رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

غـزل

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    227
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    8

تمامی مطالب نوشته شده توسط غـزل

  1. ❌نقاط ضعف 🐢 ریتم ابتدایی شاید بزرگ‌ترین ایراد کتاب همین باشد. شروع داستان نسبتاً آهسته است و بعضی خواننده‌ها ممکن است قبل از جذاب شدن داستان خسته شوند.
  2. 🎭۴. پایان‌بندی پایان کتاب غافلگیرکننده است، اما نه از نوع «شوک بی‌منطق». 🧩 وقتی حقیقت آشکار می‌شود، اگر به عقب برگردی می‌بینی نویسنده از ابتدا سرنخ‌ها را گذاشته بوده است.
  3. ⏳۳. تعلیق آرام الکس نورث از آن دسته نویسنده‌هایی نیست که هر فصل یک شوک بزرگ وارد کند. 🕯️ او اطلاعات را قطره‌قطره به خواننده می‌دهد. به همین دلیل ممکن است ۸۰ صفحه‌ی اول برای بعضی‌ها کند به نظر برسد، اما بعد از آن ریتم داستان به‌شدت بهتر می‌شود.
  4. 🧔‍♂️‍👦 ۲. شخصیت‌پردازی انسانی برخلاف بسیاری از رمان‌های جنایی که فقط روی قاتل تمرکز دارند، این کتاب شخصیت‌ها را واقعی نشان می‌دهد. 💔 تام فقط یک پدر نیست؛ مردی است که همسرش را از دست داده و هنوز با احساس گناه زندگی می‌کند. 🧒 جیک هم صرفاً یک کودک نیست؛ تخیل بسیار قوی دارد و مرز بین واقعیت و خیال در ذهنش همیشه مشخص نیست. همین باعث می‌شود رابطه‌ی پدر و پسر یکی از بهترین بخش‌های داستان باشد.
  5. ✅نقاط قوت کتاب 🌫️ ۱. فضاسازی فوق‌العاده بزرگ‌ترین نقطه قوت «نجواگر» فضای آن است. 🌃 شهر کوچک، خانه‌ی قدیمی، خیابان‌های خلوت، صدای زمزمه پشت پنجره و احساس دائمی اینکه کسی در تاریکی نگاهت می‌کند، فضایی خلق می‌کند که حتی در صحنه‌هایی که اتفاق خاصی نمی‌افتد هم اضطراب را حفظ می‌کند. اگر به رمان‌هایی مثل: 📘 The Silent Patient 📘 Gone Girl 👑 یا آثار استیون کینگ علاقه داشته باشی، احتمالاً از این فضا لذت می‌بری.
  6. 📝معرفی کتاب داستان درباره‌ی تام کندی است که پس از مرگ همسرش، همراه پسرش جیک به شهری کوچک نقل مکان می‌کند تا زندگی تازه‌ای را آغاز کند. اما این شهر سال‌ها قبل محل فعالیت یک قاتل زنجیره‌ای کودکان بوده که به «نجواگر» معروف شده است؛ مردی که قربانیانش را با زمزمه کردن پشت پنجره اتاقشان فریب می‌داد. 🏚️ درست زمانی که همه تصور می‌کنند کابوس به پایان رسیده، کودکی دیگر ناپدید می‌شود و شباهت‌های عجیب پرونده‌ی جدید با قتل‌های قدیمی، همه‌چیز را زیر سؤال می‌برد. از اینجا به بعد داستان میان گذشته و حال حرکت می‌کند و آرام‌آرام رازهای پنهان شخصیت‌ها آشکار می‌شود.
  7. این کتاب یکی از موفق‌ترین تریلرهای روان‌شناختیِ چند سال اخیر محسوب می‌شود؛ اثری که بیش از آنکه روی معمای قتل تمرکز کند، روی ترس، سوگ، روابط پدر و فرزند و فضای وهم‌آلود داستان سرمایه‌گذاری می‌کند!
  8. پایان یک فیلم یا کتاب رو تغییر بده فرض کن پایان داستان مورد علاقه‌ات اشتباهه؛ یه پایان جدید بنویس که منطقی باشه و مسیر شخصیت‌ها رو تغییر بده. این تمرین قدرت داستان‌پردازی و حل گره‌های داستانی رو افزایش میده.
  9. یک خاطره رو با دوتا ژانر بنویس یه اتفاق واقعی از زندگی‌ات رو انتخاب کن و یک‌بار اون رو به شکل طنز و بار دیگه به شکل ترسناک یا جنایی بازنویسی کن؛ این تمرین کمک می‌کنه بفهمی زاویه‌ی دید، لحن و ژانر چقدر روی داستان تأثیر می‌ذاره^-^
  10. به یک شیء شخصیت بده یه وسیله‌ی معمولی مثل ساعت، کلید، چاقو یا آینه و…انتخاب کن و از زبون خودش بنویس. این تمرین باعث میشه خلاقیتت در جان بخشیدن به اشیاء و ساختن راوی‌های متفاوت تقویت بشه!
  11. یک عکس رو توصیف کن یک عکس از اینترنت، گالری، پینترست و… انتخاب کن و سعی کن اون رو طوری توصیف کنی که کسی بدون دیدن تصویر، بتونه اون رو توی ذهنش تصور کنه. روی جزئیات، رنگ‌ها، احساسات و فضای تصویر تمرکز کن! هرچی پُر جزییات‌تر بهتر…
  12. ده دقیقه بدون توقف بنویس تایمر رو روی ۱۰ دقیقه بذار و راجب یه موضوع رندوم بدون اینکه حتی یک لحظه مکث کنی، هرچه به ذهنت می‌رسه روی کاغذ بیار. مهم نیست متنت خوب بشه یا نه؛ هدف فقط حرکت دادن ذهن و از بین بردن ترس از صفحه‌ی سفیده:)
  13. چرا درخواست انتقال برا ازموده نمیدی

