رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

nasin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    113
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

تمامی مطالب نوشته شده توسط nasin

  1. ناسین؛ دیگر از سگ‌دو زدن‌های بی‌پایان خسته بودیم، از خزیدن‌های بی‌سرانجام، از چنگ زدن به ریسمان‌های پوچ و بی‌انتها. آری، خسته بودیم. دنیا مسیری برایمان در نظر گرفته بود و ما، طبق قانون‌های نانوشته‌اش، در آن مسیر شروع کردیم به دویدن. گاهی از شدت خستگی، وادار به خزیدن می‌شدیم. گاهی هم به باقی‌مانده‌های پوچ چنگ می‌انداختیم. انگار مسیر انتها نداشت؛ فقط ما بودیم که طبق آن قانون نانوشته، باید همچنان ادامه می‌دادیم. مهم نبود تهِ مسیر چه چیزی انتظارمان را می‌کشد: نوری چون خورشید، درخشان و شفاف، یا تاریکی چون چاله‌های ماه، احاطه شده به تاریکی.
  2. part46 بند کفشانم را میبندم و به سرعت کوله ام را که روی زمین ولو بود برمیدارم کلید یدک را زیر گلدان نزدیک در مخفی می‌کنم تا ،اگر ترانه اینها زودتر رسیدند بتوانند داخل بروند ،صدای اعلان گوشی ام که بالا می اید میفهمم که اسنپ رسیده پس با عجله از پله ها سرازیر میشوم ،از شانس خوبم ،که همیشه در تمام مراحل زندگی ام همراهیم می‌کرد پاهایم ،یک پله مانده به آخر پیج خورد و با زانو پرت شدم کف سرامیک راهرو ورودی ؛ چشمانم از زور درد چین میخورد و اخی ناله وار از دهانم خارج می‌شود ،می‌توانم آیا بگویم گو.ه توی امروز یا زود است ؟و اتفاقات دیگری قرار است بیفتد هر چه است که امیدوارم تهش به خیر شود ،البته که بیشتر به این باور دارم که خیرش با قدرت تمام آن را در جاییم شیافت خواهد کرد بگذرییم با پاهایی که دردش شدت گرفته بود و این را میتوانستم حدس بزنم که قناص شده است ،اما خب من عادت دارم به این آسیب ها ،من در اوج سنی که دستانم با آسفالت برخورد می‌کرد بلند میشدم و به مادرم نگاه میکردم که مرا به آغوشش فرا خواند و مرا همانند بقیه بچه ها ناز کند ، و بگوید اشکالی ندارد بزرگ می‌شوی و یادت می‌رود اما در نهایت من بدون قطره اشکی بلند می‌شدم و با همان تن دردمند ادامه میدادم و خودم در نهایت بودم که زمزمه میکردم ؛اشکالی ندارد بزرگ میشوم و یادم می‌رود ،حرف تلخی که بارها خودم جورش را کشیدم باز هم اشکالی ندارد ، با سختی خودم را به اسنپ رساندم و پلاکش را محض احتیاط چک کردم بک پراید سفید و همان شماره پلاک ،نفسم را کلافه بیرون پرت می‌کنم و سوار میشوم
  3. سلام عزیزم واقعا قلم زیبایی داری لذت بردم از خوندن رمان ساختمان سایه،بی‌صبرانه منتظر پارت جدید هستم🌸

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      بوس آبدار

