نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
113 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
4
تمامی مطالب نوشته شده توسط nasin
-
دروغگوی خوبی ولی درکنارش، هم بازیگر خوبی بودیم ماسکی داشتیم به اندازه تمام سال هایی که سکوت بود، ما انتخابمان این نبود اما دیگران این را طلبیدند ما هم ماسکی برداشتیم و زدیم شدیم آنچه که میخواهند کسی پشت آن ماسک را ندید پشت آن ماسک دنیایی بود برای خودمان شاید هم دوست نداشتد ببینند حرفی نبود اما دیگر خود واقعی هم نابود شده بود نابودش کرده بودند ذره ذره ما هم کشته شدیم و شدیم مثل خودشان همانگونه ویرانگر اما نه به آن شدت گویی هنوز پوسته ای از پشت آن ماسک حبس شده بود در وجومان
-
تپه ای عظیم از غم هایی تلنبار شده روی هم داشتیم که جایی نداشتیم خالی اش کنیم ما پر بودیم،تا خرخره اما فریادمان را فقط خودمان شنیدیم کسی نبود که درک کند ،بفهمد گوش شنوا باشد؛ ما هم انتخابمان شد سکوت
-
part33 (زمان حال) لبخندی از خاطره ای که یادم آمد زدم آنجا آغاز بدبختی دیگرم بود ،شاید انروز اگر پا در آن خیابان نمیگذاشتم اتفاق های بعدش هم نمیافتاد . اتفاق هایی که حتی ذره ای از آن هم از یادم نرفت نمیدانم شاید مشکل ذهن من است که فقط خاطرات بد را نگه میداشت و یادآوری میکرد و در عوض کورسویی از خاطرات خوب در ذهنم جا نداشت و یاد آوری نمیشد شاید هم آنقدر در خاطرات بد غرق شده بودم که دیگر نمیتوانستم از آن تالاب لجن گرفته ، خودم را بیرون بکشانم و به سمت برکه ی زیبای خاطرات خوب بروم با صدای گلسا از افکارم دست کشیدم -لیایی بیا میخایم فیلم بزاریم ببینیم بیحرف بلند شدم و به سمت سالن کوچک خانه رفتم ،سالنی که همان اول توجه مرا فقط به سمت انتهایش که به در شیشه ای بزرگی ختم میشد و تراس کوچکی انطرف خودش داشت قرار داد سالنمان ؛ با یک دست مبل ساده سفید و چند قاب ویک تلویزیون پر شده بود به سمت مبل سه نفره رفتم و پتوی مسافرتی نازک را که روی دسته اش ول بود روی شانه ام انداختم ، رو به هر دو که کنارم نشسته بودند گفتم -حالا میخاید چه فیلمی ببینید هر دو همزمان گفتند : جیغ شیش تعریفش را زیاد شنیده بودم البته من جیغ سال ۱۹۶۶ میلادی هم دیده بودم و راضی بودم از دیدنش پس چیزی نگفتم و کاسه ی چیپسی که برایم پر کرده بودند را برداشتم و پاهایم را در خودم جمع کردم و نگاهم را به صفحه ی تلویزیون دادم… فیلم بلاخره تمام شد، اما خب من با تصویر سازی عمیقی که در جیغ سال ۱۹۶۶ دیدم با جیغی که الان دیدم روبرو نشدم اون جا وس کریون با به تصویر کشیدن ضجههای غیر قابل شنیدن دختر، از گوش ندادن میلیونها خانواده به صدای فرزند نوجوان خود میگفت؛ اما اینجا ما بیشتر روی زبان بدن بازیگرا ها دقت داشتیم ،تا دیالوگ ها تا بفهمیم قاتل اصلی زیر اون ماسک کی هست اما خب نمیتونم جنبه راز آلود بودنش رو انکار کنم که هیجان هم ناخواسته همراهش میشد خنده ام گرفته بود از خودم چه با دلیل هم مقایسه میکردم انگار قرار بود من نقد کننده و مقایسه دو فیلم در سال مختلف باشم خوراکی هایمان تمام شده بود البته همان از اول فیلم که هنوزشروع نشده بود تمام شده بود ، با صدایی که از اتاق خوابمان آمد با چشمان گرده شده به آن طرف نگاه کردیم
