رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زینب چرمگر

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    497
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر

  1. پارت صد و چهل و دوم بعد از اون شب ، کاره اروین این شده بود ، که همه جا هم راهیم می کرد ، به طوری که صدای کامیلا رو درآورده بود ! همه چیز خوب بود ، جاهای زیادی با هم رفتیم ، از کوچه پس کوچه های فرانکفورت که من تا حالا پام رو هم توش نذاشته بودم تا ساندویچی سیار پشت دانشگاه ، اروین تمام پاتق هاش تو این چند سال رو بهم نشون میداد ، شب گردی کار هر شبمون شده بود ، و چیزی که باعث می‌شد بیشتر اروین رو دوست داشته باشم ؛ این بود که تو این چند وقت ، پاشو فراتر از چهارچوب ها نگذاشته بود ، صبح به صبح دنبالم میومد و اخر شب وقتی خیالش راحت میشد من رو تا دم در واحدم رسونده و مشکلی نیست ، به خونه خودش میرفت . انقدر این مدت مجذوب محبت اروین شده بودم ، که حتی یادم رفته بود بپرسم مشکلش چیه ! ماه ها میگذشت و نزدیک امتحان های ترم بودیم، از اونجایی که تقریبا نزدیک کریسمس هم بود ، حال و هوای شهر فرق کرده بود ، از چراغونی های خونه ها و درخت های کریسمس گرفته ، تا بازار کریسمس ! ذوق و شوق بچه های دانشگاه مخصوصا کامی روی منم تاثیر گذاشته بود ؛چون نزدیک اخر ترم بود اروین رو کم تر میدیدم و کامی بیش تر روزها خونه من بود و با هم درس میخوندیم ! کامیلا هنوز چشمش دنبال شروین بود ، ولی شروین مثل گذشته دنبال عیش خودش بود و عشق کامی رو نمیدید ، هر چی هم به کامی این موضوع رو میگفتم گوشش بدهکار نبود !
  2. زل بزن به شاهکارت به غمی که رو به روته! یشت خنده هام عزیزم گریه گریه برهوته… قلب غمگینم پرندست میخواد از پاییز رد شه… میتونه چشم بسته بغضم راه دریا رو بلد شه
  3. پارت صد و چهل و یک چشم هاش برق زد ، اومد حرفی بزنه که انگشت اشاره ام رو روی لبش گذاشتم و گفتم : _بذار تا جرعتش رو دارم حرف بزنم ! من هم خیلی وقته فهمیدم دوست دارم ، درست بعد تولد نازنین متوجه شدم که قلبم برای تو میتپه ! راستش تو شمال خیلی خواستم بفهمم که احساساتم متقابله یا نه ، ولی خب موفق نشدم ، منم عاشقت شدم ، هر وقت که دیدم بدون اینکه به زبون بیارم ، تو میدونستی چی می خوام دلم برات ضعف میرفت ، وقتی میدیدم تو هر شرایطی کنارم هستی و هوام رو داری بیش تر عاشقت شدم ، دوست دارم اروین خیلی هم دوست دارم. لبخند زد و من رو به اغوش کشید و گفت : _نمیزارم اب تو دلت تکون بخوره خانوم کوچولو ، انقدر بهت عشق میدم که هیچ وقت ازم دست نکشی! چشمام رو بستم و بیش تر تو آغوشش گم شدم ، بوسه ای روی موهام زد ، بعد چند دقیقه از بغلش بیرون اومدم و کنجکاو پرسیدم : _دیگه فکر کنم الان حق این رو دارم بدونم مشکلت چیه! لبخند کم رنگی زد و گفت : _بهت میگم ، ولی دوست ندارم امروزمون با ناراحتی تموم بشه ، یکم صبر کن خانوم کوچولو قول میدم به زودی راجع بهش حرف بزنیم.
  4. پارت بیست و دوم آبدوس دستم را گرفت و آرام به سمت آتش برد. روی تکه‌چوبی نشستم. گرمای آتش مثل موجی نرم دور پاهایم پیچید، اما گلوی یخ‌زده‌ام هنوز تیر می‌کشید. به گردنم دست کشیدم؛ سردی آن نقطه انگار درون استخوانم مانده بود. با صدایی گرفته گفتم: ـ خب، تعریف کنید دیگه. چی شده؟ بوژان با تردید پرسید: ـ یعنی هیچی از اون شب یادت نمیاد؟ با ناامیدی سر تکان دادم: ـ نه. آخرین چیزی که یادم میاد اینه که اسیر یکی از اشباح بودم و داشت منو می‌کُشت. آدورینا که کنار گاری نشسته بود، دستش را روی گلوی خودش گذاشت؛ انگار هنوز دردش را حس می‌کرد. اشک در چشم‌هایش حلقه زد: ـ منم. منو هم می‌خواست بکشه. تو نجاتمون دادی. با ناباوری نگاهش کردم: ـ من؟ چطوری؟ آبدوس جلو آمد و کمی خم شد تا چشم در چشمم باشد: ـ یعنی واقعاً هیچ‌چیز یادت نیست؟ اخمم را جمع کردم. دل‌دردِ اضطراب از زیر دنده‌ها بالا آمد: ـ نه. هیچی یادم نمیاد. شماها هم که هیچی نمی‌گید. دارم از نگرانی می‌میرم. بوژان نفس عمیقی کشید، انگار داشت خودش را برای چیزی سخت آماده می‌کرد: ـ شبح داشت تو و آدورینا رو منجمد می‌کرد. اما توی آخرین لحظه، گردنبندت روشن شد. اول مثل یه نور کوچیک، بعد یهو کل اطراف ما مثل روز روشن شد. باد شروع شد؛ کم‌کم تبدیل به طوفان شد. طوفانی که از وسط سینه‌ی تو بلند می‌شد، انگار از داخلت می‌جوشید. آتش مقابل ما تکان خورد، انگار خودش هم خاطره‌ی آن شب را به یاد آورده باشد. بوژان ادامه داد: ـ باد اون‌قدر شدید شد که اشباح به عقب پرت شدن. ما مجبور شدیم هر چی دم‌دست‌مون بود بگیریم که از زمین کنده نشیم. تو وسط هوا معلق بودی. چشم‌هات بسته بود، ولی انگار نور از پوستت می‌زد بیرون. بعد یهو همه‌چیز قطع شد. طوفان خوابید. تو افتادی روی زمین و بیهوش شدی. با دهانی نیمه‌باز به او خیره شدم. گردنبند را در مشت گرفتم. زنجیرش گرم بود؛ نه آن گرمای معمولی فلز، بلکه چیزی زنده، چیزی که انگار با نبضم می‌تپید. آرام پرسیدم: ـ خب، بعدش چی شد؟ پس مامان، مادرجون و بقیه کجان؟ سکوتی سنگین افتاد. بوژان چشم از من دزدید و به شعله‌های آتش خیره شد. آبدوس آهی کشید و ادامه داد: ـ با طوفانی که راه انداختی تونستیم فرار کنیم. ولی تو بیهوش بودی و تعدادمون زیاد بود؛ مجبور شدیم سریع دور بشیم. آخرش یه پناهگاه پیدا کردیم و تا صبح اون‌جا موندیم. قرار شد من، بوژان و بابا نوبتی تا صبح پاسبانی بدیم. لحظه‌ای مکث کرد. صدایش کمی لرزید: ـ هوا تازه گرگ‌ومیش شده بود که بابا گفت حضور اشباح رو حس می‌کنه. تا به خودمون بیایم، محاصره‌مون کرده بودن. آدورینا سرش را پایین انداخت و آهسته گریه کرد. آبدوس ادامه داد: ـ بابا، مامان، مادرجون، اماتا، همه‌ی بزرگ‌ترها ما رو راهی کردن. گفتن باید از این‌جا دور بشیم و دنبال نشونه‌های کتاب بریم. گفتن وقت نداریم. گفتن ما باید زنده بمونیم. بغض راه گلویش را گرفت، اما ادامه داد: ـ خودشون موندن که اشباح رو سرگرم کنن تا ما بتونیم فرار کنیم. آتش جلوی ما ترکید و جرقه‌ای بالا پرید. اما صدای آن لحظه برای من مثل صدای شکستن قلب بود.
