رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

پری بانو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    266
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو

  1. بله خیلی ممنون🧸 ممنون میشم اگه دوباره شروع شد بهم اطلاع بدید۰🎀
  2. سلام گلم. یعنی کلا کار تیزر زنی متوقف شده و انجام نمیشه؟!
  3. بله عزیزم حتما. ولی کاشکی زودتر می‌گفتی که دوباره کاری نشه🙂
  4. یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و هفتم🤍🌱 می‌خواستم از رو تخت بلند بشم که مامان هاله اومد سمتم و گفت: بذار کمکت کنم عزیزم. بی‌حوصله گفتم: مامان به‌خدا من خوبم؛ چرا اینجوری می‌کنید آخه شما؟ بیخیال حرفم کمکم کرد تا بلند بشم. باهم رفتیم پیش لیلاخانم. مامان رو کرد سمتش و گفت: آبجی دکتر چی‌گفت؟ با خوشحالی نگاهی بهم انداخت و لب زد: گفتش جواب آزمایش فردا آماده میشه. چشمم رو زن بارداری که رو صندلی نشسته بود و دستش رو روی شکمش گذاشته بود دوختم و زمزمه کردم: امیدوارم منفی باشه. مامان صدا زد که چرخیدم سمتش. - چیزی گفتی سایه؟ با لبخند سری تکون دادم و لب زدم: گفتم چه خوب! - اهوم خیلی خوبه. بالاخره نوه کوچولوم داره میاد. رو کرد سمتم و گفت: یعنی من میشم مامان بزرگ؟ پلکی زدم و گفتم: مامان بهتره بریم دیگه. باشه‌ای گفت و باهم راه افتادیم سمت خونه. صندلی عقب نشستم و سرم رو به پنجره تکیه دادم. امروز خیلی خسته شدم. اون بچه اگه.. اگه وجود داشته باشه، نمی دونم کامران چه برخوردی می‌کنه. اون می‌گفت که بچه دوست داره ولی.. نگاه کن چقدر حساس شدم. بخدا که این یکی از علائم بارداریه. با رسیدن به در خونه با مامان هاله و لیلا خانم خداحافظی کردم و وارد خونه شدم. اول سمت آشپرخونه رفتم و یه لیوان آب خنک خوردم. آخر بهار بود و هوا اینقدر گرم بود که می‌تونست آدم‌کش باشه. به گردنم فشاری وارد کردم و سمت اتاق رفتم. لباسای تنم رو با یه‌دست لباس راحتی عوض کردم و خودم رو به پهلو رو تخت انداختم. نفس آسوده‌ای کشیدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم که ناخودآگاه لبخندی رو لبم ظاهر شد. لبم رو به دندون گرفتم و با لحن آرومی گفتم: ببین بچه کوچولو، من از همین الان زودتر از همه فهمیدم که تو وجود داری. بالاخره مامانیتم دیگه. ولی از همین الان یه عذر خواهی بهت بدهکارم! فنچل کوچولو ببخشید که با اومدنت مخالفت کردم، این رو بذار به پای بی‌حوصلگی و خستگی مامانی. در کنارش این رو هم بدون که مامانی خیلی دوست داره؛ مطمئنم بابایی عاشقت میشه! لبخند رو لبم پررنگ‌تر شد که خمیازه کوچیکی کشیدم و چشمام از فرت خواب آلودگی بسته شد. دوباره پلکی زدم. ولی هیچ چیز تغییر نکرد. چرخی زدم، همش بیابون بود و به‌غیر از خاک و چند بوته هیچ چیز نبود. خورشید نورش رو انگار تابونده بود به دل اینجا. دستم رو سایه‌بان چشمام گرفتم و مدام اسم کامران رو صدا زدم. ولی جواب نمیداد. نگران اسمش رو بلندتر صدا زدم ولی هیچی به هیچی. هیچ‌کس نبود. با دیدن آدمی که چند متر اونورتر بود، نیمچه لبخندی زدم. با فکر اینکه کامران باشه سریع سمتش دویدم و بلند اسمش رو صدا زدم. وقتی رسیدم بهش برگشت سمتم و با لبخند نگاهم کرد. اشک‌های جاری شده رو صورتم رو پاک کردم و به دستش نگاه کردم که دیدم خورشید تو دستشه. ترسیده گفتم: کامران چرا خورشید دستته؟ حتما دستت خیلی می‌سوزه، دستت رو بده به من. لبخندش رو پررنگ‌تر کرد و گفت: سایه تو خیلی خوبی. ولی.. لب‌های خشک شدم رو تکون دادم و با صدایی که به زور از حنجرم بیرون می‌یومد گفتم: ولی چی کامران؟ نگاه خسته‌اش رو بهم دوخت. گرما داشت پوستم رو می‌سوزوند ولی مثل اینکه کامران هیچ چیزی رو حس نمی‌کرد! - من نمی‌تونم تا آخر کنار خوبی‌هات باشم. متعجب زمزمه کردم: کامران چی میگی؟ منظورت از این حرف‌ها چیه؟ به چشمام خیره شد و گفت: وقتش رسیده که ترکت کنم؛ ولی نترس سایه! به خورشید نگاه کرد و گفت: این کنارت هست؛ من نمی‌ذارم تو این دنیا تنها بمونی. اشک‌هام قطره قطره روی گونم می‌ریخت. هیچ فهمی از حرف‌هاش نداشتم! فاصله بینمون رو پر کرد و دستاش رو محکم دورم پیچید و کنار گوشم زمزمه کرد: تو واسه این دنیای زشت زیادی زیبایی! بعد ازم جدا شد و به سمت مخالف من حرکت کرد. چندبار صداش زدم و سمتش دویدم ولی هعی ازم دورتر و دورتر شد. چند لحظه بعد گذشت که دور و اطرافم تاریک شد و تو سیاهی مطلق فرو رفتم. برای بار آخر کامران رو صدا زدم ولی هیچ جوابی از جانبش نشنیدم. از خواب بلند شدم و ترسیده سر جام نشستم. رنگ صورتم پریده بود و صورتم خیس عرق شده بود. چند تار از موهامم جلوی صورتم افتاده بود. نفسم بند اومده بود و به سختی می‌تونم اکسیژن رو داخل ریه‌هام بفرستم. دستم رو روی قلبم گذاشتم، قلبم محکم به سینم می‌کوبید و خیلی اذیتم می‌کرد. با یادآوری خوابی که دیدم دستم رو روی گوشم گذاشتم و با صدای بلندی گفتم: نه! نه! قرار نیست اینجوری بشه، قرار نیست! نتونستم ادامه بدم و اشک‌هام روی صورتم جاری شد. با کشیده شدن دستم توسط کامران... @رائوزین @عسل @Hananeh @علیرضا شیرحسینی
  5. یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و ششم🤍🌱 وارد محوطه بیمارستان شدیم. خوشحال بودم، از حرف‌های دکتر که حس خوبی رو منتقل می‌کرد، خوشحال بودم! با دیدن نیمکت چوبی رو به کامران گفتم: کامران جانم بریم اونجا بشینیم. سری تکون داد و باهم، به سمت جلو راه رفتیم. با نشستن کامران روی نیمکت نگران پرسیدم: کامران مطمئنی خوبی؟ سرگیجه نداری؟ سرش رو بالا آورد و اعتراضی گفت: عزیزم گفتم نه دیگه، خوبم. بطری آب رو دستش دادم و خودم، کنارش جاگیر شدم. - کامران خیلی خوشحالم، دیدی دکترت چی گفت؟ گفت سرطانت داره بهتر میشه، گفت اگه یکم دیگه مراعات کنی کلا از بین میره. سمتم برگشت و با لبخندی گفت: دلبر خانم، اگه می‌دونستم اینقدر خوشحال میشی که زودتر خوب می‌شدم. خنده‌ای زدم و... شاید اینجاست که شکرت رو به‌جا بیارم، مرسی خدا جون، شکرت برای همه این مهربونیت! *سه سال بعد* سایه سه سال گذشت. همینطوری نمیگم‌ها، این سه سال خودش 1095 روز بود. همه چی آروم بود. کیوان همراه سهیلا و امیر با یُسری ازدواج کردند. یُسری یه دختر افغانستانی بود که خیلی مهربون و خوشگل و خوش برخورد بود. خلاصه من ازش خوشم اومده بود. هر دو زوج با هم خوب بودند و زندگی خوبی هم داشتند. ولی حیف، حیف یُسری که گیر امیر افتاد! هنوز که هنوزه ازش بدم میاد. پسره بد عنقِ بی‌ادب. ایش! اینجا من یکم تعجب کردم. امیر و یُسری بعد ازدواجشون اومدن خونه مامان بابا زندگی کردند‌ و واقعا برام جای سوال بود. و اما بریم سر زندگی خودم. زندگی خودم که هیچ. 1095 روز گذشت. هیچ چیز هم تغییر نکرده. نمی‌دونم چرا؛ ولی احساس می‌کنم که کامران مثل قبل دوستم نداره، احساس می‌کنم جام توی قلبش کوچیک شده و این برای من حس خیلی بدی بود. کاش می‌تونستم ازش بپرسم، حالا چرا می‌گم کاش چون هر موقع اومدم در مورد خودمون باهاش صحبت کنم یا بحث رو عوض می‌کنه یا می‌گه « این چرندیات رو از سرت بنداز بیرون » یا میگه « داری پیر میشی ». با صدای زنگ در به خودم اومدم. چاقو رو کنار ظرف سالاد گذاشتم و سمت در رفتم. با دیدن مامان و لیلا خانم لبخندی زدم و به هردوشون سلام دادم. با سینی چایی از آشپزخونه بیرون اومدم و روی میز گذاشتم. خودمم روی مبل یه نفره نشستم. رو بهشون گفتم: چرا به سهیلا و یُسری نگفتید بیاند؟ منم بی‌کار بودم. مامان با اخم بامزه‌ای گفت: اونا هر کدوم خودشون کار دارند مثل تو که بی‌کار نیستند! اعتراضی گفتم: مامان!.. این چه حرفیه می‌زنی آخه. هردوشون خندیدن که لیلاخانم گفت: آبجی این حرف رو نزن سایه خانم هم کارهای خودش رو داره. بعد رو کرد سمت من و گفت: دخترم تو و کامران نمی‌خواید به بچه فکر کنید؟ با حرفش چایی پرید تو گلوم که بعد چند سرفه به خودم اومدم. شوکه گفتم: بله؟ نفس عمیقی کشید و گفت: دختر چرا اینطوری می‌کنی اخه؟ گفتم نمی‌خواید به وجود بچه تو زندگیتون فکر کنید؟ چشمام گرد شد که با صدای مامان به اون نگاه کردم: لیلاخانم راست میگه دخترم. الان سه ساله شما ازدواج کردید و خوش‌گذرونی‌هاتون رو توی این زمان انجام دادید. به بچه هم فکر کنید، خوب نیست تو زندگیتون یه تنوع هم ایجاد بشه؟! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آخه مامان.. نگاهش رو چرخوند و گفت: تو از همون اول هم حرف گوش کن نبودی. متعجب نگاهش کردم و بعد چند لحظه با گفتن « من برم به غذا سر بزنم » بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم. آخه بچه؟ من و کامران در موردش حتی حرف هم نزدیم. پوف کلافه‌ای کشیدم و در قابلمه رو بلند کردم ولی وقتی بوی غذا به بینیم خورد با احساس حالت تهوع دستم روی دهنم گذاشتم و سریع سمت سرویس بهداشتی رفتم. در رو پشت خودم بستم که تمام محتویات معدم بالا آوردم. نمی‌دونم چرا ولی حس خیلی بدی داشتم. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم. همونطور که با حوله سبزم صورتم رو خشک می‌کردم اومدم بیرون که لیلاخانم اومد سمتم و گفت: سایه‌جان خوبی؟ چیشد؟ نفس‌عمیقی کشیدم و گفتم: نمی‌دونم تا بوی غذا خورد به دماغم حالم بهم خورد. تاحالا اینجوری نشده بودم! مامان لبخند شیطنتی زد و گفت: ولی من اینجوری شدم.
