-
تعداد ارسال ها
758 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی
-
من سایه مولوی عضو گرگینهی هاگوارتر رمان جادویی خودم را آغاز کردم💙
-
بازگشت گرگینه، رمان بازگشت آلفا | سایه مولوی عضو هاگوارتز نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
نام رمان: بازگشت آلفا ژانر رمان: فانتزی، عاشقانه نویسنده: سایه مولوی | عضو هاگوارتز نودهشتیا خلاصه: بازگشت آلفا خلاصه: راموس گرگینهای است از نسل آلفا و جانشین پادشاهی، اما با چند تفاوت فاحش. تفاوتهایی که سرزمینی را به خط نابودی میکشانند و طایفهای را درگیر فتنه میکنند، اما چیزی در این تفاوتها پنهان شده است. راز در پس این تفاوتها چیست؟! آیا قرار است دنیا همیشه روی بدش را به راموس نشان دهد؟! شاید هم برای تغییر باید منتظر یک معجزه بود؛ معجزهای از جنس عشق! مقدمه: روزی باز خواهم گشت، روزی باز خواهم گشت و به همه نشان خواهم داد که متفاوت بودن همیشه هم بد نیست. روزی باز خواهم گشت و آلفا بودنم را اثبات خواهم کرد. من بد نیستم، من فقط کمی متفاوتم و با همین تفاوتها سرزمین گرگها را نجات خواهم داد. -
وای چه عجیب😮
- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
من متاسفانه چند ماه پیش مادربزرگم رو از دست دادم. ما توی شهر دیگه زندگی میکنیم و برای ترحیم رفتیم به شهر مادریم شب اول پدرم و داییهام رفتن سر قبر مادربزرگم که قران بخونن و من و مادرم و زنداییم رفتیم توی یکی از اتاقهای خونه مادربزرگم که بخوابیم حدود نصف شب ساعت یک و دو اینا شروع کرد از توی خونهی مادربزرگم سر و صدای تق و توق اومدن. ما کلی ترسیده بودیم و با هزارتا دردسر و ترس و لرز گرفتیم خوابیدیم. حالا جای ترسناکش کجاش بود؟! روز بعد که مجلس سوم بود یکی از فامیلهامون شروع کرد به پرسیدن اینکه دیشب اتفاقی افتاده یا نه؟ وقتی ازش پرسیدم چرا میپرسی و چطور؟ گفتش که میگن روح مرده شب اول به خونهاش برمیگرده و اونجا بود که ما همگی یک دور سکته زدیم.
- 11 پاسخ
-
- 6
-
-
-
روی صخرهای دورتر از جنگلِ فرو رفته در دل وهم و تاریکی نشسته بودم و به ماه کامل شدهی وسط آسمان نگاه میکردم. امشب وقتش بود؛ امشب همان شبی بود که سالها منتظرش بودم. ماه کاملاً بالا آمد و نور زیبای مهتاب به روی تن و بدنم پاشید. با افتادن نور ماه بر پیکرم دردی شدید در تمام بدنم پیچید و رگ و پیِ تنم با فشاری عذابآور کشیده شد، من اما از این درد لذت میبردم. این درد سرآغاز من بود؛ سرآغاز زندگی جدید من! روی دو پا ایستادم و نعرهای کشیدم؛ نعرهای از سر درد، خشم و قدرت! زخمهای بیشمار تنم که در اثر درگیر شدن با سربازان پادشاه آلفرد به وجود آمده بود یک به یک از بین میرفت و من با چشمان بسته هم تغییر شکل بدنم و جوشیدن خون گرم در رگهایم را به خوبی حس میکردم. با این تغییر شکل ممکن نبود سربازان آلفرد که در تعقیبم بودند پیدایم کنند و من با خیالی راحت میتوانستم برنامههایم برای کشتن آلفرد و کسب پادشاهی را عملی کنم. دردم که کمکم از بین رفت چشمان کشیده و آبی رنگم را با حرکتی ناگهانی گشودم و به تن غول پیکرم نگاهی انداختم. عضلاتی بزرگ، رگهایی بیرون زده، دندانهای تیز و آمادهی دریدن و پنجههایی که قدرتِ از بین بردن هرکسی را داشت و حالا من یک آلفا بودم. حالا به چیزی که میخواستم رسیده بودم و وقتش بود تا مادرم را از چنگ آلفردِ بیرحم نجات بدهم، انتقام پدرم و کودکیِ از دست رفتهام را از او بگیرم و پادشاهی سرزمینی که حق من بود را از آنِ خود کنم. به آسمان نگاه کردم و رو به ستارهی درخشانی که معتقد بودم از پس آن پدرم مرا مینگرد با صدایی خشدار و غرش مانند گفتم: - من رو میبینی بابا؟! منم، همون راموس کوچولو و ضعیف که حتی زوزه کشیدن رو هم بلد نبود، ولی دیگه ضعیف نیستم؛ مثل تو یه گرگینهی بالغ و قوی شدم. حالا میخوام به وصیتت عمل کنم؛ مادرم رو از اون زندان لعنتی آزاد کنم، پادشاهی رو از آلفرد پس بگیرم و مردم سرزمینم رو نجات بدم. دلم میخواد به راموس کوچولوت افتخار کنی بابا! ستارهی درخشان به رویم چشمک زد و لبخندی بر صورت پوزهمانندم نشاند. پدرم از من راضی بود و من مگر چیزی جز این میخواستم؟!
