجیه کنه و خودش رو تبرئه؛ انگار باید مجازات میشد، چون علی رو این وسط مقصر جلوه داده بود، حالا باید خودش هم تاوان می‌داد. درسته که علی توی چشم خونواده‌ش به یه پسر موذی و آب‌زیرکاه تغییر پیدا کرده بود، ولی اینکه اون دوستش داشت و با پای خودش تا مقبره واسه دیدنش رفته بود، واقعیتی بود که قصد مخفی کردنش نداشت. به دیوار پشت سرش تکیه داد و پاهاش رو جمع کرد. با دستاش زانوهاش رو بغل گرفت. چشماش به روی دستبند اهدایی علی افتاد که از همون روز مقبره از خودش جدا نکرده بود. به چشمای ناباور علی توی اون روز کذایی فکر کرد. اینکه کار نکرده رو بهش نسبت داد، سخت‌ترین تصمیمی بود که توی کل عمرش گرفت. اون لحظه تنها به فکر آسیب ندیدن علی و برادرش بود و قول و قرار عاشقونه واسش رنگ باخته بود. یه قطره اشک از چشمش چکید. کاش بتونه یه روز از علی حلالیت بطلبه و بابت قولی که داد و عملی نکرد، ازش معذرت بخواد. با فکری که توی لحظه به سرش نشست، بینیش رو بالا کشید و با حرص زیر چشمش رو از اشک پاک کرد. با خودش عهد بست که دیگه نه عاشق بشه و نه کسی رو دوست داشته باشه. تا آخر عمرش ازدواج نکنه و فقط درس بخونه تا واسه خودش کسی بشه. اینطوری می‌تونه با موفقیت‌هاش نظر منفی خونواده رو از خودش دور کنه؛ وقتی بدونن تموم فکر و ذکرش درس خوندن و تلاش واسه داشتن یه شغل مناسب توی آینده‌‌‌ست، شاید دوباره اعتماد از دست رفته رو به‌دست بیاره. ***
  14. درود بر شما خسته نباشید درخواست نقد رمانم رو دارم.سپاسگزارم🥰
  15. درود بر شما بسیار زیبا 🤩 زحمت کشیدین عزیزم🙏🌹🌹 فقط چطوری به صفحه اول رمانم اضافه‌ش کنم؟؟
  16.  

    *ﮐﺎﻏﺬ ﺳﻔﯿﺪ ﺭﺍ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ
    هم ﺗﻤﯿﺰ ﻭ ﺑﺮﺍﻕ ﺑﺎﺷﺪ،
    ﮐﺴﯽ ﻗﺎﺏ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ!
    ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﮔﺎﺭﯼ ﺩﺭ ﺫﻫﻨﻬﺎ
    ﺑﺎﯾﺪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﺩﺍﺷﺖ...*

  17. #پارت بیست و شش با باز شدن در خونه، مامانش رو پشت اون دید که با چشمایی دلتنگ به آغوشش کشید. ساکش رو روی زمین انداخت و بازوهاش رو دور شونه‌ی منیر خانومش حلقه کرد. لبخند رضایت به کنج لبش نشست، وقتی مامان رو صحیح و سلامت دید. تقریبا دو ماه از وقتی که به مرخصی اومده بود، گذشته و دل خودش هم واسه خونه و خونواده تنگ شده بود. هر چند مامان و باباش چند روزی رو توی ایام تعطیلات عید به شیراز اومده و اونجا دیدارش کردن، ولی ساعت ملاقات اونقدر کم بود که به رسیدن حرفای جانبی نرسید. با قربون صدقه‌‌ی مامان که از بدو ورودش شروع کرده بود، وارد خونه شد. باباش سر کار بود و بهترین کار تا قبل اومدنش گرفتن یه دوش حسابی بود تا خستگی راه از تن و بدنش کنده بشه. اواسط اردیبهشت ماه بود، ولی هوا بخصوص توی شیراز به شدت گرم شده بود. وقتی بعد پوشیدن لباساش وارد آشپزخونه شد، مامان این رو به روش آورد. - چه آفتاب سوخته شده صورتت، مثل پسر شیرازیا سبزه‌رو شدی! دستی به سرش کشید و پیرهنش رو صاف کرد. مامان لباسای سربازیش رو توی لباسشویی مینداخت. - دیگه همش توی آفتاب پست بدی، پوستتم می‌سوزه دیگه منیر خانوم! مامان به سمتش اومد و لیوان شربت آبلیمو‌ رو روی میز گذاشت. - بشین بخور تا جیگرت خنک بشه! به روش چشمک زد و ادامه‌ی حرفش رو با لبخند زد. - در عوض مرد میشی. و بعد زودتر از اون روی صندلی مقابلش جا گرفت. سر تکون داد و صندلی رو