  6. خیلی خب گلم. در اسرع وقت خدمتت ارسال می‌کنم
  7. @Hananeh سلام عزیزم وقت بخیر. من گرافیستتون هستم و خوشحالن که این مسئولیت رو پذیرفتم. امیدوارم اثری که خلق می‌کنم باعث پیشرفت هرچه سریع شما، در مجموعه دوست داشتنیم داشتنیمون بشه. گلم عکس رو همین جا ارسال کن🎀
  8. یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و پنجم🤍🌱 اون.. اون اینجا چیکار می‌کرد؟ لحظه‌ای توی سکوت گذشت که به خودش اومد. سمتم اومد و گفت: سلام سایه خانم. با لبخند مصنوعی سلامی دادم و رو کردم سمت کامران که با لبخند گشادی نگاهم می‌کرد. خودم رو خیلی کنترل کردم تا سقف خونه رو روش پایین نیارم. همه نشستیم که چند دقیقه بعد من و مامان رفتیم آشپزخونه. رو کردم سمت مامان و با اخم گفتم: مامان این اینجا چیکار می‌کنه؟ همونطور که چایی رو تو لیوان‌ها می‌ریخت گفت: کیو میگی سایه؟ ظرف شیرینی‌هارو داخل سینی چیدم و گفتم: امیر رو میگم. اون اصلا دوست کامران هست، اینجا چیکار می‌کنه؟ نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت: سایه اون مهمون ما هستش، اگه چیزی رو می‌خوای بفهمی یاد بگیر باید صبر داشته باشی. بعد با سینی چای رفت بیرون. پوفی کشیدم و برای خودم زمزمه کردم: پس اینجا فقط منم که بی‌خبرم. شونه‌ای بالا انداختم و با سینی شیرینی رفتم بیرون. ظرف‌هارو روی میز گذاشتم و کنار کامران نشستم. امیر نگاهش رو به همه چرخوند و در آخر گفت: من از کامران خواستم تا همه رو اینجا دور هم جمع کنه چون می‌خواستم یه خواهشی ازتون بکنم. متعجب نگاهش کردم که نگاهی به مامان و بابا انداخت و ادامه داد: نمی‌دونم کامران بهتون گفته یا نه؛ ولی من پدر مادر ندارم و تو بهزیستی بزرگ شدم. الانم بجای پدر مادرم می‌خوام شما برام آستین بالا بزنید و جای پسرتون برام خواستگاری برید. صدای دست مامان بابا و کامران بلند شد که متعجب نگاهم رو چرخوندم. جان؟ دقیقا چیشد؟ لب باز کردم و گفتم: بله؟ چیشد؟ امیر لبخندی زد و گفت: یعنی می‌خوام هاله خانم و آقا رضا جای مادر و پدرم، شما به عنوان خواهرم و آقا کامران هم به عنوان برادرم تو مجلس خواستگاری باشند. یه تای ابروم رو بالا انداختم که مامان با شوقی که انگار امیر پسر واقعیش باشه گفت: پسرم از دختر خانم بگو، اسمش چیه.؟ اونم لبخند محوی زد و گفت: اسمش یُسری (بخونید یُسرا) هستش، خلاصه چی بگم دختر خیلی خوبیه و... بی‌توجه بهشون روبه کامران که به حرف‌های امیر گوش می‌داد گفتم: کامران میشه یه دقیقه بیای، باهات کار دارم. نگاهش رو بین من و امیر چرخوند و بلند شد. جلوتر ازش وارد آشپزخونه شدم و به کابینت تکیه دادم که با خنده اومد تو و گفت: جانم اتفاقی افتاده؟ با اخم گفتم: کامران این چی میگه؟ قضیه خواستگاری چیه؟ اداش رو درآوردم و گفتم: شما به عنوان خواهرم.. اصلا من نخوام خواهر اون باشم باید کدوم بشر رو ببینم؟ اول شوکه... بعد که به خودش اومد زد زیر خنده گفت: سایه خیلی خوب بود! با پام محکم تو ساق پاش زدم و همونطور که سعی می‌کردم صدام بالا نره گفتم: هرهر بانمک، رو آب بخندی، میگم این اینجا چی میگه؟ پاش رو محکم گرفت و گفتم: آی خدا بگم چیکارت نکنه سایه... با اومدن مامان بابا به آشپزخونه حرفش رو خورد. رو به مامان گفتم: اصلا مامان خودت بگو، چرا این، این حرف‌هارو زد؟ مامان و بابا همزمان نگاهی به کامران انداختند که شونه‌ای بالا انداخت و گفت: من چیزی نمی‌دونم. بعد رفت بیرون. با اخم به مامان نگاه کردم که گفت: بابات بهت ‌میگه. بعد مشغول کشیدن شام شد. دستام رو از دست این همه پیچوندن تو هم قفل کردم و رو به بابا گفتم: بابا آقا امیر چرا می‌خواد شما براش برید خواستگاری؟ مگه با ما نسبتی داره؟ آروم با لحن همیشگیش گفت: دخترم کار خیر که نسبت نمی‌خواد! حالا وروجک بابا بگو تو چرا مخالفی؟ سرم و انداختم پایین و گفتم: شما و مامان فقط مامان بابای من‌اید نه برای اون. خندید و بوسه‌ای به پیشونیم زد و گفت: خانم کوچولو شما از کی تا حالا حسود شدید؟ قفل دستم رو باز کردم و اعتراضی گفتم: عه بابا من حسود نیستم. سر تکون داد و گفت: باشه عزیزم من رفتم پذیرایی زشته همه اینجا باشیم. تو هم کمک مادرت کن. چشمی گفتم و با کمک مامان میز شام رو چیدیم. نگاه موشکافانه‌ام رو از روی این امیر بر نمی‌داشتم. پسره‌ی ناقلا، نیومده دل مامان بابای من رو بدست آورده. نگاه کن تروخدا چجوری با مامان بابا حرف می‌زنه. نگاهش رو سمتم چرخوند که سرم رو پایین انداختم و مشغول خوردن غذام شدم. تک سرفه‌ای کرد و گفت: - سایه خانوم میشه پارچ دوغ رو بدید؟ سرم رو بالا آوردم و گفتم: البته. از اونجایی که فاصله بین من و اون زیاد بود پارچ رو از کنارم برداشتم و کنار دستم گذاشتم و گفتم: ببخشید دست من تا همین‌جا می‌رسه! بعد قاشقم رو داخل دهنم گذاشتم. بابا لبخندی زد و گفت: اشکال نداره امیرجان بیا از این پارچ برای خودت بریز. چشمای گرد شدم رو بهشون دوختم که دیدم امیر با پرویی تمام، برام ابرویی بالا انداخت و دور از چشم بقیه شکلک درآورد. آی من بزنم.. یعنی چیز.. امم.. نگاهم سمت کامران چرخید که از بس خندش رو کنترل کرده بود صورتش قرمز شده بود! حرصی نگاهش کردم و با پام، دوباره به پاش زدم. آخ کوچولویی گفت و با اخم سمتم برگشت. نفس عمیقی کشیدم و کلا... بیخیال! *** همونطور که تو راهرو بیمارستان حرکت می‌کردیم، دستاش رو محکم گرفتم و گفتم: کامران حالت خوبه؟ دستام رو محکم‌تر گرفت و گفت: خوبم!
