به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
855 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
#پارت نهم - کی گفته مال شماست؟! مگه خریدینش! قبل اینکه داریوش چیزی بگه، محمود دو قدم بهش نزدیک شد. لبخند کجی زد و گفت: - اگه ما رو هم بازی بدی مشکلی نداریم، مثلا من توی خالهبازیتون بشم شوهر تو یلدا! مهدی خُلی با شنیدن این حرف مسخرهی محمود غشغش خندید و خندهش مثل جرقه افتاد به جون بقیهی پسرا. صدای خندهها توی فضای بستهی مقبره پیچید. دخترا که ترسیده بودن، یکی یکی وسایلشون رو رها کردن و از مقبره زدن بیرون. آزاده آخرین نفر بود که قبل بیرون رفتن از در برگشت به سمتش و گفت: - ولشون کن یلدا، بیا بریم. با همون جسارت مردمک چشماش رو حتی یه اینچ از چشای محمود دور نکرد و تنها سرش رو به علامت نفی بالا انداخت. زورش میومد که محمود با این حرفای زشت دوستاش رو میترسوند و با قلدری به چیزی که میخواست، میرسید. حتی دوستاش فرصت این رو پیدا نکردن که وسایلشون رو جمع کنن و ببرن و این آتیشش رو تندتر کرد. - زر زیادی نزن محمود تره، من که واست تره هم خرد نمیکنم. این جمله رو دیشب از دهن باباش شنیده بود؛ وقتی داشت برای مامانش از دعوایی که توی فروشگاه شده بود تعریف میکرد. ازش خوشش اومده بود مخصوصا که لقب محمود رو توش داشت و وقتی از مامان معنیش رو پرسید گفت یعنی به طرف و حرفش هیچ اهمیتی ندی. پسرا با شنیدن حرفش به «اوه» و «اوف» افتادن و دوباره خندهها بلند شد ولی محمود نخندید و با یه حرص عجیبی نگاش کرد و گفت: - حالا که به من محل نمیدی منم اینجا زندونیت میکنم تا این روحه بیاد به خدمتت برسه. با یه بیشکنی که زد کل پسرا مقبره رو خالی کردن و قبل بیرون رفتن خودش، سرش رو یه کم به سمت اون خم کرد و آروم گفت: - بگو غلط کردم محمود خان که آقات ببخشتت! نتونست جلوی باز شدن بیموقع زبونش رو بگیره. - غلطم کردی! محمود یه ابروش رو بالا انداخت و معلوم بود دیگه حرصش لبریز شده. - یعنی منو دوست نداری تو! چه خوش خیال بود این الدنگ که خلاف این رو انتظار نداشت. صورتش درهم شد و با لحن بد جوابش داد. - بدمم میاد ازت! زرتی بیهوا پرید بیرون و در رو بست. هول کرد، به سمت در دوید و از پشت دستگیرهش رو کشید اما تکون نخورد. صدای ساییده شدن فلز اومد؛ محمود داشت با یه سیم، دو لنگهی در رو از بیرون به هم کیپ میکرد. اصولا از اینجا نمیترسید ولی خب هیچ وقت هم تنها توش گیر نکرده بود که چند تا پسر شیطون هم از پشت در صداهای ترسناک دربیارن و بخوان اون رو به اومدن روح، قبض روح کنن. ترس مثل آب یخ ریخت توی تنش. تنفسش تند شده بود. صدا میزد ولی صداش توی گلوش میمرد. اشکش سرازیر شد و با دو دست، دستگیره رو کشید تا شاید راه نجات پیدا کنه که پیدا شد. صدای داد علی که نزدیک و نزدیکتر شد و بعد صداها با هم قاطی شد و کمکم به کتککاری کشید. چند قدم از در عقب رفت، خشکش زد؛ دلش میخواست ببینه بیرون چه خبره که همون موقع در باز شد. آزاده رو تو چارچوب در دید که با صورت رنگ پریده نگاش میکنه. - بیا بیرون یلدا! تا از اونجا پرید بیرون، پسرا رو در حال فرار دید و علی که روی زمین افتاده بود و لباساش خاکی شده بود. آزاده نفسنفسزنان گفت: - تا گفتم یاسر داره میاد بدبختا ترسیدن و در رفتن. به صورتش نگاه کرد و با وحشت لبش رو گاز گرفت: - به داداشم گفتی؟ آزاده دستی به چشای خیسش کشید و گفت: - الکی گفتم در برن. فقط رفتم دنبال علی و به اون گفتم. به سمت علی چرخید که واستاده لباساش رو میتکوند. - عوضیای ترسو، زورشون به چند تا دختر میرسه. علی همیشه شگفتزدهش میکرد، چون بعضی وقتا شجاعتی از خودش نشون میداد که به جثهش نمیخورد. به سمتش پرید و از بازوش گرفت. - علی تو رو خدا به یاسرمون نگو، اگه بفهمه من رو دعوا میکنه. نگاه علی یکهو مهربون شد و سرش رو به تایید تکون داد. به آرومی جوابش رو داد که انگار قصدش این بود دل اون رو قرص کنه و خیالش رو راحت. - باشه فقط دیگه تنهایی اینجا نیا یا قبلش به من بگو. میشد این آدم رو از همون بچگی دوست نداشت؟!
