رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Roshana

منتقد
  • تعداد ارسال ها

    213
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana

  1. Roshana

    مشاعره با اسم پسر🩵

    محمد
  2. Roshana

    مشاعره با اسم دختر🩷

    رعنا
  3. با درِ نوشابه کلنجار می‌رفتم که صدای اختاپوش رو شنیدم: _ کی قراره بری خواستگاریش باب اسفنجی؟ سیگاری آتیش زدم و به دودی که از دهنم خارج می‌شد چشم دوختم. برجکی که من و اختاپوس روی اون درحال پست دادن بودیم جلوی چشمم تیره و تار شد. _ خدمتم تموم نشده، پول یه شاخه گل رز هم ندارم! تو داری منو به رگبار می‌بندی. ناگهان صدای ناله‌های اختاپوس بلند شد، وقت زایمانش بود. فریاد کشیدم و همه‌ی سرباز هارو خبر کردم تا اون رو برای زایمان به بیمارستان ببریم. کلمات: کتاب، خیار، مهندس عمران، محرم، سردرد
  4. Roshana

    مشاعره با اسم دختر🩷

    اسمان
  5. «پارت سیزدهم» پدر، همچنان نارضایتی‌اش را با اخم و سکوت نشان می‌داد. مطمئناً به ذهنش خطور نمی‌کرد که روشنا بتواند آن خانواده را برای بازسازی کارخانه مجاب کند. دیاکو هم از وقتی فهمیده بود، به جبهه‌ی پدر رفت؛ به نظر او هم کار در کارخانه، آن هم در خارج شهر، با محیط خوابگاه و هزاران مشکل دیگر، در توان روشنا نبود. ولی مگر این‌ها در گوش روشنا جا می‌گرفت؟ مه‌چهره بارها سعی کرد از درِ مهربانی وارد شود و به قولی روشنا را از خر شیطان پیاده کند، اما این دختر مرغش یک پا داشت. فقط منتظرِ تک‌جواب «بله»‌ای از محمدپناه‌ها بود؛ همانند تازه‌داماد، در جوابِ نازِ عروس‌خانم برای بله گفتن، انتظار می‌کشید. ظرف‌ها شسته شد. آشپزخانه با دستان خدمتکار، کوزت روشنا، از تمیزی برق می‌زد. مادر، به محض خروج از حمام، همان‌گونه که با انگشت کوچک دستش گوشش را تمیز می‌کرد، وارد آشپزخانه شد. - شام نپختی؟ کفرش در آمد. کف آشپزخانه، بر سینه‌ی سردِ سرامیک، چهارزانو تکیه زد. ضربات پی‌درپی‌ای به رانش زد و ننه‌من‌غریبم‌بازی را شروع کرد. - خب یهو برگرد بگو بچت نیستم من و به عنوان کوزت آوردین دیگه؛ شام بپز، ظرف بشور، آشپزخونه رو برق بنداز، مامان‌خانم احیاناً نکنه من زنِ بابام؟ و سپس شروع به شیون کشیدن کرد. مه‌چهره نتوانست تک‌خنده‌اش را کنترل کند؛ به سختی لب‌هایش را فشرد تا از امتداد آن جلوگیری کند. اخم‌هایش را به سختی در هم گره زد و همان‌گونه که با پا به روشنا لگدهای آرام می‌پراند، گفت: - خوبه، خوبه! پاشو ببینم، هر صد سال یک‌بار که کپکت خروس می‌خونه میای آشپزخونه رو لیس می‌زنی دیگه. روشنا نیز طرحی از خنده بر چهره‌اش نقش بست؛ قطعاً بی‌ادبی و تندی کلامش به مادرش کشیده بود. - پدرت الاناست که برسه؛ پاشو خودتو جمع کن، کمک نمی‌کنی، تو دست‌وپا نباش. آشپزخانه، حداقل دوازده متر را داشت؛ آن‌قدر تنگ و خفه نبود که روشنا در دست‌وپا باشد. نمی‌دانست چه‌اش شد، همانند یک خردسال، لج را برگزید؛ بر کف آشپزخانه خود را پهن کرد و دراز کشید؛ ادای هق‌هق را درآورد که برای مه‌چهره به اندازه‌ی یک ارزن هم اهمیت نداشت. همان‌گونه که به سوی یخچال می‌رفت و وسایل مورد نیازش را برای درست‌کردن کتلت بیرون می‌آورد، زیر لب از حرص گفت: - بیست و سه سال خدا بهش سن داده، دریغ از دو سانت عقل! بعد می‌خواد مستقل هم بشه، ارواح اون عمه‌ی عفریته‌ش.
  6. احوال سحر بانو؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. Roshana

      Roshana

      ای جان🥹 مبارک باشه عزیزمم خوشبخت بشییی🥹

    3. Khakestar

      Khakestar

      فداتشم مننن بوس بوسی

    4. Roshana

      Roshana

      💕💋

  7. غریبه با فامیل یه بار ناخواسته فامیل شدی باز خواسته هم خودت دوباره فامیل میشی؟
  8. Roshana