- 51 پاسخ
-
- 5
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ناسین؛ از کجا معلوم شاید آدم های درونگرا واقعا درونگرا نبودندو این برچسب درونگرایی را آدم ها ،جامعه ،شرایط، محیط و.. چسباندند رویشان و اینگونه شد که آنها بجای اینکه خودشان را خالی کنند و فریاد بزنند انتخابشان این شد که فریادشان را در دم خفه کنند و همه ی ناگفته ها در قلبشان مانند صندقچه ی اسرار باقی بماند
-
اطلاعیه جذب نیروی نظارت در انجمن نودهشتیا
nasin پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
اعلام امادگی- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
Part32 رو به سامان ادامه دادم -بهش بگو گوه خوردم اذیتت کردم -صدای خنده ی از روی حرصش بلند شد صورتش قرمز شده و به دستانش فشار می آورد اما من اگر امروز دستانم را میشکست هم باید ادامه میدام -هه زیادیت نشه جوجه قناری بکش کنار تا نگا…دمت هر*زه -وقت ندارم سرف توی احمق کنم ده زود باش جون بکن بگو گوه خوردم جمله ای که به حسن گفته بود را به خودش برگرداندم دستی که از پشت سر روی شونه ام نشست باعث شد سر بچر خانم رهام بود با نیشخندی نگاهم کرد و گفت -بچه مگه میخاری بکش اینور لشتو تا به خودم بجنبم سامان از حواس پرتیم استفاده کرد و به سرعت دستانش را کشید و خب فکر کنم گاوم زاییده بود فکری مانند لامپی در سرم روشن شد، احمقانه بود اما چیز دیگری به فکرم نمیرسید زانویم را بلند کردم و زدم به نقطه ی حساس رهام که ادامه ی نسلی دیگر به دستش رقم نخورد فریادش که به اسمان رفت من هم بدون مکث فرار را بر قرار ترجیح دادم کوله پشتیم یک دسته اش بیشتر روی شونم نبود و باعث میشد کیف از روی شونم بلغزد آنیکی هم در حال دویدن فیکس کردم صدای پای چند نفر از پشت سرم می آمد چند قدم جلوتر کوچه ای بود سریع به سمتش دویدم با دیدن صحنه ی روبرویم چشمانم اندازه نلبکی شد یک پسر که حدود ۱۶،۱۷ میزد در حال شاشیدن سرپایی بود پشت سرش هم سطل سبزی بود که بخاطر اشغال های تلمبار شده اش روی زمین هم ریخته بودند پسر با دیدن من جیغ دخترانه ای زد ومن ناله اش هم شنیدم - ده قربونت برم اوس کریم اینهمه تیپ میزنم دختر سر راهم قرار نمیدی الان که دمو دستگاهمو دادم بیرون و آبشار نیاوارن درست کردم یکیو سرم راهم قرار دادی حکمتتو شکر - به بقیه غولندش توجه نکردم نگاهی سریع به پشت سرم انداختم لعنتی نزدیکم بودند نگاهم به سطل سبز افتاد لبخندی خبیث روی لبانم نقش بست طی حرکتی انتحاری ،با پایم سطل را به طرفشان چپه کردم که صدای نابهنجاری داد پسرک آبشار نیوران هول کرده دمو دستگاهش را به طرف پسران گرفت و با حال گریه گفت - وای ابروم رفت سالارو همه دیدن دختر تو نگاه نکنیا درویش کن - خنده ام گرفت از وضعیت زارش، نگاهی گذرا کردم به پشت سرم، که پسر ها با چشم های وحشت زده به آن فواره آب نگاه میکردند که هر چند ثانیه یکطرف را نشانه میگرفت با اینکه الان باید وایمستادم ؛تا قه قه بزنم به آن سروضع اما سرعتم را بیشتر کردم و خودم را در کوچه فرعی جلوتر انداختم