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اسم دلنوشته هم فرورجای خاموشی هست نه فراموشی🙏- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم shahrokhاسم مستعارم توی سایته بی زحمت (ر.م.م)رو هم کنارش بزنید.ممنون- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
هر کدوم با کیفیت تره. ممنون- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت هشتم بوی خاک با فضای سنگین گورستان محل در هم آمیخته شده و حس ماتم و عزا رو بیش از حد تحمل به وجود آدم تحمیل میکرد. اکثر آدمایی که توی محل میشناخت توی این مراسم شرکت کرده بودن. خانم آقای اشرفی با سه تا بچههاش مزاری که توی چند دقیقه قبل جسد بیجان سرپرست خانواده رو دربرگرفت، توی بغل گرفته و خاک بر سر و روشون میپاشیدند. اشکها با آهی تلخ از چشمای سیاهش به روی گونه چکه میکرد و قلبش مدام فشرده و سنگین میشد. آقای اشرفی نه تنها ناظم سابق مدرسهی محل، بلکه یکی از معتمدترین آدماش بود که از مرد و زن و کوچیک و بزرگ به ایشون احترامی خاص قائل بودند. به قول مامانش خدا گلچین روزگاره و انگار آدمای خوب و مثبت عمر دنیایی کوتاهی دارند. یاسر رو دید که به سمت جواد پسر بزرگ خونواده خم شده، اصرار به بلند کردنش از روی خاک پدر رو داشت. دلش برای دو تا دختر آقای اشرفی بیشتر درد گرفت که توی سن نوجوونی بابای مهربونشون رو از دست داده بودند. _ یلدا اونجا رو باش، یکی نگاش همهش روته! با تلنگر آزاده که زیر گوشش نجوا کرد، حواسش رو جمع کرد به مسیری که چشمای میشی رنگ آزاده اون سمت رو هدفوار نشونش میداد. صورت آشفتهی علی با غمی که میدونست از فوت آقای اشرفی اینطور پریشونش کرده، مقابل چشماش خودنمایی کرد. با وجودیکه آزاده درست گفت و چشمای علی درست روی اون تنظیم شده و حتی حس گرمیش رو از این فاصلهی نه چندان نزدیک احساس میکرد از زیر چادر مشکی با آرنج به پهلوش کوبید. _ چی میگی تو؟! الان توی این موقعیت وقت این حرفاست؟ با اینکه فشارش تا این حد نبود ولی آزاده طبق معمول اغراق کرد و صورتش رو طوری جمع کرد که انگار چه ضربهای خورده. _ چته وحشی؟! اصلا به من چه که علی هر جا میچرخی مثل دوربین تو رو رصد میکنه فقط! از پس زبونش که برنمیاومد پس ترجیح داد کشش نده و با یه چشم غره بحثرو تموم کنه. درخشان و مژگان هم خودشون رو به جمع اون دو تا رسوندن و مژگان نرسیده ناله کرد. _ وای خدا چه روز نحسی بود امروز! بیاید بریم مسجد محل که قراره نهار رو اونجا بدن. درخشان که با چادر سر کردن مشکل داشت و مدام باهاش درگیر بود، ادامهی حرف مژگان رو به دست گرفت. _چند تا از دخترا زودتر رفتن وسایل قسمت زنونه رو آماده کنن. ما هم بریم کمک. به متلاشی شدن جمعیت انبوهی که واسه خاک سپاری توی گورستان قدیمی محله جمع شده بودن، نگاهی چرخوند و بعد صاف کردن سینهاش از گرد و خاکی که درونش نشسته بود گفت: _ شماها برید من برم مقبره خونوادگیه، خیلی وقته سر نزدم اونجا یه فاتحه بدم. آزاده باز بیموقع متلک بهش پروند. _ فقط یاد خاطرات بچگیت نیفتی زیاد بمونی توش که مشکل سازه. نه حوصله کلکل داشت و نه حس خنده و شوخی ولی دو دوست دیگهش یواشکی زیر چادر نیشخندی به روش زدند. به سمت مقبره به آهستگی قدم برداشت و انگار تلنگر آزاده بر عکس روش جواب داد که یاد اون خاطره بچگیشون افتاد. نه سالش بود که مثل بقیه روزای تابستون بعد از تپه نوردی که با دخترا انجام داده بودن به سمت مقبره روونه شدن. یه مسافتی که از مقبره به سمت بالاتر از گورستون میرفتی به یه تپهی کوچیک میرسیدی که واسه دختربچههای اون زمون یه تفریح درست و درمون توی روزای