  5. پارت صد و چهل ساکت به چشم های هم خیره بودیم که اروین بلاخره سکوت رو شکست و گفت : _این که چک نخوردم رو به فال نیک بگیرم ؟! خنده ریزی کردم و سرم رو پایین انداختم ، صداش رو از بغل گوشم شنیدم : _خجالت بهت نمیاد ! خانوم خانوما. موهام رو پشت گوشم داد و گفت : _نمی خوای چیزی بگی ؟! من منتظرما ! نمیدونستم چی کار باید بکنم ، اروین که دید حرف نمیزنم ، شروع کرد به حرف زدن : _پس حالا که تو روزه سکوت گرفتی ، بزار من بگم ، خیلی وقته که فهمیدم بهت احساساتی دارم ، اولش برام یک دختر لوس و لجباز بودی ، ولی بعد دیدم ، برعکس تصوراتم دختر مستقلی هستی ، تو ایران که بودیم متوجه شدم برام خاص شدی و دوست دارم بیش تر باهات وقت بگذرونم ، تو شمال فهمیدم که برام فراتر از یک دوستی و دوست دارم برای من باشی ، ولی خب یک مشکلاتی برام پیش اومد ؛ که نتونستم از احساسم حرف بزنم ، راستش مطمئن نبودم توام من رو می خوای یا نه ! مکث کرد و دوباره ادامه داد : _این دو ماه که گذشت هر چی سعی کردم ، یا مشکلم رو حل کنم یا از تو فاصله بگیرم نتونستم ، کم کم برام مثل نفس شدی ، هر بار که باهات وقت گذروندم و بیش تر شناختمت بیش تر عاشقت شدم ، نتونستم صدف ، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ، می خواستم وقتی بهت نزدیک بشم که مشکلاتم رفع شده باشه ولی نشد ! دستی روی موهام کشید و گفت : _دوست دارم خانوم کوچولو ! نگاهش کردم و بلاخره تونستم لب باز کنم و گفتم: _میدونی چه قدر صبر کردم ، که این حرف هارو ازت بشنوم ؟!
  6. پارت صد و سی و نهم خندیدم و چیزی نگفتم ، غذام که تموم شد ، اروین گفت : _از اینجا تا رود فاصله ای نیست ، میای یکم با هم قدم بزنیم ! سری تکون دادم و گفتم : _چرا که نه ! فردا که تعطیله ، ساعتم که هشته شبه ، وقت زیاده ! لبخند زد و بازوش رو جلوم گرفت دستم رو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم ، زوج های جوان هر کدوم گوشه کناری به تماشای رود نشسته بودن و گپ میزدن ، کمی که راه رفتیم ، یکجا روی نیمکت نشستیم ، رو به رومون یک پسر جلوی یک دختره زانو زد و حلقه ای از جیبش دراورد و از دختر خواستگاری کرد ، دختر ذوق زده شدو بغل پسر پرید و حلقه رو دستش انداخت . با ذوق به اون دو تا نگاه می کردم که سنگینی نگاه اروین رو حس کردم ، سمتش برگشتم ، با دیدن حس توی نگاهش مور مور شدم ، صورتش خیلی بهم نزدیک بود ، به حدی که نفس هاش به پوستم می خورد ، یک دفعه فاصله بینمون پر شد ، قلبم هری ریخت ، نمیدونستم باید چه کار کنم ، انگار بهم برق وصل کرده بودن . بعد چند ثانیه که برام مثل یک قرن بود ، اروین ازم جدا شد؛ با کنجکاوی به من نگاه می کرد ، انگار می خواست عکس العملم رو ببینه !
  7. پارت صد و سی و هشتم به این رفتارهاش عادت کرده بودم ، تو این دو ماه خیلی با هم صمیمی تر شده بودیم ، اخلاق هاش دستم اومده بود ، هر چی بیش تر میشناختمش قلبم بیشتر بی قرارش می شد ، ولی چون هنوز در حد دوست صمیمیم باقی مونده بود و پاش رو فراتر نمیذاشت ، منم صداهای قلبم رو خفه می کردم ! لبخند زدم و به عقب هُلش دادم و گفتم : _این وضع مهمون داری نیستا !! اول که تو خونت راهم ندادی ، حالا هم که اوردیم بیرون ، غذام رو خوردی ! خندید و گفت : _نگران نباش شکمو الان برات دوباره سفارش میدم ! بعد هم رفت تا سفارش بده ، نزدیک به پاییز بودیم و هوا رو به سرما میرفت ، خودم رو بغل کردم و به رود ماین که از اینجا دیده میشد نگاه کردم ، شب های اینجا فوق العاده بود ، چراغ های شهر روشن میشدن و بازتابشون تو رود ماین منظره رو رویایی می کرد ! داشتم از منظره لذت میبردم که اروین با ظرف غذا کنارم قرار گرفت ، تکه ای از اشنیتزل رو تو دهنم گذاشتم ، اروین هم مثل من به منظره خیره شد و گفت : _اینجا رو خیلی دوست دارم ، نمای قشنگی داره ، هر موقع حوصله ام سر میره یا به تنهایی نیاز دارم میام اینجا . لبخند زدم و گفتم : _پس یعنی الان من و به غار تنهایی هات راه دادی؟! خندید و گفت : _ یه چی تو همین مایه ها!!
  8. پارت بیست و یک سرمای مطلق گردنم را فلج کرده بود. نگاهم روی چهره‌های نگران و وحشت‌زده‌ی خانواده‌ام قفل شده بود که داشتند عقب و عقب‌تر می‌رفتند. در همان لحظات که فکر می‌کردم کارم تمام است، لرزش عجیبی را درست در مرکز سینه‌ام، جایی زیر گردنبند، حس کردم. انگار چیزی در درونم از خواب بیدار شد و با حرارتی ناگهانی، انجماد بدنم را شکست. آخرین چیزی که دیدم، نگاه بهت‌زده‌ی مامان و بقیه بود، و بعد سیاهی مطلق چشم هایم را در بر گرفت. *** پلک‌هایم انگار با چسب به هم چسبیده بودند. با زحمت زیاد بازشان کردم. نور تند و سرمای هوا مثل خنجر به چشم‌هایم خورد. ناله‌ای کردم و دوباره چشم‌هایم را فشار دادم. گلویم به‌شدت خشک بود. با صدایی که بیشتر به خش‌خشی بم و غریبه می‌مانست، نالیدم: ـ مامان! صدای آشنا و لرزانی نزدیک گوشم پیچید: ـ بوژان! آدو! نگاه کنین، به هوش اومد! سنگینی حضور چند نفر را کنارم حس کردم. این بار آرام‌تر پلک زدم. اولین چیزی که دیدم، صورت ژولیده و خسته‌ی بوژان بود. زیر چشم‌هایش گود رفته بود و انگار سال‌ها پیر شده بود. با دیدن چهره‌ی بهت‌زده‌اش، به سختی گفتم: ـ بوژان! چرا این‌ شکلی شدی؟ مامان کجاست؟ اشک در چشم‌های بوژان حلقه زد. لبش را گزید و با لکنت و صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد، گفت: ـ من خوبم آمی. تو... تو دو روزه که خوابیدی. دیگه داشتیم ازت ناامید می‌شدیم. دو روز؟! گیج و منگ سعی کردم خودم را بالا بکشم. بدنم مثل چوبی خشک سنگین بود. تازه متوجه شدم روی یک گاری متحرک دراز کشیده‌ام. به اطراف نگاه کردم؛ جاده‌ای ناشناس و مه‌آلود که از دو طرف با درختان عریان احاطه شده بود. آبدوس و آدورینا هم کنار گاری بودند؛ با لباس‌های خاکی و چهره‌هایی که ترس و خستگی در آن‌ها موج می‌زد. با لرزش گفتم: ـ دو روزه خوابم؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟ مامان و مادرجون کجان؟ بقیه کجان؟ بوژان نگاهش را دزدید. آبدوس سرش را پایین انداخت. سکوت‌شان مثل پتک توی سرم می‌خورد. کسی حرف نمی‌زد. ترس، سردتر از دست آن اشباح، به جانم افتاد. پاهای بی‌حسم را از لبه‌ی گاری پایین آوردم و روی زمین گذاشتم. به محض اینکه خواستم بایستم، زمین زیر پایم چرخید. تعادلم را از دست دادم و داشتم سقوط می‌کردم که دست‌های نیرومند آبدوس زیر بغلم را گرفت. فریاد زدم؛ صدایی که از ته گلویم با گریه آمیخته بود: ـ با شماهام! چرا لال شدین؟ مامان کجاست؟ مادرجون کو؟ اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌های یخ‌زده‌ام ریخت. آبدوس، در حالی که مرا محکم نگه داشته بود تا زمین نخورم، با لحنی که سعی می‌کرد آرامم کند، زمزمه کرد: ـ نگران نباش آمی. همه‌چی رو برات تعریف می‌کنیم. اما نه اینجا، نه توی این باد. اول بیا بریم دم آتیش، یکم گرم شو، بعد با هم حرف می‌زنیم. لحنش بوی «حقیقت تلخی» را می‌داد که از شنیدنش وحشت داشتم.
