رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت سی - حسن یعنی خاک بر سرت! این‌همه تقلب بهت رسوندم، باز دو واحد افتادی که! در محوطه‌ی بیرونی بستنی‌فروشی نزدیک به دانشگاه دور میز چهار نفره‌ی همیشگی‌مان نشسته بودیم و من با طمئنینه از بستنی شکلاتی بزرگ خوشمزه‌ام تناول می‌کردم. حسن و آرش رو‌به‌ روی من قسمت‌های پایانی بستنیشان را می‌خوردند. نمی‌دانم چرا پسرها دوست دارند، هر چیزی را زودتر به انتها برسانند؟! حتی در خوردن تلاششان برای زودتر تمام کردن هست تا لذت بردن از آن. حسن قاشق بستنی را کنار ظرفش قرار داد و با اندوه ساختگی سرش را تکان داد. - مشکل از تقلب کردن من نبود! همه می‌دونن من اوستای این کارم، این یارو معدنچی از من خوشش نمیاد کل سوالات رو هم جواب می‌دادم باز من رو مینداخت. به سمتش بیشتر خم شده و چشم در چشمش شدم. - از بس که سر کلاساش کرم ریختی، حرف گوش نمیدی حقته! دوباره شیمی تجزیه رو باهاش بردار تا آدم شی. صدای خنده‌ی ریز آرش کنار ما می‌آمد؛ ولی حسن لجبازانه دندان می‌سابید و با حرص به چشمان من زل زده بود. - این ترم بر نمی‌دارم، شاید ترم‌های بعدی استادش عوض شد. قاشق بستنی را به چشمانش نزدیک و بالا- پایین کردم. - انیشتین! واحد پیش نیاز چند تا درسه. مثل این‌که خوشت اومده واسه یه لیسانس هفت، هشت سال طول بدی! کمرش را به پشتی صندلی تکیه داد که صدای جیغ پایه‌ی صندلی هم در آمد، دست به سینه شده مرموز نگاهم کرد. - اوف لیدی! مثل این‌که خیلی عجله داری زودتر درسم تموم شه، سر و سامون بگیریم و بیام بستونمت. دستم در هوا خشک شده، چشمانم گرد شد. بدون اجازه برای جواب دادن به زرت و پرتش سریع‌تر با پوزخند بر لب ادامه داد. - ولی کور خوندی! من زن بگیر نیستم! اونم سیاهش رو! آرش دیگر نتوانست مقاومت کند و صدای خنده‌ی قهقهانه‌اش بلند شد. خنده‌ی طولانی او بیشتر حرص مرا در آورد تا چرند گویی حسن، سر به سمتش چرخاندم. - رو آب بخندی! وقتی الهام رو شوهر دادن منم به تو می‌خندم. سریع خنده‌اش جمع شد طفلک! باز هم دست روی نقطه ضعفش گذاشتم، کلا این کار را خوب بلد بودم. - زبونت رو موش گاز بگیره ملودی! مرض داری جوون مردم رو دق میدی! سرم مجدد روبه حسن گردید. نقطه ضعف او هم رفیقش آرش بود، آزار به او را تاب نمی‌آورد. - تو فعلا خموش باش، دارم برات شیر برنج! گوشی‌ام که روی میز گذاشته بودم به صدا در آمد. الهام بود، سریع برداشته جواب دادم. - الو عشقم چه عجب! آرش به گونه‌ای به هیجان آمد که صندلی و میز هم از عکس‌العمل بدنش تکان ریزی خوردند؛ ولی صدای الهام بشاش به گوشم رسید. - قربونت بشم ملودی! خوبی؟ چه خبر از انتخاب واحد؟ قاشق را کنار بشقاب بستنی گذاشته و تکیه دادم، حسن هم‌چنان دست به سینه با چشمانی ریز کرده و متفکر مرا می‌پایید. - خوبم، واسه تو هم انجام دادم فقط یه روز بیا ثبتش کن. با خانم صالحی اوکیش کردم خیالت تخت! - ممنون جونم! من تو رو نداشتم چه می‌کردم؟! زیر- زیرکی به آرش نگاه کردم که مشتاق و شش دانگ حواس جمع به مکالمه‌ی بین ما گوش می‌داد. - دیگه مجبور می‌شدی به بعضی نچسب‌ها رو بندازی. به صدای الهام هم شعف و هیجان اضافه شد. - بچه‌ها هم اونجان، پیشتن؟! سلام برسون. - بله هستن. خاله حالش چطوره؟ بهتره؟! - آره الان خوبه. اومدم باهاش خونش دارو خورده دردش کم شده؛ ولی دکتر گفت باید دیگه عمل کنه سنگ کیسه صفراش بزرگ شده. - نه بابا! پس کارتون در اومده. - حالا گفت اورژانسی نیست ولی اول و آخر باید این راه رو بره. راستی من نیستم خوش می‌گذره؟! پفی کشیده و از ته دل گفتم: - نه والا! باز تو باشی این دو تا نخاله رو راحت‌تر تحمل می‌کنم. چشمان حسن مرموزتر ولی لبخند نه تنها در چشم‌ها بلکه به لب‌های آرش هم سرایت کرد. - نگو نخاله بهشون عشقم! دوستای خوبمونن. - این رو بهشون نمیگم پررو میشن، ولی بیا با یه نفر حرف بزن از صبح مخ من رو بابت تو خورد. الهام با لحنی عاشقانه ولی آرام در گوشم زمزمه کرد. - قربونش بشم! ادای تهوع در آوردم. -عق! نگو بابا حالم بد شد. از من خدافظ فعلا! گوشی را به سمت آرش گرفتم، با خوش‌رویی و لبخند از دستم گرفته از جا بلند شد. - خیلی مخلصیم بانو ملودی! نیشم باز شد. - برو دادا! کم هندونه زیر بغلم بذار! چشمکی به رویم زده، از جانبمان فاصله گرفت و هم‌زمان شروع به صحبت کرد. خدا باید به خاطر شاد کردن دل یک مجنون به من یک حال اساسی بدهد. چشم از آرش گرفته، تمرکزم دوباره روی بستنی‌ام جلب شد و با چشمانی مشتاق مجدد قاشق را به دست گرفته مشغول مزه کردنش شدم.
  2. #پارت بیست و نه همان‌طور که به رویم لبخند می‌زد، شروع به رانندگی کرد. دوباره با چشمانش بستن کمربند ایمنی را گوشزد کرد، ماشاالله پدرجان خیلی پیگیر است، آن‌ هم چشم و بستم. - میگم بابا بدخواه- مدخواه داری، اسم بیار جنازه تحویل بگیر. دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و غش- غش خندید. - از دست تو دختر! خوبه پسر نشدی وگرنه هر روز باید از کلانتری‌ها درت میاوردم. صاف نشسته و با رضایت همراه با نیشخند کنار لبم از شیشه مناظر بیرون را از نظر گذراندم. - دیگه نظر لطفته باباجان! نزدیک به دانشگاه ماشین را متوقف کرد و دوباره به سمتم چرخید. - غروب وقت کردم میرم ماشینت رو پس می‌گیرم، تو تا کی اینجا کار داری؟! کمربند را باز کرده و از ماشین پایین پریدم، با بستن در سرم را از شیشه‌ی باز پنجره داخل آوردم. - تا ظهر کارم تمومه، ولی با بچه‌ها بر می‌گردم خیالت راحت! چشمک مطمئنی به تایید حرفم زد و خداحافظی گفت. از ماشین دور شده و برایش دست تکان دادم. وقتی به سمت در دانشگاه چرخیدم، آرش را به تنهایی و منتظر کنار آن دیدم. کوله را به سمت شانه‌ی دیگرم جابه‌جا کرده و لبخندزنان به سمتش رفتم. - سلام چطوری؟! حسن کجاست؟ آرش کمی مضطرب به نظر می‌آمد که از شخصیت همیشه آرامش بعید بود. - سلام! خوابگاهه هنوز، ولی گفت خودش رو می‌رسونه. تو بگو الهام پس کو؟! باز کرمم گرفت بنده خدا را اذیت کنم، خودم را غصه‌دار نشان دادم و با اندوهی ساختگی گفتم: - خبر نداری مگه؟! شوهرش دادن. آرش چشمانش را گرد کرد و بعد از نگاهی دقیق‌تر به چشمان شیطان و موزی‌ام پف حرصی کشید، با دست موهایش را از جلوی پیشانی بالا داد. - اذیت نکن ملودی! دیشب به من گفت میاد. - خب زنگ می زدی بهش که چرا نیومده دادا؟! - نمیشه دقه به دقه که زنگ بزنم باباش مشکوک میشه، می‌دونم که تو خبر داری. شانه‌هایم را بالا انداختم و با از نظر گذراندن دلواپسی بی‌موردش گفتم: - نمی‌دونم چرا؟ صبح بهم پیام داد، کاری واسش پیش اومده نمی‌تونه بیاد. همان‌طور که به سمت جلو قدم برداشتم، ادامه دادم. - حالا بیا بریم تو، دم در بده! آرش کنارم قرار گرفته و هم‌زمان با من قدم برداشت، صدایش هنوز نگران بود. - یعنی چش شده به نظرت ملودی؟! - هیچی ولی این‌قدر دست- دست کن تا واقعنی شوهرش بدن، دست تو هم بمونه توی پوست گردو! صدایش لحن معترض به خود گرفت: - ای بابا تو هم! فقط بلدی روی زخم آدم نمک بپاشی. وارد محوطه‌ی دانشگاه شده بودیم، در جا ایستاده به سمتش چرخیدم. - از ما گفتن بود دادا! مال خوب رو زود نچسبی از دستت لیز می‌خوره، گفته باشم! سرش را با افسوس از این‌که درکش نمی‌کردم، تکان داد و محزون گفت: - حالا انتخاب واحدش چی میشه؟! باز هم بی‌تفاوت شانه بالا انداختم. - چی می‌خواستی بشه؟ من واسش کارهای اولیه رو انجام میدم، خودش یه روز دیگه میاد قطعیش می‌کنه. آرش؟! چشمان نگرانش را که به زمین دوخته بود، به سمتم بالا آورد. دلم نیامد بیش از این حالش را بد ببینم و لبخند مطمئنی به لب نشاندم. - چیزی نیست الکی دلشوره نگیر. صبح گفت خالش مریض شده، میره همراهش بیمارستان. نفسش را با خیالی آسوده شده، خالی کرد. - از دست تو ملودی! خدا به داد شوهر آینده‌ت برسه با این اخلاقات. با حرص به بازویش کوفتم. - خیلی هم دلش بخواد کره بز! اخلاقای من عالیه! با لبخند بازویش را مالید. - تازه دست‌ِ به‌ زَنم داری! چرا امروز با بابات اومدی؟ ماشینت کو؟! لبخند مرموزانه به رویش زده و مجدد به سمت ورودی دانشگاه گام برداشتم. - توی تعمیرگاهه! افتخار رسوندن امروزم رو به تو میدم! صدای مهربانش از پشت سرم شنیده شد. - به روی چشمم بانو!
  3. #پارت بیست و هشت سرش را پایین آورده، چشمک مطمئنی به رویم زد دوباره تغییر فاز داد و با سر بلند کردن دکه را نشانم داد و گفت: - نگاه تنبل خانوم رسیدیم! بریم یه صبحونه‌ی دیر وقت مشتی بزنیم. سرم به عقب چرخید، ولی اثری از آثار دو دوستمان ندیدم. - حسن این دو تا چی شدن؟ چرا نیومدن؟! غش- غش خندید، مرا به سمت تخت‌های فرش شده کنار دکه کشاند و گفت: - این‌قدر توی مسائل زناشویی مردم دخالت نکن فضولک خانوم! بذار به عشق و حالشون برسن. البته بعد از گذشت دقایقی دو دوست عاشق و معشوقمان هم به ما رسیدند. انگار مذاکراتشان نتیجه داده بود، چون به‌ نظرم یخ سهمگین بینشان در این تفریح یک‌روزه بعد دو سال دوستی بالاخره آب شده و پرده‌ی خجالت به زیر افتاده بود، به قول داداش حسن بامرام خودمان ای ولله. صبحانه‌ی دیر وقت آن‌ روز یکی از خوشمزه‌ترین وعده‌ی غذایی و به یاد ماندنی‌ترین خاطره برای ما چهار نفر شد که تا سالیان سال مزه‌ی دل‌چسب آن از زیر زبان من یک نفر که خارج نشد. سینمایی که بعد از آن رفتیم و ناهاری که در شهربازی خوردیم هم بسیار لذت‌بخش بود. پایان تفریح آن‌ روز هم سوار شدن چند تا دستگاه هیجان‌انگیز در شهربازی شد که با کرم‌ریزی‌های فراوان حسن و شوخی‌های بامزه‌ی آرش حسابی خوش گذشت. به خاطر داشتن چنین دوستان سالم و باصفا خدایم را بسیار شاکر بودم. تابستان و تعطیلات امسال برایم بسیار خاطره‌انگیز و شیرین گذشت. چشمان شیطان و تیزبینم روی چهره‌ی بابا و مامان گلی در گردش بود که با صدای بلندم سر هر دو از میز صبحانه به سمت صورت من بالا آمد. مامان گلی با لبخند جواب سلامم را داد، ولی جواب بابا چنگی به دلم نزد و صورتش کمی درهم و گرفته به نظر می‌رسید. کنارش روی صندلی جای گرفته و دستم را روی میز گذاشتم، همان‌طور که چشمانش را با نگاهم می‌کاویدم گفتم: - کم کاری کردی امروز بهروز خان! نگفتی سلام به صورت نشسته‌ات! بابا با لبخند بی‌جانی دست روی صورتم کشید، چشمانم بسته و مجدد باز شد. - واسه این‌که امروز صورتت رو شستی. فکر نمی‌کردم صبح به این زودی پاشی، جایی قراره بری؟! چرخیده، صاف سر جایم نشستم. لیوان چای را که مامان گلی از آن طرف میز به سمتم دراز کرده بود را با لبخندی بر لب از دستش گرفتم و روی میز گذاشتم. - مرسی گلی جونم! مامان گلی لبخندش عمق گرفت و سرش را تکان داد. همان‌طور که روی تکه‌ی نان، مربای آلبالو می‌ریختم، ادامه‌ی حرفم به جانب بابا بود. - امروز انتخاب واحد داریم واسه ترم جدید، باید یه سر برم دانشگاه. لقمه را در دهان گذاشته و سرم به سمتش کج شد. مویی مزاحم که از کش دور گیسوان بسته‌ام فرار کرده بود به لبم چسبید، با انگشت کنارش زدم و هم‌چنان در چشمان بابا به دنبال علت بی‌حالی‌اش گشتم. - ماشینت که تعمیرگاهه. اگه زود نیست لباس بپوش خودم می‌رسونمت، برگشتنی هم آژانس بگیر. چایش را سر کشید و منتظر به خوردن من خیره شد. - مزاحم شما نمیشم آق بهروز! مخصوصا امروز که پکر به نظر میای. لبخند کجکی گوشه‌ی لبش نشست و صندلی را عقب کشید، بلند شد و روبه من گفت: - چیزی نیست! کارام توی کارخونه یه کم به هم پیچیده، درست میشه. منتظرتم صبحونه خوردی حاضر شو. در حالی‌ که از آشپزخانه خارج می‌شد، روبه مامان گلی ادامه داد. - دستت درد نکنه، خودم ظهر خبرت می‌کنم. لقمه در دهانم متوقف شد، چیزی شده بود و باز نمی‌خواستند من سر در بیاورم. نگاه ریزشده‌ام را به چشمان نگران مامان گلی دوختم، لقمه را به زور قورت دادم و سرم را کنجکاو تکان دادم. - تو بگو گلی جونم! چی‌شده بهروز جونت ان‌قدر دمقه؟! مامان سعی کرد، لبخندش واقعی باشد. - هیچی مامان‌جون، همون که ازش شنیدی مربوط به کارخونه‌ست. زکی! من را رنگ می‌کند خانوم خانوما! ولی به رویش نیاوردم. از اول هم اگر بابا نمی‌خواست من از موضوعی سر در بیاورم، از زیر زبان مامان گلی هم چیزی عایدم نمی‌شد. زن و شوهر متحدی در این قضیه بودند. مامان از جا بلند شد و خود را مشغول جمع کردن میز صبحانه نشان داد، خودش هم می‌دانست من دختر تیز و باهوشی هستم و با دیدن چهره‌ی نگرانش به راحتی گول نمی‌خورم، ولی شاید به خودشان دو نفر مربوط بود و بهتر است که بیش از این سماجت به خرج ندهم. صبحانه که نچسبید، بروم و لباس بپوشم تا بابا را بیش از این زابه‌راه نکرده باشم. در حال خروج گفتم: - گلی‌جون بابت صبحانه دست خوش! نهار برام ماکارانی درست کن. - نوش جونت حتما! کوله‌ام را یک‌‌وری روی شانه انداخته، در ماشین پدرجان را باز کردم و نشستم. با بستن در توصیه‌ی همیشگی‌اش را ایراد کرد. - کمربندتم ببند! این‌بار با پررویی با او شوخی کردم. - شلوارم کمربند نداره بهروز خان! کشیه! به جانبم چرخید، لبخند زد و با دو انگشتش بینی‌ام را فشرد. - ای بچه‌ی سرتق! بابات رو دست می‌اندازی؟! بینی‌ام را با دست مالیدم و با صورتی درهم شده، جواب دادم. - خر کی باشم جناب آذرفر! دماغم رو کندی ولی! پول بده باید عملش کنم.