بلند تابستون حساب میشد. یاسر بارها دعواش کرده بود که سر ظهری با دخترا قبرستون نیاد ولی گوشش بدهکار نبود. توی اولین فرصت که مامانش به خواب نیمروزی میرفت به جمع دوستاش ملحق میشد و کوهپیمایی به قول خودشون رو از سر میگرفتن و چقدر هم بهشون مزه میداد. تا نزدیک مقبره رسیدند، زهره رو دیدن که کلی اسباب بازی پلاستیکی، ظرف و ظروف توی دستش جمع کرده و روی صندلی چرخدارش نشسته بود. مهری هم پشتش واستاده بود و معلوم که اون کمک زهره کرده تا قبرستونی آورده بودش. مریم با دیدنشون جستی پرید بالا و پایین. _ آخجون یه خالهبازی توپ افتادیم! دخترا با ذوق به هم رسیدند و با کمک هم زهره رو وارد مقبره خونوادگی کردن. درش رو بستن و زیرانداز کوچیکی که دست مهری بود رو یه گوشه پهن کردن و بازی رو شروع کردن. چقدر مزه میداد وقتی توی اون ظرفا به عنوان غذا برگای درخت رو خرد میکردن و الکی میخوردن. اصلا فضای اون مقبره واسشون دلگیر و ترسناک نبود مثل یه خونهی دوستانه که کلی توش بهشون خوش میگذشت. هنوز نیمساعت نگذشته بود که صدای کشیده شدن در، توی فضا پیچید. در مقبره با ضرب چارطاق باز شد. قلبش ریخت. محمود و دار و دستهش ریختن تو. گرد و خاک با خندههای نیشدارشون قاطی شد. داریوش با پرروگری داد زد. _ کی اجازه داده مقر ما رو تصاحب کنین دختر زرزروها؟! بچهها هراسون از جا پریدن. بعضیا مِنمِن کردن، بعضیا عقب کشیدن ولی اون به محمود نگاه میکرد که با چشمای مسخرهش روش زوم شده بود. زهره و مهری که از اون بزرگتر بودن بایستی جسارت جواب دادن به پسرا رو داشته باشن اما بیاختیار پاهاش جلو رفت، جلوی داریوش ایستاد و سینه سپر کرد. خواهر یاسر بودن، بعضی وقتا بهش جسارتی میداد که اصلاً اندازهی سن و هیکلش نبود و بیش از حدِ واقعیش نشون میداد.
-
#پارت هفتم حوله رو دور گردنش انداخت و روی صندلی روبهروی میز رختکن استخر نشست. فضای مطبوع آبی رنگ این محیط همیشه بهش حس رخوت میداد ولی شنای امروز خیلی بیشتر از دفعات قبل به تنش چسبید و خستگی چند شب و روز پستی رو که توی پادگان گذرونده بود، از بدنش کند و انداخت دور. واسه اینکه بتونه از مرخصی آخر هفته استفاده کنه این نگهبانی چند روزه رو با هر سختی که بود، دندون روی جگر گذاشته و تحمل کرده بود. برعکس دوران آموزشیش که همون شهر خودش بود، دوران اصلی سربازیش رو افتاده بود شیراز و باید حدود دو سال دور از خونه و محله میموند. _ حالا آشهای پادگان شیراز خوردن داره یا نه کاکو؟! به نیشخند کج و کولهی مصطفی چشمکی حواله کرد. _ انشالله به زودی قسمتت میشه و خودت هم نوش جون میکنی! مصطفی دستاش رو روی میز بهم قلاب کرد و با همون لبخند جمع و جور شده صورتش رو درهم کشید. _ خدایی داداش این یه مورد رو پایه نیستم. ترجیحم به سرباز فراری بودنه! دستی روی سری که مقداری از موهاش دراومده بود کشید و خندید. _ اول و آخر باید این راه رو بری، شنیدی که آش کشک خالته! مصطفی با همون ژست سری به چپ و راست تکون داد. _ جات توی استخر خیلی خالیه، حداقل بمونم تا تو خدمتت تموم شه و برگردی. علی ابرو بالا انداخت. _ یعنی الان به خاطر نبود من و ترست از غرق شدن بچههای مردمه که تن به لباس مقدس نمیدی؟! هرهر خندید و به پشتی صندلیش تکیه داد. _ من که عمرا توی غریق نجاتی به پای اوستا علی برسم. بیربط به بحثشون سوالش رو پرسید. _شنیدم محمود سربازیش رو خریده، نه؟! مصطفی از جا بلند شد و در دفتر سالن رو بست که سروصدای نظافتچی که توی تایم آخر و خلوتی استخر در حال شستشو بود، به داخل کم بشه. همزمان با این کار صدای آب و بوی کلر هم قطع شد. به سمت علی رفت و دستش رو روی