کشید؛ تا نشست مردمک چشمش به سمت لباسشویی تغییر مسیر داد. - میذاشتی خودم لباسام رو با دست می‌شستم. مامانش وسواس داشت و همین باعث دردای استخونی بخصوص توی دستاش شده بود و باباش واسه همین لباسشویی کوچیکی براش خریده بود. - نمی‌خواد مامان، بعد لباسای تو یه بارم خالی می‌ذارم بچرخه! از اینهمه وسواس بیجای اون خنده‌ش گرفت و بعد لیوان رو به سمت خودش کشید. هیچ‌وقت نه اون و نه باباش این اخلاق مامان رو به روش نمیاوردن، ولی می‌دونست چقدر بابتش اذیت هست. - خب از محله چه خبر منیر خانوم؟! زیرزیرکی مامان رو پایید که با این حرف صورتش سرخ شد و چشم ازش دزدید. - هیچ خبر، سلامتی! قاشق رو که توی لیوان چرخ داد، انگار توی دل خودش هم یه چیزی بهم خورد. - عید هم اومده بودین پیشم، هیچ حرفی از محل و همسایه‌ی ویژه‌مون نزدی. چشمای مامانش پر شد و سرش رو پایین انداخت. دستای گره کرده‌ش روی میز محکم توی هم فشرده میشد. از اینهمه اضطراب مامانش سر درنیاورد و اخماش توی هم رفت. - یه چیزی شده مامان، نه؟! سکوت مامانش و صدای زیاد لباسشویی توی اعصابش خط انداخت. داشت صبرش لبریز میشد که با تشدید مامان رو صدا زد. - مامان! با شمام! مامان با آه نفسش رو خالی کرد و چشمای اشکیش رو به نگاه مضطرب اون وصل کرد. - بدون اینکه به کسی بگن از این محله اسباب کشیدن، توی همون زمونی که ما واسه ملاقاتت اومدیم شیراز! طوری از جا پرید که صدای جیغ صندلی که کف زمین به عقب کشیده شد، دراومد. - یعنی چی، چطور اینهمه بی‌خبر؟! یعنی به هیچ‌کی نگفتن چرا و کجا میرن؟ مامانش با نگرانی از جا بلند شد و سعی کرد آرومش کنه. - نمی‌دونم چرا اینطوری رفتن، ولی حتما یه خبری ازشون میشه. دور خودش چرخ خورد. با دستش دور دهنش رو با حرص فشار می‌داد. - مگه میشه کسی چیزی ندونه، حتما موقع اسباب بردن کسی اونا رو دیده. بغض مامانش بلاخره شکست و با غصه، صدای دلگیرش رو به گوش اون رسوند. - اصلا نفهمیدم چرا یاسر اینطوری شد؟! نه می‌ذاشت پری و یلدا بیان خونه‌ی ما و نه به من روی خوش نشون می‌داد پا بذارم خونه‌شون. مکث کرد و با دستمالی که از جا دستمالی روی میز کشید، اشکاش رو پاک کرد. - شب چهارشنبه سوری رفتم دم درشون، ببینم چرا نیومدن بیرون، یاسر در و باز کرد و الکی گفت خونه نیستن و جایی رفتن. انگار من جن بودم و اونا بسم الله. الکی الکی روابط ما رو بهم زد و پاشون رو از همه جا برید. با چشمایی گرد به مامانش نگاه می‌کرد که با چه دلخوری از رفتار یاسر گله‌مند بود. - نمی‌دونم پسر به این خوبی چرا یهو دیوونه شد؟! عید هم نذاشت ما هم رو ببینیم. به بابات هم که گفتم ازم خواست فعلا اصرار نکنم تا خودش با آقا پاشا حرف بزنه که اونم، قسمت نشد. باورش نمیشد یاسر باهاش اینکار رو کرده باشه. مامانش با غمی که از سر و صورتش می‌بارید، دوباره روی صندلی ولو شد. - از قصد تو ایام عید اسباب کشیدن که محله خلوت بوده و بیشتر اهالی توی دید و بازدید و مسافرت بودن. زهرا خانم که می‌گفت فکر کنم شبونه رفتن که با وجودی که ما خونه بودیم هم متوجه نشدیم. نمی‌دونم واسه چی اینطور رفتن، بدون خداحافظی از کسی یا دادن آدرس خونه‌ی جدیدشون. راه حلی توی سرش روشن شد و سریع به زبونش آورد. - یعنی دوستای یلدا هم خبری ازش ندارن، چیزی پرسیدی؟! لحن مطمئن مامان دلسردش کرد. - از تک تکشون پرسیدم، هیچ کدوم خبر نداشتن. از مهشید که چند بار پرسیدم ولی گفت این آخرا یاسر نمی‌ذاشت بره خونشون و حتی مدرسه رفتن یلدا رو هم