رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده

  1. به نام خدا رمان: مزاحم اختصاصی ژانر: عاشقانه، طنز نویسنده: زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: آیسان دختر شیطونی که تو عروسی پسر عموش با خانواده صاحب کار پدرش آشنا میشه. تو همون مراسم پرهام، پسر خانواده با دیدن آیسان نه عشق، بلکه یه سرگرمی پیدا می کنه. دختری که از اولین برخوردش با اون فاصله می گیره و هیچ توجهی بهش نشون نمی ده. همین بی اعتنایی، پرهام و مصمم تر می کنه تا هر طور شده سر به سرش بزاره...
  2. پارت 30 با تموم شدن حرفام نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم تا لباسام و عوض کنم. صدای ارغوان بلند شد: - پس پرهام‌خان گلوش گیر کرده. بارانیم رو از تنم درآوردم و گفتم: - فکر نمی‌کنم. می‌خواستم شلوارم و هم عوض کنم که نیلوفر جلوم و گرفت و گفت: - لباسات و بپوش. کلاس که پرید، حداقل بریم دَدَر. با موافقت ارغوان دوباره بارانی رو پوشیدم. مقنعه‌هامون و با شال عوض کردیم و از اتاق زدیم بیرون. داشتیم از پله‌ها پایین می‌رفتیم که نیلوفر با خباثت گفت: - می‌گم حال این نگهبانو بگیریم. ارغوان که از ماجرای روز اول بی‌خبر بود با تعجب گفت: - چی‌کار اون بیچاره داری؟ منم دل پری ازش داشتم، فکر کردم یه کم شیطنت اشکالی نداره. با یه چشم غره جانانه به ارغوان، دستش رو کشیدیم و سمت نگهبانی رفتیم. کنار پنجره قایم شدیم. نیلوفر آروم خم شد و از زیر پنجره رد شد و اون‌طرفش قرار گرفت. یه نگاه گذرا از پنجره به اتاقک انداخت و گفت: - کپه‌شو گذاشته. بیاین دنبالم. راه افتادیم و رفتیم سمت در اتاقک نگهبانی. کنارش ایستادیم و با صدای پچ‌پچ نیلوفر گفت: - از عقاب به مگس در حال گـ... از حرفی که می خواست بزنه صورتم تو هم رفت. چشم غره‌ای به پشت سرش رفتم و یه پس‌گردنی حسابی بهش زدم. حساب کار دستش اومد. در حالی که پشت کله‌ش رو می‌مالید، با عجز نالید: - از مگس در حال وزوز به عقاب... نیشم کش اومد و مثل خودش آروم گفتم: - به گوشم. - یهویی می‌پریم تو اتاق، زَهرش رو می‌ترکونیم. ارغوان هم جوگیر شد و جدی سرش رو تکون داد. با شمارش نیلوفر، مثل افسانه سه برادر، یهو پریدیم تو اتاق و از ته دل جیغ بلندی کشیدیم. به ثانیه نکشید که از ترس پرت شد پایین تخت. دلمون رو گرفته بودیم و از ته دل قهقهه می‌زدیم. بعد از چند لحظه، وقتی ارغوان داشت خفه می‌شد، با ته‌مایه خنده گفتم: - اوی، چرا لال‌مونی گرفتی؟ ارغوان مثل بچه‌ای که خراب‌کاری کرده، انگشتش رو سمت نگهبان گرفت و گفت: - اونجا رو... با نیلوفر خندیدیم و با دست خاک تو سرتی نشونش دادیم، برگشتیم سمتی که نشون داد اما با دیدن شخص روبرومون بدتر از ارغوان تو افق محو شدیم. پس نگهبان پررو کجاست؟
  3. پارت 29 سعی کردم خونسردی خودم و حفظ کنم که فکر و خیال پوچی تو سرش نندازه. - نه. ابرویی بالا انداخت و گفت: - مطمئنی؟ سری تکون دادم و زیر لب گفتم: - هوم. پوزخندی که زد، رفت رو مخم. - ناراحت نیستی و این‌جوری طلبکاری ازم؟ چیزی نگفتم. راستش چیزی هم نداشتم بگم، چون راست می‌گفت. طلبکار بودم. - چند هفته‌ای می‌شه ارومیه نیستم. به خاطر یه کاری که یهو پیش اومد، مجبور شدم بیام تهران. من فضول نیستم ها، فقط یه کم کنجکاوم. اگه سوالی که الان داره مغزم و سوراخ می‌کنه رو ازش نپرسم، تا صبح خوابم نمی‌بره. - چه کاری؟ نیم‌نگاه شیطونی بهم انداخت، استارت زد و راه افتاد. - یه مشکلی تو رستوران شعبه تهران پیش اومده بود، بابا فرستادم اینجا. مایه‌داریه و هزار تا دردسر. معلوم نیست چند تا شعبه تو چند تا شهر دارن، که با یه مشکل کوچیکشون دو هفته غیب می‌شن. اون وقت تو خونه ما مشکلی بزرگ‌تر از من و سلدا که سر جوراب دعوا می‌کنیم وجود نداره. با نگه داشتن ماشین از فکر بیرون اومدم. جلوی خوابگاه بودیم. - کلاس دیگه‌ای که فکر نمی‌کنم داشته باشی. چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم: - یه دونه داشتم، بر بادش دادی جناب. نیشخندی زد و گفت: - پیش میاد. اداشو درآوردم. از ماشین پیاده شدم و مستقیم رفتم داخل خوابگاه تو اتاقمون. اوه غول مرحله آخر مونده هنوز. در رو که باز کردم ارغوان و نیلوفر رو دیدم که با همون لباسای بیرون، درست وسط اتاق نشسته بودن و طلبکارانه نگاهم می‌کردن. لبخند مضحکی زدم، کفشام و درآوردم و رفتم تو. به خاطر لطافت زیادشون جرأت نکردم مسیرم و کج کنم و اول لباس عوض کنم. نشستم روبه‌روشون و بدون این که بذارم سر و صدایی راه بندازن، شروع کردم به تعریف کردن ماجرا و این که پرهام کیه.