شونهش گذاشت. _ خریده و علاف میچرخه. باباش پیش بابام مینالید که محمود گفته بخر واسم که کاسبی راه بندازم بعدش بهت برمیگردونم، منم به بابام گفتم زهی خیال باطل! مصطفی همونطور که به نیشخند منظورداری که کنار لب علی شکل گرفته بود، نگاه میکرد، صندلی پلاستیکی دیگهای رو روبهروش گذاشت و نشست. مطمئن رو به چشای مشتاق علی ادامه داد. _ عرضه کاسبی رو نداره که! دو روز سر یه کاره، فرداش کار دیگه. علی دست به سینه شد و با یاداوری موضوع اصلی که حین شنا هم مدام به مغزش ناخنک میزد، بحث جدید رو کرد. _ حال آقای اشرفی چطوره؟! هنوز بیمارستانه؟! صورت مصطفی توی یه لحظه جمع شد، پوفی ناراحت کشید و نگاهش افتاد زمین. - آره بنده خدا! از من نشنیده بگیر، دکترا جوابش کردن. دستش رو دور لبش کشید که جلوی غم پیشرونده رو بگیره. _ ماه قبل که اومدم مرخصی و رفتم ملاقاتش توی خونهش حالش زیاد بد نبود. مصطفی هم پلک زد و با حسرت نفسش رو خالی کرد. _ داداش سرطان داره، یه روز میبینی خوبه، فرداش افتاده ولی ایندفعه بدجوری پیشرفت کرده از پا انداختش. چشماش رو بست و آه کوتاهی کشید. یکی از بهترین آدمایی که توی عمرش باهاش معاشرت داشت، آقای ناظم مدرسه بود که متاسفانه سرطان ریه سلامتی و شادابی همیشگیش رو از دستش ربوده بود. حالا با این خبر، تمام حال خوبِ بعد از شنا و بوی آشنای استخر محله، یههو به باد فنا رفته بود. به این فکر کرد که فردا حتما واسه ملاقاتش یه سر به بیمارستان بزنه.
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درود برای دلنوشته درخواست طراحی جلد دارم. https://share.google/X3N12cP8zx7Uww6Mn https://share.google/7uhufrsmzGfkolSS8 -
دیدار با تو، شگفتانگیزترین تناقضات جامعهی بشریت را در من پدید آورد. چگونه است که با نخستین تماس دیداری، همزمان در دریایی از سکون و آرمیدگی غرق میشوم و در همان حال، شتابی تند و بیمهار در پی و رگهای وجودم به راه میافتد؟! خون در تنم به جوش میآید و به زهرابهای از هیجان بدل میشود که همهٔ اجزای کالبد را تسخیر میکند. در مرز دوگانگی میان این دو دنیای متناقض، به سردرگمی و تعلیق افتادهام؛ نه میتوانم به آرامش دست یابم و نه میتوانم از این خروش بیپایان رهایی یابم. اما در همین لحظه، از درون توهم و تباهی که مرا در خود اسیر کرده، به ناگاه رهامیشوم و در طوفانی تازه از شور و شعف و التهاب میپیوندم؛ گویی هرچیز به شکلی دیگر متولد میشود.
-
آن زمان که عشق مرا از خود رهانید، چشمانم به گسترهی کمال گشوده شد؛ دیدم هر ذره، پیوندی است با منبعِ نامتناهیِ هستی. اشتیاقِ عاشقانه، پلهای است به درکِ کمال، و هر نور و هر شکوه خلقت، نشانی از وحدتِ ازلی است. ابدیتِ گردان چرخهای است از تجربه و بازتاب، و روح در جستجوی تعادلِ مطلق است، جایی که تضادها در سایهی وحدت حل میشوند. کمال، نه مقصدی دور، که جریان مداومِ کشف و بازگشتِ هستی است؛ و تنها با فهمِ عقلانی و سکوتِ درونی، عاشق و معشوق، وجود و کمال، بیانتها یکی میشوند.
-
و چون جان در فروغِ حضورِ بینقاب افروخته شد، حجابِ «من» چون مهی نحیف در آفتابِ یکتایی ناپدید گشت. آنجا فهمیدم جدایی وهمی بیش نبود، و آنکه میجُست، خود جُستهشده بود. نسیمِ سرمدی وزید و پردهای از چشمِ جان برگرفت؛ دیدم هر ذره به زبانی پنهان، «هو» را در تپشِ خویش میخواند. روح، سبکبال و بیقید، چون پرکاهی سپید، به ژرفای بیکرانِ نور کشیده شد. در آن مکاشفه یقین کردم: عشق تنها راه نیست؛ خود مقصد است، خود سالک و ساقی پنهانی. و سرانجام دانستم رهایی، در تسلیم به همان نوری است که از نخستین دم، بیوقفه مرا میخواند.
