رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    496
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر

  1. پژواکِ پنج «عشق، گیاه خودروی خانه‌ی شما نیست؛ بذری‌ست که هر روز محتاجِ جرعه‌ای از کلامِ گرم و نگاهِ مشتاق شماست. آقایان، بانوان ! بیایید پیش از آنکه غبارِ عادت بر آیینه‌ی رابطه‌تان بنشیند، قدرتِ واژه‌های عاطفی را باور کنید. از ابرازِ محبت نهراسید و شرمِ بیجا را کنار بگذارید. روزگار، سارقِ بی‌رحمِ لحظه‌هاست. چشم بر هم بزنید، بیست سال گذشته و ناگهان در نگاهِ شریکِ زندگی‌تان، به جای آن ذوقِ همیشگی، برهوتی از خستگی خواهید دید. آنجاست که می‌فهمید او را به نقطه‌ی انجماد رسانده‌اید؛ جایی که دیگر نه مال و نه منال، هیچ‌کدام جلودارش نیست. کسی که تمامِ عمر "فقط برای بقا" جنگیده، روزی خسته از مسیر، کوله‌بارش را برمی‌دارد تا دور شود. بیاییم پیش از آنکه عشق در خانه‌مان به "تلاش برای زنده ماندن" تبدیل شود، از مسیر لذت ببریم. مراقبِ نبضِ لرزانِ محبت در قلبِ خانه‌تان باشید.»
  2. پارت پنجاه و دوم جناب اتریاد شمع کنار دستش را کمی جلو کشید. نور لرزان روی چهره‌اش افتاد و سایه‌ها پشت سرش بلندتر شدند. _ می‌گن اون شب، ماه تو آسمون نبود. صدایش آرام شد؛ آرام اما عمیق. _اوروس بعد از پایان کار، تنها تو معدن مونده بود. بقیه کارگرها رفته بودن. تونل‌ها خاموش بودن؛ فقط صدای چکه آب از سقف سنگی می‌اومد و بوی خاک خیس تو هوا پیچیده بود. چشم‌هایم را بستم و صحنه را تصور کردم. اتریاد ادامه داد: _در دل یکی از تونل‌های قدیمی، جایی که دیواره‌ها سیاه‌تر از همیشه بود، نوری ضعیف درخشید. نه مثل طلا، نه گرم؛ نوری سرد به رنگ آبی تیره بود. اوروس جلو رفت. کلنگش رو بالا برد، اما قبل از اینکه ضربه بزنه، صدایی پشت سرش پیچید؛ صدایی خشک، پیر، اما نرم. — دنبال چی می‌گردی، پسر معدن‌کار؟ اوروس برگشت. مردی خمیده با ردایی خاکستری تو تاریکی ایستاده بود. چهره‌اش زیر سایه پنهون بود، اما چشم‌هاش مثل دو زغال خاموش، سرخ می‌درخشید. — من می‌تونم چیزی به تو نشون بدم؛ چیزی کمیاب‌تر از طلا. اتریاد مکث کرد. _جادوگر پیر دستش رو روی دیواره سنگی کشید. سنگ‌ها لرزیدن و رگه‌ای باریک از سنگی نایاب پدیدار شد؛ سنگی که در زَرنُهاب افسانه بود: نایلب. صدایش پایین‌تر رفت. _نایلب؛ سنگی که گفته می‌شه روح زمین در اون می‌تپه. کمیاب‌تر از هر گوهر، قدرتمندتر از هر فلز. اوروس نفسش بند آمده بود. — این‌، مال منه؟ پیرمرد لبخند زد. — اگر بخوای. سکوت معدن سنگین شد. — در عوض چی می‌خوای؟
  3. پارت بیست و ششم نفس عمیقی کشیدم و گچ رو از پام بیرون کشیدم . پوزخندی گوشه‌ی لبم نشست. پای کاملاً سالمم رو چند بار تکون دادم، تو گچ خشک شده بود ، بعد از جا بلند شدم و بی‌حوصله نگاهی دور خونه چرخوندم. همه‌جا رو چک کردم. زیر میزها، پشت پرده‌ها، گوشه‌های تاریک سالن ، حتی جاهایی که مطمئن بودم هیچ‌کس عقلش نمی‌رسه چیزی اونجا کار بذاره. وقتی چیزی پیدا نکردم، لبخندم عمیق‌تر شد. کش‌وقوسی به بدنم دادم و سرامیک‌های سرد و تیره رو یکی‌یکی زیر پا گذاشتم. بعد به سمت اتاق خواب رفتم. درِ کلوزت‌روم رو باز کردم، از بین لباس‌ها یک دست لباس راحتی برداشتم و راهی حموم شدم. وان رو پر کردم و آروم داخلش نشستم. گرمای آب کم‌کم توی تنم دوید. چشم‌هام رو بستم و برای چند دقیقه به ذهن آشفته‌ام اجازه دادم از دویدن بایسته. خستگیِ جمع‌شده توی استخون‌هام، آروم‌آروم من رو به مرز خواب و بیداری کشوند ؛ و بعد، بی‌هشدار، پرت شدم به گذشته. *** پرستار که از اتاق بیرون رفت، دختر دوباره روی صندلی کنار تختم نشست. نگاهی بهش انداختم و گفتم: «پاشو برو خونه‌ت. خانوادت منتظرن.» اشک توی چشم‌هاش جمع شد، اما خودش رو نباخت. با همون لجبازی خاصی که از همون موقع هم توی رفتارش بود، گفت: «مشکلی نیست. بهشون خبر دادم. یه کم که حالت بهتر بشه، می‌رم.» با تعجب به دخترک روبه‌روم نگاه کردم. نمی‌فهمیدم چه‌طور پدر و مادری اجازه می‌دن دخترشون کنار یک مرد غریبه‌ی زخمی بمونه و ازش مراقبت کنه. یک جای کار می‌لنگید. با کنجکاوی پرسیدم: «چرا به یه غریبه‌ی زخمی مثل من کمک کردی؟ اصلاً چرا خانواده‌ت قبول کردن پیشم بمونی؟» همون لحظه گارد گرفت و مثل یک گربه‌ی وحشی خودش رو جمع کرد و با لحن پرخاشگرانه‌ای گفت: «مثل اینکه یه چیزی هم طلبکار شدی! بد کردم نذاشتم بمیری؟» مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: «مامان و بابای من انسان‌دوستن. بعدشم الکی اعتماد نکردن. وقتی خواب بودی اومدن اینجا، دیدنت، دلشون سوخت، اجازه دادن من بمونم. حالا هم اگه سؤال دیگه‌ای نداری، من گشنمه. از دیشب نه درست خوابیدم، نه چیزی خوردم. می‌خوام برم یه قهوه بگیرم.» منتظر جوابم نموند ، با عصبانیت صندلی رو کمی به عقب هل داد و با قدم‌های تند از اتاق بیرون رفت. لبخند روی لبم نشست. بعد از دو سال، به غیر آرام یک دختر هفده هجده ساله هم باعث شده بود واقعاً دلم بخواد بخندم. چند دقیقه بعد، اثر مسکنی که بهم تزریق کرده بودن دوباره توی تنم پیچید و پلک‌هام سنگین شد. این‌بار، با تصویر چشم‌های درشت و خشمگین همون دختر، خوابم برد.
  4. پارت بیست و پنج پوزخندم عمیق‌تر شد. تکیه‌ام رو از مبل گرفتم و کمی به سمتشون خم شدم. نگاهم رو بین هر دو نفرشون چرخوندم و با لحنی که بوی تمسخر می‌داد گفتم: «خیلی جالبه ! از کی تا حالا انقدر نگران تمیزیِ کار من شدین؟ یا نکنه فکر کردین پیر شدم و یادم رفته چطور رد پاک کنم؟» متین خواست چیزی بگه، اما با یک اشاره دست ساکتش کردم. «خیالتون راحت. آدرس دقیق جایی که اون موش فضول این چند وقت توش قایم شده بود رو چند روز دیگه، وقتی آب‌ها از آسیاب افتاد، براتون می‌فرستم. الان رفتن اون اطراف یعنی خودکشی. تازه خبر تصادف و مرگش به دستشون رسیده ؛ پلیس‌ها هنوز هشیارن.» کمی مکث کردم و به پای گچ‌گرفته‌ام اشاره کردم. چهره‌ام رو درهم کشیدم تا خستگیم واقعی‌تر به نظر برسه. «و اگه بازجویی‌تون تموم شده، ترجیح می‌دم تنها باشم. این پا بدجور کلافه‌ام کرده. باید یکم استراحت کنم.» کامران که فهمیده بود زیاده‌روی کرده، سریع از جا بلند شد و با لبخند مصلحتی گفت: «البته ، البته پسرم. استراحت کن. متین، پاشو بریم بذار آراد به خودش برسه.» وقتی صدای بسته شدن در ورودی و دور شدن ماشینشون رو شنیدم، نفسم رو با صدا بیرون دادم. پوزخندم محو شد. گوشی رو از جیبم درآوردم و شماره نوید رو گرفتم. بعد از سه بوق، صدای شاد و سرزنده‌اش توی گوشی پیچید: «به‌به ، آراد خان! چه عجب یاد ما هم افتادی؟» دستی به صورتم کشیدم و خسته گفتم: «نوید، زیادی زر می‌زنی. بابت امانتی زنگ زدم. چطوره؟ جاش امنه؟» چند لحظه سکوت کرد، بعد با لحن ساختگیِ دلخور گفت: «اه ، ما رو باش ! گفتیم رفیقمون آدم شده یاد ما کرده، نگو کارت گیره!» صورتم رو مالیدم و گفتم: «بعداً احوالپرسی می‌کنم. فعلاً بگو ببینم اونجا چه خبره.» خندید. «هیچ خبر سلامتی. گربه‌ات جاش خوبه، تو اتاقشه. فقط الکی وقت گران‌بهای منو گرفتی.» تکیه دادم به مبل و چشم‌هام رو بستم. «خوبه. حواست بهش باشه. تا من نگفتم، حتی نباید از اون اتاق بیرون بیاد. فهمیدی؟» با ته‌مایه خنده گفت: «چشم قربان. فقط گربه‌تون یه کم پنجول می‌کشه و بی‌قراری می‌کنه.» پک عمیقی به سیگار میون انگشتم زدم و دودش رو آروم بیرون دادم. «بی‌قراریش طبیعیه ! فعلاً بذار فکر کنه همه‌چی تموم شده. خودم میام سراغش. فقط زیادی هم سربه‌سرش نذار ، مخش نپره.» قهقهه زد و با بی خیالی گفت : «باشه بابا، خیالت راحت.» تماس رو قطع کردم. فندک طلاییم رو از روی میز برداشتم و به شعله‌اش خیره شدم.