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part31 با مشتی که بر صورتم فرود آمد، پرت شدم بر روی زمین اخی از درد از لبانم خارج شد -اخه تخم نوب بزنم کجات اوخ نشی با نفرت نگاهی بهش انداختم اما ،خب من پروتر از این حرفا بودم پس بدون معطلی از روی زمین بلند شدم قبل از اینکه جوابی بهش بدهم صدای رهام بلند شد -اخه من چی بگم به تو سامی مگه نگفتم بیا مکان بعد تو اینجا وایستادی با یه بچه مدرسه ای یکی به دو میکنی -بابا رهی همین بچه مدرسه ای دهن منو سایید شما برید من اینو باید ادبش کنم حرصی بودم از دست خودم تصاویر گذشته جلوی چشمم می آمدند و میرفتند ضعف ها و سکوت هایی که داشتم در همه ی آن ها واضح بود؛ یک صدا از اعماق مغزم بلند میشد و هی تکرار میکرد «تو ضعیفی» آیا به راستی که من ضعیف بودم؟ جوابش پوزخندی بود که بر لبانم نقش بست -اینم عقل مقل انگار نداره هی زرتو زرت پوزخد میزنه دهانم مزه گس تلخی میداد ،لبانم بر روی هم چفت شده بود گویی که آن را با نخ و سوزن دوخته بودند، تخت سینه اش زدم و کیف مدرسه ام را از کنار پایش برداشتم حسن نی قلیون مثل مار در خودش میخزید این دیگر وضعیتش از من اسفناکتر بود شاید این وضعیتش آن گریه های از سر دردش باعث شد که دم پرشان شوم گویی انگار یک لیای دیگر میدیدم که شیادانی بالای سرش را گرفته اند و هر کدام یک ضربه میزنند آری به امثال منو حسن نی قلیون میگفتند ضعیف و به آن ها ضعیف کش این ها نسبت هاییست که بر روی پیشانی مان مهر خورده بود، زیر بغلش را گرفتم و کمکش کردم بلند شود نگاهی خرجشان نکردم و خواستم بیتوجه رد شویم که با چیزی که سامان گفت فهمیدم فعلا از دستش خلاصی ندارم -هررر کجا سرتو انداختی پایین میری هه خودت میری حسن نی قلیونم میبری نزنه زیر دلت اینهمه خوشی و به سمت حسن حرکت کرد و یقه اش را کشید و بروی زمین انداختش شاید الان وضعیتی نبود که من بتوانم سکوت کنم چون اینبار کسی دیگری هم داشت این درد را میکشید به سمت من آمد و خواست دستم را بگیرد که زودتر جنبیدم و دستش را پیچ دادم صدای اییی که گفت تنها حس لذت را در من سرازیر کرد سرش را با آن یکی دستم گرفتم و به دیواری که انطرف تر بود چسباندم -حسن صدایی ازش در نیامد -ده مگه با تو نیستم پاشو بیا اینجا با ترس کمی جلو آمد -اونجا نه بیا بغل این نفله با قدم هایی لرزان به جایی که اشاره کردم رسید
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ناسین؛ حال، اگر قرار بود کتابی دربارهٔ زندگی بنویسم، نخستین فصل را به «رنگ زندگی» اختصاص میدادم. زندگی میتواند طیفی از رنگها را در بر گیرد:*رنگارنگ:*این رنگ، نماد آدمهایی است که چون رنگینکمان، پر از شوق و شادیاند؛ زندگانیشان سرشار از تحرک و امید است. *خاکستری:*رنگی که نشان از روزمرگی دارد؛ حرکتی هست، اما بیروح و بیتفاوت. اینها آدمهاییاند که در چرخهٔ تکرار، بیهدف به راه خود ادامه میدهند. * سیاه و سفید:* این طیف، تجسمی از تضادهای زندگی است؛ شادی و غم در هم آمیخته. شخصیتهایی که احساسات متلاطم دارند و در هر لحظه، طعمی متفاوت از زیستن را تجربه میکنند. * **سیاه:** این تیرهترین رنگ است؛ نماد کسانی که گویی زندهاند، اما در واقع مردهاند. روحشان خاموش است و وجودشان بیمعنا. این شخصیتها، با تمام تفاوتهایشان، بازتابی از واقعیت آدمهای این دنیا هستند؛ هر کدام با زاویه دید و حس خاص خود.