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 19
    2. هانی بانو

      هانی بانو

      غزل خیلی فرصت طلب شدیا🤣🤣🤣🤣

    3. غـزل

      غـزل

      زندگی سخته ادم باید یاد بگیره گلیم خودشو از اب بکشه بیروننن

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣

  14. «پارت صد و هفتم» ماهور بی هیچ حرفی تنها نگاهی کوتاه به امره و نهان انداخت و با صدایی گرفته گفت: - بیاید داخل. نهان که هنوز از حال و هوای عجیب خانه چیزی نفهمیده بود، نگاهش را از میان چهر‌ه‌ی سرخ شده‌ی ماهور و چهره‌ی رنگ پریده‌ی یامور که از دور کنار مبل ایستاده بود، چرخاند. حس بدی آرام- آرام در دلش ریشه می‌دواند؛ همان حس گنگی که پیش از وقوع یک اتفاق ناخوشایند، بی‌دعوت خودش را به قلب آدم تحمیل می‌کرد. امره هم چیزی نگفت؛ هر دو در سکوت وارد شدند. ماهور بی توجه به آن‌ها نگاه کوتاهی به یامور انداخت و با اشاره‌ای آرام، از کنارش گذشت و به سمت آشپرخانه رفت؛ جایی که چند قدم از سالن فاصله داشت و دیوار نیمه بلندش اجازه نمی‌داد حرف‌هایشان به وضوح به گوش دیگران برسد. یامور با مکثی کوتاه مسیر او را در پیش گرفت؛ هنوز کامل وارد آشپزخانه نشده بودند که ماهور بی‌مقدمه با صدایی آرام اما پر تاکید لب زد: - به هیچ‌کس چیزی نمیگی یامور، خب؟ یامور خیره نگاهش کرد؛ صحبت راجب همان بحثِ نیمه تمامی بود که از خانه‌ی فرهاد رهایشان نمی‌کرد. - باشه؟ ما هنوز هیچی نمی‌دونیم! یامور با تک‌خنده‌ای تلخ اشکش را با پشت دست پاک کرد و گفت: - دیگه می‌خوای چی بدونی؟ صدایش هنوز هم می‌لرزید. - یعنی میگی به بابام نگم از زنی که دوستش داشته یه بچه داره؟ بچه‌ای که الان داره زندگیِ همه‌مون رو سیاه می‌کنه؟ کلماتش آرام بودند اما هرکدامشان وزنی داشت که روی سینه‌ی ماهور فرود می‌آمد. - آره یامور… نگو! لحنش برای اول بار لحنِ تشر و دستوری گرفت. - الان نگو! یامور که کمی از لحنِ او جا خورده بود، ناباورانه منتظرِ ادامه‌ی حرفش ماند. - گفتنش فقط یه دعوای قدیمی رو دوباره باز می‌کنه؛ اوضاع غیر قابل کنترل‌تر میشه خصوصا اگه آکین بفهمه! یامور با ناباوری خندید و با اخمی غلیظ پاسخ داد: - داری از بابات محافظت می‌کنی؟ ماهور که در ذهن خود سعی می‌کرد بهترین راه را انتخاب کند، با صدایی که بلند از دقایقی پیش بود کلافه پاسخ داد: - دارم سعی می‌کنم اشتباه نکنم! فرقش رو بفهم! آشپزخانه دیگر برای پنهان کردنِ التیابِ میانشان کوچک بود؛ هوای سنگینش، با هر جمله‌ای که بین‌شان رد و بدل می‌شد، سنگین‌تر از قبل می‌شد. یامور با همان چهره‌ی درهم قدمی جلو آمد و پرسید: - تا کِی باید سکوت کنیم؟ ماهور خیره به چشمانِ او فکش را روی هم فشرد و لب زد: - نمی‌دونم… تا وقتی بتونم یه راه حل پیدا کنم! یامور آرام سر تکان داد و با تمسخر لب زد: - تو همیشه می‌خوای همه چیز رو خودت حل کنی؛ هیچ‌وقت اجازه نمیدی کسی کنارت باشه! گویی جمله‌اش از هر فریادی بلندتر بود؛ ماهور برای لحظه‌ای فقط نکاهش کرد و خوب می‌دانست که هیچ جوابی ندارد! - اما این‌بار فقط مشکل، مشکلِ تو نیست؛ به منم ربط داره. سکوتی بین‌شان خاکم شد که گویی دیوارهای خانه هم جرعت شکستن آن را نداشتند. - یامور… یامور پیش از شنیدنِ ادامه‌ی جمله‌ی او، با چهره‌ای خسته و لحنی آرام، گفت: - برو! ماهور اخم کرد و با چهره‌ای سرشار از سوال به او خیره شد. - مرسی که تو حمل بارها کمکم کردی؛ هروقت حس کردی تو هم می‌تونی روی کمکِ من حساب باز کنی بیا. اما الان فقط برو! و ماهور برای نخستین باز حس کرد فاصله‌ای که میانشان افتاده با چند قدم راه رفتن پر نمی‌شود؛ فاصله‌ای بود که از دل حقیقت‌ها پر شده بود. در سالن، نهان آرام خودش را به امره نزدیک کرد و زیر لب پرسید: - دعوا می‌کنن؟ امره‌ شانه‌ای بالا انداخت. - احتمالا… هر دو با بُهت به دیوار آشپزخانه خیره شده بودند؛ پس از چند ثانیه‌ای سکوت قامت ماهور از آن خارج شد و حینی که سوی در گام برمی‌داشت به امره اشاره کرد. به در رسید و در را باز کرد اما چون وجود امره را کنارش حس نکرد، سوالی به عقب نگاه کرد. امره خیره به او که حال تازه منظورش را متوجه شده بود، دستی پشت گردش کشید و مِن- مِن کنان پرسید: - من… نمونم؟ ماهور سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و هیچ نگفت؛ تنها در سکوت خانه را ترک کرد و مسیر خانه‌ی خودش را در پیش گرفت. چند قدم بیشتر برنداشته بود و با این وجود در دو قدمی خانه‌اش قرار داشت؛ در همان بین بوق کوتاهی رشته‌ی افکارش را پاره کرد.بی حوصله سر بلند کرد و با رویت چراغ‌های یک شاسی بلندِ مشکی درست رو به روی خانه‌اش اخمی درهم کشید. ثانیه‌ای بعد در ماشین آرام باز شد و کفش‌های واکس خورده‌ای روی آسفالت نشستند. یاشار، با همان کت تیره، موهای مرتب و نگاهی سرشار از خونسردی از ماشین پیاده شد؛ حینی که به ماهور نزدیک می‌شد، دست‌هایش را داخل جیب فرو برد و با لبخند کجی گفت: - چه عجب! یادت افتاد خودت خونه داری. ماهور که او را واضح شناخته بود بی توجه به سخنش کلید را داخل قفل چرخاند و پرسید: - مهمون دعوت کرده بودم؟ یاشار با اخمی تصنعی پاسخش را داد: - دعوت نکردی، قبول! اما بعضی حرفا اون‌قدر مهمن که منتظر دعوت نمی‌مونن. ماهور در را باز کرد و خشک گفت: - می‌شنوم! یاشار چند قدم نردیک‌تر شد و گفت: - نمی‌خوای دعوتم کنی داخل؟ ماهور این‌بار نگاهش کرد و با پوزخند پاسخ داد: - تو چه حرفی با من داری که بیرون نمی‌تونی بزنی؟ - نترس، قرار نیست بیشتر از چند دقیقه وقتت رو بگیرم. نگاهِ سرد ماهور بالا آمد و چند ثانیه فقط یکدیگر را تماشا کردند؛ بعد با بی میلی کنار رفت. - بیا داخل. خانه هنوز تاریک بود و یاشار همان‌طور که اطراف را برانداز می‌کرد، آرام داخل شد؛ نامحسوس، سرنگی با محتویات نامعلوم را بیشتر زیر آستین کُتش مخفی کرد و به راهش ادامه داد. ماهور نیز بی تعارف سمت آشپزخانه رفت و بطری آب را برداشت؛ یاشار هم جوری روی مبل نشست انگار صاحب همین خانه است.نگاهش روی تک- تک قاب عکس‌های خانوادگیِ روی دیوار چرخید و بعد با لبخندی موذیانه گفت: - خونه‌ی همه‌ی مجردها انقدر غمگینه؟ ماهور جرعه‌ای آب نوشید. - حرفت؟ یاشار به مبل تکیه داد. - امروز خیلی دنبالتون کردم! دست ماهور روی بطری آب ثابت ماند. - تو، یامور، فرهاد… انگار روز شلوغی داشتید! چشم‌های ماهور باریک شد و انگشتانش دور بطری شیشه‌ای محکم‌تر! - پادویی شغل جدیدته؟! یاشار بی مهابا خندید و پاسخ داد: - نه… از روی علاقس، می‌دونی که؟ ماهور با شنیدن این جمله و لحنِ آرام و خونسردِ او، با تک خنده‌ای آرام پرسید: - به من؟! یاشار تلاشی برای مهار خنده‌اش نکرد؛ خنده‌ای که بیش از هرچیزی ماهور را عصبی می‌کرد. بطری را روی میز رها کرد و سوی سالن گام برداشت. - از اول فهمیدم هرجا اسم یامور باشه تو مثل سگ نگهبان پیدات می‌شه! لبخند یاشار برای لحظه‌ای به طور کامل محو شد؛ ثانیه‌ای به او خیره شد و سپس با همان خونسردیِ پیشین ادامه داد: - حداقل من حواسم بهش هست، برخلاف بعضی‌ها که فقط براش دردسر درست می‌کنن! ماهور آرام خندید و خنده‌اش بیشتر از سر تمسخر بود؛ بی‌آنکه بداند یاشار چه چیزی را زیر آستین کتش حمل می‌کند با همان لبخند گفت: - جالبه… کسی که جرعت نکرد حتی احساسش رو به زبون بیاره الان ادعای مراقبت هم داره! فک یاشار منقبض شد و سرنگ را زیر انگشتانش فشرد. - فهمیدن بعضی چیزها نیاز به گفتن نداره! ماهور همزمان قدمی جلو آمد و در کامل کردنِ جمله‌ی او افزود: - آره با تعقیب کردن، کنترل کردن و از دور نگاه کردن هم میشه، نه؟ یاشار که کم- کم از خونسردیِ نگاهش کم شده بود، اخمی کرد و پاسخ داد: - مواظب باش چی میگی!
  15. امروز نه ولی دیروز روز جهانی صلح بود👀😂🎀
  16. غـزل