  4. #پارت پنجاه و چهار چطور می‌شود که خدا این‌قدر کارش قشنگ می‌شود؟! می‌شود چسب زخم روی زخم، می‌شود مرهم چروک‌های دل، می‌شود آب برای فردی که تشنه‌ی محبت است. خیلی کار خدا درست است، خیلی! هر وقت در اوج نااُمیدی چیزی از او خواستم به قشنگ‌ترین صورت به‌من هدیه کرد.
  5. #پارت بیست و هفت حسن به قهقهه افتاد، چوب‌دستی‌اش را از دستش در آورده به دست گرفتم و در حال قدم زدن سرم به عقب چرخید. آرش در حالی‌ که هم‌زمان با الهام قدم بر می‌داشت، زیر گوشش نجوا می‌کرد. گونه‌های گر گرفته و قرمز الهام نشان از شنیدن زمزمه‌های عاشقانه از جانبش را داشت، چقدر این دو عاشق و معشوق به هم می‌آمدند، خدا هر چه زودتر وصالشان را نزدیک کند. - هی آرش، مواظب دوست جون باش! باباش این رو دست من به امانت سپرده. چشمان هر دو به سمت من بالا آمد و گونه‌های الهام رنگ بیشتر به خود گرفته، لبانش را با شرم جوید. عزیزم چقدر خجالتی و محجوب بود آرش اما با شیطنتی که از او بعید بود، نگاهم می‌کرد: - نترس! من این خانوم رو واسه سال‌های زیادی می‌خوام، مراقبشم! کم آوردم‌، سریع سر برگردانده به قدم‌هایم سرعت دادم. این پسران در موقعیتش قرار بگیرند، دیگر هیچ‌کدام پرستیژ قبلی خود را حفظ نخواهند کرد. حسن مجدد سرعت قدم‌هایش را با من تنظیم کرد. - خودت که همیشه ضد حالی، یکی هم خودش راضیه تو نذار مفتش کوچولو! بدون این‌که نگاهش کنم، عینک آفتابی‌ام را از روی کلاه برداشته و روی بینی‌ام قرار دادم. - من واسه تو کیس مناسبی محسوب نمیشم، واست زیادیم! - ای خدا من نمیرم ببینم آخر سر، تو عاشق چه آدم خزی میشی؟! با خنده روبه صورت ناراضی‌اش گفتم: - غصه نخور! قول میدم عاشق هیچ خری نشم. بعد از طی مسیری روبه حسن گفتم: - پس کی می‌رسیم؟ روده بزرگه، کوچیکه رو خورد. از زیر عینک آفتابی هم گرد شدن حرصی چشمان حسن را دیدم. - تنبل خانوم دو دقیقه نشده راه افتادیم، تو چه تنبل پروری هستی دیگه. سریع با مشت به بازویش زدم. - یک‌بار دیگه بگی تنبل خانوم دهنت رو گل می‌گیرم! خب من از کوه‌نوردی خوشم نمیاد، همون می‌رفتیم سینما و شهربازی بهتر بود. این تز بیخود تو بود دیگه، صبحونه توی دربند! - خیلی هم حال میده، غر-غر بیخودی نکن الان می‌رسیم. با رسیدن به مسیر تنگ و پایین آمدن چند پسر جوان، حسن مرا از ادامه‌ی راه ایستاند تا دوستان جوان ابتدا گذر کرده و خدای ناکرده با من تماس نداشته باشند. پسران همان‌طور که ما را از زیر نظر می‌گذراندند، ببخشید گویان عبور کردند، از غیرتش خوشم آمده با خنده گفتم: - وای به حسن نمیاد غیرتی باشه ها! دوباره به ادامه‌ی پیاده‌روی پرداختیم. صدایش برای اولین بار آرام و محزون به گوشم رسید. - به حسن خیلی چیزا نمیاد که تو خبر نداری. با کنجکاوی پرسیدم. - مثلا چه چیزها؟! بگو تا من هم بشناسمت حسن‌جون! - می‌خوای چی‌کار؟ واسه رفاقت همین حد ازم بدونی کافیه. - حالا شاید خر شدم خواستم زنت شم، بگو تا بدونم. سرش را باخنده تکانی داد و به آرامی گفت: - به قول خودت بین من و تو بیشتر از رفاقت ساده اتفاقی نمیوفته؛ ولی میگم تا بدونی وقتی میگم بدبختم الکی نیست. لبخند از روی لبان من پر کشید و با غصه گفتم: - به خودت بدبخت نگو عشقم! قلبم برات درد می‌گیره. دستانش را وارد جیب‌های شلوارش کرد. - تو فکر می‌کنی، من دلم واسه خونواده‌ام تنگ نمیشه یا از سنگم نمیرم بهشون سر بزنم؟! اصلا دانشگاهم رو تهران زدم که دور باشم، اون‌ها راحت باشن. - چرا آخه حسن؟! خیلی‌ها توی این دنیا زن‌بابا یا ناپدری دارن، همشون که بد نیستن. نفسش را با غم خالی کرد. - مال منم شاید بد نباشه ولی خیلی جوونه، بابام این رو نفهمید که حداقل بعد فوت زنش می‌خواد تجدید فراش کنه یه زن هم‌سن و سال مادرم بگیره که بتونه با منم ارتباط برقرار کنه، این خانوم فقط دو سال از من بزرگتره، فقط می‌تونه جای خواهر واسم باشه که اونم نشد. همیشه من رو مثل مزاحم توی خونه دید و منم واسه این‌که جلوی چشماش نباشم یا الاف بیرون خونه بودم یا توی خونه خودم رو زندونی اتاقم می‌کردم. حالم از خونمون بد میشه، واسه همین دوست ندارم برگردم توش. بعد دیپلم سریع رفتم سربازی و خدا هم واسم خواست، شهرستان افتادم. همون‌ جا هم واسه کنکور درس خوندم و بعد سربازی کنکور دادم و قبول شدم. می‌تونستم شهر خودمون قبول شم؛ ولی از قصد تهران رو زدم تا بازم ازشون دور باشم. به بابامم گفتم بعد درسم قزوین بر نمی‌گردم، می‌مونم همین تهران واسه خودم کار و زندگی می‌کنم. اون وضع مالی خوبی داره، همین الانشم می‌تونست این‌جا واسم خونه مجردی بگیره؛ ولی به خیالش اگه بگیره من دیگه بر نمی‌گردم پیششون یا خلاف می‌کنم، نمی‌دونه من بخوام الان هم می‌تونم هر خلافی این‌جا بکنم. باور نداره طوری از دخترای جوون فراریم که یه دونه دوست دخترم ندارم. رفتاری که زن جوونش با من داشت، این حس رو بهم داد، انگار که من آدم هولی باشم یا به همه نظر داشته باشم، همون باعث شد حالم از خودم و دخترا همیشه بد باشه. جدی شده و صدایم را کلفت کردم. - غلط کردی! دیدم چطوری واسه من موس- موس می‌کنی. با لحنی مهربان و دوستانه زیر گوشم گفت: - تو با همه‌ی آدم‌ها فرق داری سیاه سوخته! خودمم از رابطه‌ام با تو در شگفتم که چطور این‌قدر واسم خاص و عزیزی؟! عینکم را با دست بالا داده، چشمان پر آب احساساتی شده‌ام را میخ چشمانش کردم. - حسن تو هم واسه من خاصی! بهترین رفیقی برای من.
  6. #پارت بیست و شش با سوار شدن الهام کنار دستم به سمتش چرخیده، همان‌طور که دستانم را به سمتش دراز کرده و می‌لرزاندم با ترس و لرز ساختگی گفتم: - وای الهام! این سرهنگ صمدی واقعا ابهت داره. نگاه هنوز دستهام داره می‌لرزه، هر چی ازش حساب ببری، حق داری به خدا! الهام با مهربانی دستانم را گرفت و لبخندزنان گفت: - ملودی خیلی عشقی عزیزم! حتی سرهنگ صمدی سخت‌گیر هم تاب نگاه‌های مسحور کننده و زبون چرب و نرم تو رو نیاورد. با اعتماد به نفس کامل نیشخندی کنار لبم نشاندم و به چشمان درشت زیبایش زل زدم. - یعنی سرهنگ هم عاشقم شد؟! دخترم قول میدم زن بابای خوبی واست بشم! هر دو هم‌زمان از خنده ترکیدیم و فضای ماشین از صدای خنده‌ی ما آکنده شد؛ سپس به لب‌های صورتی رژ خورده‌اش خیره شدم و گفتم: - ولی ناکس! قرار نبود این‌جوری خوشگل کنیا؟! دل بعضیا رو آب کنیا؟! الهام خجالت‌زده سریع به جلو چرخید و گفت: - اِا ملودی! اذیت نکن! بجنب بریم، ساعت نزدیک ده شد. با روشن کردن ماشین و توجه به جلو لب زدم. - آره، الان اون دو کله پوک سر ما رو می‌خورن که چرا دیر اومدین؟! با پارک کردن ماشین کنار باقی وسایل نقلیه‌ی موجود در محوطه‌ی پارکینگ دربند، الهام خارج شده و در را بست. به سرعت مانتوی کرمی بلند تابستانی را که به خاطر تحت تاثیر قرار دادن سرهنگ پوشیده بودم، از تن کنده و سوییشرت سورمه‌ای ورزشی کوتاهم را از صندلی عقب ماشین برداشتم. الهام از بیرون پنجره موشکافانه نگاهم می‌کرد، به رویش لبخندی شیطانی زده و سوییشرت را پوشیدم و شال از سر در آوردم. کلاه گپ صورتی‌ام را روی موهای کوتاهم گذاشته و خود را داخل آینه‌ی ماشین رصد کردم. خوب مالی بودم، دست پدر و مادرم بابت تولید چنین پرنسسی درد نکند. از ماشین خارج شده و کوله‌پشتی را نیز از صندلی عقب در آوردم، با بستن درهای ماشین کوله را پشتم انداختم و به سمت الهام که با چشمانی گرد شده نگاهم می‌کرد، چرخیدم. - ها چیه عشقم زل زدی؟! اون تیپ واسه اجازه گرفتن تو از بابات بود، انتظار نداری که با اون تیپ بیام بالای کوه؟! الهام فاصله‌اش را با من کم کرده، بازویش را روی شانه‌ام انداخت. - نه جونم! از این اهداف استراتژیکت دارم لذت می‌برم. هم‌زمان با هم به سمت بالا راه افتادیم، خنده‌کنان گفتم: - حال کن واقعا چنین دوست با سیاست و متفکری داری. - راستی ملودی سفر شمال چطوری بود؟ خوش گذشت، دیگه؟ صورتم به سمت صورت زیبایش برگردانده شد. - خیلی خوب بود، جات خالی! البته به استثنای مواقعی که با روزبه عوضی، داخل آب بودم و هی سرم رو زیر آب می‌کرد و یک عالم آب شور دریا به خوردم می‌داد. هنوز لبخند الهام روی لب‌هایش گسترش پیدا نکرده بود که گوشی‌ام صدایش در آمد، ایستادیم و با پایین آوردن کوله‌پشتی گوشی را از درونش خارج کردم. اسم حسن چشمک می‌زد، تماس را برقرار کردم. - توخسته نشدی از صبح ده بار مزاحم من شدی، بچه پررو؟! صدای کلافه‌‌اش از پشت گوشی ناله‌وار به گوشم رسید. - دهنت ملودی! چند ساعته ما رو کاشتی این‌جا؟! بیا دیگه لامصب! - خر بی‌تربیت! رسیدیم، داریم میایم. گوشی را بعد از قطع تماس در جیب سوییشرتم قرار داده و با انداختن مجدد کوله بر پشتم به راه افتادیم. الهام مانتو و شلوار مناسب خنکی پوشیده و کیفش را یک وری روی شانه انداخته بود. از دور آرش و حسن را دیدیم که کنار درختی ایستاده و حسن چوب‌دستی به دست این‌پا و آن‌پا می‌شد، بدبخت دختر ندیده چه ذوقی کرده بود. هر دو پسر جوان ما هم اسلش و گرم‌کن ستش را پوشیده و کوله‌پشتی کوچکی همراه داشتند و با دیدن ما به سمتمان آمدند، چشمان آرش با دیدن الهام درخشید و لبانش به لبخندی شیرین از هم باز شد، آن‌قدر لبخندش کشش و سرایت داشت که لب‌های الهام نیز کش آمد. قبل از شروع غر- غرهای حسن به حرف در آمدم. - آقا از اول گفته باشم، من زیاد بالا نمیاما! همون تا دم دکه‌ی صبحونه‌ خوریش بریم، بسمه! آرش با خنده سلام داد و ایستاد، دستانش را در جیب شلوارش فرو کرد و زیر چشمی الهام را از بالا تا پایین نوازش‌ گونه برانداز کرد. صدای مضحک حسن هم کنار گوش من بلند شد. - تنبل خانوم! اون بالا رفتن و کوه‌نوردی مال کسیه که شش صبح بیاد کوه نه ساعت ده، همون تا دکه برسی هم خیلیه! به سمت صورت بی‌نقص و عوضی‌‌اش صورت گردانده و بعد از خالی کردن نفسم، لب زدم. - خدایی آدم قحطه با بی‌تربیتی مثل تو باید تفریح بیام؟! مشتاقانه با نیشخند مخصوص و همیشگی کنار لبش، جواب داد. - همه واسم سر و دست می‌شکونن، ولی خودت خوب می‌دونی من خراب توام. با پشت دست به بازویش کوبیدم؛ اما الحق راست می‌گفت و خاطرخواه زیاد داشت. حسن نه به خاطر من، ولی به دلیل شرایط خاص زندگی‌اش از ارتباط گرفتن با دختران خود را منع می‌کرد. صدای آرش که کنار الهام ایستاده بود، بلند شد. - خیلی زود اومدین، وقت رو هم هدر میدین بیاید بریم الان شب میشه، حداقل دو جا سر بزنیم. - هی آرش خان! یادت باشه، حضور امروز الهام رو به خاطر من داریا بعدا باید حسابی واسم تلافی کنی. آرش دست روی چشم گذاشت و خنده‌کنان گفت: - به روی چشم بانو! بفرمایید جلو! برای حرکت آماده شدم و هم‌زمان گفتم: - من و حسن رو می‌ندازی جلو خیالاتی نشی، من حواسم به پشتمم هست. حسن همان‌طور که با دراز کردن دستش به جلو هدایتم می‌کرد، گفت: - ناکس چرا مانتوت ان‌قدر کوتاهه؟! الان توی شهر من بودیم، سر سالم نمی‌بردی! با حرص گفتم: - خر شرک، بهتره اون دید منفیت رو ازم دور کنی وگرنه ممکنه چشمات رو با ناخنام از جاش در بیارم!
  7. #پارت پنجاه و سه تمام عاشقانه‌های دنیا به یک طریق آغاز می‌شوند، تماس نگاهی و لرزیدن قلبی... وقتی در آن نقطه‌ی اتصال جز خودت و طرف مقابل کسی یا چیز دیگری را نبینی و احساس نکنی، یک دو نفره‌ی کاملا انحصاری!
  8. #پارت پنجاه و دو تمام داستان‌های دنیا چه عاشقانه، چه انتقامی همگی شروعشان از دوست داشتن است و آغاز دوست داشتن وجود مردی است که روبه روی زنی قرار می‌گیرد.