غدغن کرده بوده. انگار پرونده‌ش رو زودتر از فروختن خونه از مدرسه گرفته بود. دوباره یه نور امید توی دلش تابیده شد. - شاید خریدار خونه آدرسی ازشون داشته باشه، میرم که بپرسم. هنوز چند قدم به سمت خروجی برنداشته بود که مامان باز مایوسش کرد. - علی، خونه رو خریدن که بکوبن و بسازن، ولی بابات چند وقت پیش صابخونه جدید رو دیده و پرسیده بود. گفته هیچ آدرسی غیر محل کار آقا پاشا بهش ندادن. خوشحال از این موضوع به سمت مامانش قدمای رفته رو برگشت. - خب بابا رفت محل کارش یا من برم؟ مامان سر پایین انداخت. تا حالا منیر خانومش رو اینهمه ناامید ندیده بود. - آقا پاشا بازنشست شده، از خیلی قبل پری بهم گفته بود. مامان دوباره بهش نگاه کرد. این بی‌روحی چشماش بدجور توی ذوقش میزد. - ولی بازم سر زد، چیزی دستگیرش نشد. بعد بازنشستگی ازش آدرسی نداشتن. دستاش مشت شد، درست مثل قلبش که هی فشرده‌ میشد. هنوز یه روزنه‌ی امید واسش باقی مونده بود. - میرم محل کار یاسر، اونجا میشه پيداش کرد. ***
  18. #پارت بیست و پنج نوروز امسال اصلا براش لذت‌بخش نبود. چند روز اول تعطیلات عید رو یه گوشه از خونه کز کرد. یاسر بعد جریان مقبره به کل دیوونه شده بود و نذاشت تا آخر سال به مدرسه بره. عجیب بود با وجود اینکه علی به شیراز برگشته و دیگه مرخصی نیومد، ولی بیرون رفتن از خونه رو واسش غدغن کرد. یاسر با مامان به مدرسه رفته و علت غیبتاش رو اسباب کشی از محله اعلام کرده بودن. وقتی پرونده‌ی درسیش رو توی دستای یاسر دید، دوست داشت بمیره. نمی‌فهمید چرا یاسر تا اینجا پیش رفته؟! حتی مامانش نه سوالی ازش پرسید و نه واسش توضیحی داد که چطور در برابر کارای یاسر کوتاه اومدن. باباش هم کلا سکوت کرده بود و بعد از تعطیلات عید حکم بازنشستگی از کارش صادر میشد. هیچ‌کدوم از دوستای یلدا اجازه‌ی اومدن به خونه‌شون رو نداشتن و حتی امسال رفت و آمد عیدانه به خونه‌ی همسایه‌ها ممنوع شد. قطعا این وسط دلیل محکم و ترسناکی وجود داشت که خونواده اینطوری پا پس کشیده بودن. روز چهارم عید بود و توی اتاقش کتاب می‌خوند. بوی قرمه سبزی مامانش کل خونه رو پر کرده بود. باباش از صبح بیرون رفته و از یاسر هم خبری نبود. مامان خیلی باهاش کم حرف میزد، انگار از دستش دلخور بود ولی به روی خودش هم نمیاورد. این‌قدر توی این مدت کلافه بود که خودش هم تلاشی واسه ارتباط با مامان نمی‌گرفت. صدای باز شدن در حیاط با کلید باعث شد، سرش رو از توی کتاب به سمت پنجره بالا بیاره. پرده‌ها رو کنار زده و کنج پنجره نشسته بود و آفتابی که به اتاق شبیخون میزد، تن کوفته‌ش رو گرم می‌کرد. یاسر رو با سه تا مرد میانسال دید که وارد حیاط شدن و یاسر از همونجا شروع به حرف زدن کرد. داشت سال ساخت خونه و شرایطش رو واسشون توضیح می‌داد و آقایون هم با نگاهی خریدارانه به اطراف خونه نگاه می‌کردن. مامان در اتاقش رو باز کرد و داخل سرک کشید. چادر رنگی سرش بود و از قیافه‌ی آرومش معلوم بود توی جریان کارای یاسر هست. - پاشو یه چی بنداز سرت، مشتری اومده. از جا بلند شد و کتاب رو توی دستش بست. - مشتری واسه چی؟! مامان چشم ازش گرفت و دور اتاق چرخوند. انگار که خیالش رو از جمع و جور بودن اونجا راحت کنه. همزمان ابروهاش توی هم رفت. - واسه خرید خونه دیگه! بغض گلوش رو با چنگاش گرفت، چشماش پر شد. - پس راستکی میخوایم اسباب ببریم! مامان بازم نگاهش نکرد. معلوم بود ته دلش ناراضی هست، ولی یاسر یه جورایی مجبورشون