-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده
-
کلمات بی معنی رو توی داستان جا بده😅 داستان ساز
زهره تقیزاده پاسخی برای M@hta ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
زید رفیقم که لامصب بد جوری لاکچری بود برای تولدش دسته گلی از دلار و دمپایی سیندرلایی براش کادو گرفت و آخر شب همه مون رو دور آتیش جمع کرد و سیب زمینی آب پز خوردیم. میکرو کولن، روسری، پتو، بطری، پرنسسعلی- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست نقد رمان حوالیِ دیروز| زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
سلام درخواست نقدر رمانم رو داشتم. @A.H.M- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
بابا کلافه دستی به موهای جو گندمیش کشید و گفت: - بابا ول کن پدر من کدوم ننه؟! این به قول شما ننه ما انگار از اون خان های روستاهاست یه نگاه بهت بندازه... با نیش گشادی حرف بابا رو قطع کردم و بی حواس با صدای بلندی گفتم: - میرینـ... یه لحظه نگاهم گره خورد به چشم های گرد شده ملکا و پانیذ و مامان و البته نگاه میر غضب بابا و بابابزرگ.من خفه بشم بهتره امینت جانی هم دارم تازه. لبخند ضایعی زدم و دستپاچه گفتم: - من چیزی گفتم؟! نه اگه گفتم هم که خودتون می دونین دیگه چیز خوزدم با مخلفات. ادامه بدین. چشم غره وحشتناکی بهم رفتن.
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
خدایا بزرگیت رو شکر! هی سورپرایزمون می کنی با اتفاقای جدید، حالا درسته ما هم پررو تر از حرفاییم و هر هر می خندیم و عین خیالمون نیست ولی دیگه وجدانا این یکی سورپرایز نبود فاجعه بود. هر لحظه فشاری که روم بود داشت بدتر می شد و اگه تا یه دقیقه دیگه از اونجا لفت نمی دادم مطمئنم مامان از دنیا ریمم می کرد.
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
رمان حوالیِ دیروز | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت44 یه پسر بچه بور با موهای فر رو نیمکت کنار باباش نشسته بود و... تو دستش هم یک عدد بستنی وجود داشت. - آخ دلم خواست! داشتم بستنی خوردن اون بچه رو نگاه میکردم که یهو به خودم اومدم و دیدم ای دل غافل! معلوم نیست این رفقای ما کی غیب شدن و فقط من موندم و رایان! یهو صدای رایان اومد که درست کنار گوشم گفت: - خیلی بچهای! با ترس از جا پریدم و یه جیغ کوچولوی خفه کشیدم. - خیلی خری بابا! اینا کجان؟ با ژست باکلاسش، دست کرد تو جیب شلوارش و گفت: - جدیداً مشکوک میزنن، زوج زوج رفتن دور دور. یه پسگردنی جانانه به خودم زدم و گفتم: - خاک بر سرت گندم! اون دیانای فنچول که مثلاً دو سال از من کوچیکتره، بیشتر از من به فکره. رایان با پوزخند گفت: - خوبه حداقل قبول میکنی که چند ساعت از جامعه عقبی. با چشمهای ریزشده گفتم: - من و تو با هم اینجا ایستادیم، آقای تهرانی! اگه هم عقب باشم، تنها نیستم؛ یه یابوسواری هم همراهمه. یه کم جلوتر ازش راه افتادم و گفتم: - حالا بیخیال! بزن بریم، به حساب تو یه بستنی بزنیم بر بدن! - به سنگ پای قزوین گفتی زکی! صورتم رو جمع کردم و گفتم: - خسیس بدبخت! یهو پسگردنی بهم زد و با سرعت دو به اون سمت پارک دوید. افتادم دنبالش و فقط داشتم فحشش میدادم: - الاغ عرعرو! چرا میزنی در میری؟ بگیرمت یه جوری میزنمت صدای سگ خیس بدی، رایا… یهو وسط فحشبازی، درست جلوی بوفه پارک ایستاد. چون سرعتم زیاد بود، ترمز بریدم و با مخ رفتم تو دلش.شکم نبود که، سنگ بود لامصب! - آخ رایان گفت: - کوری دیگه، کاریش نمیشه کرد! بعد برگشت پشت سرش و ادامه داد: - داداش یه بستنی و یه قهوه. این کلاسش منو کشته! چی میشد مثلا بهجای اینکه چُص کلاس بیاد و قهوه بنوشه، بستنی کوفت می کرد؟ بستنی و قهوه حاضر شدن و رایان بعد از پرداخت پول رفت روبهروی کافه روی یه صندلی خیلی باکلاس نشست. منم پریدم روی دستهی صندلی و بالای سرش نشستم؛ جوری که پامو گذاشته بودم روی جایی که باید مینشستم و نشیمنگاه مبارکم رو تکیهگاه صندلی. ولی بازم با این حال قدم به رایان نرسید و فقط با این مدل نشستنم، همقد شدیم. صداش به گوشم رسید که گفت: - چه عجب دو دقیقه ساکت شدی تو! لیسی به بستنیم زدم و گفتم: - تو کلاً چشم دیدن منو نداری. ساکت باشم یه چیزی میگی، حرف بزنم یه چیز دیگه. پاشم بندری برقصم برات؟ با خنده گفت: - عه، بندری هم بلدی برقصی؟ برقص عمو ببینه! با دهنکجی اداشو درآوردم و با چشمای ریزشده گفتم: - بمیری تو، عمو! لیوان یکبارمصرف قهوهش که خالی شده بود رو بلند کرد و نشونه گرفت که بندازه تو سطل روبهرو که یهکم باهامون فاصله داشت و همونطور با تأسف گفت: - هیچ بویی از نزاکت خانمانه نبردی. اما من بیتوجه به حرفش، قبل از اینکه لیوانو بندازه تو سطل، با صدای بلند گفتم: - ننداز! اما دیگه دیر شده بود. کلافه گفتم: - خره! چرا انداختیش؟ میخواستم برات فال قهوه بگیرم! با پوزخند گفت: - کر شدم بابا داد نزن! از این مسخرهبازیا هم بلدی؟ لیوان نداریم، شرمنده. بیا کف دستمو ببین، نظرت؟ هوم… پیشنهاد خوبیه. مسئله لیوان یا کف دست نیست؛ مسئله حرص دادن بابالنگدرازه که با این کار، روحم طراوت میگیره.- 50 پاسخ
-
- رمان طنز جدید
- رمان عاشقانه جدید
- (و 4 مورد دیگر)
-
رمان حوالیِ دیروز | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت43 سمت راستم رایان بود که قدش از همه بلندتر بود و درست وسط ایستاده بود. سمت راست رایان، آرمان و بعد بردیا بودند و سمت چپش هم دانیال و پیام. سمت چپ خودم هم دخترها بودند: پناه، دیانا و هستی. از طرز راه رفتنشون نگم براتون! لامصبا یه جوری توی فاز خودشون بودن و با اعتماد به سقف راه میرفتن که هر کی نمی دونست، فکر می کرد مافیا هستن اینا. بالاخره فسفسشون تموم شد و رسیدن به من. از روی نیمکت بلند شدم و روبروشون ایستادم. - خدایی فازتون رو نمیفهمم. این دیگه چه مدلیشه… سلام! یهو همه شون، به جز رایان که اخمو نگاهم میکرد، زدن زیر خنده. آخه کجای حرف من خندهدار بود؟ پیام، میون خندهاش گفت: - زیاد به مغزت فشار نیار… تو دیگه چه مدلشی؟ پرسیدم: - چطور مگه؟ به جای پیام، دانیال گفت: - هر چی دلت میخواد میگی، آخرش سلام میکنی! با قیافه حق به جانب گفتم: - باید یه فرقی بین من و بقیه باشه یا نه؟ صدای حرصی رایان و قیافهاش خیلی مضحک بود خدایی! گفت: - خب بابا تو خیلی متفاوتی… گوشیم! و بعد مثل طلبکارها دستش رو جلوم دراز کرد. با شیطنت دست کردم توی کیفم و یه پنجهزارتومنی از تهش پیدا کردم و گذاشتم کف دستش. - پول میخوای عمه جون؟ بیا! قیافه رایان کبود شده بود. فکر کنم اگر یه لحظه دیگه جلو چشمش میموندم، حلقآویزم میکرد! با استرس هی عقب میرفتم و رایان جلوتر میومد. این رفقای ما هم که هیچی، انگار اومدن سینما، با خنده داشتن نگاهمون میکردن. با صدای رایان چشم از بچهها برداشتم: - چه غلطی کردی تو؟ بیتوجه به موقعیتم، با لودگی گفتم: - بیادب! من که تو رو نمیکنم، بزرگوار! پوزخندی گوشه لبش جا خوش کرد: - بخوای هم نمیتونی، تواناییشو نداری آخه! یه دستمو زدم به کمرم و با پررویی تمام گفتم: - از کجا میدونی؟ شاید داشته باشم! با صدای نسبتاً بلندی داد زد: - همین دیگه! خدا رو شکر که نداری وگرنه یه ملت از دستت فراری بودن! میخواستم جوابش رو بدم که شلیک خنده بچهها بلند شد. بردیا با دست علامت «خاک تو سرتون» نشونمون داد و با خنده گفت: - خجالت بکشید بابا… خونسرد جواب دادم: - داداچ، من تا حالا تو عمرم لب به سیگار هم نزدم. اینی که میگی چیه حالا؟ خوبه؟ بازم یابو سوار، عین قاشق نشسته پرید وسط: - مطمئن باش هر چی که باشه به مزاج تو خوش نمیاد! آخ! این یابو سوار رو ول کنین بگین چی دیدم!- 50 پاسخ