    عمه یا خاله ؟

    عمم، هم و غممه.
  9. Roshana

    مشاعره با اسم دختر🩷

    امنه
  10. «پارت دوازدهم» نتوانست جلوی خنده‌اش را از اعتماد‌به‌نفس کاذب این مرد بگیرد؛ خنده‌اش توأم با عصبانیتی مشهود بود که خنده‌ی نرمِ مهراد را در پی داشت. - درسته، باید هم بخندی! اون دوتا رو ندیدی تا قدرِ منو بدونی. روشنا که عصبانیتش کم‌کم رو به پایان می‌رفت، با قدم‌های موقر، به جای اولش بازگشت. حرف مهراد، نظرش را جلب کرده بود؛ می‌خواست بداند علت طفره او و مادرش چیست. - برادرتون همون آقاست که با چمدون جلوی در بود؟ حیرت، جای خنده را درون چشم‌های مهراد گرفت؛ پس حالا که روشنا از وجود محراب باخبر بود، بدون اتلاف وقت، گفت: - درسته؛ اون برادر کوچیک ترمه. اون به هیچ عنوان راضی به خرید سهام نمی‌شه، اما شاید بتونم یک کار دیگه بکنم. جملات ابتدایی مهراد، نگاهش را یک‌باره، تیره و خشم‌آلود کرد اما جمله‌ی آخرش، خرسندی آرامی در وجودش جاری نمود. چشمانش از هیجان برق می‌زدند و مشتاقانه منتظر ادامه‌ی جمله‌ی مهراد بودند. - شاید بتونیم با هم همکاری کنیم! *** سوت‌زنان، مشغول شستن ظرف‌ها بود که صدای مادر در خانه اکو شد. - آره زن‌داداش؛ یک گوشش درِ اون یکی دروازه، از دست این دختره جوون‌مرگ می‌شم آخر. در حمام هم دست از غیبت درباره‌ی او برنمی‌داشت؛ با صدای بلند که مطمئن بود به گوش زن‌عمویش هم می‌رسد، غرید: - کَر که نیستم؛ می‌شنوم! بعدشم کدوم جوونی؟ جوونی تو رو، اون شازده پسرت بُرده که معلوم نیست کارش چیه و شما گرفتی به کیفِ مشکی داخل کمدت. صدای «خدا مرگم بده!» مادرش آخرین حرفی بود که سوهانِ گوشش شد؛ سپس همه چیز شکل پچ‌پچ به خود گرفت. لبخندی عریض روی لب‌هایش جاخوش کرد و این بار قِر در کمرش فراوان شد. - قِر تو کمرم فراوونه، نمی‌دونم کجا بریزم. برای خودش می‌خواند و حرکات مزون انجام می‌داد. از وقتی مهراد محمدپناه به او پیشنهاد داد که شاید بتواند برادر و خواهرش را جهت از نو تأسیس کارخانه، راضی کند؛ از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید.
  11. پارت یازدهم سراب! به چیزی گفته می‌شود که انسان آن را می‌بیند در صورتی که وجود خارجی ندارد، توهم می‌زند که‌وجود دارد اما وقتی به فردی دیگر نشان می‌دهد او به ریشش می‌خندد و می‌گوید: _ خواب دیده‌ای، خیر است. حال که به این‌جای سیرت خود رسیده بودم، مفهوم سراب را درک می‌کردم. عشقِ او به من، سرابی بیش نبود. من آن عشقی را می‌دیدم که زاده‌ی ذهنم بود و به هرکه درباره‌اش می‌گفتم یک جواب عایدم می‌شد: _ خوابت، خیر است.
  12. پارت دهم یک جا شنیدم انسان قبل از به دنیا آمدن، یک دور حیات پیش رویش رو می‌بیند و بعد با انتخاب خود وارد جهان هستی می‌شود. با خود می‌اندیشم من چه چیزی در این زندگی دیدم که آن را با جان و دل پذیرفتم؟ این دنیای مملو از خیانت، فقر، غم و اندوه چه داشت که مرا به سوی خود‌ کشاند؟ شاید سرابی بیش نبود!
  13. «پارت یازدهم» بالا و پایین شدن سیب گلوِ روشنا از دیدِ مهراد دور نماند. بغض، بیش از حد در چنگ انداختن به حفره‌ی گلویش موفق شد؛ نمی‌خواست جلوی این مردمان بی‌درد به التماس بیفتد. درست است خودش از نظرِ مالی مشکل چندانی نداشت، ولی این‌گونه نبود که همه را از بالا تماشا کند. او حتی برای رسیدن به تنها خواسته‌اش، به بامداد رو انداخته بود؛ پسرعمویی که از دیاکو بیشتر، برادرانه خرجش می‌کرد. - چرا این کارخانه ان‌قدر برات مهمه؟ مغزش درگیرِ سوالِ مهراد شد؛ استقلال؟ یا کم نیاوردن جلوی پدرش؟ یا اثبات خود به خانواده؟ نمی‌دانست دقیقاً کدام دلیل است که او را به سوی آن کارخانه سوق می‌دهد. - من به اون کار نیاز دارم؛ باید به همه ثابت کنم که بی‌دست‌وپا نیستم. پدرم حتی همین الانش هم راضی نیست! من حاضرم حتی ماشین و طلاهامو برای خرید سهام شما بفروشم. مهراد، تعقل به جانش افتاد؛ نمی‌دانست چه جوابی به این دختر بدهد تا بیش از این رد اندوه را در چشم‌هایش نبیند. نمی‌توانست به خواست خود، سهام کارخانه را بخرد. برادر و خواهرش هم باید رضایت می‌دادند که بعید بود! می‌دانست محراب از سرِ لجی که با همه‌ی آن‌ها داشت، راضی به فروش سهمش نمی‌شد. منیژه هم که بدون اجازه‌ی شوهرش آب نمی‌خورد. - ما نمی‌تونیم سهام رو بفروشیم، خانم. بادِ روشنا خوابید؛ آن‌ها او را به بازی گرفته بودند و نوبتی عذاب را برایش تداعی می‌کردند. از کوره در رفت و صدایش را پس کله‌اش انداخت. - منو گیر آوردین؟ چرا پس ان‌قدر دست‌دست می‌کنین؟ جنگ اول به از صلح آخر! یک کلمه بگین نه دیگه، چرا هی با پا پس می‌زنین، با دست پیش می‌کشین؟ مهراد، با اندکی بهت به دخترک مقابلش زل زد؛ دلیل این حجم تنش عصبی برایش گنگ بود، چرا برای آن کارخانه‌ی بی‌مصرف این‌گونه خود را آزار می‌داد؟ با دست، به مبل دو نفره‌ی مقابلش اشاره کرد و با لحنی آرام، که مبادا دخترک عجیب مقابلش را طوفانی کند، گفت: - اول، یکم آروم باش! دوم، بشین باهم صحبت می‌کنیم؛ علم و شنگه راه انداختن نداره. اما روشنا طاقتش سر آمده بود؛ نه تعارف نشستن می‌توانست به حال عصبی‌اش تسلا ببخشد، نه لحن با طمانینه‌ی مرد موجب شد آرام شود. - من همین جا راحتم. چموش شده بود؛ برایش دیگر اهمیت نداشت مردِ مقابلش با آن هیبت و اقتدار، حداقل ده، پانزده سال از او بزرگ‌تر است. لبخندی بر لبان مهراد با حرف روشنا نقش بست، اما در دل فقط قهقهه می‌زد؛ در چشمان دخترک عجز را می‌دید، اما این خودداری‌اش بانمک به نظر می‌آمد. خودش، به‌عوضِ روشنا، مبلی انتخاب کرد و در کمال خونسردی آن را برای نشستن تسخیر کرد. - خب حالا که راحتی، من حرفم رو می‌زنم. من دوتا خواهر و برادر دیگه دارم که برعکس من، ان‌قدر مهربون نیستند.
  14. «پارت دهم» - اینجا چه خبره؟ نوای مستحکمی که در خانه پیچید، سکوت آن را در هم شکست. روشنا نگاهِ خیره و عصبی‌اش را از زن برداشت و به سوی صدا چرخاند. مردی با شلوار جین سورمه‌ای و تیشرت مشکی، که کیف بزرگی به دست داشت، توجه‌اش را جلب کرد. در انتهای پله‌های وسط خانه، که به صورت دورانی شکل گرفته بودند، ایستاده بود. شباهت عجیبی به مردی داشت که او را جلوی در زیارت کرده بود؛ اما این مرد کمی آرام تربه نظر می‌آمد. خبری از آن اخم نشسته روی ابروهای مرد اولی در این مرد، نبود. - هیچی، مهمان داشتیم دارن تشریف می‌برن. صدای زن در جواب آن صدای رسا، بلند شد. روشنا سرش را پایین انداخت و مشغول جویدن ناخنش شد. نمی‌دانست این حجم تحقیر را چطور تحمل کند. پدر همین را می‌خواست! می‌خواست او را این‌گونه سنگ روی یخ کند تا بلکه دست از آن کارخانه بکشد و به قولی، از نظر پدرِ مثلا تحصیل کرده‌ی او، زن را چه به کار در کارخانه بین انبوه زیادی مرد؟ پوزخند عصبی بر صورتش چیره شد؛ دیگر فضای این خانه برایش اکسیژن نداشت. با دست‌های لرزان، قصد داشت چنگی به کوله‌اش بیاندازد که صدای بم مرد او را از تصمیمش بازنگه‌داشت. - شما برو تو اتاقت، ماه مامان. حرص‌وجوش براتون خوب نیست! پس این مرد، یکی از مدعیان کارخانه بود؟ آری دیگر! آدم که عمه‌اش را مادر صدا نمی‌کرد. زن که حال «ماه مامان» خطاب شده بود، سری تکان داد و بی‌توجه به روشنا، سوار آسانسور شد که پوزخندش را غلیظ تر کرد. ماه مامان که کمِ کم شصت سال را داشت، در رعایت ادب و احترام از کودک شش ساله تهی تر بود. حال نوبت مرد بود که با قدم‌های بلند، فاصله‌اش را کم کند و به روشنا نزدیک شود. روشنا که نزدیک شدنش را حس کرده بود، سر بلند کرد و به او چشم دوخت. اخم‌هایش در هم گره خورد. حال که از نزدیک او را می‌دید، متوجه‌ی تفاوت بارزش با پسری که ابتدا دیده بود، شد. برعکس آن مردِ نخست، زیاد بلند قامت نبود، شاید یک متر هفتاد و اندکی سانت برایش مناسب بنظر می‌آمد. پوستی که گرمای تابستان در رنگ تیره‌اش بی‌تاثیر نبود، بینی‌ای معمولی با قوزی کوچک و چشم های قهوه‌ای روشن، که آرامش در آن موج میزد. - چیزی رو صورتمه؟ فوراً تیکه‌ی کلامِ مرد به جانش رخنه کرد، نگاهش را از صورتش برداشت و به چانه‌اش زل زد. - نه؛ شماهم فکر کنم قراره مثل مادرتون همه چیز رو به شوخی بگیرین، پس با اجازه! غرورش به اندازه‌ی کافی خرد شده بود؛ این‌جا ماندن و زل زدن به این مرد هیچ سودی برایش نداشت، و او را احمق‌تر جلوه می‌داد. کوله‌اش را گرفت و پشت به او، قدم برداشت. برعکس قدم های مرد، بی جان! - اون کارخونه جز بدبختی هیچی نداره، بی‌خیالش شو خانم! روشنا نتوانست خود را متقاعد کند که سر جایش توقف نکند. بی‌تامل، به سوی مرد برگشت و این جمله را بر پای اندکی نرم شدن مرد گذاشت و با چشم‌هایی که از هیجان برق زده بود دهان باز کرد. - می‌تونین بهم کمک کنین؟ به خدا این برام خیلی مهمه! من باید این کارخونه رو درست کنم، بدبختی و ایناهاشم برام مهم نیست. تلاش های این دختر توجه‌ی مهراد را جلب کرده بود، وقتی صدای فریادِ توأم با اندوهش را شنید و نتوانست بی‌خیال باشد، کنجکاو بود بداند علت اصرار بیش از حد این دختر چیست.
  15. «پارت نهم» *** آب دهانش را قورت داد. پا روی پا انداخت و یک پایش را در اثر تیک عصبی، تکان می‌داد. قلبش در سینه بی‌قراری می‌کرد. عرقِ نشسته روی پیشانی‌اش را با پشت دست، پاک کرد و برای آرام شدن، دست یخ‌زده‌اش را دور لیوان پایه‌دار شربت آلبالو پیچید و فشرد. حرف‌هایش را زده و حال، به زن میانسال مقابلش چشم دوخته بود. از نگاهِ سردش، هیچ حسی پیدا نبود؛ همین به استرس روشنا افزود. - یعنی می‌خوای سهام شوهر خدابیامرزم رو بخری؟ تمسخر تنها واژه‌ای بود که می‌توانست سخن این زن را توصیف کند. روشنا، باز همان روشنای گستاخ شد. شربت را روی میز شیشه‌ای مقابلش قرار داشت و با لبخند گفت: - البته؛ من هر چی بخوام رو میخرم! و نگاهی به سر تا پای زن انداخت. مقصودش این بود که اگر بخوام تو را هم می‌خرم، در عجب بود چگونه از قُپی‌ای که آمده بود خودش خنده‌اش نمی‌گرفت. ابروهای نازک زن به بالا پرید، عصایش را به دست گرفت و از روی مبل سلطنتی سفید رنگ برخاست. - این کارخونه الان سه تا وارث داره؛ هر سه تا رو می‌تونی بخری؟ متوجه‌ی نیش کلامِ زن شد، کمی مکث کرد تا بتواند جلوی زبان احمقش را بگیرد و با طمانینه سخن بگوید. - خب امکانش نیست من با بچه هاتون صحبت کنم؟ زن رویش را از او برگرداند؛ همان‌گونه که به سوی آسانسور انتهای راه رو، عصا بر زمین می‌کوفت و گام بر می‌داشت، گفت: - اون‌ها نه سهام می‌فروشن، نه حاضر به شراکت می‌شن. اگه دنبال اون کارخونه‌ای، سهامت رو بفروش به اون‌ها. خانه‌ی زیبای مقابلش، در چشم به هم زدنی، تبدیل به ویرانه شد. دیگر آن ستون های بلند سفید و طلایی، فرش های دست بافت طلایی، مبلمان سلطنتی و خدمتکاران خوش‌پوش به چشم نمی‌آمد. مانند ذغالی که بر روی آن آتش زا ریخته باشند، طغیان کرد؛ دست به سینه، با کلامش، زن را از ادامه‌ی راه منصرف کرد. - من اگه کار تو اون‌کارخونه برام مهم نبود، هرگز به خودم اجازه نمی‌دادم سمت این خونه بیام! اگه برای تو یک کارخونه‌ی معمولیه، برای من آرزوئه! اجازه نداری ان‌قدر راحت پولت رو به رخ من بکشی. به جاش بزار من با بچه‌هات صحبت کنم. از برآشفتگی زیاد، راه تنفسش بسته شد، ریه‌هاش تقلای اندکی اکسیژن داشتند، هرچه پشت هم دم و بازدم می‌کرد، آرام نمی‌گرفت؛ بلکه عصبانیتش افزایش می‌یافت. پلک‌ش می‌پرید، از هیچ چیز به اندازه‌ی این آدم های مرفه که فکر می‌کردند با پول می‌توانند همه چیز را بخرند ، بیزار نبود.
  16. «پارت هشتم» این‌بار گردِ تعجب بود که روی چشم‌های محراب نشست. دستش را درونِ جیب شلوار جین مشکی‌اش فرو برد. از دخترهایی که این‌گونه، به قولی، لاتی‌اش را پُر می‌کردند، متنفر بود. - مفتش نیستم؛ این‌جا خونمه! شما هم اگه یکم دیگه این‌جا علاف وایسی، زنگ می‌زنم پلیس؛ اون‌ها قطعاً مفتشن! رنگ از رخسارِ روشنا پرید، با حرصی نمایان، نیشگونی یواشکی از ران‌اش گرفت. همین اول کاری گند زده بود و آب هم قطع بود. خب، از کجا می‌دانست این پسرک که به زور سی سال داشت، صاحب خانه بود؟ اصلاً از کجا معلوم، شاید مهمانی، فامیلی، اصلاً دوستی، چیزی باشد. خودش را با این‌حرف‌ها شیر کرد و با اکراه به پسرک چشم دوخت. اما محراب به او امان نداد، سری از تأسف تکان داد و بی‌حرف، گامی بلند به سوی خانه برداشت تا نگهبان را از وجود این آدم مشکوک، مطلع کند. روشنا، از پشت به او زل زد و این بار، با احترامی سوری، پژواکش شنیده شد: - شما خانواده محمدپناه رو می‌شناسید؟ محراب مکثی کرد؛ جلوی درِ خانه بود و نگهبان را می‌دید که دَوان‌دَوان به سوی در می‌آید. لابد از دوربین‌های مداربسته، از وجود او باخبر شده بود. ابروهایش بیشتر از قبل، هم‌دیگر را در آغوش گرفتند. درنگش طولانی شد؛ از این‌که خانواده‌ی محمدپناه را می‌شناخت، هیچ خوشحال نبود. حال دخترک، از او درباره‌ی آن‌ها سؤال می‌کرد. مسخره ا‌ست! با شنیدن مجدد صدای او، از تفکرات خود به بیرون پرتاب شد. - با تو دارم حرف می‌زنم! کج‌خندی لبش را اسیر خود کرد، آخر تو بود یا شما؟ - می‌شناسم. صدایش خش داشت، شاید هم اندکی در غم فرو رفته بود. کاش هیچ‌وقت خانواده‌ی محمدپناه را نمی‌شناخت. صدای دخترک با شعف به گوش می‌رسید، نگاهش رمضان را کاوش می‌کرد که حیاط را تا نصف گذرانده بود، اما گوش‌هایش ناخواسته درگیر صدای نازک و لطیف پشت سرش بود. - من دخترِ آقای شایگان هستم، باید با خانواده‌ی آقای محمدپناه صحبت کنم. روشنا، از کم‌حرفیِ مردک به ستوه آمد؛ از اول باید آیفون را می‌زد، نبایست از این فرد، جویای خانواده‌ی محمدپناه می‌شد. بالاخره آقا رمضان که اهل خانه او را مشت رمضان صدا می‌کردند، خودش را نفس زنان، به در رساند و آن را با ریموت باز کرد؛ با تته‌پته گفت: - سلام آقا، خوش‌اومدید، قدم رو سر ما گذاشتید، بفرمایید داخل. پوزخندی روی لب‌های محراب نشست؛ می‌دانست قدم روی سرِ هیچ‌کس نگذاشته‌ و هیچ‌کس از بودن او در این‌مکان راضی نیست. تنها سری تکان داد و چمدانش را روی کاشی‌های حیاط کشید. در آخرین لحظه، فقط برای یک ثانیه، نگاهش را به عقب گرداند، دید که دخترک لنگ در هوا در کوچه ایستاده است، با دستی مشت‌شده و نگاهی غضب‌آلود! سرش را برگرداند و بی‌توجه، راه اصلی خانه را در پیش گرفت. روشنا دیگر نتوانست حرصش را در دل نگه دارد؛ با نوک پایش ضربه‌ای به سنگ گرد مقابلش زد که صدای مردی پیر با قامتی بلند، گوش‌هایش را تسخیر کرد. - چیزی می‌خوای خانم؟ پیراهن آبی تنش و شلوار پارچه‌ای پایش، از دور هم نگهبان بودن او را فریاد می‌زد. دیگر تعلل جایز نبود، به سوی نگهبان گام برداشت. این‌بار با لحنی جدی و پر از عصبانیت گفت: - برای اون آقای به‌اصطلاح محترم هم توضیح دادم! من باید خانواده‌ی محمدپناه رو ببینم. نگهبان متعجب از لحن عصبانی دخترک، هردو دستش را به نشانه‌ی «تسلیم» به بالا آورد و گفت: - بزارین هماهنگ می‌کنم اگه مشکلی نبود، چشم. روشنا که نگاهش همچنان راهِ رفته‌ی محراب را کاوش می‌کرد تنها سری تکان داد و منتظر هماهنگی نگهبان، با آن بیسیم مشکی رنگش شد. -چه سیسی هم گرفته هرکی ندونه فکر می‌کنه نگهبانِ کاخ سفیده! با اتمام‌کلمات حرص‌آلودِ نجوا‌گونه‌اش، نگهبان با کسب اجازه، او را به داخل کاخ سفید هدایت کرد.
  17. «پارت هفتم» *** به ساختمان طویل، که مقابل چشم‌هایش جولان می‌داد، با دهانی نیمِ باز زل زد؛ در خوابش هم چنین خانه‌ای نمی‌دید. ساختمان، واژه‌ای مسخره در بابِ قصر روبه‌روی اش بود، آری! این‌جا را می‌بایست در توصیفاتش کاخ می‌نامید. دور تا دورِ این قصر،با میله‌های آهنی محاصره شده و نمای سفید براقش دیده‌ی هر ببیننده‌ای را مجذوب خود می‌کرد. دو ساختمان در مجاورت ساختمان اصلی قرار داشت که گلسته مانند به سوی آسمان یورش می‌برد و باید سرت را ان‌قدر بالا می‌بردی تا بتوانی انتهای آن را ببینی. سوتی کش‌دار از بین لب هایش خارج شد و زیر لب گفت: - خدای حکمتت رو شکر؛ همه رو آفریدی مارو بدون آف ورود دادی، اینم زندگیه خدایی؟ من الان به این مرفه بی درد چقدر پیشنهاد پول بدم؟ مگه دویست و شیش لِخه‌من چقدر از سرمایه اینارو می‌گیره؟ سپس سرش را محکم به چپ و راست تکان داد تا جلوی نفوذِ بد زدن خودش را بگیرد. چندباری از این سمت خیابان خواست گام هایی بلند به سوی درِ بزرگ مشکی رنگ بردارد اما درنگ های پی‌درپی‌اش مانع می‌شد. - خانم کاری دارید؟ روح از تنش خارج شد، دستش را روی قلبش جا داد و نفس‌اش را در سینه محبوس کرد. پسرِ جوانی که کنارش ایستاده بود با تعجب به دختر عجیب کنارش زل زد، تیپِ سرتا پا مشکی‌اش و کلاه لبه دارش و ماسک روی صورتش، در نظر هر بیننده‌ای یک چیز را القا می‌کرد: «دزد» روشنا، نگاهش را به سوی مردِ کنار دستش برگرداند، لبخندی عریض و دستپاچه پیش‌کشش کرد که از پشت ماسک احتمالِ دیده شدنش صفر درصد بود. به تبخال بی‌موقع‌ای که زده بود، لعنت فرستاد و دستپاچه گفت: - من…من.. اها.. من… مهمونم! علت هُل شدنش، برای خودش هم، نامعلوم بود.‌ نگاهش معطوف چمدان بزرگ مشکی رنگ که اسیر دست‌های بزرگ محراب بود، شد. اندکی سرش را بالا بُرد تا بتواند رخسار مرد را شکار کند. چشم‌های مرد مقابلش مشکیِ خالص بود، به قدری گیرا و نافذ که بیخیال آن دو گودال شدن، کار آسانی نبود. موهایش کمی بلندتر بود و بغل‌هایش را کوتاه‌تر از وسط حالت داده بود. پوستی گندمی و ریش و سیبیلی که او را عجیب مردانه نشان می‌داد. چهار شانه‌ بود و قامتش را می‌توانست بلند، توصیف کند؛ به طوری که برای راحت دیدنش باید سرش را خیلی بالا می‌برد. - خانم محترم؛ این‌جا به جز ساختمان ما خونه‌‌ای وجود نداره، شما مهمان کی هستید؟ نا‌خواسته، چشم‌هایش در کوچه چرخ زدند؛ حق با او بود! هیچ خانه‌ای در این کوچه‌ی احمق پیدا نبود. او که مهمان محمدپناه بود، چرا تعلل می‌کرد؟ نگاهِ محراب ریز و کاوش‌گر منتظر جوابِ دختر مشکوکِ مقابلش بود که صدا و رَسا و جسور او را شنید. - اصلا مگه مفتشی؟ به تو چه من مهمون کی‌ام؟
