-
تعداد ارسال ها
496 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان چرخه دنیا |bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
مرسی از زحماتتون ❤️- 24 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفدهم نفس با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو پنهان کنم، رو به شمسیخانوم گفتم: — «لطفاً دفعهی بعد که اومد، در رو روش باز نکنین. اون از این حرفا زیاد میزنه، توجه نکنین.» شمسیخانوم چشمهاش رو گرد کرد و گفت: — «از من به تو نصیحت، دخترم. من سالهاست تو این محل زندگی میکنم. بزرگ شدن این پسر رو دیدم. یه چموشِ بیآبرو و دریدهست که دومی نداره. پا رو دمش نذار. منم دوست ندارم این دور و برا پیداش بشه. غیر از اینکه تو هم مثل دخترمی، خودم یه دختر نوجوون دارم؛ دلم نمیخواد دمِ پَرِ اینجور آدما بیفته.» راست میگفت. فقط سری تکون دادم و چیزی نگفتم. شمسیخانوم هم که انگار حرف دلش رو زده بود، خداحافظی کوتاهی کرد و رفت. در رو بستم. سینی رو با دست هایی لرزان آروم روی زمین گذاشتم و خودم، همونجا، پشت در وا رفتم. انگار تا وقتی ،شمسی خانوم ، اون طرف در بود، خودم رو به زور سرِ پا نگه داشته بودم؛ اما همین که صدای قدمهاش دور شد، زانوهام دیگه طاقت نیاورد. توی اون چند روز که لابهلای اسناد گشته بودم، چیز خاصی پیدا نکرده بودم. فقط ده دقیقه قبل از در زدن شمسیخانوم، به یک پرونده رسیده بودم که هر کاری کردم باز نشد. رمز داشت. هرچی تلاش کردم، نتونستم هکش کنم.چیزی که من روترسونده بود ؛ فقط قفلِ اون فایل نبود. اسم روی پوشه بود. **حسین سعادت.**اسم پدرم. اینکه اسم پدر من توی پروندههای کامران باشه، به اندازهی کافی ترسناک بود. و بعد، شنیدن اسم داوود از زبون شمسیخانوم، انگار آخرین تکهی اون ترس رو هم سرِ جاش گذاشت. داوود یک لاتِ ولولگرد و شر بود که توی این یک ماه، به من گیر داده بود ولکن هم نبود. چند بار مزاحمم شده بود و هر بار، به زور از دستش در رفته بودم. فشار همهچیز یکجا روی سرم ریخت. یاد پدرم افتادم. یاد اینکه چرا گذاشت رفت. چرا گذاشت زندگیم اینطور از هم بپاشه. چرا هر ردّی که از او میبینم، بهجای امنیت، فقط ترس برام میاره. اشک از گوشهی چشمم سر خورد و تصویرِ روبهروم تار شد. چشمهام رو بستم و هق خفهای از گلوم بیرون زد. صدام رو نگه داشتم که به گوش شمسیخانوم نرسه. صبرم لبریز شده بود. دیگه توانِ نصیحت، فضولی، ترس، پرونده، داوود و غیره رو نداشتم! -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شانزدهم زن همسایه با لحن دلخور و عصبی گفت: — «ها! حتماً باید اسم اون داوودِ بیهمهچیز رو میآوردم که درو به رومون باز کنی؟» کمی خم شدم تا بتونم صورت نفس رو ببینم. رنگش پریده بود. لبخند زورکی زد و با صدایی که اگر کمی دقت میکردی، لرزشش رو میفهمیدی، گفت: — «نه شمسیخانوم، این حرفا چیه ! دستم بند بود، واسه همین یکم طول کشید.» شمسیخانوم پوزخندی زد و سینی رو جلوتر آورد. — «باشه، تو که راست میگی. برات غذا پختم، گفتم خستهای، گشنهای آوردم یه چیزی بخوری.» انگار نفس تازه اون لحظه سینی رو دید. همین کافی بود تا بفهمم یا اسم داوود رنگ از صورتش پرونده، یا قبل از باز کردن در چیزی ترسوندتش. لبخند خجولی زد، سینی رو از دست زن گرفت و گفت: — «زحمت کشیدین ؛ راضی به زحمتتون نبودم. همیشه منو شرمنده میکنین.» لحنش مؤدب بود، اما تهِ کلماتش بیشتر بوی طعنه میداد تا تشکر. شمسیخانوم، بیخبر از چیزی که پشت اون در میگذشت، با همان سادگی آزاردهندهاش ادامه داد: — «نه عزیزم، تو هم مثل دختر مایی! راستی، اون داوودم اومده بود دم در بگه که وقتی اومدی ، بهت بگم با این قائمموشکبازیها نمیتونی از دستش در بری ؛ گفت اول و آخر، مال خودمه.» فکم بیاختیار قفل شد. این دیگه سماجتِ یک عاشقِ احمق نبود. بوی دردسر میداد. -
سلام سادات جان
با توجه به چیز هایی که گفته بودید برای ویرایش آخرین نگهبان من پارت اول رو ویرایش کردم ، اگه درست متوجه شدم و پارت اول اوکی هست بقیه اش رو هم ویرایش کنم ممنون از لطفتون