  4. پارت 28 انگار هیچ مقصد مشخصی نداشت و بی‌هدف رانندگی می‌کرد. - اولین روزت بود امروز؟ بی‌حوصله سری تکون دادم و گفتم: - آره… تازه مغزم لود شد و فهمیدم چه خاکی تو سرم شده. امروز اولین روز دانشگاه بود و من گیر یه مزاحم پرروی همیشگی افتادم و از کلاس جا موندم. این که می‌دونست اولین روزمه و بازم این کارو کرده بود، بیشتر عصبیم کرد. دلم می‌خواست با دو تا دستام خفه‌ش کنم. - الهی زنت ندن، یالغوز بمونی مرتیکه‌ی شیطان. تو می‌دونستی روز اوله و اومدی مردم‌آزاری؟ بی‌توجه به لحن عصبی‌م، خونسرد خندید و گفت: - بی‌خیال بابا، یه کلاس که این حرفا رو نداره. نیم‌نگاهی سمتم انداخت و ادامه داد: - تو از کی تا حالا به درس و کلاس اهمیت می‌دی؟ حالا من یه خبطی کرده بودم. دوتا از خاطرات دوران جاهلیتم رو براش تعریف کرده بودم. اگه نمی‌دونست که چند بار به خاطر امتحان از مدرسه فرار کردم، این حرفا رو نمی‌زد. خودم کردم، لعنت بر خودم باد. - حرفت و بزن، بیشتر از این وقتم و نگیر. حرفاش بوی طعنه می‌داد. - قبلاً تحویل می‌گرفتی. حرصی گفتم: - دست پیش می‌گیری که پس نیفتی! با پوزخند ادامه دادم: - قبلاً غیب نشده بودی. حرفی نزد. چند دقیقه بعد ماشین و گوشه‌ی خیابون نگه داشت، کامل به سمتم برگشت و خیره تو چشمام گفت: - ناراحتی بخاطر غیب شدنم؟ جواب این سوال رو خودمم نمی‌دونستم. واقعاً ناراحت بودم از غیب شدن و تحویل نگرفتن یهویی مزاحم همیشگیم؟ شاید به زنگ‌ها و پیام‌های مکررش عادت کرده بودم. شاید عادت کرده بودم که هر شب قبل از خواب یه پیام چرتی برام بفرسته و بخندونتم. یا شاید هم این خصلت ما خانماست که از هر اتفاق کوچیکی برای خودمون رویا بسازیم.
  5. پارت 27 به راهش ادامه داد و وارد کوچه‌ی دیگه‌ای شد. همون‌طور که می‌رفت گفت: - نترس، نمی‌خوام بخورمت. فقط می‌خوایم حرف بزنیم. بین ماشین‌هایی که تو کوچه پارک شده بودن، سمت پرادوی خودش رفت و بالاخره دستم و ول کرد. ریموت ماشین و زد و گفت: - سوار شو. اون، اون‌طرف ماشین بود و من هم این‌طرف. با حرص دستم و به کاپوت ماشین کوبیدم و گفتم: - سوار بشم که چی بشه؟ چه حرفی بزنیم مثلاً؟ اخم کرد و گفت: - صدات و بیار پایین، همه شنیدن. انگار پیشنهاد بی‌شرمانه بهش دادم. دو دقیقه بشین ببین چی می‌خوام بگم، نمی‌میری که. هر روز مرز پررویی‌ش بیشتر باز می‌شد و حرصم و بیشتر می‌کرد. با تمام توان کولم و پرت کردم سمتش. تو هوا گرفتش و با شیطنت ابروش و بالا انداخت. انگشتم و به نشونه‌ی تهدید تکون دادم و گفتم: - حد خودتو بدون. تو کی باشی که به من پیشنهاد بی‌شرمانه بدی؟ به خاطر بلندی صدام، چند نفر که از کوچه رد می‌شدن با تعجب و بدبینی نگاهمون کردن. خودمم خجالت کشیدم، ولی خب تقصیر من نبود. قرار هم نبود کم بیارم. ملتمسانه گفت: - خواهش می‌کنم بشین تو ماشین. هر چقدر می‌خوای جیغ و داد کن. خب، ناز کردن بسه دیگه. فکر کنم هم حرصش دراومده بود، هم یه کم آبروش رفته بود، هم یه جورایی التماسم کرده بود. پشت چشمی نازک کردم، خیلی آروم در ماشین و باز کردم و سوار شدم و بلافاصله محکم در رو بهم کوبیدم. به چشم غره‌ش اصلاً توجهی نکردم و خیره شدم به روبه‌رو. چند لحظه بعد سوار شد، کوله رو انداخت تو بغلم و استارت زد. از کنار دخترا و شایان که رد شدیم، دیدم برعکس چند دقیقه قبل، قشنگ باهم گرم گرفتن و دارن هرهر می‌خندن. رفیق نیستن که، یه مشت بوفالو دور خودم جمع کردم.