  5. بیست و چهارم پوزخندم رو حفظ کردم و توی دلم گفتم: _اگه همین احتیاط من نبود، خیلی جاها گیر می‌کردی کامران‌خان! ناهار تقریباً تو سکوت گذشت. فقط گاهی زیرچشمی به متین و کامران نگاه می‌کردم. هر دوشون زیادی ساکت بودن؛ انقدر که می‌شد فهمید ذهنشون بدجور درگیر چیزیه ، کامران چند بار خواست دهن باز کنه، اما هر بار منصرف شد. انگار یا توی گفتنش شک داشت، یا داشت جمله‌ها رو طوری می‌چید که موضوع زیادی جدی به نظر نرسه. اگه من سکوت رو می‌شکستم، بازنده‌ی این دوئل بودم. پس صبر کردم. اواخر غذا، کامران خیلی نامحسوس به متین اشاره‌ کرد. توی دلم خندیدم. جفتشون رو خوب می‌شناختم. معلوم بود متین رو برای کاری کشونده اینجا؛ وگرنه متین ، اگه کلاهش هم اینجا میوفتاد ، زحمت برگشتن به خودش نمی‌داد. متین سینه صاف کرد و بعد، با لحنی که می‌خواست بی‌اهمیت به نظر برسه، پرسید: «راستی آراد ، این دختره، می‌دونی کجا قایم شده بود؟» با خونسردی جرعه‌ای نوشابه از گیلاسی که توش ریخته شده بود خوردم و گفتم: «چه فرقی به حالت داره؟ دختره که دیگه تو آسموناست.» کامران خندید، اما از نظر من خنده‌اش زیادی عصبی بود. متین شونه‌ای بالا انداخت و گفت: «آره، ولی خب شاید، مادری پدری، کسی، پی قضیه رو بگیره و برامون شر بشه.» سرد جواب دادم: «تحقیق کردم. کس‌وکار درست‌وحسابی نداره.» متین کلافه پوفی کشید و گفت: «بالاخره دوست و آشنا که داره. من به خاطر تو دارم جِز می‌زنم بدبخت. اگه قضیه لو بره، اول پای تو گیره.» این‌بار با پوزخندی حرص‌درآر مستقیم نگاهش کردم. بعد به مبل تکیه دادم؛ جیر خفیفی کشید. آروم و شمرده گفتم: «نیازی نیست نگران من باشی. الان اگه توی محل اسم اون دختر رو هی این‌ور و اون‌ور بیاری یا بخوای سر از کارش دربیاری، فقط گوش‌ها رو تیز می‌کنی.» مکث کردم و نگاه کوتاهی بین متین و کامران چرخوندم. «بعضی چیزا وقتی خاک می‌خورن، بهتره همون زیر خاک بمونن.» متین خواست چیزی بگه که کامران زودتر وسط حرفش پرید. معلوم بود می‌خواد هم کلافگیش رو پنهون کنه ، هم نذاره فضا از این سنگین‌تر بشه. با لحنی کنترل‌شده گفت: «راست می‌گه متین ، یه چند وقت صبر می‌کنیم. بعد، بی‌سروصدا یه سر و گوشی آب می‌دیم.»
  6. پژواکِ چهار دیروز که سطرهای تلخِ پرونده‌ی آن دو دخترکِ سنندجی را ورق می‌زدم، بیش از پیش به این حقیقت رسیدم که "والد شدن" تنها یک غریزه‌ی طبیعی نیست؛ یک تعهدِ عظیمِ انسانی است. بیاییم پیش از آنکه روحی را از عدم به این جهانِ پرآشوب فرا بخوانیم، نخست در آیینه‌ی واقعیت بنگریم. آیا از سلامتِ روانِ خود، از پایداریِ رابطه‌مان و از امنیتِ دنیایی که بنا کرده‌ایم، اطمینان داریم؟ فرزندی که به دنیا می‌آید، تنها پاره‌ی تنِ ما نیست؛ او آیینه‌ی تمام‌نمای تربیت و اصالتِ ما در قلبِ جامعه است. بیاییم با خودخواهی، بذرِ اندوه نکاریم. برای خودمان و آیندگان، دعای خیر بخریم، نه آهی که تا ابد دامانِ زندگیمان را بگیرد. آوردنِ یک انسان به این دنیا، نیازمندِ بلوغی فراتر از جسم است.
  7. پژواکِ سه پیش از آنکه پا به وادیِ ازدواج بگذارم، بسیاری از حقیقت‌های زندگی از نگاهِ من دور مانده بود. زبانم آسان می‌چرخید و کلماتم بی‌تأمل جاری می‌شدند؛ بی‌آنکه بدانم هر واژه می‌تواند بر جانِ کسی زخمی بنشاند. چه سخنانِ ناپخته‌ای که بر زبان راندم، و چه قضاوت‌های بی‌جایی که از سرِ نادانی در دل و زبانم شکل گرفت. اما زندگی، استادِ بزرگی‌ست. همین که در موقعیتی تازه قرار گرفتم، پرده از بسیاری ندانسته‌هایم کنار رفت. آن‌وقت بود که فهمیدم چقدر آسان درباره‌ی آدم‌ها حرف زده بودم، بی‌آنکه رنج‌های پنهانشان را بدانم و بارِ نادیده‌ی زندگی‌شان را لمس کرده باشم. اکنون گاهی حسرتی آرام در دلم می‌نشیند؛ حسرتِ اینکه کاش تمام آن حرف‌ها را به یاد می‌آوردم، کاش می‌توانستم به سراغِ تک‌تک کسانی بروم که نادانسته با کلامم آزردمشان و با تمامِ وجود از آنان طلبِ بخشش کنم. چرا که امروز، بیش از هر زمان دیگری، باور دارم بعضی قضاوت‌ها از سرِ بدی نیست، از سرِ نفهمیدن است... و چه تلخ است وقتی فهمیدن، دیر از راه می‌رسد.