  9. #پارت بیست و پنج حسن روی نیمکت کنار چنار ولو شد و پوف کشید. - آخیش! اینم از آخرین امتحان، راحت شدیم! با حالت مسخره لبانم راکج کرده، گفتم: - مخصوصا تو یه نفر، واقعا خسته نباشی!این‌قدر این مدت درس خوندی، چشمات سه شماره ضعیف شدن. آرش و الهام دوباره با لبخند به کل- کل من و او نظارت می‌کردند. حسن پا روی پایش انداخته، بازوانش را در هم حلقه کرد و با نیشخندی کنار لب مرا برانداز کرد. - عشقم! تو خسته بشی از درس خوندن انگار من شدم، من و تو نداریم که! بعدشم تقلب کردن هم چشم رو ضعیف می‌کنه هم آدم رو خسته! به سمت الهام و آرش چرخیدم و با رها کردن نفسم نالیدم. - واقعا خسته‌کننده و کشدار شده بود، خداروشکر تموم شد. اگه گفتین الان چی می‌چسبه؟! قبل از به کلام در آمدن آن دو نفر، مجدد حسن دهان باز کرد. - یه سفر دو تایی به آنتالیا! دوباره به سمتش چرخیدم. - زرشک! قراره با خونواده‌ام بریم شمال، اون‌ هم یک هفته عشق و حال! لب‌هایش از حرص به جلو کشش پیدا کرد و کمر مبارکش را به پشتی نیمکت کوبید. - کوفتت شه! یه بار پایه نشدی با هم بریم عشق و حال! موهای فرار کرده از زیر مقنعه را با دست به داخل هدایت کردم و گفتم: - من که تنهایی با تو جایی نمیام، تو خطرناکی! ولی اگه آرش و الهام پایه باشن، چرا که نه! الهام سرفه‌ی کوتاهی زده با افسوس گفت: - من که از خدامه، ولی ملودی شرایط من رو که خوب می‌دونی! آرش همان‌طور که عاشقانه او را نگاه می‌کرد که گونه‌هایش از ناراحتی و شرم رنگ گرفته بود با مهربانی گفت: - حالا لازم نیست سفر چند روزه با هم بریم که واسه تو مشکل باشه، یه تفریح یک‌روزه هم خیلی می‌چسبه! با خوشحالی دست راستم را به سمت آرش بالا برده، گفتم: - ایول آرش! با شعف دو چندان ادامه دادم. - از شمال برگشتم، پس یه روز هماهنگ می‌کنیم با‌هم! از صبح می‌زنیم بیرون. رو به الهام که مظلومانه نگاهم کرده لبخند می‌زد، گفتم: - عشقم! اجازه‌ی تو رو هم خودم از بابا سرهنگت می‌گیرم، هیچ‌کس در برابر زبون ملودی خانم قدرت مخالفت نداره. صدای ناراضی حسن بلند شد. - من که تا اون‌ روز می‌مونم خوابگاه، حوصله‌ی زن بابای بد من آتیش زده به جونم رو ندارم. دلم برایش ریش شد. کنارش نشسته با اندوهی ساختگی نگاهش کردم، سرش را پایین افکنده و زمین را نگاه می‌کرد. مظلومیت یک درصد هم به این بشر نمی‌آمد. - حسن جونم بیا با خودم ببرمت شمال! غصه نخور بی‌بیم! بدون این‌که تغییری در حالتش دهد، جوابم را داد. - لازم نکرده، تو برو خوش باش! چی‌کار به حسن بدبخت مفلوک داری؟! صدای خنده‌های ریز آرش و الهام می‌آمد، خدایی این دوتا ما دو تا را نداشتند، چطوری این‌قدر شاد می‌شدند؟! - تو تنها عشق زندگی منی! تو راضی نباشی، من سر کوچمونم نمیرم. این‌بار تغییر وضعیت داد، سریع به سمتم چرخید در چشمان شیطانم خیره شد و گفت: - می‌دونستم فقط زن خودم میشی سیاه‌ سوخته! حالا ازم خواهش کن تا آقات اجازه‌ی سفر رو بهت بده! گمشو گفتن بلند من، هم‌زمان با بلند شدن صدای خنده‌ی دو دوست عزیزمان شد. - باز بهت رو دادم بچه پررو، جو‌گیر شدی! همان‌طور که خودم را به سمت عقب کش می‌دادم، حسن بچه پررو هم با خنده التماس کن را تکرار می‌کرد. صدای آرش از لابه‌لای خنده‌ها بلندتر شنیده شد. - حسن ولش کن، تو دانشگاهیم ها! حوصله‌ی معماریان رو الان نداریم، سر جدت! حسن ناگهانی بلند شد و ایستاد، با دستانش پیراهنش را صاف کرده، با حرص جواب داد. - آره، حفظ شئونات لطفا! یه روز من این رو کله پا می‌کنم، حالا ببینید. لامصب به آنی تغییر وضعیت می‌داد و فازش عوض می‌شد، در حالی که برای رفتن قدم برداشت، ادامه داد. - بیاید بریم دیگه! یه چند وقت از دیدن آدم‌های ناجور دانشگاه خلاصی خوردیم، خداروشکر! گروهان پشت سر حسن به سمت بیرون از دانشگاه به راه افتادیم. کاش یک روز دلیل این همه نفرت حسن از این مردک چندش، معماریان را بفهمم مغزم بدجور درگیرشان شده!
  10. #پارت بیست و چهار هوا تازه روبه تاریکی می‌رفت که به آرامی در اتاقش را باز کرده، سرم را از لای در داخل بردم. اثری از روزبه داخل اتاق دیده نمی‌شد، سریع عقب گرد کرده و به سمت در شیروانی چرخیدم. بیشترین احتمال حضور او در حال حاضر، مخفیگاه همیشگی‌اش بالای شیروانی به نظرم رسید، مخفیگاهی که من از همان کودکیمان به آن کاملا واقف بوده و مچش را بارها در آنجا گرفته بودم. با باز کردن کامل در شیروانی خانه ویلایی، او را دیدم که همان‌طور روی سقف شیروانی دراز کشیده و پا روی پا انداخته بود و به آسمان پرستاره‌ی شب نگاه می‌کرد. با شنیدن صدای در، سرش به سمت من چرخید و چشمانش را ریز کرد. - من این‌جا هم از دست تو امان ندارم! با لبخندی موزی‌وار به سمتش رفته و کنارش نشستم و دستانم را به عقب تکیه داده، سرم به سمت او کج شد. - باز عاشق کی شدی اومدی خلوت گزیدی؟! به آنی صاف نشست و با افسوس به تیشرت سفیدش که در تنم در آن سیاهی شب می‌درخشید، نگاه کرد. - با تیشرت سفید من اومدی رو پشت‌بوم؟ مال مفته دیگه، دلت نمی‌سوزه که سیاه‌ جان! با پشت دست محکم به کمرش کوبیدم که باعث لرزه افتادن به اندامش شد و با گستاخی جوابش را دادم. - بدبخت این‌قدر مال‌ دوست نباش. آدمی، آه و دمه! دو دقیقه بعد معلوم نی زنده باشی یا مرده؟! با چشمان گشاد شده، پفی کشید و دوباره روی حصیری که زیرش پهن کرده بود، درازکش شد. - روت زیاده دیگه سیاه بانو چی‌کارت کنم؟ همراه با نیشخندی بر لب سرم به سمت آسمان چرخید، ستاره‌ها را از نظر گذراندم و لب زدم. - دو دستی بذارتم بالای سرت حلوا- حلوام کن. قبل از اجازه‌ی دادن حرفی از سمتش سریع گفتم: - روزبه به نظرت ستاره‌ی اقبال من کدوم یکی از ایناست؟! - تو ستاره‌ی اقبال می‌خوای چی‌کار؟ وقتی این همه آدم تو این خونه با جون و دل دوست دارن. دوباره سر به سمتش گرداندم و با ابروانی درهم شده و نگاهی متفکر در چشمان مشتاقش زل زدم. - الان اگه حسودیت شده، بگو منم برم این مکان مخفیت رو به عمه‌م گزارش بدم، هان! - تو مگه جای مخفی واسه من گذاشتی بمونه؟ همه رو زودتر از من مصادره می‌کنی. دایی و مامانت کجان پس؟ کی میان؟! پاهایم را کمی جمع کرده، دستانم را دور زانوانم حلقه کردم و به فضای ساکت خانه ویلایی که هر از گاهی صدای ناله‌ی گربه، سکوتش را می‌شکست نظر انداختم. آرامش دل‌چسبی از محیط و هوای مطبوعش به جانم می‌نشست. - حالا یه شب، من اون دوتا رو تنها گذاشتم، تو چشمش رو نداشته باش. امشب نمیان و قراره منم در خدمتت باشم. صدای توام با ناله‌اش بلند شد. - ملودی جان مامانت یا برو اتاق مامانم یا آقاجون! من خسته‌ی راهم، می‌خوام شب کپه‌ی مرگم رو بذارم خب! سریع خودم را کنارش پهن کردم، طفلک برای کثیف نشدن تیشرت تنم جا برایم باز کرد. دستم را زیر سرم گذاشته، پاهایم را درازتر کردم. - سفیه جان! کدوم آدم عاقلی اتاق گرم و نرم تو رو با جای دیگه عوض می‌کنه که من کنم؟! - پس من میرم اتاق مهمان، حق هم نداری بیای کرم بریزی. سر به سمتش گرداندم و با چشمانی ریز کرده و لبانی به جلو آمده گفتم: - مرده شور، همه از خداشونه من برم اتاقشون اون‌وقت توی ریقو واسم ناز می‌کنی؟! مواظب باش دامن پاکت رو لکه‌دار نکنم یه وقت؟! روزبه پقی زیر خنده زد و با محبت در و گوهر بیرون ریخت. - عشق منی تو دختر! دلم واسه شوخی‌های بی‌ادبانه‌ت هم تنگ شده بود. همان‌طور چشم بسته لب زدم. - از خداتم باشه ولی دلت نخواد، دلت نخواد! همان‌طور که زیر گوشم به آرامی می‌خندید، گفت: - دلم نمی‌خواد، خیالت راحت! چشمانم را گشوده به چشمانش نگریستم. - روزبه بالای قله رسیدی، خدا رو اون‌جا ندیدی؟! لب‌هایش از طرح لبخند شکل گرفته، سریع به حالت تفکر جمع شد. - من خدا رو تو این خونه دیدم، از همه جا هم بهتر و واضح‌تر، پیش آدم‌های خوب این خونه که اگه نبودن معلوم نبود سرنوشت روزبه بی‌پدر و مادر چی می‌شد؟ باز هم شوخی نابه‌جای من ذهن روزبه را معطوف گذشته‌اش کرده بود، به آنی چشم‌هایم از اشک پر شد. - شوخی کردم عشقم! چرا به خودت بد و بیراه میگی؟! با مهربانی موهای کوتاه روی پیشانی‌ام را از جلوی چشمانم کنار زد. - فکر نمی‌کنم اگه خواهر واقعی خودم الان پیشم بود، اندازه‌ی تو دوسش داشتم سیاه زیبای من! روزبه دربست نوکرته. کل دارایی روزبه هم فدای همین تار موهای کوتاهت که تنبلیت میاد بلندشون کنی. آخ قلبم! هیچ حرفی نمی‌توانست مرا این‌چنین خوشحال کند. نه تنها جای خواهر نداشته‌اش بودم، بلکه مرا این‌چنین دوست می‌داشت. حالا می‌فهمیدم چرا تا به این سن به محبت هیچ جنس مخالفی علاقه نشان نداده بودم؛ چون مردان این خانه مرا از این نیاز سرشار کرده و جای خالی برای فرد غریبه‌ای باقی نگذاشته بودند. خوش به حال من!
  11. #پارت بیست و سه با چشمانی شرور و ریز شده نگاهش کرده و دست به کمر شدم. لبخند تلخی روی لبانش نشست و با تکان دادن سرش گفت: - چند وقته اون عکس رو دیدی و به روی خودت نیاوردی؟! چشمانم به سمت آینه چرخید و لبانم را از ذکاوت پیرمرد باصفای خانه جویدم. - خیلی وقته، ولی روم نمی‌شد فضولی کنم، الان کردم ناراحت شدی حیدر باباجون؟! - نه! من هیچ‌وقت از دست تو ناراحت نمیشم، برش دار بیار تا قصه‌ش رو واست بگم. با خوشحالی از به ثمر نشستن تلاشم در گرفتن اطلاعات، عکس کوچک را از پشت آینه خارج کرده، سریع روبه‌روی حیدر بابا دو زانو نشستم. - بفرما بگو حیدر بابا! - به پشتی تکیه می‌دادی ببم جان! با ذوق و هیجان، سریع پاسخ دادم: - نه، خوبه این‌جا! شما بفرما! حیدر بابا عکس را از دستم گرفت و با چشمانی اندوهناک اما سرشار از عشق آن را نگریست. زن داخل عکس را بارها در فضولی‌هایم داخل خانه سرایداری دیده بودم. چهره‌ی معمولی داشت، ولی طوری نگاهش می‌کرد که گمان می‌کردی به زیباترین زن جهان خیره شده است. - این عکس جان من نارگل خانمه، عشق جوونیم که تو همون جوونی از دست دادمش و این همه سال به عشق همون یک‌ سالی که داشتمش با خاطراتش زندگی می‌کنم. قلبم از تک- تک حرف‌هایش که واقعی به نظر می‌آمد به هیجان آمده، گرم شد. - نارگل دختر کوچیکه‌ی شورای روستامون بود. وضع پدرش خوب بود و اوضاع مالی من و خونواده‌م با اون‌ها فرق می‌کرد. جرئت نمی‌کردم بگم چقدر می‌خوامش. می‌دونستم همه بهم می‌خندن و پدرش هم جنازه‌ی اون رو به من نمیده؛ اما یه روز که توی باغ دیدمش که سیب می‌چید و تنها بود رفتم سمتش تا من رو دید، سریع سلام داد. تازه دو ماه می‌شد که سربازیم تموم شده بود و هنوز موهام کامل در نیامده بود. به صورت سرخ و سفیدش که نگاه کردم، باز دل و دینم رو از دست دادم. شروع کردم من- من کردن! خندید، یه طور می‌خندید فکر می‌کردم دنیا داره به من می‌خنده. نتونستم مقاومت کنم و سریع گفتم عاشقش شدم، ولی جرئت ابرازش رو ندارم. ازش خواستم اون بگه چی کار کنم؟ برم و به خاطر این عاشقی سر به بیابون بذارم یا اگه اون هم راضیه پا پیش بذارم و لباس جنگ با همه برای به دست آوردن اون بپوشم. حیدر بابا آهی کشید و سکوت کرد؛ چشمانش از یادآوری عشقش ابری شده بود. با بی‌صبری خودم را تکان داده، بعد از بلعیدن آب گلویم پرسیدم: - چی جوابت رو داد حیدر بابا؟! چشمان باران زای حیدر بابا از روی عکس روی چشمان من نشست. - دل اون دختر مثل دریا بزرگ بود. گفت آدم باید واسه خاطر دلش از هیچ چیز تو دنیا نترسه، یا علی بگو و عشق رو آغاز کن. چشمان من نیز از این همه محبت بارانی شد. واقعا دوست داشتن و دوست داشته شدن محبت و معجزه‌ی بزرگی در این دنیاست. حیدر بابا با ابرو در هم کشیدن، پاهایش را دراز کرد و بعد از کشیدن آهی کوتاه، ادامه داد. - این‌که چقدر رفتم در خونشون و جواب رد شنیدم، بماند ولی نارگل هم به پام نشست و آخر سر باباش وقتی دید به پیشنهاد خواستگارای دیگش جواب رد میده و من رو می‌خواد با اکراه قبول کرد. نارگل خانم شد، زن حیدر جوون ساده‌ی روستا که توی مزرعه‌ی کوچکشون باغبونی و کشاورزی می‌کرد و زندگی در حد بخور و نمیر داشت. وقتی عروسم شد و پاش رو گذاشت توی خونم هم برکت رو با خودش آورد، هم عشق و صفا رو. دیگه هیچی از این دنیا نمی‌خواستم، با وجودش کامل شده بودم و احساس خوشبختی کل وجودم رو گرفته بود؛ اما امان از چشم شور که زندگی آدم رو می‌پاشونه. هشت ماه از عروسیمون گذشته بود که نارگل افتاد به حالت تهوع ودل‌درد. اولش خوشحال شدیم، فکر کردیم علائم حاملگیه، ولی وقتی شدت پیدا کرد و برای معاینه رفتیم دکتر شهر، فهمیدیم ای داد بیداد! بدترین نوع مریضی رو گرفته، تموم زندگی من سرطان معده داشت اون‌ هم از نوع پیشرفته‌اش که هیچ درمونی هم افاقه نکرد و بعد چهار ماه دوا و درمون بی‌نتیجه توی بیمارستان فوت کرد. بعد نارگل منم باهاش مردم، انگار همون روزی که بدن عزیزش رو گذاشتیم زیر خاک منم باهاش دفن شدم، فقط الکی نفس می‌کشیدم و با یادش روزها رو می‌گذروندم. دیگه هیچ زنی به چشمم نیومد و نتونستم کسی رو جای عشقم بذارم. توی روستا موندم و روزگار گذروندم تا همین بیست وخورده‌ای سال پیش آقاجون اومد سر بزنه به اقوامش که من رو دید و ازم خواست اگه قبول می‌کنم باهاش بیام شهر و سرایداری و باغبونی خونه ویلایی رو به عهده بگیرم. آن‌قدر آقاجان آدم سرشناس و حسابی تو روستا بود که با سر قبول کردم و اومدم. تو یه نوزاد چند ماهه بودی و هنوز بابات خونه مستقل نگرفته و توی خونه ویلایی با آقاجان این‌ها زندگی می‌کردند. تو رو که دیدم دوباره عاشق شدم، انگار بچه و نوه‌ی خودم رو دیدم. دوباره قلبم زد و پا به پای تو، منم دوباره جون گرفتم بالام جان! اشک‌هایم ازشنیدن داستان پر از رنج و دردناک حیدر بابا بی‌مهابا سرازیر بود. دست مهربان چروکیده‌اش را به دست گرفته و فشردم. حال می‌فهمیدم، چرا حیدر بابا بیشتر از سن واقعی‌اش به نظر می‌رسید، درد فراغ از عشقش او را این چنین فرسوده ساخته بود. چشمان او نیز همراه من می‌بارید. بغض صدایم را خش‌دار کرده بود. - قربون دل رنج کشیده‌ت برم حیدر بابا! خوش به حال نارگل که عاشق باوفایی مثل شما داره! حیدر بابا در اوج گریه خندید و با مهربانی روبه من گفت: - مطمئنم یه عاشق واقعی هم میاد و دلش رو دو دستی تقدیم تو می‌کنه ببم جان! من هم از حرفش خندیدم، چه پارادوکس زیبایی از گریه وخنده‌ی توامان ما شکل گرفته بود. - اگه مثل تو باشه، زنش میشم حیدر بابا! سرش را تکانی داد و با مهربانی روبه من گفت: - چاییت رو بخور ببم جان! سرد شد از دهن افتاد! با باقلوا بخور که دوست داری!