کرده. همونطور که برمی‌گشت، آروم لب زد. - رفتن از اینجا، بهترین کاره! اشکاش چکید. لبش رو بدون مراعات محکم با دندون گزید. نباید اینطوری می‌رفتن، وقتی علی دلیل حرفاش رو نمی‌دونه، وقتی ازش دل چرکین مونده، وقتی خودش هنوز دلش گیره علی و این محل هست. انگار توی مغزش یکهو روشن شد. صحنه‌های توی مقبره دوباره جلوی نظرش اومد و بهش یادآوری کرد که نه، تصمیم یاسر درسته و بهترین کار رفتن که نه، فرار از این محله‌ست. صورت محمود رو درست جلوی چشماش می‌دید که واسش دندون تیز کرده. باورش نمیشد که بتونه تا این حد عوضی باشه. حق نداشت اینطور بغلش کنه، ولی توی اون لحظه جونی هم واسش نمونده بود که بخواد از زیر چنگالای اون خودش رو نجات بده. داد و هوار و کمک گرفتن هم بی‌معنی بود، چون به غیر این قبرهایی که دیگه از صاحباشون انتظار حرکت نداشت، آدم زنده هم اون اطراف پیدا نمیشد که نجاتش بده. تازه کسی هم پیدا بشه و اون دو تا رو به این شکل اینجا ببینه، بدتر واسش آبروریزی میشد. همون لحظه توی مغزش خطور کرد که اگه حتی لب محمود جایی از صورتش رو لمس کوچیک کنه، همینجا خودش رو بکشه، وای به حال عملی بدتر از اون. - وقتی با زبون خوش می‌تونستی من رو راضی نگه داری، چرا مجبورم کردی؟! کل بدنش به لرز افتاده بود و افت دما رو به خوبی احساس می‌کرد. لبای خشکش رو تکون داد تا شاید بتونه با حرف اون رو منصرف کنه. - آدم که نمی‌تونه به زور از کسی خوشش بیاد... بذار برم محمود! مکث کرد و با چشمای خیس، لحنش رو به التماس کشوند تا شاید دلش به رحم بیاد. - قول میدم... قول میدم به کسی نگم چی بینمون افتاده. حالا نوبت محمود بود که پقی بخنده و با نیشخند تحقیرش کنه. - فکر می‌کنی اسکولم که سه ساعت نقشه بکشم، تا اینجا بکشونمت و خفتت کنم! سر محمود تو همون فاصله‌ی نزدیک به معنی رد حرف خودش چپ و راست شد. دندونای زردش مثل دندونای مار به نظر میومد. - نه دختر جون! چند ساعت مخ داریوش رو زدم تا شبیه دست خط علی واست نامه بنویسه... می‌دونی که، داریوش چند سال توی مدرسه کنار دست علی نشسته و دست خطش رو از بهره! از اینهمه حماقت و بی‌فکری قلبش تیر کشید. پلک زد و اشکاش درشت‌تر از چشماش خالی شدن. نباید اینطور ابلهانه به یه نامه اعتماد می‌کرد. - حالا از جون من چی می‌خوای؟! فشار دستای محمود با این حرفش کمتر شد و صورتش رنگ رضایت گرفت. یه کم صورت محمود ازش فاصله گرفت که تونست نفس تنگش رو خالی کنه. - الان شدی دختر خوب! اگه کارایی که میگم رو انجام بدی نه تنها از اینجا سالم میری بیرون، بعدا هم توی محله ترس از صدمه دیدن، پیدا نمی‌کنی. به شدت بیشتر از قبل، توی دلش خالی شد. محمود علنا تهدیدش می‌کرد. آخه چرا؟! دوست داشتن علی و دوست نداشتن اون باید باعث اینهمه توطئه‌چینی و نفرت بشه؟ صداش مثل ناقوس مرگ توی سرش کوبیده شد. - علی رو که دیدی، بهش میگی من رو دوست داری. قانعش کن که باهام دوست شدی تا نخواد واست توی کله‌ش نقشه بکشه، در ضمن وقتی یاسر هم اومد باید علی رو پیشش خراب کنی. از چشم یاسر می‌ندازیش و حرفای من رو تایید می‌کنی. دست خودش نبود که صداش روی سر محمود فریاد کشید. - چه چرتی میگی، من بگم هم اونا باور نمی‌کنن! محمود دندون قروچه کرد، داشت کفرش بالا میومد. این واسه‌ش عاقبت خوبی در برنداشت. لال شد و لباش رو گزید. - باید باور کنن دختر خوب! تو که دوست نداری واسه داداشت یا همون علی کوچولو که سنگش رو به سینه میزنی، اتفاقی بیفته. تموم بدنش پر از وحشت