  9. یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و چهارم🤍🌱 شخص سوم دسته‌گل را مضطرب در دستانش جابه‌جا کرد و دست لرزانش را روی زنگ در فشرد. به تنها حامی‌اش که گوشه‌ای ایستاده بود نگاه کرد. چشم‌هایش پر از آرامش بود و از او می‌خواست تا آرام باشد... فقط کمی آرام! صدایی از میکرفون نیامد و فقط در باز شد. نفسش را به بیرون فرستاد و داخل رفت. از آسانسور پیاده شد و جلوتر رفت که تا خواست زنگ در را بزند در خودش باز شد. پدرش بود. همان پدری که در کودکی آرزوی داشتنش را داشت. آرام جلو رفت و محکم خودش را در آغوشش انداخت و زمزمه کرد: سلام بابا، سلام بابایی. صدای بغض‌دار پدر شکست و زمزمه وار پسرش را در آغوش کشید آرام گفت: سلام پسر. چرا الان، چرا اینقدر دیر اومدی؟ می‌دونی تا پیدا کردنت نابود شدیم؟ می‌دونی مامانت چقدر عذاب کشید؟ - ببخشید بابا. و می‌دانست همین یک کلمه کافی نیست! می‌دانست که یک کلمه، تلافی چندین سال دوری و چشم به در بستن را نمی‌کند. از پدرش جدا شد و گفت: مامان کجاست؟ بابا پس چرا مامان رو چرا نمی‌بینم؟ آرام دست پدر روی کمرش قرار گرفت و به جلو رفت. با دیدنش که به دیوار تکیه داده بود و بی‌صدا گریه می‌کرد آرام جلویش رفت. قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد. با لبخند بی‌جانی سمتش رفت. دستان لرزانش را گرفت و گفت: سلام مامان! نگاه نمناکش را به پسرش دوخت و آروم دستانش را روی صورت او کشید و لی زد - تو.. تو پسر منی؟ آره.. آره.. تو... تو همون پسر گمشده منی. دستان مادرش را گرفت و بوسه‌ای به دستش زد و زمزمه کرد: آره مامان، من همونم. مامان پسرت اومد.. مامان پسرت برگشته. و بعد مادرش را سفت در آغوش گرفت. چند وقت بود؟ دقیقا چند وقت بود که صدای دلنشین مادرش را نشنیده بود؟ چند وقت بود طعم آغوش مادرش را نچشیده بود؟ دقیقا... چند وقت از دوری می‌گذشت؟ *سه ماه بعد* سایه بعد خاموش کردن اجاق زیر قابلمه از آشپزخونه زدم بیرون و خودم رو روی مبل انداختم. صدای تلویزیون رو بلندتر کردم و چشمام رو بهش دوختم. خمیازه کوچیکی کشیدم، طولی نکشید تا صدای زنگ در بلند شد. از جام بلند شدم و سمت در رفتم و بازش کرد. با دیدن صورت خسته کامران لبخندی زدم و سلام کوتاهی دادم. اومد تو گفت: سایه جان آماده شو بریم خونه آقارضا و مامان‌هاله. ابرویی بالا انداختم و گفتم: کامران چرا اینقدر یهویی؟ چیزی شده؟ سمتم برگشت و گفت: سایه میشه نپرسی و فقط همین یکبار رو بگی چشم؟ اصلا مگه خودت تا دیروز پریروز نمی‌گفتی دلم براشون تنگ شده، ‌می‌خوایم بریم رفع دلتنگی. خواستم چیزی بگم که بی‌اهمیت رفت بالا. چرا اینجوری رفتار می‌کرد؟ چند روز پیش به کامران می‌گفتم بریم خونه مامان بابا؛ ولی الان چرا اینقدر یهویی تصمیم گرفت؟ نچی زمزمه کردم و بعد خاموش کرد تلویزیون از پله‌های چوبی طرح‌دار بالا رفتم. از صدای کامران معلوم بود که رفته بود حموم. لباسای تنم رو با مانتو صورتی کم‌رنگ و شلوار مشکی لی عوض کردم. داشتم موهام رو شونه می‌زدم که سوت‌زنان از حموم بیرون اومد و جلوی آینه مشغول سشوار کشیدن موهاش شد. با چشمای ریز شده گفتم: کامران نمی‌خوای بگی برای چی قراره بی‌خبر بریم؟ از تو آینه نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت: بی‌خبر نیست، بعدشم خودت بری می‌فهمی. کش مو رو به ته موهام زدم و بی‌توجه بهش، شال صورتی رنگم رو سرم انداختم. کیفم رو همراه گوشیم برداشتم و همونطور که می‌رفتم پایین گفتم: پایین منتظرم. از پله‌ها پایین اومدم و به شیشه‌ای که کامران وصل کرده بود نگاه کردم. جملش رو پاک کردم و با ماژیک به کشیدن یه ماه و خورشید پسنده کردم. چندبار طول و عرض خونه رو برانداز کردم که بالاخره پایین اومد و با گفتن « بریم » از خونه زدیم بیرون. تو ماشین کامران حرفی نزد و منم سکوت رو ترجیح دادم. حتی وقتی تو آسانسور بودیم! بیخیال زنگ در رو فشردم که بعد چند ثانیه، در توسط مامان باز شد. با لبخند رفتم تو و گفتم: سلام مامان قشنگم خوبی؟ بغلم کرد و گفت: سلام دخترکم. بعد جدا شد و گفت: من خوبم خودت چطوری؟ سری تکون دادم و وارد پذیرایی شدم. با دیدن بابا سریع سمتش رفتم و محکم بغلش کردم. - سلام بابای مهربونم. بوسه‌ای رو پیشونیم زد و گفت: سلام وروجک بابا. چطوری خانم کوچولو؟ نیم نگاهی به کامران که داشت با مامان سلام احوال پرسی می‌کرد انداختم و گفتم: من خوبم بابا. چشمام رو دور و اطراف چرخوندم ولی با دیدن امیر که گوشه‌ای ایستاده بود و با لبخند، من و بابا رو نگاه می‌کرد ...
  10. الان من دقیقا متوجه نشدم! عکس دوتاییشون باشه یا فقط فکس آقا پسره؟!
  11. سلام @آتناملازاده عزیزم من گرافیستتون هستم امیدوارم حالتون خوب باشه‌.
  12. یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و سوم🤍🌱 اون خال رو دقیقا من روی دستم داشتم، دقیقا همونجایی بود که واسه امیر بود! با صداش به خودم اومدم. - سایه خانم چیزی شده؟ نگاهم رو بهش دوختم. فکری که تو سرم رژه می‌رفت واقعا داشت اذیتم می‌کرد. سرم رو به نشونه نه تکون دادم و گفتم: نه چیزی نشده، میشه برم کامران رو ببینم؟ لبخندی زد و گفت: بفرمایید! سمت اتاق کامران رفتم و با چند تقه به در وارد شدم. همونطور که سرش تو پرونده بود گفت: امیر اون برگه‌هایی بهت گفتم رو بده من. با خنده گفتم: جناب سرگرد نمیشه، آخه خانومتون تشریف آوردن. سرش و بالا آورد و با دیدن من همراه خنده سمتم اومد. - عه سایه تویی، براچی اومدی اینجا؟ چرا بهم خبر ندادی؟ از پر حرفیش چپ چپ نگاهش کردم که خنده‌ای زد و گفت: بیا بشین ببینم. روی مبل‌های چرمی مشکی رنگ نشستم که همون موقع امیر اومد داخل و گفت: کامران ببین، سایه خانم برامون ناهار آورده. با دیدنش دوباره جنجال‌های ذهنیم شروع شد. دقیقا چم شده بود؟ چرا مغزم با دیدنش قفل می‌شد، واقعا چه اتفاق‌هایی می‌افتاد؟ رو کردم سمت کامران و گفتم: کامران باید در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم. - سایه خانوم این.. این خیلی خوشمزه شده! نگاه هر دومون سمتش کشید که همونطور داشت لقمه می‌گرفت و بدون صبر، تو دهنش می‌گذاشت. کامران نگاهی بهم انداخت و گفت: برگشتم خونه صحبت می‌کنیم. بلند شدم و کیفم رو روی شونم جابه‌جا کردم‌. - پس من برمی‌گردم خونه. همراهم بلند شد و گفت: الان به صدرا سرلک زنگ می‌زنم یه تاکسی برات بگیره. امیر با دهن پر گفت: کامران می‌خوای خودم برسونمشون؟ کار ندارم. برگشت سمتشو با محکم زدن به بازوش گفت: تو غذات رو بخور. با خنده از هردوشون خداحافظی کردم و رفتم پایین. سروان که تازه فهمیدم همون سروان سرلک هست با دیدنم اومد سمتم و گفت: سایه خانم تاکسی اومده منتظرتون هست. تشکری کردم و بعد سوار شدن، سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم. ذهنم بدجور درگیر شده بود. اون خال، امیر و و و *** چایی رو جلوش گذاشتم و گفتم: کامران میشه صحبت کنیم؟ بدون اینکه چشمش رو از تلویزیون بگیره گفت: بگو بگو می‌شنوم. سرم رو انداختم پایین و گفتم: امروز که داشتم کیسه ناهار رو دست امیر می‌دادم یه خال روی دستش دیدم. وقتی دیدم چیزی نمیگه سرم رو بالا آوردم که دیدن شوکه به تلویزیون نگاه می‌کنه. پوفی کشیدم و گفتم: کامران با توام ها. دوباره به مبل تکیه داد و با اخم‌های درهم گفت: هوم. عصبی بلند شدم و سمت تلویزیون رفتم و خاموشش کردم که همون لحظه صدای اعتراض کامران بلند شد. - آخه چرا خاموشش کردی سایه؟ نیمه نهایی بود. شونه‌ای بالا انداختم و همونطور که میومدم بشینم گفتم: آخه داشتم صحبت می‌کردم... حواست نبود. چرخید سمتم و جدی گفت: خب، بفرمایید. چشمام رو ریز کردم و گفتم: تا الان چی گفتم؟ ولی اون، چشماش رو چند جا چرخوند و گفت: چیزی نگفتی که، فقط گفتی می‌خوای یه چی به من بگی. چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم: می‌خواستم بگم امروز که اومدم متوجه شدم کف دست امیر یه خال هستش. یکم از چاییش رو سر کشید و گفت: خب که چی؟ حرصی نگاهش کردم و گفتم: کامران کف دست منم... یه خال دقیقا همون جایی که خال امیر هستش رو داره. آب دهنش رو قورت داد و گفت: می‌خوای چی رو بهم بگی؟ همونطور که با انگشتام بازی می‌کردم گفتم: می‌خوام بدونم مامان بابای امیر چه کسایی هستند. - سایه امیر... امیر مامان بابا نداره، توی بهزیستی بزرگ شده و بعد رو پای خودش ایستاده. با بغض سرم رو بالا آوردم و گفتم: کامران یه چیزایی تو ذهنم رژه میره، اون چرا اینقدر شبیه منه، اون خال روی دستش چرا جای خال من رو داره، کامران اگه اگه... کمی جلوتر اومد و دستام رو، تو دستای بزرگ خودش قفل کرد. آروم لب‌زد: بد به دلت راه نده عزیزم. نیازی نیست که اینقدر نگران باشی، چیزی نیست که. اتفاقا بود، یه چیزی بود. یه چیز نامعلوم که تا عمق وجودم می‌سوزونددم.