    یه غذای جدید یاد بده

    سیب زمینی آب‌پز رو له کن با پودر نشاسته ذرت مخلوط کن و ادویه‌های دلخواهت رو بزن، مربعی و تخت حالتش بده و بذار تو فریزر بمونه بعد به شکل خلال‌های بزرگ سیب زمینی برش بده و توی روغن فراوون سرخش کن شدید تُرد و خوشمزس👀🍟
  17. «پارت اول» بعضی جنگ‌ها برای خاک‌ هستند، بعضی برای قدرت و بعضی آن‌قدر قدیمی‌اند که حتی کسی به خاطر ندارد نخستین گلوله را چه کسی شلیک کرد! تاریخ، دروغگوی ماهری‌ است. همیشه نام برندگان را با طلا می‌نویسد و استخوانِ بازندگان را زیر همان طلا دفن می‌کند. اما حقیقت هیچ‌وقت نمی‌میرد، گاهی پرونده‌ای خانمان‌سوز می‌شود. شهر، شهری معمولی نبود؛ شبیه هر شهر دیگری نفس می‌کشید، چراغ‌هایش روشن می‌شد، کودک‌هایش می‌خندیدند و مردمش عاشق می‌شدند اما زیر پوست همین شهر، رگ‌هایی جریان داشت که به جای خون، باروت، پول، مواد و مرگ را حمل می‌کرد! هیچ دولتی صاحب این شهر نیست و هیچ قانونی بر آن حکومت نمی‌کند. اینجا فقط چهار خاندان، چهار تخت، چهار تاج و چهار پادشاه دارد. چهار باندی که سال‌هاست دنیا را از پشت پرده می‌چرخانند بی‌آنکه نامشان در هیچ کتاب تاریخی ثبت شود. نخستین خاندان سلطانِ ثروت بود؛ اسلحه نمی‌کشید، گلوله شلیک نمی‌کرد و حتی دستش به خون هم آلوده نمی‌شد! آن‌ها فقط معامله می‌کردند. پول را از هر راهی که تصورش ممکن بود، عبور می‌دادند. بانک‌ها، شرکت‌ها، کارخانه‌ها، بورس‌ها، خیریه‌ها و هر اسکناسی که در جهان جابه‌جا می‌شد، احتمال داشت یک‌بار از میان انگشتان همان خاندان گذشته باشد. بر تختِ این امپراتوری، مردی تکیه زده بود که حتی دشمنانش نیز او را با احترام خطاب می‌کردند؛ اردلان! مردی که ارزش هر انسان را با عددی روی اسکناس اندازه می‌گرفت و باور داشت دنیا را کسی نمی‌خرد که پول دارد؛ دنیا را کسی می‌خرد که پول را کنترل می‌کند. اما دومین خاندان بوی باروت می‌داد؛ مرگ، برایشان یک تجارت نبود بلکه یک زبان بود. کارخانه‌های زیرزمینی اسلحه، قاچاق تجهیزات نظامی، گلوله‌هایی که پیش از ساخته شدنِ جنگ، مقصدشان را می‌دانستند و تربیت آدمکش‌های قهار از ماموریت‌های این خاندان محسوب می‌شد. فرمانده‌ی این ارتشِ خاموش شخصی به نام همایون بود. مردی که معتقد بود صلح تنها فاصله‌ی میان دو جنگ است! سومین خاندان سم می‌فروخت؛ نه فقط مواد مخدر و اعتیاد! امید را می‌گرفت، اراده را می‌شکست و انسان را آرام- ‌آرام تبدیل به سایه‌ی خودش می‌کرد. تمام مرزها، تمام بندرها، تمام مسیرهای تاریک، به نام یک مرد نفس می‌کشیدند؛ شهرام! مردی که سقوط آدم‌ها را هنر خودش می‌دانست اما هرگز کسی را مجبور به سقوط نمی‌کرد! فقط لبه‌ی پرتگاه را کمی زیباتر می‌ساخت. اما چهارمین خاندان از همه خطرناک‌تر بود! چون نه پول می‌شناخت، نه مواد و نه اسلحه! آن‌ها حقیقت را کنترل می‌کردند. پرونده‌ها گم می‌شدند؛ شاهدها ناپدید می‌شدند. قاضی‌ها نظرشان عوض می‌شد و پلیس‌هایی که قرار بود عدالت را اجرا کنند، گاهی خودِ عدالت را به زنجیر می‌کشیدند و بر فراز این خاندان فریبرز ایستاده بود. مردی که می‌توانست حقیقت را تنها با یک امضا دفن کند و اعتقاد داشت قدرت، وقتی لباس قانون بپوشد، هیچ‌کس جرئت شلیک به آن را ندارد. اما این، تمامِ داستان نبود؛ سال‌ها پیش، پیش از آنکه دنیا، این چهار خاندان را فرمانروای سایه‌ها بداند خاندان دیگری هم وجود داشت. خاندانی که نامش از تمام اسناد پاک شد انگار هیچ‌وقت نفس نکشیده بود و انگار هیچ‌وقت وجود نداشت اما وجود داشت و خطرناک‌تر از آن بود که تاریخ بتواند آن را تحمل کند. خاندان پنجم! فرمانروای آن مردی بود به نام اِدریس؛ مردی که روزگاری، دوشادوش همان چهار خاندان ایستاده بود؛ در تمام پیمان‌ها شریک بود، در تمام جنگ‌ها حضور داشت و در تمام پیروزی‌ها سهم داشت. اما روزی رسید که نامش از میان تمام قراردادها حذف شد؛ پرچمش پایین کشیده شد، مهر خاندانش شکست و دستور داده شد که دیگر هیچ‌کس حتی نامی از آن نبرد. همه فکر کردند خاندان پنجم نابود شده است اما اشتباه می‌کردند! و حالا پرونده‌ای روی میزی قرار گرفته بود! بی‌نام، بی‌اثر انگشت، با مُهری سرخ و تنها عددی که روی جلدش حک شده بود؛ عدد «صفر» بسیاری تصور می‌کردند این فقط یک پرونده است! چند صفحه گزارش، چند عکس، چند سند محرمانه! اما نه پرونده‌ی صفر، اطلاعات نبود. پرونده‌ی صفر تمام اسراری بود که از خاندان پنجم باقی مانده بود؛ رازهایی که اگر حتی یکی از آن‌ها فاش می‌شد می‌توانست چهار تخت را در یک شب واژگون کند. اماسوال اصلی این است که پرونده‌ی صفر کیست؟ چیست؟ و دقیقاً چه می‌کند؟ آن‌ها فقط یک چیز را خوب می‌دانستند. پرونده‌ی صفر، یک‌بار پیش از این ظهور کرده بود و آن ظهور تاریخ را غرق خون کرده بود. حالا برای دومین بار پرونده‌ی صفر بازگشته بود و این بار مرگ، سهمگین‌تر از همیشه روی تک تک‌شان سایه افکنده بود! *** بادِ شب آرام روی آسفالت خیس جاده می‌لغزید؛ بی‌آنکه بداند قرار است تا چند دقیقه‌ی دیگر همین جاده، شاهد یکی از سیاه‌ترین شب‌های تاریخِ این شهر شود! لیموزینِ مشکی رنگ، با وقاری اشرافی دل تاریکی را می‌شکافت؛ خودرو‌های اسکورتِ آن نیز با فاصله‌ای منظم اطرافش حرکت می‌کردند. گویی دیواری از امنیت، گرداگرد سرنشینانِ لیموزین کشیده بودند. داخل کابین، بوی چرمِ تازه و عطری تلخ به مشام می‌رسید و سکوتی سنگین و کش‌دار میان سرنشینان نشسته بود؛ از آن نوع سکوت‌هایی که نه آرامش می‌آورند و نه حتی آسودگی! بلکه انگار پیش از گفتنِ هر حقیقتی، گلوی آدم را می‌فشارند! زن نگاهش را از شیشه برنداشت؛ انعکاس نور چراغ‌های خیابان روی مردمک لرزانش می‌رقصید و انگشتانش، بی‌اختیار بند کیف چرمیِ کوچکش را محکم‌تر می‌فشردند. لب‌هایش چندبار باز شد و دوباره بسته شد! انگار از سوال پرسیدم هراس داشت. - اِدریس برگشته؟! اردلان بی‌آنگه حتی نگاهش را از رو‌به‌رو بگیرد، انگشت اشاره‌اش را آرام روی دسته‌ی صندلی ضرب گرفت و سیگار را با دست دیگر، از بین لبانش خارج کرد؛ چهره‌اش درست به آرامشِ سطح‌ِ دریایی می‌مانست که هیچ‌کس از طوفانِ زیر آن خبر ندارد! - هنوز نه! انگار سال‌ها تمرین کرده بود که احساساتش را پشت همین لحن یخ‌زده پنهان کند! زن لب پایینش را میان دندان‌هایش گرفت؛ تک- تک اعضای بدنش اضطراب را فریاد می‌زدند. دخترکی بیست و چند ساله که کنارِ او نشسته بود، پس از وارسیِ اوضاع، آرام‌تر پرسید: - پس چرا اسمِ «پرونده‌ی صفر» باز روی زبون‌ها افتاده بابا؟! لبخندِ محوی روی لبانِ اردلان جای گرفت. - چون پرونده‌ی صفر هیچ‌وقت بسته نشد… گیلدا! سپس بی‌آنکه ذره‌ای چهره‌اش تغییر کند، دکمه‌ی سرآستین مشکی رنگش را مرتب کرد. حرکتی ساده، اما آن‌قدر حساب شده که انگار حتی اضطراب هم اجازه نداشت نظم ظاهرش را برهم بزند! - اما من سال‌هاست برای هر احتمالی نقشه کشیدم دخترم! نگاهش را مجدد به جاده دوخت و ادامه داد: - اگه طوفان بیاد من قبل از بارون، سقف ساختم! اما همسرش با این حرف‌ها آرام نمی‌شد؛ حسی داشت که بوی مرگ می‌داد! چند صد متر آن طرف‌تر، در همان حینی که لیموزین آرام در دل تاریکی عبور می‌کرد، دو مرد بی‌خانمان کنار سطل زباله‌ای زنگ زده ایستاده بودند. لباس‌هایشان از سرما و کهنگی رنگ باخته بود و دست‌های ترک خورده‌شان، بیشتر از سنِ واقعی‌شان حرف برای گفتن داشت. یکی از آن‌ها غذای نیمه