  4. part45 دستی به شکمم میکشم کمی ورم کرده بود ، البته که ورم می‌کند با آن حجم از لازانیا و نوشابه ! الان فقط یک خواب دبش میچسبید ظرف ها را در ظرفشویی رها می‌کنم و به سمت اتاق می‌روم خودم را با لذت روی تشک تخت می اندازم و نفسی میکشم ، دوست داشتم زودتر بیدار شوم تا به کار هایم برسمو بعد بروم مرکز خریدی تا کمی خرید کنم پس ساعت را تنظیم کردم و با خاموش کردن گوشی ،در خودم جمع می شوم و چشمانم را میبندم تا در خیال خواب و سیاهی پلکانم غرق شوم … با صدای آلارم گوشی ،یک چشمم را باز می‌کنم و گوشی را از زیر بالش،بیرون میکشم کلافه آن را خاموش می‌کنم ،همیشه رومخ ترین صدا برایم صدای الارم بود دستی به چشمانم میکشم ،خیلی دلم میخواست بیشتر بخوابم‌ اما با فکر به بیرون از جایم بیحوصله بلند میشوم ،ابتدا به سرویس بهداشتی می‌روم و با زدن مسواک ،به طرف آشپز خانه می‌روم تا ظرف های ناهارم را بشورم ،چند تا تکه بیشتر نبود به سرعت آنها را کفی می‌کنم و چندبار آن را روی ظرف ها میکشم و آب میکشم دستان خیسم را با دستمال خشک می‌کنم ،ساعت روی دیوار را نگاه می‌کنم که ۵:۳۰را نشان می‌دهد ،اویی میگوم تا من آماده شوم و با این ترافیک بروم اووو که دیگر شب شده ،پس با عجله پا تند می‌کنم به سمت اتاق لباس ها ،با ابرسان اول کمی پوستم را مرطوب می‌کنم ،خداروشکر بزنم به تخته گوش شیطان کر چند روزی بود که پوستم جوش نمیزد و این به من حس خوبی میداد ،کمی ضد افتاب‌میزنم ،و بعد کمی کانسلر زیر چشمانم میزنم و فیدش می‌کنم ، یک بالم و ریمل و رژگونه هم پایان کار است ، به سمت رگال لباسهایم می‌روم دوست داشتم تیپی راحت بزنم پس شلوار جاگرمشکی ام را با یک هودی لش مشکی بیرون میکشم ،جوراب نایکم هم به پا می‌کنم موهایم را با کش شلو ول میبندم و آزاد رها می‌کنم و با کوله ای به نسبت کوچک به سمت سالن پا تند می‌کنم تا اسنپ بگیرم
  5. part46 آب دهنم را به سختی فرو میدهم و پیازی بر میدارم تا خورد کنم ، گاهی دوست دارم برای لیا یک دل سیر زجه بزنم بک دل سیر فریاد ،اما چه حیف که فقط دلم میخواهد اگرچه فریاد یک رویای محال بود برایم اما گریه را میتوانستم بکنم ٫البته توجه کن اگر میتوانستم ؛ چون بدبختی من این بود که حداقل غم هایم و دردهایم ..را حتی نمیتوانم از طریق قطره ای از چشمم بیرون دهم ،میپرسی چرا ؟ چون دیگر بلد نیستم گریه کنم ،شاید کمی احمقانه بنظر برسد من از یاد برده ام که چطور گریه میکردم ،گاهی وقتا مثل الان خیلی به خودم فشار می آورم که گریه کنم تا حداقل خالی شوم کمی ،البته اگر واقعا خالی شوم ،اما خب هر کار می‌کنم گریه ام نمی اید الان هم دارم کاری احمقانه تر می‌کنم که پیاز ردیف کرده ام تا شاید آن ها بتوانند باعث گریه ام شوند!