  18. پارت دوازدهم **** با حرص، تمام برگه هایی که به من داده بودند را پاره کردم. مادر نگران، از چارچوب در به من زل زده بود، لابد می‌ترسید دوباره دیوانه شوم و وسایل اتاقم را به سوی نابودی بکشانم. _ نمی‌خوای بگی چیشده؟ تو که نزاشتی همراهت بیام! بابات هم که یک کلمه حرف نمیزنه. نمی‌خواستم بگویم! با این شرایطی که داشتم همین که آرام بودم جای شکر داشت. ان‌قدر فضای خفه‌ی آن‌جا برایم سنگین بود که نیاز داشتم ساعت ها با هیچ انسانی لب به سخن باز نکنم. _ مامان بیخیال شو! همین حرفم برای دیوانه‌کردنش کافی بود، تمام آن‌ نگرانی، یک باره از چشمانش پر کشید و جایش را به خشم داد. _ آره دیگه! کلا مامان بیخیال بشه، مامان لال بشه، تو گند بزن به زندگیت باشه؟ از اول وقتی با یک بزرگتر مشورت نکنی هرکار بخوای بکنی همین میشه دیگه؟ آخه تو چه مرگته دختر؟ً یقین داشتم اگر زنده بمانم این زن مرا خواهد کشت. این زن آخر دیوانه ام می‌کند، حرف هایش تا ته وجودم را می‌سوزاند، طوری حرف میزند که انگار نه انگار من دخترش هستم. البته برای او قطعا پسرش ارجعیت دارد. _ برام عدم تمکین‌نوشتن، خیالت راحت شد؟ مجبورم برگردم خونم؛ حالا شاد باش و کِل بکش! *** آن روز، همه چیز به سرعت گذشت، اگر از من می‌پرسیدند از آن روز با جزئیات برایشان بگویم به یاد نداشتم. من بدون اتلاف وقت، به عقد کوروش در آمدم. مادر، هیجان زده بود و قند در دلش آب می‌شد؛ کوروش را شام به خانه دعوت کرد تا در کنارمان باشد. از زمان عقد روزه‌ی سکوت مرا بلعیده بود؛ کلامی حرف به از دهانم اذن خروج نمی‌گرفت. هرچه مادر در جُنب و جوش بود، من در کنارش نشسته و آرام سبزی پاک می‌کردم. پدر و کوروش در هال، مشغول بازی تخته نرد بودند، هر از گاهی صدای قهقهه شان سکوت خانه را درهم می‌شکست. نگاهم برای لحظه‌ای روی رینگ ساده‌ام ثابت ماند؛ دستم برای پاک کردن شاهین از حرکت ایستاد. انگار باور پذیری این قضیه برایم دشوار بود، اما بیشتر فکر و ذکرم معطوف بر این ماند که چرا من همانند تازه عروس های دیگر، از شادی نمی‌خندیدم؟ چرا این‌گونه‌ اخم هایم را در هم کشیده بودم و حتی با خودم آشتی نمی‌کردم؟ آری! من با خود نیز روزه‌ی قهر و سکوت داشتم. حتی در ذهن خود نیز دست از توبیخ، برداشته بودم. با صدایی آشنا، انگار روح به تنم بازگشت. سرم را متعجب بالا گرفتم که نگاهم با نگاه مادر تلاقی کرد. _ دو ساعته دارم صدات می‌کنم؛ نمی‌شنوی؟ سرم را به چپ و راست تکان داد و نیشگونی از ران پایم گرفتم. دردِ نیشگون، رشته‌ی کلام را به دهانم هدیه داد. _ حواسم نبود؛ چیشده؟ اخمی غلیظ بر صورتش نقش بست. از وقتی مرا این‌گونه غم‌زده دیده بود تیکه پرانی می‌کرد دست از مسخره کردنم برنمی‌داشت. _ پاشو خودتو جمع و جور کن! اینجوری شبیه بدبخت، بیچاره ها به من زل نزن؛ برای بابات و شوهرت هم چای ببر. واژه‌ی «شوهر» برایم از هر غریبه‌ای، غریبه تر بود. نمی‌توانستم با این کلمه ارتباطی درست برقرار کنم. به ناچار از روی موکتی که آشپزخانه را پوشانده بود، برخاستم. دستانم را زیر شیر آب بردم و بازش کردم؛ از خنکی آب، کمی جان به بدنم افزوده شد. دو استکان کمرباریک بر روی سینی یک دست طلایی مادر، گذاشتم. مادر، همان‌طور که پیاز را درون قابلمه می‌ریخت از کابینت قهوه‌ای بالای سرش، نعلبکی های گل