  9. پارت بیستم آپامه با نگاهی متفکر رو به شوهرش کرد و آهسته گفت: ـ می‌تونیم کمی اون‌طرف‌تر، نزدیک‌تر به اشباح آتش درست کنیم. اونجا تو دیدشون نیستیم، ولی فاصله هم زیاد نیست. اگه حرف آبدوس درست باشه، آتیش باعث می‌شه محاصره رو بشکنن. فقط باید سریع عمل کنیم و بعد، از بین‌شون رد بشیم. همه با سر تأیید کردیم. یواش‌یواش، بی‌آنکه توجه اشباح را جلب کنیم، به سمت آن‌طرف حرکت کردیم. از لایه‌ی زیرین دامنم تکه‌ای پارچه پاره کردم و به اماتا دادم که داشت پارچه‌ها را روی هم می‌چید. ایرج‌خان، آبدوس و بوژان دور و بر را می‌پاییدند تا مبادا شبحی متوجه ما شود. نفس‌هایمان در سرمای هوا دیده می‌شد و هر صدای خش‌خشِ پا لرزه به جان‌مان می‌انداخت. سرانجام با هزار زحمت، آتش را روشن کردیم. وقتی پارچه‌ها شعله گرفتند، زبانه‌های نارنجیِ کوچک در مه سرد پیچیدند. با اشاره‌ی مامان، شروع کردیم به سروصدا کردن. اشباح فوراً واکنش نشان دادند؛ چندتایشان بی‌وقفه به سمت آتش چرخیدند و همان‌طور که آبدوس گفته بود، صدای غرش سردی از درون‌شان آمد. محاصره شکسته شد؛ فریاد و هرج‌ومرج بالا گرفت. از فرصت استفاده کردیم و بی‌صدا، در میان جمعیت پریشان، شروع به حرکت کردیم. میان فریادها و نور لرزان آتش، خودمان را بیرون کشیدیم و از میان کوچه‌های تاریک به سمت خروجی روستا دویدیم. ایرج‌خان چند چوب شعله‌ور از آتش برداشت تا اگر شبحی سر راهمان سبز شد، بتوانیم دفاع کنیم. برای اولین بار، حس رهایی در هوا پیچیده بود، اما ناگهان صدای جیغی از پشت سر همه‌مان را میخکوب کرد. صدای آدورینا بود. برگشتم؛ دست کوچک او در چنگ یکی از اشباح بود. دود سیاهی به شکل بازو او را گرفته و بالا می‌کشید. آبدوس و بوژان فوراً چوب‌های آتش‌گرفته را بلند کردند و جلو رفتند. اما پیش از آنکه حرکتی کنند، صدایی از دهان آن شبح بیرون آمد؛ صدایی که نه زمینی بود و نه انسانی؛ انگار چند نفر با هم، با لحنی کشیده و فلزی صحبت می‌کردند. به **زبان خودمان** گفتند: ـ برگردید، وگرنه این دختر قربانی می‌شود. آپامه با ناله روی زمین افتاد و اسم دخترش را صدا زد. ایرج‌خان چوب آتش‌گرفته را محکم گرفته بود، ولی از شوک و خشم می‌لرزید. هیچ‌کس نمی‌دانست باید چه کند. همان لحظه حس کردم چیزی بازوی مرا با شدتی ناگهانی به عقب کشید. نفس در سینه‌ام حبس شد. یکی از اشباح بازویم را گرفته بود. به دستش نگاه کردم؛ چیزی نبود جز توده‌ای از دود سیاه که به شکل دست درآمده بود. با تماسش، پوست بازویم فوراً یخ زد؛ سرمایی تند، مثل رفتنِ آبِ یخ در رگ‌هایم جاری شد. شبحی که آدورینا را در چنگ داشت، صدایش را دوباره بلند کرد: ـ تسلیم شوید، وگرنه این دو دختر رو جلوی چشمان‌تان می‌کُشم. سردی فلزی دور گردنم حلقه شد. شبح دو دستم را از پشت گرفته بود و چیزی ـ شبیه رشته‌ای از یخ ـ روی گردنم گذاشته بود. فشار نمی‌داد، اما سرمایش پوستم را می‌سوزاند. حس گزگز و بی‌حسی به آرامی تا نوک انگشتانم می‌رفت. فقط صدای نفس‌های خودم را می‌شنیدم و زمزمه‌ی اشباح که در مه سرد زوزه می‌کشید.
  10. پارت صد و سی و هفتم دو ماه بعد... _آروین اذیت نکن ! تو که میدونی من رو غذام حساسم ! با خنده ظرف رو بالای سرش برد و گفت : _نمیدونستم،اشنیتزل انقدر خوشمزه اس ، تقصیر خودته ، انقدر غذای خوشمزه برای خودت سفارش میدی ! با حرص گفتم : _خب از کجا بدونم تو ، توی این همه سال که آلمانی، اشنیتزل نخوردی! خندید و گفت : _تا حالا با یه کوچولوی شکمو دوست نبودم ! خندیدم و گفتم : _اونش دیگه به من ربطی نداره ، بده به من میگم ! دستم رو بالا بردم ، قدش بلند بود ، دستم به ظرف غذا نمیرسید ، تو یه حرکت قافل گیر کننده ، برگشت و تند تند تکه های گوشتی رو تو دهنش گذاشت ؛ برگشت و ظرف خالی رو جلوم گرفت ، با حرص به چشم های شیطونش نگاه کردم و بازوش رو کشیدم چون انتظار نداشت به سمتم خم شد و با حرص به بازوش مشت میزدم ! چند ثانیه که گذشت ، با اون دستش کمرم رو گرفت و دست دیگش رو هم ، بدون کم ترین زور زدنی از دستم در اورد و موهام رو کنار زد و گفت : _نگران نباش کوچولو ، الان برات سفارش میدم ، نمیزارم که ، خانوم کوچولو گشنه بمونه !
  11. پارت صد و سی و ششم سری تکون داد ، چند نوع غذای ترکی سفارش داده بود ، با ولع تیکه ای از آدانا کباب رو جدا کردم و تو دهنم گذاشتم و با لذت چشم هام رو بستم ! چشم هام رو که باز کردم ، دیدم آروین با لبخند داره نگاهم می کنه ، سرم رو به معنی چیه تکون دادم که گفت : _نمیدونستم انقدر کباب دوست داری؟! خندیدم و گفتم : _کلا از غذا لذت میبرم ، ولی غذاهای گوشتی رو بیش تر دوست دارم ، غذا های ترکیه هم که فوق العاده اس مخصوصا کباب هاش! چشمکی زد و گفت : _پس نوش جونت . لبخندی زدم و مشغول شدم ، بعد خوردن کباب به پیشنهاد آروین چند تا عکس گرفتیم ، دلیل رفتار های ضد و نقیضش رو نمی‌فهمم! تو عمق نگاهش چیزی نهفته بود که نمیتونستم بفهمم! نمیدونم چه قدر گذشت که بلاخره شماره پروازمون اعلان شد و به سمت فرانکفورت حرکت کردیم!