اما خب گفتم دیگر احمقانه ! این کار واقعا احمقانه بود حداقل برای من که از وقتی یادم می اید هر وقت پیاز پوست می‌کنم چشمم را اذیت نمیکرد ،شاید عجیب باشد ،برای من هم عجیب است اما چه کنم که دیگر این هم شانس من بود ، خودم را به دنیای بیخیالی میبرم و اهنگی‌ میگزارم و با بدست لازانیا درست میکنم … با تمام شدن کارم نفسی آسوده میکشم و درجه فر را بار دیگر چک می‌کنم خیالم که از بابت تمیزی هم راحت می‌شود به سمت سالن می‌روم ؛تلویزیون را به اینترنت موبایلم وصل می‌کنم تا بتوانم فیلیمی پیدا کنم و تماشا کنم در سکوت خانه غرق میشوم و به پلن فیلم های سینمایی می‌روم و در جستجویی فیلمی که به مذاقم خوش بیاید اما خب به نتیجه مطلوبی ، نمیرسم و در نهایت انیمیشن شانس را نگاه می‌کنم
  6. Part45 گوشی را که روی زمین ولو شده بود و داشت خودش را میکشت ، از روی زمین دست دراز می‌کنم بردارم ، نام مامان دهن کجی می‌کند ، و من صدایی صاف می‌کنم و در ناخوداگاهم ،زمزمه می‌شود ؛باز شروع شد با مکث دکمه سبز را وصل می‌کنم و تماس را روی اسپیکر میگذارم -کجایی تو دختر یک ساعته دارم زنگ میزنم چشمی میچرخانم و گوشی به دست همانطور که به سمت آشپز خانه می‌روم ،آرام میگویم -دستشویی بودم دور شد تا بیام جواب بدم -خب چیکار میکنی درس میخونی؟ خواستی پاشی یه غذا درست کنی لباسای چرکتم یادت نره بندازی لباس شویی تغذیت که خوبه ؟ نه من از کی میپرسم حتما میشینی یه گوشه تا یچیز گیرت بیاد یا اتو اشغال ،اینا نمیشه نون لیا ببین م.. دیگر کلافه شده بودم، یک بند مرا به توبره گرفته بود ،و کمی هم مکث نمیکرد حداقل خودش نفسش جا بیاید من به درک -مامان باز شروع نکن من بچه نیستم لطفا بس کن دیگه من بزرگ شدم خودم میدونم چی درسته چی غلط آهی از خستگی میکشم -تو اگه بلد بودی که من انقد نگران نمیشدم انقد تنبلی که کارات بازم میمونه اخه من چی بگم یکم عاقل شو دست از تنبلی بردار سرم تو گوشی نکن بچسب به درست الکی ما این همه پول خرج نکردیم که بری پی اللی تللی (منظورش همان بیرون رفتن است !) نفس حبس کرده ام را آرام آرام بیرون میفرستم ،کجخندی تلخ رو لبانم شکل می‌گیرد آنقدر از دست همه بریده بودم که حتی احساس خشم هم دیگر نمیکردم ، من در اغما بودم میتوانستم لیایی رو ببینم که در یه سیاه چاله سیاه است و پر از حس انزجار ،نفرت، و بیتفاوتی است و من شاید حتی دیگر حس نفرت و خشمم را از دست دهم در یک خلسه ی بیحسی بروم!اخ چقدر ناب است بدست آوردن حس خنثی ،حداقلش این است که دیگر حرف را با یک بیحسی تمام به یک ورت میگری بدون حرفی اضافه دستم را روی دایره قرمز رنگ میفشارم ، من حتی دیگر حوصله خودم هم نداشتم حالا یعنی مهم بود مگر اینکه مامان نارحت شود از قطع کردن گوشی رویش!٫
  7. part43 ترجیح دادم،به جای اینکه در آشپز خانه سرگرم شوم تا گوشت چرخی یخش آب شود ، به بقیه کار هایم برسم ،نیاز بود کمی درس بخوانم اما امروز را ترجیحا فقط میخواستم برای خودم باشم و علایقم ، مثلا کتاب خواندن، چندتایی کتاب بود که به تازگی گرفته بودم و هنوز فرصت نکرده بودم آن ها را بخوانم ،پس در نتیجه به سمت اتاق خواب رفتم و از روی شلف بالای تختم نگاهی به سه کتاب انداختم ، در نتیجه کتاب سورمه