سرخ را برداشت، هنوز ردی از اخم در صورتش مشهود بود، با قرار دادن نعلبکی ها در کنار استکان، چشم غره‌ای نسیبم کرد که اخم هایم را در هم کشید. با قوری، استکان ها را لبریز از چای کردم، هیچ عجله‌ای برای رفتن به هال نداشتم؛ دلم نمی‌خواست با کوروش چشم در چشم شوم. انگار حال که همسرش بودم، در این عنوان عذاب می‌کشیدم. چای بُرده‌و خورده شد. بساط شام پهن و جمع گشت اما من هر لحظه خودم و‌ نگاهم را از دید پنهان می‌کردم. کوروش، بر خلاف تصورم، اصلا به روی خود نیاورد و در کمال احترام با خانواده‌ام، هم صحبت شد. مادر که حسابی از دستم شکار بود، ظرف ها را به گردن گرفت و مرا مجاب کرد به هال بروم و در محضر پدر و کوروش بنشینم. _ بابا جون کوروش جان تاکید دارن چون خونشون مجهزه لازم نیست ما جهیزیه بگیریم. چشمان پدرم از شادی حرف کوروش برق میزد، اما من دیدگانی لبریز از خشم به پدر هدیه کردم و از لای دندان های کلید شده‌ام گفتم: _ مگه میشه جهیزیه نبرم؟ حس می‌کردم غرورم در حال له شدن است. نمی‌خواستم این منت بزرگ بر سرم باشد که با یک چمدان به خانه‌اش رفته ام؛ از طرفی رویِ آن که به پدر بگویم برایم جهیزیه بخرد هم نداشتم. انگشتانم در کف دستم فرود رفت و فشرده شد، کوروش نگذاشت پدر لب به سخن گفتن باز کند با قاطعیت گفت: _ راز جان، من دوست دارم هرچه زودتر در کنار همسرم به آرامش برسم، با این شرایط سخت، چه لزومی داره وقتی من خونم همه چی هست، دوباره پدر زحمت خرید اسباب خونه رو بکشن؟ خوب حرف میزد، برق تحسین را در چشمان پدر می‌دیدم؛ می‌دانستم نمی‌توانم پدر را راضی کنم، کوروش در کارش موفق شده بود؛ مخ پدر را شست و شو‌داد. سکوتی که این روز ها نمی‌خواست از من فاصله بگیرد، مجدداً جولان داد. پدر و کوروش قرار گذاشتند زمانی را در حضور خانواده‌ی کوروش تعیین کنند تا عروسی انجام شود. من هم مانند عروسک خیمه شب بازی، گوش می‌دادم تا بدانم چه نقشی را باید ایفا کنم. مغزم به من نهیب میزد، هر بار یک سوال تکراری را بر زبان جاری میکرد: «مگر مجبورت کردند؟ دو کلام حرف بزن!» اما انگار برای حرف زدن، جانم در می‌آمد. حرف میزدم و چه می‌گفتم؟ مگر ناراضی بودم؟ نبودم! پس چرا حالم خوب نبود؟ کُفرم، از دست خودم، درآمده بود. کوروش بعد از میل میوه قصد خروج کرد. مادر پی در پی به پهلویم ضربه میزد تا برای بدرقه‌اش تا جلوی در برورم؛ بالاخره تسلیم چشم و ابرو آمدن های مادر شدم و همراه کوروش تا جلوی در، رفتم. _ هوا سرده، برو داخل من خودم میرم. دستانم را به بغل گرفتم تا کمی گرما به بدنم نفوذ کند، با آن تیشرت استین بلند و شلوار نازک به بدنم حق می‌دادم نتواند سرما را تاب بیاورد. _ نه شما برو منم میرم. لفظ «شما» کوروش را از پوشیدن کفش‌هایش باز نگه داشت. با مکث، نگاهی به من انداخت، ابهام، کمی خشم و اندکی کم غم در چشم‌هایش مشهود بود.
  19. پارت نهم فضولی! کلمه‌ای که نفرتم از آن کلان بود. تمامِ دردِ این مردم این بود که نمی‌دانستند حالِ بد من از چه نشعت می‌گیرد. اگر می‌دانستند که یک خدا نکند سر فرزندمان بیاید می‌گفتند و می‌رفتند. چون این مردم فکر می‌کنند پدر مُردگی فقط برای همسایه است و نوبت آن ها نمی‌شود. از دستِ همین مردم، اتاقم برایم شد مکان امن! حتی بیماری جسمانی‌ای که چند وقت پیش گریبان‌گیرم شد هم نتوانست مرا از اتاق، برای رفتن به نزد دکتر قانع کند. گیریم آزمایشی از من می‌گرفتند؛ مگر در آزمایش می‌نوشتند چه به روز من آمده؟ رفتنم به آنجا را چه سود؟
×
×
  • اضافه کردن...