-
اگه تنها یه شبانه روز وقت داشتم دنبال معجزه نبودم یا کارهای خارق العاده چون اگه بنا به انجام اون کارهای بزرگ میبود من نمیتونستم توی ۲۴ ساعت همه کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم میرفتم جایی که تنها باشم و بتونم سکوت رو بشنوم اون چند ساعته باقی مونده رو صرف خدافظی با همه چیز نمیکردم صرف حضور میکردم برای اینکه بفهمم زندگی چه معنایی داشت برام و در آخر نامه مینوشتم برای عزیزانم از تمام ناگفته ها
- 17 پاسخ
-
- 2
-
-
Part30 رفیقش که متوجه وخامت اوضاع شد سریع دهانش جنبید -سامی جون تو ولکن بابا یه جوجه مدرسه ایه ارزش نداره الان یکی میاد شر میشه سامان پوزخندی زد و نگاه کثیفش سر تاپایم را گذراند و تا خواست دهن باز کند، صدای موتور ماشینی توجه اش را جلب کرد با دیدن پشت سرم چشمانش برق زد لبخندش تا بناگوش کشیده شد مهراد: عه رهام اینا اینجا چیکار میکنن با صدای پای چند نفر ترسی تمام وجودم را گرفت حسش میکردم آن چند نفر دوستانشان بودن از لبخندهایشان از برق چشمانشان حس میکردم و وجودم لرزید با صدای بمی کنارم نگاهم به آن طرف کشیده شد -چه گوهی دارید میخورید شماها مگه نگفتم سریع بیاید مکان سه پسر بودند نگاهی گذرا کردم آن که داشت حرف میزد بلند قد با هیکلی بزرگ بود دونفر هم کنارش وایستاده بودند ک یکی از آنها لاغر و کوتاه قد بود آن یکی هیکلی با قدی متوسط راستش را بگویم حقیقتا گریخیدم چرا؟ چرا ندارد پنج پسر دورم کرده بودند و کسی گذرش نمیافتاد از اینجا که حال مرا ببیند اگر فکر میکنید خب حسن نی قلیون هست که باید عرض کنم وجودش با سنگی که انطرف تر افتاده بود یکی بود -رهی جون تو میخواستیم بیایم ولی این تخم جن فضول نذاشت نگاهی به من انداخت وبا لجنی ادامه داد -البته خیلی بدم نشد میتونیم هممون یه حالی کنیم آن لحظه ترس که هیچی ۵ پسر، که هیچی ۱۰۰ نفر دیگر هم جلویم ردیف میکردند نمیتوانستد خشم مرا فروکش کنند با قدرتی که از خشمم منشا گرفته بود با زانو محکم به جای حساسش کوبیدم که فکر کنم به خاله سامان ترویج مقام پیدا کرد با صدای عربده اش تازه داغی از سرم پرید و یک غلط کردم در سراسر وجودم جوشید
- 51 پاسخ
-
- 5
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ناسین؛ کلمات، حاملان بار معنایی هستند؛ باری که گاهی سبک و گاهی به سنگینی کوهی بر دوشمان مینشیند. تصور کنید کسی را که در مقابلش کلمه “متنفرم” را فریاد میزنند. برای او، این تنها یک کلمه نیست؛ شاید حسی باشد که در آن لحظه میخواهد منتقل کند. اما بار این کلمه، آنچنان بر شانههایش سنگینی میکند که قامتش را خمیده میسازد. حال، آدمی دیگر را ببین که هدیه کلمه “دوستت دارم” را دریافت میکند. وزنش شاید ناچیز به نظر برسد، اما تاثیرش بر قلبش، لرزههایی با قدرت ریشترها به پا میکند. آری، بار کلمات میتواند گاهی آدمی را تا اعماق درهای تاریک بکشاند و گاهی او را تا اوج، بر فراز بلندترین برجها پرواز دهد
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
nasin پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کوچه ای بود، سریع به سمتش دویدم با دیدن صحنه ی روبرویم چشمانم اندازه نلبکی شد یک پسر که حدود ۱۶،۱۷ میزد در حال شاش*یدن سرپایی بود پشت سرش هم سطل سبزی بود که بخاطر اشغال های تلمبار شده اش روی زمین هم ریخته بودند پسر با دیدن من جیغ دخترانه ای زد ومن ناله اش هم شنیدم - ده قربونت برم اوس کریم اینهمه تیپ میزنم دختر سر راهم قرار نمیدی الان که دمو دستگاهمو دادم بیرون و آبشار نیاوارن درست کردم یکیو سر رام قرار دادی حکمتتو شکر- 39 پاسخ
-
- 7
-
-
-
-
-