ای رنگ با نام پسر خوب را بیرون کشیدم ، راهنما گفته بود کتاب معمایی و جنایی است ، و من هم که این نوع ژانر هارا می پسندیدم آن را گرفتم ، صفحه اول را باز می‌کنم و با متن مصاحبه پلیس روبرو میشوم ... با صدای زنگ گوشی ام ،متوجه شدم که زمانی را بدون اینکه متوجه شوم از گذرش صرف خواندن کتاب کرده ام ؛شماره صفحه کتاب را چک میکنم تا آن را گم نکنم و با دیدن شماره صفحه چشمانم گرد می‌شود،حدود۷۰صفحه از کتاب را خوانده بودم ،با خونسردی کتاب را روی تخت گذاشتم تا ببینم چه کسی تماس گرفته است که ول هم نمی‌کند
  8. part43 گردن از نقاشی روبرویم کشیدم ، و بی‌حس بلند شدم به سمت آشپز خانه رفتم، تا ببینم چه چیزی میتوانم برای ناهار ردیف کنم، کمی فکر کردم ، ودر آخر به این نتیجه رسیدم که هوس لازانیا کرده‌ام ،پس به سمت یخچال سفید رنگ با سایز متوسط رفتم و در فریزرش را باز کردم ؛یک بسته گوشت چرخی یخزده بیرون کشیدم و آنرا روی بشقابی گذاشتم تا به حال خودش آب شود بعد از آن، نگاهی باز به فریز انداختم تا ببینم پنیر کافی داشته باشم ، بعد از اینکه از بابت پنیر خیالم راحت شد یک فلفل دلمه ، وچند قارچ کوچک بیرون آوردم و آن ها را در یک کاسه آب انداختم تا کمی در آن بماند ،آهان این را نگفتم چند سالی بود که به یک سری چیزهای جزئی حساس بودم مثلا :تمیز بودن ظرف ها آن ها را هنگام استفاده حتما یکبار آب میکشیدم و بعد استفاده می‌کردم، یا میوه ها و مواد غدایی را مدتی در آب نگه می‌داشتم، وبعد چند بار آن هارا میشستم و بعد استفاده می‌کردم یا در خوردن میوه حساسیت بیشتری خرج می‌کردم و بعد از هر گاز چک می‌کردم که کرمی چیزی داخل نباشد یا میوه نباید اصلا سیاه می‌بود و یکسری چیزهای دیگر ، که مرا به شدت کلافه کرده بود
  9. و او به دختری تبدیل شد که دنیای خودش را داشت، از تنهایی اش لذت می‌برد، و فضای امن و پر از آرامشش؛ شاید به اتاقکی نه متری هم نمیرسید ، کارهای خودش را انجام می‌داد، دانستن از زندگی بقیه و آدما های اطرافش کاری حوصله بر ، و بی ارزش بود ، روی خودش کار می‌کرد، برای آینده اش تلاش می‌کرد و آدم‌های انگل را سریع حذف می‌کرد، او از ابتدا اینگونه نبود زمانه اینطور آن را تبدیل کرد، چه میشود گفت زمانه است دیگر ، به کسی تنهایی را هدیه می‌دهد، به کسی اجتماع صد نفره را ، اما خب چه حیف که آن دختر ناراحت نبود از زمانه، بلکه کارش را تایید کرد و لبخندی سخاوتمندانه تحویلش داد؛ او خودش را دوست داشت، زندگیش را هم ،مگر مهم بود زمانه و رسم آدم هایش !
  10. ناسین، و با غم، در جاده‌ای بی‌انتها راه رفتم؛ گاهی دویدم، گاهی خزیدم. گاهی تابلویی کنار جاده مقصدی را نشان می‌داد، اما هیچ‌کس نگفته بود جاده‌های تاریک مقصدی دارند یا نه. نمی‌دانستم انتهای این راه، نوری ظاهر می‌شود تا مقصد نهایی را روشن کند یا تاریکی چیره می‌شود و همه‌چیز در ابهام باقی می‌ماند.