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام خسته نباشید من در خواست نقد دادم ولی فکر کنم دیده نشده -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پانزدهم بوی این قورمهسبزیِ جاافتاده، با اون پیازداغِ سنگین لعنتیش، من رو پرت کرد به سالهایی حتی قبلتر از اون شب! سالهایی که اردشیرِ ملک به مواد پناه برده بود و بارِ خونه افتاده بود روی دوشِ منِ هجده، نوزده ساله. مادرم با پختن غذای خونگی، با پیازداغ و ترشی و هر چیزی که میشد فروخت، سعی میکرد خرج خونه رو سبکتر کنه.برای خیلیها بوی غذا یعنی خونه. برای من، بیشتر بوی مسئولیت میداد ، بوی خستگی. صدای تیز زن، مثل تیغ، خاطره رو برید و من رو به زمان حال برگردوند. — «نفس خانوم! دیدم برگشتی! بیا برات غذا پُختم… میدونم خونهای. از پشت پنجره دیدُم!» بعد پشت سر هم با کف دست کوبید به در. تق. تق تق. تق. چند دقیقه صداش زد و آخرش، با عصبانیت سینی رو توی دستش جابهجا کرد و گفت: — «تقصیرِ منه که دلم سوخت ، فقط میخواستم بگم اون پسره، داوود ! دوباره اومده بود سراغت رو میگرفت!» با شنیدن اسم «داوود»، گوشهام تیزتر شد.همون لحظه صدای باز شدن قفل آمد.نفس بالاخره در رو باز کرد. من، بیحرکت توی سایهی راهرو، بیشتر از قبل فهمیدم این اسم قراره من رو به یک جایی برسونه. -
معرفی و نقد رمان آخرین نگهبان شعله فصل اول |زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
به نام خدای جهان افرین نام رمان: آخرین نگهبان شعله (فصل اول) نویسنده: bano.z | زینب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، اسطوره ای خلاصه رمان: در جهانی که تنها امیدش در افسانهها پنهان شده، یک دختر جوان با خواندن داستانی که هیچکس باورش ندارد، جرقهای دوباره در دل خاموششدهاش روشن میکند. او نمیداند که این امید ساده، قرار است دریچهای به حقیقتی فراموششده باشد… حقیقتی دربارهٔ آذرمیرا؛ نگهبان اسطورهای شعلهٔ ابدی، که همه او را فقط یک افسانه میدانند. اما زمانی که تاریکی همهچیز را میبلعد، دختر داستان ما میفهمد که بعضی افسانهها… مقدمه: زمانی که خورشید برای نخستینبار بر زمین تابید، شعلهای از قلبش جدا شد و در اعماق زمین افتاد آن شعله تبدیل به دختری شد که جسدش از خاک، نفسش از آتش، و روحش از فروغ جاودان بود. او را آذرمیرا نامیدند: پاسبان آتشهای ابدی که هیچگاه خاموش نمیشوند... https://forum.98ia.net/topic/5467-رمان-آخرین-نگهبان-شعله-فصل-اول-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهاردهم مردک معتاد گوشهای از پشتبام بساط کثافتکاریش رو پهن کرد. چند دقیقه بعد، وقتی حالش جا آمد و نئشه شد، تلوتلوخوران بساطش روجمع کرد و رفت توی خونهی خودش. درِ پشتبوم با تقِ خشکی بسته شد و سکوت برگشت. همون لحظه صدای پیامکِ گوشیم، خط اخمم رو عمیقتر کرد. موبایل رو بیرون کشیدم. پیام از کامران بود: «زمانت داره تموم میشه پسرجون. بیش از اینها ازت توقع داشتم. نذار باور کنم یه دختر از دستت فرار کرده!» لعنتی ! مثل همیشه تیز بود. و این تیزی، معمولاً برای آدمهای اطرافش گرون تموم میشد—این بار برای نفس.باید به کارم سرعت میدادم. آروم سمت درِ پشتبوم رفتم. قفل زنگزده و قدیمیش رو با سنجاق باز کردم. صدا نداد ، یا شاید من نذاشتم صدا بده. وارد راهرو شدم و بیصدا از پلههای نیمهشکسته پایین رفتم. هنوز به درِ واحدِ نفس نرسیده بودم که صدای پا و نفسنفس زدنِ کسی از پایین آمد. یک زن نسبتاً چاق، با سینی غذا توی دستش، هنهنکنان از پلهها بالا میومد. نور زرد راهرو روی صورتش افتاده بود و دمپاییهایش روی پلهها کشیده میشد لِخ لِخ می کرد . فوری خودم رو توی سایهی دیوار جمع کردم. بوی قورمهسبزیِ خانگی،بوی پیازداغِ جاافتاده و لیموعمانی،مثل مشت خورد توی صورتم. یک لحظه، بدجور کشیدم عقب ، پرت شدم به سالهایی که قرار نبود دوباره سراغم بیان. سالهایی که نمیخواستم حتی بهشون فکر کنم. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهل و هشتم در را که باز کردم، سیروس جلوی آستانه ایستاده بود؛ قامتش صاف، لبخندش آرام و بیشتاب بود. دستش را به سمت راست گرفت و با همان لحن محترمانه گفت: _همراهانتون منتظرتون هستن. سالن غذاخوری از این طرفه. لبخندی کمجان روی لبم نشاندم و تشکر کردم. برخلاف چیزی که انتظار داشتم، نه نگاهش روی لباس تازهام مکث کرد، نه ذرهای تعجب در چهرهاش نشست؛ انگار برای او، لباسهایی که از دل هوا بیرون میآیند و اتاقهایی که به آرزو جواب میدهند، اتفاقی روزمره بود. اما این کمترین چیزی بود که ذهنم را درگیر کرده بود. تمام مسیر، قدمهایم را به زور کنار هم میچیدم، در حالی که مغزم عقبتر میدوید؛ به همان نجوا، به کتاب، به نقشهای که نصفهونیمه در دل صفحاتش زنده بود. آنقدر اتفاق پشت هم افتاده بود که حس میکردم مرز واقعیت و خیال دارد در وجودم ترک برمیدارد. نکند من دیوانه شده بودم؟ نکند اینها توهم بود؟ وقتی به سالن غذاخوری رسیدیم، درخشش ناگهانی فضا رشته افکارم را پاره کرد. سالن وسیع بود و سقفهای بلندش با نقش ستارگان میدرخشید. میز ناهارخوری چوبی بزرگی در وسط قرار داشت که آدورینا، آبدوس و بوژان دو طرف آن نشسته بودند. شمعدانهایی نقرهای با نگینهایی به چهار رنگ آبی، قرمز، سبز و سفید در بالا و پایین میز قرار داشت. دیوارهای اتاق پر از نقاشیهای داستانی بود؛ مانند نقاشیهایی که به محض ورود به معبد روی سقف دیده بودم. نگاهم روی آدورینا، آبدوس و بوژان چرخید؛ آنها هم لباس عوض کرده بودند. آدورینا با لباسی به رنگ آتش، سرخ و نارنجی تند، شبیه زبانهای که روی باد میرقصد، زیباتر از همیشه به نظر میرسید. بوژان لباسی همرنگ و همجنس لباس من پوشیده بود، اما مردانه؛ پیراهن و شلواری سبک با کمربندی سفید و آبی که دور کمرش مینشست، انگار تکهای از آسمان را به خودش بسته باشد. و آبدوس، آبدوس سیاه پوشیده بود؛ رنگ ذغال، با نقشهایی سرخ که مثل رگههای گداخته روی پارچه میدویدند. نگاه آبدوس را روی خودم حس کردم. فقط یک لحظه، اما همان هم کافی بود. ته نگاهش چیزی شبیه تحسین برق زد؛ همانقدر کوتاه که آدم شک کند دیده یا خیال کرده. گونههایم داغ شد. خجالتزده سرم را پایین انداختم و کنار بوژان نشستم. آدورینا با هیجان گفت: _وای، چقدر همهتون زیبا شدین! من که عاشق این لباس شدم! بعد بلند شد و یک دور چرخید. دامن لباسش مثل شعلهای نرم بالا آمد و فرو نشست. لبخند روی لبهایمان نشست؛ لبخندی از جنس پاکی و صداقت آدورینا، طوری که برای چند ثانیه یادمان رفت بیرون از این دیوارها، جهان در تاریکی نفس میکشد. تا آمدن غذا حرف زیادی رد و بدل نشد. سکوت ما سکوت آدمهای سیر نبود؛ سکوت آدمهایی بود که فکرشان هزار جا میرفت. همهمان، جز آدورینا. او تنها کسی بود که هنوز طعم واقعی نیروی جادویی را نچشیده بود و شاید برای همین، این همه اتفاق برایش بیشتر شبیه یک بازی بود تا یک هشدار. اما وقتی غذا را آوردند، سکوت هم شکست. سینیها یکی پس از دیگری روی میز نشستند. بوی نان تازه، خورشهای غلیظ و ادویههای ناشناس بلند شد. ظرفهایی از میوههایی که برق لطیفی زیر پوستشان موج میزد. کاسههایی از سوپ روشن که انگار بخارشان نور داشت. ما با چشمهایی گشاد و شکمهایی که یادشان افتاده بود چقدر خالیاند، فقط نگاه میکردیم؛ مثل کسی که برای اولین بار بفهمد «فراوانی» یعنی چه. سیروس با لبخند گفت: _بفرمایید، نوش جان. و ما دیگر مقاومت نکردیم. تقریباً همزمان دست دراز کردیم؛ با ولعی بیسابقه و صادقانه، انگار همین یک میز میتوانست ثابت کند هنوز امیدی در دنیا مانده است. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سیزدهم صدای تق و توقی از پشتبومِ خونهی بغلی، مثل کشیدن ناخن روی شیشه، من رو به زمانِ حال اورد . سریع خودم رو جمع کردم و توی سایهی کولر زنگزده و پشتِ درِ پشتبام پنهون شدم. یک مرد وارد پشتبوم شد؛ موهای کمپشت، بدن لاغر، قدمها نامتعادل! تلوتلو میخورد. بوی سیگار و مواد انقدر تند بود که حتی از این فاصله هم توی حلقم نشست.اخمهام عمیقتر شد. این دختر ! واقعاً تازهکار بود. تو این محل، با این آدمها، با این رفتوآمدها ، طولی نمیکشید تا کامران پیداش کنه. حتی اگر کامران هم پیداش نمیکرد، یکی از همینها با یک نگاه اضافی، میتونست دردسر براش درست کنه.باید یک فکری میکردم. من آدمی نبودم که بذارم دِینی به گردنم بمونه. من یک جون به این دختر بدهکار بودم. و از اون مهمتر ،به اطلاعاتی که از کامران کش رفته بود، احتیاج داشتم. پس باید امنیتش رو تضمین میکردم؛ قبل از اینکه دیر بشه. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دوازدهم صدای ضعیف دختر رو میشنیدم؛ انگار کمک میخواست ؛ یا شاید داشت کسی رو صدا میزد. کلماتش توی گوشم میپیچید ولی محو و غیر واضح. بعد همهچیز تیره شد و هوشیاریم رو کامل از دست دادم. ****** وقتی چشم باز کردم، بوی الکل و دارو اولین چیزی بود که به مشامم رسید . سقف سفید بالای سرم بود . چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجام ، بیمارستان بودم . نفس عمیقی کشیدم، اما پهلوم با همون حرکت آتیش گرفت. دندونام رو روی هم فشردم و اطراف رو از نظر گذروندم. همونجا بود که دیدمش. دختری شونزده، هفده ساله ، با شال و مانتوی صورتی ، گوشهی اتاق نشسته بود؛ دستهاش توی هم گره خورده و با چشمهای خسته و نیمه باز بهم نگاه می کرد . انگار تمام شب را همونجا نگهبانی داده باشه. ابروهام از تعجب بالا پرید. خواستم بلند شم، اما به محض اینکه وزنم رو انداختم روی پهلوم، درد مثل تیغ رفت توی تنم. ناخودآگاه اخمهام توی هم رفت و یک «آخ» کوتاه از بین دندانهام بیرون پرید. دختر از جا پرید.