خورده‌ای را محکم در آغوش گرفته بود و دیگری با اخم سعی می‌کرد آن را از دستش بیرون بکشید! - ولش کن؛ اول من پیداش کردم! - دروغ نگو! خودم از توی سطل درش اوردم! مرد تقلا کنان لب زد: - بدش! دو روزه که چیزی نخوردم! - مگه من خوردم؟! صدای‌شان میان سکوت شب گم می‌شد؛ نه کسی بود که دعوایشان را ببیند و نه کسی که اهمیت بدهد. در همان لحظه، نورِ سفیدِ چراغ‌های لیموزین روی صورت خسته‌شان افتاد. هر دو ناخودآگاه مکث کردند که ماشین آرام از مقابل‌شان عبور کرد. شیشه‌های دودی، بدنه‌ی براق و اسکورت‌هایی که مثل سایه همراهش حرکت می‌کردند! مردِ اول با خنده‌‌ای تلخ، نگاهش را تا دور شدن ماشین دنبال کرد بعد به لباس پاره‌ی خودش نگاهی انداخت. - این‌ها رو می‌بینی؟! با کفشِ پاره‌اش به زمین ضربه‌ی آرامی زد و زیر لب گفت: - گمونم این‌ها فامیل‌های خدان… هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که ناگهان شب، رنگش را باخت! نور شدیدی تاریکی را در خود بلعید و لحظه‌ای بعد موجی سهمگین سکوت جاده را درهم شکست؛ هر دو مرد از شدت شوک بی‌اختیار عقب رفتند و تمام نگاه‌شان را به شعله و دودِ برافراشته شده از سوی لیموزین، دوختند!
  18. «پارت صد و ششم» امره هنوز چشم از ستون‌های عظیمِ دود برنداشته بود؛ آتش، با ولع، بدنه‌ی پیچیده در آهنِ کامیون‌ها را می‌بلعید‌. شعله‌هایی که هر لحظه بلندتر می‌شدند و رنگ سرخشان، زیر آسمانِ خاکستری، منظره‌ای آخرالزمانی ساخته بود. نهان آرام نفسش را بیرون داد. باد، بوی لاستیک سوخته و آهنِ داغ را تا نزدیکِ آن‌ها می‌آورد. امره پلکی زد و دستی میان موهای آشفته‌اش کشید، گوشی را از جیبش بیرون آورد و شماره‌ی ماهور را گرفت؛ چند بوق و بعد صدای بی‌روحی در گوشش پیچید. - بگو. امره نگاه آخر را به جاده انداخت و با لحنی سرشار از خوشحالی لب زد: - انجام شد رییس! از آن سوی خط، چند ثانیه سکوت حکم‌فرما شد و بعد ماهور آهسته پرسید: - کامیون‌ها؟ - هر دوتاشون منفجر شدن. باز هم سکوتی کوتاه اما سنگین برای ثانیه‌ای حاکم شد و بعد تنها سؤالی که برای ماهور اهمیت داشت، از میان لب‌هایش بیرون آمد. - راننده‌‌ها سالمن؟ امره بی‌درنگ جواب داد: - خیالت راحت؛ چند دقیقه قبل از رسیدن به محل، پیاده شدن. کامیون‌های خالی روی مسیر از پیش تنظیم‌شده خودکار حرکت می‌کردن. احتمالِ همچین چیزی رو می‌دادیم! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - هیچ‌کس آسیب ندیده. صدای ماهور، خسته‌تر از همیشه، در گوشش پیچید. - باشه… نه خداحافظی کرد و نه سؤال دیگری پرسید تنها تماس را همان‌جا قطع کرد؛ امره چند لحظه به صفحه‌ی خاموش موبایل خیره ماند و ابروهایش در هم رفت. آرام زیر لب گفت: - انگار اصلاً خوشحال نشد... نهان که نگاهش هنوز روی دودهای دوردست مانده بود، آهسته پرسید: - چی شد؟ هر دو همزمان سوار ماشین شدند و حینی که امره گوشی را روی داشبورد می‌انداخت پاسخ داد: - هیچی... البته امیدوارم! نهان سری تکان داد که امره ماشین را روشن کرد و صدای موتور، سکوت جاده را شکست. آخرین نگاه را به شعله‌هایی انداخت که هنوز از دلِ آن دو کامیون زبانه می‌کشیدند و بعد، آرام فرمان را چرخاند. ماشین، جاده‌ی خاکی را پشت سر گذاشت و وارد مسیر اصلی شهر شد. چند دقیقه‌ی بعد، فضای سنگینِ ماشین، کم‌- کم رنگ عوض کرد. امره با یک دست فرمان را گرفته بود و با دست دیگر، روی غربیلکِ آن ضرب گرفته بود. لبخند کمرنگی زد و گفت: - به نظرم امشب حقمونه جشن بگیریم. نهان ابرویی بالا انداخت. - بابت اینکه نزدیک بود از استرس سکته کنیم؟ - نه... نگاهی شیطنت‌آمیزی به او انداخت و پاسخ داد: - بابت اینکه هنوز زنده‌ایم. نهان بی‌مهابا خندید. - من فکر کنم تو از اونایی باشی که وسط قیامت هم دنبال بهونه برای جشن گرفتن می‌گردن. امره با افتخار سینه جلو داد. - استعدادیه که خدا به هرکسی نمی‌ده! نهان سرش را تکان داد. - بیشتر شبیه خوشبینیِ کاذبه! - حسودیت میشه! نهان ناخواسته خنده‌اش را خورد و حین ابرو گره زدنی، با تعجب گفت: - چی؟ خوابش رو ببینی! برای اولین بار از ابتدای مسیر نه از انفجار حرفی بود، نه از کامیون‌ها و نه از دشمنی که سایه‌اش بالای سرشان چرخ می‌زد. فقط دو نفر بودند که میان آن همه آشوب، چند دقیقه‌ای فرصت کرده بودند مثل آدم‌های معمولی بخندند. با رسیدن به چراغ قرم امره آرام ترمز گرفت و ماشین پشتِ خط سفید ایستاد. همان لحظه، ضربه‌ی آرامی به شیشه خورد و هر دو سر برگرداندند. پسربچه‌ای هفت یا هشت ساله، با لپ‌های سرخ، موهای ژولیده و چشمان عسلیِ درشت، دسته‌ای رز قرمز را در آغوش گرفته بود. با لبخندی شیرین، خودش را به پنجره نزدیک‌تر کرد. - آقا… برای دوست‌دخترت گل نمی‌خری؟ امره همان لحظه سرفه‌ای کرد و ناخواسته گفت: - ها...؟! بی‌اختیار لحظه‌ای نگاهش به نهان افتاد؛ نهان هم دقیقاً همان لحظه به او نگاه می‌کرد. چند ثانیه فقط سکوت بود و بس! سپس امره با دستپاچگی کیف پولش را بیرون کشید. - بده ببینم... اسکانسی پرداخت کرد و یکی از شاخه‌های زیبای رز را خرید؛ پسرک با ذوق پول را گرفت و لبخندزنان گفت: - امیدوارم خدا مثل آسمون و بارونش، از هم‌ جداتون نکنه! و قبل از اینکه امره فرصت پیدا کند چیزی بگوید و یا حتی چیزی را انکار کند، با خنده به سمت ماشین بعدی دوید؛ امره چند لحظه به گل خیره ماند و بعد، با ترکیبی عجیب از خجالت و پررویی، آن را سمت نهان گرفت. - بفرمایید! نهان گل را نگاه کرد. - این چیه؟ امره شانه‌ای بالا انداخت. - گل، برای گل! نهان چند لحظه فقط نگاهش کرد و سپس خنده‌اش را خورد. امره با چهره‌‌ای حق‌به‌جانب گفت: - چرا دل یه بچه رو بشکنم خب؟ - آها... نهان گل را از دستش گرفت و با دلخوریِ تصنعی گفت: - یعنی اصلاً ربطی به من نداشت؟ امره با شیطنت لبخند زد. - درسته اون قسمت که گفت “دوست‌دخترت” اشتباه بود... اما به نظر این گل شدیداً خوش‌شانسه که دست توئه! لبخند نهان، این بار آرام‌تر شد؛ نگاهش را از او گرفت و به رز سرخ دوخت. چراغ سبز شد و ماشین دوباره به حرکت افتاد. بی‌آنکه هیچ‌کدام چیزی بگویند رز سرخ، تمام باقیِ مسیر، آرام میان انگشتان نهان ماند؛ گلی که شاید ارزشش از چند اسکناس بیشتر نبود اما لبخندی که روی لب هر دویشان نشانده بود، ارزشِ معنویِ خیلی بیشتری داشت. صدای ترمزِ آرامِ ماشین، سکوتِ آن حوالی را شکست؛ امره موتور را خاموش کرد و نگاه کوتاهی به ویلای روبه‌رو انداخت. ابرویش همان لحظه بالا رفت. - ماشین ماهور... نهان هم نگاهش را دنبال کرد. - یعنی زودتر از ما رسیدن؟ امره بی‌تفاوت شانه‌ای بالا انداخت و هردو از ماشین پیاده شدند؛ هنوز چند قدم بیشتر به سمت در برنداشته بودند که صدای بحثی نامفهوم از داخل خانه به گوششان رسید. امره ایستاد و نهان هم ناخودآگاه قدمش را کند کرد؛ بحث، شدید بالا گرفته بود! صدای ماهور گرفته و عصبی، از پشت در شنیده می‌شد و بلافاصله بعد از آن صدای بغض آلودِ یامور! امره و نهان نگاهی متعجب به هم انداختند و نهان آرام زمزمه کرد: -چه‌خبره! امره در جواب به نشانه‌ی ندانستن شانه بالا انداخت و بعد دستش را جلو برد و زنگ را فشرد. چند لحظه بعد در باز شد و ماهور در چهارچوب در ایستاده بود. رنگ از چهره‌اش پریده بود، موهایش آشفته و چشم‌هایش سرخ شده بودند؛ امره با دیدنش، دیگر لبخند نزد. فقط آرام پرسید: - چی شده؟
  19. چرا اثری از معراج و لیلی نمیبینم:)))