  8. پژواکِ دو عدالتِ هستی، دقیق‌تر و ظریف‌تر از آن است که نادیده‌اش بگیریم. هر تهمت، هر قضاوتِ نابجا و هر زخمِ زبان، نخی است که رج‌به‌رج برای اسارتِ خودمان می‌بافیم. کائنات فراموشکار نیست؛ او تمامِ فرکانس‌ها را ضبط می‌کند. روزی که چرخِ فلک می‌چرخد و همان درد را به خانه‌ی ما مهمان می‌کند، در آن ثانیه‌ی سنگین، چشمانت به وضوح تصویرِ همان دلی را که شکستی تماشا خواهد کرد. این بزرگ‌ترین تنبیه کارماست: “تماشای خطای خود در آیینه‌ی تقدیر خویش”. بیاییم با خودمان مهربان باشیم؛ چرا که هر چه بکاریم، بی‌کم‌وکاست آغوشمان را پر خواهد کرد.
  9. پارت پنجاه و یک با کنجکاوی پرسیدم: _ گفتین اوروس روحش رو به تاریکی فروخت؛ چرا؟ اتریاد نگاهش را به سطح میز دوخت؛ چنان ساکت شد که انگار ذهنش در طول قرن‌ها عقب می‌رفت. بعد آرام گفت: _ اوروس هم مثل همه ما روزی انسان بود. در زَرنُهاب به دنیا اومد. مکث کوتاهی کرد. _اما خانواده‌اش، برخلاف بیشتر مردم زَرنُهاب که ثروتمند بودن، فقیر بودن. آن‌ها نسل‌ها در معادن کار می‌کردن؛ همون معادنی که خاکش آغشته به طلا بود. صدایش آرام اما سنگین بود. _ در روایت‌ها اومده که در زَرنُهاب، طلا مثل علف از دل زمین می‌رویه. هرچه زمین رو بشکافی، باز هم طلا پیدا می‌شه؛ گویی زمین اون سرزمین هرگز خالی نمی‌شه. علاوه بر طلا، سنگ‌های قیمتی بی‌شماری هم در دل کوه‌هاش پنهان شده. ما سه نفر بی‌حرکت به او گوش می‌دادیم. اتریاد ادامه داد: _ سال‌ها گذشت و اوروس بزرگ شد. میگن پسران صاحب معدن‌ها همیشه بهش فخر می‌فروختن. لبخند تلخی زد. _ رسمی زشت که متأسفانه میان آدمیزاد کم هم نیست. سکوتی کوتاه بینمان افتاد. در دل با خودم فکر کردم: انسان‌ها در تاریکی به دنیا نمی‌آیند. این ما هستیم که گاهی یکدیگر را به سوی تاریکی می‌رانیم. اتریاد جرعه‌ای آب نوشید و دوباره گفت: _ اوروس از همون کودکی سرکش و تندخو بود. تحقیرها در دلش کینه کاشت. کم‌کم به این فکر افتاد که به هر قیمتی خودش و خانواده‌اش رو ثروتمند کنه. نگاهش برای لحظه‌ای تیره شد. _ و درست در همون زمان بود که تاریکی فرصت رو مناسب دید. صدایش آهسته‌تر شد. _ میگن شیطان، به شکل جادوگری پیر بر سر راهش ظاهر شد. شعله شمع‌ها لرزید. _ و پیشنهادی به اوروس داد؛ معامله‌ای که سرنوشت اون و شاید سرنوشت تمام این جهان رو تغییر داد.
  10. پژواکِ یک بزرگ‌ترین نیکی در حقِ خویشتن، پاسداشتِ حرمتِ دیگران است. مباد که با زبانِ تفرقه، میانِ یاران خطِ جدایی افکنی و غبارِ سوءتفاهم بر آینه خاطرِ کسی بنشانی. صلح‌جویی، زیورِ جان است و دوستی‌افکنی، پیشه‌ی خردمندان؛ که گفته‌اند هر که تخمِ نفاق کارد، در نهایت اندوه درو کند!
  11. به نام خدا نام دلنوشته : پژواکِ زندگی نویسنده : زینب چرم‌گر ژانر: دلنوشته و تأملات شخصی مقدمه : من از میانِ حرف‌های نسنجیده‌ام به سمتِ سکوت‌های پخته رسیده‌ام، زندگی معلمِ سختی بود اما خوب یادم داد هر واژه‌ای روزی به صاحبش برمی‌گردد.