  11. part42 همیشه ،وقتی حالم بد بود لاک میزدم ، آهنگ میگذاشتم ، آرایش میکردم ، آشپزی میکردم ، تمیز کاری میکردم تا شاید ذهنم خالی شود ؛ و پر شود از دغدغه حال ،حالی که چون سرگرمی های دلچسب دخترانه بود ،از روی مبل بلند شدم ،به سمت اتاق رفتم لاک زرشکی رنگم را از توی کشوی کوچک میز آرایش برداشتم و به سمت گوشی افتاده روی زمین رفتم ، دستم را با با بی غیدی روی یکی از آهنگ ها زدم : باور کن صدام و باور کن صدایی که تلخ و خسته است باور کن قلبم باور کن قلبی که کوه اما شکسته شکسته است باور کن دست هام رو باور کن که ساقه ی نوازش باور کن چشم من و باور کن که یک قصیده خواهش وسوسه ی عاشق شدن التهاب لحظه هام حسرت فریاد کردن اسم کسی با صدام اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقانه است پر وسوسه مثل سفر مثل غربت صادقانه است زمزمه وار در حالی که لاکی زرشکی رنگ را روی انگشت شست پایم ، میزدم خواندم باور کن اسمم و باور کن من فصل بارون برگم مطرود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشکی توو دست تگرگم باور کن همیشه باور کن که من به عشق صادقم باور کن حرف من و باور کن که من همیشه عاشقم آهنگ باور کن - از بانو گوگوش لاک پاهایم تمام شد ، پاهایم را دراز کردم تا به حال خود لاک هایش خشک شود و دست هایم ، راهم شروع کردم لاک زدن ؛ بعد از تمام شد در لاک را با احتیاط بستم و دست هایم را رها کردم به تراس زل زدم که پرده حریرش کشیده شده بود، و شهری که حالا روشن بود ، چشمانم تماشا می‌کرد بیحوصله از نقاشی روبرویم دست کشیدم ، گفتی نقاشی؟ اری گفتم نقاشی ! حال چرا نقاشی ؟ چون این جهان با آدم هایش تماما یک نقاشی اند به دست خلق.
  12. nasin

    قصه‌ی یک پند.

    " آب در هاوان کوبیدن " در روزگاری نه چندان دور در روستایی سرسبزمردی بود به نام جاسم جاسم همیشه از تنبلی و بی‌حوصلگی رنج می‌برد روزی از روزها، همسرس پارچه‌ای زیبا از جنس ابریشم برایش آورد و گفت:جاسم جان این پارچه را برایت آورده‌ام لطفا این را به رنگ آبی آسمانی رنگ کن تا برایت پیراهنی بدوزم جاسم پارچه را گرفت و به کنار رودخانه رفت او دیگ کوچکی را پر از آب کرد و به جای رنگ آبی، سعی کرد پارچه را در آب داخل دیگ بچرخاند و بسابد به این امید که پارچه خیس شود و رنگی شود! او ساعت‌ها این کار را تکرار کرد پارچه فقط خیس می‌شد و دوباره خشک می‌گشت ؛اما هیچ اثری از رنگ آبی بر آن نمی‌نشست همسر جاسم که منتظر بود جلو آمد و با دیدن کار جاسملبخندی زد و گفت:جاسم جان مگر رنگ کردن پارچه این‌گونه است؟ مگر تو آب را در هاون می‌کوبی! که انتظار داری پارچه رنگ شود؟ جاسم که تازه متوجه اشتباه خود شده بود سرش را پایین انداخت و فهمید که با آن کار بیهوده فقط وقتش را تلف کرده است.
  13. https://forum.98ia.net/topic/5795-رمان-فردایی-نامعلوم-nasin-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-31625
  14. part41 برگشتم به حال ، به حالی که هنوز غرق در تالاب گذشته است ؛حالی که باید در لحظه باشد ،اما در گذشته عذاب میکشد و برای اینده فکر ، گذشته مانند سایه ایست که همه جا است میخواهم بگویم گذشته ، برای گذشته است و باید در همانجا بماند اما چه حیف ، که گذشته سایه ی من شده سایه کدر و سیاه لحظه ی حال، یا بگذار بگویم از آینده از اینده ای که نرسیده و مانند قفلی است که کلیدش را گم کرده ام ؛ و اما من در کاوش کلید گم شده فکر کنم جنون یابد عقل ،منطق و فکرم ! اری میخواهم بگویم بگذار کمی بیخیال شوی، بگذار رها شوی از هر چه گذشته و آینده مسخره است، اما این فقط یک کذب است یک پوشالی دروغین تو خالی ،پاهای جمع شده ام بیشتر منقبض شد و دستانم مشت تر ؛ و آیا به راستی این ها می‌توانند مرا آسوده کنند یا ارامش بدهند ،، چشمانم بیحال شده و بیفروغ بود چون فروغی در راه نیافتم ، حال ای دوست اگر فروغی در راه دخترکمان دیدی، حتما نشانش بده چون ما که چیزی تا به حال ندیدیم ، از حالت انقباض خارج می‌شوم و پاهایم را روی فرش سرد میگذارم ؛ فرش سرد بود یا من فکر می‌کنم زیر پاهایم برف است و اطرافم همانند قطب شمال! شاید برای من چنین بود ، شاید سرتاسر زندگی من همانند فصل زمستان بود ، همانقدر سرد، همانقدر خشک ، همانقدر بیفروغ..