  12. پارت نوزدهم مه سرد، مثل لایه‌ای خفه‌کننده روی میدان نشسته بود و نفس کشیدن را سخت می‌کرد. اشباح تاریکی بالای سر جمعیت می‌چرخیدند؛ گاهی پایین می‌آمدند، گاهی دوباره در مه حل می‌شدند. هر بار که یکی از آن‌ها نزدیک می‌شد، موجی از سرما میان مردم می‌دوید و صدای گریه‌ی بچه‌ها بلندتر می‌شد. مامان بعد از لحظه‌ای فکر کردن، آهسته گفت: ـ تا وقتی سرگرم گشتن بقیه‌ی روستا هستن، باید حواس‌شون رو پرت کنیم و فرار کنیم. صدایش آرام بود، اما آن آرامش از جنس تصمیم بود، نه اطمینان. اماتا با کلافگی اطراف را نگاه کرد و گفت: ـ نمی‌بینیشون؟ اصلاً معلوم نیست چه موجوداتی هستن! چطور می‌خوای حواس‌شون رو پرت کنی؟ آبدوس کمی جلو آمد. صدایش آن‌قدر پایین بود که مجبور شدیم خم شویم تا بشنویم: ـ با آتش! اون دفعه دیدم از آتش بدشون می‌آد. اماتا با ناامیدی پوفی کرد: ـ شما هم برای خودتون حرف می‌زنید! الان این وسط، بین این‌همه آدم، چوب و چخماق از کجا پیدا کنیم؟ تازه اگر هم پیدا کردیم، چطور آتیش درست کنیم که حواس اون‌ها پرت بشه؟ مادرجون، که هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود اما نگاهش دوباره هوشیار شده بود، آهسته گفت: ـ این‌قدر آیه‌ی یأس نخون دخترم؛ بالاخره باید کاری بکنیم. صدایش ضعیف بود، اما در آن چیزی بود که همه را ساکت کرد؛ همان سرسختی قدیمی که همیشه پشت حرف‌هایش می‌نشست. اماتا درمانده نگاهی به اطراف انداخت. مردم فشرده کنار هم نشسته بودند؛ شانه‌ها به هم چسبیده، سرها پایین، چشم‌ها پر از وحشت بود. مه بین بدن‌ها می‌لغزید و اشباح بالای سرمان می‌چرخیدند. من هم شروع به نگاه کردن میان جمعیت کردم؛ زیر پاها، میان چین لباس‌ها، میان سبدها و کیسه‌هایی که در آشوب روی زمین افتاده بودند. همان موقع چیزی برق زد. برای لحظه‌ای فکر کردم خیالاتی شده‌ام. دوباره نگاه کردم. میان گِل و خاک یخ‌زده، دو تکه سنگ چخماق افتاده بود. قلبم تند کوبید؛ انگار ناگهان چیزی در تاریکی چشمک زده باشد. خم شدم. مردم آن‌قدر فشرده نشسته بودند که مجبور شدم شانه‌ها را کنار بزنم و دستم را از میان پاهایشان رد کنم. انگشتانم سنگ‌ها را لمس کردند؛ سرد و زبر بودند. برداشتم‌شان. وقتی سر بلند کردم، نفس‌هایم تند شده بود. سنگ‌ها را جلوی مامان گرفتم: ـ ایناها! پیدا کردم؛ سنگ چخماق! برای لحظه‌ای همه خیره ماندند. چشم‌های مرد قدبلند ـ ایرج، پدر آبدوس ـ برق زد. لبخند کوتاهی زد و گفت: ـ آفرین دخترم. بعد سرش را کمی جلو آورد و با نگاهی تیز اطراف را پایید. صدایش را پایین آورد: ـ به جای چوب، می‌تونیم از پارچه‌ی لباس استفاده کنیم. چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد: ـ فقط باید نقشه بکشیم که چطور حواس این موجودات رو پرت کنیم.
  13. پارت هجدهم اشباحی که ما را آورده بودند، بی‌هیچ مکثی ما را به سمت جمعیتی هل دادند که وسط میدان روی زانو افتاده بودند. خاک زیر زانوهایشان یخ بسته و مه مثل پتویی خفه‌کننده روی سر همه افتاده بود. چندین شبح دیگر دورشان می‌چرخیدند؛ پیچان و بی‌قرار، مثل دودهایی که در باد جهت عوض می‌کنند، اما این‌بار بادی در کار نبود. در میان شلوغی، چشمم به خانواده‌ی اماتا و آبدوس افتاد. مامان و اماتا همین که همدیگر را دیدند، از میان مه و هراس خودشان را به هم رساندند و محکم در آغوش فرو رفتند. شانه‌هایشان می‌لرزید. صدایی از گریه‌شان بیرون نمی‌آمد؛ اشک‌ها بی‌صدا می‌ریختند، انگار حتی گریه هم جرئت بلند شدن نداشت. کنار اماتا زنی نشسته بود که خیلی شبیه خودش بود و در آغوش مردی قدبلند گریه می‌کرد. حدس زدم آن زن، مادرِ آدورینا و آبدوس باشد و آن مرد هم پدرشان بود. آبدوس، در حالی که آدورینا را محکم در آغوش گرفته بود، نگاهم کرد. در چشم‌هایش چیزی موج می‌زد که فقط غم نبود؛ شرمندگی، خشم، و شاید ترسی که نمی‌خواست نشان دهد. نگاهش که به من رسید، بغضم ترکید. اشک‌ها بی‌اختیار روی صورتم دویدند و در سرمای هوا یخ بستند. بوژان کنارم زانو زد و بهت‌زده نگاهم می‌کرد، انگار هنوز باورش نمی‌شد چه بلایی سرمان آمده. چرخیدم طرف مادرجون و قلبم یک‌دفعه فرو ریخت؛ لب‌هایش سفید شده بود، مردمک چشم‌هایش تند و ریز می‌پرید و دستش می‌لرزید. حالش اصلاً خوب نبود. با عجله خودم را کنارش رساندم و گفتم: ـ مادرجون! مادرجون! صدای منو می‌شنوین؟ مامان با شنیدن صدای من، هراسان خودش را رساند و از طرف دیگر مادرجون را گرفت. اماتا که بطری آبی در دست داشت، آن را به مامان داد و گفت: ـ یک‌کم بهش آب بدین، شاید بهتر بشه. بطری را گرفتم و آرام جلوی دهان مادرجون گذاشتم. چند جرعه آب خورد و بعد نفسش کمی منظم‌تر شد. رنگش هنوز پریده بود، اما انگار یک‌ذره بهتر شده بود. مرد قدبلند ـ همان که فکر کردم پدر آبدوس باشد ـ زیر لب گفت: ـ این‌طوری نمی‌شه؛ باید از دست‌شون فرار کنیم. اماتا رو به او گفت: ـ آخه چی می‌گی ایرج؟ یک نگاه به اطراف بنداز؛ کاملاً محاصره‌مون کردن! زن شبیه اماتا ـ احتمالاً خواهرش ـ با صدای لرزان گفت: ـ خواهر، نمی‌تونیم دست روی دست بذاریم. حداقل باید بچه‌هامون رو نجات بدیم! اماتا با غمی سنگین به او نگاه کرد و گفت: ـ می‌دونم آپامه، منم نگرانم، ولی الان کاری از دستمون برنمی‌آد. در همان لحظه، یکی از اشباح با حرکتی تند از بالای سرمان گذشت. موجی از سرما مثل تیغه‌ای نامرئی از میان جمعیت رد شد. بچه‌ها جیغ زدند. چند مرد با خشم از جا پریدند و با چوب و بیل به هوا کوبیدند، اما ضربه‌شان به چیزی نخورد و بعد، با تکانی ناگهانی، انگار نیرویی سرد به سینه‌شان کوبیده باشد، یکی‌یکی روی زمین افتادند. من، با کیف فشرده در دست، فقط می‌لرزیدم. نه فقط از سرما، از اینکه حس می‌کردم چیزی بزرگ‌تر، چیزی هولناک‌تر، درست پشت مه منتظرمان است.
