رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

پری بانو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    266
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو

  1. قشنگم من فیلمی که مورد علاقم هست گیلدخته که همین الان از شبکه ایران آی فیلم هرشب ساعت ۱۱ پخش میشه. در مورد عصر قاجاره. یه دختره پرو که تو عمرش دست به سیاه و سفید نزده و عاشق و دلباخته اسماعیل هست. ولی دنبا به کامش نمی‌چرخه. به جایی می‌رسه که برای دیدن پدر مادر اسیر در بند خونه خودشون... به عنوان آشپز به مطبخ و عمارتشون بره. یکی از تفنگچی های دشمن به اسم احتشام عاشقش میشه وو....
  2. یک روح در دو تن یک روح در دو تن #پارت_دهم دستی به لباس‌های ابریشم خوابم کشیدم و با گرفتن گوشیم از روی عسلی سمت پنجره اتاقم که بیرون رو نشون می‌داد رفتم. شهر توی تاریکی خودش رفته بود و فقط چندتا چراغ روشن، خونه‌هارو روشن کرده بود. نفس عمیقی کشیدم و شمارش رو آوردم. گوشی رو به گوشم چسبوندم که بعد چند ثانیه که ساعت 00:00 شد صداش پیچید. - سلام دلبر خانم. لبخندی زدم. - سلام، قرار بود تو زنگ بزنی! چند لحظه چیزی ازش نشنیدم ولی بعد گفت. - بله من قرار بود زودتر زنگ بزنم، اونم ساعت 00:00؛ منتهی قلب شما مثل اینکه طاقت نداره و زود می‌بازه. موهای مشکیم که جلوم ریخته بودند رو پشت گوشم فرستادم. - اگه قرار به باخته، آره آقا کامران من باختم. باختی که تهش تو باشی خودش برگ برندست. - اینقدر با دل من بازی نکن، مطمئنن دوست نداری فردا من بازی کنم. یه تای ابرو رو بالا انداختم و گفتم: بازی؟ چی بازی؟ یکم من‌من کرد و گفت: خب اوممم! بازی‌ای که بازم برنده من باشم. فردا که برسیم خونه یه دل سیر، تموم کارهایی که حسرت انجامش رو باهات داشتم سرت پیاده می‌کنم. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: کامران فکر کنم از ازدواج باهات صرف نظر کردم. اول صدایی ازش نیومد، فقط نفس‌های عمیقش بود که توی فضا پیچیده میشد. نگران گفتم: کامران، خوبی؟ تک سرفه‌ای زد و گفت: سایه دیگه حرفش رو نزن، حتی از شوخیش هم خوشم نمیاد. لبخند کمرنگی زدم و گفتم: خیلی خب آقا، می‌دونم از حرفم ناراحت شدی. - آره سایه، از حرفت ناراحت شدم؛ چون فکر این که یه لحظه کنارم نباشی یا کنارت نباشم داغونم می‌کنه. گوشی رو تو دستم جابه‌جا کردم و خیره به پرنده‌ی سفید روی بام خونه، لب زدم: فردا حلقه‌ها قراره تو دست‌هامون بره، قرار دست هم رو بگیریم و... کامران قراره به نامت بخورم. - تو بَرده، آپارتمان، ماشین یا ویلا نیستی که قرار باشه به نامم بخوری، دختر خانم بفهم که قراره خانمم بشی. چشمام رو روی هم گذاشتم و... می‌دونستم آخر بازی عشق من می‌بازم؛ می‌دونستم بودنش کنارم، چقدر زندگیم رو روشن می‌کنه. بله؛ من با تموم این دانسته‌ها، عاشق این مردم! *** همه توی اتاق سفید رنگ که گل‌های سفید و صورتی گوشه گوشه‌اش جا گرفته بود، نشسته بودیم. نگاهم به سفره عقد کشیده شد. چقدر قشنگه چیده شده بود! شمع‌های بلند طرح‌دار دور تا دور میز، سعی داشتند نور ضعیف خودشون رو به هرجا بتابونند و آینه‌ی قدی، تلاشش رو برای تابش این نورهای بی‌جون بیشتر می‌کرد. اتاق بوی گل‌های سفید رز و یاس رو گرفته بود، عطری که هر لحظه می‌تونست آدم رو وارد دنیای دیگه‌ای بکنه. وقتی چشمم بهشون می‌افتاد که بین برگ‌های سبز رنگشون جا گرفته بودند، یاد مرواریدهای زمینی می‌افتادم که می‌درخشیدند. نور ملایم کریستال‌های لوستر، روی میز می‌لغزید و به حلقه‌ها می‌خورد و باعث می‌شد تا حلقه‌ها، روی میز درخشش خاص خودشون رو بگیرند. لحظه‌ای نگاهم رو از میز گرفتم که باد خنکی به صورتم برخورد کرد؛ این نسیم خنک بهاری بود که از لای پرده‌های توری با حریر سفید، به داخل راه پیدا می‌کرد و با بوی گلاب و عود همراه میشد. قرآنی که جلدش همرنگ سفره بود رو از روی میز برداشتم که گوشه‌ای از اون به دست کامران افتاد. از آینه روبه‌روم بهش خیره شدم. لبخند می‌زد و خوشحال بود. اولین خوشحالی واقعی‌ای که تو چشماش موج می‌زد رو می‌تونستم ببینم. می‌خندید و می‌دونست زندگیم وصله به همین کشش لب‌هاش هست، وصله به خوشحالیش هست! مثل اینکه امروز، عشق و عاشقی توی این اتاق مرزی نداشت. بابا رضا نگاه پر محبتش رو بهمون انداخت و رو به عاقد گفت: بفرمایید، شروع کنید حاج آقا. عاقد هم تک سرفه‌ای زد و خوند، جملاتی رو به زبون آورد که من و کامران رو، تا ابد ابدیان، محرم هم می‌کرد. - دوشیزه مکرمه سرکار خانم سایه میرزایی فرزند رضا میرزایی آیا بنده وکیلم شما را با مهریه یک‌جلد کلام‌اللّه‌مجید، ده شاخه نبات و یک شاخه گل‌رز‌سیاه به عقد دائم‌وهمیشگی جناب آقای‌کامران‌ سلطانی در بیاورم؟ آیا بنده وکیلم؟ سهیلایی که بجای خواهرم بالای‌سرم قند می‌سایید باخنده گفت: عروس رفته مهرومحبت بیاره. همه بالبخند دست‌زدند. نگاهم به نگاه کامران گره خورد. خوشحالی رو از چشماش می‌تونستم بخونم. آره، درست می‌گم چشماش یه برق عجیب داشت. حقیقت اینه، من عاشق این مَردَم. - برای بار دوم عرض می‌کنم، آیا وکیلم؟ کیوان که متوجه نگاه‌های من و کامران شد حرف سهیلا رو قطع کرد و گفت: عروس رفته تو دل آقا داماد. با این حرفش حتی من و کامران هم خندمون گرفت. پسره هیز! کامران نگاهی به کیوان انداخت. این نگاه یعنی بعداً به حسابت می‌رسم. - عروس خانم برای بار سوم می‌گویم، آیا وکیلم؟ سهیلا بلند گفت: عروس زیر لفظی می‌خواد. آخه خواهر شما اصلا می‌ذارید من بله رو بگم که اینارو می‌گید؟ کامران خندید و برگشت سمتم و گفت: تموم دار و ندارم به اضافه قلب عاشقم؛حالا بله رو می‌دی؟ همه اشک تو چشماشون جمع شده‌بود «حتی خودم». با لبخند و صدای بغضی‌ای گفتم: به حکم عقل، با امضای‌قلب، تا آخرین تپش، تا آخرین لبخند، برای همیشه بله! با حرفم صدای دست و کِل‌کِل بلند شد. عاقد خطبه رو برای کامران خوند. کامران بالبخند و چشمای پر ذوقش بهم خیره شد و گفت: با توکل به پروردگاری که ازش ستاره خواستم و ماهشو بهم داد برای شروع زندگی قشنگمون بله! بعد پیشونیم رو بوسید و همه دست زدند و اومدند تا تبریک بگند. مامان اومد بغلم کرد و با بغض گفت: مبارک باشه دخترم. ایشالله به پای هم پیر بشید. از خودم جداش کردم و با دستام اشکاش رو پاک کردم: مامان گریه براچی؟ بخند دیگه. مامان هم به لبخندی کفایه کرد که بابام اومد پیشم. بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت: آخه تو کی اینقدر بزرگ شدی که من نفهمیدم؟ همین دیروز بود که برات عروسک می‌خریدم و با شکلات لب‌ولوچت شکلاتی می‌شد، کی بزرگ شدی تو دختر؟ اشکی از روی گونم سُر خورد و خودم و به بغل بابا‌رضا سپردم. بابا‌رضا همیشه پشتم بود. بابا مثل یه رفیق بود برام. با بغض گفتم: خیلی دوست دارم بابایی. ازم جدا شد و اشکام رو با دستاش پاک کرد. رفت جلوی کامران و به اون هم تبریک گفت. لیلاخانم و آقادیاکو هم اومدند و بهم تبریک گفتند. کیوان اومد جلو و بالحن مهربونی گفت: مبارک باشه زن‌داداش. ایشالا به پای هم پیر بشید. بعد خودش رو آروم جلوی گوشم آورد و گفت: می‌دونستم آخرش مال هم می‌شدید! خندیدم و ازش تشکر کردم. اونم رفت پیش کامران. سهیلا اومد نزدیکم و گفت: مبارک باشه عروس خانوم، حالا تو هم رفتی قاطی مرغا. خندیدم. من و سهیلا دوست دوران بچگی بودیم. دختر خیلی خوبی بود. موهای‌طلایی رنگی داشت که فرشون کرده بود. کت و شلوار صورتی کمرنگی تن کرده بود که به رنگ پوستش میومد. چشمای میشی رنگ خوشگلی هم داشت. بالبخند جوابش رو دادم: ایشالا تو هم میری عزیزم. بعد فرستادمش بغل خودم. سهیلا شبیه خواهر نداشتم بود. وقت این بود که حلقه‌ها توی انگشتمون بره. لیلاخانوم جعبه حلقه‌هارو بالبخند آورد‌. روی میز گذاشت و پیشونیم رو بوسید و برگشت پیش بقیه. کامران جعبه رو باز کرد، حلقه‌هایی بودند که خودمون انتخاب کردیم. سه‌تا نگین روشون داشت. کامران یکی از حلقه‌هارو گرفت دستش و بااون یکی دستش دست‌من رو گرفت. انگشتمو نوازش کرد و حلقه رو توش برد. صدای دستا بلند شد. من تو این زمان بهتریم لحظه‌های زندگیم رو سپری می‌کردم. دستام رو جلوی لباش برد و بوسه‌ای داغ روی انگشتام نشوند. عکاس مشغول عکاسی بود و من تو فکر اینکه چقدر نقطه پررنگ زندگیم رو دوست داشتم. پسر تخسی که از اول فقط بلد بود اذیتم کنه و لجباری کنه الانه دوستم داره و صادقانه بهم عشق می‌ورزه. دیگه بهتر از اینم مگه هست؟ حلقه دیگه رو از جعبه بیرون کشیدم و دست کامران رو تو دستم گرفتم که با رفتن حلقه توی انگشتش صدای دست و کِل‌کِل بلند شد. با خوشحالی خیره به کامرانی که تموم زندگیم شده بود شدم. فکر کنم متوجه نگاهم شد که به سمت من برگشت. از هر لحظه‌ای خوشحال تر بود. با دستش سرم رو جلوی خوش برد و پیشونیم رو بوسید. در گوشم زمزمه کرد: میان همه گشتم و عاشق نشدم من. توچه بودی که تو را دیدم و دیوانه‌شدم من:) لبخند زدم و با بهت نگاهش کردم. کامرانی که اصلا اهل شعر نبود، شاعری می‌کرد واسم. صدای بمش دوباره به گوشم رسید: مبارک باشه هستی من. من هم بالحن خوشحال و مهربونی گفتم: خیلی دوست دارم کامران. در همین لحظه یه متنی از میکروفن پخش شد: با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم «به کامران نگاه کردم. می‌دونستم این متن رو خیلی دوست داشت و فهمیدم از برنامه‌های خودشه. زل زدم بهش و باصدا هم‌خون شدم» همسفرات نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم. همچنان لحظات زیبای با تو بودن از آغاز تا به امروز این لحظه...
  3. حاجی چقدر حرفم حق بودددددد
  4. ولی به نظرم کادو گرفتن مناسبت نمی‌خواد آدم هر وقت می‌خواد کادو بگیره گل بگیره برای خودش برای هر کسی که دوستش داره. منتظره فرصت نباشه شاید دیگه دیر بشه
  5. عالی بود دوستاتننن
  6. منم مصاحبه می‌خوامم🫠🍃
  7. اینم کاور شما نویسنده با اشتیاق و صبور🧸
  8. یک روح در دو تن #پارت_نهم برگشت سمتم و نگاهم کرد. با‌کلی ذوق گفتم: آخ من قربون اون چشمای خوشگلت برم. با‌صدای بغض‌دارش‌گفت: یه جور حرف می‌زنی انگار چند‌ساله ندیدیم، همین چند دقیقه پیش بود، خالی بند. - سایه من یه‌لحظه نبینمت دق می‌کنم. لحنم رو بامزه کردم و گفتم: حالا کدوم پارک بریم؟ به بیرون خیره شد. - یه پارک همین نزدیکاست بریم اونجا. سری تکون دادم و همراه با ماشین ضبط رو هم روشن کردم. آهنگی که سایه دوست داشت رو گذاشتم و گفتم: اینم یه آهنگ قشنگ برای عشق خودم. اونم خندید و باهم در سکوت به آهنگ گوش سپردیم؛ تو دلم هزاربار قربون‌صدقه این دختر رفتم: - مثلا‌من‌تو‌یه‌دریا، زیر‌پامون‌شن‌بالا‌سرمون‌ابرا صدابادبیادموجم‌همراهش، توباشی‌و‌خودم، دوتایی‌تنها مثلابارون‌بگیره، روموهات‌آروم‌بشینه مثلا دستامو محکم بگیری تو گوشم بگی بهم قدرتموم‌زمین‌و‌آسمون‌تورودوست‌دارم اصلاکم‌نشوازم‌عوض‌نشوفقط‌آخه‌دوست‌دارم جابه‌جابشه‌جای‌آسمون‌و‌زمین‌دوست‌دارم ازمن‌مطمئن‌باش‌که‌یه‌تنه‌تاته‌دنیادوست‌دارم صدای ضبط رو کم کرد و گفت: کامران تو.. تو پیش دکتر رفتی برای.. نگاه گذرایی بهش انداختم و سری تکون دادم. همونطور که نگاهش به بیرون بود گفت: دکترت چی گفت؟ لبم رو با زبون تر کردم، این چه حرف‌هایی بود که الان می‌زد؟ به هر حال وظیفه من بود که نذارم ناراحت بشه و روزش گند نخوره! - گفتش که زمان خوبی متوجه شدم و مراجعه کردم. داره روش تمرکز می‌کنه و در مورد راه درمانش مطالعه می‌کنه. تو نمی‌خواد نگران باشی. نگاه های متعجبش رو بوسیدم و روی طاقچه دلم گذاشتم. با بلند کردن صدای موزیک دیگه چیزی نگفتیم. یه‌نفربااینکه‌باهاته، شب‌وروزتوفکرچشماته همه‌ترسش‌اینه‌نباشی‌بشه‌تنهاباخاطراتت یه‌نفرمثل‌توبرامن‌حسابش‌جداس‌ازیه‌عالم من‌اصلاتواین‌دنیابه‌هیچ‌کی، تااین‌حدعلاقه‌ندارم قدرتموم‌زمین‌و‌آسمون‌تورودوست‌دارم اصلاکم‌نشوازم‌عوض‌نشوفقط‌آخه‌دوست‌دارم جابه‌جابشه‌جای‌آسمون‌و‌زمین‌دوست‌دارم ازمن‌مطمئن‌باش‌که‌یه‌تنه‌تاته‌دنیادوست‌دارم «حامیم» با تموم شدن آهنگ به پارک رسیدیم. این آهنگ همه احساسات من نسبت به سایه رو به زبون می‌آورد. با هم از ماشین پیاده شدیم. همون‌طور که قدم میزدیم گفتم: سایه‌جان بریم روی اون نیمکت بشینیم. اون‌هم باشه‌ای گفت و به سمت نیمکت حرکت کردیم. روش نشستیم و من هم دستامو پشتش گذاشتم. به تیله‌های سبز رنگش نگاه کردم و گفتم: سایه! اونم نگاهم کرد و گفت: جان‌دلم. - می‌دونستی من عاشق حجابتم؟ لبخندی زد و به جای نامعلومی خیره شد و گفت: یادمه از بچگی می‌رفتم زیر چادر مامانم قایم می‌شدم. وقتی پنج_شش سالم بود هنوز نماز خوندن بلد نبودم که، موقع اذان که بابارضا می‌رفت نماز می‌خوند چادرم رو برمی‌داشتم می‌رفتم پشتش همه کارهایی که می‌کرد رو انجام می‌دادم. نفس عمیقی‌کشید و تو چشمام زل زد گفت: آره کامران، منم عاشق حجابمم. موهامو تکون دادم و بالحن بامزه‌ای گفتم: منم عاشق توئم. اونم خندید و بلند شد. منم بلند شدم. خواستیم یکم راه بریم که قدم برنداشته یه دختربچه تو یک متریمون افتاد زمین و شروع کرد به گریه کردن. دویدم سمتش و جلوش زانو زدم و بلندش کردم. با دستام اشکاش رو پاک کردم و گفتم: چی‌شده عمو؟ باصدای بغض‌دارش گفت: داشتم می‌دویدم پام گیر کرد به این سنگه افتادم. رو زانوش دست کشیدم و گفتم: چیزی نیست عمو برو پیش مامان بابات. دیگه ندویی هاا. لبخند کوچیکی زد و گفت: چشم عمو، ممنون بابت کمکت. خندیدم و بلند شدم. اونم آروم راه رفت و دوباره شروع کرد به دویدن. خندم بلندتر شد. دست سایه که تا الان داشت نگاهم می‌کرد و گرفتم و باهم راه افتادیم. - کامران. به سمت سایه برگشتم و گفتم: هوم. - تو بچه دوست‌داری؟ لبخندی زدم: اهوم. - تاحالا به بچه خودمون فکر کردی؟ - خوب آره، مثلا دوست دادم بچه اولمون دختر باشه. - ولی من دوست دارم بچه اولمون پسر باشه. - می‌خوام یه دختر باشه عین خودت. چشماش سبز خوشگل باشه، موهاش مشکی قشنگ، ناز گوگول، درست عین خودت. الهی من قربونش برم. - دیگه داره حسودیم میشه هااا. دستمو دورش حلقه کردم و با خنده گفتم: حسودیت نشه چون من تورو هزار برابر بیشتر از اون دوست دارم، اصلا یه تار موهات رو به هزارتای اونا نمیدم. یهو لپاش قرمز شد و سرشو انداخت پایین. - کامران دستتو بردار زشته مردم نگاه می‌کنند! بلند خندیدم و حلقه دستمو محکم‌تر کردم. - کی بود دم خونه پرید بغلم؟ تو نبودی؟ با این حرفم لپاش قرمزتر شد. دم گوشش زمزمه کردم: خجالتت رو هم قبول داریم خانوم! سوار ماشین شدیم. رو بهش گفتم: بریم خرید برای فردا؟ باشه‌ای گفت و راه افتادیم. تا رسیدیم ساعت چهار شد. روبه روی یه مجتمع نگه داشتم. باهم از ماشین پیاده شدیم و وارد شدیم. مجتمع بزرگی بود و خانوادگی، بیشتر خریدهامون رو از اینجا انجام می‌دادیم. اصلا پاتوق اصلی من و سایه بود. حتی یادمه اولین کادو برای تولدش که شامل یه گردنبند با آویز «الله» بود رو از اینجا خریدم. روز شنبه بود؛ ولی مجتمع آنچنان شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. با هزار زحمت تونستیم خودمون رو به آسانسور برسونیم. از آسانسور شیشه‌ای به طبقه دوم که برای خریدهای عقد و عروسی بود رفتیم. مغازه‌های زیادی بودند و لباس‌های عروس خیلی زیبایی داشتند. از جلوی هر کدوم که می‌گذشتم سایه رو داخلش تصور می‌کردم. الحق که خانم خوشگل به همه لباس‌ها می‌اومد. با هم، شونه به شونه روی سرامیک‌های کرمی رنگ پاساژ قدم برمی‌داشتیم و من می‌تونستم از الان به بعد، تموم خوشحالیم رو باهاش تقسیم کنم، نصف نصف. خوشحالی‌های الانش، قیمت جونم بودند و می‌دونستم بدون این‌ها زندگی برام غیرممکن بود و این دنیا من رو تو قعر تاریکیش می‌برد. در واقع این خانم کوچولو همون دلیلی هست که من تا الان سر پا هستم. ساعت‌ها گذشت و از غروب خورشید رد شد. خلاصه بگم بعد سخت‌گیری توی انتخاب سایه تونستیم یه لباس سفید که بلندیش تا پایین زانو می‌رسید برای سایه بگیریم. خیلی ساده بود، اما به تن سایه خیلی میومد البته اصرار خودش هم بود. یه صندل خوشگل که سلیقه من بود هم گرفتیم با یه کت و شلوار مشکی واسه خودم. باید بگم تقریبا ده_بیست تا لباس عوض کردم تا به این راضی شد. به سمت ماشین حرکت کردیم. خریدها رو روی صندلی عقب گذاشتم و دوتایی سوار ماشین شدیم. می‌خواستم ماشین رو روشن کنم که گوشیم زنگ خورد. برداشتمش، امیر بود، همکارم تو آگاهی.‌ این چیکار داشت دیگه؟ جواب دادم: الو. با تک سرفه‌ای گفت: سلام کامران. - سلام داداش کاری داشتی؟ با من‌من لب زد. - آره، چیزه کامران... باید بیای آگاهی! یه تای ابروم رو بالا انداختم. - برای چی؟ سریع گفت: یه ماموریت ‌پیش اومده، می‌دونم‌ مرخصی گرفتی ‌ولی‌ اضطراریه ‌باید باشی. یهو صدای سایه که تا الان متوجه تماسم نشده بود اومد - کامران نگاه کن سیبیل در آوردم. بعد از اون خنده‌های آدم‌کشش زد. منم لبخندی به این وروجک بازیاش زدم، با شیرکاکائو برا خودش سیبیل درست کرده بود. تو بغلم گرفتمش و گونش رو بوسیدم و نگاه‌های متعجبش رو به جون خریدم. صدای امیر تو گوشم طنین انداخت که با خنده گفت: بذارش خونه بیا آگاهی. فهمیدم منظورش سایه هست خندیدم‌ و‌ گفتم: با ‌ده‌ دقیقه تاخیر ‌اونجام. - باش خدافظ. - خدافظ. تلفن رو خاموش کردم روی داشبرد گذاشتمش. طرف سایه چرخیدم، هنوز متعجب نگاهم می‌کرد. خندیدم و گفتم: امیر بود. سایه می‌شناختش. بهش گفته بودم که دوست دوران بچگیم بوده و باهم بزرگ شدیم؛ ولی تا حالا، توی این سه سال ندیده بودش. - چیکار داشت. - باید برم آگاهی. - مگه مرخصی نگرفته بودی امروز؟ - چرا ولی ماموریت پیش اومد. - اها باشه. از اینکه ناراحت نشد لبخند کمرنگی زدم. ماشین رو روشن کردم و راه افتادم. توی راه سایه با شوق از دانشگاه می‌گفت. از اینکه نمراتش خیلی خوبه و امتحاناتش رو خیلی خوب جواب میده. خیلی خوشحال بودم! از اون وقتی که با سایه آشنا شدم فهمیدم سایه دختر درس‌خونی هست. با ایستادن ماشین کنار در خونه سایه برگشت سمتم: کامران. - جانم. - تو خیلی خوبی. - برا تو خوبم گلم. - من میرم تو هم برو دیرت نشه. - هستم تا بری‌ تو خیالم راحت بشه. خندید و گفت: باشه. مواظب خودت باش. لبخندی زدم: تو هم همینطور همه هستی من به هاله خانوم و آقارضا سلام برسون. - چشم. در ماشین و باز کرد و از صندلی عقب خرید هاشو رو گرفت و در رو بست. در خونه رو باز کرد و برگشت برام دست تکون داد. منم دست تکون دادم و رفتم. «هیچ حواست هست با تمام من یکی شدی؟» سایه درو بستم و رفتم داخل. وارد پذیرایی شدم. از آشپزخونه صدا میومد، مثل اینکه مامان اومده بود. رفتم آشپزخونه با لبخند گفتم: سلام مامانی. برگشت و گفت: سلام سایه‌جان چرا اینقدر زود اومدی؟ به ساعت مچیم یه نگاه انداختم. ساعت شش و نیم بود: برا کامران یه ماموریت پیش اومد باید می‌رفت. - اها باشه عزیزم برو لباسات رو عوض کن راحت باشی. - مامان بیا قبلش خریدهامون رو ببین بعد میرم. - برو پذیرایی الان میام. باشه‌ای گفتم و رفتم پذیرایی. بعد نشون دادن خریدها مامان هم سلیقم رو پسندید. برداشتمشون و بردم اتاقم. لباسم رو برداشتم. سفید بود و بلندیش تا پایین زانوهام میرسید، آستین‌هاش هم پف داشت. خیلی ساده بود. ولی به تنم قشنگ میومد، این رو کامران هم گفت. توی جالباسی گذاشتم و برداشتمش. دسته گلی کامران رو برداشتم و توی گلدون روی عسلیم گذاشتم که ازش یه پاکت افتاد. متعجب برداشتمش و رو تخت خودم رو انداختم و بازش کردم. با دیدنش لبخند زدم. یه شعر نوشته بود: « گرچه رسوا شدم از عشق تو اما چه کنم، دوست می‌دارمت ای مایه‌ی رسوایی من » لبخندی زدم که...
  9. یک روح در دو تن #پارت_هشتم تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم اتاقم. بعد یه حموم یه ربعه رفتم پای‌کمد و در سفیدش رو باز کردم. از اونجایی که می‌دونستم کامران مشکی_سفید می‌پوشه یه مانتو سفید که تا پایین زانوم بود با یه شلوار مشکی ساده برداشتم و پوشیدم. موهام که تا الان خشک شده بودند رو شونه زدم و کریستال مو بهشون زدم، بعد بافت زدم و به پشتم فرستادمشون. برای آرایش هم یه ریمل و یه رژ صورتی زدم. شال مشکیم رو سرم انداختم و کیف سفید با کفش‌های سفیدم رو برداشتم. ساعت دو بود. به کامران پیام دادم: کامران من آمادم. چند دقیقه بعد جوابش اومد که نوشته بود: باشه عزیزم منم دم درم. لبخند زدمو راه افتادم. کامران به دسته‌گل تو دستم یه نگاه انداختم رز‌های قرمز که‌با کاغذ‌رنگی قهوه‌ای پیچیده شده بود. روشون چند‌تا خرس قرمز بود و لاشون هم یه کاغذ بود که توش یه شعر نوشته شده بودم. سایه عاشق شعر بود. با صدای‌گوشی به خودم اومدم. «کامران من آمادم» لبخندی زدم و براش نوشتم: «باشه عزیزم منم دم درم» گوشی رو روی داشبرد گذاشتم و دوبارا به گل یه نگاه گذرا انداختم؛ مطمئنم سایه عاشقش میشه. اوه اوه سایه اومد. تو آینه خودم رو دیدم و خب، خوب بودم. یه تیشرت سفید و شلوار جین مشکی. به سایه نگاه کردم، اونم با من ست کرده بود. دسته‌گل رو برداشتم و پیاده شدم و رفتم نزدیکش. توجه: دسته‌گل رو پشتم قایم کردم. دوتا دستام رو براش باز کردم و فکر کنم همین یه حرکت کافی بود تا خودشو سریع پرت کنه بغلم. دستامو دورش حلقه کردم و به خودم فشردمش. و من چقدر این دخترکم رو دوست داشتم. در گوشش زمزمه کردم: سلام دخترکم، چطوری خوشگلم؟ اونم خودش‌رو از من جدا‌کرد و گفت: سلام منم خوبم، توخوبی؟ گل رو گرفتم‌ جلوش و با لبخند گفتم: منم تورو دیدم خوب شدم. با دیدن گل برق عجیبی تو چشماش هویدا شد. گل رو توی یکی از دستاش گرفت و تو چشمام خیره شد و گفت: کامران این خیلی خوشگله! و دوباره خودش رو محکم تو بغلم انداخت. خندیدم و گفتم: کم دلبری کن خانوم خانوما. از خودم جداش کردم و به صورتش که کم از ماه نبود خیره شدم. - آخ من قربون اون تیله‌های سبزت برم. بعد در ماشین رو براش باز کردم و گفتم: حالا سوار شو که قراره امروز کلی خوش بگذرونیم، بدو. لبخندی زد و داخل ماشین نشست. درو بستم و دور زدم و داخل ماشین نشستم. سایه برگشت سمتم و گفت: کجا بریم؟ در حالی که ماشین رو روشن می‌کردم گفتم: من غذا نخوردم بریم یه‌جایی یه‌چی بخوریم بعد بهت می‌گم. - خب منم غذا نخوردم بریم یه فست‌فودی دوتا ساندویچ بگیریم بریم یه پارک نزدیک همینجا هست اونجا بخوریم. نگاه‌گذرایی بهش انداختم و گفتم: چشم خانوم، هرچی شما بگید! - کامران لباسات رو باهام ست کردی! نمی‌دونم چرا؛ ولی وقتی پیش سایه هستم حس شوخ‌ طبیم گل می‌کنه و این قلب دیوونم هست که نمی‌خواد آروم بگیره! لبخند شیطونی روی لب‌هام نشوندم. - نه عزیزم مثل اینکه تو با من ست کردی. مثل اینکه من هر چقدر شیطون باشم جای لجبازی‌هایون رو نمی‌گیره، به هیچ وجه! - نخیرم تو با من ست کردی. شونه‌ای بالا انداختم. - من که بیشتر وقتا مشکی سفید می‌پوشم. حالا شاید تو بامن ست کردی. با صدای نیمه بلندی گفت. - اِ کامران! از بچه بازیاش خندیدم و گفتم: باشه بابا تسلیم تو با من ست کردی. - کامران می‌دونستی می‌خوام خفت کنم؟ خندیدم و با لحن حق‌به‌جانبی گفتم: نمی‌تونی گلم. با تعجب چشماش و ریز کرد و پرسید: اونوقت چرا؟ ماشین رو جلوی یه فست‌فودی نگه‌داشتم و خاموشش کردم. رومو برگردوندم سمتش و گفتم: چون آقایی که جلوی شما هست فرد خیلی خوبی هست، عرض یادآوری خدمتتون عرض کنم که ایشون شوهر شما هستند. - که اینطور! پرچم بالا گفتم: بله همینطوره. یهو اومد‌‌ جلو و بوسه‌نرمی روی گونم کاشت و گفت: الهی من فدای‌ این شوهر خوب بشم. لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. اگه این دختر نباشه من میمیرم. آره، آره، قطعا میمیرم. رفتم داخل فست‌فودی و سفارش دوتا ساندویچ کالباس دادم. منتظر بودم که یهو قفسه‌سینم درد فجیعی گرفت که بعد چند ثانیه ول کرد. دستم رو روش گذاشتم. خدایا خودت عاقبت مارو بخیر کن. ساندویچ هارو گرفتم و اومدم بیرون. تو ماشین نشستم و یکی از ساندویچ هارو با نوشابه در آوردم و روبه سایه گفتم: اینم تقدیم به خانوم خوشگل خودم. ساندویچ رو از دستم گرفت و انگار که یه چی تو صورتم دیده باشه با تعجب گفت: کامران چیزی شده؟ خدا خدا میکردم که ای کاش چیزی نفهمیده باشه. با تعجب گفتم: نه، چطور عزیزم؟ - پس چرا رنگت پریده؟ بخاطر اینکه طاقت ناراحتیش رو نداشتم گفتم: نه سایه چیزی نیست؛ هوای اونجا یکم گرم بود بخاطر همین اینجوری شدم. - پس چرا دستات سرده؟ ناخداگاه نگاهم به دستم رسید. سایه کِی دستم رو گرفت که خبردار نشدم؟ خدایا چرا سایه ول نمی‌کنه‌؟ سریع دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم: چیزی نیست سایه‌جان بی‌خیال دیگه! ناراحت ازم رو برگردوند و بالحن آرومی گفت: حالا چرا داد ‌می‌زنی؟ چی؟ من داد زدم؟ چرا پس خودم نفهمیدم؟ خدایا من چم‌ شده بود؟ سر سایه خودم داد زدم؟ اصلا تمرکزی روی کارهای احماقنم نداشتم. دستم رو توی موهام فرو‌ کردم و برگشتم سمتش. صورتش سمت پنجره بود و به بیرون چشم دوخته بود. با لحن آرومی‌ گفتم: سایه‌جان، خانوم گلم، ببخشید؛ دست خودم نبود که... می‌دونی چقدر‌ دلم برای اون چشمای خوشگلت تنگ شده؟
  10. یک روح در دو تن #پارت_هفتم *** با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. کش‌و‌قوصی به بدنم دادم و به تاج تختم تکیه دادم و مشغول، اتفاق های دیشب رو مرور کردم. قرار شد پس فردا عقدمون باشه. عقد رو توی تهران برگزار کنیم و بخاطر فامیل‌های کامران، عروسی توی کردستان باشه. خمیازه آروم، اما گرفته و خسته‌ای کشیدم و چشمام رو گردوندم. دیشب شاید شب خوبی نبود، شاید الان غمگین بودم، شاید اون بغض‌ها و اون اشک‌های لعنتی نگذاشت بخوابم؛ ولی این‌ها دردی رو دوا نمی‌کرد. می‌گفت تازگی‌ها فهمیده، این یعنی همه می‌دونستند و قسمت تلخ هم می‌شد بهش گفت. به یه تابلو رو دیوار اتاقم که با خط خوشی نوشته بودم نگاه کردم: «به راستی‌که عشق معجزه است؛ همچو بارش برف در اوج‌ تابستان!» چقدر که این جمله وصف من و کامران بود. واقعا که راست می‌گفت! کامران شبیه همون برف تو اوج تابستان دلم بود. اون موقعی که خانواده‌هامون باهم دوست شده بودند کامران من رو اذیت می‌کرد و هعی باهام شوخی مسخره می‌کرد. شاید میشه گفت دلیلش همین شیطنت‌های وقت و بی‌وقت من بود. منم که فقط می‌تونستم سایش رو با تیر بزنم، البته بعضی موقع ها هم بد حرصش رو در میاوردم که دلم ناجور خنک می‌شد. یه سال رو همین‌جوری مدارا کردم باهاش، تا زمانی که توی شهریور ماه... یه روز که داشتم پیاده می‌رفتم کلاس ساز گیتار بارون بارید. کیفم رو بالا سرم گرفته بودم و سریع می‌دویدم سمت آموزشگاه که‌ چند تا پسر لندهور می‌خواستند اذیتم کنند. اینقدر دویدم که چشمم به یه کوچه برخورد، رفتم داخلش که از شانس بد من بن‌بست بود. همون موقع پاهام به یه سنگ گیر کرد‌‌‌‌‌ و زمین افتادم. داشتند میومدند جلو که یکیش پخش زمین شد. سرم و بلند کردم و دیدم عععع، ناجیم کامران بود. جلوتر اومد و اون یکی هم از ترس با دوستش فرار کرد. با کمکش سوار ماشینش شدم و اول یکم دعوام کرد. منم بیخیال عربده‌هاش از سرما می‌لرزیدم و مونده بودم این که می‌خواست سر‌به‌تن من نباشه چرا اینقدر روم غیرتی شده! همون لحظه اعتراف کرد که از اول، بهم علاقه داشت. چه اعترافی‌هم شیرین‌تر از اعتراف به عشق؟ اون روز من رو تا دم در آموزشگاه رسوند و شمارش رو بهم داد. دیگه خدا می‌دونست چی تو دلم می‌گذشت‌. به مامان بابا قضیه رو گفتیم و اون ها‌هم گفتن برای آشناییمون بهتره چند سال با‌هم دوست باشیم تا با‌هم آشنا بشیم. بخاطر همین میگم کامران مثل بارش برف در اوج تابستان دلم بود. نگاهی به انگشتر نشون دستم که لیلا خانم تو انگشتم کرده بود انداختم. لبخند کم‌رنگی زدم، من عاشق این مرد پر غرور بودم که فقط برای من بلد بود دلبری کنه. با صدای گوشی به خودم اومدم. کامران بود: «قطعه‌ای ازو‌من کنار توست؛ و قعطه‌ای ‌کنار‌ خودم، و قَطَعاتَم دلتنگ یکدیگرند، می‌شود بیایی؟» لبخندی زدم و نوشتم: «چطوری خوبی؟ صبحت بخیر» سریع جواب داد. فکر کنم رو گوشیش خوابیده بود. «سلام سایه‌بانو صبح تو هم بخیر، شمارو ببینم بهترم می‌شم.» به ثانیه نکشیده دوباره نوشت: «میگم فدات‌شم دلم برات یه‌ذره شده امروز حاضرشو بریم بیرون. هم یه حالی عوض کنیم هم برای عقد خرید کنیم.» یه‌کم فکر کردم و نوشتم: «جناب‌سرگرد شما آگاهی نمی‌‌ر‌ید مگه؟» «به تو چه!» اخم کردم و براش نوشتم: «کامران!