  15. در ادامه شاید برای تاثیر گذاری بیشتر یا شاید هم آسوده کردن گفتم ترس همیشه خبر از حقیقت نمیده گاهی فقط صدای بلند سایه هاست ، لازم نیست از هر تاریکی کوه بسازیم ؛ترس اگر درست نگاهش کنیم بیشتر شبیه ابریه که میگذره نه دیواری که میمونه همسایه ناخوانده ساکت شد بعد براش گفتم تو اگر میخوای هشدار بدی اروم بگو نه اونقدر بلند که جان رو بلرزونی ترس از دل فکر بد بال و پر میگیرد ورنه در آینه نور همه اش میمیرد باد اگر سرد بوزد باز گذر خواهد کرد دل اگر تکیه به آرامش کند جان بگیرد
  16. در حوالی غروب بود، من و تو بودیم. همانند لیلی و مجنون، یا شاید هم فرهاد و شیرین. چه فرق دارد؛ من و تو «ما» بودیم. عاشق بودیم و معشوق، مجنون بودیم و در اوج جنون. تنگ در آغوش هم بودیم، و لب‌هایمان به هم گره خورده بود، شاید از عسل نوشیده بودیم. هر چه که بود، چه لذتی داشت!
  17. گاهی خیلی چیز ها می‌شوند حسرت، عقده؛ ما گاهی از ندیدن های دیگران ، از بدذاتی آنها حسرت لمس داریم حسرت لمس عقده ها ،،
  18. باز گفتم: می‌دونی چیه؟ ما همیشه فکر می‌کنیم آینده یه غول ترسناکه که باید ازش بترسیم ولی حقیقت اینه که آینده، همین لحظه‌هاییه که الان داریم می‌سازیمش هر نفس، هر تصمیم، هر لبخند… همه‌ش داره آینده رو شکل می‌ده صدا کمی مکث کرد و انگار داشت حرف‌های من رو هضم می‌کرد بعد گفت: پس اون همه ترس و دلهره که داشتم… چی بودن؟ گفتم: اونا یادگاری‌های گذشته بودن زخم‌هایی که خورده بودیم و هی تکرارشون می‌کردیم فکر می‌کردیم اگه دوباره اتفاق بیفتن، نمی‌تونیم تحملشون کنیم ولی شاید… شاید الان قوی‌تر شده باشیم شاید بتونیم باهاشون کنار بیایم ؛گذشته رو نمی‌شه پاک کرد، ولی می‌شه ازش درس گرفت می‌شه اون حس بد رو تبدیل کرد به یه چراغ راهنما نه یه زندان.