- 13 پاسخ
-
- 3
-
-
-
با حس نوازش، دستی روی صورتم کشیدم و به سمت مخالف غلت زدم؛ با حس تکرار نوازش سریع چشمهام رو باز کردم و نیم خیز شدم، به پنجره اتاقم چشم دوختم که باز شده بود و همین که نگاهم رو چرخوندم متوجه سایهای توی تاریکیِ اتاق شدم. از ترس پاهام رو توی شکمم جمع کردم و ملحفه رو بیشتر به خودم فشردم. نمیدونستم این سایهی عظیم چه موجودیه و توی اتاق من چیکار داره و این من رو بیشتر میترسوند. صدای نفسهای بلندش سکوت اتاق رو میشکست و من نگاهم رو به دور و اطراف میگردوندم تا شاید راه فراری از دست اون موجود عجیب پیدا کنم که ناگهان سایه تکونی خورد و قدمی نزدیکتر اومد. - تو... ت... تو کی... کی هستی؟! از لکنتی که گرفته بودم اشکم در اومد؛ سایه باز هم نزدیکتر اومد؛ حالا ردی از نور مهتاب بر رویش افتاده بود و من میتونستم صورت پوزه مانند، دندانهای تیز و چشمان براق و همینطور بدن عضلانی و بزرگش را ببینم. - گ... گفتم...تو کی هستی؟ تو... اتاق من چی... چیکار میکنی؟! حالا صدای نفس نفس زدنهای من و اون با هم قاطی شده بود و قلب من چیزی نمونده بود که با دیدن این کابوس بایسته. - سلام سارایِ عزیزم! از شنیدن صدای غرش مانند و خشدارش به رعشه افتادم. اون کی بود؟! اسم من رو از کجا میدونست؟! از فکرم گذشت که باید فرار کنم؛ باید خودم رو از دست این موجود گرگ مانند نجات میدادم. با همون تن لرزون خودم رو از تخت پایین کشیدم، اما نزدیکتر اومدن اون موجود باعث شد هول کنم و به زمین بخورم. - نترس، خواهش میکنم از من نترس عزیزم! با اینکه صداش آروم و لحنش ملتمس بود، اما هنوز هم من رو میترسوند.
-
افسانه خونآشامها واقعیت داره یه بیماری خونی وجود داره که تعداد گلبولهای قرمز کم میشه. توی زمانهای قدیم که دارویی برای این بیماری وجود نداشته اون افراد به خوردن خون تمایل پیدا میکردن و البته به دلیل همین بیماری پوستهاشون رنگ پریده میشده و به نور آفتاب حساسیت نشون میدادن.
-
میگن وقتی بی دلیل دلت میگیره (مثل غروبهای جمعه) یعنی یه آدم خوب یکی که دوستش داری دلش گرفته و اون حال بد به تویی که اون آدم برات عزیزه هم منتقل میشه.