  6. پارت 26 با اومدنشون به سمتم، با ترس دستم و رو سرم گرفتم و چشمام و بستم. - بابا بی‌خیال، به خاطر دوتا دونه خیابون دویدن می‌خواین رفیقتونو بکشین؟ وا... با شنیدن صدای خنده‌ی مردونه‌ای، آروم چشمام و باز کردم و دستم و پایین آوردم. با تعجب و چشم‌های درشت خیره شدم به فردی که روبه‌روم ایستاده بود و هنوزم داشت بهم می‌خندید؛ گوشه‌ی چشماش در اثر خنده چین خورده بود. عجیب بود که کولم هم دستش بود و تو دست دیگش کلاه کاسکت. ولی الان کوله برام مهم نبود، همه‌ی دلخوریم از این دو هفته اومد سراغم. اخم کردم. با دیدن حالتم، خنده‌ش قطع شد و جدی شد. گفت: - چرا اخم کردی خانمی؟ نگاهمو دزدیدم و با همون اخم کولم و از دستش کشیدم و از کنارش رد شدم. نیلوفر و ارغوان با یه کم فاصله وایستاده بودن و با چشم‌های متعجب نگاهمون می‌کردن. رسیدم کنارشون و تا خواستیم بریم، پسری جلومون ایستاد. همون راننده‌ی موتور بود که فکر کنم بی‌ربط به مزاحم همیشگی من نبود. کلاه کاسکت رو از سرش برداشت، موهاش ریخت رو صورتش. با لبخند مغرورانه‌ای که گوشه‌ی لبش بود، دستی به موهاش کشید و مرتبشون کرد، بعد به موتورش که چند قدم اون‌طرف‌تر پارک شده بود اشاره کرد و رو به ارغوان و نیلوفر گفت: - بفرمایید خانم‌ها. نیلوفر با لجبازی و تندخویی گفت: - نمی‌فرماییم. شما کی باشی؟ پسره لبخند مغرورش رو حفظ کرد و گفت: - بنده شایانم، حالا بفرمایید. این از رفیقش هم پرروتر بود. بحثشون برام جالب شد و مشتاقانه خیره شدم بهشون. اما یهو با کشیده شدن کولم، خودمم بی‌اختیار کشیده شدم که زمین نخورم. پرهام خان کرگدن، بی‌توجه دسته‌ی کوله رو می‌کشید و راهش و می‌رفت. با حرص داد زدم: - دقیقاً کجا داری می‌ری؟ اصلاً چرا من رو با خودت می‌کشی؟
  7. پارت25 اول از همه نیلوفر با ذوق و شوق گفت: - یعنی این خواب نیست؟ نگاهم رو از سر در دانشگاه گرفتم و با حالتی پوکر بهش گفتم: - می‌خوای یه چَک بزنم زیر گوشت تا باورت بـ... هنوز حرفم تموم نشده بود که کوله‌م از شونه‌م با شدت کشیده شد و من چند قدم به جلو، با زانو رو زمین پرتاب شدم. ارغوان و نیلوفر با عجله و استرس دستم رو گرفتن و بلندم کردن. بدون هماهنگی قبلی، هر سه شروع کردیم به دویدن و با پای پیاده افتادیم دنبال موتوری که کوله‌م رو دزدیده بود. فقط چند قدم با موتور فاصله داشتیم. نمی‌دونم ما با این جثه‌ی ریزمون یهو قوی شده بودیم یا واقعا سرعت موتور کم بود. با نفس‌نفس گفتم: - به نظرتون خیلی بهش نزدیک نیستیم؟ اون دو تا هم بدتر از من نفس کم آورده بودن. ارغوان گفت: - چی تو کیفت داری حالا؟ با نفس‌نفس و صورتی که داشت کبود می‌شد، پیچیدم تو کوچه‌ای که موتوری‌ها پیچیدن و جوابش رو دادم: - هیچی بابا، گوشی و کتاب و چند تا خودکار. با این حس که صدای نفس‌نفسشون نمیاد و خودم تنهام، با تعجب از حرکت ایستادم و برگشتم. پشت سرم رو که دیدم، چند قدم عقب‌تر دستاشون رو روی زانوشون گذاشته بودن و با غضب بهم نگاه می‌کردن. حالا اینا دیگه بازیشون گرفته بود! با عجز رو بهشون نالیدم: - دِ بیاین نامردا، الان گمشون می‌کنیم ها! نیلوفر رو زمین آسفالت نشست و عصبی گفت: - یعنی خاک بر سر تو! نه من و این روانی که مثل دیوونه‌ها افتادیم دنبال تو. ارغوان هم مثل اون با اخم ادامه داد: - اونم به خاطر دوتا دونه کتاب و یه گوشی صاب‌مرده! خب حق دارن، ولی اونا نمی‌دونن من به هیچ عنوان نمی‌تونم از گوشیم بگذرم. از طرف دیگه، اون کوله‌ی بدبخت متعلق به سلداست که از کمدش کش رفتم. اگه بفهمه برداشتمش، وعده‌ی صادق چهار تو خونه‌مون راه می‌افته. دیگه چه برسه به اینکه بفهمه دزدینش! تو روزنامه ها می‌نویسن: “دختری بی‌دلیل خواهر خود را به هلاکت رساند.”
  8. پارت24 تی‌شرت سفید، شلوار مام‌استایلِ یخی رنگم، مقنعه‌ی مشکی و بارانیِ بلندِ شیری‌رنگم رو بیرون کشیدم و پوشیدم. ارغوان هم آماده شده بود و داشت آرایش می‌کرد. به‌خاطر وقت کم، بی‌خیالِ آرایشِ کامل شدم و برعکسِ ارغوان که قشنگ خودش و نقاشی می‌کرد، به ریمل و رژِ زرشکی بسنده کردم. با برداشتنِ کوله‌هامون، سه‌تایی از اتاق زدیم بیرون. غیر از ما چند نفر دیگه هم کلاس داشتن که راهرو تقریباً شلوغ بود و پر رفت‌وآمد؛ البته بوی لوازم آرایشی داشت خفه‌ام می‌کرد. از چند روز پیش با دخترها خوب مچ شده بودیم. اون دو تا هم مثل من معماری قبول شده بودن و از اینکه تنها نبودیم، خوشحال بودیم. با ایستادنِ تاکسیِ زرد رنگی جلوی پامون، از فکر بیرون اومدم. سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. من سمتِ چپ، نیلوفر وسط و اون‌ورِش ارغوان نشسته بود. از پنجره به بیرون خیره شدم. با دیدنِ پرادو مشکی که با سرعت از پرایدی که توش بودیم سبقت گرفت، یادِ پرهام افتادم. بعد از اینکه برامون غذا آورد، چند بار دیگه هم بهم زنگ زد و از سرِ بیکاری جوابش رو می‌دادم و یه جورایی به تماس‌ها و پیام‌های مکررش عادت کرده بودم تا یکی دو هفته قبل که دیگه خبری ازش نشد. نگرانش نبودم، فقط کنجکاو بودم ببینم یهویی کجا غیبش زده. چند روز هم احمقانه منتظر موندم تا شاید زنگ بزنه یا پیام بده، اما هیچ خبری نشد. غرورم هم اجازه نداد خودم بهش پیام بدم. از اون طرف هم جرأتش رو نداشتم از بابام بپرسم؛ پس بیخیالش شدم. با خودم گفتم: “بیخیال! یهویی اومد، یهویی هم رفت.” با ایستادنِ ماشین جلوی درِ دانشگاه، کرایه رو دُنگی حساب کردیم و پیاده شدیم. رو گنج ننشسته بودیم که تعارفِ تیکه‌پاره هم کنیم! برای همینه که می‌گم خوب با هم مچ شدیم، اصلاً با هم رودربایستی نداریم. خیلی ریلکس به هم می رینیـ… حالا که فکر می‌کنم، به عنوان دانشجوی این مرز و بوم بهتره با ادب‌تر صحبت کنم. خیلی ریلکس «آفتابه» می‌گیریم به سر و صورت هم! این نسبت به جمله‌ی قبلیم بهتر بود. سه‌تایی درست وسطِ خیابون، جلوی درِ دانشگاه ایستاده و مثل ندید بدیدها به سَر درش خیره شده بودیم؛ نیشمون هم تا بناگوش باز بود.