  12. #پارت بیست و دو عمه در آغوشم کشید. بوی عطر خاص و خوش بویش مشامم را پر کرد و باعث حسی لذت بخش در وجودم شد، دستانم دور کمرش حلقه شد. - دلت روشن، خوشگلم! بعد از صرف ناهار کنار باباجون، مامان‌جون، عمه و روزبه از روی صندلی پا شده و گفتم: - اگه شام هم نگه‌ام می‌دارین، من برم لباسم رو با لباس روزبه عوض کنم؟! روزبه حرصی به صندلی تکیه داده، پف کشید و بقیه با دیدن خنده‌های شیطانی من و قیافه‌ی شاکی روزبه خندیدند. باباجون با خنده گفت: - به یه شرط، بعد خوردن چایی بیای با من توی حیاط ویلا قدم بزنیم. دستم را روی چشم گذاشتم و با محبت زیادم به او گفتم: - تو جون بخواه عشقم! رو تخم چشمام. و بعد همان‌طور که عقب- عقب رفته و آن‌ها را تماشا می‌کردم، ادامه دادم. - ولی اولش یه سر برم اتاق یکی! روزبه دندان قروچه کرد و آن‌ها را به خنده‌ای دوباره انداخت. از در آشپزخانه خارج شده بودم که میانه‌ی راه پشیمان شده، برگشتم و سرم را از لای در داخل آشپزخانه کرده با شیطنت گفتم: - باباجون! ولی من فکر کردم، شرطت اینه دو نفری بعد چای مخفیانه یه نخ سیگار دود کنیم. با پرت شدن دستمال میز از سمت روزبه به سمتم و صدای اعتراضی عمه و مامان‌جون و خنده‌ی قهقهه‌‌وار باباجون، فرار را بر قرار ترجیح داده و به سمت راه‌پله دویدم. حین بالا رفتن از پله نقشه‌ی پریدن روی تخت گرم و نرم روزبه و چند دقیقه لمیدن رویش را به خوردن چایی ترجیح دادم. دست‌های گرم باباجون در هوای گرم تابستان وجودم را حرارتی می‌بخشید که با هیچ لذتی در دنیا تعویضش نمی‌کردم. صدای تق- تق عصایش روی سنگ‌فرش حیاط با تنفس آرامش‌ بخشش مخلوط شده و از این‌که این‌ گونه پدربزرگ عشقی داشتم به خودم می‌بالیدم. - ملودی! شیرین ببم! می‌خوام کارخونه رو به اسم تو کنم. در جا ایستادم؛ با توقف من دست باباجون که در دستم بود، کمی کشیده شده و باعث توقف او شد. به سمتم برگشت و عصایش را محکم به زمین زد. چشمم از پایه‌ی عصا به سمت بالا حرکت کرده، روی چشمان روشنش خیره ماند و با مهربانی قد و بالایم را تماشا می‌کرد. - لازم نیست باباجون! چه‌کاریه؟! همون به اسم عمه‌ست، خیلی هم قشنگه. باباجون لبخندش عمیق‌تر شد و چشمانش را به آرامی بست و باز کرد. - منظورم اسم کارخونه نیست شیرین ببم! بخوای همون کارخونه کمپوت و کنسرو بهنوش می‌مونه، می‌خوام کل کارخونه مال تو بشه ببم جان! چشمانم ازحیرت گشاد شد، لب‌های خشکم را با زبان تر کردم. - چرا آخه باباجون؟! نکن این کار رو! ان‌شالله دویست سال زنده باشی، خودت صاحب کارخونه باشی. با کشیده شدن دستم در آغوش گرمش فرو رفتم. چقدر بوی خوب بهشت می‌داد، با جان و دل بویش را به مشام کشیدم. - من دوست دارم بعد من صاحب کارخونه تو باشی، می‌دونم که بقیه هم موافقند با این موضوع، خانم مدیر شدن خیلی به شما میاد شیرین ببم! دستانم محکم‌تر دور کمر باباجون قفل شد و از ته دل احساس خوشبختی می‌کردم که چنین خانواده‌ی حامی و دوست‌داشتنی دارم. - باز که شیرین ببتون خودش رو لوس کرده آقاجون! با شنیدن صدای گرم حیدر بابا از آغوش باباجون در آمدم و به سمت پیرمرد مهربان خانه ویلایی چرخیدم، با فاصله از ما ایستاده و با مهربانی هر دویمان را با چشمان کوچکش نظاره می‌کرد. - حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی! من خودم رو واسه باباجونم لوس نکنم، واسه کی کنم خب؟! هر دو پیرمرد دوست‌ داشتنی من با صدا خندیدند و مرا هم به خنده وا داشتند. این‌بار سه نفری شروع به قدم زدن در حیاط زیبای خانه کردیم، در حالی‌ که من بین آن دو قرار گرفته و هر دستم در دست یکی از آن دو قرار داشت، دقیقا مانند دوران کودکی‌ام! داخل خانه‌ی سرایداری حیدر بابا به اصلاح گردگیری کرده و تاقچه‌ی کوچکش را با دستمال از گرد و خاک می‌زدودم که با هن و هن از آشپزخانه بیرون آمد. سینی کوچک که داخلش دو استکان چای خوش رنگ با باقلوا بود، در دستانش قرار داشت. - حیدر باباجونم چرا زحمت کشیدی؟! توخودت شیرینی هستی عزیزم! خنده‌کنان سرش را تکانی داد و به سمت پشتی کنار پنجره رفت، در حالی‌ که سینی را روی زمین می‌گذاشت با کمک گرفتن از پشتی نشسته، به آن تکیه داد. - بیا بشین ببم جان! خونه‌ی کوچیک حیدر بابا گردگیری لازم نداره، خودت رو خسته نکن بالام جان! در حالی‌که با انگشت به تاقچه اشاره کرده و به رویش چشمک زدم، گفتم: - گردگیری لازم نداشته باشه، فضولی که لازم داره این خانم خوشگله که عکسش رو پشت آینه‌ی تاقچه قایم کردی کیه عشقی؟!
  13. #پارت بیست و یک با چشمانی تنگ شده نگاهش می‌کردم با نِی آبمیوه که همچنان در دهانم بود، پا روی پا انداخته، نی را نیز از دهان خارج کردم و گفتم: - تو که آدم نمیشی! اگه یه روزی به خاطر تقلب‌‌های تو من رو از امتحان رد کنند، یه عشقی بهت نشون بدم توی لیلی و مجنون نخونده باشی. تندی دستانش را پایین آورده، کنار من نشست و با همان لبخند گل و گشادش به چشمانم زل زد. - وای عزیزم! می‌دونستم آخرش عاشقم میشی و ابرازش می‌کنی؛ حیف که سیاهی وگرنه همین الان می‌گرفتمت. آبمیوه‌ی نیمه‌خورده را به سمت صورت خوشگلش فشار دادم و مقداری از آن از داخل نی به رویش پاشیده شد. - بیا واست آبمیوه باز کردم جای نوشابه! بچه پررو! حسن فوری عکس‌العمل نشان داده و چشمانش را بست، با خنده به صورتش دست کشید و گفت: - زن وحشی دوست دارم. لب‌هایش را دور لبش گرداند و مزه کرد. - آبمیوه‌ش هم خوشمزه‌ست. بیشتر به سمتش چرخیده و یک دستم را روی پشتی نیمکت قرار دادم. - راستی! بگو ببینم این الهام و آرش رو ندیدی؟! به پشت نیمکت تکیه داده و پاهایش را دراز کرد، بازوانش را در هم گره کرده و بی‌تفاوت جواب داد: - چی‌کارشون داری؟ شاید یه جایی دارن برای زندگی آینده‌شون نقشه می‌کشن. با همان دست قرار گرفته به روی نیمکت به شانه‌اش زدم و گفتم: - چرت نگو بابا! هیچکی هم نه اونا! من کار دارم باید زود برم خونه ویلایی، خواستم الهام رو هم برسونم. در همان حالت سرش را متفکرانه بالا و پایین کرد. - آره این دو تا بیق‌تر از این حرفان، خودم باید یه دوره آموزشی واسشون بذارم. حوصله‌ام را سر برد. نفسی تازه کرده، بلند شدم و روبه حسن چرخیده و گفتم: - یعنی هنوز سر جلسه‌ان؟! - من بیرون ندیدمشون، حتما هنوز امتحانشون تموم نشده. کیفم را روی دوش جابه‌جا کرده با تمسخر گفتم: - همه مثل تو شانس ندارن بیفتن، پشت سر شاگرد زرنگ کلاس که! حسن با اَدا و اَطوار لبش را زیر دندان برد و گفت: - بر منکرش لعنت نابغه! جدی شده اطراف را پاییدم، از این دو گل ناشکفته خبری نبود. - حسن من عجله دارم، به نظرت زودتر برم الهام ناراحت شه؟! - نه برو! الهام رو هم من و آرش می‌رسونیم. آرش که از خداشم هست. با نگرانی به چشمانش نگاه کردم. - فقط مواظب باشید باباش یه وقت نبینتتون، جلوتر از خونه پیاده‌ش کنید. - باشه جیگر! خیالت راحت، انگار حسن تیز‌ دست رو تا حالا ندیدی! خندیدم و برایش سری تکان دادم و به سرعت چرخیده به سمت ماشینم پرواز کردم. دلم برای روزبه به اندازه‌ی یک‌سال تنگ شده بود، بی‌معرفت سفر به کوه دنایش یک‌ ماه طول کشیده بود. در تماس تلفنی که دیشب با او داشتم، قول داده بود که ظهر خود را به خانه ویلایی برساند. زودتر بروم و او را ببینم. مرده و قولش! در راهروی خانه ویلایی را باز کرده و هنوز کامل وارد نشده بودم که توسط دستی کشیده شده و روی چشمانم با دو دست همیشه خنک پوشیده شد، کنار گوشم صدای روزبه شنیده شد. - کیستی ای سیاهی؟! با حرص لبانم را جویده با تکان دادن شانه‌ام کیفم را از روی دوش به پایین سر دادم. افتادن کیف روی زمین سرامیک خانه صدای تقی داده و فشار دستان روزبه را کم کرد. در یک لحظه غافلگیرانه به سمتش چرخیدم که باعث شل شدن و افتادن دست‌ها کنار پاهایش شد. با انجام شیطنت کودکیمان صدای ناله‌وارش بلند شد. - آی ملودی! لهم کردی! تموم استخونام خورد شد. - حقته! تا تو باشی، این‌ همه وقت ما رو ول نکنی بری نامرد! به آرامی خندید. - اشتباه کردم سیاه بانو! این‌بار رفتم، یک‌ سال می‌مونم! با شتاب او را به عقب پرتاب کردم و دستم را به پهلو گرفته با ابرویی درهم به چهره‌ی بانمک شیطانش نگاه کردم. - اولا اشتباه که نه غلط هم کردی، دوما اصطلاح جدید واسم درست کردی؟! همراه با دهان‌ کجی ادامه دادم. - سیاه بانو! غش- غش خندید. بعد از تمام شدن خنده‌اش به دیوار پشت سر خود تکیه داد و با شعف گفت: - اصلا فکر نمی‌کردم، این‌قدر دلم واست تنگ شه. خدا کنه هیچکی تو رو از ما نگیره سیاه بانو! دستم از پهلو به پایین شل شد و از محبت عمیقش در چشمانم اشک جمع شد. چقدر این پسر دوست‌ داشتنی و قلب بود! به سمتم نزدیک‌تر شده و با حفظ لبخندش گفت: - اوه- اوه! به ملودی محکم ما نمیاد، این‌جور احساساتی بشه ها! سریع خود را جمع و جور کردم، بینی‌ام را بالا کشیده و جدی گفتم: - ولی خیلی بهش میاد با این تیشرت تازه‌ی مثل همیشه سفیدت آب بینیش رو پاک کنه. پسر وسواسی من به سرعت چهره در هم کشید. - اه- اه دختره‌ی کثیف! دور شو! در همان لحظه عمه بهی از در آشپزخانه بیرون آمد و با دیدن چهره‌ی من گل از گلش شکفت، با صورتی خندان به سمتم آمد. - عمه بهی چشمت روشن، جونورت برگشته پیشت!