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. غـزل

      غـزل

      خب پسسسسس

    3. هانی بانو

      هانی بانو

      آزمندم به زور دارم مینویسم در عذابم رهام کن:)

    4. غـزل

      غـزل

      ایش

  20. نام داستان: پرونده‌ی صفر نام نویسندگان: غزل نیک نژاد و معصومه اِبدالی @Masoome ژانرها: علمی تخیلی، جنایی خلاصه‌ی داستان: پرونده‌ی صفر، روایتگرِ پرونده‌ی صفرمین فردِ یک آزمایش هولناک! دختری جانِ سالم به در برده از یک حادثه‌ی انفجار و حافظه‌اش را باخته به همان خاکستری که از رقصِ شعله‌های ماحصلِ از انفجار برخاست، با عددِ صفرِ میخکوب به تنش حاملِ رازی هولناک بود. رازی که از اوی صفرمین نفر آغاز شد و یکمین نفر را هم برای برملا کردنش سراغش فرستاد و کم‌کم گذشته‌ای فراموش شده، آیینه‌ای شد مقابلش؛ چه می‌شد اگر از آزمایشِ ساختنِ انسانی ربات‌نما تنها یک نفر جانِ سالم به در می‌برد که زنده ماندنش درواقع قماری بر سرِ مرگ و زندگی‌اش بود؟ پرونده‌ی صفر نقطه‌ی صفر و آغازِ راهی بود که فراریِ یک تجربه‌ی مرگبار را این بار در یک راهِ آزمایشیِ مرگ‌آور تنها می‌فرستاد؛ باید دید، باز هم جانِ سالم به در می‌برد؟
  21. «پارت صد و پنجم» فشار موج انفجار، حتی از آن فاصله نیز به ماشین امره رسید؛ شیشه‌ها با شدت لرزیدند و گرد و خاک، مانند دیواری عظیم، به هوا برخاست؛ نهان ناخودآگاه هر دو دستش را روی گوش‌هایش گذاشت. امره فقط توانست با چشمانی گشادشده، به شعله‌هایی خیره بماند که لحظه‌به‌لحظه بلندتر می‌شدند. اما هنوز شوک انفجار اول تمام نشده بود که کامیون دوم، تنها چند متر جلوتر آمد و انفجار دوم، شدیدتر و مهیب‌تر از اولی، جاده را به لرزه انداخت. تکه‌های فلز، مانند ترکش، به اطراف پرتاب شدند. درِ یکی از کانتینرها، ده‌ها متر آن‌طرف‌تر روی زمین سقوط کرد. شعله‌های سرخ و نارنجی، با غرش سهمگینی از دلِ کامیون زبانه کشیدند و چند ثانیه بعد، ابر غلیظی از دودِ سیاه، آرام- ‌آرام آسمان را بلعید؛ دودی آن‌قدر غلیظ که انگار روز را به شب تبدیل کرده بود. صدای سوختن لاستیک‌ها، خم شدن آهن‌های گداخته و آتشِ بی‌رحمی که لحظه‌به‌لحظه بزرگ‌تر می‌شد تنها چیزهایی بودند که از آن دو کامیون باقی مانده بودند. نهان بی‌حرکت به صحنه خیره مانده بود و لب‌هایش نیمه‌باز بود اما هیچ صدایی از گلویش خارج نمی‌شد. امره هم انگار نفس کشیدن را فراموش کرده بود. نگاهش میان آن حجمِ آتش و دود سرگردان مانده بود. نهان با دهانی نیمه‌باز، چشم از شعله‌ها برنداشت. - کامیون‌ها… امره با ناباوری سر تکان داد. - هر دوتاشون... چند ثانیه سکوت میانشان ماند. بعد امره ناگهانی سمت نهان برگشت و و با چهره‌ای طلبکار گفت: - دیدی؟! نهان متعجب ابرو بالا انداخت. - چی و دیدم؟ - تقصیر تو بود! نهان با تک خنده‌ای عصبی پرسید: - من؟! - آره! اگه هی حواسمون رو پرت نمی‌کردی، الان می‌فهمیدم چی شد! نهان با حرص ساختگی دست به سینه زد. - ببخشیدا... من حواست رو پرت کردم یا تو که از اول تا الان فقط تخمه شکستی؟! امره با اعتراض گفت: - تخمه تمرکزم رو بالا می‌بره! - تمرکز؟! تو پنج دقیقه پیش داشتی دنبال آهنگ می‌گشتی! امره شانه بالا انداخت و بی‌تفاوت گفت: - آهنگ هم روحیه می‌ده! نهان خنده‌اش گرفته بود اما خودش را نگه داشت. - روحیه داد که کامیون‌ها منفجر شدن؟ امره با انگشتِ اشاره به او اشاره کرد. - ببین! داری منحرفش می‌کنی! اصل قضیه اینه که تو نقشه رو اشتباه خوندی! - من؟! تو اصلاً تابلوها رو نمی‌دیدی! امره حینی که ادای صحبت کردن او را درمی‌آورد گفت: - چون داشتم رانندگی می‌کردم! - نه... چون داشتی آینه رو تنظیم می‌کردی که موهات خوب دیده بشه! امره با ناباوری دستش را روی قلبش گذاشت. - تو به شخصیت من توهین کردی! - کدوم شخصیت؟ امره چند ثانیه اخمی مصنوعی کرد و نهان هم با همان اخم نگاهش کرد؛ دو جفت چشم چند لحظه به هم خیره ماندند و ناگهان هر دو، هم‌زمان خندیدند! آن‌قدر بلند و آن‌قدر بی‌اختیار که اشک از گوشه‌ی چشم‌هایشان سرازیر شد. امره میان خنده گفت: - ما واقعاً هیچ‌وقت دعوامون نمی‌شه! نهان نفس- ‌نفس‌زنان پاسخ داد: - دعوای ساختگی رو بلد نیستیم! هنوز خنده‌شان تمام نشده بود که صدای زنگ موبایل امره بلند شد؛ نگاهی به صفحه انداخت و با دیدن نام «افشار» بلافاصله پاسخش را داد. - چی‌شد افشار؟ صدای جدی افشار از آن سوی خط آمد: - انجام شد؛ هر دور کامیون از شهر خارج شدن، صحیح و سالم! چشم‌های امره برق زد و چون اندک استرسی که داشت، رفع شده بود، با لبخندی محو پاسخ داد: - مطمئنی؟! - خیالت راحت باشه. با رضایتی که چندان از چهره‌اش مشخص نبود، تماس را قطع کرد و بعد ناگهان با اخم رو به نهان برگشت. - نهان! نهان که لبخند روی لبش خشک شده بود، با نگرانی پرسید: - چی‌شده؟ کامیون‌های اصلی رد شدن؟ تنها پاسخی که دریافت کرد چهره‌ی پَکَر و غمناکِ امره بود؛ نهان برای لحظه‌ای خشکش زد. همان سکوت و همان چهره‌ی ناامید و مظلومانه‌ی نهان باعث شد امره ناخواسته لبخندِ پهنی بزند! - رد شدن دختر! نهان پس از مکث کوتاهی با ذوقی کودکانه از جایش پرید. - جدی؟! - آره! بی‌اختیار و بی اینکه هیچ‌کدام حتی فرصت فکر کردن داشته باشند هر دو با خوشحالی به سمت هم رفتند. در یک لحظه، میان آن هیجان، یکدیگر را محکم در آغوش کشیدند. خنده‌شان بوی آسودگی می‌داد و ذوقی که بعد از ساعت‌ها استرس پیدا شده بود، همان چند ثانیه را پر کرد. اما درست چند لحظه بعد انگار هر دو تازه متوجه کاری که کرده بودند، شدند. آرام از هم فاصله گرفتند. نهان، سرفه‌ی کوتاهی کرد و بی‌دلیل مشغول مرتب کردن موهایش شد. امره هم پشت گردنش را خاراند و نگاهش را به جاده دوخت. - آره خلاصه… موفق شدیم! امره آرام این را گفت و بعد سکوت کوتاه و خجالت‌زده‌ای میانشان نشست اما امره پنهانی، از گوشه‌ی چشم، نگاهش کرد. نهان هنوز سرش پایین بود و لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبش مانده بود. باد با موهای آشفته‌اش بازی می‌کرد و نور عصر، صورتش را روشن‌تر از همیشه نشان می‌داد. امره بی‌اختیار لبخند زد؛ با خودش حس کرد حضور نهان، از آن جنس حضورهایی است که آدم دلش نمی‌خواهد زود تمام شوند. «فلش بک» چهار نفر، دور میز پذیرایی نشسته بودند؛ نقشه‌ی مسیر، چند برگه‌ی یادداشت و لپ‌تاپ، تمام سطح میز را اشغال کرده بود. خطوط قرمز و آبی روی نقشه، مسیرهای مختلف را مشخص می‌کردند و سکوتی سنگین، میانشان جریان داشت. ماهور که از همان ابتدا نگاهش روی نقشه قفل مانده بود، ناگهان خودکار را روی میز گذاشت و آرام گفت: - طبق روال همیشه‌ی اصلان خان پیش نمی‌ریم. سه جفت چشم، هم‌زمان به سمتش برگشت؛ یامور ابرو در هم کشید. - یعنی؟ ماهور نوک خودکار را روی نقشه گذاشت و با صدایی مطمئن ادامه داد: - چهار تا کامیون می‌گیریم. امره همان لحظه تخمه‌ای که بین دندان‌هایش بود را پایین داد و متعجب گفت: - چهار تا؟! یامور هم با اخمی عمیق‌تر نگاهش کرد. - اما بارها توی دو تا کامیون جا می‌شن. ماهور بی‌آنکه نگاهش را از نقشه بگیرد، آرام سر تکان داد. - می‌دونم. چند لحظه سکوت کرد؛ انگار تک‌- تک جمله‌هایش را از قبل در ذهنش چیده بود. بعد نوک خودکار را روی یکی از مسیرها گذاشت. - دو تا کامیون... دقیقاً از همون مسیری میرن که آکین انتظار داره. خودکارش را چند سانتی‌متر آن‌طرف‌تر برد و مسیر دومی را نشان داد. - امره و نهان! شما هم با فاصله دنبالشون می‌رین. نه اون‌قدر نزدیک که شک کنن، نه اون‌قدر دور که گمشون کنین. امره سری تکان داد. - باشه. بعد نگاه ماهور روی مسیر دیگری نشست؛ جاده‌ای باریک‌تر، خلوت‌تر و طولانی‌تر. با لحنی که قاطعیت از تک‌- تک واژه‌هایش می‌بارید، گفت: - اما دو تا کامیون دیگه... مکث کوتاهی کرد. - از مسیری میرن که من می‌گم. یامور لحظه‌ای به نقشه نگاه کرد و بعد آرام نگاهش را به ماهور دوخت. ماهور این بار سرش را بلند کرد و مستقیم در چشم‌های او خیره شد. - بار اصلی، توی اون دوتاست. نهان آرام لب زد: - یعنی این دوتای اولی... با انگشت به مسیر اول اشاره کرد. - فقط طعمه‌ان؟ لبخند بسیار کم‌رنگی گوشه‌ی لب ماهور نشست. - دقیقاً. امره که تازه منظورش را فهمیده بود، با هیجان گفت: - یعنی اگه کسی بخواد بار رو بزنه... ماهور حرفش را کامل کرد و ادامه داد: - کامیون‌های خالی رو می‌زنه. نگاهش دوباره روی نقشه افتاد. - آکین استراتژی اصلان رو می‌شناسه! ما جدیدش رو بهش نشون میدیم. و درست به همین دلیل بود که ساعتی بعد، دو کامیون حامل بار واقعی، بی‌سروصدا از جاده‌ای که هیچ‌کس انتظارش را نداشت عبور کردند و بدون کوچک‌ترین مشکلی، از محدوده خارج شدند. در همان زمان دو کامیون دیگر، که حتی یک گرم بار هم داخلشان نبود، عمداً از همان مسیری حرکت کردند که قابل پیش‌بینی‌ترین انتخاب برای آکین بود. حرکتی حساب‌شده برای آنکه نگاه‌ها را به سمت خودشان بکشانند. و چند دقیقه بعد همان دو کامیون خالی، میان جاده‌ای متروکه، در انفجاری مهیب میان شعله‌های آتش ناپدید شدند.
  22. «پارت صد و چهارم» فضای خانه دیگر شباهتی به چند دقیقه‌ی قبل نداشت؛ دیوارها همان دیوارها بودند، مبل‌ها همان مبل‌ها، پنجره همان پنجره‌ای بود که نور کم‌جان ظهر را به درون می‌پاشید اما انگار حقیقت، رنگ همه چیز را عوض کرده بود. سکوت سنگین‌تر از همیشه روی شانه‌های سه نفر افتاده بود؛ ماهور دیگر تاب نیاورد. قدم‌هایش یکی پس از دیگری، محکم و پرخشم، فاصله‌ی میان خودش و فرهاد را بلعیدند. چشم‌هایش از شدت عصبانیت سرخ شده بود؛ نه فقط از خشم، از فرو ریختن تمام تصویری که سال‌ها از گذشته‌ی خانواده‌اش در ذهن ساخته بود. در یک لحظه، یقه‌ی پیراهن فرهاد را میان مشت‌هایش فشرد و او را با خشونت از روی مبل بلند کرد. فرهاد حتی مقاومت هم نکرد؛ تنها نگاه خسته‌اش را به صورت ماهور دوخت. ماهور با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید، غرید: - خفه بودی! همه‌ی این سال‌ها خفه بودی و حالا اومدی این چرت‌وپرت‌ها رو جلوی من بالا میاری؟! فرهاد حتی نتوانست درست روی پاهایش بایستد؛ بدنش، انگار دیگر صاحب نداشت. به محض بلند شدن، تلوتلو خورد و اگر دستان ماهور یقه‌اش را نگرفته بودند، بی‌شک روی زمین می‌افتاد. سرش سنگین و دردمند بود، نه تقلا می‌کرد و نه دفاع. فقط نگاه خسته و سرخ‌شده‌اش، آرام روی صورت ماهور ثابت مانده بود. برای لحظه‌ای، انگار صدای ماهور را نمی‌شنید و فقط تصویر هاریکا جلوی چشمانش بود. زیر لب، آرام گفت: - برای همین هر شب مُردم، قبل از اینکه هاریکا بمیره من هرروز هزار بار مُردم! - خفه شو! ماهور دوباره یقه‌اش را تکان داد. - اسم اینو عذاب وجدان نذار؛ اسمش ترسه! ترسیدی حقیقت رو بگی؟ اشک، بی‌اختیار از گوشه‌ی چشم یامور پایین افتاد؛ تا آن لحظه فقط گریه کرده بود و فقط گوش داده بود؛ فقط اجازه داده بود حقیقت، تکه‌تکه‌اش کند. اما حالا نگاهش میان دستان لرزان ماهور و صورت کبود شده‌ی فرهاد رفت و برگشت. با وجود تمام نفرتی که نسبت به فرهاد در وجودش زبانه می‌کشید نمی‌توانست اجازه بدهد این صحنه ادامه پیدا کند. با قدم‌هایی لرزان جلو رفت. دستش را روی بازوی ماهور گذاشت. - ماهور... صدایش هنوز از گریه می‌لرزید. - ولش کن! ماهور حتی نیم‌نگاهی هم به او نکرد و تنها با خشم گفت: - حق نداره بعد از این همه سال فقط بشینه و قصه تعریف کنه! یامور این بار محکم‌تر بازویش را گرفت. - ولش کن. ماهور برای اولین بار سر برگرداند؛ چشمش به صورت خیس از اشک یامور افتاد. پلک‌های متورمش، گونه‌های خیسش و لرزش خفیف لب‌هایش! تمام آن خشم، برای یک ثانیه در وجودش مکث کرد. یامور آهسته، اما محکم، دستان او را از یقه‌ی فرهاد جدا کرد. فرهاد با سرفه‌ای کوتاه چند قدم عقب رفت، گویی نفسش سنگین شده بود. ماهور هنوز مشت‌هایش را گره کرده بود و رگ‌های دستش از شدت فشار سفید شده بودند. یامور آرام میان آن دو ایستاد. اما نه کنارِ فرهاد! بی‌آنکه حتی نیم‌قدم به او نزدیک شود، کنار ماهور قرار گرفت. شانه‌اش تقریباً به شانه‌ی ماهور می‌خورد. در همان حال، نگاه سرد و پر از انزجارش را به فرهاد دوخت. نگاهی که دیگر هیچ شباهتی به احترام چند دقیقه‌ی قبل نداشت. فرهاد پس از سرفه‌ای کوتاه، دستی به یقه‌اش کشید و گفت: - می‌دونید که مسبب تمام این اتفاقات آکینه؟ یامور که بازوی ظریفش تقریبا چسبیده به بازوی ماهور بود و قدری برای کنترل کردنِ او سویش مایل شده بود، با صورتی خیس از اشک اما بی‌احساس پاسخ داد: - اشتباه نکن! نوبت متنفر شدن از آکین هم می‌رسه؛ اما فعلاً من دارم به کسی نگاه می‌کنم که می‌تونست جلوی این فاجعه رو بگیره اما نگرفت! ماهور هنوز با خشم به فرهاد خیره بود انگار که اگر یک لحظه دیگر آنجا می‌ایستاد، دوباره یقه‌اش را می‌گرفت. یامور این بار آهسته‌تر تکرار کرد: - بیا بریم. فقط دو کلمه اما انگار تمام خستگی، تمام نفرت و تمام شکستنِ آن روز، در همان دو کلمه خلاصه شده بود؛ ماهور نفس سنگینی کشید. آخرین نگاه پر از انزجارش را به فرهاد انداخت، نگاهی که هیچ بخششی در آن نبود. چند خیابان آن‌طرف‌تر در دل یکی از جاده‌های خروجی شهر دو کامیون سنگین، با فاصله‌ای حساب‌شده، در مسیرِ از پیش تعیین‌شده حرکت می‌کردند و صدای غرش موتورهای دیزلی، سکوت جاده را می‌شکافت. چند صد متر عقب‌تر یک خودروی مشکی‌رنگ، کاملاً نامحسوس، پشت سرشان حرکت می‌کرد. امره پشت فرمان، یک دستش را روی فرمان گذاشته بود و با دست دیگر تخمه‌ای داخل دهان انداخت. بی‌حوصله گفت: - فکر می‌کردم تعقیب کردن هیجانِ بیشتری داشته باشه! اینا که انگار اومدن اردوی خانوادگی. نهان بدون اینکه نگاهش را از کامیون‌ها بگیرد، جواب داد: - تو فقط پنج دقیقه‌ست اومدی، بعد خسته شدی؟ امره پوزخند زد. - پنج دقیقه؟ خواهرِ من، از وقتی راه افتادیم سه بسته تخمه تموم کردم. نهان ابرویی بالا انداخت و گفت: - معلومه! صدای تخمه خوردنت از صدای موتور کامیون بیشتره. امره با چهره‌ای حق‌به‌جانب گفت: - خب انرژی مغزم از همیناست. نهان بی‌اختیار خندید. - با این حساب، مغزت باید الان نیروگاه برق باشه. امره همان‌طور که دو دستش را به فرمان گرفته بود با اخمی ساختگی کفت: - خب من الان مأمور مخفی‌ام. نهان با خنده سر تکان داد. - آره! مأمور مخفی‌ای که از استرس، هر ده دقیقه یه بسته تخمه تموم می‌کنه. نهان که نقشه‌ی مسیر را روی گوشی دنبال می‌کرد، آرام گفت: - جلوتر یه راه خاکی هست... اگه از اون بریم، قبل از کامیون‌ها به پیچ بعدی می‌رسیم. امره ابرویی بالا انداخت. - خانم راهبر! - چی؟ - یه وقت اشتباه نگی‌ها... آخرش از مرز کشور سر در بیاریم! نهان بی‌حوصله نگاهش کرد و گفت: - فقط رانندگی کن. امره نمایشی، به نشانه‌ی احترام دستی روی سینه گذاشت. - چشم، رئیس! چند دقیقه بعد، ماشین‌شان وارد جاده‌ی خاکی شد؛ لاستیک‌ها روی سنگ‌ریزه‌ها صدا می‌دادند و گرد و خاکی غلیظ پشت سرشان بلند می‌شد. به نقطه‌ای رسیدند که جاده دوباره به مسیر اصلی وصل می‌شد. امره ماشین را کنار کشید و موتور را خاموش کرد. هر دو، از پشت شیشه، منتظر ظاهر شدن کامیون‌ها ماندند. نهان ساعتش را نگاه کرد. - باید الان برسن. امره گردنش را کش آورد. - اگه نیان، من دیگه رسماً بازنشسته می‌شم. نهان پوزخندی زد. - تو هنوز استخدامم نشدی. هردو همزمان برای تنفس از ماشین پیاده شدند؛ امره خواست جوابش را بدهد که ناگهان هردو کامیون دیده شدند! از دور دو کامیون، درست مثل دو سایه‌ی عظیم، آرام- ‌آرام از پیچ جاده بیرون آمدند. چراغ‌های زردرنگشان، میان گرد و غبار، هاله‌ای محو ساخته بود و غرش موتورهای‌شان سکوت دشت را می‌شکافت. امره بی‌اختیار خودش را جلو کشید. - رسیدن... نهان هم نگاهش را به همان نقطه دوخت. هر دو کامیون، با همان فاصله‌ی حساب‌شده، پشت سر هم حرکت می‌کردند؛ آرام، سنگین و بی‌خبر از سرنوشتی که تنها چند متر جلوتر انتظارشان را می‌کشید. ثانیه‌ها به کندی می‌گذشتند؛ انگار خودِ زمان هم ایستاده بود و درست در لحظه‌ای که کامیون اول به میانه‌ی آن جاده‌ی خلوت رسید ناگهان صدایی مهیب به گوششان رسید. آن‌چنان سهمگین که گویی دلِ زمین از هم شکافته شد و در تمام بیابان پیچید. ستونی از آتش، با خشمی وصف‌نشدنی، از زیر کامیون اول به آسمان پرتاب شد و در کمتر از یک چشم بر هم زدن، شعله‌ها تمام اتاق بار را بلعیدند. موج انفجار، بدنه‌ی چندین تُنیِ کامیون را مانند اسباب‌بازی از زمین کند؛ قطعات آهن، تکه‌های لاستیک و خرده‌شیشه‌ها در هوا چرخیدند و با صدایی کرکننده روی آسفالت و بیابان اطراف فرود آمدند.
  23. «پارت صد و سوم» فرهاد، بی‌آنکه ذره‌ای از تلخی نگاهش کم شود، تکیه‌اش را بیشتر به مبل داد؛ چند ثانیه، فقط به نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند و بعد، آرام گفت: - قصه بعد از ازدواجشون تموم نشد، تازه از همون‌جا شروع شد. نگاهش را به ماهور دوخت. - آکین به قولی که به هاندان داده بود، عمل نکرد. یامور، با چشمانی خیس، بی‌اختیار زمزمه کرد: - یعنی... چی؟ فرهاد، بی‌هیچ تغییری در حالت چهره‌اش، ادامه داد: - وقتی بچه به دنیا اومد دیگه طاقت نیاورد؛ هر چقدر هم که عاشق هاندان بود نتونست هر روز به بچه‌ای نگاه کنه که یادآورِ مرد دیگه‌ایه. صدایش سردتر شد. - یه روز بی‌خبر از همه اون نوزاد رو برداشت؛ نه کشتش و نه توی پرورشگاه رهاش کرد! سپردش به یه خانواده‌ی پایینِ شهر. خانواده‌ای که از شدت فقر حتی خرجِ زندگی خودشون رو هم به زور درمی‌آوردن. سکوتی کوتاه کرد. - پدرِ اون خونه قمارباز بود؛ شب و روزش توی قهوه‌خونه‌ها و میزهای شرط‌بندی می‌گذشت. هر شب، مست برمی‌گشت خونه و هر شب صدای گریه‌ی زنش، همسایه‌ها رو بیدار می‌کرد. هر چی گیرش می‌اومد، خرجِ قمار می‌شد. هر چی هم نمی‌اومد با مشت و لگد از زنش پس می‌گرفت. نفس عمیقی کشید. - خودشون هم تازه صاحب یه دختر شده بودن؛ دو تا نوزاد زیر یه سقف. زیر سقفی که حتی امنیت برای یک نفر هم نداشت. نگاهش را پایین انداخت. - آکین، اون بچه رو گذاشت بغلشون و رفت اما این‌بار به هاندان تضمین داد که از لحاظ مالی ساپورتش می‌کنه! تلخ خندید. - هاندان چاره‌ای نداشت؛ نه می‌تونست حقیقت رو به اصلان بگه و نه توانِ جنگیدن با آکین رو داشت. فقط هر ماه، با این دلخوشی زندگی می‌کرد که شاید پولی که می‌فرسته، زندگیِ پسرش رو کمی راحت‌تر کرده باشه. لحظه‌ای سکوت کرد اما سکوت‌های پی‌ در پیِ او توانِ هضمِ جملات شنیده شده را به آن‌ها نمی‌داد! - اون بچه توی خونه‌ای بزرگ شد که بیشتر از صدای لالایی صدای شکستن ظرف‌ها رو شنید؛ بیشتر از نوازش، کتک خورد و بیشتر از محبت