  9. پارت23 نیلوفر با عجله این‌ور و اون‌ورِ اتاق می‌رفت و صداش رو هم انداخته بود پسِ کلّه‌اش: - پاشین دیگه! چرا هنوز خوابین پس؟ بی‌حوصله رو ازش گرفتم و به ارغوان خیره شدم؛ اون هم دستِ کمی از من نداشت، با قیافه‌ی پوکر، چشم‌های پف‌کرده و موهایی که مثل جنگل آمازون بود، نیلوفر رو نگاه می‌کرد. نیلوفر وقتی دید همین‌طوری داریم نگاهش می‌کنیم، سر جاش ایستاد و عصبی گفت: - شما که هنوز نشستین! پاشین دیگه! خمیازه‌ای کشیدم و همون‌طور که دوباره دراز می‌کشیدم، گفتم: - پاشیم چیکار کنیم؟ بیا بگیر بخواب بابا! ارغوان هم دستی به نشونه‌ی «برو بابا» تو هوا تکون داد، دراز کشید سرِ جاش و گفت: - بگیر بکپ خواهر! نونوایی که نمی‌خوایم بریم. صدای باز و بسته شدنِ درِ کمد اومد و پشت‌بندش نیشخندِ نیلوفر: - باشه، شما دو تا بکپین! بعداً نیاین بگین کلاس داشتین و صداتون نکردم‌ها! بی‌توجه بهش غلط زدم به پشت و با لبخند می‌خواستم به ادامه‌ی خوابم برسم که حرفِ نیلوفر توی سرم چرخ خورد؛ گفت کلاس! بدبخت شدم که! من کلاس داشتم خیرِ سرم! یه‌ضرب نشستم تو جام و با چشم‌های درشت داد زدم: - ساعت چنده مگه؟ خونسرد مشغولِ پوشیدنِ کفش‌هاش شد و گفت: - هفت. تا گفت هفت، ارغوان با عجله از جا پرید و چون رو تختِ پایینی بود، سرش محکم خورد به تختِ بالایی و آخ‌واوخش بلند شد. منم هول‌تر از اون، بدون اینکه یادم باشه رو تختِ بالایی خوابیدم، ازش پریدم پایین که… خدایا، دیگه بدبختی‌ای نداشتی سرِ صبحی برام بیاد؟ پوف! یه حسی بهم می‌گه این تازه اولشه! اولینش رفیق پیدا کردنمون بود که تو زرد از آب دراومد؛ دختره مارمولک، کفش‌هاش رو ول کرده بود، دلش رو گرفته بود و به حالِ ما دو تا قهقهه می‌زد. چشم‌غره‌ای بهش رفتیم و با احتیاط بیشتری از جا پاشدیم؛ حالا خدا رو شکر چیزیم نشد، فقط پام یکم درد گرفت. چون هنوز لباس‌هام رو تو کمد نچیده بودم، رفتم سر وقتِ چمدونم و درش رو باز کردم.
  10. پارت22 نیلوفر هم اومد کنارم. انگار هنوز اون جسدِ فرضی رو ندیده بود که گفت: - چرا وایستادی اینجا پس؟ با سر به تخت اشاره کردم. نیلوفر نگاهش رو ازم گرفت و دوخت به تخت؛ با دیدنِ اون صحنه، جیغی از ترس کشید و پرید پشتم قایم شد: - خاک به سرم! جسد اینجا چی می‌خواد؟ یا خدا! با خنده دستش رو که کتفم رو گرفته بود، پس زدم و گفتم: - واقعاً خاک بر سرت! جسد اینجا چیکار می‌کنه آخه، دیوونه؟ رفتم کنار تخت نشستم و جسدِ فرضی رو محکم تکون دادم. با ترس تو جاش نشست، ولی به‌خاطر ملافه‌ای که دورش پیچیده شده بود، نمی‌تونست حرکت کنه: - کی بود خوابم رو خراب کرد؟ قبل از اینکه چیزی بگم، نیلوفر رفت اون‌طرفش نشست و پس‌گردنیِ محکمی بهش زد و با حرص گفت: - خواب بودی یا داشتی خودت رو شبیه جنازه می‌کردی؟ صدای متعجبش بلند شد: - شما کی هستین؟ با قیافه‌ای مضحک گفتم: - خوخوییم! نیلوفر هم مثل من ادامه داد: - لولوییم! این آبجیمون از ما دو تا هم دیوونه‌تره! - ووی! ترسیدم! کمک کنین این رو از دورم باز کنم، خفه شدم! با خنده کمکش کردیم ملافه رو از دورش باز کنه. وقتی راحت شد، نفسِ راحتی کشید و گفت: - هوف، راحت شدم! خب، خوخو و لولو، اسم اصلی‌تون چیه حالا؟ خودمون رو معرفی کردیم که گفت: - خوشبختم، سیسی ها! منم ارغوانم. *** توی خوابِ ناز بودم که با صدای جیغی از خواب پریدم و سیخ سر جام نشستم. طبق عادتِ همیشگیم که وقتی از خواب بیدار می‌شدم پاهام رو می‌خاروندم، پاچه شلوارِ نخیم رو دادم بالا و شروع کردم به خاروندنِ پای چپم با دستِ راستم. با چیزی که به سمتم پرت شد، چشم‌های نیمه‌بازم رو کامل باز کردم و یکم هوشیار شدم.