-
آنگاه که روح در چنبرهی حیرت مچاله بود، ندای بیچهره از ژرفای ناپیدا برخاست؛ نه صدایی زمینی، بل زمزمهای از ساحتِ غیب که گفت: «آینه شو، تا نور خویش را بیابی.» از پسِ این اشارتِ مینوی، حجابها یکییک برداشته شد، و من در میانِ ریگزارِ تردید، شرارهای از عشقِ نخستین را چون قبسی از آستانِ حقیقت، بر جانِ خستهام احساس کردم. خویش را در گردونهی سیرِ سُبّوح میدیدم، چون ذرهای رقصان در پرتوِ خورشیدِ ازلی. در آن دمِ بیدارباشِ قدسی، فهمیدم که وجود، جز چشمهساری از نور نیست؛ و عشق، همان نَفَسِ پنهانی است که کائنات را از عدم میرهاند. و من، در حضیضی که زمانی گمانش دوزخ بود، به ناگاه بالهای روح را یافتم؛ بالهایی که مرا نه به بیرون، بلکه به درون میبردند، به ساحتِ بیرنگِ حقیقت، جایی که هر ذره تسبیحگوی حضور است. آنجا بود که جانم، در فروغِ آن شاهدِ بیمثال، چون آئینهای صیقلی، به نورِ عشق تجلّی یافت. * * * * حضیض: در این متن به معنای پایینترین مرتبهٔ روانی و وجودی است که سالک آن را سقوط میپندارد، حالآنکه مقدمهٔ عروج و کشف درونی است. قبسی: جرقهای
-
سلام طراحی جلد نیز انجام شد. لازم به درخواست ویراستاری هست یا خیر؟؟ @هانیه پروین
-
در ورطهگاهِ پژمردگی ظلمت، سایهای از من، نیمجان و گسیخته، هنوز در لابهلای هُرمِ نیستپذیری نفس میکشید. زمان، طنابی متعفن و آویخته، و رؤیا، نقابی دوخته بر چهرهی حقیقت بود. اما در همان ورطهی بیتبار، نوری نحیف بر زخمِ تاریکی لغزید؛ شرارهای فراموشزاده که پچپچکنان میگفت: «حتی در تباهی مطلق نیز ذرهای از تو هنوز فرو نمیمیرد.» و من، در هنجارِ بینَفَسِ نیستی، به انعکاس مبهم خویش نگریستم؛ پیکرهای فرسوده از تبارِ نبودنها، اما هنوز آکنده از تبلرزی دیرینه. در هراسآلودترین گودالِ خویشتن، فهمیدم که این عصیان همیشه پایان نیست؛ گاهان، دهلیزی است که روحِ زخمخورده از آن دوباره میخزد، نه برای زیستن، بلکه برای نگریستن به خویش در آینهای بیرحمتر.
-
#پارت ششم _ یلدا کجایی؟! پیرهن من اتو لازمه ها! صدای بلند یاسر، اون رو از خاطرات بچگی به حال کشوند و تندی موهاش رو با کلیبس پشت سرش جمع کرد و از اتاقش زد بیرون. یاسر پیرهن به دست کنار در اتاق خودش واستاده بود که با دیدن اون جغت ابروهاش رو بالا برد و همون دستی که پیرهن مچاله شده توش بود رو به سمتش دراز کرد. - دست شما رو میبوسه خانوم خانوما! همونطور که پیرهن رو از دستش میقاپید، چشم غره به روش زد. - باز یاسر از ما کاری خواست و عزت و احترامش به ما زیاد شد! یاسر به داخل اتاقش برگشت ولی صداش به گوش یلدا رسید. _ تو که همیشه رو جفت چشای داداشیت جا داری آبجی! توی پذیرایی میز اتو رو باز کرد و پیرهن رو روش صاف کرد. الحق نگذریم راست میگفت و این محبت یاسر به خواهرش توی محل هم زبانزد بود. برعکس مهدی خُلی و لیلای لوس که از بچگی مثل سگ و گربه به هم میپریدن و حتی حالا که بزرگتر شده بودن، باز هم رابطهی درست و درمون با هم نداشتن و بارها توی کوچه و خیابون هم کارشون به کتککاری رسیده بود. کلا یکی از خونوادههای درب و داغون محل بودن که دعوا و معرکه توی خونشون همیشه بیداد میکرد. مامان از داخل آشپزخونه کفگیر به دست بیرون اومد و با خنده رو به اون که اتوی داغ رو روی پیرهن میکشید، گفت: _ باز معلوم نی آقا یاسر با کی