  13. یک روح در دو تن #پارت_چهل و دوم *** خودم رو روی مبل انداختم و نفس آسوده‌ای کشیدم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و اتفاق دیشب رو مرور کردم. دیشب با آقا دیاکو و کیوان و لیلاخانم به همراه کامران، برای کیوان خواستگاری رفته بودیم. خانواده سهیلا هم قبول کردند. وای نمی‌دونید چقدر خوشحالم... اینکه خواهرم با کسی که عاشقشه و حاضره براش هر کاری کنه، ازدواج می‌کنه. می‌گند اگه آسمون با عدالت برخورد کنه، هیچ عاشق و معشوقی از هم دور نمی‌مونند، واقعا هم که حقیقت داشت! با شنیدن زنگ در، از افکارم فاصله گرفتم و شال کرمی رنگم رو سرم انداختم. در رو باز کردم با دیدن کامران، لبخندی زدم. - سلام آقا، خسته نبا... هنوز حرفم تموم نشده بود که صدایی پیچید. - کامران برو داخل دیگه. کامران اومد داخل و بعدش، امیر بود که با جعبه شیرینی و دسته‌گل اومد تو و گفت: عه شمایید سایه خانم. خوب هستید؟ لبخندی برای حفظ ظاهر زدم، به وقتش این کارش رو هم تلافی می‌کنم. - سلام آقا امیر. خوش اومدید! شیرینی و گل رو دستم داد و گفت: اینم تقدیم شما، خونه جدیدتون رو تبریک می‌گم! تشکر کوتاهی کردم که رفت داخل. رو کردم سمت کامران که با لبخند زیباش نگاهم می‌کرد. - خوبی عزیزم؟ سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: من خوبم، تو خو... - کامران بیا دیگه ناسلامتی من مهمونم! چشمام رو لحظه‌ای روی هم گذاشتم، این بشر چرا اینقدر نفهم بود؟ کامران لبخندش رو پررنگ‌تر کرد و گفت: ناراحت نشو سایه، میشه بری از اون چایی‌هایی که جادو می‌کنه بیاری؟ دلم براشون کبابه. نگاهم رو بهش دوختم. - چشم، تو هم برو استراحت کن؛ حتما خسته‌ای! سری تکون داد و وارد سالن شد، منم پشتش رفتم آشپزخونه. همونطور که کامران گفته بود، چایی‌های لب‌سوز رو داخل لیوان می‌ریختم با فکری که به ذهنم رسید لبخند خبیثی زدم و شیرینی‌هارو داخل ظرف چیدم. الان وقت تلافی بود؛ هم وقتی که تو کردستان بهم گفت بچه، هم نفهم بودنش وقتی دونفر دارند حرف‌زنند. با سینی از آشپزخونه بیرون زدم. چایی رو به کامران تعارف کردم که گفت اول جلوی امیر ببرم. سینی رو جلوی امیر بردم که لبخندی زد و خواست لیوان رو بگیره؛ ولی دستم یهو درد بدی گرفت و سینی از دستم سر خورد و همین باعث شد، تا چایی‌ها روی شلوارش بریزه. با ترس، یکم رفتم کنار که اونم سریع از جاش بلند شد. با صدایی لرزون رو کردم سمتش و گفتم: وای، ببخشید آقا امیر نمی‌دونم چیشد، دستم درد گرفت سینی از دستم افتاد. چیزیتون نشد که؟ لبخندی که معلوم بود اجباری بود، به لب نشوند و گفت: نه اشکالی نداره سایه خانم. الان خوبید؟ سری تکون دادم که هردوشون بلند شدند و رفتند، تا لباس عوض کنند. بعد برداشتن لیوان‌های شکسته با جارو و خاک‌انداز، وارد آشپزخونه شدم. رو زمین نشستم و به کابینت تکیه دادم. برای اینکه صدای خندم بالا نره دستم رو روی دهنم گذاشتم. با صدای کامران ترسیده سمتش برگشتم که اخمو نگاهم می‌کرد و بعد گفت: سایه بگو که از قصد کار رو نکردی! باز خندیدم و چیزی بهش نگفتم. اومد روبه‌روم نشست و گفت: سایه چرا اون کار رو کردی؟ یک دفعه خندم قطع شد و پرویی جاش رو گرفت. - کامران تقصیر خودشه، می‌خواست اون روز که می‌خواستید برگردید تهران بهم نگه بچه. دست راستم رو بلند کردم و گفتم: بعدشم... درد دستم راست بود. کامران واقعا دستم درد گرفته بود! دستی به صورتش کشید و گفت: سایه من زن عجول نمی‌خوام! شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: تنها راه طلاقه، طلاقم بده. اخمی کرد و گفت: سایه اذیت نکن. خواستم چیزی بگم ولی با صدای امیر کامران بلند شد و رفت پیشش. منم بلند شدم و خندم رو قورت دادم و نگاهی بهش انداختم. با دیدن لباس امیر اخم ریزی کردم. بعد که به خودم اومدم گفتم: کامران جان، میشه بیای کمکم کنی شام رو بکشم؟ سری تکون داد که تو آشپزخونه منتظرش موندم. وقتی اومد کشیدمش یه گوشه و حرصی گفتم: کامران اون لباس رو دادی بهش؟ همونطور که داشت سالاد رو ناخنک می‌زد سری تکون داد که محکم زدم رو دستش و گفتم: اون لباس رو من برای تولدت خریده بودم بی‌معرفت. متعجب نگاهم کرد و گفت: سایه تو این شکلی نبودی ها! اتفاقی افتاده؟ سرم رو به عنوان تاسف تکون دادم و همونطور که شام رو می‌کشیدم زیرلب غرغر می‌کردم. بعد خوردن شام و شستن ظرف‌ها با اصرار زیاد کامران، قرار شد امیر امشب اینجا بمونه. رفتم اتاق و خودم رو روی تخت انداختم. نمی‌دونم چم شده بود؛ نمی‌دونم چه چیزی وجود داشت که از امیر بدم می‌یومد. فقط می‌دونستم یه چیز این وسط بود که مانع می‌شد باهاش خوب تا نکنم.. *** کلافه از روی مبل‌های کرمی رنگ بلند شدم. حوصلم به شدت سر رفته بود. با یادآوری اینکه کامران و امیر صبح باهم رفتند آگاهی و ناهارشون رو یادشون رفت ببرند، بشکنی رو هوا زدم سمت آشپزخونه رفتم. انگشتم رو متفکرانه شبیه فیلسوف‌ها رو لبم گذاشتم و با فکر کوکو سبزی، دست به کار شدم. بعد درست کردن موادش و سرخ کردنش توی ظرف‌ها گذاشتمش و کنارش مخلفات رو گذاشتم. ساعت تقریبا دوازده و نیم بود و هنوز وقت داشتم. با قدم‌های سریع سمت اتاقم رفتم و کمد لباس‌هام رو باز کردم. عبا مشکیم رو پوشیدم و شال سبز پسته‌ایم که با چشمام تناسب قشنگی ایجاد کرده بود رو به شکل لبنانی بستم. تو آینه به خودم نگاه کردم، مطمئن بودم دل کامران قند میشه. کیف مشکیم رو همراه گوشیم برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. ظرف‌هارو داخل یه کیسه پارچه‌ای گذاشتم و رفتم بیرون. یه تاکسی گرفتم و پیش به سوی آگاهی. با دادن کرایه از ماشین پیاده شدم و سمت آگاهی رفتم. از راهرو رد شدم و خواستم سمت ساختمون برم ولی با صدای مردی سمتش چرخیدم. نگاهی بهش انداختم که با لهجه اصفهانی گفت: خانم.. خانم. متعجب نگاهش کردم که گفت: خانم دارید کوجا می‌رید؟ اینجا همچین بی‌در و پیکرَم نیستیا. لبخندی زدم و گفتم: سلام، خسته نباشید سروان. عذر می‌خوام که این مشکل پیش اومد. من همسر سرگرد سلطانی هستم، کامران سلطانی. اول شوکه، بعد سریع به خودش اومد و و گفت: شما سایه خانم هستید؟ سری تکون دادم که دستی به پیشونیش کشید و گفت: ببخشید سایه خانم نشناختمتون. آقا کامران از شما زیاد گفته بودند. لبخندی زدم و گفتم: لطف دارید، سرگرد هستند؟ - بله بله می‌تونید برید بالا، از طبقه بالا دست راست، اوتاق اولی. تشکر کوتاهی کردم و خواستم برم که صداش دوباره اومد. - سایه‌خانم. چرخیدم سمتشو گفتم: بله؟ - شما با آقا امیر، دوست آقا کامران نسبتی دارید؟ ابرویی بالا انداختم و... نمی‌دونم چرا ولی اخمی کردم. - نه سروان، ایشون فقط دوست آقا کامران هستند. سری تکون داد که وارد شدم. فضای خلوتی بود و فقط چند نفر بودند که کار داشتند. از پله‌ها بالا رفتم و طبق گفتش، سمت راست رفتم که کسی از پشت صدام زد. برگشتم که با امیر رو در رو شدم. با لبخند سمتم اومد و گفت: سلام، سایه خانم برای چی اینجا اومدید؟ سلام ریزی دادم و گفتم: ناهارتون رو یادتون رفت صبح ببرید. تشکر ریز کرد و خواستم کیسه رو دستش بدم ولی با دیدن خال روی دستش چشمام گرد شد. اون.. اون خال رو.. دقیقا شبیهش