  14. پارت هفدهم کتاب را برداشتم تا بگذارمش داخل کیفی که مامان برایم دوخته بود. لحظهٔ آخر، ناگهان نظرم عوض شد؛ تصمیم گرفتم **گردنبند روی کتاب** را به گردن بیندازم. گردنبند را از روی جلد برداشتم. فلزش زیر انگشتانم سرد بود، انگار مدت‌ها منتظر همین لحظه مانده بود. بندش را دور گردنم انداختم و قفل کوچک پشتش را بستم. بعد کتاب را آرام داخل کیف گذاشتم. سرم را داخل صندوق بردم تا ببینم چیز دیگری نمانده باشد. چشمم افتاد به **خنجر پدر**؛ خنجری کوچک با دسته‌ای که با سنگ‌های آبی و سفید تزئین شده بود و قلافی که هنوز بوی چرم کهنه می‌داد. خنجر را هم برداشتم؛ برای چند لحظه در دست نگه‌اش داشتم و بعد آن را هم کنار کتاب، داخل کیف گذاشتم. انگار با این کار، تکه‌ای از پدر را با خودم برمی‌داشتم. به سمت مامان و مادرجون برگشتم. با کمک بوژان، وسایل را داخل گاری گذاشتیم. هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت؛ سکوتی سنگین روی خانه افتاده بود، انگار هرکدام در ذهنشان داشتند با چیزی خداحافظی می‌کردند. شام را هم در همان سکوت خوردیم. لقمه‌ها بی‌مزه شده بودند. بعد، مثل همیشه، دور هم زیر کرسی دراز کشیدیم؛ اما این‌بار گرمای کرسی هم نتوانست آن سردی عجیبی را که در دل‌هایمان افتاده بود، آب کند. کم‌کم چشم‌هایم سنگین شد و خواب مرا برد. *** نیمه‌شب با **احساس سرمای شدید** و صدای همهمه‌ی مامان و مادرجون بیدار شدم. اول فکر کردم زغال کرسی خاموش شده، ولی وقتی چشم‌هایم را باز کردم، نفسم بند آمد. **اشباح تاریکی** با همان شمایلی که آبدوس برایم تعریف کرده بود، داخل خانه در حال پرواز بودند. توده‌هایی از دود سیاه، کشیده و پیچ‌خورده، با لبه‌هایی که در هوا مثل شعله‌های وارونه موج می‌خوردند. با دیدنشان ترس مثل تیغ توی دلم فرو رفت. از گلویشان صداهای عجیبی بیرون می‌آمد؛ نه کاملاً شبیه حرف زدن بود، نه غرّش! چندین صدا روی هم می‌افتاد، انگار **چندین جادوگر با هم ورد می‌خواندند**. زمزمه‌های نامفهوم، کشیده و سنگین. به خودم که آمدم، احساس کردم کسی از پشت، قوزک پایم را گرفته است. یکی از همان اشباح، مثل سایه‌ای چسبناک، مرا روی زمین می‌کشید. حصیر زیر تنم می‌سوخت و سوزِ سرمای زمین از میان لباس‌هایم بالا می‌رفت. لحظهٔ آخر، قبل از اینکه از کیفم دور شوم، با تمام توان دست دراز کردم و دسته‌اش را چنگ زدم. نمی‌دانستم چرا، ولی حس می‌کردم اگر کیف را از دست بدهم، انگار همه چیز را از دست داده‌ام. سرم را برگرداندم. مامان و مادرجون را دیدم که با تمام قدرت دارند مقاومت می‌کنند؛ دست‌هایشان را به پایهٔ کرسی و چارچوب در چنگ زده بودند و اشباح، مثل باد سیاه، سعی می‌کردند آن‌ها را از جا بکنند. بوژان هم هرچه فحش و ناسزا بلد بود نثارشان می‌کرد؛ صدایش از ترس می‌لرزید، ولی ول‌کن نبود. ما را کشان‌کشان از خانه بیرون بردند. به سمت مرکز روستا می‌کشاندند؛ هر جا پایشان به زمین می‌رسید، خاک زیرشان یخ می‌بست و یک لایه برف نازک روی زمین می‌نشست. هوا به‌شدت سرد شده بود و نفسم به‌صورت بخار جلوی دهانم بالا می‌رفت. کم‌کم مه غلیظی همه‌جا را می‌گرفت؛ مهی سرد و سنگین که بوی نم و چیزی مثل دود سوخته می‌داد. از ترس و سرما به خودم می‌لرزیدم و دندان‌هایم بی‌اختیار به هم می‌خورد. وقتی به مرکز روستا رسیدیم، تازه فهمیدیم این بلا فقط سر ما نیامده است. بقیهٔ مردم هم دقیقاً در همین وضعیت بودند؛ گاری‌ها شکسته و واژگون شده بودند. دبه‌های چوبی و کیسه‌های غلهٔ پاره روی زمین پخش بود. بچه‌ها گریه می‌کردند و زن‌ها جیغ می‌زدند. مردهایی که هنوز کامل گرفتار نشده بودند، با چوب و بیل و مشت‌های خالی مقاومت می‌کردند. فریادها در مه گم می‌شد و بی‌جواب می‌ماند. بالای سر همه‌شان اشباح تاریکی می‌چرخیدند. نه خشمگین، نه شتاب‌زده، بلکه آرام، مطمئن و سرد. انگار این صحنه را بارها دیده بودند؛ انگار می‌دانستند که امشب، شبِ شکستنِ یک روستاست.
  15. زینب چرمگر

    یک گزینه رو انتخاب کن!

    برای من بستگی داره آرزو چی باشه ، بعضی آرزو ها به دردش می ارزه ، ولی بعضی از ارزوها نه!بهتره تو بهترین حالت تصورشون کنی و حسرت بکشی چون با رسیدن بهش فقط خودت درد نمی کشی!
  16. پارت صد و سی و پنجم لبخند محوی زدم و گفتم : _واقعا بهراد هم دم خوبیه ، وقتی ساحل رو از دست دادیم ، این بهراد بود که کمکم کرد حالم بهتر بشه و بتونم به زندگی برگردم ! چهره متاثری به خودش گرفت و گفت : _متاسفم ! اگه اذیت نمیشی میتونم بپرسم چه اتفاقی برای خواهرت افتاد؟! قطره اشکی که از گوشه چشمم می خواست بیوفته رو با انگشت گرفتم و گفتم : _درست نمیدونیم ،ساحل تو دانشگاه ساپینزا رم پزشکی میخوند ،یک روز از اینترپل با پدرم تماس گرفتن و گفتن ساحل کشته شده ، بعد از اون هم پدر کارآگاه استخدام کرد هنوز دلیل قتلش مشخص نشده ! اروین نگران بهم نگاه می کرد دستی به صورتم کشیدم ، متوجه نشدم کی این اشک ها سرازیر شدن ، با عذر خواهی بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم و دو مشت اب به صورتم زدم و وقتی کمی به خودم اومدم ، پیش اروین برگشتم ، غذا ها رو اورده بودن ، اروین نگران گفت : _ببخشید نمی خواستم اذیت بشی ، حالت خوبه؟! لبخند بی جونی زدم و گفتم : _مشکلی نیست ، اگه موافقی شروع به خوردن کنیم که خیلی گشنمه!
  17. پارت صد و سی و چهار تو طول سه ساعت پرواز ، حرف خاصی بینمون رد و بدل نشد ، اروین کمی کلافه به نظر میومد ، تو چشم هاش می خوندم که می خواد چیزی بگه ولی تردید داره ، این حالات رو یک بار دیگه هم ازش دیده بودم ، وقتی هواپیما تو استانبول فرود اومد ، پیاده شدیم ، تا پرواز بعدی یک ساعت و نیم وقت داشتیم ، می خواستم برم رو صندلی بشینم که اروین بازوم رو گرفت و گفت : _گشنت نیست؟! من خیلی گشنمه ، بیا بریم یک چیزی بخوریم ! به تایید سر تکون دادم و به سمت کافه داخل فرودگاه رفتیم ، اونجا متوجه شدم که اروین به زبان ترکی هم تسلط داره ، بعد اینکه برای جفتمون سفارش غذا داد ، روبه من که سرم رو به دو انگشتم تکیه داده بودم و بهش نگاه می کردم گفت : _چیه ؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟! دستام رو روی میز به هم قفل کردم و خودم رو روی میز کمی خم کردم و گفتم : _نمیدونستم ترکی استانبولی هم بلدی! خندید و گفت : _به خاطر پروژه های شرکت به زبان های ترکی ، عربی ، انگلیسی و ایتالیایی تسلط دارم . لبام و به جمع کردم و ابروهام و بالا انداختم و گفتم : _صحیح ! خندید و گفت : _تا حالا کسی بهت گفته چهره بامزه ای داری ؟ مثل خمیر میمونه ! به هر شکلی درمیاد ! خندیدم و گفتم : _اره ، بهراد به دفعات بهم گفته ! +چه قدر خوبه که یک عمو هم سن و سال خودت داری ، واقعا به رابطه اتون قبطه می خورم! خیلی وقت ها دوست دارم یک رفیق و هم دل مثل بهراد داشتم ، قدر رابطه‌ای که دارید رو بدون!