part29 پسر بلند قدتر با دست به پهلوی دوستش زد و گفت -اوه ببین مهراد اومدیم شکار ماهی اما اینجا یه شاه ماهی داریم لبخند کثیفش را کش داد و به سمتم آمد و در فاصله ی کمی وایستاد -جوجه نمیگی فضولی میکنی ممکنه اوف بشی موقع گفتن اوف، لبهایش را به طرز چندشی قنچ کرد که سیبیل های تازه جوانه زده سبزش را در تیراس قرار داد و بعد خندید -من که فعک نکنم اما تو یه روز چوب کثافت کاریات به شدت میره تو پشتت با حرص نگاهم کرد خوبه یکی از نقاط ضعفش زود جوشیش بود و این مرا مشتاق تر میکرد تا تر بزنم به هیکلش -جوجه انقدر خشن حرف نزن اونوقت من به چوب نیازی ندارم خودم دست بکار میشم که بکنم تو پش.. ادامه را نگفت چونکه، دستم به شدت به صورتش کشیده شد شاید کمی استرس و ترس در وجودم بود اما وقفه در حرفهایم نمی افتاد -دهن کثیفتو نبندی خودم میبندمش پلشت چیه فکر کردی دوتا لگد زدی به حسن نی قلیون شدی لات و خفن؟ هیچی عنی نیستی دوهزاری سیبل های سبزت مثل چمن جونه زده فکر کردی خیلی بزرگی؟ حالا هری برو خونتون بچه خونگی صورتش از اعصبانیت ،سرخ شده بود و رفیقش مهراد مهبوت نگاه میکرد دستانش را به فکم رساند و به شدت فشار داد که حس کردم امروز در اثر شکستگی فک به دست چمن جونه زده میمیرم -چه گو*هی خورده هر*زه اگه من همینجا کارتو یکسره نکردم که اسمم سامان نی
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
part28 ﴿سه سال پیش۲۳دی ﴾ صدای گریه ای که، از کوچه ی بالاتر می آمد حس کنجکاویم را قلقلک میداد صدای قه قه های مسخره دوتا پسر با حس کنجکاوی جلو رفتم تا بببنم چخبره ،هر چقدر به جلوتر میرفتم صدای زمزمه دو پسر و گریه کس دیگری بلند میشد -هعی زود باش جواب سؤالمو بده ما کل روز وقت نداریم سرف توی احمق کنیم صدای خونسرد آن یکی دیگر : ببینم بگو دیگه طرز استفاده این گنار جون چطوریه خار خارک -بابا سامی این حسن خارخارک بس که استفاده کرده دستاش لمیده شده صدای پژواک گریه، با دردی در بین زمزمه های آنها گم میشد بلاخره رسیدم دو پسر که یکی قد بلندی داشت و هیکلی نسبتا متوسط داشت و آن یکی کوتاه قد تر و چاقتر بود با لبخند چندش آوری به حسن خیره شده بودن حسن شاگرد حاج احمد بود حاج احمد سوپری داشت که حسن هم پیشش کار میکرد حسن حدود ۱۵ سال سن داشت و هیکل نسبتا ضعیف و لاغری نسبتا به سنش داشت، همیشه با سری پایین آسه میرفت و آسه می آمد کاری به کسی نداشت؛ دست چپش به خاطر رفتن زیر تایر ماشین یکی ازغضروف هایش شکسته بود و کمی ظاهرش را بدجور کرده بود با دیدن اینکه آن پسر قد بلند لگد محکمی به پهلویش زد و قه قه ای سر داد شوکه نفسم را حبس کردم و کمی پایم را عقب کشیدم با صدایی که کفشم با برخورد به آسفالت ایجاد کرد، هر دو متوجه ام شدن و حالا کمی مرموز و با نگاهی کثیف نگاهم میکردند
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part27 با رفتن ترانه سرمو کردم توی لپتاپ یه صفحه ی سفید باز کردم تا مطالبو انتقال بدم، هم اینکه یه یادآوری میشد، هم اینکه نیاز نبود بشینم بخونم زیر لب شروع کردم با زمزمه گفتن و به سرعت با دستام تایپ کردن سر تیتر رو سر شاخه های اناتومی نوشتم و مطالبو زیرش نوشتم ماکروسکوپی (مصور): بررسی ساختارهایی که با چشم غیر مسلح دیده میشوند، شامل اعضای بزرگ بدن. میکروسکوپی: مطالعه ساختارهای کوچکتر که نیاز به میکروسکوپ دارند، مانند بافتها و سلولها. تکاملی: مطالعه تغییرات ساختمان بدن در طول زمان، از جنین تا بزرگسالی….و ادامش رو نوشتم و زیر لب زمزمه کردم تا یادم بمونه حدود یکساعت؛ سرم رو کرده بودم توی لپتاپ و مثل دستگاه تایپ با انگشتایی که دیگر رغم نداشتن تایپ میکردم با تموم شدن کارم، صفحه رو خاموش کردم و یمش جزوه و خودکار که آورده بودم رو مرتب کردم و صفحه لپتاپ را بستم، دستامو به سمت چشمام بردم و کمی رویشان کشیدم، نالان از پشت میز بلند شدم و وسایلم رو به طرف اتاق بردم و روی میز گذاشتمشون به سمت تخت رفتم و خودم رو پرت کردم روش گوشیم رو از جیب پیژامم در آوردم و کمی زیرو روش کردم خبری نبود گوشی رل بستم و به دیوار سفید روبرویم، که سوراخ های کوچکی که ممکن بود جای میخ باشد خیره شدم ؛