  14. عزیز دلم مرسی بابت حمایتت🥹🥰

    1. فاطیما هاشمی

      فاطیما هاشمی

      خواهش میکنم عزیزم ما از هم حمایت نکینم پس کی بکنه؟!😉

    2. پری بانو

      پری بانو

      قربانت گلم😇

  15. یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و یکم🤍🌱 خواستم برم که گفت: اگه اجازه بدید من می‌رسونمتون. رفت سریع حساب کرد و جلوتر از من از کافه بیرون زد. با قدم‌های آهسته بیرون رفتم که در ماشین رو برام باز کرد. سوار شدم و خودش درو بست و سوار ماشین شد. خودم و به گوشه ماشین رسوندم و سرم رو به پنجره تکیه دادم که ماشین حرکت کرد. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم. امیر زودتر از سایه بیرون زدم و در ماشین رو براش باز کردم. منتظر موندم تا بیاد که بعد سوار شدنش در ماشین رو بستم و خودم سوار شدم. نیم‌نگاهی بهش انداختم و راه افتادم. ناراحت بودم چون سایه‌ام ناراحت بود! لعنت بهت کامران، لعنت بهت که بخاطر دروغ‌های تو سایه باید مجازات بشه. آینه رو روی صورتش تنظیم کردم که دیدم سرش رو به پنجره تکیه داده و اشکاش قطره قطره رو گونش می‌ریزه. می‌دونستم از هر چی بیشتر از دروغ و پنهون‌کاری بدش میاد. این چند روز و چند هفته اولین روزهایی بود که اینقدر به هم نزدیک بودیم. باورم نمی‌شد تو این روزها اینقدر زیاد وابسته‌اش شده باشم؛ وابسته اون چشم‌هاش، وابسته اون صورت پاک و معصومش، اون رفتارش که گاهی رنجوره، گاهی اخمو هست و گاهی بچه‌گونه! با توقف ماشین سمتش برگشتم و آروم صداش زدم که چشماش رو باز کرد و گفت: رسیدیم؟ سری تکون دادم و خواست پیاده بشه و باز زبون من بود که لب باز کرد و دوباره اسمش رو صدا زد. برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد که گفتم: کامران فقط بخاطر یه چیز بهتون نگفته، فقط بخاطر اینکه شما ناراحت نشید. اول چند لحظه نگاهم کرد که بعد با یه تشکر کوچیک از ماشین پیاده شد و رفت. پوفی کشیدم و تا وقتی که رفت داخل نگاهش کردم که بعد از بسته شدن در سمت آگاهی رفتم. از ماشین پیاده شدم و بعد سلامی به صدرا تو رفتم. با دیدن کامران که با سرهنگ سرمدی حرف می‌زد سمتشون رفتم. با رسیدنم حرفشون تموم شد و سرهنگ سرمدی دستش رو به شونم کشید و رفت. کامران سمتم برگشت و گفت: معلوم هست کجا ول کردی رفتی؟ بی‌اهمیت بهش دستش و گرفتم و بدون صبر سمت اتاقمون بردم. در رو پشت خودمون بستم که عصبی گفت: امیر چته تو؟ بی‌مقدمه گفتم: سایه می‌دونه. - چیو؟ بدون صبر گفتم: اینکه تو برای وقت دکتر از کردستان اومدی. یه تای ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: از کجا؟ لیوانم رو از آب توی پارچ پردم و گفتم: الان پیش اون بودم. من فقط یه چیزایی بهش گفتم‌. با اخمای تو هم گفت: تو پیش اون؟ امیر چرا گفتی؟ سری تکون دادم و گفتم: کامران اونش مهم نیست که پیش اون بودم... سایه خودش از قبل می‌دونست. نسخه داروهات رو پیدا کرده بود. اول یکم فکر کرد بعد دستش رو لای موهاش برد کلافه زمزمه کرد: وای، دیروز که بهش گفتم اون برگه‌هارو بیاره لابد دیده. پوفی کشیدم و لب زدم: حالا می‌خوای چیکار کنی؟ دستی به صورتش کشید و گفت: واقعا دیگه نمی‌دونم. سایه دستمالی روی دماغم گذاشتم و سریع سمت روشویی رفتم. شیر آب رو باز کردم و خون روی صورتم رو شستم. هعی می‌ترسیدم باز شروع بشه. می‌ترسیدم اون بیماری لعنتی چند سال پیش، باز سراغم بیاد. بعد از بند اومدن خون، شیرآب رو بستم و با حوله سبز رنگم صورتم رو خشک کردم. با صدای زنگ در بیخیال پایین اومدم و در رو باز کردم. با دیدن کامران خندون، لبخندی زدم و با گفتن « خسته نباشیدی » کنار رفتم تا بیاد تو. شاخه گلی که خریده بود رو دستم داد و داخل اومد. ترجیح دادم فعلا بحث نکنم و هر کسی می‌دونست این آرامش قبل از طوفانم بود. شام رو کشیدم و رو صندلی نشستم تا کامران بیاد. با اومدنش ظرف غذاش رو گرفتم و خودم براش شام کشیدم که دستت درد نکنه‌ای گفت و تو سکوت مشغول خوردن شاممون شدیم. البته میون شام کامران خواست بحث رو پیش بکشه ولی من باز بحث رو عوض کردم. داشتم تلویزیون می‌دیدم که کامران اومد روبه‌روم نشست و گفت: سایه! بدون اینکه برگردم سمتش گفتم: بله؟ - نمی‌خوای چیزی بگی؟ نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: نه. پوف کلافه‌ای کشید و گفت: سایه می‌دونم؛ من باید بهت راستش رو می‌گف.. بیخیالش بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. یه پتو وسط اتاق انداختم و کوسن‌ها رو برداشتم و روش انداختم. رمان "من پیش از تو" رو از میون قفسه‌ها برداشتم و روی پتو خودم رو انداختم و مشغول خوندن شدم. چند دقیقه بعد کامران اومد تو و با دیدن من زد زیر خونده. بدون اینکه سرم رو کج کنم نگاهش کردم که با ته مونده‌ی خندش گفت: سایه چرا اینجوری داری کتاب می‌خونی؟ چشمام رو تو حدقه چرخوندم و نگاهم رو دوباره به صفحه کتاب دوختم. کنارم نشست و گفت: سایه من.. بعد با تن صدای خیلی بلندی گفت: سایه میشه به حرفم گوش بدی؟! سری تکون دادم و گفتم: هوم بگو! جلوتر اومد و با لحن عصبی گفت: وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن! نفس‌عمیقی کشیدم و کتاب رو بستم. رو کردم سمتش و آروم گفتم: من به حرف‌های کسی که برای حرفام اهمیت قائل نیست گوش نمیدم. یه هفته پیش بود که اومدم صادق باهات حرف زدم که هرچی هست بهم بگو، من رو به عنوان تکیه‌گاهت بدون؛ ولی تو چیکار کردی؟ باز مخفی کردی، باز پنهون کردی! کتابم رو باز کردم و خیره شدم بهش و همونطور گفتم: پس دیگه حرفی بینمون نمی‌مونه، ریش و قیچی دست خودت. حالا هم می‌خوام کتاب بخونم، یا بخواب یا.. پرید وسط حرفم و گفتم: یا آشتی. بعد محکم بغلم کرد. حرصی گفتم: کامران چیکار می‌کنی، برو عقب. قلاب دستاش رو محکم‌تر کرد و گفت: سایه ببخشید. من اصلا نمی‌خواستم ناراحت بشی، به خدا فقط همین بوده. - من ناراحت نشدم کامران، فقط... فقط خودش رو عقب برد و گفت: باشه اصلا هرچی تو بگی، فقط اینطوری باهام رفتار نکن. طاقت قهر کردن و این لجبازی‌هات رو ندارم. به خدا این کارهات من رو می‌کُشه.