  18. پارت شانزدهم سؤال بوژان هنوز در هوا مانده بود که مامان و مادرجون دوباره زیر کرسی برگشتند. رو به مادرجون کردم و همان سؤال را تکرار کردم. مادرجون شانه‌ای بالا انداخت و گفت: ـ والا، من هم درست نمی‌دونم. فقط یادمه وقتی بچه بودم چند بار از پدر و مادرم شنیدم که چند نسل قبل از ما انگار کمی از جادو و این‌جور چیزها سر در می‌آوردن. سری تکان دادم. هنوز ذهنم درگیر همان جملهٔ «نوادگان الههٔ باد» بود که صدای مامان رشتهٔ فکرم را برید: ـ راستی نگفتی چرا این‌قدر دیر کردی؟ چرا لباست این‌قدر گِلیه؟ با کف دست به پیشانی‌ام زدم. تازه یاد حرف‌های آبدوس افتادم که از شدت فکر و خیال کاملاً از ذهنم پریده بود. شروع کردم تعریف کردن؛ از مسیر برگشت، از حرف‌های آبدوس، از گارد تاریکی و خطری که ممکن بود به اینجا برسد. هرچه بیشتر می‌گفتم، نگرانی در چهرهٔ مامان و مادرجون عمیق‌تر می‌شد. وقتی حرف‌هایم تمام شد، بوژان بی‌هیچ حرفی از جا بلند شد و به حیاط رفت تا **گاری کوچکمان** را بیاورد. من و مامان و مادرجون هم شروع به جمع کردن چیزهای ضروری کردیم؛ نان خشک، کمی لباس، چند ظرف کوچک و هرچه به درد راه می‌خورد. در میان شلوغیِ جمع کردن وسایل، مامان کیسه‌ای گرد با بندی بلند به طرفم گرفت و گفت: ـ اینو برای تولدت دوخته بودم، ولی فکر کنم الان بیشتر به کارت بیاد. می‌تونی وسایلت رو توش بذاری. این بند رو که بکشی، درش بسته می‌شه. این بند بلند هم برای اینه که بندازیش روی شونه‌ات. کیسه، یا همان کیف، را گرفتم و به صورت نگرانش نگاه کردم. می‌دانستم تقصیری ندارد. حالا می‌فهمیدم چرا سال‌ها دربارهٔ آن داستان سکوت کرده بود. تاوان عظیمی برای آن کتاب پرداخته بود؛ آرام گفتم: ـ ممنون مامان. بعد جلو رفتم و بغلش کردم. لحظه‌ای بعد فهمیدم بغلش از همیشه محکم‌تر شده است؛ انگار می‌ترسید اگر رهایم کند، دیگر هرگز نتواند دوباره مرا در آغوش بگیرد.
  19. پارت پانزدهم نمِ اشک چشم‌های مادرجون را پوشاند. صدایش آرام و خسته بود؛ صدای کسی که سال‌ها باری سنگین را به دوش کشیده بود. ـ من پیرتر از اونم که بخوام این داستان رو با جزئیات براتون تعریف کنم. نگاهش روی کتاب لغزید. ـ این کتاب قرار بوده بعد از من به پدرتون برسه، و از پدرتون به تو، امیتیس. از امروز به بعد، این کتاب امانت دست توئه. با برادرت بخونیدش. امیدوارم با خوندنش، پدرتون رو درک کنید. بعد با زحمت از زیر کرسی بلند شد. قامتش کمی خم شده بود و قدم‌هایش آرام و سنگین بود. لنگان‌لنگان به سمت آشپزخانه رفت. صدای آهستهٔ دلداری دادن‌هایش به مامان از میان دیوارها می‌آمد و قلبم را بیشتر فشار می‌داد. کتاب را برداشتم و میان خودم و بوژان گرفتم. وزنش روی دست‌هایم سنگینی می‌کرد؛ انگار فقط کاغذ نبود، انگار سال‌ها سرنوشت در آن جمع شده بود. آرام جلدش را باز کردم. صفحهٔ اول با خطی کهنه و کشیده نوشته بود: زمانی که خورشید برای نخستین‌بار بر زمین تابید، شعله‌ای از قلبش جدا شد و در اعماق خاک فرو افتاد. آن شعله به دختری بدل شد که تنش از خاک، نفسش از آتش و روحش از فروغ جاودان بود. او را **آذرمیرا** نامیدند؛ پاسبان آتش‌های ابدی که هرگز خاموش نمی‌شوند. نفسم بی‌اختیار در سینه‌ام حبس شد. چند خط پایین‌تر، در مقدمهٔ کتاب نوشته شده بود: این کتاب نزد نوادگان الههٔ باد ـ بانو مه‌پَر، استادِ آخرین نگهبان ـ به امانت سپرده می‌شود. این روایت، از زبان خود بانوی فروغ ابدی، آذرمیرا، نقل شده است. با خواندن عبارت **«نوادگان الههٔ باد»** ناخودآگاه نگاهم به بوژان گره خورد. او هم به من خیره مانده بود؛ چشمانش پر از سؤال و ناباوری. لب‌هایش تکان خورد و حرفی را که در ذهن هر دوی ما بود، به زبان آورد: ـ الههٔ باد؟ آمی، مگه این کتاب میراث ما نیست؟ یعنی ما نوادگان الههٔ باد هستیم؟ سؤالش مثل ضربه‌ای آرام اما عمیق، در دل شب فرود آمد.
  20. پارت چهاردهم نگاهی به مامان انداختم. ساکت و نگران، خیره به کتاب روی کرسی مانده بود؛ انگار نگاهش به جایی دورتر از اتاق می‌رفت. لبم را با زبان تر کردم و گفتم: ـ خب این کتاب چه ربطی به رفتن بابا داره؟ چند لحظه طول کشید تا جواب بدهد. وقتی حرف زد، صدایش ضعیف‌تر از همیشه بود. ـ همون‌طور که می‌دونید، من و پدرتون عمو‌زاده‌ایم. این کتاب میراث خانوادگی ماست. صدها ساله که نسل به نسل بین خانواده‌مون می‌چرخه و همیشه به فرزند بزرگ خانواده می‌رسه. چون مادرجون فرزند بزرگ بوده، این کتاب هم پیش اونه. نگاهی کوتاه به جلد کتاب انداخت و ادامه داد: ـ رسم اینه که داستان این کتاب، برای همه‌ی اعضای خانواده تعریف بشه ؛ حتی بچه‌های کوچکتر. اجدادمون می‌گفتن داستانش واقعی بوده. اما خیلی‌ها در طول سال‌ها دنبال حقیقتش رفتن و دست خالی برگشتن ، از اون به بعد کم‌کم گفتن این فقط یه افسانه‌ست؛ افسانه‌ای که قراره به ما امید بده. کمی مکث کرد. انگار ادامه دادن برایش سخت بود. ـ پدرتون هم از همون‌هایی بود که باور داشت داستان واقعی‌ه. نگاهش تار شد. ـ بعد از به دنیا اومدن بوژان وقتی تاریکی کم‌کم نیمی از سرزمین‌ها رو گرفت و قحطی همه‌جا پخش شد، دیگه نتونست بی‌تفاوت بمونه. می‌گفت باید راهی باشه ، باید چاره‌ای پیدا کرد. نه فقط برای خودش ، برای همه. صدایش لرزید. ـ با اینکه من هزار بار مخالفت کردم یک روز وسایلش رو جمع کرد و رفت. گفت باید دنبال چیزی بره که فکر می‌کنه حقیقت داره. لحظه‌ای سکوت کرد و بعد آهسته گفت: ـ چند ماه گذشت و هیچ خبری ازش نشد. در همین مدت تاریکی هر روز بیشتر پیشروی می‌کرد و ما هم هر روز ناامیدتر می‌شدیم. کم‌کم مطمئن شدیم پدرتون به دست گارد تاریکی افتاده. صدایش شکست. ـ از همون روز با خودم عهد کردم دیگه هیچ‌وقت درباره‌ی این داستان با شما حرف نزنم ؛ می‌ترسیدم شما رو هم از دست بدم. اشک‌هایش اجازه نداد بیشتر حرف بزند. از جایش بلند شد و بی‌آنکه به کسی نگاه کند، به سمت آشپزخانه رفت.سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.اشک در چشم‌هایم جمع شد. مگر در این کتاب چه چیزی نوشته شده ؛ که پدر حاضر شد به خاطرش ما را ترک کند؟ نگاهم را به مادرجون دوختم و گفتم: ـ من می‌خوام این داستان رو بشنوم می‌خوام بدونم چی توش هست که پدر ما رو به خاطرش تنها گذاشت. نگاه مادرجون آرام روی کتاب افتاد.