« فکر کنم عصبانیتم رو فهمید و گفت: «شوخی‌کردم سایه؛ امروز به‌خاطر اینکه باهم بریم بیرون مرخصی گرفتم.» «کامران.» «گیانم!» «می‌دونستی خیلی دوست دارم. هوم؟» «اهوم» «پس این رو بدون تا آخر عمرمم بیشتر دوست دارم» «سایه!» «جون‌دلم.» «بدون اولین و آخرین عشق زندگیم تویی♡» «چشم» «بریم بیرون؟» حواسم به کل پرت شده بود. به ساعت دیواری نگاه کرد و نوشتم: «ساعت دو چطوره؟» «اوکی پس ساعت دو دم در خونتونم» «پس خدافظ» «مواظب خودت باش. خدافظ» گوشی رو گذاشتم رو عسلی کنار تخت. ساعت نه بود. خب حالا وقت داشتم. به سرویس بهداشتی داخل اتاقم رفتم و بعد از دست و صورتم رو شستم. با خشک کردن صورتم از اتاقم دل کندم و با قدم‌های آروم، از پله‌هایی که نرده‌های چوبی طرح‌داری داشتند، وارد هال شدم. نگاهم رو چرخوندم. مامان رو کاناپه نشسته بود و داشت تی‌وی نگاه می‌کرد و بابا هم طبق معمول شرکت رفته بود. بلند گفتم: صبح بخیر مامانی. برگشت و لبخندی زد و گفت: سلام صبح بخیر عزیزم، برو آشپز‌خونه صبحونت رو بخور چایی هم تازه دمه. رفتم سمتش و یه بوس رو گونش کاشتم و گفتم: چشم مامان خوشگلم. اونم خندید و گفت: بسه این لوس بازیا، سایه چرا زیر چشمات گود افتاده؟ لبم رو با زبون تر کردم و برای حفظ ظاهر لبخندی زدم. - دیشب یکم دیر خوابیدم مامان، شاید بخاطر همینه. سری تکون داد و با خونسردی گفت: از این به بعد سر وقت بخواب که اذیت نشی. لبخند محوی زدم و با گفتن «چشم» فاصله گرفتم و وارد آشپزخونه شدم. مامان صبحونه روه زیبایی روی میز صبحونه چیده بود. لبخندی، هر قدر کمرنگ زدم. بعد خوردن صبحونه و شستن ظرف‌ها رفتم پذیرایی دیدم مامان آماده شده. با تعجب گفتم: مامان جایی میری؟ اومد سمتم و گفت: سایه‌جان من میرم‌ خونه خاله سمیرات. تو نمیای؟ - نه مامان من نمیام ساعت دو قراره کامران بیاد دنبالم بیریم بیرون برای عقد هم خرید کنیم. سری تکون داد. - اها باشه ساعت چند میاید؟ شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: نمی‌دونم شاید ساعت‌های هفت_ هشت، چطور؟ - همینجوری منم تا اون موقع اومدم. لبخندی زدم. - باشه مامان رفتی سلام برسون به باباهم خودت بگو. ممان هم متقابلا لبخندی زد و گفت: باشه خدافظ. - مواظب خودت باش مامانی خدافظ. بعد یه بوسه رو گونم رفتش. یکم بی‌حال برای هر کاری بودم. روی مبل تک‌نفره نشستم و به سقف خیره شدم. ساعت ده بود. وقتی به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم کانترول تلویزیون رو برداشتم مشغول بالا پایین کردن کانال‌ها شدم.
  11. من یه بخش کتاب غرور و تعصب رو خوندم که واقعا قشنگ بود. میگفت تعداد افرادی که دوسشون دارم کمه و تعداد افرادی که خوبند از اینها هم کمترند. ادامش میگفت دنیا دیدگاه‌های متفاوتی داره. ما باید دیدگاهمو ن رو عوض کنیم چون به هیچ وجه دنیا جاش رو عوض نمی‌کنه. خلاصه خیلی قشنگ بود
  12. قشنگم بفرمایید. اینم کاور رمان زیبای شما. امیدوارم دوست داشته باشید
  13. یک روح در دو تن #پارت_ششم - من... من... سرطان دارم؛ سرطان سینه. همین کلمه کافی بود تا اولین قطره اشک رو گو‌نه‌ام بریزه و اجازه بده بقیه قطره‌های اشک هم بی‌رحمانه روی گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هام جاری بشند. من درست شنیدم؟ کامران من، مردی که حاضر بودم زندگیم رو به پاش بریزم سرطان داره؟ الان علاوه به دستم تموم تنم داشن می‌لرزید. سرم گیج می‌رفت و، احساس بدی داشتم. حالم بد بود، واقعا بد؛ نه اینکه بگم الکیه. آخه کی می‌تونه این رو بشنوه و اشکش در نیاد، مخصوصا برای من که عزیزترین عزیزم بود. دیگه کنترلی روی اشکام نداشتم. این دیگه چه مصیبتی بود که سرمون اومد. حتی اسم اون بیماری کوفتی که گریبا‌ن گیرمون شده میاد... کامران چطور تونست مسئله به این مهمی رو از من پنهون کنه؟ براش ارزش داشتم که چیزی نگفت بهم؟ با تکون دادن دستش جلوی صورتم به خودم اومدم: سایه. چشمای پر اشکم رو به مشکی‌های خوشگلش دوختم. - قرار نبود چیزی رو از هم پنهون کنیم. کامران هم انگاری ناراحت بود‌‌. این رو از لحن صداش می‌شد فهمید: سایه جان گفتم که نتونستم بهت بگم! همون طور که اشک‌هام می‌ریخت یه مشت مثلا محکم که می‌دونستم در برابر بدن عضله‌ای کامران هیچ بود به بازوش زدم و گفتم: خیلی نامردی کامران... ولی دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و اشکام مثل سیل روی گونم واژگون شدند. هر کسی نمی‌دونست فکر می‌کرد می‌خواست طلاقم بده یا سرم هبو بیاره! والا! از رو پاهاش سریع بلند شدم و رفتم رو تخت نشستم و پاهام رو تو شکمم بردم و سرم رو گذاشتم روی پاهام. حس می‌کردم همه این‌ها یه خوابه، خوابی که نمی‌خواست بپره. من زندگیم رو می‌خواستم، زندگی‌ای که من و تو، بدون مشکل کنار هم باشیم و به خوبی بگذرونیمش. هنوز باورم نمی‌شد کامران سرطان داره؛ ولی... ولی چرا زودتر به ذهنم نرسید؟ میشه سرطان رو درمان کرد. آره، آره، میشه سرطان رو درمان کرد. دختر خاله‌ی سهیلا هم سرطان داشت و درمان شد. شاید... شاید... شاید چیه دیگه؟ حتما، حتما میشه سرطان کامران رو درمان کرد. تو افکارم بودم که حرکت چیزی رو روی موهام حس کردم. سرم رو بلند کردم و دیدم کامران کنارم نشسته و موهام رو با لبخند دلنشینش نوازش می‌کنه. ای خدا این کی اومد اینجا که من نفهمیدم؟ یعنی اینقدر تو فکر بودم؟ - کجا سیر می‌کنی خانوم؟ درسته ناراحت بودم؛ ولی خب کامرانهم ناراحت بود. چطور می‌تونستم حال کسی که تموم دنیام بود رو به هم بزنم؟ حس می‌کردم تنها پشتوانش تو دنیا منم، آخه تا حالا نگفتم، خیلی دوسش دارم، خیلی خیلی زیاد. چشمام رو به چشمای رنگ شبش که تموم قانون‌های جزر و مد رو به هم ریخته بودند دوختم و گفتم: باید بهم می‌گفتی. پیشونیم رو بوسید و گفت: ببخشید عزیزم. - کامران - جان دلم. -می تونیم بریم پیش یه دکتر درست حسابی. اصلا برای درمانمون می‌تونیم بریم خارج کشور. اونجا باز بهتره. - در‌مانمون؟ بینیم رو بالا کشیدم و گفتم: این همه کلمه فقط همین رو شنیدی؟ آره دیگه درد تو درد منم هست. اینو از الان می‌گم تا آخر عمر. - حالا ول کن این بحث هارو پاشو بریم پایین دوساعته داریم حرف می‌زنیم، فکر می‌کنند داریم چیکار می‌کنیم. با حرفش ناخودآگاه لپام قرمز شد. سرم رو انداختم پایین و گفتم: مگه چیکار می‌کنیم؟ خب داریم حرف می‌زنیم دیگه. اونم خندید و شیطون گفت: اگه بگم که لپات بیشتر از این سرخ میشه خانوم! می‌دونستم، می‌دونستم می‌خواد حالم رو خوب کنه تا به هم نریزم؛ ولی همین کارهاش کافی بود تا آدم رو بیشتر از این دیوونه کنه، کافی بود تا بیشتر خجالت بکشم و سرخ‌تر از سیب رسیده بشم. باهم بلند شدیم و به سمت در رفتیم و اون هم با بوسه‌ای روی پیشونیم من رو مهمون خودش کرد؛ ولی بی‌خبر از دل من بود که کودتایی برپا کرده بود، میشه گفت مصوبش تو بودی! کودتایی که 28 مرداد کنارت لنگ می‌انداخت. تو از اون کودتایی هستی که انقلاب برپا می‌کرد. با وارد شدنمون به پذیرای لیلا خانم با لبخندی گفت: خیره؟ کامران لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت و گفت: خیره. لیلاخانم بلند شد و اومد مامان‌هاله رو بغل کرد و بعد من رو تو آغوش خودش جا داد و با خوشحالی گفت: مبارک باشه عروس گلم. مردها هم همدیگر رو بغل کردند و تبریک گفتند. چشمای کامران یه برق قشنگی می‌زد، همراه یه لبخند غمگین! قرار بر این بود امروز روز خوبی برامون بشه، یه روز فراموش نشدنی! ولی کاش اینجوری نمی‌شد، کاش کامران پیش از اینها بهم می‌گفت، کاش خدا فرجی نازل کنه، اصلا، اصلا کاش این کاش‌ها می‌رفت و ته ته اعماق وجودم دفن می‌شد و باعث نمی‌شد که بغض عذاب‌آوری جاش رشد کنه و موجب نابودیم بشه!
  14. سلام خوشگلم

     

     میشم رمانم رو بخونی نظر باارزشت رو به اصلاعم برسونی

    خوشحال

    1. روشـنـا

      روشـنـا

      حتما جانم

  15. ولی من هر وقت؛ کم آوردم، شکستم، تا مرز فروپاشی و نابودی رفتم مامانم سرپناهم بود. بودنت رو شکر مامان.
  16. مادر تنها کسی هست که... برای دوست داشتنش، نیاز به هیچ بهانه‌ای نیست!
  17. یک روح در دو تن #پارت_پنجم سایه همانطور که در افکارش پرسه می‌زد با شنیدن جمله «سایه جان چا‌یی رو بیار» به خودش آمد و با هول و ولا چشمی گفت و با سینی چایی وارد پذیرایی شد. چا‌یی را به همه تعارف کرد و وقتی به کامران رسید کامران با لحن بامزه‌ای که فقط او بشنود گفت‌: مرسی دخترکم. سایه هم لبخندهای آدم کشش را مهمان مرد زندگیش کرد و روی مبل تک‌نفره کنارش نشست. با نشستن سایه روی مبل دیاکو شروع به حرف زدن کرد: این هم از عروس گلمون. شما خودتون این آقا کامران ما رو می‌شناسید. کامران ما شغلش که سرگرد آگاهی هستش و از بچگی دوست داشت رو پای خودش بایسته. حالا هم اگه مشکلی نیست، این دوتا جوون خودشون برند و قائله رو ختم به خیر کنند. آقار‌ضا نگاه سرسری ای به کل جمع انداخت و نگاهش روی صورت هاله لحظه‌ای ایستاد. انگار واقعا خوشحال بود! کسی که در تمام این بیست و پنج سال کنارش بود، در سختی پشتش بود و در شادی‌ها، کنارش لبخند زد، حال هم مانند همان روزها، می‌خندید و خوشحال از چهره معصومش هویدا بود. لبخند محوی زد. رو از او گرفت و به دیاکو گفت: آقا دیاکو مشکلی نیست. بعد به دخترش چشم دوخت، او هم خوشحال بود‌‌‌‌‌.‌ گفت: سایه‌جان بابا، آقا کامران رو به اتاقت راهنمایی کن. سایه متقابلا لبخندی زد و گفت: چشم بابایی. سپس بلند شد و گفت: بفرمایید آقا کامران. کامران هم بلند شد و لبخند زنان پشت سایه از پله‌ها بالا رفتند و به سمت اتاق ‌رفتند. باید امشب به او می‌گفت. او از این به بعد قرار بود شریک زندگیش شود و چیز پنهانی بین آنها نباشد. باید می‌گفت مشکل کوچکی دارد. البته یکم بیشتر از کوچک، یعنی مشکل بزرگی دارد. باید می‌‌گفت که... سایه با‌هم وارد اتاق شدیم. روی تخت سفید رنگم نشستم و کامران هم رو صندلی تحریرم جا گرفت. با‌هیجانی که تو چشمام بود گفتم: وای کامران یعنی همه چی تموم شد! یعنی الان دیگه مال همیم! من عروست می‌شم؟ یعنی عروسی می‌گیریم؟ آره کامران برام عروسی می‌گیری؟ کامران هم با‌ هر کلمه‌ای که می‌گفتم به خل‌و‌چلی و هیجان من می‌خندید و در آخر، با ته ‌مونده‌ی خند‌ش گفت: معلومه که عروسی می‌گیرم. مگه من چندتا ملکه واسه قلبم دارم؟ با این حرفش بی‌اختیار پریدم بغلش و زمزمه کردم: کامران خیلی دوست دارم قول بده هیچ وقت تنهام نذاری، باشه؟ کامران همون‌طور که موهام رو نوارش می‌کرد هرم گرم نفس‌هاش رو به جون خریدم و باز با زمزمه‌هاش آروم گرفتم - قول میدم تا آخر عمرم کنارت باشم. یه لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد: البته اگه دووم بیارم. روی پاهاش نشستم و خیره به مشکیاش با تعجب گفتم: منظورت چیه کامران؟ اون هم خیره شد به چشما‌م و گفت: سایه ما تا چند روز دیگه زن و شوهر می‌شیم، دیگه نباید چیز مخفی‌ای بینمون باشه حتی اگه تا الان بوده باید همین امشب به هم بگیم. دستا‌م داشت می‌لرزید. من که تا الان از کامران چیزی رو مخفی نکردم. یعنی کامران چیزی رو از من مخفی کرده؟ آخه چه چیزی؟ ما که از اول دو‌ستیمون به هم قول داده بودیم چیزی رو از هم پنهون نکنیم. با تعجب و ترسی که تو تک تک سلول‌های وجودم جریان داشت زمزمه کردم: کامران... هنوز ادامه حرفم رو نزده بودم که دستش رو روی لبا‌م گذاشت و گفت: سایه‌جان، خانومَم، بذار حرفم رو بزنم آخرش هر کاری دوست داشتی بکن. می‌دونم سایه، ما به هم قول داده بودیم؛ ولی نشد، نتونستم سایه، نتونستم یه چی رو بهت بگم. من... من یه مشکلی دارم. مشکل کو‌چیکی نیست. من... من... و با حرفی که به زبون آورد لرزش بدی تو بدنم رخ داد.