قرار داره که به فراست اتو کردن حتی جورابای پاش افتاده؟! به چهرهی بشاش مادرش لبخند پاشید ولی قبل به زبون اومدنش، یاسر از اتاق بیرون پرید و کولیبازیش گرفت. _ دِ نگو مادر من! تو که واس پسرت حرف در بیاری، امون از این خاله خانباجیهای محل پس! مامان صندلی پذیرایی رو کشید عقب و روش نشست و با همون خندهی روی لبش ادامه داد: _ من که نمیگم کار خلاف شرعه پسرم، فقط چشات رو باز کن چیز خوب انتخاب کن! اتو روی سرآستین لباس گذاشت و متلک انداخت. _ مثلا یکی مثل لیلا سلیقهت نباشه داداش! خب یاسر به شدت روی لیلا آلرژی داشت و کل محل هم میدونستن، برعکس لیلا روی اون یه نظر عشقی خاصی داشت که همین یاداوری این موضوع باعث حرصی شدن یاسر شد و با همون خشم صندلی کنار دست مادرش رو کشید و روش با صدا نشست. _ دیگه خار مادر ما اینجوری ضدحال بزنن بهمون وای به بقیه! صدای پیس اتو که روی یقهی لباس گذاشت، دراومد و صدای لجوج یاسر رو هم بلندتر کرد. _نسوزونی لباس رو! باز به سمتش نگاهی با تشر روونه کرد و به ادامه اتو زدنش پرداخت. _ حالا مهدی با کی دعواش گرفته بود امروز؟! پرسش مامانش باعث شد حواسش جمع یاسر بشه که دو تا دستاش روی میز قفل هم شده بودن. _ خل و چل با سعید دعواش شده بود ولی من میدونم زیر سر این محمود ترهست. پقی زد زیر خنده، دست خودش نبود که هر وقت یاسر، محمود رو با این لقب بچگیش یاد میکرد، به قهقهه میافتاد. چون این طفلک وسواس دست شستن داشت و همیشه دستاش خیس بود. یاسر طبق معمول از توجه اون به محمود خوشش نیومد و چشای برزخیش رو به سمتش حواله کرد. سریع لباش رو غلاف کرد و بیتفاوت به ادامهی کارش پرداخت. چرا نمیخواست بفهمه که محمود واسه اون اصلا اهمیتی نداره و فقط به حالت مسخره کردنه که بهش میخنده؟! _ چرا میگی تقصیر محموده؟! _ آخه از سعید خوشش نمیاد واس خاطر این همیشه یه چی جور میکنه که بچههای محل رو بندازه به جونش. توی دلش گفت که محمود از کی خوشش میاد که سعید دومیش باشه؟! کلا با نوچههاش هم حال نمیکنه و فقط اونا رو واسه خاطر حمالی کشیدن دور خودش نگه داشته. اتو رو از برق کشید و پیرهن به دست به سمت یاسر رفت. لباس اتو شده رو کنار دستش گذاشت و گفت: _ بفرما اینم از لباس شما عالیجناب! مامان مشکوک به یاسری که با اخم روی میز تمرکز کرده بود، نگاه انداخت. _سگرمههات چرا رفت توی هم؟! یاسر سرش رو بالا گرفت و با همون سردرگمی رو به مامان جواب داد. _بعضی وقتا میزنه به سرم چرا قبول نکردم برم دانشگاه اهواز! موضوع واسهش جالب شد که به نرمی روی صندلی کنار دست یاسر نشست و دقتش رو بالا برد. سه سال قبل که کنکور داده بود و اهواز مترجمی زبان انگلیسی قبول شد، خود یاسر از رفتن امتناع کرد و خواست بجاش بره سربازی. مامان و باباش هم از خدا خواسته که تک پسرشون راهی غربت نشه با تصمیمش موافقت کردن. یک سالی هم هست که توی شرکت خصوصی تولید قطعات ماشین مشغول به کاره ولی معلوم میشه که خودش یا طرفش از این شغل راضی نیستن. _ چطور بعد اینهمه وقت یادت افتاده مادر؟! مگه کارت چه ایرادی داره؟ یاسر با کلافگی دستی دور موهاش کشید. _ این کارا علافیه مامان. با حقوق کارگری که آدم به جایی نمیرسه! چشای مادرش رو غصهدار دید ولی به یاسر هم حق میداد که واسه آیندهاش نگران باشه و از اینجور کارا رضایت نداشته باشه.