  12. پارت بیست و سوم کامران که دید این بحث داره به جاهای باریک می‌کشه، لبخندی زد و برای عوض کردن جو گفت: «عاشق این رفاقتتونم! تو کلام همدیگه رو تیکه پاره می‌کنید، ولی همیشه پشت همید.» پوزخند زدم. پیرمرد می‌خواست نه سیخ بسوزه و نه کباب؛ حق هم داشت، یکی حکم دست راستش و اون یکی دست چپش رو داشت . همون موقع ناهار رسید. یکی از افراد کامران پاکت‌های غذا رو تحویل گرفت و روی میز گذاشت. متین همین‌طور که به سمت آشپزخونه می‌رفت، زیر لب غر زد: «من نمی‌فهمم تو چه مشکلی با خدمتکار داری؟ بابا یکی رو استخدام کن کارها رو انجام بده! زشته به خدا، به خاطر دو تا دونه لیوان باید از جا بلند شیم.» با لحنی جدی و بُرنده گفتم: «خدمتکار یعنی بی‌آگاهی؛ یعنی یک جفت چشم و گوش اضافه که حقوق می‌گیره تا آمار زندگی‌ت رو بده دست این و اون. من هر آدمی رو تو خونه‌ام راه نمی‌دم.» متین درِ کابینت رو با حرص بست. نگاهی به هیکلش انداختم و ادامه دادم: «در ضمن، این‌همه دمبل و هالتر می‌زنی که چی؟ برای آوردن دو تا لیوان زورت میاد؟ یا نکنه بازوهات فقط برای عکس اینستاگرام خوبه؟» متین لیوان‌ها رو محکم روی میز کوبید و با غیظ گفت: «بحث زور نیست، بحث کلاس کاره سایه! تو هنوز تو فاز چریک‌بازی‌های ده سال پیش گیر کردی.» کامران میون حرفش پرید و با خنده گفت: «ولش کن متین، این اگه بخواد یه لیوان آب هم بخوره اول زاغ‌سیاه پارچ رو چوب می‌زنه! بشین غذاتو بخور.»
  13. گاهی زیباترین هدیه‌ای که می‌توانیم به خودمان و جهان بدهیم، سکوت و صلح است. بیاییم دیواری نباشیم میانِ قلب‌های آدم‌ها؛ که سوءتفاهم، ریشه‌ی پیوندها را می‌خشکاند. بذرِ نفاق پاشیدن و میانِ دستانِ گره‌خورده‌ی دو دوست فاصله انداختن، نه نشانِ قدرت است و نه ذکاوت؛ تنهاییِ خودخواسته‌ای است که روزی گریبانِ خودمان را خواهد گرفت. بیا با دنیا و آدم‌هایش مهربان‌تر باشیم.

  14. من زینب چرمگر نویسنده رمان چرخه دنیا با انتشار الکتریکی اثرم در سایت نودهشتیا موافقت کرده و هرگز درخواست حذف آن را نخواهم داشت.❤️
  15. پارت پنجاه اتریاد لحظه‌ای در فکر فرو رفت. بعد آرام از کنار میز گذشت و پشت یکی از صندلی‌های خالی نشست. دست‌هایش را روی دسته‌های صندلی گذاشت و گفت: _ صدها سال پیش، اوروس اونجا متولد شد. چهار نفری با تعجب به او خیره شدیم. تقریباً هم‌زمان گفتیم: _ اوروس؟ اتریاد ابروهایش را بالا برد و با ناباوری نگاهمان کرد. _ شما اوروس، یا همون *کیهان‌سوز* رو نمی‌شناسید؟ من و بوژان به هم نگاه کردیم و هر دو سرمان را به نشانه نفی تکان دادیم. آبدوس کمی جلو آمد و گفت: _ اوروس نام دیگه کیهان‌سوزه؟ من اسمش رو شنیدم؛ فرمانده ارتش تاریکی. میگن اون باعث این زمستون بی‌پایان و قحطی شده. اتریاد لبخند کوتاهی زد و سر تکان داد. _ درسته. من و بوژان با تعجب به هم نگاه کردیم. نامش برای ما غریبه بود؛ انگار تکه‌ای از تاریخ دنیا را هرگز نشنیده بودیم. احتمالاً باید داستان‌های آبا و اجدادمان را می‌خواندیم تا بفهمیم این نام‌ها چه معنایی دارند. بوژان با سردرگمی گفت: _ میشه برای ما هم توضیح بدین؟ اتریاد چند لحظه سکوت کرد؛ انگار خاطره‌ای دور را از میان سال‌ها بیرون می‌کشید. بعد آهی کشید و گفت: _ کیهان‌سوز فرمانده گارد تاریکیه؛ موجودی که روزی انسان بود. صدایش پایین‌تر آمد. _ اون با نیرنگ و نامردی آذرمیرا رو شکست داد و همون شکست بود که این تاریکی و این زمستون رو به جهان تحمیل کرد. شعله‌های شمع روی میز لرزیدند. اتریاد ادامه داد: _ اون کسیه که انسانیتش رو فروخت و روحش رو به تاریکی سپرد. سکوت سنگینی دوباره روی میز نشست. هرچه بیشتر جلو می‌رفتیم، بیشتر مطمئن می‌شدم ما تقریباً هیچ‌چیز از این دنیا نمی‌دانیم؛ انگار درست وسط داستانی افتاده بودیم که فصل‌های قبلش را هرگز نخوانده بودیم.