  14. #پارت بیست -ملودییی! پیسس! ملودییی! دستم را به روی پیشانی قرار داده و چشمانم را با حرص بستم. گرمای هوا هم به شدت بر اعصاب نداشته‌ام تاثیر نامطلوب می‌گذاشت. نمی‌دانم چرا همیشه اسپلیت‌های دانشگاه در فصلی که باید آدم را خنک کند، ضعیف عمل می‌کرد روشن بود و کار می‌کرد؛ اما هیچ تاثیر خنک‌کنندگی نداشت. شاید هم استرس امتحان دمای بدن مرا بیش از پیش بالا برده که خنکی کولر جواب بده نبود. کمرم را بیشتر به سمت برگه‌ی امتحانی خم کرده و مقنعه‌ام را با دست چند باری تکان دادم تا شاید در جابه‌جایی هوا کمکی کرده باشد. عرق از تیره‌ی کمر به پایین شره می‌کرد و صدای فس- فس حسن مثل صدای مزاحم مگس عصبی‌ترم کرده و قدرت تمرکزم را پایین می‌آورد. مراقب جلسه، خانم دادخواه هم به ما مشکوک شده و مدام با مردمک چشمانش ما را می‌پایید. شماره‌ی صندلی امتحان من و حسن در داخل کلاس افتاده بود و متاسفانه فضا برای تقلب رسانی کوچک بود. اگر مثل الهام و آرش شانس به ما هم رو کرده و در سالن بزرگ اجتماعات می‌افتادیم، دستمان برای این کار بازتر بود. خانم دادخواه هم که همیشه خسته‌ است تنها کاری که انجام می‌داد، روی صندلی کنار تخته می‌نشست و پا روی پا انداخته و چشمان تیزبینش از زیر عینک ته‌استکانی بچه‌ها را رصد می‌کرد. - ملودی لامصب! تقلب نرسونی، افتادم! پوف! خدایا! یکی نیست به این حسن تنبل تن‌ پررو بفهماند، بگذار اول خودم بنویسم بعد به تو برسونم، آخه! از شانس بد من هم بین این همه دانشجو هر ترم موقع امتحانات شماره‌ی حسن درست بعد شماره‌ی من می‌اُفتاد. خودش که خیلی کیف می‌کرد، ولی همین قضیه باعث می‌شد به خاطر وجود من حتی لای کتاب‌های بینوایش را شب امتحان هم باز نکند، صاف نشستم و مانتوی پارچه‌ای آبی رنگی که به خاطر گرمای تابستان پوشیده بودم که کاملا به پشتم چسبید. از عرق خودم غرق نشوم، صلوات! برگه را بالا آورده و روبه‌ روی صورتم گرفته و آرام لب زدم. - حسن خفه خون بگیر! الان دادخواه جفتمون رو میندازه بیرون جلسه. بی‌شعور باز هم به سمت من خم شده بود که صدایش را واضح پشت گوشم شنیدم. - یه کم برگه‌ی بی‌صاحابت رو بگیر اونور، منم یه چی ببینم گدا گشنه! چشمانم از وقاحت بی‌مثالش گرد شد و قبل از حرکتی از جانب من، دادخواه از جا بلند شده و هوار کشید: - آقای وحیدی! پاشو جات رو با خانم محبی عوض کن. صدای رد صندلی حسن نشان از جابه‌جایی و بلند شدنش می‌داد. - خانم دادخواه چی‌کار کردم مگه؟! دادخواه که کارمند دفتری دانشگاه و با چهل سال سن به قول دانشجوها دختر ترشیده بود، چشمان ریز زیر عینکش را با اَدا و اُطوار ریزتر کرد و جواب داد. - همش داری صحبت می‌کنی با جلوییت. صدای حسن مانند زمانی‌ که قصد دلبری و خر کردن دختران را داشت، ملوس به گوش رسید. - حالا شما امر می‌کنی، اطاعت می‌کنم بانو جان! ولی من بچه خوبیم، اصلا اهل تقلب نیستم. کوفت بگیری حسن! از بانو جانی که ادا کرد، حس لذت و احساس ناز بودن را در دادخواه به وضوح دیدم و لب‌هایم از خر کیف شدن بنده خدا بی‌صدا کش آمد. در یک لحظه برگه از دستم قاپ زده شد و برگه‌ی دیگری روی میز کوچک صندلی‌ام قرار گرفت، آن‌قدر سریع و ماهرانه انجام داد که خود من هم متوجه نشدم چه برسد به دادخواه که در این لحظه در فضا به سر می‌برد. سرم به سمت صندلی که حسن در آن‌جا گرفت، چرخید. چرخش خودکار به احتمال زیاد روی اسمم و نوشتن دو کلمه‌ی به احتمال زیاد اسمش در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. سرش را به سمتم بالا گرفت و با دیدن چشمان متعجبم با پررویی به رویم چشمک زد. سریع سرم را به سمت برگه پایین آوردم و نفس عمیق کشیدم تا در کنترل خودم بیشتر موفق باشم، لامصب حتی اسمش را هم ننوشته بود و برگه کاملا سفید بود. پوفی کشیده و شروع به نوشتن جواب سوالات کردم. همان مقدار جواب حسن را از افتادن نجات می‌داد، مخصوصا که شیمی مواد درس دشواری هم بود و برداشتن دوباره‌ی این واحد با استاد محبوب، مشکات برای حسن از هر شکنجه‌ای دردناک‌تر می‌شد. محوطه‌ی دانشگاه کم تردد و تعداد دانشجویان موجود در آن انگشت‌ شمار بود؛ به نظرم سختی امتحان آن‌ها را مجبور به نشستن تا پایان زمان آزمون و رسیدن غیب‌های الهی کرده بود. روی نیمکت کنار چنار لم داده و از آب‌میوه‌ی خنکی که خریده بودم، نوش جان می‌کردم که حسن با دستان روبه بالا به حالت تسلیم به سمتم آمد. هر چقدر پررو و تنبل درس‌نخوان بی‌استعداد بود؛ اما به شدت جذاب و تو دل‌ برو به نظر می‌رسید، ولی هیچ‌وقت این مقوله‌ی جذاب بودنش باعث به وجود آمدن میل و علاقه بیشتر از یک دوست ساده در من نشد. موهای خرمایی پر پشتش را به بالا شانه زده و جین مشکی و تیشرت زیتونی رنگش بی‌نهایت به او می‌آمد و به نظرم بهتر بود، به جای مهندس شدن مدلینگ می‌شد که هم برازنده‌ی شخصیتش بود و هم پول بیشتری در می‌آورد. - عشقم من را عفو کن! برات جون میدم که باعث شدی ترم بعد، ریخت مشکات رو دیگه نبینم. به نزدیکی من رسیده و با آن چشمان قهوه‌ای رنگش براندازم می‌کرد و نیشش طبق معمول باز و بی‌صاحب بود.
  15. #پارت نوزده هر دو هم‌زمان غش- غش خندیدیم و بعد از خالی شدن هیجاناتمان موهایم را لای گوش فرستادم، تارهای مزاحم که بر اثر حمام و سشوار بعدش بیشتر لخت و ولو شده بودند. - پس الان تو چادری نه؟! - آره با تیم اومدیم برای فتح رشته کوه دنا؛ الان توی یاسوج هستیم، خیلی زیبا و سر سبزه معرکه‌ست! - آهان! عمه بهی گفت با بچه‌های تیم کوه‌نوردی هستی، ولی حرف تو حرف شد یادم رفت بپرسم کدوم طرف رفتین؟ - تو چی‌کار می‌کنی؟ امروز رفتی خونه ویلایی؟ آهی کشیده گوشی را در دستم جابه‌جا کردم. - من هیچی، از خونه به دانشگاه از دانشگاه به خونه؛ فقط امروز دو ساعتی بعد از ظهر رفتم خونه ویلایی سر زدم، همین! روزبه لب‌هایش را با زبان تر کرد و گفت: - خوب بودن دیگه؟! - آره همه خوبن، خیالت تخت؛ فقط روزبه سرد نیست اونجا؟ - روز که هوا خیلی خوبه، یه کم شباش خنک‌تره نه که خیلی سرد باشه ها فقط آب و هواش معتدله، نه گرما اذیت می‌کنه نه سرماش. - آره دیگه، نزدیک آخرای خردادیم داره میره تو تابستون. به نوک بینی‌اش با انگشت اشاره کرده و ادامه دادم. - فکر کردم سرده نوک بینیت قرمز شده! روزبه تک‌خنده‌ای زد و گفت: - نه هوا خوبه، فقط من یه کم ضعیفم و سرمایی. با چشمان و لحنی نگران گفتم: - مواظب خودت باش روزبه! یه وقت مریضیت عود نکنه! چشمانش را مطمئن بست و باز کرد. - نترس! این‌قدر که همیشه میگی ریقو نیستم، تازه هواش واسم خوب هم هست. - نگفتی چند روز طول می‌کشه؟ روزبه در جایش کمی جابه‌جا و دراز کش شد، دست آزادش را زیر سرش گذاشت و گوشی را به صورتش نزدیک کرد. - احتمالا پنج روزی طول بکشه. اگه حال داری یه توضیحی در مورد این رشته‌کوه بهت بدم، شاید یه وقتی به دردت خورد. همان‌طور که به چهره‌ی معصومانه و گندمی رنگش نگاه می‌کردم، لبخندی زده و سرم را به علامت تایید تکان دادم. من نیز پاهایم را دراز کرده و دستم را زیر گونه‌ام قرار دادم و با دقت به روزبه و صحبت‌هایش گوش سپردم. - خب، رشته کوه دنا در مرز سه استان کهکیلویه، اصفهان و فارس قرار گرفته و به سه رشته‌ی اصلی و یه رشته‌ی فرعی با کمک سه گردنه‌ی بیژن یا قاش مستان، مورگل غربی و پوتک تقسیم بندی شده و در دل خودش چهل و نه قله با ارتفاع بالاتر از چهار هزار متر داره. بر خلاف باور اشتباه مردم دنا یه قله نیست، بلکه رشته کوهی بزرگ توی زاگرسه که از شمال غربی تا جنوب شرقیش کشیده شده. بلندترین قله‌ی دنا هم قاش مستان هست که چهار هزار و چهارصد و پنجاه متره و در سی و پنج کیلومتری شمال غرب یاسوج قرار داره. اسم کوه هم اولش کوه دهنار یا ده انار بوده و بعد دینار و در آخر دنا گذاشتن. تیم کوه‌نوردی ما هم قراره، قله قاش مستان رو فتح کنه و از فردا سفرمون به سمت قله آغاز میشه. بیشتر از آن‌ که به اطلاعات دقیقی که در مورد رشته کوه دنا می‌داد توجه کنم، روی صورت مظلوم و تکیده‌اش که گونه‌هایش از زور لاغری بیرون زده و لب‌های نازکش بی‌رنگ بود، زوم کرده بودم. چشمانش عضو خاص صورتش بود که با دیگر اجزای آن مغایرت داشت و حس زندگی و شوق در آن می‌درخشید. دلم برای ته‌ریش کم پشتش ضعف رفت. چقدر این پسر عمه‌ی از همه کس غریبه‌تر را دوست داشتم و همیشه دل‌ نگران وضعیتش بودم. با بلند شدن صدایش شانه‌هایم از شوک بالا پریدند. - کجایی خانووم؟! لالایی که برات نمی‌خونم خوش‌خواب! چشم غره‌ای به رویش زده و با صدایی کشیده گفتم: - ااا ترسیدم! کی خواب بود بابا؟! داشتم گوش می‌دادم. روزبه لبخند مهربانی به رویم پاشید. - آره جون خودت! برو بگیر بخواب، قیافت داد می‌زنه خسته‌ای. دلواپس صاف شده، چهار زانو نشستم و گوشی را عقب‌تر بردم. - روزبه قول بده زود زنگ بزنی و از خودت بهم خبر بدی، نری حاجی حاجی مکه ها! -این‌قدرم فکر می‌کنی دست و پا چلفتی نیستم هیچیم نمیشه، خیالت راحت. لب‌هایم را به هم فشرده و چشم درشت کردم. - قول بده دیگه، بدجنس نشو! دوباره ردیف دندان‌هایش را به رخم کشید. روزبه از جمله کسانی بود که خوب نیشخند می‌زد. - باشه، بازم باهات تماس می‌گیرم مراقب خودت باش شب به خیر. - تو هم خیلی مواظب باش، شبت خوش! تماس که قطع شد به ساعت نقش بسته روی گوشی نگاه کردم. بدون آن‌که متوجه‌ی گذر زمان بشوم، ساعت یازده شب شده بود. باید زودتر می‌خوابیدم، فردا هم از صبح کلاس داشتم، ولی خوبی‌اش به آن بود که تا ظهر تمام می‌شد و می‌توانستم قبل از غروب به خانه برگردم. پیراهن را از تنم کنده و به سمت صندلی میز تحریرم پرتاب کردم، این‌ دفعه تیرم به هدف نخورد و کنار پایه‌ی صندلی ولو شد. عیب ندارد قرار نیست، هر بار شلیک موفقیت آمیز داشته باشم. خودم هم که روی تخت ولو شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. بدون گذراندن مراحل اولیه‌ی به خواب رفتن، خیلی سریع وارد مرحله‌ی خواب عمیق شدم، مغزم خسته‌تر از آن بود که مقدمه‌چینی کند.
  16. نام رمان: به احتمال صفر امکان نوشته‌ی: م.م.ر ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: ملودی دختر یکی‌ یک‌دانه‌ی خانواده‌ی آذرفر است، دختری باهوش، مهربان و البته شیطون که زندگی‌اش با وارد شدن استاد معراج رادمنش به دانشگاه محل تحصیلش، دست‌خوش هیجانات عاشقی و حوادثی می‌گردد که رازهایی از گذشته برایش برملا می‌شود، رازهایی که پیامدش به عشقی به احتمال صفر امکان می‌رسد... مقدمه: تم آوای کلیسا، وهم نجواهای بودا، ورد معبدهای هندو، جرئت کار خدا، خط مبهم کتیبه، باغ‌‌های سبز بابل، کاخ‌های تخت جمشید، ناله‌های ویولن سل، فکر فلسفه فریبی، هنر و تاریخ و عرفان، بازی تولد و مرگ، احتمال صفر امکان. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم به دنیا اومدم تا عاشقت باشم مکث کن آقای تاریخ، قدرت و ثروت و شهرت، امپراتوری تزویر، محنت و لعنت و وحشت، من جهان بینی ندارم، من الفبای جدیدم، من فقط عشق، فقط تو، من به آرامش رسیدم. قرن‌ها میان و میرن، یه چرا بدون پاسخ، من و تو هزار سال بعد، عشق، زندگی، تناسخ. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم به دنیا اومدم تا عاشقت باشم https://forum.98ia2.ir/topic/510-رمان-به-احتمال-صفر-امکانشاهرخممرکاربر-انجمن-نود-هشتیا/
  17. #پارت هجده زیر چشمی حسن را پاییدم که پوفی کشید و به سمتم هجوم آورد؛ ولی من هم دختر زبر و زرنگی شده بودم که زودتر عکس‌العمل نشان داده از دستش گریختم. صدای خنده‌ی الهام و آرش از پشت سرم شنیده می‌شد، ولی ریسک برگشتن به عقب را نکردم و به فرار ادامه دادم. نمی‌دانم استاد مشکات با کلاس چه ایرادی داشت که حسن این‌گونه در برابرش حساسیت نشان می‌داد؟! به احتمال زیاد به خاطر پرستیژ بی‌نظیرش حسادت می‌کرد، خب بترکد بهتر است، حسود هرگز نیاسود. رو‌به‌ روی آینه‌ی میز آرایش اتاقم ایستاده و موهای خیسم را سشوار می‌کشیدم. یک‌ ربع دوشی که در حمام اتاق گرفتم، کاملا سر حالم آورده و خستگی امروز را از تنم خارج کرد. از صبح تا بعدازظهر سر کلاس‌های دانشگاه بودم و بعد به خانه ویلایی رفته و دو ساعتی در کنار عزیزانم سپری کردم و در برابر اصرارهای عمه برای ماندن در خانه ویلایی و صرف شام پافشاری کرده و به خانه برگشتم. شدیدا احساس خستگی کرده و میل چندانی به خوردن غذا نداشتم، همین فرمان را در برابر اصرارهای مامان گلی نیز به دست گرفته و به تک لقمه بسنده کردم. بابا برای بازدید از کارخانه‌ی دوستش به قزوین رفته بود و تلفنی خبر داد که دیر وقت به خانه باز می‌گردد. کلی مامان گلی را اذیت کردم که زیر سر شوهرت بلند شده و شلوارش به احتمال زیاد چندتا شده است، مثل همیشه با اطمینان لبخند زد و گفت: - کور خوندی دختر! که بین من و بابات رو با این حرف‌ها شکراب کنی. واقعا هم زن و شوهر بی‌نظیری بودند و هیچ‌گاه پشت هم را خالی نکرده و نسبت به هم بی‌اعتماد نمی‌شدند. کاش منم با شوور آینده‌ام یه هم‌چین زوجی باشیم طنز گفتم بابا جدی نگیرید، به قول روزبه کی میاد منه سیاه رو بگیره؟! نه الان که به خودم در آینه نگاه می‌کنم، شاید خیلی خوشگل نباشم ولی خدا را شکر نقصی در چهره‌ام وجود ندارد که باعث بی‌ریختی‌اش شود، همین از نظر من کافیست. یک آدم کاملا نرمال با چهره‌ای طبیعی و نچرال، تازه به قول حسن که بعضی وقت‌ها می‌گوید مرده شور چشمای سیاهتم برده، کمی تا قسمتی چشم‌های درشت خوبی هم دارم، شاید بعدها به دردم خورد!‌بر عکس اتاق روزبه که تمامی دکوراسیونش سفید هست، اتاق بنده به رنگ بنفش است!چرا؟! چون بنده عاشق رنگ بنفش هستم با این تفاوت که روزبه بیشتر لباس‌هایش هم سفید است، ولی من در پوشیدن لباس از انواع و تنوع رنگ‌ها استفاده کرده و فقط به رنگ بنفش اِکتفا نمی‌کنم. آخر همه چیز دور و بر آدم سفید باشد، احساس می‌کنی داخل تلی از برف گیر کردی و یخ می‌زنی؛ اما بنفش رنگ شاد و آرامش‌ بخش برای من است. کاغذ دیواری اتاق، کمدها، میز تحریر، تخت‌خواب، روتختی، پرده و حتی گیتاری که عمه بهی برای تولدم خرید، همه بنفش به قول دخترها یاسی رنگ است، البته گیتاری که نه بلد هستم بنوازم و نه علاقه و استعداد یادگیری‌اش را دارم. بعضی وقت‌ها که روزبه داخل اتاقم می‌آید می‌نوازد و من فیض می‌برم، به قولش باعث می‌شود که رویش خمس و زکات نیاید. چه جالب! بدون اختیار تاپی که بعد خشک شدن پوشیدم بنفش است، در عوض شلوارکم طوسی‌ست و ست خوبی از کار در آمده! در افکار مالیخولیایی خودم غرق بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. سشوار را خاموش کرده و گوشی را از روی پاتختی برداشتم. تماس تصویری از جانب روزبه! بیا هی میگه من بی‌پدر و مادرم، ولی از همه حلال زاده تره. به خودم تک نگاهی انداختم، تازه از حمام در آمده و تر و تمیز هستم. انشالله به سیاهی‌ام دیگر گیر ندهد، فقط تاپم یه کم لختی و بدنماست. چشم و گوش پسرم باز می‌شود! به سمت رخت‌آویز کنار کمد رفته و پیراهن دکمه‌دار آستین بلندم را از روی تاپ پوشیدم. روی تخت گرم و نرمم پریده به پشتی‌اش تکیه دادم. انگشت دستم را برای برقراری تماس روی صفحه‌ی گوشی کشیدم. چهره‌ی فنجول و بامزه‌ی روزبه جلوی چشمانم نمایان شد. یک مقدار نوک بینی‌اش احتمالا از سرما قرمز شده، لب‌هایم از دیدن چهره‌ی بانمکش کش آمد. - کجایی باز تو مار کوپولو؟! - تو هنوز بیداری دختر‌ه‌ی خیره سر! ساعت از وقت خوابت گذشته، فکر نمی‌کردم آنلاین باشی؟ زبانم را به سمتش دراز کرده و با لبخند گفتم: - هنوز سر شب عارفاست، اون که تو باید الان خواب باشی بچه کوچولو! با حرص حدقه‌ی چشمش را در کاسه چرخاند و گفت: - باز که تو موهات رو کوتاه کردی دختر سرتق! - روزبه کوتاه بیا تو رو خدا! کجا کوتاه کردم، همونه. انگشتش را رو به گوشی‌اش گرفت و غر زد. - مگه میشه موهای آدم همیشه این اندازه باشه؟ بشر تو رشد موی بدن نداری مگه؟! - نه والا! حتما ندارم، رشد موهام کمه خب! روزبه نگاهی به تاپم که از زیر پیراهن دکمه باز مشخص بود، کرد و با خنده گفت: - توهمی نشی با این همه رنگ بنفش؟! داییم باید اسمت رو می‌ذاشت بنفشه! - هاااا اسم تو هم حتما می‌شد سفیداب خان! با صدا خندید. - روزبه کجایی؟ دوربین رو کردی تو صورت خودت، گدا یه کم شل کن نشون بده دور و برت چیا داری؟! با لذت نفس عمیقی کشید و گفت: - ملودی جات خالیه الان وسط بهشتم، فقط تاریکه نمی‌تونم حوریای بهشتی رو نشونت بدم. - ای کلک! از اولم می‌دونستم الکی جانماز آب میکشی، کوفتت شه تنهایی رفتی پیش فرشته‌ها. - کاش می‌تونستی تو هم میومدی، ولی هم بچه‌ ننه‌ای تنهایی جایی نمیری، هم تنبل تشریف داری و اهل کوه و کوه‌نوردی نیستی و گرنه تو رو هم با خودم می‌آوردمت. نچی کرده غرغر کردم. - غلط نکن! من بچه ننه نیستم. ننه و بابام حساسن، نمیذارن یکی یک‌دونه‌شون یک اینچ ازشون دور بشه. - آره دیگه، الکی نمیگن یکی یه‌دونه خل و دیوونه!