-
#پارت پنجم روبهروی آینهی قدی اتاقش واستاده بود و موهای بلندش رو شونه میکشید. نگاهش توی آینه به چشماش بود و حواسش پی دیروز توی خونهی خاله رقیه که علی همین چشما رو با افسون نگاش به تسخیر درآورد. عشق قدیمی و از بچگی به علی، توی رگ و خونش دویده و جون گرفته بود و حالا اونقدری توی کل وجودش جریان داشت که نه از خدا پنهون بود و نه از بندههاش؛ تنها به خاطر رسوا نشدن خودش بود که سعی داشت قایمش کنه. گونههاش داغ شد، وقتی به نگاه تحسین برانگیز یار غارش فکر کرد. علی توی تموم روزهای زندگیش مراقبش بود. یاد سیزدهبهدر چند سال پیش افتاد. با چند تا از همسایهها توی چنارستون محل بساط این روز رو چیده بودن و حسابی با بچهها توی چنارستون آتیش سوزوندن. یادشه تقریبا هشت سالش بود و اون سال یاسر همراه با بابابزرگ و مادربزرگشون واسه تعطیلات عید به روستا رفته بودن. باباش که توی فروشگاه کفش ملی وسط میدون شهر به عنوان کارمند فروش کار میکرد نمیتونست بیشتر از پنج روز مرخصی بگیره و مجبور بود بقیهی عید سر کار باشه؛ واسه همین نتونسته بودن باهاشون برن و توی محله مونده بودن. شاید روزای اول کمی نق و نوق کرد که با یاسر به روستا نرفته ولی بعدش توی دید و بازدید و بازی با بچهها سنگ تموم گذاشت. در نبود یاسر، علی بیشتر حواسش رو جمع اون کرده بود و مثل سایه دنبالش میکرد که مبادا شیطون بازیاش کار دستشون بده. بعد صرف نهار بابای علی ازشون خواست اگه پایهان، برن یه سر به ماهیسرای محل بزنن که چند متر اونورتر از چنارستون بود. اون روز ماهیسرا خلوتتر بود و رییس و مدیر شرکت هم نبودن، میشد یه بازدید درستوحسابی انجام داد. چند تا از همسایهها و از جمله خونوادهی خودشون استقبال کردن و این مسیر رو تا ماهیسرا پیاده رفتن تا هم غذاشون هضم بشه و هم توی راه از حرفهای بابای علی که آدمی کاربلد توی این حرفه بود، استفاده کنن. البته که اون به حدی هیجانزده بود که گوشش بدهکار این توضیحات نبود و تنها منتظر اینکه وارد محیط پرورش ماهی بشن. بعد از گذشتن از چنارستون وارد خیابون باریک و سنگ فرش شدن که آخرش میخورد به دروازهی بزرگ ماهیسرا. با وارد شدن به داخل اون مکان چشمش به محوطهی بزرگی افتاد که پر از کانالهایی بود که ماهیهای قزلآلا توش جست و خیز میکردن. بابای علی از توی سطلی بزرگ کنار کانال، غذای ماهی رو که شبیه دونههای خاکشیر و قهوهای رنگ بودن، پاشید توی آب که باعث تحرک بیشتر ماهیها برای جلو زدن از بقیه واسه جستن غذا شد. قطرههای آب به اطراف پاشیده میشد که باعث شدت گرفتن هیجان بچهها شد و همه توی شادی ماهیها شرکت کردن. بابای علی چند تا از کانالها رو هم نشون داد که خالی بودن و قرار بود توشون از ماهیهای ماده تخمکشی بشه و ازشون خواست به آرومی از مسیر بین دو تا کانال به راه بیفتن تا قسمتی که بچهماهیهای کوچولو هستن رو هم بهشون نشون بده. علی میخواست از دستاش بگیره ولی اون با جسارت و سریعتر به دنبال بابای اون دوید و به نصیحتهای مامانش که اون رو از اینکار منع میکرد هم گوش نداد. هوای خنک و خوش محیط با صدای آب و ذوقی که به خاطر دیدن بچهماهیها پیدا کرده بود، اون رو بیمحاباتر از همیشه کرد که یه آن صداها توی گوشش خفه شد و توی یه لحظه نفهمید چطور شد که پاش سر خورد و افتاد توی یکی از کانالهای آب. هنوز کامل توی آب فرو نرفته بود که صدای شیرجه شنید و دستی که دور کمرش نشست و اون رو از آب کشید به سمت بالا. با ترس هین کشید و نفس رفتهش برگشت. با چشماش اطرافش رو میپایید که مبادا ماهیها گازش بگیرن ولی از شانسش توی کانالی افتاده بود که خالی از ماهی بود. صدای همهمه بلند شده بود ولی اون به علی نگاه کرد که همونطور که اون رو بغل گرفته به سمت ابتدای کانال شنا میکرد. دستای باباش اون رو از آب و بغل علی همزمان کند و نگاه اون هنوز در تمام این سالها به نگاه نگران ولی محکم علی قفل موند که چطور جلوتر از حتی پدر و مادرش واسه امنیت اون پیشقدم شد. میتونست همچین آدمی رو دوست نداشته باشه؟!