-
- رمان طنز جدید
- رمان عاشقانه جدید
- (و 4 مورد دیگر)
-
هیچکدوم 😂 استایل لش یا کلاسیک
- 137 پاسخ
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
عشق دشمن بخاطر نوشتنت سرزنش بشی اما بنویسی یا ننویسی و در عوض هیچکس کاری به کارت نداشته باشه
- 137 پاسخ
-
- 1
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
زهره تقیزاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
مرداب سیاه چشمانش- 96 پاسخ
-
- 2
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
زهره تقیزاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
نقطه شروع- 96 پاسخ
-
- 2
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
زهره تقیزاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
اخرین سبقت- 96 پاسخ
-
- 2
-
-
اخرین چیزی که دستت بود |زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خودم گوشی😂- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
اخرین چیزی که دستت بود |زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در متفرقه
اگه آخرین چیزی که دستت بود یه غذا یا خوراکی بود تو چی خوردی؟!- 12 پاسخ
-
- 3
-
-
-
اهو
-
ارامش
-
اروشا
-
سوزان
-
رمان حوالیِ دیروز | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت42 با حرص جوابم رو داد: - حرف مفت نزن! آدرس میفرستم، گوشیمو بیار. با طلبکاری گفتم: - مفت هیکلته! نوکر بابات هم سیاه بود! گوشیتو میخوای؟ ساعت شش بیا پارک ملت، ببرش. و بدون اینکه بذارم دوباره زر بزنه، تماس رو قطع کردم. واسه اینکه دیر نشه، بیخیال خواب شدم. همونطور که کش و قوس میدادم به بدنم و خمیازه میکشیدم، از اتاق زدم بیرون. با دیدن درِ بستهٔ اتاق بابا، بیخیال پایین رفتن شدم و مستقیم رفتم سمتش. آهسته در رو باز کردم… اوخی! بابا رو نگاه، چه ناز خوابیده! بیچاره بابام، یالغوز مونده و حالا از شدت درد بالشتو سفت بغل کرده و خوابیده. با لبخند خبیثی رفتم سمت تخت دو نفره ش و نشستم کنارش. مثل بچگیام صدامو انداختم رو سرم و شروع کردم به صدا زدن: - بابایی! بابا جونم! امیر خان! آقای آقاپور! بابا! با جیغ آخر من، بابا با شتاب از جاش پرید. با چشمهای پفکرده نگاهم کرد و با صدای دورگه گفت: - ای پدرسوخته! سلامت کو؟ لبخند زدم و گفتم: - سلام! صبح بخیر بابایی! با لبخند یهوَری گفت: - سلام به روی ماه نشستت. با چشمهای گرد گفتم: - الان مثلاً خودت روی ماهتو شستی؟ خندید و گفت: - نه… بپر بریم با هم بشوریم! بلافاصله از جاش بلند شد و خواست بره سمت دستشویی. منم دستامو به نشونهٔ بغل باز کردم که باعث شد از ته دل بخنده. - خوشگل بابا، امروز حالت میزون نیست انگار. بغلم کرد، سفت چسبیدم بهش. همونطور که بابا راه افتاد سمت سرویس، گفتم: - خیلی هم میزونم! نمیدونم چرا امروز دلم میخواد اینطوری باشم. با شیطنت لپمو گاز گرفت و گفت: - قربون اون دلت برم من! *** صبح، بعد از خوردن صبحونه با بابا، اومدم بیرون.تو مغازه موبایل فروشی با هزار تا دوز و کلک بالاخره رمز گوشی رایانو باز کردم. بعدشم به لطف بردیا تونستم یه دستگاه کوچولوی شنود گیر بیارم و پشت گوشیش جاسازش کنم. بگم براتون از کارایی که کردم؟ از حافظهٔ داخلی و سیمکارت گوشی، اول شمارهٔ خودمو – که اون عوضی با اسم “شنل قرمزی” سیو کرده بود – ویرایش دادم و نوشتم «ملکهٔ عذابم» بعدم تمام عکس و فیلمهای شخصی و غیرشخصیشو پاک کردم از تو گوشی. یهجورایی ته دلم میترسم این کارا یه روزی بلایی سرم بیاره، ولی خب… اینکه لج رایان درمیاد، به همهچی میارزه! و الان… ساعت یه ربع به شیشه و من تو پارک نشستم، منتظر دیلاقخان تا بیاد. سرمو بلند کردم و… یا خدا! با دیدن سمت چپ و راستم، این دفعه دیگه مغزم ارور داد! واقعاً…- 50 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان طنز جدید