شد. دیگه یه سلول هم توی تنش نموند که از ترس پر نشده باشه. لرزش اندامش زیر دستای محمود به خوبی واضح شد که ریشخند محمود به جونش زخم انداخت. - یلدا کوچولو خوبه که می‌ترسی، از منی که پس زدی باید بترسی! از اون بدتر دوست نداری که صورت خوشگل خودت مثلا با اسید، زشت و وحشتناک بشه! چشمای تنگ شده‌ی محمود که با دقت زیر نظرش گرفته و مثل یه شکارچی بی‌رحم واسه سلاخی براندازش می‌کرد، امیدی واسه‌ی اون باقی نذاشت. تیر آخر رو هم به سمتش شلیک کرد با تهدید به اسید پاشی! مثل یه آهوی گرفتار توی بند تنها به حال خودش اشک ریخت و از اینهمه بی‌رحمی و عقده تنها به خود خدا پناه برد. کاش اون هم مثل آدمای توی این مقبره مرده بود و این روزا رو با چشماش نمی‌دید. ***
  19. درود بر شما بله اگه زحمتی نیست. لطف می‌کنید🙏🌹 @Pegah
  20. #پارت بیست و چهار توی محوطه‌ی بیرونی کارخونه که یه زمین وسیع خشک و بدون درخت بود، یه لنگ پا ایستاده بود. تک و توک چند تا ماشین هم کنار دیوار خروجی پارک شده بودن ولی هنوز سرویس کارگرا نرسیده بود. از شش صبح که از خونه زد بیرون، راهش رو به جای مسیر ترمینال به قصد کارخونه‌ی محل کار یاسر کج کرده بود. واسش مهم نبود که ممکنه چند ساعت دیرتر به پادگانش برسه و اضافه خدمت بخوره؛ حتی اگه مجبور باشه کل تعطیلات عید رو هم به خاطر تنبیه دیر اومدن توی پادگان سپری کنه. در حال حاضر دیدن یاسر از هر چیزی توی دنیا واسش مهم‌تر بود؛ هر چند که باز طعم مشتاش رو روی دهنش مزه کنه. سناریویی که شب گذشته چید، واسه مامان و باباش زیاد قانع کننده نبود، ولی تایم صبح زودی که باید از خونه میزد بیرون، کمک کننده شد که خیلی در موردش کنکاش نکنن. باد خنک صبح توی اون محوطه خالی بدجور به صورتش سیلی میزد و جای کبودی‌ها رو درد میاورد. کلاهش رو روی سرش جابه‌جا کرد و ساکش رو دست به دست کرد. ته دلش از رویارویی با یاسر پر و خالی میشد، ولی نمی‌ذاشت رفیق قدیمیش ازش دل چرکین بمونه. چشماش از دور اتوبوس در حال اومدن رو دید و به پاهاش اجازه داد چند قدم به جلو برداره. اتوبوس به نزدیکی کارخونه رسید و کنار دیوار پارک کرد. با باز شدن در، مردا و زنای داخلش به ترتیب خارج شدن تا چشمش به قامت یاسر برخورد کرد و اون رو حین پایین اومدن از پله‌های اتوبوس تعقیب کرد. یاسر خیلی درگیر خودش بود و متوجه‌ش نشد. با سری پایین داشت به سمت در کارخونه می‌رفت که مجبور شد صداش بزنه. - یاسر، داداش! یاسر بدون اینکه برگرده سر جاش استپ کرد. یکی دو نفر از مردا رو دید که با تعجب از کنارشون رد شدن و هر دو رو زیر نظر گرفتن. از پشت سر یاسر، دستاش رو دید که مشت شدن. دقیق نمی‌دونست چه بلایی سر دوستیشون اومده، ولی به رفیقش حق داد که ازش عصبانی باشه. - یه چند لحظه وقتت رو بگیرم، زود میرم. صداش تن التماس رو با خودش یدک می‌کشید و ته دلش دعا می‌کرد که یاسر این فرصت رو بهش بده. یاسر با حرص به سمتش چرخید، ولی همون هم باعث یه لبخند کوچیک کنار لبش شد. هنوزم واسه داداشش مهم بود. - من باهات دیگه حرفی ندارم، شرت رو کم کن! با چشمایی نگرون رفت و آمد کارگرا رو دید زد و رو به یاسر گفت: - میشه بیای بریم یه طرف خلوت‌تر؟! گره‌ی ابروهای یاسر بیشتر تو هم رفت و با قدمایی محکم به سمتش اومد. با قدرت از بازوش گرفت و اون رو به سمت دیوارای پشتی کارخونه کشید. خشم یاسر کم که نه، زیادترم شده بود و این رو از خرد شدن استخونای بازوش زیر چنگش می‌فهمید. سکوت کرد تا