  16. سلام در خواست انتقال رمانم به تالار برتر رو دارم ، اگه صلاح میدونید
  17. ممنونم عزیزم نظر لطفتون هست ، آرزوی بهترین هارو براتون دارم ، بازم ممنونم ❤️
  18. سلام به منتقد عزیز و ریزبین نودهشتیا بسیار بسیار نکات درست و مهمی رو یاد اور شدید ، ممنون از وقتی که گذاشتید ؛ حتما با توجه به نکاتی که گفتید رمان رو ویرایش می کنم ممنونم ❤️
  19. پارت بیست و دوم به چشم‌های کنجکاو و ریزبینش زل زدم. یک تای ابروم رو بالا دادم و با لحنی سرد و مطمئن گفتم: «خوش‌شانس نه ! کاربلد. تنها راهی که می‌شد اون موش فضول رو بی‌دردسر تار و مار کرد همین بود.» کامران که انگار خیالش راحت شده بود، روی کاناپه لم داد و قهقهه زد. «حق دارن بهت بگن سایه ! کارت رو تمیز درمیاری. یه جوری که انگار نه خونی ریخته، نه کسی اومده نه رفته.» پوزخند زدم و با طعنه گفتم: «آره ، برای تو که به بالاها وصلی، همچین آدمی خیلی هم مفیده.» خنده‌اش جمع شد، اما چیزی نگفت. همون لحظه متین، برادرزادهٔ کامران، با اون لبخند مزخرفش وارد شد. تا رسید، محکم زد روی پای گچ‌گرفته‌ام. چهره‌ام لحظه‌ای جمع شد. قهقهه ای زد و گفت: «به‌به ، سلام جناب آراد خان. خیالم راحت شد ! معلومه تو هم دردت می‌گیره!» مکثی کرد و همون‌طور که روی مبل می‌نشست ادامه داد: «من فکر می‌کردم سوپرمنی ! گلوله می‌خوری، چاقو می‌خوری، از دره می‌افتی، هیچی‌ات نمی‌شه.» آروم خم شدم، یقه‌اش رو گرفتم و خیلی ملایم، انگار که دارم گرد و خاک لباسش رو می‌تکونم، صافش کردم. لبخند محوی زدم. «منم یه زمانی فکر می‌کردم تو مغز داری.» چشم‌هاش یک لحظه ریز شد. ادامه دادم: «ولی خب ، از قدیم گفتن ظالم سالمه. ظاهراً شامل احمق‌ها هم می‌شه.» چند ثانیه نگاهم کرد ؛ بعد زد زیر خنده. «همین زبون درازت یه روز کار دستت می‌ده ، سایه.» شونه‌ای بالا انداختم. «تا اون روز، سعی کن دوباره به پام دست نزنی.» نگاهش یک لحظه رو صورتم قفل شد. لبخندم هنوز سر جاش بود.
  20. پارت بیست و یک ترسیده گفت : ((تو کی هستی ؟! منو کجا میبری عوضی ؟ بزن کنار ببینم ، بزن کنار کثافت !)) جوابش رو ندادم. فقط پام رو بیشتر روی گاز فشار دادم.شتاب ناگهانی ماشین باعث شد نفس وحشت‌زده به دستگیره در چنگ بزنه. «یواش برو! چرا این‌جوری می‌کنی؟» پوزخند زدم و بدون اینکه نگاهش کنم، سرعت رو باز هم بیشتر کردم. با ترس بازوم رو تکون داد. «هی! دیوونه شدی؟ می‌گم یواش‌تر برو! لالی؟» نگاهم رو لحظه‌ای به آینه عقب و بعد دوباره به جاده انداختم. سرعتم رو بیشتر کردم. نفس حالا دو دستی به صندلی چسبیده بود. رنگش کاملاً پریده بود و دیگه حرف نمی‌زد. فقط با چشم‌های وحشت‌زده روبه‌رو رو نگاه می‌کرد.لبخندم عمیق‌تر شد. از اینکه طعمم بترسه انرژی میگرفتم ! پیچ بعدی نزدیک می‌شد.فرمون رو چرخوندم.یک دفعه ماشین لغزید.لاستیک‌ها جیغ کشیدن. چشم‌های نفس از وحشت گشاد شد. و لحظه بعد ،ماشین از لبه جاده جدا شد و سقوط کردیم . ****** کامران با لبخند عمیقی روی مبل چرمی مشکی خونه ام نشسته بود و با رضایت به من نگاه می‌کرد. با لحنی سرشار از شادی گفت: «می‌دونستم ، می‌دونستم کارت رو بلدی. از اول هم باید می‌سپردمش به خودت.» صورتم رو جدی نگه داشتم و گفتم: «اگه انقدر مطمئن بودی، چرا نوچه‌هاتو دنبالم فرستادی؟ صد بار گفتم از این کار خوشم نمیاد.» کامران لبخندی زد. دستش رو میون موهای بلند نقره‌ایش کشید. «اگه نفرستاده بودمشون، تو هم مثل اون دختره ته دره جزغاله شده بودی.» مکثی کرد و با نگاهی موذیانه ادامه داد: «البته از حق نگذریم ، خوش‌شانس بودی که قبل از سقوط کامل تونستی خودتو پرت کنی بیرون.»