-
آرزو میداشتم در عصری دیگر تو را ملاقات کنم؛ عصری که فرمانروایی در دستان گنجشکان بود یا آهوان یا نقاشان و شاعران یا دلدادگانی که هنوز معنای عشق را از یاد نبرده بودند. دیر از راه رسیدیم و در روزگاری به جستوجوی گل سرخ برخاستیم که نام عشق را به فراموشخانهی تاریخ سپرده بود. اما شاید در یکی از روزهای آینده در پاییزی رنگپریده یا زمستانی استخوانسوز یا تابستانی که باد، گیسوانم را آشفته میسازد میان فرسودگیهای خاموش زندگی هنگام پارهکردن نان یا گردآوردن صدفها در امتداد چینخوردگیهای دامن دریا یاد تو چون یورش خاطرهای ناگهانی بر من بتازد. آنگاه دلِ بیقرارم بار دیگر تن در نمیدهد به آیین فراموشی تو. خاطرهها چون قاصدکهای سرکش از مشتِ زمان میگریزند تا آرامش بر دل بنشیند، اشکها به خاموشی گرایند و انتظار در سکوتی عمیق محو شود. و من محروم از وصال میایستم بر آستانهی زایشی دیگر در حیاتی دیگر که شاید سرنوشتم با نام تو به نگارش درآمده باشد.
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته دلتنگی|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنون از شما لطف کردین🙏- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
من در انتهای امید، ناامیدی را تجربه کردم. شبهای سردِ پاییزی، شاهد شکستنِ تمامِ من بود. من در میان تمام باورهایم، بیباور شدم، پوچی و بیرنگی را در رنگین کمانِ آسمان مشاهده کردم. شبهای پاییزی که میتوانست شاهدِ قدمزدنهای عاشقانه باشد، شد، قتلگاه احساساتِ عاشقانه و نمنم بارانِ ریزِ پاییزی، تمامِ باورِ مرا به عشق و دوست داشتنهای تقلبی روزگار، مرطوب ساخت. کی و کجای این روزگارِ پررنگ، میتوان دنیای قشنگِ رنگهای پختهی پاییزی را به خاکستری عشقِ سوختهی دلِ بیچاره تعمیم داد؟! اما باز عاشق میمانم، باورم این است که میانِ خاکسترهای سوخته و آوار دوباره ققنوس خوشبختی سر درخواهد آورد و من دوباره پاییزِ رنگی را جشن خواهم گرفت؛ شاید در این قالب یا در قالبی دیگر ...
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته دلتنگی|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://share.google/4C6o3PJdhdXOoa75M https://share.google/sZp9ctWXuk82h2z7K https://share.google/HCglbDpnwossEZRPp هر کدوم از نظر شما مناسبتره واسه بنده هم فرقی نداره.متشکرم -
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته دلتنگی|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درود برای دلنوشتهم درخواست طراحی جلد مجدد دارم.ممنون https://share.google/images/ZzywTLKHen2dpgodT- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
و من، آرامآرام، در آن شکاف باریکِ روشنایی چیزی شبیهِ تپش را حس کردم. نه تپشِ قلب، صدا، صدای دورِ بازگشتنِ خویش بود. گویی ذرهای از من، که سالها در خاکسترِ خاموشی مدفون شده بود، جرئت کرد و از لابهلای شکستگیها سر برآورد. هوای سردِ درونم تکانی خورد، و در سینهای که مدتها از باد بیخبر بود، نسیمی لرزان گذشت؛ چنانکه دانهای کوچک در دلِ زمینی ترکخورده، تصمیم به جوانهزدن بگیرد. هنوز راهی در کار نبود، و نه معجزهای که ناگاه به سراغم آید؛ تنها فهمیدم که میتوانم، حتی اگر با گامی لرزان از نو برخیزم، و دست بر شانهٔ فردایی بگذارم که سالها پشت در مانده بود.
-
-
سلام قبلا درخواست جلد داده بودم.
-
درود اعلام پایان دلنوشته دلتنگی از م.م.ر(شاهرخ)
- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
من از دلِ خاموشی آمدهام، از جایی که واژه نمیروید، اما درد، بیاجازه، حرف میزند. از جایی که صداها در دهانِ سکوت میمیرند و رؤیا، آخرین پناهِ انسان است. در آن اقلیم، زمان پوسیده بود، و من، در خود فرورفته بودم، چون پناهجویی که به سایهاش پناه میبرد. هر شکستن را زیستهام، هر زخم را نامی بر خویش نهادهام، و در میانِ خاکسترِ خویش، نوری لرزان را یافتم، نه از جنسِ نجات، که از طینتِ دوام. اکنون باز مینویسم، نه برای فریاد، بل برای بازگشت. برای آنکه به خویشتن بگویم: در فرورجای خاموشی نیز، جان، هنوز، نفس میکشد.