به محل خلوتی که یاسر در نظر گرفته بود برسن. تا پشت دیوار رسیدن یاسر به یه سمت هولش داد و سرش داد کشید. - با چه رویی اومدی تا اینجا؟! پیرهن سربازیش که از یقه کج شده بود رو روی تن با دست آزادش صاف کرد و به چشمای آتیشی یاسر خیره شد. - نگو که حرفای محمود رو باور کردی؟! یاسر بدون اینکه جواب این سوالش رو بده، مشت دستش رو توی دست دیگه‌ش خالی کرد. - از هر کسی انتظار نامردی رو داشتم جز تو، ولی شنیدم که آدما از همون جا ضربه می‌خورن. چی داشت واسه خودش توجیه می‌کرد؟ کفرش دراومد و صداش رو بلند کرد. - تو من رو اینجوری شناختی، چند ساله رفیقتم، داداشتم؟! یاسر به سمتش پرید و از یقه‌ش گرفت. قد یاسر ازش بلندتر بود و چشمای درنده‌ش رو قفل نگاه ناباور اون کرد. - اگه نمی‌زنم و نمی‌کشمت علی، فقط به خاطر نون‌ و نمکی هست که با خونواده‌ت خوردیم. ساک این بار از دستش روی زمین خاک‌آلود افتاد؛ نه از تکونای دست یاسر بلکه از بی‌حسی که انگشتاش از حرفای یاسر پیدا کرد. صداش هم مثل تن و بدنش بی‌جون شد. - کاش بزنی و بکشی تا اینکه باور کنی من به خواهرت نظر بد داشتم. یاسر با د‌و دستش یقه‌ی لباس اون رو بیشتر توی چنگش کشید و صورت سرخش رو به صورت رنگ پریده‌ی اون نزدیک‌تر کرد. دندونای یاسر که با حرص روی هم می‌لغزیدن رو با چشماش تعقیب کرد. می‌تونست حدس بزنه که یاسر چقدر دوست داره با همون دندونا به خدمت گلوش برسه. - دیگه از یه فرسخی یلدا که هیچ از کنار خونه‌ی ما هم رد نمیشی بی‌شرف! نباید به اون بی‌شرف بگه، درست که عصبانیه ولی نباید بهش فحش نامربوط بده. - به خاطر حرفای محمود بی‌شرف من رو هم بی‌شرف می‌دونی؟! داد یاسر بلندتر شد و آب دهنش به صورت اون پاشید. - به خاطر حرفای خود یلدا میگم، خواهرم به من دروغ نمیگه که! جون از بدنش رفت و چشماش از ضعف تار شد. نتونست صبحونه بخوره و حالا جای غذا چه حرفایی به خوردش می‌رسید. یعنی یلدا هنوزم رو همون اعترافایی که توی مقبره گفت، باقی مونده؟ یعنی با وجود از شوک دراومدن هنوزم پیش یاسر اون رو مقصر دونسته؟ مگه میشه یلدا راضی به خراب کردنش باشه، وقتی اینهمه توی اون ماجرا بی‌تقصیر بوده؟ اصلا مگه میشه آدم به عشقش بتونه دست درازی کنه و یا نظر هوس‌آلود بندازه، مگه ممکنه یلدا اون رو اینطوری پیش داداشش نشون داده باشه؟! با نگاهی دلسرد به یاسر خروشان زل زد و دیگه دلیلی واسه اصرار به بی‌گناهی پیش رفیقش نداشت. یاسر از این سکوتش تعبیر دیگه کرد و به شدت اون رو به عقب پرت کرد. با رها شدن از چنگال یاسر به ضرب روی زمین خورد. قلبش توی یه آن مچاله شد. - دیگه ریختت رو نبینم علی، از این به بعد تو واسه من مُردی! چشماش روی زمین رو می‌دید و کفشای یاسر رو که چرخ خورد و راه برگشت به سمت کارخونه رو در پیش گرفت. نور کم جون خورشید دم صبح نتونسته بود، زمین سرد رو گرم کنه. خنکی کف زمین که از شلوارش گذشت تا ته استخوناش حس شد. با انگشتاش خاک زمین رو چنگ کشید و پلکاش رو با رنج بهم فشرد. دوست نداشت که دیگه روی این دنیا و نامردی‌هاش چشم باز کنه. ***
  21. عکس اولی رو اگه کسی استفاده نکرده میخوام.ممنون
  22. درود درخواست جلد واسه رمانم رو دارم. سپاس
  23. دیگر ساعت عاشقی بی‌معنیست وقتی که عشق مسافریست چمدان به دست 

    سبک، بی‌دغدغه، هر گاه که میلش کشید سبک و بی‌دغدغه بار می‌بندد و می‌رود 

    و من ویران، فقط به ساعت عاشقی زل زده‌ام 

    در این دیار، عاشق کم پیدا می‌شود، همه مسافرند!