  16. یک روح در دو تن #پارت_چهلم از اتاق بیرون زدم و اومدم پایین. برگه‌هارو روی میز، کنار کامران گذاشتم و سر جام نشستم. به برگه‌ها نگاهی انداخت و گفت: چندتا برگه بود چرا اینقدر طولش دادی؟ با قاشق برنج رو اینور و اونور انداختم و گفتم: تا دنبالش بگردم طول کشید! چپ‌چپ نگام کرد که بدون توجه بهش مشغول خودن شامم شدم. فکر اینکه کامران داره ازم پنهون می‌کنه مثل خوره افتاده بود به جونم. بعد از خوردن شام اومد تا توی شستن ظرف‌ها کمکم کنه که گفتم « خودم می‌شورم. » روی کاناپه‌ها نشستیم تا تلویزیون ببینیم منم به بهانه کم‌خوابی بالا رفتم. خودم رو روی تخت انداختم و ملحفه رو روم کشیدم. کامران هم طاقت نیاورد و بعد چند دقیقه اومد. خودم و به خواب زدم و چشمام رو بستم. نمی‌خواستم باهاش حرف بزنم، یعنی فعلا. اومد و بوسه‌ای به پیشونیم زد و وارد حموم شد. با فکری که به سرم زد نیم‌خیز شدم و گوشیش رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم. رفتم توی شماره‌هاش و روی اسم امیر ایست کردم. شمارش رو توی گوشی خودم به اسم «فرد پُررو» سیو کردم و گوشیش رو سر جاش گذاشتم. هر چی باشه امیر با کامران برگشت و از تموم جیک‌وپوکش باخبره. از این نتیجه که اون بهش نزدیک‌تره بغض بدی به گلوم راه پیدا کرد. سرم رو روی بالشت گذاشتم و بعد چند لحظه چشمام خسته شدند و خوابم برد؛ با همون بغض، با همون درد، با همین سردرگمی‌ها! *** چاییم رو برداشتم و روی صندلی توی آشپزخونه نشستم. گوشیم رو برداشتم و شماره امیر رو آوردم. باید می‌فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. بعد از جنجال‌های توی ذهنم دکمه تماس رو زدم و منتظر موندم تا جواب بده. بعد از چند بوق صداش توی گوشم پیچید: بله؟ صدایی صاف کردم و گفتم: سلام آقا امیر. اول صدایی ازش نیومد ولی بعد گفت: ببخشید شما؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم: سایه هستم، خانوم کامران. - عه سلام سایه‌خانم خوبید؟ لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: ممنون، راستش آقا امیر یه کاری باهاتون داشتم! - جانم بفرمایبد. یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم: پشت تلفن که نمیشه حتما باید ببینمتون. - من الان وقتم خالیه، آدرس رو براتون ارسال می‌کنم. انگاری روبه‌روم باشه سری تکون دادم و گفتم: لطف کنید به کامران چیزی نگید. دوباره، لحظه صدایی ازش نیومد ولی بعدش گفت: هرجور شما راحتید! بعد از خداحافظی کوتاهی تلفن رو قطع کردم و سمت اتاقم رفتم. یه تاکسی تلفنی گرفتم و تا اومدنش مشغول عوض کردن لباس‌هام شدم. از اتاق اومدم بیرون که امیر آدرس رو فرستاد. از خونه اومدم بیرون که همون لحظه تاکسی جلوم ایستاد. صندلی عقب نشستم و با دادن آدرس بهش به صندلی تاکسی تکیه دادم. کامران، نسخه، بیمارستان، امیر، پنهون کاری. سرم رو تکون دادم و هعی می‌خواستم به خودم اثبات کنم که کامران نمی‌خواد این کار رو کنه. وقتی رسیدیم با دادن کرایه از تاکسی پیاده شدم. با قدم‌های آهسته سمت کافه رفتم و درش رو باز کردم. چشمام رو چرخوندم و با دیدن امیر که همون فرم آگاهیش تنش بود و برام دست تکون می‌داد، سمتش رفتم. با رسیدنم سر میز از جاش بلند شد و گفت: سلام سایه خانم. سلام آرومی دادم که با اشاره دست ازم خواست تا روی صندلی روبه‌رو، بشینم. روی صندلی نشستم. نگاهی به دور و اطرافش انداخت و گفت: من یه لیوان قهوه خوردم شما چی می‌خورید؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: من چیزی نمی‌خورم. بی‌توجه به حرفم برای منم یه لیوان قهوه سفارش داد. میگم پروعه بخاطر همین رفتاراش. رو کرد سمتم و دستاش رو روی میز قفل کرد. - خب سایه‌خانم شما چیزی می‌خواستید بگید؟ از کیفم نسخه کامران رو درآوردم و جلوش، روی میز گذاشتم. - من، من این رو تو کشو کامران پیدا کردم. نگاهی بهش انداخت و خونسرد گفت: خب، نسخه دارو هست. پوفی کشیدم و گفتم: تاریخش پنج تیر هست آقا امیر. این بر می‌گرده به زمانی که شما و کامران زودتر از بقیه اومدید تهران. با اومدن گارسون ساکت شدم که قهوه رو روی میز گذاشت. بعد رفتنش امیر گفت: سایه‌خانوم چی رو می‌خواید بفهمید؟ راضی از حرفی که منتظرش بودم گفتم: می‌خوام بدونم اون یه هفته چی شد؟ کامران دقیقا برای چی اومد؟ لب باز کرد و گفت: همونطور هست که کامران گفت. ما اون روز اومدیم خونه و فرداش رفتیم ماموریت. این نسخه رو هم... کامران یکم حالش بد شد و رفت دکتر. نمی‌دونم چرا ولی می‌دونستم دروغ میگه. گوشه لبم و به دندون گرفتم تا بغضم نشکنه ولی مثل اینکه نتونستم. - آقا امیر، هم من هم شما می‌دونیم که این واقعیت نداره. من که نمی‌خوام کامران رو بخورم، فقط می‌خوام حقیقت رو بدونم. دستم رو بالا آوردم و گفتم: قول می‌دم به کامران چیزی نگم، خواهش می‌کنم راستش رو بهم بگید! ناچار دستی به صورتش کشید و زمزمه کرد: چه گیری کردیم‌ها. نگاهی بهم کرد و گفت: ببینید سایه‌خانم.. اون می‌گفت من اشک می‌ریختم. اون می‌گفت و من جلوی دهنم رو می‌گرفتم تا صدای هق‌هقم بالا نره. چطور بود مگه؟ کامران... باید گله و شکایت می‌کردم؟ یا اینکه آروم می‌بودم و حرفی به زبون نمی‌آوردم؟ نفس عمیقی کشید و گفت: همش همین بود. لپم رو از داخل گاز گرفتم و گفتم: چرا اینا رو زودتر بهم نگفتید؟ دستش رو زیر چونش گذاشت و با اشاره به اشک‌هام، گفت: چون کامران می‌دونست اینطوری اشک می‌ریزید، می‌دونست اینطوری ناراحت می‌شید. اشک‌هام رو سریع پاک کردم و بلند شدم. همراه من بلند شد که گفتم: باید بهم می‌گفتید!
  17. یک روح در دو تن👥 #پارت_سی‌ و نهم🤍🌱 *** نگاه سرسری به میز انداختم. همه چیز کامل بود. لبخندی زدم و خودم رو توی آینه‌ی قدی نگاه کردم. لباس قرمزی تنم بود که تا پایین زانوهام می‌رسید و یه آرایش ملیح. یه هفته از برگشتمون می‌گذره و من امروز، شام مورد علاقه کامران رو درست کرده بودم. با صدای زنگ در به خودم اومدم. دستی به لباسم کشیدم و در قهوه‌ای رنگ رو باز کردم. لبخندی حواله صورت خسته کامران کردم و لب زدم: خسته نباشید! اومد داخل و در رو پشت خودش بست. - سلام علیکم، خوشگل کردی؟ سرم و تکون دادم و با ناز گفتم: دیگه دیگه. با خنده کلاهشو رو روی سرم گذاشت و وارد پذیرایی شد. کلاه رو از روی سرم برداشتم و روی چوب‌لباسی گذاشتم. وارد پذیرایی شدم که محکم به چیزی خوردم. آخ کوچولویی گفتم. سرم رو بالا آوردم که دیدم کامران با تعجب جلو رو نگاه می‌کرد. آب گلوش رو با ترس قورت داد و با برگشتنش به سمتم، گفت: سایه خبریه من یادم رفته؟ خنده شیطونی کردم و گفتم: نچ؛ من برای کامی‌جونم که یه شام خوش‌مزه درست کنم نباید دلیل بیارم، باید بیارم؟ موهام رو پشت گوشم فرستاد و گفت: نه خانوم؛ تا تو شام رو بکشی منم لباسام رو عوض کردم اومدم. سری تکون دادم که به سمت پله‌ها رفت. سمت آشپزخونه رفتم و در قابلمه رو برداشتم. به‌به، چه فسنجونی شده بود! توی دیس کشیدمش و روی میز گذاشتم. کامران اومد و روی صندلی پشت میز نشست. به غذا خیره شد و گفت: چه کردی سایه بانو. روی صندلی کنارش نشستم و گفتم: ببین چه کردم. لبخندی زد و اول برای من، بعد برای خودش غذا کشید. با یادآوری چیزی سریع از جام بلند شدم و سمت یخچال رفتم. شیشه ترشی رو برداشتم؛ ولی با دیدن ظرف خالیش آه از نالم پرید. سمت کامران چرخیدم و گفتم: کامران همه این‌هارو تو خوردی؟ با دهن پر سری تکون داد که نالیدم: کامران یه هفته شده بود گرفتم همش و خوردی؟ دستاش و به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت: باشه حالا ببخشید.، یکی دیگه بزرگ‌ترش رو برات می‌گیرم. پوفی کشیدم و روی صندلی نشستم. با آرامش شروع به خوردن غذا کردم. دقایقی نگذشته بود که صدای گوشی کامران سکوت رو بهم زد. لقمه توی دهنش رو قورت داد و سرفه‌ای برای باز کردن صداش کرد. جواب داد: الو سلام امیر... منم خوبم تو چطوری... جانم؟... اون برگه‌های شکایت نامه رو می‌گی؟... باشه الان عکساش رو برات می‌فرستم... همچنین خدافظ. قاشقم رو روی بشقاب گذاشتم و گفتم: کامران میشه حداقل وسط شام دیگه کارت رو ول کنی؟ اونم گوشیش رو ردی میز گذاشت و گفت: چرا اینقدر عصبی‌ای تو امروز؟ ولی چشم، چندتا برگه هستش عکس اونا رو برای امیر بفرستم تموم میشه. از جام بلند شدم و گفتم: امیر، امیر. انگار زنشه. بگو کجاند خودم برات میارم. قهقهه‌ای زد و گفت: تو اتاق میز کنار تخت، کشو دوم. باشه‌ای گفتم که جوابش دستت درد نکنه‌ای شد. وارد اتاق شدم و سمت میز رفتم. کشو رو باز کردم ولی باز نشد. احتمالا کلیدش باید همین جاها باشه. بعد از کلی گشتن پشت قاب عکس دوتامون روی میز کارش پیداش کردم. گرفتمش و کشو رو باز کردم. بعد از برداشتن برگه‌ها می‌خواستم کشو رو ببندم ولی با دیدن کاغذ و کیسه پلاستیکی دستم متوقف شد. این‌ها همون‌هایی بودند که هفته قبل می‌خواستم ببینمشون و با صدای کامران این کار رو نکردم. کنجکاوانه بیرون آوردمشون و نگاهشون کردم. توی کیسه یه سری دارو و قرص بود که همشون روزی یکبار بود. حتما داروهای کامران بود. برگه رو برداشتم... مثل اینکه نسخه بود. ولی با دیدن تاریخش یه لحظه نفسم برید. تاریخش 5 تیر رو نشون می‌داد. این برمی‌گشت به زمانی که هفته آخر بود که تو کردستان بودیم و کامران برگشته بود تهران. یعنی کامران رفته بود دکتر و به من چیزی نگفته بود؟ یعنی باز پنهون کاری می‌کرد؟ چشمام رو روی هم گذاشتم تا یکم آرامش بگیرم. نه این امکان نداشت. عصبی در کشو رو بستم و برگه‌ها رو گرفتم. نسخه رو برداشتم و داخل کیف مشکیم گذاشتم. باید بفهمم قضیه از چه قراره!