  18. #پارت هفده سالن سلف یک محوطه‌ی مستطیل شکل دراز بود که یک طرف آن قسمت توزیع غذا و سمت دیگر پشت سر هم میز و صندلی چیده شده بود. دانشجویان گروهی روی صندلی‌ها نشسته و صدای به هم خوردن قاشق و چنگالشان از بیرون سالن هم شنیده می‌شد. یاد حرف مامان گلی افتاده و لبخند ریزی به لبم نشست. او همیشه عاشق صدای برخورد قاشق به ظرف چینی موقع صرف غذا بود و می‌گفت این صدا یعنی زندگی با نهایت لذت ادامه دارد، وقتی یک خانواده در کنار هم به دور از مشکلات بیرون غذا میل می‌کنند. با دادن ژتون و گرفتن غذایم از گارسون همیشه خندان دانشگاه، خنده بر روی لبم بیشتر کش آمد. خدا را شکر، نهار امروز خورشت قیمه بود می‌شد تناولش نمود. هنوز غذا به دست روی صندلی سلف جاگیر نشده بودم که ناگهان موضوعی به خاطرم آمد. چشمانم از بابت یادآوری گشاد شده، لب‌هایم سفت روی هم چسب شد. شادی که تازه نشسته بود، متعجب از تغییر قیافه‌ام گفت: - باز چت شد ملودی؟! با تک نگاهی به جانبش آهانی کرده، روبه الهام گفتم: - بیا بریم بیرون یه چیزی باید نشونت بدم. شادی کفری پلک به هم زد. - حالا غذاتون رو بخورید، دیر نمیشه. ظرف غذایم را روی میز کنار شادی گذاشتم. همان‌طور که از پاچه‌ی لباس الهام گرفته و او را می‌کشیدم، نالان گفتم: - نه خیلی واجبه، تو بخور! خواستی سهم ما رو هم بخور. رو ترش کرد و بی‌تفاوت شروع به خوردن کرد. - اصلا به من چه! بعدشم مگه من غولم غذای شما رو هم بخورم، زرنگ باشم مال خودم رو تموم کنم. هنوز از در سلف بیرون نرفته بودیم که با دو چهره‌ی همیشه آشنا رخ به رخ شدیم. آرش زودتر به کلام در آمد: - به این زودی نهار خوردین؟ چشمان معذبم را از جانبشان دور کرده با لکنت گفتم: - نه چیزه، کاری پیش اومد. ما غذا گرفتیم پیش شادی مرادیه، شما بخورین ما هم میایم. سریع با گرفتن بازوی الهام از زیر نگاه‌های تیز و مشکوکشان نجاتمان دادم، تعجب بر انگیزتر این‌که حسن چیزی نگفت و فقط نگاهمان کرد. بیرون از سالن، الهام اختیار از دست داده با شتاب با گرفتن بازویم متوقفم کرد‌ - چت شد ملودی؟! میگی یا نه؟! به چشمان حیرانش خیره شده، آرام لب زدم: - اون ما رو بخشید، ولی الان دیگه واسه جبران کارم فرصتی ندارم، مگه نه؟! الهام به یاد شق‌القمری که کرده بودم افتاد و وایی کشید، دستانش را طبق عادت روی لب‌هایش گذاشت: - ملودی! ماشین بدبخت رو بگو. دستش را گرفته و او را به سمت پارکینگ کشاندم. در فاصله‌ی دورتر از ماشین جناب استاد ایستاده با تحیر نظاره کردیم. دروغ نگویم یک مقدار عذاب وجدان پیدا کردم، آن‌ هم به خاطر خود استاد که در آن زمان اوج گرما زیر نور خورشید دست به کمر به لاستیک‌های پنچرش نگاه می‌کرد. از این‌که معماریان مسئولیت تعویض لاستیک‌ها را به گردن داشت، حال هم کردم نوش جانش! خب از لحاظ مالی دو تا لاستیک ضرر زدن به همچنین استادی زیاد گناه نداشت، به نظر می‌رسد وضع مالی خوبی داشته باشد وگرنه به قول حسن اصل جنس شیره‌ی ناب تریاک استعمال نمی‌کرد، والا! این‌ جوری وجدانم را از عذاب و خجالت رهایی دادم. انگار مویش را آتش زدند، هنوز در ذهنم اسم نچسبش را کامل نکرده بودم که صدایش کنار گوشم بلند شد. - دهنت دختر! تو لاستیک‌های بنده خدا رو به این روز انداختی؟! با ترس از جا پریده و همراه با الهام به عقب برگشتیم و دوباره با لاله و لادن روبه‌ رو شدیم. من و الهام هم باید در شوی حرکات موزون دو نفره شرکت کنیم قطعا اول نشده دوم، خواهیم شد آن‌قدر که هم‌زمان و منظم با هم حرکات چرخشی و واکنش‌ها را انجام می‌دهیم. چشمان حسن تعجب همراه با افتخار، ولی آرش با شماتت همراه بود. - فکر کردم حذفمون می‌کنه، زودتر خواستم تلافی کنم. من رو باش چه زود وا دادم و گناهم را به گردن گرفتم، بدون حتی شکنجه شدن روحی چه برسد به نوع جسمی‌‌‌اش! لحن صدای آرش هم سرزنش‌وار بود. - ملودی نگفتی کسی می‌‌بینتتون، اون‌ وقت دیگه با دو تا حرف نمی‌شد قضیه رو جمع کرد، کار بیخ پیدا می‌کرد. از تو این بی‌فکری‌ها بعیده! سریع شروع به دفاع از خود و ماست‌ مالی کردن اشتباهم کردم. - خب وقتی دو سال با این حسن بچرخم از دست منم این خطاها برمیاد، تعجبی توش نیست. چشمان حسن از پررویی من گرد شد و لب‌های الهام و آرش کش آمد. خندیدم و گفتم: - ولی خداییش حال کردین چه شیک و مجلسی از خجالت لاستیک‌هاش در اومدم؟! به عمرش نمی‌فهمه این دست‌خوش یه دختر تیز و بزه. آرش با لبخند سر به تاسف تکان داد که حسن غر زد: - حالا وقتی به بابا جونت خبر بدم دسته گلش تو دانشگاه چه افتخاراتی کسب می‌کنه، اون‌ وقت ببینم این‌جوری براش بلبل زبونی می‌کنی؟! کلاسور را از دست الهام قاپیده به سینه‌ی حسن کوبیدم. - غلط کردی دوزاری! حسودیت اومده یکی ناقلاتر از خودت پیدا شده. آرش همان‌طور که جمعمان را به جلو هدایت می‌کرد، گفت: - حالا بیاین سریع محل وقوع جرم رو ترک کنیم تا کسی ما رو ندیده، بهمون شک کنند. از نهار که ما روانداختی، بریم برسیم سر کلاسمون. خوشحال خودم را مرتب کرده و با ناز گفتم: - آره زودتر بریم، به‌خصوص با مشکات عزیز کلاس داریم، دلم براش اندازه‌ی یه دنیا تنگ شده!
  19. # پارت شانزده وای! این دختر چقدر عشق است! به خاطر زرت و زورت من، کلاسش پایین آمده، باز هم نگران پاس کردن واحدهای درسی‌ام است. با عشق و محبتی سرشار در آغوشش کشیدم و در گوشش زمزمه کردم: - به همین خیال باش من تو رو تنها بذارم. کل این راه رو باید دوتایی بریم، تازه مقصر اصلی هم من خر بودم. الهام مرا بیشتر به خودش فشرد و گفت: - نگو به خودت خر، عشقم! کاش هیچ‌وقت دوست با معرفتی مثل تو رو از دست ندم. ناگهان سلول‌های مغزی‌ام به تکاپو افتاده، سناریوی جدیدی در ذهنم نقش بست. از آغوش الهام خارج شدم و به محوطه نظر دقیق انداختم، تقریبا خلوت به نظر می‌رسید. از جا بلند شده، دست الهام را نیز کشیدم: - پاشو یه فکری دارم، حال این استاد درخت نشان رو بگیریم. الهام مضطرب لب زد: - وای ملودی! ول کن! خطرناکه با اینها در بیوفتیم. - نترس، کار خطری نمی کنم؛ ولی حالا که اون ما رو از این درس محروم می‌کنه، ما هم یه ضد حال واسش درست کنیم. از محوطه‌ی اصلی دانشگاه تا محل پارکینگ خودروها مسافت زیادی نبود. دست در دست الهام به سمت پارکینگ قدم زده، اطراف را نظاره کردم و به آرامی ادامه دادم: - فقط تو، دو دقیقه حواست باشه کسی نیاد، من کارم رو زود انجام میدم. قیافه‌ی پراسترس الهام از این فاصله آشکارا مشهود بود، هر کسی او را می‌دید، می‌فهمید خراب‌کاری در راه است. خوبه با این آدم دزدی بری، همان اول راهی لو می‌دهد. کنار لاستیک ماشین حاج بابایی نشستم. حسن آمار نوع و رنگ وسیله‌ی نقلیه‌ی اساتید را به خوبی برایمان تشریح کرده بود، بالاخره یک جایی اراجیفش به دردم خورد. خب حالا نوبت ناخن گیر با حالم که از قسمت دیگرش چاقوی کوچکی هم داشت، رسید. از کیف خارج کرده و در نهایت آرامش وارد لاستیک ماشین کردم. صدای خروج باد از لاستیک بعد از در آوردن چاقو از یک موزیک ملایم لذت‌بخش‌تر به گوشم نشست. شیطان ناقلا بدجور در وجودم تقلا می‌کرد که به یک لاستیک اکتفا نکنم؛ لاستیک جلویی را هم به همان درد مبتلا کرده و نیشخند زدم. خوب کافیست، همین دو تا یک عالم از وقت مبارکش را به خود اختصاص می‌دهد. وقتی به سرعت از کنار ماشین به سمت الهام رفتم، دستم را در هوا قاپید و به سرعت از آن قسمت دانشگاه خارج شدیم. تقصیر خودش بود، باید برای لاستیک‌هایش هم دزدگیر وصل می‌کرد! خب، روحیه‌ام به خوشی تغییر پیدا کرد؛ مخصوصا بعد از صرف نهار با استاد محبوب، مشکات کلاس داشتیم و این از خوش اقبالی ما بود که دو روز پشت سر هم چهره‌ی با شخصیت و با کلاس ایشان را ملاقات می‌کردیم، البته من دیروز این سعادت بزرگ را از دست دادم ولی به خودم قول دادم جبرانی دیروز را هم در این تایم عمیق‌تر به پیش ببرم. هم استاد شیمی مواد غذایی و هم بهداشت محیط بود و به خاطرش این دو واحد درسی به نظر من از همه‌ی درس‌ها دلچسب‌تر و آسان‌تر بود. هنوز به سالن سلف سرویس نرسیده بودیم که شادی مرادی همکلاسیمان، هن و هن کنان خود را به ما رسانید. طبق عادت همیشگی‌اش برای تازه کردن نفس، دست بر روی سینه کمی به پایین خم شد و گفت: - خبر دست اول دارم براتون، چقدر بابتش مایه تیله میدین؟ دوباره صاف ایستاد و همان‌طور که دقیق به چهره‌های متعجب ما نگاه می‌کرد با دو قدم فاصله‌اش را کمتر کرد. سریع واکنش نشان داده، کلاسور را از دست الهام قاپیدم و به عنوان سپر دفاعی جلوی صورتم گرفتم. - وا! چت شد، چرا این‌طور کردی؟! کمی کلاسور را از جلوی چشمانم عقب کشیده و جواب دادم: - یعنی نمی دونی چرا؟! تو باز دوباره هیجانی شدی، فاصله‌ت رو هم باهامون کم کردی، صدی به نود الان تموم صورتمون با تف دهانت خیس آب میشه. الهام دوباره با صدا خندید. امروز زیاد از خط قرمزهایش به جاده خاکی زده بود! چشم بابا سرهنگ جانش را دور دیده بود. دختر مگر در محوطه‌ی عمومی این‌جور دندان‌نما خنده می‌کند، واه... واه! شادی حرصی شده، دندان قروچه کرد و با ایشی کش‌دار چند قدم عقب رفت: - منه دیوونه رو بگو بدو اومدم، خبر خوب بهتون بدم. خیلی بی‌لیاقتی ملودی! همراه با نیشخند با منظور روی لب گفتم: - بابا قهر نکن غصه خانوم! من فقط ضد حمله زدم، تفو جان! خب، این هم لقب اهدایی بنده به شادی جان بود؛ چون مواقعی که هیجان‌زده موضوعی را تعریف می‌کرد، قدرت کنترل ترشح آب دهانش را از دست می‌داد و سر و کله‌ی آدم را تف باران می‌کرد. الهام تغییر موضع داده، این‌بار بی‌صدا به خنده‌اش ادامه می‌داد. شادی هنوز اخمو نگاهم می‌کرد که خود به سمتش نزدیک شدم و دست روی بازویش گذاشتم: - اا شادی باهات شوخی کردم دیگه! بگو جانم، چی شده زودتر از بقیه اومدی من رو خوشحال کنی؟! نچی کرد و بازویش را از زیر دستم خارج کرد: - بیشتر واسه خاطر الهام جون اومدم، یه وقت ناراحت نباشه. تایم آخر کلاس آرش بلند شد، رفت پیش استاد حاج بابایی و باهاش صحبت کرد. خودم شنیدم استاد، آخرش گفت به خاطر شخصیت والای آرش و خود خانم صمدی این‌بار هم کوتاه میاد و شما دو نفر می‌تونید جلسه‌ی بعدی کلاس بیاین، خلاصه اینکه حذفتون نکرد. از خوشحالی به سمت شادی پریده، صورتش را بوسه باران کردم: - خوش خبر باشی دخترم! خیر از جوونیت ببینی، دو تا دسته گل رو شادروان کردی. شادی با حرص خودش را از زیر دستم بیرون کشانید و رو به الهام خندان کرده و نق زد: - بفرما به من میگه تفو خانم! اون موقع، خودش صورتم رو این‌طوری ماچ توفی می‌کنه. هر سه خندیدیم و به سمت سلف رفتیم.