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
part26 بعد از خوردن غذا به سمت تخت رفتم تا بخوابم فردا تعطیل بودیم، پس نیاز نبود الارمی بگذارم که بیدار شوم کارهایم را بکنم با خیال راحت چشم بر هم گذاشتم .. چشمای پر از خوابم رو از هم گشودم، خمیازه ای کشیدم که با دیدن تاریکی اتاق با تعجب دستمو به سمت گوشی بردم اوه چقدر خوابیده بودم، ساعت ۷ شده بود از تخت بلند شدم و به سمت سالن رفتم بچه ها در حال فیلم دیدن بودند و خوراکی میخوردند بیتوجه به سمت آشپز خانه رفتم و آب را گذاشتم جوش بیاید تا شکلات داغی درست کنم بعد از درست شدن لیوان را روی میز ناهار خوری رها کردم و رفتم و لپاتپم را آوردم باید چند تا پی داف دانلو میکردم برای درسا و جزوه های تایپ شده ای که آماده کردم بودم را میخواندم کمی از شکلات داغ خوردم و شروع کردم .. با صدای ترانه که صدایم زد هومی گفتم ترانه : ای بابا یه دقیقه سرتو بیار بالا از این وامونده کلا همینجور بودم وقتی مشغول کاری بودم همه ی تمرکزم رویش بود و به صداهای اطراف کمترین توجهی نداشتم به اجبار نگاهی بهش انداختم و گفتم -بنال -فردا میای بریم کوهنوردی نگاه پوکرمو بهش دادم بعضی وقتا فک میکنم بجای مغز تو سرش پهنه -بنظرت من صبح زود روز تعطیلیمو که میخام مث یه اسب آبی بخابم رو برای بیمصرفایی مثل شما هدر میدم ؟ -عههه لیا بیا دیگه مگه میخای چیکار کنی -اخه زنیکه عن تیلیت همین که میخام صبح زود پاشم خودش کار خیلی بزرگیه چه برسه به اینکه بخام کوهنوردیم بکنم -لیا زر زیادی دیگه نزن من با بچه ها هماهنگ کردم تازه گلسا به دخی خالش هم گفته بیاد اصلا به به گل بود به سبزه آراسته شد صبح هم باید سلینو تحمل کنم ،هم بیخوابیو ،هم کوهنوردی خودش انگار یه فشار بزرگه در حد فشار باد گوز همسایه بالایی بود کلافه سری براش تکون دادم که فقط بره جلو چشام نباشه .
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part25 یک هفته بعد>>> خسته، از در دانشگاه خارج شدم و برای خودم آژانس گرفتم و به سمت خانه رفتم کلید را روی در انداختم و به داخل رفتم ؛ترانه و گلسا هر دو در گوشی بودند و روی مبل ها لم داده بودند با صدای در سراشون رو چرخوندن و همزمان گفتن -خسته نباشی خانم دکتر آنقدر خسته بودم که توجه ای نکردم سریع لباس هایم را کندم و به سمت حمام رفتم تا یک دوش سرپایی بگیرم بعد تمام شدن لباس پوشیدم و بدون اینکه موهامو خشک کنم به سمت آشپز خونه رفتم باز هم تنبل ها چیزی درست نکرده بودند ،ابرو در هم کشیدم و توپیدم -میمونا یه غذا درست نکنید یه وقتا خدایی نکرده ناخناتون خراب میشه ترانه: اه الا این چند روز غذا درست کردیم یه املت درست کن یه امروزو دیگه کلافه پوفی کشیدم خسته بودم و جونی نداشتم برای آشپزی، پس گوشیم را در دست گرفتم و ساندویچ مرغ و سیب زمینی سفارش دادم بعد از رسیدن غذا پول را پرداخت کردم و نشستم روی صندلی ساندویچ را برداشتم و با لذت گازی زدم در حال خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد مامان بود -الو -الو سلام مامان خوبی -خوبم چیکار میکنی کجایی -هیچی تازه از