  18. یک روح در دو تن #پارت_سی‌ و هشتم *** لقمه دیگه‌ای بهش دادم که گفت: سایه بسه دیگه دیرم میشه. چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم: کامران اینقدر حرف نزن فقط کارهایی که بهت میگم رو انجام بده. از سر جاش بلند شد و گفت: میگما سایه! همونطور که یه لقمه دیگه می‌گرفتم با اخم کمرنگی گفتم: هان؟ چاییش رو سر کشید و گفت: سایه‌ی قشنگم. یه لیوان چایی برای خودم ریختم و گفتم: هوم چی میگی سرم رو خوردی! کلاهش رو سرش گذاشت و گفت: آدم تا تو رو داره نیاز نیست زن دوم بگیره. بعد خندید. منم خندیدم و بعد اینکه فهمیدم چی گفته هین بلندی کشیدم و افتادم دنبالش که اونم در رفت. همونطور که دنبالش می‌دویدم گفتم: وایستا کامران، جرئت داری دوباره بگو چی گفتی؟ خندید و گفت: یه بار گفتم برای هفت پشتم بس بود. بسه سایه ندو دیگه جونم رفت. دنبالش از پله‌ها بالا رفتم و عصبی جیغ زدم: کامران دارم بهت میگم وایستا! یهو سر جاش ایستاد و دستش رو روی قلبش گذاشت. سریع رفتم سمتش و نگران پرسیدم: کامران چت شد یهو خوبی؟ عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و جوابم رو نداد. آب دهنم رو قورت دادم و دستش رو توی دستام گرفتم و گفت: کامران حرف بزن دیگه، شوخی کردم کاریت ندارم. یهو پخ بلندی کرد و که افتادم رو مبل تک نفره. صدای خندش بلند شد که عصبی بلند شدم و چندبار محکم رو بازوش زدم و با صدای جیغ جیغوم داد زدم: کامران خیلی بی‌شعوری! با خنده مشتم رو گرفت و گفت: خب راست میگم خانوم کوچولو اگه تو باشی یکی مثل من چرا باید بره یه زن دیگه بگیره؟ من که حرف بدی نزدم! با اخم نگاهش کردم که باز خندید و گفت: سایه بانو حالا اجازه می‌دید ما بریم سرکار؟ همونطور که می‌رفتم سمت آشپزخونه گفتم: خیر؛ حالا می‌خوای چیکار کنی؟ با ابروهای بالا رفته دنبالم اومد و گفت: سایه شوخی ندارم می‌خوام برم. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: خب کامران منم شوخی کردم دیگه حالا چرا جدی گرفتی آقا؟ سری تکون داد و با خداحافظی کوتاهی رفتش. داشتم میز صبحونه رو جمع می‌کردم که صدای در اومد. حتما کامران چیزی رو جا گذاشته. آیفون رو برداشتم و گفتم: باز چی رو جا گذاشتی کامران؟ ولی با صدای آقا دیاکو سر جام خشکم زد. در رو باز کردم و سریع رفتم و شالم رو از روی مبل برداشتم. در خونه رو باز کردم که از پله‌ها بالا اومدند و با دیدنم لبخندی زد و جلو اومد. - سلام عروس گلم. لبخندی زدم و گفتم: سلام پدرجان بفرمایید تو. دسته گل رو بهم داد و وارد خونه شد. به داخل راهنماییشون کردم و با گفتن « من برم چایی بیارم » رفتم آشپزخونه. دسته گل رو توی جا گلدونی گذاشتم و با گذاشت لیوان چایی و شیرینی روی سینی، از آشپزخونه زدم بیرون. لبخندی زد و گفت: دخترم چرا زحمت کشیدی؟ متقابلا لبخندی زدم و گفتم: این چه حرفیه؟ سینی رو جلوشون گذاشتم. روی مبل تک نفره نشستم که نفس عمیقی کشید و گفت: راستش دخترم قبل از اینکه شرکت برم اومدم باهات حرف بزنم. شالم رو درست کردم و گفتم: بفرمایید لطفا. لیوان چایی رو دستش گرفت و گفت: اومدم در مورد کامران باهات صحبت کنم. دستام رو مشت کردم و نگران گفتم: دارید نگرانم می‌کنید پدرجان اتفاقی برای کامران افتاده که من بی‌خبرم؟ نیمچه لبخندی زد و گفت: نگران نشو دخترم اتفاقی براش براش نیفتاده؛ اومدم در مورد سرطانش باهات صحبت کنم. قطعا کامران بهت گفته که سرطان داره. دخترم خودت می‌شناسیش. کامران آدمیه که نمی‌خواد به روش بیاره ولی بعضی وقتا درد بدی سراغش میاد، در این حال بازم به روی خودش نمیاره چون که نمی‌خواد اطرافیانش رو ناراحت کنه. الان که با تو ازدواج کرده مطمئنم بیشتر از قبل به این کارش ادامه میده چون شدید دوستت داره و نمی‌خواد ناراحتت کنه. اشکم از روی گونم ریخت. کامران.. کامران نباید این کار رو کنه؛ حتی اگه قرار بر این باشه من ناراحت بشم، حق نداره ازم مخفی کنه! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: الان ازت یه خواهشی دارم، سخت نیستش. بهم قول میدی انجامش بدی سایه‌جان؟ با صدای لرزونی گفتم: بله پدر حتما. پلکی زد و گفت: ازت می‌خوام مراقبش باشی. تو الان همراه و شریک زندگیش شدی. ازت می‌خوام مراقبش باشی، یه محافظ براش باشی تا کم نیاره، تا ناامید نشه. بهم قول میدی انجامش بدی؟ سرم رو چندبار تکون دادم که از سر جاشون بلند شدند و اومدند سمت. پیشونیم رو بوسید و گفت: ببخشید دخترم. نمی‌خواستم ناراحتت کنم. اشکام رو سریع پاک کردم و گفتم: نه نه. من ناراحت نشدم، شما درست می‌گید، من باید تمام تلاشم رو بکنم تا حال کامران رو خوب نگه دارم؛ ولی اونم نباید فقط بخاطر اینکه من ناراحت نشم چیزی بهم نگه. سری تکون داد و گفت: خوشحالم که کنارشی عزیرم. خب منم میرم تا الان کیوان شرکت رو نگذاشته رو سرش.. لبخندی زدم و گفتم: حالا می‌موندید. بعد از خداحافظی کوتاهی آقا دیاکو هم رفتند. خودم رو روی مبل انداختم که صدای گریه‌ام بلند شد. با گریه به خودم می‌گفتم: کامران چرا.. چرا تو.. اون بیماری لعنتی چرا.. چرا باید سراغ تو میومد.. چرا کامران.. چرا.. از جام بلند شدم و سر جام نشستم. اشکام رو با دستام پاک کردم و گفتم: نه سایه تو نباید ببازی. اگه تو ببازی کامران ناامید میشه! الان تنها کسی که کامران بهش نیاز داره تویی، پس باید محکم باشی، آفرین خانوم قشنگه. بلند شدم و با قدم‌های سریع سمت اتاق رفتم و پشتم در رو قفل کردم سراغ قلم و کاغذم رفتم. *** کامران خسته و کوفته ماشین رو پارک کردم و با برداشتن شاخه گل بیرون زدم. سوار آسانسور شدم و بعد زدن واحد تو آینه به خودم نگاه کردم. موهام رو با دقت درست کردم بعد با خنده به هم زدمشون و گفتم: کامران این چه کاریه آخه؟ سایه تو رو همین شکلی دوست داره! از آسانسور بیرون زدم و زنگ در رو زدم؛ ولی سایه باز نکرد. متعجب دوباره زنگ زدم ولی باز کسی باز نکرد. ناچار کلید انداختم و رفتم تو ولی همه چراغ‌ها و لوسترها خاموش بود فقط نور ضعیفی از آشپزخونه میومد. چندبار سایه رو صدا زدم ولی صدایی نشنیدم. نگران سمت آشپزخونه رفتم. با دیدن سایه که داشت شمع‌هارو روشن می‌کرد لبخندی زدم و گفت: سایه جان چرا جواب نمیدی؟ سرش رو بالا آورد و آروم گفت: عزیزم تو کی اومدی؟ رفتم جلو و شاخه گل رو دستش دادم و مثل خودش آروم گفتم: همین الان اومدم. صندلی رو برام عقب کشید و گفت: کامران میشه چند لحظه اینجا باشی؟ چندتا کار مهم باهات دارم. سریع گفتم: آره آره تو هم بشین! سری تکون داد و رو صندلی روبه‌روم نشست. آروم لب‌زدم: خب سایه چی می‌خواستی بگی؟ نگاهش رو از شمع‌ها گرفت و گفت: کامران من می‌خواستم چندتا حرف مهم باهات بزنم. هر چقدر و هرجا هم باشی باز برات تکرار می‌کنم. متعجب نگاهش کردم که لبخند آرامبخشی بهم زد و ادامه داد. -ببین کامران من و تو الان دیگه همدم همیم، شریک زندگی همیم. بدون هر مشکلی باشه یه نفر رو داری، یکی رو داری که می‌تونی بهش تکیه کنی، می‌تونی باهاش حرف بزنی، کامران تو تموم زندگی منی! درسته زیاد نمی‌تونم کمکت کنم ولی می‌خوام باشم؛ دست خودم نیست‌ها، ولی می‌خوام که باشم.(دست راستش رو بالا آورد و گفت) بدون من یکی از طرفدارهای محکم توام! می‌خوام بشم سنگ صبورت. می‌خوام هر وقت خسته شدی، ناامید شدی من باشم، به خودت بگی من یه نفر رو دارم که اگه از دنیا سیر بشم از اون نمیشم. بگی اون هست، من می‌تونم به اون تکیه کنم. میشه کامران؟ میشه به من تکیه کنی؟ لبخندی زدم و دستم رو روی دستای زندگیم گذاشتم. چرا اشک‌هاش، چشماش رو اینقدر ناراحت کرده بود؟ مگه چه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه می‌خواد یه چیز مهم‌تر رو بگه و این فقط مقدمه چینیش بود؟ من... اصلا منم می‌خواستم از این حرف‌ها بزنم. اون قصد شادی من رو داشت، منم می‌خواستم با تموم وجودم اون رو شاد نگه دارم. بوسه نرمی روی دست ظریفش زدم و گفتم: حالا که تو اینارو گفتی منم چندتا حرف دارم خیلی وقته تو دلم مونده و می‌خوام بهت بگم. من یه نفر رو خیلی وقته دارم فکر می‌کنم سه یا چهار سال میشه. از وقتی اون اومده همه غم‌های زندگیم از دور و برم حذف شده. انگاری شده زندگیم، شده قلبم، شده خون تو رگ‌هام‌ شبیه سایه همیشه کنارمه، سایه من بهت تکیه کردم. خیلی وقت هم هست که بهت تکیه کردم. جز تو نمی‌خوام، یعنی دلم نمی‌خواد به هیچ ابن بشری تکیه کنم. اشک چشماش رو پاک کرد و گفت: کامران خیلی خوبی. نیمچه لبخندی زدم و گفتم: می‌دونم همه هستیم. بعد چشمام رو ریز کردم و گفتم: سایه شام چی داریم. روی اجاق‌گاز و بعد به اطرافش نگاه کرد. دستش رو به پیشونیش گذاشت و گفت: شام؟ اومم.. میدونی کامران.. شام نداریم. متعجب گفتم: چرا؟ صدای قار قور شکمش اومد، دستش رو روی شکمش گذاشت و خنده مصنوعی کرد و گفت: از صبح تا الان داشتم این متنی که گفتم رو می‌نوشتم و حفظ می‌کردم وقت نشد. گوشیم رو دادم بهش و با خنده گفتم: ای خدا، تا تو شام سفارش بدی من می‌رم لباس‌هام رو در بیارم. بعد از آشپزخونه زدم بیرون و همراهش... هزاربار قربون صدقه کسی که تموم زندگیم بود شدم.