  11. عشقم تو دلنوشتت اسم خواننده رو ادیت بزن چاووشی نیست محسن یگانه ست🌚

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      نه کلا محسن یگانه خونده. چاووشی ورژن هوش مصنوعیشه😂

    3. QAZAL

      QAZAL

      برگام😂😂مرسی که گفتی، نمی‌دونستم!! ادیت میزنم

    4. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      قربون شوما بانو😁💕

  12. پارت21 از راهرو کوچیک گذشتیم و از پله‌ها رفتیم بالا تا رسیدیم به یه راهروی بزرگ‌تر و طولانی‌تر. با دیدن هر دختری که توی راهرو بود، من و اون دختره ریز ریز می‌خندیدیم و از اون‌طرف هم اخم‌های راهبه بیشتر می‌رفت توی هم. وضعیت عجیبی بود؛ فکر کن یه پسر پاش به اینجا باز بشه، اصلاً از دیدن دخترا می‌گُرخه! یکی با شلوارک باب‌اسفنجی و موهای ژولیده، مسواک‌به‌دست داشت می‌رفت سمت دستشویی؛ اون‌یکی موهای فِرش رو شونه زده بود و سرش شبیه جنگل آمازون شده بود؛ یکی دیگه هم جلوی آینه راهرو ایستاده بود و داشت صورتش رو بند می‌انداخت. خدایی یعنی تو اتاق ها آینه نیست که این اینجا کارش و انجام میده؟! خلاصه که اگه از راهبه و اخم‌هاش نمی‌ترسیدم، همون‌جا پهن می‌شدم روی زمین و یه دل سیر به صحنه‌های روبروم می‌خندیدم. وقتی راهبه جلوی درِ یکی از اتاق‌ها ایستاد، ما هم پشت سرش ایستادیم. در رو باز کرد و کمی ازش فاصله گرفت و گفت: - این هم اتاقتون. بلافاصله انگشت اشاره‌ش رو آورد بالا و با تهدید تکونش داد و با لحن خیلی جدی گفت: - از همین الان بهتون بگم که مواظب رفتارتون باشین؛ من هیچ بی‌نظمی و هر رفتاری رو قبول نمی‌کنم! من و خانم ایکسِ بیچاره هم مظلومانه و بدون هیچ هماهنگی قبلی، هردومون هم‌زمان به نشونه باشه سرمون رو تکون دادیم. آخرین نگاه جدی و تهدیدآمیزش رو حواله‌مون کرد، از کنارمون گذشت و رفت پایین. زنیکه راهبه... انگار پادگانه اینجا! چمدونم رو به سختی بردم داخل اتاق و رو به دختره گفتم: - اسمت چیه؟ اون که از منم ریزه‌میزه‌تر بود، با زحمت زیاد چمدونش رو گذاشت گوشه اتاق و گفت: - نیلوفرم، تو چی؟ - منم آیسانم. نگاهم رو دورتا دور اتاق چرخوندم. روبروم یه پنجره متوسط بود که سمت چپ و راستش دوتا تختِ دوطبقه قرار داشت. جلوی پنجره یه میز تحریر و صندلی گذاشته بودن؛ سمت چپ کنار تخت‌ها دوتا کمد بود و سمت راست هم یخچال و پیکنیک و این‌جور چیزها... اوم، بدک نیست. کفش‌هام رو درآوردم و رفتم نزدیک تخت‌ها. همه‌شون خالی بودن به جز یکی؛ یعنی تخت پایینیِ سمت راست. اونی که رو تخت خوابیده بود، بیشتر شبیه جنازه بود تا آدم! هیچی ازش معلوم نبود؛ یه ملافه سفید رو سفت دور خودش پیچیده بود و دراز کشیده بود. به جون خودم اگه اینجا خوابگاه نبود، می‌گفتم طرف مُرده و این ملافه سفید هم کفنشه!