  24. #پارت بیست و سه کنار پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود. با یه دستش گوشه‌ی پرده رو کنار زده و دست دیگه‌ش رو روی چارچوب چوبی پنجره قرار داده بود. با چشمایی غمبار توی حیاط رو نگاه می‌کرد. یاسر با مامانش بحث می‌کرد، چون چند دقیقه قبل، وقتی آزاده واسه رفتن به مدرسه دنبالش اومده بود، یاسر اون رو از دم در خونه برگردونده بود. نفهمید با چه بهونه‌ای آزاده رو رد کرده ولی با عصبانیتی که از دیروز هنوز فروکش نکرده، داشت مامانشون رو متقاعد می‌کرد که اون حق بیرون رفتن از خونه رو نداره. شب گذشته تا صبح خوابش نبرده بود ولی وقتی چند بار مامانش اومد بالا سرش که احتمالا از اون حرف بکشه، خودش رو به خواب زد. هنوز از کابوس دیروز بیرون نیومده و مغزش هنگ بود. باورش نمیشد این اتفاقای وحشتناک افتاده و حالا کارشون به اینجا رسیده که یاسر حتی حق مدرسه رفتن رو هم ازش گرفته. باباش صبح زود از خونه بیرون رفته بود و شاهد این جدل بین مامان و یاسر نبود ولی می‌دونست دیر یا زود اون هم مطلع میشه. با چه رویی باید به صورتشون نگاه کنه. اصلا چطوری بگه با اون نقشه‌ی پلید پاش به مقبره باز شده. حتی اعتراف به اینکه فکر می‌کرده نامه از طرف علی بوده هم خونواده‌ش رو متقاعد نمی‌کرد که بخواد تنهایی با علی خلوت کنه. یاسر بعد اینکه اولتیماتوم‌هاش رو داد و حسابی سر مامانش داد کشید، از خونه بیرون رفت. واسه رفتن به سرکار باید سوار سرویس میشد و بیشتر از این نمی‌تونست معطل کنه. در حیاط رو هم محکم بهم کوبید که شونه‌های مامانش از ترس بالا پرید. دلش به حال مامان هم سوخت که این وسط گیر افتاده و هیچ‌کس توضیحی درستی بهش نمی‌داد؛ تازه یاسر خیلی از حرصای دلش رو هم که نتونسته بود سر اون خالی کنه روی مامانشون پیاده می‌کرد. مردد از کنار پنجره عقب رفت و نزدیک به پشتی شد. پشتش رو تکیه داد، آه کشید و پاهاش رو تا کرد و دست‌ها رو به دورش حلقه کرد. چقدر سردرگم و گیج بود. حالا چی میشه و یاسر چه مجازاتی رو واسش در نظر می‌گیره؟ دوباره چهره‌ی بهت زده‌ی علی جلوی چشماش واضح شد و با یادآوری روز گذشته یه قطره اشک از پلکش پایین ریخت. یه درصد هم فکر نمی‌کرد که محمود همچین نقشه‌ی کثیفی واسش کشیده باشه. ذهنش دوباره به دیروز و اتفاقات افتاده فلش بک زد. وقتی در مقبره باز شد و به جای علی، محمود وارد شد، هول کرد. از کنار قبر بلند شد و چادرش رو دورش مرتب کرد. سعی کرد خودش رو نبازه. - به‌به یلدا خانووم! انگار خیلی اینجا رو دوست داری که زیاد بهش سر میزنی! با لب و دهن آويزون و چهره‌ی منفعل داشت اون رو مسخره می‌کرد. سبیل کم پشتی که پشت لبش گذاشته بود، قیافه‌ش رو مسخره‌ترم کرده بود. چطور همیشه رد اون رو میزد و جایی که نباید غافلگیرش می‌کرد؟! صداش توی فضای سرد و گرفته‌ی مقبره پیچید، اما سعی داشت لرزشش معلوم نباشه. - واسه قبرستون اومدنم باید به تو توضیح بدم؟! چشماش روی کفشای محمود نشست که به حرکت افتاده و به سمتش میومد. چقدر همه‌ جا خلوت بود و انگار توی این قبرستون غیر اون و محمود از کس دیگه‌ای خبری نبود. - واسه