  19. یک روح در دو تن👥 #پارت_سی‌ و هفتم🤍🌱 دستش رو دور کمرم کشید و گفت: سلام فندوق کوچولوم. بی‌توجه به حرفش زمزمه کردم: دلم برای عطر تنت تنگ شده بود! از خودش جدام کرد و با اخم ریزی گفت: یعنی دلت برای من تنگ نشده بود نامرد؟ می‌خواستم چیزی بگم که مامان و بابا و بقیه اومدند داخل. کامران نگاهم کرد و گفت: بعدا شخصا به حسابت می‌رسم. سری تکون دادم که چپ‌چپ نگاهم کرد. مامان با اخم گفت: آخه دخترم این چه کاریه می‌کنی؟ می‌گذاشتی حداقل ماشین رو نگه دارم بعد می‌پریدی پایین. کامرانِ از هیچ‌جا بیخبر به مامان نگاه کرد که با حرف لیلاخانم به طرف من برگشت: سایه جان چرا اینقدر عجله داری، اگر زبونم لال دستت یا پاهات می‌شکست چیکار می‌کردیم ما؟ کامران خندید و گفت: سایه‌خانوم راضی نیستم بخاطرم خودکشی کنی‌ها. لبخندی زدم و سمت آشپزخونه رفتم. با سینی چایی بیرون اومدم و به همه تعارف کردم و کنار کامران نشستم. سرگیجه بدی سراغم اومد که فکر کنم بخاطر بودن توی ماشینه. هم سرگیجه داشتم هم حس می‌کردم دمای بدنم به شدت بالا رفته. با احساس حالت تهوع دستم رو روی دهنم گذاشتم و سمت سرویس بهداشتی دویدم. خودمو پرت کردم داخلش و تمام محتویات معدم رو بالا آوردم که احساس سبکی کردم. نفس‌های عمیقی کشیدم که کامران سریع اومد تو و بلندم کرد. با نگرانی پرسید: چت شد یهو دختر؟ چشمام رو روی هم فشردم و گفتم: چیزی نیست کامران خوبم. اخمی کرد و کشوندم سمت روشویی. آب رو باز کرد و مشت مشت به صورتم می‌زد تا حالم بهتر شد. حوله کوچیک رو بهم داد و از اونجا اومدیم بیرون. مامان‌هاله و لیلاخانم اومدند سمتم و گفتند: چی شدی دخترم حالت خوبه؟ بجای من کامران جواب داد: خوبه مادرجان یکم حالش بد شد فقط. بعد رو کرد سمت منو گفت: عزیزم برو لباسات رو عوض کن، خیس خالی شدی. لبخند محوی زدم و از پله‌ها بالا رفتم. در اتاق رو باز کردم. با صحنه روبه‌روم سر جام خشکم زد. روی تخت پر شده بود از گلبرگ‌های سفید و قرمز که عطرشون تا اینجا میومد. رفتم جلوتر و دیدم یه باکس مشکی رنگ وسطشون هست. با هیجان کنار تخت نشستم و با احتیاط برداشتمش و بازش کردم. توش پر بود از عکسای روز عقد و عروسی و اون روزی که دست جمعی رفته بودیم پارک. واقعا قشنگ بودند. دستی به صورتم کشیدم و به دیوار اتاق نگاهی انداختم. یه عکس از عروسیمون به صورت خیلی بزرگی به دیوار نصب شده بود. بلند شدم و رفتم جلوتر و از نزدیک نگاهش کردم. روبه دوربین ایستاده بودم و کامران هم از پشت بغلم کرده بود و چونش رو روی شونم گذاشته بود و می‌خندید. قطره اشک شوقی از چشمم چکید. - سایه خانوم ما از خوشگلی آقاییشون اشک می‌ریزند یا دلیل خاص دیگه‌ای داره که کامران ازش بی‌خبره؟ برگشتم سمتش. - کامران اینا خیلی قشنگ شدند! در رو بست و اومد سمتم و دستش رو دو طرفم، کنار بازوم گذاشت. نفس‌های داغش به صورتم برخورد می‌کردند و یه موجی تو دلم برپا بود. موهام رو با انگشت‌های مردونش، پشت گوشم فرستاد و گفت: به خوشگلی تو که نمی‌رسند همه هستیم. خنده ریزی کردم که گفت: با من این کارک نکن. با لبخند کوچیکی گفتم: چیکار؟ اشاره به لبخندم کرد و گفت: همین... همین لعنتی‌ها که قصد جونم رو کردند! سرم رو تکون دادم کا دستی به صورتش کشید و گفت: نگاه کن من می‌خوام باهات کاری نداشته باشم ولی خودت نمی‌ذاری. و خیل یهویی سرشو جلو آورد و لب‌های داغش رو، با وجود لب‌هام سردم خنک کرد! لحظه‌ای گذشت، ثانیه‌ها تبدیل دقایق شدند و من بیشتر می‌فهمیدم و به این پی می‌بردم که نبود این مرد توی زندگیم، چقدر می‌تونست عذاب‌آور باشه و من رو تا مرز جنون ببره و با دیدنش، برمگردونه. اومدنش تو زندگی‌ای که یک نواخت بودنش رو هر لحظه به روم می‌آورد، حکم مروارید رو بین سنگ ریزه‌ها داشت. بعد چند لحظه، از لای موهای بلند مشکی رنگم که گوشم رو پوشونده بود زمزنه‌وار گفت: ‌کاری که این چشم‌ها و لبخندت می‌کنه ساقی با آدم نمی‌کنه. چشمام رو آروم آروم باز کردم؛ ولی نبود. مثل اینکه تو غیب شدن هم مهارت داشت. اون بازی می‌کرد، خوب هم بازی می‌کرد، بدون تقلب. نفس عمیقی کشیدم. از گلبرگ‌های روی تخت با عکس روی دیوار یه فیلم کوتاه گرفتم و بعد گلبرگ‌هارو داخل یه باکس شیشه‌ای ریختم و روی میز، کنار تختمون گذاشتمش. روی تخت نشستم. عکس‌هارو یکی یکی نگاه می‌کردم و لبخند روی لبم بزرگ‌تر می‌شد. کشوی دوم رو باز کردم که یه کیسه پلاستیکی و کاغذ نظرم رو جلب کردند. می‌خواستم برشون دارم که کامران صدام زد. با لبخند عکسارو توی کشو گذاشتمش و لباسام رو با یه دست لباس طوسی عوض کردم و رفتم پایین. بعد خوردن شام مامان بابا همراه لیلاخانم و آقا دیاکو و کیوان خداحافظی کردند و رفتند. با کامران رفتیم اتاق. کامران رو تخت نشست و منم با یادآوری چیزی همونطور که سمت چمدونم می‌رفتم گفتم: کامران یه چیزی برات گرفتم که اگه ببینی بال در میاری! لواشک و شیشه‌ی ترشی رو از چمدون درآوردم. رفتم جلوش گرفتم و گفتم: کامی نگاه چی برات گرفتم! ولی همونجوری با لبخند نگام می‌کرد. روی پاهاش نشستم و گفتم: کامران خوبی؟ به چی زل زدی؟ خنده‌ای زد و زمزمه کرد: جبران کن. گیج گفتم: چیو؟ - نبودت رو. - من که جبران کردم! موهامو پشت گوشم فرستاد و گفت: تمام این روزایی که نبودی رو جبران کن. لبخند دلبری زدم و دستامو محکم دور گردنش قفل کردم و خودمو محکم بهش فشردم که از پشت افتاد. کامران همونجوری که می‌خندید گفت: خیلی خوب بابا، لوس... و بعد دستش رو پشتم انداخت و کمرم رو نوازش کرد.
×
×
  • اضافه کردن...