با عجله نزدیک اومد و گفت: «چرا بلند شدید؟ باید استراحت کنید!» بعد، بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، از اتاق زد بیرون تا پرستار رو صدا کنه. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت یازدهم همین طور که به صفحهی لپتاپ زل زده بود، موهای فرش رو دور انگشتش میپیچوند. همین حرکتِ ساده، کافی بود تا پرت شم به سالها قبل ! بعد از فرار از اون آتشسوزی، بعد از دویدن میون دود و شعله،بعد از فرار از دست آدمهایی که نمیشناختمشون و با چاقو پهلوم رو شکافته بودن ! با آخرین رمقی که برام مونده بود، فقط میدویدم. نه برای نجات پیدا کردن ،برای زنده موندن. به هر زحمتی بود خودم رو به خیابانی شلوغ رسوندم و میون جمعیت گم شدم. آشفته بودم، نزار بودم و از شدت خونریزی، پاهام دیگه همراهیم نمیکردن.خودم رو به یک پارک رسوندم و روی یکی از نیمکتها ولو شدم.شبیه مردهای متحرک بودم. بیستودو ساله بودم ، اما اون شب، زیر بارون و با پهلوی دریدهام، بیشتر شبیه جنازیه متحرک بودم تا یک آدم واقعی. دو سالی بود زندگیم مثل قبل نبود و همه چیز از هم پاچیده بود . پدرم، اردشیر ملک، از عرش به فرش افتاد. تمام دار و ندارش رو باخت و با سختی، بدهی طلبکارهاش رو میداد. اما فشارِ همهچیز، کمکم از پا انداختش. بعد به مواد پناه برد و خرج خونه افتاد روی دوش من هجده ،نوزده ساله! زیر بارون، بیحال روی نیمکت افتاده بودم. قطرههای درشت بارون روی پهلوم میخوردن و خون رو با خودشون میشستن و میبردن. نفسهام داشت به آخر میرسید ،که صدای ظریف دختری به گوشم خورد: «آقا ؟! خوبی؟» اونقدر بیحال بودم که نتونستم جواب بدم.تکونم داد. چند بار پشت سر هم چیزی پرسید، اما صداش برام واضح نبود. سطح هوشیاریم پایین و پایینتر میرفت و دنیا دور سرم میچرخید. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهل و هفتم با دستهایی که هنوز میلرزید، به سمت کیفم رفتم. با اکراه بندش را کشیدم و تمام محتویاتش را روی چمنهای نرم اتاق خالی کردم. صدا از میان صفحات آن کتاب قدیمی بود. به محض اینکه انگشتانم جلد سخت و کهنهاش را لمس کرد، لرزشی ضعیف از نوک انگشتانم تا قلبم دوید. کتاب گویی که منتظر من باشد، خودبهخود گشوده شد. دوباره همان صفحهی آشنا، با همان جملاتی که بار سنگین تقدیر را بر دوشم میانداخت، پیش چشمم جان گرفت: «روزی که باد دوباره بیدار شود، آخرین نواده بر لبهی سایه میایستد. اگر راه را بیابد، نور میماند و اگر بلغزد، دنیا خاموش میشود.» کلمات در میان مه خفیفی که از صفحات برمیخاست میدرخشیدند. انگار کتاب مرا به خواندن بیشتر ترغیب میکرد. با احتیاط صفحهای دیگر را ورق زدم. تصویری پیش چشمانم نقش بست که نفسم را بند آورد. با دقت نگاه کردم؛ یک نقشه بود، اما یک نقشه معمولی نبود. نقشه زنده بود. در بخشی از آن، روستای خودمان را دیدم؛ اما نه آن خانههای خاکستری و قحطیزده، بلکه سرسبز و پرنشاط بودند. میتوانستم تکان خوردن سبزهها را زیر وزش باد نامرئی درون نقشه ببینم. نگاهم را ادامه دادم؛ جنگلی که از آن گذشته بودیم، کوهستانهای مهگرفته و در نهایت مسیر پرپیچوخمی که به وندیار و همین معبدی که در آن بودیم منتهی میشد. اما نقشه همینجا تمام نمیشد. در ادامهی وندیار، مسیر به سمت رشتهکوههای مجاور میرفت؛ جایی که نام «زَرنُهاب» بر آن نقش بسته بود. نقشه همانجا تمام میشد؛ انگار نیمهی دیگرش جای دیگری بود. یا شاید ادامهی مسیر هنوز نوشته نشده بود، یا برای دیدنش به چیز دیگری نیاز داشتم. میخواستم صفحهی دیگری را ورق بزنم که ناگهان ضربهای به در خورد. صدای سیروس از پشت در رشتهی افکارم را پاره کرد: _بانو آمیتیس؟ وقت صرف غذاست. اگه مایل باشین، من همراهیتون میکنم. قلبم فرو ریخت. با عجله و بیمیلی وسایلم را جمع کردم و کتاب را دوباره در اعماق کیفم پنهان کردم. کیف را در تنها کمد چوبی اتاق گذاشتم، نفسی عمیق کشیدم تا لرزش صدایم را پنهان کنم و به سمت در رفتم. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دهم وارد کوچهی تنگ و باریکی شدم. یک نگاه سرسری کافی نبود؛ کل کوچه رو با دقت رصد کردم و جزئیاتش رو به حافظهام سپردم. ردیاب، من رو به خونهای با درِ قدیمیِ سبزرنگ رسوند ؛ بوی تند پیازداغ از داخل حیاطش بیرون میزد. برای اینکه مطمئن بشم نفس واقعاً همینجاست، اطراف رو دوباره از نظر گذروندم. خونه خرابه که پشت این خونه قرار گرفته بود نظرم رو جلب کرد ، به همین علت از کوچه خارج شدم و از کوچهی پشتی وارد شدم. محل رو چک کردم؛ پنجرهها، رفتوآمدها، صداها و حتی سایهها ! وقتی مطمئن شدم هیچ آدم فضولی دور و بر نیست، کارم رو شروع کردم. خونهی پشتِ آن درِ سبز، متروکه بود. دیوارش رو بالا رفتم و بدون اینکه کوچکترین صدایی بلند بشه، داخل حیاط پریدم. خونه قدیمی و فرسوده بود. از اون مدل جاهایی که بوی خاک مرده و زمانِ خوابرفته میدن. معلوم بود سالهاست کسی پاش رو اونجا نذاشته. وارد شدم. با نور چراغقوهی گوشی، راه پشتبوم رو پیدا کردم و از پلههای نیمهویرون بالا رفتم. پشتبوم خونهی متروکه، راه خوبی برای رسیدن به خونهی پشتی بود. یک نگاه به اطراف انداختم و بعد، آروم وارد پشتبام خونهی موردنظر شدم. تموم خونه رو از بالا وارسی کردم؛ پنجرهها، سایهها، راههای ورود و خروج. دنبال کوچکترین نشونهای از نفس میگشتم.و بعد بالاخره پیداش کردم. پشت یکی از پنجرهها نشسته بود. نور سرد لپتاپ روی صورتش افتاده بود و با دقتی وسواسگونه به صفحه زل زده بود. انگار داشت چیزی رو موشکافی میکرد. شک نداشتم چیزی که توی لپتاپش بالا و پایین میکنه، همان اسنادیه که از کامران کش رفته . -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نهم **آراد** یک ساعت بعد، موش کوچولو افتاد توی تله و سمت پناهگاهش رفت. از اون مدل آدمها بود؛ با اعتماد به نفسِ زیادی که بیشتر شبیه اعتماد به نفسِ کاذبه ! خیال میکنه چون یکبار جون سالم به در برده، همیشه میبره. وقتی مطمئن شدم هیچکدوم از آدمهای کامران دنبالم نیستن، راه افتادم سمت مسیری که ردیاب نشون میداد. پناهگاهش توی یکی از محلههای پایین تهران بود. تازهکار بود. اینجاها پنهون شدن راحته، اما امن نه ! همسایهها با دو هزار تومن، هم جایِ آدم رو میفروختن، هم اسمش رو لو میدادن . ماشین من توی اون کوچهها زیادی توی چشم بود. چند خیابون بالاتر پارک کردم. بعد، یک موتوری جلوی پایم ترمز کرد؛ پیک اسنپ. پرچونهتر از حد لازم بود. از اونهایی که اگر فرصت بدی، با حرفهاش اعصابت رو میجوئن. آدرس رو گفتم و سوار شدم. توی مسیر اطراف رو چک می کردم ، یک جور عادت شده بود برام ! جلوی مقصد که پیاده شدم، چهار تا تراول دویستهزاری از جیبم درآوردم و دادم دستش؛ چشمهاش برق زد. گفت: «دمت گرم داداش ، مادرم مریضه. داروهاش تموم شده بود، مونده بودم تو این گرونی چجوری جورش کنم ؛ خدا به مالت برکت بده.» رفت. یک خط افتاد بین ابروهام.پوزخند زدم. خدا!! خیلی وقته منو یادش رفته. از همون شبی که همهچیزمو ازم گرفت. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهل و شش نمیدانم چقدر گذشت. آنقدر خسته بودم و آب گرم آن وان آنقدر آرامش را مثل لالایی به تنم تزریق کرده بود که بیاختیار خوابم برد. با صدایی ضعیف و ملایم، صدای یک زن، که نامم را صدا میکرد از خواب پریدم. «آمیتیس» چند ثانیه گیج بودم؛ پلکهایم سنگین و مغزم هنوز میان خواب و بیداری سرگردان بود. با خودم گفتم لابد خواب دیدم. اما صدا دوباره، واضحتر و نزدیکتر، تکرار شد؛ آرام، نجواگونه، درست مثل نسیمی که از لابهلای برگها عبور کند. «آمیتیس» دلهره مثل یک سوزن یخ زیر پوستم نشست. سرم را بالا گرفتم و اطراف را با چشمهای تند و ترسیده کاویدم. ابرهای سقف آرام حرکت میکردند، گلبرگهای سرخ همچنان در هوا میچرخیدند، اما اتاق انگار خودش هم صدا را شنیده بود. هنوز از وان بیرون نیامده بودم که باد ملایمی دورم پیچید. اول فکر کردم سرماست، اما نه؛ باد نرم و دقیق، مثل دستهایی نامرئی از شانه تا نوک انگشتانم گذشت. قطرههای آب از روی پوست و موهای بلندم جدا شدند و در هوا محو گشتند. همان لحظه، درست مقابلم، لباسی پدیدار شد؛ سپیدِ سپید، به روشنی ابر و سبک، انگار از خود هوا دوخته شده باشد. ضربان قلبم تند شد. دستهایم یخ کرده بودند و گلوی خشکشدهام به سختی آب دهانم را فرو میداد. عقل میگفت فرار کن، اما پاهایم فرمان نمیبردند. صدا دوباره نامم را نجوا کرد و فرصت فکر کردن را از من گرفت. «آمیتیس» لباس را با انگشتهایی لرزان برداشتم و پوشیدم. پارچهاش روی پوستم نشست، اما حس پارچه نداشت؛ شبیه لمس نسیم بود. از وان بیرون آمدم و دور تا دور اتاق چرخیدم؛ نگاه کردم زیر تخت، پشت پردههای ابر، به هر سایه و هر سکوت گوش سپردم. و آنوقت فهمیدم. صدا از اتاق نبود. صدا از داخل کیفم میآمد. لحظهای خشکم زد. نفسم نصفه ماند. آرام، آنقدر آرام که انگار با یک حرکت ناگهانی همهچیز میتواند بترکد، به سمت کیفم رفتم. کیف همانجا بود، روی چمنهای نرم افتاده بود. اما حالا انگار چیزی درونش بیدار شده بود؛ چیزی که نامم را میشناخت. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهل و پنجم حق با آدورینا بود؛ با ذهن خسته و شکم گرسنه کاری از پیش نمیبردیم. همگی به نشانهی موافقت سر تکان دادیم و به اتاقهایمان رفتیم. وقتی دستم به دستگیرهی در اتاقم خورد، سرمای ملایم و دلپذیری زیر پوستم دوید. حس خوشایندی، مثل یک آغوش گرم، قلبم را پر کرد. دستگیره را فشردم و در را باز کردم. با دیدن فضای داخل اتاق، از شگفتی سر جایم خشکم زد. سقف اتاق با تودهای از ابرهای متراکم و سفید پوشیده شده بود که بهآرامی حرکت میکردند. باد بسیار ملایمی در فضای اتاق میوزید و چند تکه گلبرگ سرخرنگ را در هوا میچرخاند. کف اتاق فرشی از چمنهای نرم و تازه بود. با دیدن این منظره، بیاختیار اشک ذوق از گوشهی چشمم سرازیر شد. این تصویر مرا پرتاب کرد به گذشتهها؛ به روزهایی که پدرم با مهربانی کنارم مینشست و سعی میکرد سبزهها و گلهایی را که خودش هم تا به حال ندیده بود برایم توصیف کند تا با تصور آنها، مرا به بهشت رویاهایش ببرد. حالا من در میان رویای پدر ایستاده بودم. جلو رفتم و روی تخت ابرمانندم که کمی از زمین فاصله داشت و معلق بود، نشستم. بینهایت نرم بود. چند دقیقهای چشمهایم را بستم و روی تخت رها شدم. در دل آرزو کردم: «کاش آبی بود تا میتوانستم حمام کنم و این همه گرد و خاک راه را از تنم بشویم.» هنوز فکرم تمام نشده بود که نوری از سمت راستم درخشید. با تعجب چشم باز کردم؛ وانی سفید و آبی، پر از آب زلال، درست همانجا ظاهر شده بود. با ناباوری سر جایم نیمخیز شدم. آیا این اتاق جادویی بود و به افکار من پاسخ میداد؟ با احتیاط به سمت وان رفتم. ابتدا با کمی ترس و تردید دستم را داخل آب بردم. گرمای ملایم آب پوست خستهام را نوازش داد. لبخندی ناخودآگاه روی لبهایم نشست. ترسم ریخت؛ لباسهای کهنه و غبارگرفتهام را درآوردم و تن خستهام را به آرامش آب گرم سپردم. -
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام خسته نباشید در خواست نقد رمانم رو دارم -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتم کتم رو درآوردم و روی تک صندلی موجود تو خونه انداختم. به سمت آشپزخونهی نقلی رفتم. پارچ آبی از یخچال بیرون کشیدم و یک لیوان سرکشیدم. تشنگیم از تنش یک ساعت پیش بود؛ انگار تمام آب بدنم بخار شده بود. پارچ رو سر جاش گذاشتم و به اتاق برگشتم. برگههای ترجمهی شرکت رو کنار زدم. مجبور بودم از این «خوردهکاریها» برای درآوردن خرج شکمم قبول کنم؛ از تدریس خصوصی زبان گرفته تا ترجمهی متن برای شرکتها، حتی گاهی بستهبندی محصول! لپتاپ رو روی میز گذاشتم و روشنش کردم. با نیشخندی که روی لبم نشست، وارد فایلهایی شدم که از کامران «هک» کرده بودم. باید تکتکشون رو چک میکردم و این کار، زمانبر بود. البته، بخت با من یار بود که آدمهای کامران، دستوپاچلفتیتر از اونی بودن که بتونن ردم رو پیدا کنن. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهل و چهارم سیروس بعد از خوشوبشهای معمول، ما را از پلههای مارپیچ بالا برد. وقتی اتاقها را نشانمان داد، گفت که تا نیمساعت دیگر برای بردنمان به سالن غذاخوری برمیگردد. به محض اینکه تنهایمان گذاشت، نگاهی بین ما چهار نفر رد و بدل شد. زیر آن سقفهای بلند و میان آن همه زیبایی، ما فقط چهار نوجوان ترسیده و گیج بودیم که نمیدانستیم کجای این بازی هستیم. به پیشنهاد آبدوس، همگی در اتاق او جمع شدیم. اتاق آبدوس عجیب بود؛ دیوارها و وسایلش حسی شبیه به یک سنگ در حال گداختن داشت؛ همانقدر باشکوه و همانقدر هم دلهرهآور بود. هر کدام یک گوشه نشستیم و با چشمانی که هنوز به این حجم از جلال عادت نکرده بود، در و دیوار را از نظر گذراندیم. بالاخره سکوت را شکستم و گفتم: _بچهها، میدونم همهی اینها شبیه معجزهست، اما با عقل من جور درنمیاد. ما چطور قراره قهرمان باشیم؟ ما حتی نمیدونیم این قدرت از خودمون میجوشه یا این گردنبندها دارن بازیمون میدن. من و بوژان حتی داستان آبا و اجدادیمون رو درست نمیدونیم؛ چطور میتونیم توی مسیری به این سختی قدم برداریم؟ آبدوس در حالی که اخم غلیظی روی پیشانیاش نشسته بود، متفکرانه گفت: _علاوه بر همهی اینها، یه چیزی ته دلم رو میلرزونه. چطور باید به این آدمها اعتماد کنیم؟ درسته که رفتارشان جز مهربونی و صداقت چیزی نداره، اما ما هیچی از اینجا نمیدونیم. بوژان که تا آن لحظه ساکت بود، حرفهایمان را با سر تأیید کرد و گفت: _منم باهاتون موافقم، ولی اون حسی که روی پل داشتم، واقعی بود. من طوفان رو حس کردم؛ انگار بخشی از وجودم بود، هرچند هنوز نمیدونم چطوری کنترلش کردم. بعد مکثی کرد و ادامه داد: _به نظرم جواب سؤالهامون پیش همین مردمه. باید کمی بهشون فرصت بدیم. در تمام مدتی که حرف میزد، با حیرت و تحسین به او نگاه میکردم. باورم نمیشد این همان بوژانی است که همین چند روز پیش سر درست کردن سیبزمینی برای شام غرغر میکرد. چقدر در این چند روز بزرگ شده بود؛ انگار طوفان روحش را هم جلا داده بود. در افکارم غرق بودم که صدای خستهی آدورینا من را به خودم آورد: _بچهها، من واقعاً گرسنه و خستهام. حتی اگه قرار نیست موندگار بشیم، بیاین یه چند ساعت استراحت کنیم. توی همین چند ساعت هم میتونیم اوضاع رو بهتر بسنجیم. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهل و سوم پیرمرد ما را به سمت معبد هدایت کرد؛ همان بنای درخشانی که از دور مثل تکهای خورشید روی قلهی کوه چسبیده بود. وقتی به ورودی رسیدیم، ناخودآگاه ایستادم و سرم را بالا گرفتم. سنگهای مرمر سفید و صیقلی زیر نور میدرخشیدند و نقوش طلاکوبی که روی دیوارها مثل رگهای زمین میپیچیدند، چشم را خیره میکردند. بر سردر بزرگ معبد، دو مجسمهی طلایی از فرشتههای کوچک با ظرافت عجیبی تراشیده شده بودند؛ انگار چشمان سنگیشان عمق روح ما را میکاوید. با تعارف پیرمرد، قدم به داخل گذاشتیم و سایههایمان روی کفپوش صیقلی مرمر افتاد. معبد در سکوتی باشکوه فرو رفته بود. بالای سرمان گنبد عظیمی قرار داشت که سقفش با نقاشیهای اساطیری پر شده بود؛ تصاویری از نبردهایی که انگار در میان شعلهها و بادها جان میگرفتند. نیمی از دیوارها منبتکاریهای ظریف چوبی بود و نیمی دیگر آینهکاریهایی که نور را هزار تکه میکردند و به رخمان میکشیدند. ما که تمام عمرمان به دیوارهای گلی و آسمان دودی عادت کرده بودیم، حالا در این حجم از جلال و شکوه مسخ شده بودیم. پیرمرد که خیره ماندن ما به سقف و ستونهای طلایی را دید، لبخندی زد که خطوط مهربانی را روی صورتش عمیقتر کرد. — وقت برای تماشای معبد بسیاره، فرزندانم. الان اولویت با استراحت و غذای شماست. او با وقار به پلههای مارپیچ اشاره کرد و گفت: — اسم من اتریاد هست. در طبقهی بالا، سمت راست، چهار اتاق برای شما آماده شده؛ اتاقهایی که بانو هورتا صدها سال پیش، با نگاه به امروز، براتون مهیا کرده بود. لحنش چنان اطمینانی داشت که مو به تنم سیخ شد. سپس جوانی را صدا زد که از میان سایهی ستونها بیرون آمد؛ پسری با موهای فر مشکی و پوستی به سپیدی گچ که «سیروس» نام داشت. سیروس با نگاهی کنجکاو اما محترمانه به ما خیره شد و با اشارهی اتریاد آماده شد تا ما را به سمت طبقهی بالا و بوی دلپذیر غذایی که از دور به مشام میرسید، راهنمایی کند. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهل و دوم بیآنکه لحظهای تردید کنیم، به دنبال پیرمرد به راه افتادیم. خستگی در تار و پود ماهیچههایمان رخنه کرده بود و گرسنگی، مثل جراحتی کهنه، از درون نیش میزد. مردم روستا تا چند قدم همراهیمان کردند؛ با نگاههایی که هنوز بوی احترام و کنجکاوی میداد، و بعد آرامآرام به سراغ زندگیشان رفتند. حالا ما چهار نفر بودیم که با چشمانی حیرتزده به اطراف خیره شده بودیم. حق داشتیم که چنین مبهوت باشیم. ما فرزندان سایه بودیم؛ کسانی که در تمام عمرشان چیزی جز آسمان سربی، خورشید رنگپریده و زمینهای قحطیزده ندیده بودند. اما اینجا، اینجا همهچیز زنده بود. روی سبزههای انبوه، جوانههایی رنگی سر برآورده بودند. با دقت به آنها نگاه کردم؛ با شکوه و ظرافتی که داشتند، یاد توصیفهای مادربزرگ افتادم. آنها «گل» بودند. یاد مادربزرگ، مثل تیغی کُند قلبم را فشرد و اشک را مهمان چشمانم کرد. در همین لحظه که من بر فرش سبز و مرمرین وندیار قدم میگذاشتم، او و مادرم در چنگال بیرحم تاریکی بودند. بغضم را فرو خوردم. حالا، با تمام لرزههایی که در دل داشتم، آرزو میکردم این پیشگویی حقیقت داشته باشد. اگر این تنها راه نجات آنها و تمام مردم در بند بود، من حاضر بودم سنگینی این سرنوشت را به دوش بکشم. در اعماق قلبم نوری ضعیف سوسو میزد؛ امیدی که میگفت شاید، شاید پدر را هم جایی در میان این مسیر پیدا کنم. در میان همین فکرها بودیم که به خانههای روستا نزدیک شدیم. خانهها شبیه هیچکدام از سازههایی که دیده بودم نبودند؛ انگار از خود نور و سنگهای صیقلی ساخته شده بودند و پنجرههایشان با گرمایی صمیمی میدرخشید. ناگهان عطر شگفتانگیز نان تازه و غذای گرم در هوا پیچید؛ بویی که برای ما معنای زندگی میداد. وندیار فراتر از یک رویا بود. با خود فکر کردم چقدر تلخ خواهد بود اگر تاریکی، همانطور که تمام دنیا را بلعیده، روزی به اینجا هم برسد. حیف بود که این همه زیبایی زیر قدمهای سرد و سوزان گارد تاریکی به خاکستر و قحطی بدل شود. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهل و یک پیرمرد لبخند ملیحی زد؛ لبخندی که در آن اطمینانی لرزان اما عمیق نهفته بود. با صدایی که گویی از اعماق تاریخ میآمد، گفت: — میتونم این اطمینان رو به شما بدم که پیشگویی درست هست. چشمهایمان از تعجب گشاد شد. او زیرکانه خندید و با وقار، دستی به ریشهای بلند و سپیدش کشید. — الههی نور، بانو هورتا، چند صد سال پیش برای مردم ما چنین روایت کرد: دو نفر از نسل بانو مهپَر، نوادهی باد، و دونفر از نسل آتران، اسطورهی آتش، قدم به راه نور خواهند گذاشت؛ کسانی که از روستاهای مهداران و آسیاب برمیخیزند. با شنیدن نام روستاهایمان از زبان او، لرزهای به تنم افتاد. سکوتی سنگین بر جمع حاکم شد. مردم با چنان اشتیاقی به ما چهار نفر خیره شده بودند که انگار ما مقدسترین چیزی بودیم که در تمام عمرشان دیدهاند. در همان لحظه، باد ملایمی شروع به وزیدن کرد. باد از دشتهای سرسبز وندیار برمیخاست، اما بهجای آنکه عبور کند، چرخزنان دور من و بوژان پیچید. حسش کردم؛ نرم، خنک و آشنا بود. باد مانند رشتههایی از نور نامرئی، ناگهان به سمت گردنبند بوژان هجوم برد. سنگ سفید گردنبند لرزید، درخشید و در یک آن رنگش تغییر کرد. سپیدی سنگ فروکش کرد و جای خود را به آبی زلال و عمیقی داد؛ به رنگ آسمان وندیار در نیمروز میماند. پیرمرد با چشمانی که میدرخشید، با لبخند به این اتفاق مینگریست. دیگر کلامی برای مخالفت نداشتیم. حقیقت پیش رویمان، درخشان و غیرقابل انکار بود. پیرمرد که متوجه گیجی و شوک ما شده بود، قدمی به جلو گذاشت و با صدایی آرام و دلگرمکننده گفت: — فرصت برای فکر کردن و آشنایی بسیار هست، فرزندانم. میدونم که راهی طولانی و دشوار رو طی کردین. خستگی و گرسنگی در چهرههاتون پیداست. دستش را به نشانهی دعوت به سمت معبد و روستا گرفت. — بیایید، بریم تا کمی استراحت کنین. وندیار خونهی شماست. -
عاشقانه💗 رمان آخرین گلوله برای عشق | زينب چرم گر کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفتم پلههای حیاط رو که پایین رفتم، بوی تند پیازداغ زیر بینیم پیچید. کار صاحبخونه بود. میدونستم خرج زندگیش رو از همین راه درمیاره؛ درست کردن پیازداغ و پاک کردن سبزی برای رستورانهای محله. زن تنهایی بود و یک دختر داشت. شوهرش رو چند سال پیش از دست داده بود. آدم بدی نبود ، فقط بیش از حد فضول بود، و من اصلاً از این اخلاقش خوشم نمیومد؛ مخصوصاً حالا که پای یک باند خلافکار وسط زندگیم باز شده بود. آهسته وارد خونه شدم. پاورچین، پلههای باریک و ترکخورده رو بالا رفتم تا به سوئیت چهلمتریم برسم؛ یک اتاق کوچک با آشپزخانهای نقلی و حمام و دستشوییای که به زور کنار هم جا شده بودن. خونه تقریباً شبیه خرابه بود. اما با همهی اینها ، یک چیزی داشت. گرمای زندگی ، گرمایی که چند سال بود از یاد برده بودم. -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت چهلم ما سه نفر با ناباوری به بوژان نگاه کردیم. بوژان هم خودش کمتر از ما گیج نبود. نگاهش هنوز بین دستانش و پیرمرد سرگردان بود؛ انگار خودش هم باور نمیکرد که واقعاً توانسته باشد طوفان را کنترل کند. بعد از لحظهای تردید، آهسته سر تکان داد؛ تأییدی خاموش کرد. همان حرکت کوچک، آشوبی در دل من انداخت.اگر قدرت بوژان هم بیدار شده بود، پس احتمالاً قدرت آدورینا هم وجود داشت؛ و این یعنی ما دیگر فقط چند نوجوان معمولی نبودیم. اما همین فکر، بیشتر از آنکه هیجانزدهام کند، دلشورهای سنگین در سینهام نشاند. مردم وندیار با آن نگاههای پرامید به ما خیره شده بودند؛ مثل کسانی که ناجیانشان را پیدا کردهاند. اما ما حتی نمیدانستیم «راه نور» یعنی چه! چطور میتوانستیم رهروانش باشیم؟ با دلآشوب قدمی جلو گذاشتم. چند نفر از مردم روستا کنجکاوانه نگاهم کردند. مصمم گفتم: — اینکه شما ما رو قهرمان میدونین باعث افتخاره. کلمات را با احتیاط انتخاب میکردم. — اما حقیقتش اینه که ما از چیزهایی که میگین خبر نداریم. ما فقط چند جوانیم که از دست تاریکی فرار کردیم. لحظهای مکث کردم. تصویر خانههای گِلی و مه همیشهنشستهی روستایمان در ذهنم زنده شد. نفس آرامی کشیدم و با غم ناشی از دلتنگی ادامه دادم: — من و برادرم اهل روستای مهداران هستیم. سپس به آبدوس و آدورینا اشاره کردم. — و این دوستامون هم از روستای آسیاب اومدن. چند لحظه سکوت میان ما و مردم وندیار افتاد. اما نگاهشان تغییر نکرد.اگر چیزی در آن نگاهها بیشتر شده بود، احترام بود.