  13. پارت20 فیلمِ «ورود آقایان ممنوع» رو دیدین؟ مثلِ خانم دارابی که مقنعه‌ش و تا دماغش کشیده بود و یه عینک ته‌استکانی هم رو چشم‌هاش بود و چادرِ مشکی که صفت به خودش پیچونده بود. وقتی دید همینطوری بهش زل زدم، عینکش رو روی چشم‌هاش جابجا کرد و گفت: - بفرمایید. به جان خودم خدا وقتی این رو خلق می‌کرده، حنجره‌ش رو از روی حنجره‌ی کامران تفتی کپی کرده. چمدون رو روی زمین گذاشتم و نفس راحتی کشیدم. - سلام، خسته نباشید. خسته نباشیدم و که به هیچ‌جاش حساب نکرد. همونطور جدی سرش رو تکون داد و گفت: - سلام و یه جوری نگاهم کرد که یعنی بنالِ سرفه‌ی مصلحتی کردم. همون لحظه گفتم: - عه… من آیسان کریمی هستم، ورودیِ جدید. کاغذ مربوطه رو از کیفم در آوردم و دادم دستش. یه نگاهِ گذرا بهش انداخت و تا خواست چیزی بگه، تقه‌ای به در اتاق خورد: - بفرمایید. با صدای باز شدنِ در، کمی به سمت عقب خم شدم تا رفعِ کنجکاوی کنم. یه دخترِ ریزه‌مزه بود که به زور چمدونِ بزرگ توی دستش رو جابجا می‌کرد. با رسیدن به کنار من، نفسِ عمیقی کشید، چمدونِ سنگین رو روی زمین گذاشت، عرقِ فرضی روی پیشونیش رو پاک کرد و سرش رو بالا گرفت تا چیزی بگه که مثلِ من با دیدنِ راهبه، خفه خون گرفت. وقتی دید راهبه چپ‌چپ نگاهش می‌کنه، نگاهش رو ازش گرفت و به من دوخت. انگار چند ساله همدیگه رو می‌شناسیم. سرش رو به چپ و راست تکون داد و لب زد: - این چشه؟ با ابروهای بالا رفته، شونه‌ای بالا انداختم و مثل خودش لب زدم: - چه می‌دونم… با صدای راهبه، هر دو چشم‌مون از هم گرفتیم. - دنبالم بیاین. اتاق‌هاتون رو نشون می‌دم اینجا واینستین. لحنش جدی بود؛ آدم رو می‌ترسوند. لامصب انگار اومدیم تو اون خوابگاه‌های مخوف توی فیلم‌ها…
  14. پارت19 ***** با توقف ماشین، همگی ازش پیاده شدیم. - خب دیگه، خوبی‌بدی دیدین، حلال کنین. مامان که هی چشماش پر و خالی می‌شد، چشم‌غره‌ای بهم رفت و گفت: - جز جیگر، زده چرا یه‌طوری حرف می‌زنی انگار میری که دیگه برنگردی؟ اصلا من کشته مرده این لطافت مامانم هستم! به نوبت بابا، مامان و سلدا رو بغل کردم و گفتم: - خیلی خب دیگه، برین. زحمت کشیدین تا اینجا هم رسوندین من رو. بابا سعی کرد چهره‌ی ناراحتش رو پنهون کنه و گفت: - بریم با… حرفش رو قطع کردم و کلافه گفتم: - کجا بریم، پدر من؟ خوابگاه دخترونه‌ست ها، راهتون نمی‌دن. شما برین دیگه، خداحافظ. منتظر حرف دیگه‌ای نموندم، چمدون و کیفم رو برداشتم و به اون سمت خیابون که خوابگاه قرار داشت قدم برداشتم. جلوی در خوابگاه که رسیدم، برای بار آخر دستی براشون تکون دادم و وارد خوابگاه شدم. نگهبان که یه پسر جوون بود، جلوم رو گرفت. - کجا خانم؟ یه جوری با طلبکاری حرف زد که خودمم فکر کردم کجا دارم میرم! خدایا چرا هرچی مریضه گیر من می‌افته آخه! مثل خودش طلبکارانه دو تا دستام رو که چمدون و کیف اشغالشون کرده بود بلند کردم و گفتم: - به نظرت با وجود اینا کجا دارم میرم و اینجا چی کار می‌کنم؟ فکر کنم از رک بودنم خوشش نیومد. اخمی کرد و گفت: - برو اتاق مدیریت، خانم رابعه رهنما راهنماییت می‌کنه. اسم و فامیل یارو رو! نمی‌دونم چرا حس کردم بر اساس اسمش یه خانم چادری و خیلی سخت‌گیره؛ همون «راهبه» صداش کنم بهتره. به سختی چمدون یه‌تُنی رو کشیدم و در مقابل پوزخند نگهبان، بردمش تو. الاغ از قصد پوزخند زد، یه کمک هم نکرد، خسته می‌شه انگار! از نگهبانی که گذشتم به یه راهروی کوچیک رسیدم که سمت چپش اتاق مدیریت وجود داشت. با رسیدن به جلوی در، تقه‌ای بهش زدم که صدای بمی گفت: - بفرمایید. در رو باز کردم و رفتم تو. همین که سرم رو بلند کردم سلام کنم، با دیدن شخص روبروم مات و مبهوت موندم.
  15. پارت18 لبخند مضحکی زد و گفت: - یه لحظه جوگیر شدم. - مرده‌شورت رو ببرن. با اعتراض گفت: - عه، بسه دیگه! به جای این حرفا به این فکر کن چی بخوریم، دارم از گشنگی می‌میرم. زکی، این چه پرروعه! انتظار داره چلوکباب سفارش بدم براش. با چشم‌های ریزشده گفتم: - زنگ می‌زنیم غذا از بیرون بیارن، هر کی پول غذای خودش رو می‌ده. سری تکون داد و قاطعانه گفت: - قبوله، بزن زنگ رو. نیم ساعتی می‌شد منتظر غذا بودیم و مثل دو تا زامبی گشنه به هم زل زده بودیم. با صدای زنگ، سلدا مثل فرفره از جاش پرید که از پشت بلیزش گرفتم و نشوندمش سر جاش. - بشین سر جات، الان میام. بی‌توجه به حرص خوردنش، پول دنگی‌مون رو برداشتم و رفتم بیرون. در رو باز کردم و همون‌طور که سرم پایین بود، پول می‌شمردم. - ممنون، چقدر شد؟ - مهمون ما باشین. با شنیدن صدای پرهام، درجا سرم رو بلند کردم. خدایا این چه حکمتیه؟ همه‌جا باید ببینمش! با تعجب گفتم: - اینجا چی کار می‌کنی؟ کلاه کاسکتی که دستش بود رو با کتفش به بدنش چسبوند، دستی به موهای خوش‌حالتش کشید و گفت: - مگه غذا سفارش ندادین؟ چند بار سرم رو به معنی آره بالا و پایین کردم. - خب منم غذاتون رو آوردم. این بشر یا عقل درست‌وحسابی نداره، یا داره تو کوچه‌علی‌چپ سیر می‌کنه. حالا خوبه صبح مصی مداربسته رو بهش معرفی کردم، اگه یکی ببینه که… پوف. - اگه باب… قبل از این‌که جمله م رو تموم کنم، طلبکارانه گفت: - چرا پای اون رو می‌کشی وسط؟ بابات رفته تبریز، سر من کلاه نذار. نمیشه حرف هم بهش زد. همون بهتر که اصلاً از جیبت خوردم، بعدم زدم تو برجکت. با صداش از فکر بیرون اومدم. - حالا زیاد مغزت رو درگیر نکن، کوچولو. بگیر اینا رو، برین غذاتون رو بخورین. این دفعه مهمون من. دیگه واینستاد جواب یا پولی بهش بدم؛ غذاها رو داد دستم، عقب‌گرد کرد، سوار موتورش شد و راه افتاد رفت. مرسی ادب، خوشمان آمد! با لبخند کم‌رنگی که ناخودآگاه گوشه لبم شکل گرفته بود، در رو بستم و رفتم داخل.