  20. # پارت پانزده این‌بار به راستی نطق حسن را کشیده بودند؛ چون بدون دردسر و حرفی سمت مخالف صندلی من و با فاصله نشست. الهام که کنار من روی صندلی قرار گرفت، با لبخند ریزی به آرامی گفت: - مثل این‌که یکی پیدا شده ضامن حسن رو بکشه. روبه صورتش کردم و گفتم: - بیا! مثلا اومدم ردیف اول بشینم ازش دور باشم، خودش آدم شده عقلی کرده! با وارد شدن استاد به کلاس از جا بلند شدیم و من با دیدن تیپ و استایلش ناخود‌آگاه چشمانم گرد شد. لامصب چقدر بد سلیقه بود، کت قهوه‌ای با شلوار پارچه‌ای سبز! لب‌هایم را جویده و روی صندلی‌ام نشستم. چقدر کنترل نخندیدن در حال حاضر سخت به نظر می‌‌رسید! استاد شروع به حضور و غیاب کرد و از دیدن من در صندلی جلو که در این مدت از محالات بود، تعجب کرده و ابروی سمت چپش بالا پرید. سعی کردم چشم در چشمش نشده و تمرکزم را به تخته‌ی کلاس دادم. آقای توانایی با آن دست خط زیبایش باز بِیتی زیبا از حافظ نوشته بود که با خواندنش لبخند کوچکی بر لبم نشست.(با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی، تا بی‌خبر بمیرد در درد خود پرستی) با خواندن اسم حسن سرم بی‌اختیار به عقب چرخید که با احتیاط و سر به زیر از جا بلند شده، حاضر گفت. ابروی بعدی استاد این‌بار از تغییر رفتاری حسن به بالا پرید، لبخند پیروزمندانه‌ای هم به همین خاطر به لبانش نشست. مردک خوشحال بود که توانسته حسن را این‌گونه گوشمالی دهد، بیشتر از پیش از او متنفر شدم. با بی‌ادبی خط زیبای توانایی را بدون زدن حرف و یا تعریفی پاک کرد و با دست‌خط خرچنگ قورباغه‌اش مبحث جدید درسی را نوشت و فکر می‌کرد خیلی مشتاق دیدن دست‌خطش هستیم که تیتر درس را خودش می‌نوشت و بعد تخته‌ی هوشمند را روشن می‌کرد، نتوانستم از رصد کردن و آنالیز تیپش پرهیز کنم، به سمت گوش الهام کمی خم شدم و آهسته در گوشش لب زدم: - الهام تا حالا دیدی دنیا بر عکس بشه؟ تو کدوم درختی رو دیدی که تنه‌اش سبز باشه برگاش قهوه‌ای؟ تازه یه کلاغ سیاه هم وسط برگاش زل بزنه به صورت ما! سر الهام که به سمت من برگشت، مردمک چشمانم هم به جانب او چرخید. ابتدا با تعجب به من نگاه کرد و ناگهان به شدت خندید، به طوری‌ که به سرفه افتاد. کل دانشجویان از این اتفاقی که شاید سالی یک‌بار هم به وقوع نمی‌انجامید، متعجب به او نگاه می‌کردند حتی حاج بابایی بیشتر نگران وضعیت الهام بود تا خندیدن بی‌علتش به پشتش زدم تا سرفه‌اش قطع شد. خودش هم از کاری که کرده، متحیر بود. چشمان زیبای مشکی‌اش پر از اشک و قرمز شده بود. لعنت به من با وراجی بی‌موقعم! هر چند یک درصد هم احتمال نمی‌دادم که نتواند خود را کنترل کند، آن‌ هم دختر محجوب و سر به زیری چون او الهام طفلک، ناراحت از جا بلند شد و با لکنت گفت: - بب... ببخشید... استاد... نتونستم خنده‌م رو مهار کنم، شرمنده! سرش را پایین گرفت. - از خانمی با وجنات شما بعید بود این کار! اصلا انتظار نداشتم، این یه نوع توهین به منه که شاید داری به من می‌خندی! در دلم گفتم، دقیقا به تو خندید. - نه استاد اتفاقی شد، معذرت می‌خوام! کلاسورش را با سر پایین افکنده، جمع کرد و با گفتن با اجازه از کلاس بیرون رفت. سکوت فضا را در بر گرفته بود که با پررویی و بدون حرفی کیفم را برداشتم و از کلاس بیرون زدم. به جهنم که حذفم می‌کند، الان مهم دوستم است که به خاطر کرمی که من ریختم از خط قرمز اخلاقیاتش خارج شد. یعنی یک‌بار حسن آرام گرفته بود، من جایش را پر کردم صدای داد حاج بابایی در راهروی خلوت دانشگاه پیچید: - اگه یه نفر دیگه هم بخواد فداکاری کنه پشت خانوم بره بیرون، کل کلاس رو این ترم می‌ندازم. گفته باشم دلتون به حال وقت خودتون نمی‌سوزه، واسه دوستاتون ارزش قائل باشید. بهتر در حال حاضر حوصله‌ی فک زدن با آرش و حسن را نداشتم. از در سالن که خارج شدم، الهام سر به زیر را دیدم که روی نیمکت کنار چنار نشسته بود. لب‌هایم را برچیدم و پاورچین- پاورچین به سمتش نزدیک شدم و با دیدن من از جا بلند شد. قیافه‌ام را مایوس کرده، دستانم را بالا بردم. - غلط کردم، شکر خوردن واسه همین روزاست دیگه! الهام به ناگه تغییر چهره داده، دوباره خندید و لابه‌لای خنده‌هایش گفت: - خدا نکشتت دختر! تا به حال تمثیلی به این درستی نشنیده بودم، تو باید ادبیات می‌خوندی نه صنایع غذایی. پف راحتی کشیدم، کنارش رفته روی نیمکت ولو شدم. - خودت بهتر می‌دونی جونم! مجبور بودم. وقتی نوه‌ی کارخونه‌دار هستی، راه دیگه‌ای نداری باید راه بابات رو ادامه بدی. الهام مجدد کنارم جا گرفت و نشست، به خنده‌اش پلان آخر را نشان داد و سکوت کرد. زیر چشمی او را می‌پاییدم که به سمتم چرخ خورد و گفت: - ولی خیلی بد شد، یه دفعه که معنی حرفت رو فهمیدم از کنترل در اومدم. دستی به شانه‌اش زدم و با نیشخندی بر لب گفتم: - خیالت نباشه، نهایت دوباره این واحد رو بر می‌داریم. شاید خدا بهمون نظر کرد، این‌بار جای این عتیقه یه استاد باحال و خوش‌تیپ نصیبمون شد. با سردرگمی آنالیزم کرده، گفت: - تو چرا پشتم در اومدی بیرون؟! حرف‌های تو رو که نشنید، بیخود خودت رو از این واحد انداختی.
  21. #پارت چهارده فس همگی‌مان با شنیدن نام استاد اخلاق، واحد درسی بعدی در آمد. واقعا خودش یک نمره هم اخلاق نداشت؛ ولی استاد تدریس اخلاق و اندیشه‌ی اسلامی بود! حسن مستاصل و پکر دوباره سر جایش ولو شد، با به یاد آوردن جلسه‌ی قبل تند از جا پریده به سمت حسن هاج و واج مانده چرخیدم و انگشت اشاره‌ام را به نشانه‌ی تهدید جلوی چشمانش تکان دادم. - حسن وای به حالت امروز پشت من بشینی! این‌بار من رو بخندونی، حاج بابایی جفتمون رو بدون رضایت والدین به عقد هم در میاره. آرش و الهام هنوز هنگ رفتار تهاجمی پر شتاب من بودند که حسن از منگی در آمد و با آرامش به پشتی نیمکت تکیه داد و بازوانش را به هم قفل کرد و با پوزخندی که به نیشخند می‌رسید، دوباره افاضه‌ی فضل کرد: - جان! چه خوب! کی از من برای توی سیاه سوخته بهتر؟! حداقلش بچمون رنگ پوستش گندمی میشه، از سیاهی مطلق در میاد طفلی. قبل از به هوش آمدن و درک آرش و الهام از بحث بین ما کلاسور را محکم بر سر حسن کوبیدم، صدای آخش با بالا رفتن دستانش برای محافظت از کله‌ی پوکش هم‌زمان شد. - بمیری ملودی! الان داشتی برام دلواپس بازی در می‌آوردی‌ها! الهام هم با قهقهه از جا بلند شد و کنار آرش جنتلمن که حتی خنده‌هایش هم باکلاس بود، ایستاد و با نگاه کوتاه به سمتش، دستش را برای جلوگیری از خنده‌های بیشتر جلوی لبش گذاشت، به سمت ورودی دانشگاه چرخیده و با ناراحتی گفتم: - گروهان بلند شید، دو ساعت باید این مرتیکه‌ی مفنگی رو تحمل کنیم. خدایا صبر! متاسفانه تهمت نمی‌زدم، جناب حاج بابایی واقعا تریاک مصرف می‌کرد و این مورد بر اثر تحقیقات و تلاش‌های مستمر حسن در این ترم تحصیلی صورت گرفته و به یقین رسیده بود، البته مصرف یا نکردن جناب استاد توفیری به حال ما نداشت، ولی از یک دانشگاه سطح بالا بعید می‌آمد از چنین به اصلاح اساتیدی برای ترویج فرهنگ و آموزش دانشجویانش استفاده کند. این معماریان حراست، فقط بلد بود به دانشجویان ساده‌ای مثل ما گیر دهد وگرنه جرم بزرگ‌تر بعضی‌ها اصلا به چشمشان نمی‌آمد، هر چند من شنیده بودم که جناب مثلا استاد! از لحاظ پارتی در دانشگاه دست پر بوده و حتی زور مدیر دانشگاه هم به او نمی‌رسد، چه برسد به امثال معماریان‌ها! یاد جلسه‌ی قبل افتادم که یک‌ مرتبه جناب استاد از مبحث درس به مسئله‌ی شهادت و شهید رسید و شروع به سخنرانی در مورد زمان جنگ کرد. آ‌‌ن‌قدر که از نطق در این مورد، خودش به شخصه لذت می‌برد از تدریس مباحث درسی نمی‌برد. بچه‌ها با بی‌حوصلگی ولی ساکت به خاطر او همه داشتند از اخلاق تند و زبان تیز استاد به صحبت‌هایش گوش فرا می‌دادند که دست حسن از پشت سر من به سمت بالا به احتزاز در آمد. حاج بابایی که فکر می‌کرد مسئله برای دانشجویان کاملا جدی شده، سرفه‌ی کوتاهی کرد و به او اجازه‌ی ایراد کلام داد، حسن کاملا با لحن جدی شروع به صحبت کرد که حتی من فراموش کردم طرف حسن وحیدی دلقک خودمان است، به صورتی‌ که کاملا به سمتش چرخیده و به حرف‌هایش گوش فرا دادم. - استاد در مورد مبحث مهم شهادت یک خاطره‌ای از یک شهید به یاد آوردم که اگه اجازه بدید تعریف کنم. حاج بابایی با آن صورت در برگرفته از پشم، راضی سری به تایید تکان داد، سر جایش نشست و به حسن با گوش جان توجه کرد. - راستش یک سربازی توی میدون جنگ ناگهان احساس می‌کنه دستشویی داره. میره پشت جبهه تا کارش رو انجام بده، یک‌دفعه می‌بینه ملائک از بازوانش گرفته و اون رو به سمت آسمون می‌برن. تعجب می‌کنه و میگه: صبر کنید من که هنوز شهید نشدم؟! یکی از ملائک میگه: بنده خدا حواست نبوده، کار خرابی کردی روی مین! سکوت سهمگینی کل فضای کلاس را در بر گرفت، حتی خود استاد هم مغزش هنگیده بود و با تعجب حسن را رصد می‌کرد و با مرور دوباره‌ی حرفش ناگهان به قهقهه افتادم و صدای بلند خنده‌ام محیط به خفقان رفته را به هم زد. با خنده‌ی بلند من دیگر دانشجویان، انگار تازه متوجه‌ی قضیه شده و به یک‌باره کلاس ترکید. چشمم که به چشم حاج بابایی افتاد، یک لحظه خودم را از ترس خیس کردم. به جای خشم در برابر حسن روی صورت من زوم کرده و خشن نگاهم می‌کرد و خفه خون گرفته با تته پته گفتم: - ببخشید استاد! ولی خیلی خنده‌دار بود. چشمان حاج بابایی بی‌تفاوت از روی صورت من به سمت بالا رفته، روی صورت مضحک و مسخره‌ی حسن نشست. - الان چی‌کارت کنم وحیدی؟ بدمت بندازنت روی مین تا تو هم به آرزوی شهادت دست پیدا کنی؟! حسن پیراهنش را با دست روی شلوار جینش مرتب کرد و با لحنی مثلا شرمنده جواب داد: - استاد! من فقط خواستم فضا رو شاد کنم. طفلی بچه‌ها رفته بودن توی فاز جنگ و مرگ و میر. حاج بابایی به صندلی‌اش تکیه زده، پا روی پا انداخت. - فعلا بپر بیرون تن لش! تا بعد به حسابت برسم. گفته بودم واقعا بی‌ادب است و همیشه با زدن چنین حرف‌هایی شأن استادی‌اش را از نظرمان پایین می‌آورد. حسن از کلاس اخراج شد؛ ولی باز با پا در میانی استاد چگینی که به خاطر همان فامیلی‌ات با مدیر دانشگاه، حرفش زمین نمی‌افتاد قضیه ختم به خیر شده و حسن با دادن تعهد بخشیده شد؛ ولی از نظر من این تعهد ارزش داشت و تا چند روز حال من یک نفر با یادآوری‌اش رو به سرخوشی تغییر می‌کرد.