-
اسم داستان: در پردهی ماه گروه: گرگینهها ایده پردازان: @سایه مولوی @Mahsa_zbp4 @آتناملازاده خلاصه: رموس گرگینهی جوانیست که از کودکی در دهکدهای دور و در کنار انسانها زندگی میکند. او برخلاف گرگینههای دیگر قادر به تبدیل شدن نیست و طبق یک طلسم قدیمی که تمام اجدادش به آن دچار شده بودند در شبهای ماه کامل اتفاقات کابوسواری برایش رخ میدهد. رموس در شبهای ماه کامل به هیبت گرگ در آمده و بیآنکه خود متوجه باشد به قتل مردم دهکده میپردازد. داستان از آنجایی شروع میشود که آنی (یک دورگهی گرگینه و جادوگر) پا به دهکده میگذارد و به طور اتفاقی با رموس آشنا میشود. در همین حِین پرده از راز طلسم اجداد رموس برداشته میشود. پدر خواندهی رموس (رابرت) که گرگینهای بدذات بود پدر آنی را از سر کینه و حسادت به قتل رسانده و دخترک دغدار تمام اجدادش را به طلسم و نفرین خود دچار کرد. حالا آنی که دل به رموس سپرده است به کمک او میشتابد تا شاید بتواند طلسمی که خود بنیانگذارش بوده را بشکند.
- 8 پاسخ
-
- 8
-
-
-
آلبوم گرگینهها | ماوراء نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
- 11 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
آلبوم گرگینهها | ماوراء نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
- 11 پاسخ
-
- 5
-
-
-
اسم و پروفت وایب عاشقانه به ادم میده😀
- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
آناهیتا
-
یلدا
-
آهو
-
ژاپن
- 246 پاسخ
-
- 2
-
-
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
سایه مولوی پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
واویشکا- 80 پاسخ
-
- 1
-
-
دخترک
-
آلبوم گرگینهها | ماوراء نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
- 11 پاسخ
-
- 5
-
-
-
آلبوم گرگینهها | ماوراء نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
- 11 پاسخ
-
- 5
-
-
-
به تخت بزرگ و پر طمطراقم تکیه زده بودم، همان تخت که تا همین چند سال قبل جایگاه پدرم بود. پدری که جانش را برای حفظ این سرزمین داده بود. پا روی پا گرداندم و لباس سیاهتر از شبم را میان مشتم گرفتم. ساموئل پیش رویم ایستاده بود، با زرهی آهنینی که جثهاش را درشتتر نشان میداد و شمشیر بسته شده بر کمرش از او مبارزی بیبدیل ساخته بود. درحالی که با سر انگشتان ظریفم موهای نرم روی سر تایگر را نوازش میکردم زیر چشمی هم به چهرهی ساموئل خیره بودم؛ در آن فضای تاریک و روشنِ قصر و در زیر نور مهتابی که از پنجرهی مشبک به داخل میتابید آبیِ چشمانش برق افتاده و کجخند محوِ نشسته بر لبهایش از زیر آن ریش و سبیلهای بلند به سختی قابل رؤیت بود. پوزخندی ناخواسته به جان لبهای برجستهام افتاد، مطمئناً به آن مغز کوچکش هم خطور نکرده بود که از خیانت و همدستیاش با جادوگران با خبر شده باشم وگرنه اینچنین خونسردانه پیش رویم نمیایستاد. دست به دستههای تخت گرفته و به آرامی برخاستم؛ پلههای کوتاه جلوی تختم را پایین آمدم و پیش روی ساموئل ایستادم. نگاهش را از من میدزدید و این مرا به یقین میرساند که او از قدرت ذهنخوانیام توسط آن جادوگران خبیث با خبر شده است. موهای مشکیِ مواج سرکشم را به پشت گوش رانده و سرسختانه به چشمان ساموئل خیره شدم. دستانم را مشت کردم؛ تایگر هم انگار خشمم را حس کرده بود که حالت حمله گرفته بود و چه میشد اگر این مرد به دست ببر عزیزم کشته میشد؟! حیف، حیف که برای پیدا کردن آن جادوگران مرموز به او نیاز داشتم، وگرنه کشته شدنش توسط تایگر میتوانست صحنهی دلپذیری را برایم به وجود بیاورد!
-
مسابقه کلاه گروهبندی | هاگوارتز نودهشتیا
سایه مولوی پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : هاگوارتز نودهشتیا
سوال۱: ۲ سوال۲: ۲ سوال ۳: ۲ سوال ۴: ۳ سوال ۵: ۱- 16 پاسخ
-
- 1
-