  16. پارت 17 با لب‌های برچیده قابلمه رو پر از آب کرد و گذاشت روی گاز تا جوش بیاد. منم سریع وسایلی که تو نت نوشته بود رو خرد کردم. همزمان آب هم جوش اومد. ماکارونی‌های پروانه‌ای رو برداشتم و ریختم تو آب جوش. همون‌طور که به قل‌قل کردنش نگاه می‌کردم، گفتم: - سلدا… - هوم؟ نیم‌نگاهی سمتش انداختم. پشت میز نشسته بود و سرش تو گوشی بود. نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم: - به نظرت چقدر باید تو آب جوش باشه؟ زیر لب غر زد: - چی می‌دونم بابا، تو هم… پلاستیک ماکارونی که کنار گاز بود رو برداشتم، مچاله کردم و با حرص پرت کردم سمتش. گفتم: - دو دقیقه از اون بی‌صاحب مونده دل بکن، بگو چه غلطی کنیم! الان می‌سوزه. با حرص گوشی رو خاموش کرد و کوبید روی میز. قدم برداشت سمت من و یه نگاه به داخل قابلمه انداخت. - یکی‌شو کوفت کن ببین در چه حالیه. با تمسخر اضافه کرد: - سرآشپز! بعد با قهر از آشپزخونه رفت بیرون. دِ بیا، اینم قهر کرد رفت! چنگال برداشتم، یکی از ماکارونی‌ها رو زدم روش، فوتش کردم و خوردم. یکم زیادی شل و ول بود. فکر کنم وقتشه آبکش کنم. دستمال برداشتم و آبکشش کردم و بعد هم مراحلی که سلدا خونده بود رو اجرا کردم. *** با سلدا دوتایی پشت میز نشسته بودیم و، بلا نسبت، مثل خری که بهش تی‌تاب دادن، به ظرف سالادمون نگاه می‌کردیم. بشقابمو برداشتم که توش سالاد بریزم، یهو سلدا داد زد: - نه! از ترس یکه خوردم و بشقاب از دستم افتاد. خدا رو شکر نشکست، وگرنه مامان از خونه بیرونم می‌کرد. نگاه آتیشیم رو دوختم بهش و گفتم: - چته بابا روانی؟ چشماش رو تو کاسه چرخوند و گفت: - کی حال ظرف شستن داره؟ تو یا من؟ راست می‌گفت بچه. بی‌خود سرش داد زدم. ولی تو روش نمی‌گم؛ پررو می‌شه. بشقاب‌های تمیز رو برگردوندم سر جاشون و هر کدوم یه چنگال برداشتیم. با اشتیاق چند تا دونه ماکارونی که با موادش مخلوط شده بود رو خوردیم… ولی چه خوردنی! هر بار که می‌جویدیمش، قیافه خندون هردومون بیشتر تو هم می‌رفت و شبیه سکته‌ای‌ها شده بودیم. با بیچارگی نالیدم: - چرا این‌جوری شد؟ مثل شکست‌خورده‌ها ادامه داد: - دوتامون می‌شکونیم قول چرا دوریم از هم، تا صبح تو بغل کی بودی لخت چرا این‌جوری شـ… بابا به خدا این سالاد فقط ماکارونی‌هاش خمیر شده بود! من چیزی قاطیش نکرده بودم که این داره چرت و پرت می‌گه. نذاشتم جمله فلسفیش تموم بشه و پوکر گفتم: - حالا داری آهنگ شایان یو رو می‌خونی برای من؟ صد دفعه بهت گفتم بیا ببین چقدر باید تو آب جوش باشه.
  17. پارت 16 چند لحظه بعد، در حالی که سرش تو گوشی بود، اومد تو آشپزخونه و گفت: - سالاد ماکارونی رژیمی درست کنیم. آسونه، زودم تموم میشه، چاقم نمیشیم. - بخون ببنیم چجوری درست میشه. سری تکون داد و شروع کرد به خوندن دستور: - یک هویج، نخود فرنگی و ذرت رو بپزید. دو تا تخم‌مرغ رو آب‌پز کنید. سه پیاز، خیارشور، فلفل دلمه‌ای و هویج رو خرد کنید. چهار کرفس و جعفری خرد بشه. پنج ماکارونی رو بپزید و آبکش کنید، بعد با مواد آماده شده مخلوط کنید. شش سس رو با جعفری مخلوط کنید و به سالاد اضافه کنید. این که از صبحونه‌ی سر صبح هم بدتر شد! همه‌چی رو ریخت رو هم. انگار امروز تصمیم گرفتن تا صبح چراغِ دستشویی روشن بمونه! قیافه‌ی متفکر به خودم گرفتم و گفتم: - نخود فرنگی دوست ندارم، نمی‌زنیم. به جاش خیار بزنیم… حرفم رو قطع کرد و با تعجب داد زد: - خیار چرا آخه؟! چشم‌غره‌ای بهش رفتم و گفتم: - چون نخود فرنگی دوست ندارم. خیار رو جایگزینش می کنیم. خنده‌ی تمسخرآمیز کرد و گفت: - خیلی خب، ادامه بده خانم سرآشپز! با فکری که تو سرم چرخید، با خنده گفتم: - میگم حالا که خیار می‌زنیم، گوجه فرنگی هم بزنیم ببینیم چطوری میشه؟ انگار به عقلم شک کرد. با چشم‌های درشت داد زد: - گم شو بابا! مگه سالاد شیرازی می‌خوایم بخوریم؟! بی‌توجه به داد و بیدادش، نیشم باز‌تر شد و خونسرد ادامه دادم: - به تو چه! بشین، ببین چی برات می‌پزم، ها! کرفس هم نمی‌زنیم، دوست ندارم! بدجوری کلافه شده بود. صندلی رو کشید و روش نشست و سرش رو بین دستاش گرفت. خب چیکار کنم؟ دوست ندارم! بسته ای ماکارونی از کابینت در آوردم و جلوش گذاشتم و گفتم: - مثل بدبخت بیچاره‌ها نشین اینجا! پاشو ماکارونی رو بذار رو گاز بپزه آبکش کنیم. منم اینا رو خرد می‌کنم.