دانشگاه برگشتم و دارم غذا میخورم -لیا درساتو خوب بخونیا میدونی که برا چی رفتی اونجا نبینم بری پی الواتی کلافه پوفی کشیدم هنوز هم دست بردار نبود با یادوری گذشته حرصی جواب دادم -اه مامان ولم کن مگه از اول بچه شدم من خودم میدونم چیکار کنم هنوز دست برنمیداری -لیا ببین نزاشتم ادامه بده و عصبی گفتم -مامان من الان دارم غذا میخورم بعدا زنگ میزنم فعلا مامان دلگیر با غر غر خداحافظی کرد غذا را کوفتم کرد اما من آدمی نبودم که بخاطر حرف های بقیه ،حتی اگر خانواده ام بود از خوراک وخوابم و هر چیز دیگری بگذرم بیتوجه افکار درهمم را پس زدم و با هوس خوردم
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part24 سلین پوزخندی زد و با تمسخر گفت -اینجور که معلومه دختر پر تلاشی هستی خانم دکترر خانم دکتر را با تمسخر بیشتر کشید خنثی نگاهش کردم، بدون هیچ حسی، آدم هایی مثل این دختر زیاد تو زندگیم بودن و دیگر برایم شده عادت دیدن این آدم ها ؛خونسرد جواب دادم -اگه اینجوری فکر میکنی پس به همین ادامه بده خواست جوابم را بدهد که همان زنی که پذیرایی کرد آمد و گفت میز غذا حاضره بهش نمیخورد یکی از اعضای خانواده باشد چون همش در حال پذیرایی بود یا در آشپز خانه پس میشود گفت خدمتکار این خانه است با دعوت مادر جون به میز نزدیک شدیم یکی از صندلی ها را کشیدم و نشستم یکطرفم ترانه نشست و طرف دیگرم گلسا روبرویم سلین و اریو با تعارف مادر جون نگاهی به غذاها انداختم سه مدل غذا آماده کرده بودند زرشک پلو با مرغ ، قورمه سبزی و فسنجون کمی برنج کشیدم و مشغول مرغ شدم غذای مورد علاقه ام از وقتی آمده بودم هنوز وقت نکرده بودم درستش کنم و آن دو هم بلد نبودند خوب درستش کنند و این برایم لذت بخش بود حین شام کمی صحبت کردیم از دانشگاه حرف زدیم و با شوخی های اریو شام گذشت و بعد از شام یکساعت نشستیم و بلند شدیم به سمت خانه رفتیم … وقتی به خانه رسدیم دیگر نا نداشتم از خستگی رو به میت بودم بعد از اینکه لباسمو عوض کردم و کار هامو انجام دادم خسته روی تخت مثل جنازه افقی شدم البته، دور از جون خلاصه که به تخت نرسیده خابم برد
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part23 با صدای مادرجون نگاهمو بهش دوختم -خوشحالم کردین با اومدنتون شما دوتام با نوه خودم فرقی ندارین خوشگل خانوما با آمدن پسری قد بند از راهرویی که انطرف تر ورودی بود توجهم جلب شد ،چارشونه بود با چشم ابروی مشکی و پوستی گندمی لباس اسپرت لشی بر تن داشت به جلو آمد و با لبخند سلامی گفت رو به جمع گلسا با جیغ بلند شد و به سمتش رفت و خودش را در آغوشش انداخت پسر با شوخی گفت - عه گلی چه گنده شدی دختر - گلسا با حالت قهر از آغوشش بیرون آمد و مشتی به بازویش زد و با گفتن بیشعوری به سر جایش برگشت، پسر روی مبل تک نفره مقابلمان نشست و پا روی پا انداخت و لپ مادر جون رو کشید - ننجون چه لپات گل انداخته نکنه سرخاب سفیداب کردی کلک چشم آقام روشن - مادرجون خنده میکند و دستی آرام پشت کمرش میزند - که صدای خاله گلسا اینبار توجه همرو جلب کرد - بهتره من معرفی کنم خدمونو تا دخترا آشنا بشن من خاله گلسام اسمم ملیحس ایشونم مادرم هستن که باهاش آشنا شدید به مرد کنار دستش اشاره کرد ایشون هم شاهین همسرمه این هم پسرم اریو به دختر کنارش اشاره کرد اینم دخترم سلین دخترش عجیب بود نمیدونم ،شایدم من اینطور حس میکردم اما یک نگاه از بالا به پایین داشت بیخیال نگاهمو چرخوندم ترانه دست جنباند و گفت -خیلی خوشبختم منم ترانه کرمی هستم فک کنم خبر داشته باشید که بخاطر دانشگاه به تهران اومدم اینجا دانشگاه پرستاری قبول شدم و اومدم .. چشم غره ای بهش رفتم هول شده بود و دوباره رفته بود تو مود پر حرفی با تموم شدن حرفاش به حرف اومدم -منم لیام لیا علویان ترانه چشم غره ای رفت بهم که یعنی همین پلشت با سوال خاله بهش نگاه کردم -دخترم فضولی نباشه توهم برای دانشگاه اومدی درسته ؟ -نه این چه حرفیه.. بله خاله ملیحه اینجا دانشگاه دندان پزشکی قبول شدم خاله ملیحه: اوو چه خوب حتما خیلی سخت بوده تا قبول بشی نه؟ -خب سختی که هر رشته ای بخوای قبول شی سختی خودشو داره حالا یکیش کمتر یکیش بیشتر ..خب من از اولم هدفم این بود پس سختیشم برام به چشم نیومد یعنی خب مکثی کردم و اضافه کردم خب، اغراق بگم به چشم نیاد اما خب وقتی آگاهانه ،بیای تو این راه دوست نداری حتی به خودتم اعتراف کنی سخته فقط میخای تا آخرین لحظه واسش تلاش کنی مهم نیست چقدر سخته یا چقدر راه طولانی در پیش داری تو فقط تو اون لحظه به این. فکر میکنی که باید موفق بشی همسرش آقا شاهین که تا الان ساکت بود به حرف اومد -آفرین دخترم خیلی خوب گفتی ؛تا حالا همچین جوابی نشنیده بودم یعنی خب وقتی یکی میپرسه که سخت نبود و فلانو اینا همیشه آدما میگن خب، اره خیلی سخت بود و بعدم مینالن پشیمونن و ارزش این همه سختی رو نداشت یا وقتی میخان کمی تلاش کنن اولین چیزیکه به ذهنشون میاد اینه که سخته نمیتونیم یعنی خب تا بوده اینو شنیدم توهم اول راهی امیدوارم همیشه طرز فکر همین باشه لبخندی زدم و به گفتن ممنونی بسنده کردم نفس عمیقی کشیدم من آنقدر چیزای سخت تر دیدم که درس خواندن شده بود به یک روتین ساده و آرام بخش برای زندگی من بود که برایم ارام نبود چون طوفانی بود، که انگار به درستی آمده بود ویرانم کند
- 51 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- روان شناختی
- معمایی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ناسین؛ گاهی گفته میشود انسانها مانند آفتابپرست رنگ عوض میکنند؛ تشبیهی که به درستی بر توانایی ما در سازگاری با محیط و موقعیتها صحه میگذارد. همانطور که آفتابپرست برای شکار یا پنهان شدن از خطر، رنگ پوستش را تغییر میدهد، انسانها نیز بسته به شرایط، منافع یا ضرورتهای پیش رو، رفتار و گفتار خود را دگرگون میکنند. این تغییر، گاه ابزاری برای بقا و گاه راهی برای دستیابی به اهداف است. با این حال، نباید فراموش کرد که انسانها تنها موجوداتی منفعتگرا نیستند؛ در پس این تغییرات ظاهری، طیفی از انگیزهها، ارزشها و احساسات پیچیده نهفته است که تصویر کاملتری از ماهیت انسان ارائه میدهد.
-
ناسین؛ روزی در جستوجوی کمالات بودم؛ اما در مسیر فهمیدم کمال نه دنبالکردنی است و نه گرفتنی. بعدتر فهمیدم اصلاً کمالی وجود ندارد. ما انسانها مثل پازلی هستیم که هرکدام بخشی از قطعههایمان را نداریم؛ برخی نصف قطعهها را ندارند، برخی فقط یکی را کم دارند، و برخی هیچکدام را ندارند. قطعهها گم نشده بودند؛ فقط نمیدانستند چطور کنار هم کامل شوند. چون برای کامل شدن باید آن قطعههایی را که جور درنمیآمدند را دور میریختیم… و همین شد که دیگر همان یک قطعه را هم نداشتیم تا کامل شویم.
-
نام دلنوشته: هزار توی آدمی نویسنده: ناسین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی مقدمه: آدمی را گویی دو پوسته است؛ یکی بیرون، یکی درون. گردو را در نظر بگیر. پوستهای سفت، سخت و شاید زیبا دارد؛ همین ظاهر بیرونی است که در نگاه اول میبینیم. اما وقتی این پوستهٔ زمخت را میشکنیم، به لایهٔ درونی میرسیم؛ به مغز گردو. گاهی این مغز، خوشطعم و زیباست، با جلایی دلنشین. اما گاهی هم سیاه و خراب، و طعمش ناخوشایند. شاید گردو، استعارهای دقیق از ما آدمها باشد.