  19. صدا انگار داشت توی خودش می‌گشت بعد از چند لحظه سکوت، گفت: راستش… همین که تو اینجا نشستی و داری به این لحظه فکر می‌کنی.همین که هوای بیرون داره سرد می‌شه و چراغ‌های شهر دارن روشن می‌شن نفسی تازه کردم بالاخره داشتیم به هم نزدیک می‌شدیم گفتم: آره، همین‌ها همین چیزهای ساده همین که می‌تونم نفس بکشم، همین که می‌تونم این فنجون قهوه رو که دیگه سرد شده، دوباره گرم کنم همین که هنوز کلی وقت هست تا شب بشه صدا گفت: خب… پس انگار اون‌قدرها هم بد نیست این “حال”. گفتم: نه، اتفاقاً اتفاقاً عالیه اگه بذاریمش
  20. اون لحظه حس کردم صدام دیگه اون‌قدر سنگین و جدی نیست انگار اونم منتظر بود من یه قدمی بردارم تا اونم آروم‌تر بشه جواب داد: شاید بشه ولی قول نمی‌دم که یهو ساکتِ ساکت بشم عادت کردم به حرف زدن دوباره خندیدم این بار بلندتر رفتم نشستم روی تخت و تکیه دادم گفتم: لازم نیست ساکت بشی فقط بیا مثل دو تا رفیق حرف بزنیم بدون ترس، بدون فشار اضافه فقط همین‌طوری که هستیم یه حسِ رهایی عجیبی توی دلم نشست انگار همسایه‌ی ناخوانده‌ی من، دیگه غریبه نبود داشت می‌شد بخشی از خودم که فقط راه رو برام روشن کنه، نه اینکه برام مانع بسازه پرسیدم: خب، حالا که آروم‌تری، بگو ببینم… واقعاً توی این لحظه چی می‌بینی؟
  21. می‌دانی زخم چیست؟ منظورم زخمی جسمی نیست؛ زخم روحی را می‌گویم. زخم روحی خودش زیان‌بار است، اما اگر چرکین شود، چیزی فراتر از زیان‌بار می‌شود. مثل وقتی است که یک خراش کوچک را نادیده می‌گیری و عفونت می‌کند، و ناچار می‌شوی برای همان زخم سطحی مرهم بزنی. زخم روحی هم همین است؛ اما این‌بار مرهم دارو نیست. باید خودت تبدیل به مرهمش شوی.
  22. به منظره پشت پنجره خیره شدم ماشین‌ها تند و تند رد می‌شدن انگار همه یه جایی رو داشتن که باید تا قبل از تاریکی بهش می‌رسیدن صدای درونم این بار زود جواب داد. گفت: اگه همین‌جوری ول کنی و هیچ‌چیزی رو پیش‌بینی نکنی، یهو می‌بینی وسط یه دردسر بزرگی یه نفس عمیق کشیدم سعی کردم اون “ترسِ تهِ صداش” رو درک کنم برگشتم سمت اتاق و گفتم: شاید هم حق با تو باشه ولی میدونی، اون‌قدر نگران دردسرهای احتمالی بودم که یادم رفت از همین لحظه‌های ساده لذت ببرم گاهی وقتا همون دردی که ازش می‌ترسیم، اون‌قدرها که فکر می‌کنیم ترسناک نیست یه سکوت خیلی نرم بینمون نشست از اون سکوتایی که انگار طرف مقابلت داره آروم‌ت می‌کنه پرسیدم: میخوای از این به بعد فقط وقتی واقعاً لازمه هشدار بدی؟ نه برای هر چیز کوچیک و بزرگی که فقط استرس میاره.
  23. فنجان رو گذاشتم کنار نگاهش کردم، ولی خب کسی اونجا نبودفقط توی سرم بود. بهش گفتم: ببین، من می‌فهمم نگرانمی نمی‌خوای زمین بخورم. ولی اینکه مدام برام سناریوی شکست می‌چینی، هیچ کمکی نمی‌کنه صدای درونم کمی مکث کرد. بعد گفت: خب پس چیکار کنم؟ اگه به فکر فردا نباشیم کی باشه؟خندیدم. یه خنده کوتاه و آروم گفتم: مگه فردا دست منه؟ من فقط الان رو دارم همین لحظه. اگه بخوام همه‌ش برای فردا نگران باشم، همین الان هم از دست می‌ره اون چیزی نگفت انگار داشت حرفم رو هضم می‌کرد. منم بلند شدم و رفتم سمت پنجره هوا داشت تاریک می‌شد و شهر کم‌کم داشت روشن می‌شد. یه حس عجیبی داشتم. انگار برای اولین بار، من بودم که داشتم به اون می‌گفتم چیکار کنه، نه اون به من
  24. فقط یچیزی من کاوروچجوری باید قرار بدم؟
×
×
  • اضافه کردن...