  18. پارت 15 با حمله‌ی ناگهانی‌اش به سمتم، از جا پریدم و فرار کردم. اونم افتاد دنبالم. یهو پام گیر کرد به گوشه‌ی فرش و دراز به دراز روی زمین افتادم. حالا سلدا بود که به حال و روزم می‌خندید. با خنده کنارم دراز کشید. هردومون به سقف زل زده بودیم و از شدت هیجان نفس‌نفس می‌زدیم. - خوش گذشت؟ نیم‌نگاهی بهش انداختم و دوباره زل زدم به سقف. مطمئنم در مورد بیرون رفتنم سر صبحی مشکوک شده. جواب سوال دوپهلوش رو دادم: - با زهرا مگه به آدم بد می‌گذره؟ مشت آرومی به کتفم زد: - گمشو بابا! خر فرض کردی منو؟ نیشم باز شد و با شیطنت گفتم: - خر هستی دیگه، چرا فرض کنم حالا؟ مطمئنم، عزیزم! یه “ایش” غلیظ و کشدار زیر لب زمزمه کرد. - مامان که خونه نیست، من و تو هم ماشالا کدبانو هستیم واسه خودمون. ناهار چی بخوریم؟ با حرفش، فکرم رفت پیش پرهام. اگه یه کم زرنگ بودم و تو پرش نمی‌زدم، الان ناهار رو هم به حسابش خورده بودم! با صدای سلدا از فکر اومدم بیرون: - زنگ بزنیم از بیرون سفارش بدیم؟ چشم‌غره‌ای بهش رفتم. معلوم بود که می‌خواست خرم کنه! پاشدم نشستم و گفتم: - یه کار دیگه می‌کنیم. اونم پاشد و کنارم نشست. با کنجکاوی گفت: - چی کار؟ با اعتمادبه‌نفس گفتم: - خودمون غذا درست می‌کنیم! زد زیر خنده و با انگشت اشاره به من و خودش اشاره کرد و بین خنده به زور لب زد: - من؟ تو! فعک نکنم! پس گردنی بهش زدم و همون‌طور که بلند می‌شدم گفتم: - زر اضافه موقوف، عزیزم! من از این پولا ندارم بدم بریزی تو شکمت. وارد آشپزخونه شدم و رفتم سراغ یخچال. هرچیزی که دستم می‌اومد رو می‌ذاشتم روی میز. با صدای بلند که سلدا بشنوه گفتم: - دستور یه چیز آسون از اینترنت بگیر بیا ببینیم چی کار می‌کنیم.
  19. پارت14 کلید رو یادم رفته بود ببرم و حدود ده دقیقه‌ای می‌شد که پشت در بودم و همین‌طور زنگ رو فشار می‌دادم، ولی هیچ خبری از باز شدن در نبود. انگار خونه نبودن که در رو باز نمی‌کردن. عجب! کلافه، گوشیم رو درآوردم و شماره مامان رو گرفتم. همین که مامان گوشی رو جواب داد، در باز شد و چهره خواب‌آلود و شلخته سلدا پیدا شد. پس خانم خواب بوده که دو ساعته من رو اینجا کاشته! گور به گور شی الهی! با صدای مامان از پشت گوشی، از فکر ناله و نفرین سلدا بیرون اومدم. - الو الو… آیسان؟ قبل از اینکه از نگرانی تلف بشه، گفتم: - سلام مامان. - دو ساعته صدات می‌کنم، چرا جواب نمی‌دی؟ نگاهم رو از سلدا که خمیازه‌کشان رفت داخل خونه گرفتم. همون‌طور که می‌رفتم داخل، جواب مامان رو دادم: - هیچی، هر چی زنگ می‌زدم جواب نمی‌دادین. سلدا او… قبل از اینکه حرفم تموم بشه، گفت: - حتماً خوابه، بیشتر در بزن! من و بابات خونه نیستیم. طبق عادت همیشگی‌ام، کفش‌هام رو درآوردم و اصلاً نفهمیدم کجا پرتشون کردم. در ورودی رو باز کردم و رفتم تو. - کجایین حالا؟ - یکی از فامیل‌های دور بابات فوت شده. داریم میریم تبریز برای مراسم اون خدا بیامرز. خودم رو کنار سلدا که روی کاناپه چرت می‌زد، پرت کردم. با شیطنت گفتم: - از طرف من ماچش کنین، بگین به عزرائیل سلام برسونه! با شنیدن اخطارگونه اسمم توسط بابا که انگار شنید چی گفتم، خداحافظی سرسری کردم و گوشی رو قطع کردم. سرم رو چرخوندم سمت سلدا. قشنگ داشت هفت پادشاه رو تو خواب می‌دید! با فکر خبیثی که تو ذهنم اومد، برای اینکه بیدار نشه، پاورچین پاورچین رفتم تو آشپزخونه. پارچ آب یخ رو از یخچال برداشتم و راه اومده رو برگشتم. بالای سر سلدا آماده‌باش ایستادم و توی دلم شمردم: یک، دو، سه! پارچ رو خالی کردم رو سرش. مثل فنر از جاش پرید! قیافه وحشت‌زده‌اش خیلی خنده‌دار بود. دیگه نتونستم خنده‌م رو مخفی کنم. روی زمین نشستم و قهقهه‌م به هوا رفت. هر خنده‌ای که من می‌کردم، اخم سلدا بیشتر می‌رفت تو هم، ولی حال کردم! اصلاً خواب از سرش پرید.
×
×
  • اضافه کردن...