  21. پارت سیزدهم مادرجون آهی کشید و دستش را آرام به گردنش برد. از زیر یقهٔ لباسش، **کلیدی نقره‌ای** را که به زنجیری قدیمی آویزان بود بیرون کشید. لرزش خفیف انگشتانش وقتی کلید را در قفل صندوقچه فرو می‌کرد، به چشم می‌آمد. صندوقچه از جنس چوب تیره بود و رویش را **مخمل قرمز** پوشانده بود؛ آن‌قدر کهنه که انگار سال‌هاست هیچ‌کس جرئت نکرده بهش دست بزند. قفل با صدای نرم و خفه‌ای باز شد. مادرجون آرام درِ صندوقچه را بلند کرد و **کتاب قدیمی و نیمه‌قطوری** را بیرون آورد؛ کتابی که وزنش انگار از عمرش سنگین‌تر بود. آن را روی کرسی گذاشت. صفحه‌هایش مثل برگ‌های خشک پاییز، **کاهی و موج‌دار** بودند؛ اما چیزی که ضربان قلبم را تند کرد، **جلد کتاب** بود. از دور آهنی به نظر می‌رسید، اما وقتی دستم را رویش گذاشتم، سنگینی آهن را نداشت؛ نه سردی فلز، نه زبری سنگ. حسی میان هر دو و هیچ‌کدام. روی جلد، **گردنبندی قدیمی** حک شده بود؛ پلاکی گرد که در مرکز آن **سنگی سفید و چندضلعی** می‌درخشید. دور سنگ، یک حلقهٔ فلزی قرار داشت و در چهار جهت آن چهار نماد حک شده بود: آب ـ خاک ـ آتش ـ باد. نمی‌دانم چرا، اما انگار این نمادها چشم داشتند و نگاهم می‌کردند. دست دراز کردم و پلاک برجستهٔ روی جلد را لمس کردم. همان لحظه حس عجیبی از نوک انگشتانم بالا رفت؛ مثل برق، اما بدون درد؛ مثل سرمای یخ، اما بدون سوز بود. تصویری کوتاه و تیز در ذهنم جرقه زد: **قلعه‌ای عظیم، پوشیده در مه، با برج‌هایی که به آسمان چنگ می‌زدند.** نفس بریدم و سریع دستم را عقب کشیدم. بوژان هم که کنارم نشسته بود، با چشم‌های گرد خیره به نقوش جلد مانده بود. کتاب، کتابی نبود که بشود از کنارش بی‌تفاوت گذشت. قدیمی بود، اما نه مثل کتاب‌های تاریخی؛ **قدیمی مثل افسانه‌ها، مثل چیزهایی که قدمت‌شان قبل از آدم‌هاست.** بوژان با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت: ـ عجب کتاب عجیبیه!
  22. پارت دوازدهم با اعصابی خردشده از چیزهایی که دمِ در شنیده بودم، نفس بلندی کشیدم و گفتم: ـ داستانش مفصله، تعریف می‌کنم؛ ولی قبل از اون، این شمایی که باید حرف بزنی، مامان. جریان این «داستان آبا و اجدادی» چیه که بابا به خاطرش ما رو ترک کرده؟ مامان خواست چیزی بگوید، انکار کند، اما دستم را بالا آوردم و حرفش را بریدم. همان لحظه در دوباره باز شد و بوژان، نفس‌نفس‌زنان، وارد شد. ـ اه، تو اینجایی؟ دو ساعته همه‌جا رو دنبالت می‌گردم! بی‌حوصله سری برایش تکان دادم و بدون اینکه نگاهم را از مامان بگیرم، گفتم: ـ انکار نکن! حرفای تو و مادرجون رو شنیدم. این حق من و بوژانه که بدونیم پدرمون برای چی تنهامون گذاشت. مامان دلخور نگاهی به مادرجون انداخت؛ مادرجون هم سرش را پایین انداخت و مشتش را روی دامنش فشار داد. مامان رو به من کرد و این بار صدایش خسته‌تر بود: ـ خیلی خب، اول برو لباست رو عوض کن، الان سرما می‌خوری. بعد با هم حرف می‌زنیم. اخمی محو کردم، اما چیزی نگفتم. از پلهٔ کوتاه بالا رفتم، لباس‌های خیس و گِل‌آلودم را عوض کردم و با یک پیراهن گرم و جوراب‌های ضخیم به پایین برگشتم. مامان و مادرجون زیر کرسی نشسته بودند. نور زرد چراغ صورت‌هایشان را نیمه‌روشن کرده بود و بخار چای از روی استکان‌ها بالا می‌رفت. هر دو عمیق در فکر فرو رفته بودند. روبه‌رویشان نشستم، پاهایم را زیر کرسی جمع کردم و نگاهی حق‌به‌جانب به هر دویشان انداختم. ـ خب، من سراپا گوشم. بفرمایید! بوژان که تازه داشت می‌فهمید فضا چقدر سنگین است، ابروهایش را بالا برد و گفت: ـ می‌شه یکی به منم بگه چه خبره؟ نفس عمیقی کشیدم و رو به او گفتم: ـ منم دارم همینو می‌پرسم، برادر جان. می‌خوام بدونم چرا بعد از این همه سال هنوز هیچ‌کدوم‌مون نمی‌دونیم پدرمون برای چی ما رو ترک کرد؟ سکوتی کوتاه روی اتاق افتاد؛ فقط صدای جیک‌جیک آرام بخاری و وزش باد پشت پنجره می‌آمد. نگاه من و بوژان، هر دو، محکم روی صورت مامان و مادرجون قفل شده بود.
  23. پارت یازدهم نزدیکِ درِ خانه که شدم، صدای درهمِ دو نفر از لای درِ چوبی بیرون می‌ریخت. مادرجون با لحنی پر از اندوه و ایمان می‌گفت: ـ باید براشون می‌گفتی نورا؛ بچه‌ها حق دارند بدونن پدرشون با چه هدفی رفت. مامان جواب داد، در حالی که صدایش می‌لرزید: ـ بس کنید مادرجون! من نمی‌خوام بچه‌هام هم مثل بیژن قربانیِ یک افسانه بشن. اونن داستان فقط یک افسانه‌هست! مادرجون آرام گفت، اما در چشمانش برقی از یقین بود: ـ همیشه اسطوره‌ها از دلِ افسانه‌ها سر برمیارن، دخترم. آدمی با امید زنده است، نه با ترس. مامان لب‌هایش را از حرص گاز گرفت و گفت: ـ امیتیس هیچ‌وقت این‌قدر دیر نکرده بود. بوژان هم رفت دنبالش و هنوز نیومده. نکنه بلایی سرشون اومده باشه؟ صدای مادرجون نرم شد، مثلِ صدای نسیمی بر برف: ـ دلت رو سیاه نکن، الان میان. فقط یادت باشه، به‌خاطرِ بیژن هم که شده، نذار سایه‌ی دلخوری روی دلِ بچه‌ها بمونه. اون داستان، میراثِ خودتونه. مامان نفس‌نفس می‌زد؛ شنلِ خاکستری‌اش را برداشت و گفت: ـ من چی می‌گم خان‌جون، شما چی می‌گید؟! دیگه نمی‌تونم، خودم می‌رم دنبالشون! همان لحظه، در باز شد. سرمای شب توی اتاق خزید. من ایستاده بودم، لباس‌هایم گِل‌آلود و تنم می‌لرزید. مامان با چشمانی اشک‌آلود صدا زد: ـ آخ، اومدی مادر! دلم هزار راه رفت؛ کجا بودی تا این‌وقتِ شب؟ هنوز نفسم جا نیفتاده بود که نگاهش روی لباس‌هایم قفل شد. صدایش بلند شد: ـ این چه سر و وضعیه؟ چی شده آمی؟!