من که نه ولی ممکنه لازم بشه واسه کسایی توضیح بدی. توی دو قدمیش ایستاد و توی چشماش زل زد. این دشمنی و کینه که به چشمای اون تزریق می‌کرد با وجودی که دلش نمی‌خواست، وحشت رو هم توی دلش می‌ریخت. سعی کرد با قورت دادن آب دهنش خشکی گلوش رو کم کنه و خودش رو از تب و تاب نندازه. - متوجه‌ی منظورت نمیشم، حالت خوبه؟! محمود جفت دستاش رو توی شلوار جینش فرو کرد. ژستش طوری بود که انگار به بزرگ‌ترین پیروزی عمرش رسیده، درست مثل بچگی‌هاشون که توی مسابقات، اول میشد و اینطور باد به غبغبش مینداخت. - من که خیلی خوبم ولی فکر نکنم تو خوب بمونی، وقتی بفهمی اون قرار عاشقونه رو علی کوچولو باهات نذاشته! لبش رو گزید و یه قدم عقب رفت. ترس مثل یخ از ستون فقراتش پایین دوید. چادرش رو با دستش مچاله کرد و چقدر دلش می‌خواست جای اون، چونه‌ی محمود زیر انگشتاش بود. - باز چت کردی محمود تره! نفهمید چطور این حرف از دهنش پرید؛ فقط می‌دونست میخواد یه طوری ذهن محمود رو از اون نامه دور کنه. از اینکه اینطوری رودست خورده، حسابی کفرش گرفته بود. محمود همون قدمی که اون فاصله گرفت رو پر کرد، بدون اینکه دستاش رو از توی جیباش دربیاره، مثلا نمی‌خواست استایل پیروزی رو از خودش دور کنه. - حالت رو الان خریدارم یلدا کوچولو! بوی مونده‌ی سیگار محمود با عطر بدبوی تنش قاطی شده و حال به هم زن شده بود. صورتش بی‌اختیار درهم شد و سریع با زبون تلخش واکنش نشون داد. - حالا که چی؟! به تو ربطی نداره که من علی رو دوست دارم یا نه؟! پوزخند محمود با حرص روی لبش نشست، از اعترافی که ناخواسته ولی به زبون آورده. دیگه براش این لحظه مهم نبود که به محمود نشون بده علی از اول هم جایگاه خاصی توی قلبش داشته. نمی‌خواست محمود، دوست داشتن علی رو آتوی دستش کنه. - دِ نه دِ دختر جون! تو فقط باید یه نفر رو دوست داشته باشی و اونم منم! پقی با حرص خندید. چه توهماتی پیدا کرده و خودش رو دست بالا گرفته. مگه اینکه بمیره تا بخواد محمود رو دوست داشته باشه. - خواب دیدی خیر باشه محمود تره! با گفتن لقب بچگیش می‌خواست اون رو تحقیر کنه ولی محمود بیشتر عصبانی میشد. دو تا قدم آخری رو هم پر کرد و فاصله‌ش رو با اون به صفر رسوند. دستای محمود که به دور بازوهاش حلقه شد، شروع به تقلا زدن کرد تا خودش رو از لای دستای کثیفش بیرون بیاره. - ولم کن عوضی، حق نداری به من دست بزنی! محمود محکم‌تر اون رو در برگرفت و توی صورتش فریاد زد. - توی این خراب شده کسی نیست نجاتت بده، بیخود هوار نکش! بوی بد دهنش مخلوط با اون سیگار کوفتی توی صورتش پخش میشد و بیشتر حالش رو بد می‌کرد. راست می‌گفت، اگه بلایی سرش بیاره، هیچ‌کس نیست به دادش برسه‌. ترسید و قلدری کلامش رو کم کرد. - یاسر بفهمه سر روی تنت نمی‌ذاره، ولم کن برم. محمود محکم اون رو به سمت دیوار چرخوند و چادر از سرش همون لحظه روی زمین ولو شد. کمرش که با دیوار مماس شد، چشمای خیس هراسونش روی چشمای حریص محمود نشست. یعنی تا این حد نامرد بود که پا روی اینهمه سال همسایگی بذاره و آبروی بچه محلشون رو بریزه. ***
×
×
  • اضافه کردن...