  21. پارت بیست نیم ساعتی می‌شد کلافه اطراف رو از نظر میگذروندم. نسیم ملایمی شاخه‌ها رو تکون می‌داد. با صدای تیک گوشی، صفحه رو باز کردم. پیام از نوید بود: «همین الان پیاده شد. داره میاد. دیگه کاری نداری؟» اخم کردم و نوشتم: «شَرِت کم.» جوابش سریع آمد: «کثافت عوضی، فردا که رفتم دادگاه مهریه‌م…» بقیه‌اش رو نخوندم ، حوصله چرندیاتش رو نداشتم اونم حالا ! مثل شکارچی‌ای که صبر بلده ، تو سایه ایستادم. ساعت از دوازده گذشته بود. پارک تقریباً خلوت بود. البته خلوت در تهران شوخی به نظر میاد ، اما اول پاییز آدم‌ها کمتر پارک میان.آدم‌های کامران سرجاشون بودن. دقیق. سرِ جای درست ! بعد دیدمش ، از پله‌ها پایین اومد. رنگش پریده و قدم‌هاش مردد بود. مدام پشت سرش رو نگاه می‌کرد. دنبال من می‌گشت.وقتی وارد قسمت تاریک شد، جایی که از دید بقیه پنهان بود اما نه از دید ما، آروم پشت سرش قرار گرفتم. خم شدم و کنار گوشش گفتم: «به جهنم خوش اومدی ، موش کوچولو.» بدنش خشک شد. خواست برگرده. نفسش تند شد. همون لحظه یکی از آدم‌های کامران سر پیچ مسیر ظاهر شد.وقت نداشتم. دستم رو روی دهنش گذاشتم. تقلا کرد. آروم زیر گوشش گفتم: «تقلا نکن ، این جوری بیش تر خوشم میاد.» ترسش بیشتر شد.مجبور شدم. ضربه‌ای حساب‌شده به کنار گردنش زدم. بدنش شل شد.بلافاصله بغلش کردم و از لابه‌لای درخت‌ها به سمت ماشین رفتم. اون رو روی صندلی شاگرد نشوندم و راه افتادم.از توی آینه مدام اطراف رو چک می‌کردم. چند ثانیه نگاهم روی صورت بیهوشش موند. به چهره‌ی معصومش ، نمی‌خورد این‌همه دردسر درست کرده باشه. شب بود و ترافیک سبک‌تر از بقیه تایم های روز بود.به سمت جاده چالوس پیچیدم.سرعتم بالا رفت. اول جاده بودیم که تکون خورد.چشم‌هاش رو آروم باز کرد. اول گیج بود. بعد ترس توی نگاهش نشست. پوزخند کمرنگی گوشه لبم نشست.نگاهم رو به جاده دوختم.
  22. پارت چهل و نهم اولین لقمه که پایین رفت، تازه فهمیدم چقدر گرسنه بودم. گرمای غذا مثل موجی آرام در بدنم پخش شد؛ از گلویم پایین رفت و به معده‌ای رسید که انگار روزها بود چیزی جز اضطراب نخورده بود. برای چند دقیقه هیچ‌کداممان حرفی نزدیم. فقط صدای قاشق‌ها، نفس‌های آرام‌تر شده و گاهی نفس رضایتی که بی‌اختیار از سینه بیرون می‌آمد. بوژان تکه‌ای نان برداشت و در خورش فرو برد. زیر لب گفت: _فکر کنم اگه الان بمیرم هم راضیم. آدورینا خندید. _نه! صبر کن اول دسرش رو هم بخوریم، بعد بمیر. آبدوس چیزی نگفت، اما گوشه لبش کمی بالا رفت. سرش پایین بود و آرام غذا می‌خورد؛ با همان تمرکز همیشگی‌اش، انگار حتی غذا خوردن را هم با نوعی نظم انجام می‌داد. مدتی گذشت. آن‌قدر خوردیم و از غذاهای رنگارنگی که تا آن روز حتی نامشان را هم نشنیده بودیم چشیدیم که بالاخره نفس‌هایمان آرام‌تر شد. آخرین تکه دسر را خوردم، دستمالی برداشتم و خیلی عادی دور دهانم را پاک کردم. همان‌طور که به پشتی صندلی تکیه می‌دادم، در سالن آهسته باز شد. اتریاد وارد شد. همگی ناخودآگاه از جا بلند شدیم. او با لبخندی آرام دستش را بالا آورد و به صندلی‌ها اشاره کرد. _ بنشینید فرزندانم، امیدوارم از غذا لذت برده باشین. تشکر کردیم و دوباره نشستیم. اتریاد چند قدم جلو آمد، دستی به ریش‌های سفیدش کشید و نگاه عمیقی به هر چهار نفرمان انداخت. نگاهش روی لباس‌هایمان مکث کرد. بعد آرام گفت: _ می‌بینم که با روح اتاق‌ها ارتباط گرفتین. نگاهش کوتاه روی لباس‌هایمان لغزید. _این هم تأییدی دیگه برای حرف‌هام. اون اتاق‌ها تنها با رهروان نور اصلی ارتباط برقرار می‌کنن. ناگهان سکوتی سنگین سالن را در بر گرفت. حتی شعله‌های شمع هم انگار بی‌حرکت مانده بودند. صدای نفس‌هایمان واضح‌تر از همیشه به گوش می‌رسید. چند ثانیه گذشت. کنجکاوی، یا شاید همان نقشه‌ای که در ذهنم می‌چرخید، بالاخره مرا وادار به حرف زدن کرد. گفتم: _ جناب اتریاد، زَرنُهاب کجاست؟ اتریاد همان‌جا مکث کرد. انگار زمان برای لحظه‌ای ایستاد. ابروهایش کمی در هم رفت و چهره‌اش رنگی از تفکر گرفت. _ چرا این رو می‌پرسی، فرزندم؟ نامش رو کجا شنیدی؟ قلبم یک ضربه محکم به سینه‌ام کوبید. چند لحظه سکوت کردم تا در ذهنم دروغی بسازم. بعد گفتم: _از مادربزرگم شنیده بودم. در همان لحظه حس کردم بوژان کنارم تکان خورد؛ انگار می‌خواست چیزی بگوید. بدون اینکه نگاهم را از اتریاد بردارم، پایم را زیر میز جلو بردم و محکم به ساق پایش زدم. بوژان نفسش را با درد بیرون داد و صورتش در هم رفت، اما خوشبختانه چیزی نگفت. اتریاد هنوز نگاهم می‌کرد. آن‌قدر عمیق، که برای لحظه‌ای ترسیدم شاید فهمیده باشد.