  24. پارت صد و سی و سه ساعت هفت صبح بود و شماره پروازم اعلان شده بود ، با مامان و بابا و بهراد خداحافظی کردم و با اشک ازشون جدا شدم و به سمت گیت راه افتادم ، بعد چک کردن پاسپورت و بلیط از گیت رد شدم. سوار هواپیما شده بودم دنبال صندلیم گشتم و پیداش کردم ، کنار پنجره بود ، نشستم و بعد جا به جا کردن وسایلم ، چشم هام رو بستم و منتظر take off هواپیما شدم ، تو حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم کسی کنارم نشست ، انشالله که پر حرف و فضول نباشه ، از اینا که کل پرواز رو سوال پیچت می کنن تا ته و توی همه چیزو رو دربیارن ، اصلا حوصله نداشتم و دنبال آرامش بودم ، چشم هام رو نیمه باز کردم و نگاهی طرفش انداختم که با دیدن شخص مورد نظر چشم هام تا آخرین حد ممکن باز شد . آروین بود با حیرت پرسیدم : _تو اینجا چی کار می کنی؟! با خنده گفت : _یه جوری این سوال رو میپرسی ، انگار که من تو المان زندگی نمی کنم و توام خبر نداری! ابرو های بالا پریدم رو به حالت اول برگردوندم و اروم گفتم : _نه منظورم این بود ، تو چه جوری متوجه شدی من کی بر میگردم ! خندید و گفت : _حالا کی گفته من دنبال تو بودم ؟! اتفاقیه بابا ، صندلیم رو که پیدا کردم دیدم ، هم سفرم تویی! چشم غره ای بهش رفتم و روم رو برگردوندم ، خورده بود تو پَرم ، سوتی داده بودم ، با این حرفم انگار این منظور رو داشتم که دوست دارم بیوفتی دنبالم ! _باشه بابا حالا قهر نکن ، از بهراد شنیدم ! لبام اومد به لخند باز بشه که جلوش رو گرفتم ، بی تفاوت برگشتم و گفتم : _میتونستی از خودم بپرسی ! دستی به موهاش کشید و گفت : _از اونجایی که لجبازی گفتم بپرسم ، برای اینکه ضایع ام کنی زود تر از موعد بلیط میگیری و میری ! خندیدم و گفتم : _دیگه اغراق نکن ! من در این حدم لجبازی نیستم ! تازه از این گذشته فکر کنم ما با هم دوستیم احتیاجی به لجبازی نیست! با شنیدن کلمه دوست یک جوری شد ، از چشماش فهمیدم ، ولی لبخندی زدو چیزی نگفت.
  25. پارت دهم نفس‌های آبدوس نامنظم بود؛ گویی اتفاقات همین چند لحظه پیش رخ داده باشد. بازتاب آن اتفاقات را در چشمانش می‌دیدم؛ او با صدایی که هنوز از شدتِ ترس می‌لرزید، گفت: ـ همین‌طور یواشکی از پشت دیوار نگاهشون می‌کردم. جرئت تکون خوردن هم نداشتم. یک‌دفعه دیدم چند نفر از اشباح، پسربچه‌ای را کشان‌کشان می‌برن. پسرک تقلا می‌کرد، گریه می‌کرد و پاهاش رو روی زمین می‌کشید؛ انگار می‌خواست به هر چیزی چنگ بزنه تا جلوتر نره. چند ثانیه مکث کرد و مغموم و سرخورده ادامه داد: _داشتن اون رو سمت یکی از همون اشباح می‌بردن، اما این یکی فرق می‌کرد؛ از بقیه بلندتر بود. رداش سنگین‌تر روی زمین کشیده می‌شد و اطرافش تاریک‌تر به نظر می‌رسید؛ انگار خودِ شب دورش جمع شده باشه. همون‌جا فهمیدم باید فرمانده‌شون باشه. دلم می‌خواست بدوم جلو و نجاتش بدم، اما حتی جرئت نفس کشیدن هم نداشتم. غمی که در چشم‌های آبدوس بود، به قلبِ من هم سرایت کرد و قطره‌اشکی از گوشه‌ی چشمم چکید. آبدوس مکث کرد و با صدایی لرزان ادامه داد: ـ وقتی پسر رو جلوش نگه داشتن، اون شبح آرام دو طرف شنلش رو بالا آورد. شنل مثل دو بالِ سیاه دور صورتِ پسر بسته شد و بعد، فقط دود دیده می‌شد. دودی غلیظ و سیاه میون صورتِ پسر و تاریکیِ زیر شنل شروع به پیچیدن کرد. مثل موجودی زنده بالا می‌رفت و پایین می‌اومد؛ انگار چیزی رو از درونش بیرون می‌کشید. گریه‌ی پسر کم‌کم ضعیف شد و بعد خاموش شد. یخ زدنِ خون در رگ‌هایم را حس کردم؛ انگار در آن لحظه، صدای زوزه‌ی گرگ‌های جنگل هم نزدیک‌تر به گوشم می‌رسید و ترس را بیشتر بر دلم می‌انداخت. در سکوت به آبدوس گوش می‌دادم. او ادامه داد: ـ چند لحظه بعد شنل کنار رفت. پسرک بیرون اومد، اما دیگه همون بچه نبود؛ چشم‌هاش خالی بود، کاملاً خالی. نه اشکی می‌ریخت، نه ترسی داشت، نه حتی نگاهی به اطراف می‌انداخت. فقط آروم ایستاده بود، درست مثل بقیه‌ی مردمِ روستا. همون لحظه سرمای عجیبی تو تمام بدنم دوید. چیزی که دیدم، از هر کابوسی بدتر بود. چند دقیقه طول کشید تا دوباره بتونم حرکت کنم. وقتی به خودم اومدم، آهسته از میونِ خونه‌ها دور زدم. کمی دورتر از گاری، هیزم‌های خشک پیدا کردم و آتشی بزرگ روشن کردم. وقتی آبدوس داشت داستان فرارش را تعریف می‌کرد، در دل به شجاعتش غبطه خوردم و با اشتیاق به ادامه‌ی سخنانش گوش سپردم: ـ شعله‌ها ناگهان تو تاریکی بالا رفتن و نورِ سرخی میانِ کوچه‌ها پخش شد. اشباح به سمت آتش حرکت کردن. همون لحظه از فرصت استفاده کردم، گاری رو کشیدم و تا جایی که می‌تونستم بی‌صدا از روستا دور شدم. وقتی به خانواده‌ام رسیدم، دیگه حتی جرئت نداشتم پشتِ سرم رو نگاه کنم. بعد هم به سمت اینجا راه افتادیم. به چشم‌های ناراحتش نگاه کردم و آرام گفتم: ـ متأسفم که مجبور شدی چنین چیزی رو تجربه کنی، اما به نظرت اون اشباح با مردم چه کار می‌کردن که این‌طوری بی‌احساس می‌شدن؟ آبدوس لحظه‌ای به زمین خیره شد؛ انگار دوباره همان صحنه‌ها را در ذهنش می‌دید. گفت: ـ خیلی بهش فکر کردم، اما هیچ جوابی پیدا نکردم. بعد سرش را بالا آورد و با نگرانی به چشم‌هایم نگاه کرد: ـ روستای ما فاصله‌ی زیادی با اینجا نداره. ما اومدیم که مردم رو خبر کنیم؛ یا فرار کنن، یا قبل از رسیدن اون‌ها راهی پیدا کنن. لطفاً مراقب خودت و خانواده‌ات باش و برای روز مبادا چند وسیله‌ی ضروری جمع کن. آهسته سر تکان دادم. احساس می‌کردم استرس مثل باری سنگین روی سینه‌ام نشسته است. اگر آبدوس راست می‌گفت، با هر روستایی که سقوط می‌کرد، قدرت گارد تاریکی بیشتر می‌شد و آن‌ها خیلی زود به اینجا هم می‌رسیدند.
×
×
  • اضافه کردن...