ترس رو یاد گرفت. ماهور که تا آن لحظه فقط گوش داده بود، با چشم‌هایش از خشم سرخ شده بودند و با صدایی که آشکارا می‌لرزید، پرسید: - تو این‌ها رو از کجا می‌دونی؟! فرهاد، نگاه آرامَش را از او نگرفت؛ لبخند محوی، گوشه‌ی لبش نشست. لبخندی که نه از سرِ شادی بلکه از سنگینیِ حقیقت بود. - سؤال خوبیه، ماهور… فرهاد، چند لحظه‌ای سرش را پایین انداخت؛ انگار برای اولین بار دیگر از اعتراف کردن نمی‌ترسید. لبخند تلخ و خسته‌ای روی لب‌هایش نشست. - وقتی همه چیزت رو ازت بگیرن دیگه چیزی برای ترسیدن باقی نمی‌مونه. نگاهش آرام روی قاب عکس هاریکا که روی میز قرار داشت، لغزید. - هاریکا که رفت، انگار عذاب وجدانم هم باهاش مُرد. دیگه از گفتنِ حقیقت نمی‌ترسم. بدترین مجازاتم رو پس دادم. نفس عمیقی کشید. - اون موقع سنم خیلی کمتر از الان بود؛ برای آکین کار می‌کردم. هر کاری می‌گفت، انجام می‌دادم. نگاهش را میان ماهور و یامور چرخاند. - اون بچه تا چند سال اول زندگیش بی‌خبر از همه‌چیز بزرگ شد اما هاندان نتونست مادر بودنش رو فراموش کنه. هر چند وقت یه بار مخفیانه می‌رفت همون محله، نه برای اینکه خودش رو به بچه نشون بده! فقط از دور نگاهش کنه… براشون پول می‌برد، لباس، دارو، مواد غذایی و هر چیزی که فکر می‌کرد شاید ذره‌ای از سختی زندگیشون کم کنه. فرهاد آهی کشید. - تا اینکه آکین فهمید؛ اون روز رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. وقتی هاندان برگشت خونه آکین مثل آدمی که عقلش رو از دست داده باشه، تمام وسایل خونه رو شکست و گفت از امروز به بعد، نه اون بچه رو می‌بینی، نه سراغی ازش می‌گیری. هاندان هیچ کاری از دستش برنمی‌اومد. آخرین باری که پسرش رو دید اون بچه، حدود پنج یا شش سالش بود. فرهاد، نگاهش را به دستان خودش دوخت. - همون موقع آکین منو صدا زد و گفت از این به بعد، هر ماه پول رو من ببرم. من هم بردم! یک ماه، دو ماه، سه ماه شاید چهار ماه و بعد همه‌چی تموم شد! آکین دیگه هیچی نفرستاد انگار اون بچه دیگه اصلاً براش وجود نداشت. اما هاندان سال‌ها با این خیال زندگی کرد که هنوز هم پسرش داره حمایت می‌شه. اما پسرش هر روز، زیر همون سقف، بیشتر از دیروز داشت خرد می‌شد. فرهاد لبخند محزون و کوتاهی زد. - همون سال‌ها من با هاریکا آشنا شدم؛ دختری که با وجود سن کمش شرکتِ اصلان رو بعد از ازدواج و مهاجرتش رو اداره می‌کرد؛ عاشقش شدم و ازدواج کردیم. چند لحظه سکوت کرد؛ اشک، آرام گوشه‌ی چشمش نشست. - اما یه اشتباه بزرگ کردیم! نه من نه هاریکا هیچ‌وقت دستمون به اون بچه نرسید، هیچ‌وقت بهش آسیب نزدیم اما سکوت کردیم. همه چیز رو می‌دونستیم و سکوت کردیم. همین سکوت ما رو هم شریکِ اون جنایت کرد. فرهاد، بعد از گفتن آخرین جمله، دیگر نتوانست نگاهش را از قاب عکس بگیرد؛ خانه دوباره در سکوت فرو رفت. سکوتی که فقط با صدای نفس‌های سنگین ماهور و نفس‌های لرزان یامور شکسته می‌شد. یامور، سرش را پایین انداخته بود. اشک، آرام و بی‌وقفه از چانه‌اش می‌چکید. دیگر حتی تلاشی برای پاک کردنشان هم نمی‌کرد. هر حقیقتی که می‌شنید وزن شانه‌هایش را بیشتر می‌کرد. ماهور اما، برعکس! رنگ صورتش لحظه‌به‌لحظه سرخ‌تر می‌شد؛ فکش آن‌قدر روی هم قفل شده بود که عضلات صورتش می‌لرزید. دلش می‌خواست حرف فرهاد را قطع کند اما هنوز نمی‌توانست. فرهاد نفس عمیقی کشید. پلک‌های خسته‌اش را بست. وقتی دوباره چشم باز کرد، مستقیم به هر دویشان نگاه کرد. نگاهی که انگار سال‌ها بارِ گناه را با خودش حمل کرده بود. با صدایی گرفته گفت: - اون بچه، دیگه بچه نیست. مکث کرد. - اسمش… پاشاست. چشم‌های ماهور ناخودآگاه گرد شد و فرهاد ادامه داد: - پاشا برادر بزرگ‌تره شماهاست! پسرِ اصلان و هاندان. جمله، مثل پتکی بر سر هر دو فرود آمد؛ یامور ناباورانه به ماهور نگاه کرد. ماهور اما فقط خیره مانده بود. انگار مغزش دیگر توان کنار هم گذاشتن این همه حقیقت را نداشت.فرهاد با تلخی خندید. - اون روزی که آکین، اون نوزاد رو از آغوش مادرش جدا کرد فکر می‌کرد فقط داره یه بچه رو از سر راه زندگیش برمی‌داره! نمی‌دونست داره هیولایی رو می‌سازه که یه روز، برمی‌گرده. نگاهش را به نقطه‌ای دور دوخت. - پاشا اون نوزادِ معصوم و بی‌گناه، زیر دست مردی بزرگ شد که هر شب مست می‌کرد! هر روز تحقیر شد، هر شب کتک خورد. یاد گرفت برای زنده موندن، باید از همه بی‌رحم‌تر باشه. یاد گرفت اشک، هیچ زخمی رو خوب نمی‌کنه. یاد گرفت دنیا رحم نداره و وقتی دنیا رحم نداشته باشه آدم هم کم‌- کم شبیه همون دنیا می‌شه. فرهاد آهسته سرش را تکان داد. - اون دیگه دنبال زندگی از دست رفته‌ش نیست! خودش خوب می‌دونه کودکی‌ای که نابود شده، برنمی‌گرده، مادری که ازش گرفتن، برنمی‌گرده، پدری که هیچ‌وقت نداشت، برنمی‌گرده. اما به یه چیز اعتقاد داره. اینکه انتقام شاید نتونه کابوس‌هایش گذشته‌اش رو پاک کنه اما خواب‌های آینده‌ش رو شیرین‌تر می‌کنه! صدایش از همیشه پایین‌تر آمد. - هممون تاوان میدیم! آکین، هاندان، اصلان و بعد... نگاهش آرام میان ماهور و یامور چرخید. - شماها! شماهایی که از نگاه اون زندگی‌ای رو گرفتین که باید مال خودش می‌بود. چون هر بار که بهتون نگاه می‌کنه زندگی‌ای رو می‌بینه که خودش هیچ‌وقت نداشت. اشک از گوشه‌ی چشم فرهاد پایین افتاد. - نوبت من رسید! چون من همه‌چی رو می‌دونستم و می‌تونستم حرف بزنم اما سکوت کردم و سکوت گاهی از خودِ جنایت، بدتره. دیگر توان ادامه دادن نداشت؛ سرش را پایین انداخت که ناگهان ماهور از جا بلند شد. رگ‌های گردنش از شدت خشم بیرون زده بودند. چشم‌هایش سرخ شده بود و نفس‌هایش به سختی بالا می‌آمد. با ناباوری، چند قدم به سمت فرهاد برداشت و با صدایی که از شدت عصبانیت می‌لرزید، فریاد زد: - تو همه‌ی اینا رو می‌دونستی؟! می‌دونستی یه بچه رو از مادرش گرفتن… می‌دونستی کجا بزرگ شده… می‌دونستی چه بلایی سرش اومده... بعد فقط... سکوت کردی؟! فرهاد سرش را بالا آورد؛ این بار نه دفاعی کرد و نه بهانه‌ای آورد، فقط با صدایی خسته، آرام گفت: - آره می‌دونستم و هر روز به خاطر همین دونستن مُردم. من تقاصش رو پس دادم؛ نوبت بقیه‌ست!
×
×
  • اضافه کردن...