- رمان عاشقانه جدید
- (و 4 مورد دیگر)
-
رمان حوالیِ دیروز | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت41 یهو آبروغن قاطی کرد و با اخم گفت: - از اولش هم نباید میاومدم. برو بخواب، ایشالا که بیدار نشی! بعدشم با سرعت سوار موتور شد و رفت. بابا به خدا این دیوونهست، به من نمیگن، میدونن طاقتشو ندارم. سرمو بیشتر از پنجره بردم پایین و به دختره و پسره که هنوز اونجا بودن گفتم: - نمایش تموم شد عزیزان، بفرمایید در خدمتیم! دختره رفت دقیق همونجایی که رایان نشسته بود. با دقت نگاه کرد و یه چیزی برداشت که چون تاریک بود معلوم نبود چیه. برگشت کنار پسره و با خنده، رو به من گفت: - ممنون، صرف شده. فکر کنم گوشی آقای بیادب باشه. اولش میخواستم بگم نه بابا، بندازش گوشهٔ خیابون! ولی یهکم فکر که کردم، با قیافه و خندهی خبیثی گفتم: - آره، بنداز بالا، میدم بهش. با قیافهٔ پوکری گفت: - به نظرت بندازم دل و رودهش نمیریزه بیرون؟ کمی فکر کردم و گفتم: - خب بیا یه کاری کن. آدرس میدم، الان بیارش جلو در خونهمون ازت بگیرم. گفت: - اوکی. آدرس دقیقو بهش دادم و خودمم عین دزدا که صداشون درنیاد، با هزار بدبختی رفتم بیرون. بهعلاوهٔ گوشی، چون بچهٔ خوبی بود، شمارشو هم گرفتم. چون بچهٔ تیزی هستم، آمارش رو هم درآوردم. طبق آماری که گرفتم اسمش تمنائه؛ بیست سالشه و دندونپزشکی میخونه تو دانشگاه خودمون. اون پسره هم نامزدشه؛ اسمش علیه، بیستوپنج سالشه و دکتره. از فکر آمار تمنا و نامزدش اومدم بیرون و با هیجان پریدم رو تختم و گوشی رایان رو برداشتم. قبل از اینکه روشنش کنم، یهو چشمم افتاد به هستی که عین خرس خوابیده بود. رفیق ما رو باش! مثلا اومده شب مراقب من باشه که نخوابم. سری براش تکون دادم، بعد سرمو کردم تو گوشی. دوباره اون لبخند خبیث نشست رو لبم. گوشی رو روشن کردم، ولی همین که دیدم رمز داره، بدجوری خورد تو پرم. حیف شد! نقشهم ناقص موند رو دستم. باید یه بلای دیگه سر خودش و گوشیش بیارم. خواب هم که اجازه تفکر بیشتر نداد؛ سرم به بالش نرسیده خوابم برد. *** صدای زنگ گوشی افتاده بود رو اعصابم، هی پارازیت مینداخت وسط خوابم. هووف! به زور یکی از پلکامو باز کردم و با دست دنبال گوشی گشتم. پیداش کردم، دکمه اتصالو زدم و گذاشتم دم گوشم. بلافاصله چشمامو دوباره بستم. - ها… چی میخوای؟ همین کافی بود که صدای دادوبیداد رایان از پشت گوشی کرم کنه: - گوشی من دست تو چی کار میکنه دختره احمق؟ از دیشب تا حالا عین مرغ پرکنده دنبال گوشیمم، اون وقت خانم سرِنتیپیتی خیلی ریلکس با گوشی منه و جیکش هم در نمیـ… بیحوصله وسط حرفش پریدم و گفتم: - مرغ؟ قیافهت بیشتر به خروس میخورهها! تو حواست سر جاش نیست، عاشقی چیزی هستی؟!- 50 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان طنز جدید
- رمان عاشقانه جدید
- (و 4 مورد دیگر)
-
وااای اصن نخوندم فک کردم فقط باید ادامه شو بگم🤦🏻♀️😂🤣
-
خدا کنه به خیر و خوشی تموم شه وگرنه بابا هم می خواد به دایی تیکه بندازه و اگه اینجوری پیش بره تا یه ماه باهم قهر میکنن
-
شیر کاکائو پایتخت یا نون خ
-
مادرم چشم غره پدر و مادر داری برام رفت و گفت: عین اون عمه تی دیگه چیکارت کنم
-
خودم شاد باشم زن اول یه مرد پولدار باشی و بهت توجهی نکنه و فقط از نظر مالی ساپورتت کنه یا زن دوم و سوگلی یه مرد دیگه که فقط به تو توجه میکنه