  18. عزیزم من گرافیستتون هستم. براتون انجام میدم و در اسرع وقت ارسال می‌کنم.
  19. بخند مامان که من با صدای خنده ات جون میگیرم نگاهم کن که با برق نگاهت در دنیا رو می‌بینم باش مامان که من هم باشم •خیلی دوست دارم مامانی•
  20. یک روح در دو تن #پارت_چهارم سایه من و بابا رضا و مامان‌هاله توی پذیرایی منتظر کامران و خانوادهاش بودیم که صدای‌ زنگ در، دینگ دینگ، همه رو متوجه خودش کرد. بابا بعد مامان‌ بعدشم من به ترتیب به سمت در رفتیم. اول آقا دیاکو "بابای کامران" اومد و بعد اینکه با بابا و مامان سلام و علیک کردن اومد و به من گفت: سلام به عروس گلم، چطوری؟ لبخند کوچکی زدم و به رسم ادب گفتم: سلام آقا دیاکو من خوبم شما خوبید؟ او هم متقابلا لبخندی زد و سری تکون داد و وارد پذیرایی شد. بعد لیلا خانم «مادر کامران» اومد و با شوق، محکم بغلم کرد که خفه شدم. فاصله گرفت و گفت: سلام سایه جان. سلامی دادم و بعد از لیلا خانم کیوان، برادر کامران که پسر شوخ و حاضر جوابی بود اومد و گفت: سلام زن داداش. چقدر خوشگل شدی! با ترکیب زن داداش لبخند کوچکی کنج لبم نشست و گفتم: سلام آقا کیوان خوش اومدید. او هم وارد سالن شد و بعد قامت بلند کامران جلوم ظاهر شد. چند لحظه نگا‌م کرد و من هم با چشمام، خیره‌ی دو‌تا تیله‌ی مشکیش بودم. با اون کت و شلوار طوسی بی نظیر شده بود، انگار دوتا برادرا ست کرده بودند. کامران با اون چشمای زیبا‌ش از سر تا پای من رو برانداز کرد و بعد از مدتی کنار گوشم زمزمه کرد: فندوق کوچولو چقدر خوشگل شده، برای من خوشگل کردی، درست میگم؟ با همون لبخند از سر شوق سرم رو به معنی بله تکون دادم که نگاهم به دسته‌گل توی دستش افتاد. با چشمای برق زده و پر از شوقم به کامران نگاه کردم که چشمکی زد و گل و شیرینی رو بهم داد و وارد سالن شد. بازی می‌کرد، حرفه‌ای هم باد بود بازی کنه، خوب و بدون تقلب! همون لحظه صدای مامان‌هاله کنار گوشم پیچید: سایه با اون نگاهات می‌زنی تو قلب طرف خداوکیلی. برو آشپز خونه هر موقع گفتم با چایی بیا. با خنده چشمی گفتم و وارد آشپز خانه شدم. شخص سوم هاله خانم و آقا رضا روی مبل دونفره نشستند. آقا دیاکو، لیلا خانم و کیوان روی مبل سه نفره و کامران هم روی مبل تک نفره نشستند. سایه هم شبیه به کودکان کنجکاو در آشپز خانه به سر می‌بر‌د. بعد از احوال پرسی و کمی صحبت در مورد کارو بار و شرکت، دیاکو تصمیم گرفت اصل مطلب را بگوید گرچه همه می دانستند مطلب چیست و اصلش که بماند. - خب آقا رضا بهتره بریم سر اصل مطلب. خودمون می‌دونیم که خانواده‌ی ما چهارساله هم رو می‌شناسند. رفت و آمد داشتیم و توی مشکلات پشت هم بودیم. حالا تو این رفت و آمدها این دوتا جوون، آقا کامران و سایه خانم به هم دیگه علاقه پیدا کردن. حالا امشب اینجا دور هم جمع شدیم که اگه خدا بخواد و خانواده محترم شما رضایت بدند دست این دوتا جوون رو تو دست هم بذاریم. و حالا لیلا خانم که تا به الان حرفی نزده بود بحث را در دستش گرفت‌: سایه خانم هم جای دختر نداشته خودم. اگه اجازه بدید خود سایه‌جان هم بیاند و در مورد این دو‌تا جوون بیشتر صحبت کنیم. وای که‌آن لحظه در دل‌کامران غوغایی برپا بود، آن‌هم چه غوغایی. امشب دیگر سایه را مال خودش می‌کرد. دیگر میشد خانم خانه‌اش، ملکه قبلش؛ هر روز که از سرکار می آمد همه هستیش منتظرش می‌ماند. در آن لحظات سایه هم دست‌کمی از معشوقش نداشت! اویی که می‌گفت عشق فقط در داستان‌هاست و وجود ندارد و همچنین به عشق می‌خندید، خوردش عاشق پیشه شده بود. آن هم عاشق چه کسی؛ پسر دوست خانواده‌شان، افسر آگاهی، سرگرد کامران‌سلطانی. او در این سه سال دوستی هیچ چیز برایش کم نگذاشته بود و در هر سختی و مشکلی پشتش بود. واقعا احساس آرامشه عجیبی است که بفهمی یک نفر مراقبت است، جایت امن است، یا یک تکیه گاه محکم داری. این حس را دقیقا سایه به کامران داشت...
×
×
  • اضافه کردن...