  22. #پارت سیزده فاصله‌ام را با او کم کردم و روی صورت سفید بی‌عیبش لب زدم: - پس من به تو میگم موش موشک، چون هم سفیدی هم مثل موش بچه‌ پررویی! - تو هر چی بگی من دوس دارم. چشمانم را برایش درشت کردم. - دوس داری این پنس رو بکنم توی چشمات یا نه؟! دستانش را به حالت تسلیم بالا برد. - غلط کردم ملودی خانم! چشم‌هام رو بیشتر دوس دارم. به سمت شیشه‌ی الکلی که مار بیچاره در آن خشک شده بود، چرخیدم و گفتم: - ولی خداییش بیشتر شبیه این ماره هستی. حسن مثل مار فسی کشید و از کنار ما دور شد. کار که انجام نمی‌داد، بهتر که برود و سر به سر بچه‌ها بگذارد تا ما هم بتوانیم آزمایش را به پیش ببریم، با الهام نمونه‌ی کامل شده را در داخل انکوباتور گذاشته و مراحل را به آرش که نکته‌ برداری می‌کرد، توضیح می‌دادم که ناگهان صدای فریاد حسن از ته آزمایشگاه بلند شد. سر همه‌ی بچه‌ها به آن قسمت چرخید. حسن به سرعت خود را به روشویی کنار آزمایشگاه رساند و به سرعت شیر آب را باز کرد، دهانش را زیر آب برده و با عجله شست. قبل از رسیدن ما به حسن، مهندس چگینی خودش را به او رساند. - وحیدی! ببینمت چی شد؟! از جمله استادان نادری که از حسن خوشش می‌آمد و از شوخی‌هایش در کلاس استقبال می‌کرد. همین خانم مهندس جوان بود، البته به تازگی ازدواج کرده و حسن با پررویی ادعا می‌کرد، چون او پیشنهاد ازدواج با ایشان را قبول نکرده، خانم مهندس شکست عشقی خورده و به ازدواج با کس دیگری تن داده است. متوهم چه رویا پردازی‌هایی هم می‌کرد. شنیده بودیم، همسر خانم چگینی پسر مدیر دانشگاه است که از قضا دکتر هم هستند. خانم مهندس واقعا نمونه‌ی یک خانم زیبا و باکمالات و از همه مهم‌تر تحصیل‌کرده‌ی خیلی خفن بود. حسن که سرش را بلند کرد به خاطر چشمان قرمزش که پر از اشک بود، دلم ریش شد. دور لبش هم سرخ شده بود، به زحمت صحبت کرد: - استاد! اسید وارد دهانم شد. نفهمیدم چرا؟ ولی حرف‌ها با نگرانی توام با حرص از دهانم خارج شدند. - به اسید چی‌کار داشتی؟ آزمایش ما رو به اتمام بود. چشمان ترسیده‌اش رو به من چرخید. - گفتم منم کاری کرده باشم، همه نمره‌ها رو تو نگیری. از بی‌فکری‌اش هوفی کشیدم و سر تکان دادم. بچه‌ها از حرفش خندیدند، مسخره در این موقعیت حساس هم دست از لودگی بر نمی‌داشت. خانم مهندس با دلواپسی گفت: - خب پسر جان باید از پوار پیپت استفاده می‌کردی! مگه شربت خوراکیه که با نفس بکشیش بالا! - خانم مهندس پوار پیپت‌ها رو این خوره‌ها برداشته بودند، من خواستم در راه علم از خود گذشتگی نشون بدم، این جور آدمیم! استاد لبخند زد و ادامه داد. - وحیدی جان! اسید شوخی بردار نیست. خواهش می‌کنم با این چیز‌ها شوخی نکن! حالا ببینمت چیزیت نشد؟ حسن با لبخند سرش را پایین انداخت و گفت: - نه استاد فقط بخارش به دهنم رسید. چیزی نیست درست میگید، این‌بار بد جایی شوخی کردم ببخشید! صدای حرصی ولی خوشحال شده‌ی برومند بلند شد. - دست بزنید به افتخار اولین اتفاق نادر تاریخ، عذرخواهی جناب وحیدی! بچه ها با خنده او را همراهی کرده و جدی- جدی کف زدند. - چیه ملودی این‌جور دقیق رفتی تو دهن من؟! چیزی نشده میگم. در حیاط دانشگاه کنار درخت چنار روی نیمکت همیشگی‌مان نشسته و دهانش را چک می‌کردم. کنار من، الهام و آرش درست مقابلش ایستاده بود و ما را نظاره می‌کرد. - خدا شفات بده حسن! چقد آخه تو خری؟! - عشقم! الان مثلا واسه من نگرانی؟! دو دستی بر سرش کوفتم. - خاک بر سرت! زبونت چاک‌چاک شده، یه ذره بیشتر خورده بودی الان از دست وراجی‌هات راحت شده بودیم. الهام و آرش خندیدند. حسن متقلبانه خود را مظلوم نشان می‌داد. آرش روبه من گفت: - حالا دیگه زیاد روش زوم نشو! هم این بی جنبه‌ست فکری میشه ازت، هم این معماریان این بار میاد بابت حسن بهت گیر میده. صاف نشستم و قبل از جواب‌گویی من حسن لجوجانه لب زد: - غلط زیادی کرده، این‌بار دور و بر ملودی ببینمش خودم کفنش می‌کنم. آرش پفی کشید و موهایش را با دست به عقب شانه زد. - حسن! ارواح مادرت ول کن، واسه خودت و ملودی شر درست نکن، با این جماعت مگه میشه کل- کل کرد! کمی نیم‌خیز شده و با حرص بیشتر گفت: - خب تو نمی‌ذاری وگرنه من همون دفعه پرونده‌ش رو پیچیده بودم. مشکوک به آن دو نگاه کرده و گفتم: - اون دفعه یعنی کی؟! چرا به من نمی‌گین این یارو چه غلطی کرده؟ شما دوتا می‌دونید ما نه! حسن یک‌ دفعه از جا پرید و با خشم واقعی که ازش بعید بود، سر من داد زد. - ملودی گفتم بهت گیر نده به این موضوع، تنت میخاره سریش شدی؟! هاج و واج رو به آرش گفتم: - وا! این دیوونه شده؟ من که چیزی نگفتم. آرش نفس عمیقی کشید و روبه حسن چشم غره رفت. - ول کنید بابا! گور باباش! حالا الان این یارو حاج بابایی رو کی می‌خواد تحمل کنه؟!
  23. #پارت دوازده دو دوست عزیز به سمت ما آمده و فاصله را کم کردند. صدای اعتراضی حسن بلند شد. - مرتیکه اول صبحی چی گفت؟! الهام به جانب آرش لبخند زد. لامصب، انرژی عشق چقدر قوی هست؟! با دیدنش گل از گلش شکفته شده، غم و غصه‌ی چند لحظه قبل از صورتش فراری شد. - سلام صبح به خیر! چیزی نبود، گیرهای همیشگیش به ملودی. حسن با حرص چشمانش را درشت کرد و خرناس کشید. - شیطونه میگه بزنم هتکش رو پتک کنم‌ها! این دردش چیزه دیگه‌ایه، مرتیکه لمپز! صدای نفس حرصی‌ پره‌های بینی‌اش را می‌لرزاند، هنوز به سمت اتاق حراست نگاه خشمگین می‌کرد. خنده‌ام گرفت، آستین لباسش را کشیده و با خود به سمت در ورودی سالن کشاندم. - غیرتی نشین لاله و لادن! بیاین بریم باید لباس آزمایشگاه بپوشیم، دیر میشه چگینی رامون نمیده. آرش از لقب لاله و لادن که من به این دو عضو همیشه کنار هم می‌دادم، خیلی خوشش می‌آمد. واقعا مرا به یاد دوقلوهای به هم چسبیده‌ی لاله و لادن می‌انداختند که مامان گلی ماجرای جداسازی و مرگ آن‌ها را برایم تعریف کرده بود. همان‌طور که موقرانه می‌خندید و همراه هم قدم می‌زدیم، گفت: - حالا امروز به چیت گیر داد؟ ایستادم و با نگاه کردن به مانتوی سبز تیره‌ام که بلندی‌اش به بالای زانوانم می‌رسید، مظلومانه گفتم: - آرش! جون مامانت مانتوی من کوتاهه آخه؟! آرش دوباره خندید و سر تکان داد. - ملودی این بدبخت بلد نیست چه‌جوری بگه عاشقته؟! نمی‌بینی چطوری روت غیرت داره؟ الهام بی‌شعور زیرزیرکی می‌خندید. شیطونه میگه اسم باباش رو جلوی این‌ها بیارم بزنم توی برجکش؛ ولی حسن مثل شیر در بند هنوز خرناس می‌کشید و چشمان قهوه‌ایش از حرص، تغییر سایز می‌داد، عوقی زدم. - غلط کرده چندش! تو عشق و عاشقی هم شانس نیاوردم. به صورت تصنعی به معنای خاک بر سر، دستانم را بالا برده ولی به سمت حسن پایین آوردم. - به من چه؟! من که اصرار دارم عقدت کنم این پز و پیل‌ها حساب کار دستشون بیاد، تو همش ناز می‌کنی. - گمشو! تو خودت هم کم پز و پیل نیستی‌ها! این را گفتم و از دست حمله‌ی حسن فرار کردم و خودم را به قسمت تعویض لباس خانم‌ها کنار آزمایشگاه میکروبیولوژی وارد کردم. - ملودی! سیس ملودی! پشت سرم در آزمایشگاه ایستاده و با ته خودکارش به کمرم فشار می‌آورد، متاسفانه مهندس چگینی چشم در چشم من نحوه‌ی آزمایش را توضیح می‌داد و من در حال حاضر قدرت دفاع و حتی برگرداندن سرم را نداشتم؛ به ناچار دستم را حائل دهانم کردم و به آرامی لب زدم: - حسن اون خودکار رو از پشت من بردار وگرنه بر می‌گردم می‌کنمش تو چشمت‌ها! ریز خندید. - عصبی میشی قشنگ‌تر میشی سیاه سوخته! چشمانم را به هم زدم، خدایا صبر بده آبرو‌ریزی نشه. حقش هست که به خاطر این تکلمات مسخره‌اش برگردم یکی از این شیشه‌های اسید را داخل حلقش بریزم! - خب بچه‌ها! برید سر گروه‌های خودتون و آزمایش رو شروع کنید. صدای حسن این بار بلندتر از پشت سرم شنیده شد. - خانم مهندس ببخشید! اگه نمونه‌ی ما خوب کپک نزد، میشه جاش برومند رو بذاریم انکوباتور؟ صدای شلیک خنده‌ی بچه‌ها فضای آزمایشگاه را لرزاند و چهره‌ی تپل برومند هر لحظه قرمزتر می‌شد، خانم چگینی بعد خنده‌ی کوتاهی دست در جیب روپوش سفید آزمایشگاهش کرد و گفت: - وحیدی شیطونی بسه، برید سر کاراتون! رضا برومند هنوز با چشمانش برای حسن خط و نشان می‌کشید. قبل از ورود استاد به آزمایشگاه از پشت سر بنده خدا روپوش سفیدش را با خودکار خط- خطی کرده و حسابی از دست حسن کفری بود، بچه‌ی بانمک ولی بی‌دست و پا به نظر می‌رسید که زود در برابر اذیت‌های حسن کوتاه آمده و بی‌خیال می‌شد. حسن به او لقب رضا کپک داده بود که در مزاقش خوش نیامده و همیشه سر این ماجرا با او کشمکش داشت. هر چه از حسن علت نام‌گذاری او را پرسیده بودم، جواب قانع کننده نداده و از زیر جواب گویی در رفته بود؛ هر چه بود موضوع جنسیتی بود که حسن پرروی بی‌چاک و دهن این‌ بار مراعاتم را می‌کرد. خب، برومند یکی از بچه‌های خوابگاه و با حسن در یک اتاق زندگی می‌کردند و مطمئنا تمامی رفتارهایش از زیر چشم تیزبین او چک می‌شد. چقدر بدبخت بود؟ بینوا! که باید تمامی طول شب را با فردی چون حسن به صبح برساند، گروه چهار نفره‌ی ما دوباره گرد هم جمع آمدند و حسن با چشمان خندانش روی من زوم کرده بود. - ببین یه بار که سرت رو کردم توی اسید، اون‌ وقت آدم میشی کرم نمی‌ریزی! حسن به سمت قفسه‌ی موش‌های آزمایشگاهی نگاه کرد و گفت: - می‌خواستم این موشه رو بهت نشون بدم بداخلاق! ببین چقدر بامزه‌ست! اگه تو هم سفید بودی، بهت می‌گفتم موش کوچولو! الهام و آرش برای جلوگیری از پرتاب خنده‌ی احتمالی دستشان را روی لب گذاشتند، ولی جلوی چشمانشان را که نمی‌توانستند بگیرند؛ چون بدجور از خنده می‌درخشیدند.
  24. #پارت یازده یعنی خاک بر سرم؟! به قول روزبه هیچ کس من سیاه در پر قو بزرگ شده را دوست نداشت! الهام گاهی اوقات مرا اذیت می‌کرد و می‌گفت معماریان مسئول حراست به چشم خواستن نگاهم می‌کند. اوق! نخواستم، همان بی‌خاستگار بمانم برایم مفید‌تر است! - کاش پسر بودی من رو می‌گرفتی، از دست بابام راحتم می‌کردی. عزیزم! در کسری از ثانیه چشمان درشت مشکی‌اش بارانی شد، دستم روی گونه‌اش کشیده شد و بی‌اختیار بغض کردم. - بمیرم برات اِلی‌جونم! گریه نکن عشقم! مثل همیشه زود خودش را جمع و جور کرد، صاف نشست و بینی‌اش را بالا کشید. لبخندی زورکی بر لب نشاند و با دست اشک‌هایش را پاک کرد‌. - بی‌خیال دنیا! بزن بریم ملودی جونم! اول صبحی تو رو هم ناراحت کردم. خب سیستم دوستی‌مان این‌گونه بود که زیاد در احوال هم کنجکاوی نکرده و حرف زدن در این مورد را کاملا در اختیار طرف می‌گذاشتیم. همان‌طور که به رانندگی به سمت دانشگاه ادامه می‌دادم، دوباره سر به سمتم گرداند و با مهربانی گفت: - باباجونت الان دیگه اوکیه؟! زیر چشمی نگاهش کردم، توانسته بود گرد غم را از سر و صورتش بزداید. - آره خوبه، مرسی. دیشبم زنگ زدی بهش گفتم الی‌جون حالت رو پرسیده، کلی ذوق کرد. الهام خندید و گفت: - الاهیی! خدا حفظش کنه. کاش همه باباها مثل باباجون تو بودن. - سرهنگ صمدی هم بابای خوبیه ولی خب نظامی بوده دیگه، نظامی‌ها همشون تو زندگی یه مقدار سختگیرن. الهام آهی کشید و کلاسور زیر دستش را چنگ کوچکی زد. - من نگفتم بابام بده ولی می‌تونست مهربون‌تر باشه. برای این‌که بیشتر در فاز غصه نرود، انگشتم را به صورت لایک به سمتش نشان دادم. - حق! ولی اگه واسش زن می گرفتین، الان بهترین و خوش اخلاق‌ترین مرد روی زمین بود. الهام به صورت خندان من با آن لبخند دندان‌ نما خیره شد و گفت: - به خدا خودش نخواست، ما حرفی نداشتیم. خاله‌ام میگه خود بابات هم می‌دونه بعد شهناز هیچ‌کس نمی‌تونه اخلاقیات خاص اون رو تحمل کنه، واسه همون زیر بار ازدواج مجدد نرفته نه به خاطر ما. - اوف- اوف چه خواهر زنی! خب شایدم نتونسته عشق به مامانت رو فراموش کنه. چشمکی که به سمتش زدم، بالاخره به هدف رسید و لب‌های صورتی رنگ الهام خانم به لبخندی زیبا مزین شد. آخیشی که گفتم واقعا از ته دلم بود و باعث خنده‌ی عمیق‌تر دوست جانم گردید. - خانم آذرفر! یک لحظه واستید. با حرص ایستادم و برای تمرکز حواس و کنترل خشم چشمانم را محکم فشردم، صدای نفس عمیق کشیدن الهام نیز زیر گوشم هم‌زمان شنیده شد. به سمت صدای منحوسش برگشتم، الهام نیز بعد از چند ثانیه مکث عمل مرا تکرار کرد. - بفرما! امرتون؟! لحن صدایم گزنده به نظر آمد، حتی از جانب خودم! با آن قیافه‌ی چندش و صورتی که زیر بار پشم محصور شده بود، سر تا پایم را با دقت از نظر گذراند، حرامت باشد! مگر نمی‌گویند که فقط نگاه اوله که حلاله! - عذر می‌خوام خانم، مانتوتون مناسب دانشگاه نیست، خیلی کوتاهه! قبل از این‌که من منفجر شده و هیکل نحسش را به گند بکشانم، الهام پیش‌دستی کرده و با عجله پاسخ داد: - آقای معماریان! ایراد بنی اسراییل می‌گیرین. همین الانشم سر بگردونید، دخترای دیگه مانتوی کوتاه‌ترم پوشیدن. چشمان ریز زشتش به سمت الهام چرخید و با خشم جواب داد: - از کجا می‌دونی خانوم به اون‌ها هم تذکر نداده باشم؟! نتوانستم جلوی تیزی زبانم را بگیرم، هر چند به محرومیت و یا گرفتن تعهد از من برسد. - الان جو دانشگاهتون به خاطر مانتوی من منحرف به ضد اخلاقیات شده؟! روبه من صدایش مجدد به نرمی نشست. - نفرمایید خانوم، این چه حرفیه من فقط وظیفه‌ام رو انجام میدم، مامورم و معذور. - الان بیام تعهد بدم وظیفه تو درست انجام دادی دیگه، دست از سر ما بر می‌داری؟! مامور معذور! لب‌های الهام برای جلوگیری از خندیدن به دلیل لحن پر تمسخر من با فشار روی هم می‌رقصید. چشمان ریز معماریان هم از حرص کمی بازتر و مشخص‌تر شده بود، کمی بعد به فاصله‌ای دورتر از ما بالا رفت و سریع لب زد: - نه خیر لازم به تعهد نیست، بفرمایید. انشالله دیگه از این دست پوشش‌ها نداشته باشید. بدون ایستادن برای گرفتن جوابی از من سریع چرخید و به سمت اتاق حراست قدم برداشت. همراه با الهام که برگشتیم، دو عضو چسبیده به هم را در فاصله‌ای نه چندان دور از خودمان دیدیم، با کنجکاوی و دقت ما را می‌پاییدند. خب پس دلیل زود سر هم آوردن قضیه از جانب معماریان معلوم شد! از اول هم مشخص بود تایم طولانی قصد وراجی دارد، ولی با پیدا شدن سر و کله‌ی حسن و آرش از خیر ماجرا گذشته بود، نمی‌دانم حسن چه آتویی از او داشت که در برابرش زود کوتاه می‌آمد.
×
×
  • اضافه کردن...