  23. پارت نوزدهم آراد به ساعت مچیم نگاه کردم.اخم‌هام که همیشه مهمون صورتم بودن، عمیق‌تر شدن. عقربه‌ها ساعت یازده و بیست دقیقه رو نشان می‌دادن و هنوز خبری از نفس نبود ،لعنتی ! صدای قژ قژ تاپ که با نسیم ، اروم تکون می خورد و صدای جیرجیرک ها بیشتر اعصابم رو تحریک می کردن ! موبایلم رو بیرون کشیدم و برای نوید نوشتم: «خوبه یه کار بهت سپردم، از پس همونم برنیومدی؟ دختره کجاست؟ نکنه دوباره سرت یه جا گرم شده و ولش کردی؟ » حدود ده دقیقه طول کشید تا جواب بده. «کثافت، تو منو این‌جوری شناختی؟ کی شده کاری بسپری به من و نصفه ولش کنم؟» عصبانی تایپ کردم: «خیلی خب. بنال ببینم ، دختره کجاست.» چند دقیقه گذشت. دو تا شکلک شاکی فرستاد. «اصلاً باهات قهرم.» چند ثانیه بعد هم دو تا استیکر خنده. فکم قفل شد. می‌دونست از این مسخره‌بازی‌ها بدم میاد، مخصوصاً وقتی کار مهمی وسط باشه. اما نوید انگار از لج‌بازی انرژی می‌گرفت. دندون‌هام رو روی هم ساییدم و فقط یک کلمه فرستادم: «بس کن.» ظاهراً خطر رو حس کرد، چون سریع جواب داد: «باشه داداش، نخور مارو. همه چی اوکیه. وقتی اومد بیرون یه بچه تخس بهش گیر داد که از دور کار رو جمعش کردم. نگران نباش ؛ تو راهه.» نفسی از سر آسودگی کشیدم. دست به سینه به دیوار قسمت تاریک پارک تکیه دادم ، زیر یک درخت کاج ایستاده بودم ، و با فندک طلاییم سیگارم رو روشن کردم. دود رو آهسته بیرون دادم و هم‌زمان بدون اینکه جلب توجه کنم، اطرافم رو پاییدم. چند تا بچه وارد محوطه بازی پارک شدن ، یک دختر و پسر قدم زنان به من نزدیک میشدن ، زیر نور چراغ که قرار گرفتن تازه چهره شاد و دست های گره خوردشون رو دیدم . پوزخندی مهمون لب هام شد و به رصد اطراف ادامه دادم . باید مطمئن می‌شدم آدم‌های کامران هنوز توی دیدرسم هستن.
  24. پارت هجدهم نمی‌دونم چقدر از گریه‌ کردنم گذشته بود که کم‌کم چشم‌هام سنگین شد. با همون چشم‌های خیس و بدن خسته، تکیه داده به در، خوابم برد. ******* با صدای زنگ گوشی و نوری که از پنجره روی پلک‌هام می‌تابید بیدار شدم. چشم‌هام رو آهسته باز کردم، اما نور خورشید اونقدر تند بود که مجبور شدم نیمه‌باز نگهشون دارم. دستم رو به گردن دردناکم کشیدم و نیم‌خیز شدم. پهلو و گردنم از خوابیدن روی زمین تیر می‌کشید. همون لحظه چیزی از روی بدنم سر خورد و افتاد ،کتم !!! چند ثانیه طول کشید تا مغزم بیدار بشه. نسیم خنکی از پنجره میومد و گونه‌ام رو نوازش می‌کرد ؛ اخم کردم. دیشب ، یکی از مزخرف‌ترین شب‌های زندگیم بود. کلی گریه کرده بودم و آخرش همین‌جا پشت در خوابم برده بود. اما کت رو خوب یادم بود؛ قبل از خواب اون رو روی صندلی انداخته بودم ؛ فاصله‌ی صندلی تا جایی که خوابیده بودم، سه چهار قدم بود. محال بود توی خواب بلند شده باشم. با اضطراب به دور سوییت چهل متریم نگاه کردم. همه‌چیز سر جاش بود. کمد چوبی قدیمی، میز کارم، برگه‌هایی که روی زمین پخش شده بودن ؛ حتی سینی غذای شمسی‌خانوم. تنها چیزی که فرق کرده بود، پنجره بود باز شده بود و پرده‌ی حریر سفید با باد صبحگاهی آروم تو هوا می‌رقصید. ضربان قلبم تند شد.از جا بلند شدم. استرس مثل سِرُم زیر پوستم دوید. قلبم داشت توی سینم می‌کوبید. خونه کوچیک بود و جایی برای پنهان شدن نداشت. سریع آشپزخونه، حمام و دستشویی رو چک کردم ، هیچ‌کس نبود اما ناگهان چیزی یادم اومد ! فلش. تقریباً دویدم سمت میز و لپ‌تاپ. نفس تو سینم حبس شد وقتی به جای خالی فلش خیره شدم.جاش خالی بود. به جاش یک برگه گذاشته بودن. کاغذ رو برداشتم ، بوی قوی یک ادکلن تلخ زیر بینیم پیچید . «موش کوچولو ، اگه جونت برات مهمه، امشب ساعت یازده بیا همون پارکی که دیشب دیدمت. فراموش نکن، همه مثل من مهربون نیستن. همون‌طور که من پیدات کردم، خیلی‌های دیگه هم می‌تونن .» چند بار پشت سر هم خوندمش. خون تو رگ‌هام یخ بست.ذهنم برگشت به دیشب.به پارک ،به سایه‌ای که فکر می‌کردم از دستش فرار کردم. با ناباوری به کاغذ خیره موندم. حس کردم دنیا روی سرم خراب شده.
×
×
  • اضافه کردن...