-
تعداد ارسال ها
105 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط nasin
-
ناسین؛ حال، اگر قرار بود کتابی دربارهٔ زندگی بنویسم، نخستین فصل را به «رنگ زندگی» اختصاص میدادم. زندگی میتواند طیفی از رنگها را در بر گیرد:*رنگارنگ:*این رنگ، نماد آدمهایی است که چون رنگینکمان، پر از شوق و شادیاند؛ زندگانیشان سرشار از تحرک و امید است. *خاکستری:*رنگی که نشان از روزمرگی دارد؛ حرکتی هست، اما بیروح و بیتفاوت. اینها آدمهاییاند که در چرخهٔ تکرار، بیهدف به راه خود ادامه میدهند. * سیاه و سفید:* این طیف، تجسمی از تضادهای زندگی است؛ شادی و غم در هم آمیخته. شخصیتهایی که احساسات متلاطم دارند و در هر لحظه، طعمی متفاوت از زیستن را تجربه میکنند. * **سیاه:** این تیرهترین رنگ است؛ نماد کسانی که گویی زندهاند، اما در واقع مردهاند. روحشان خاموش است و وجودشان بیمعنا. این شخصیتها، با تمام تفاوتهایشان، بازتابی از واقعیت آدمهای این دنیا هستند؛ هر کدام با زاویه دید و حس خاص خود.
-
اگه تنها یه شبانه روز وقت داشتم دنبال معجزه نبودم یا کارهای خارق العاده چون اگه بنا به انجام اون کارهای بزرگ میبود من نمیتونستم توی ۲۴ ساعت همه کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم میرفتم جایی که تنها باشم و بتونم سکوت رو بشنوم اون چند ساعته باقی مونده رو صرف خدافظی با همه چیز نمیکردم صرف حضور میکردم برای اینکه بفهمم زندگی چه معنایی داشت برام و در آخر نامه مینوشتم برای عزیزانم از تمام ناگفته ها
- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
Part30 رفیقش که متوجه وخامت اوضاع شد سریع دهانش جنبید -سامی جون تو ولکن بابا یه جوجه مدرسه ایه ارزش نداره الان یکی میاد شر میشه سامان پوزخندی زد و نگاه کثیفش سر تاپایم را گذراند و تا خواست دهن باز کند، صدای موتور ماشینی توجه اش را جلب کرد با دیدن پشت سرم چشمانش برق زد لبخندش تا بناگوش کشیده شد مهراد: عه رهام اینا اینجا چیکار میکنن با صدای پای چند نفر ترسی تمام وجودم را گرفت حسش میکردم آن چند نفر دوستانشان بودن از لبخندهایشان از برق چشمانشان حس میکردم و وجودم لرزید با صدای بمی کنارم نگاهم به آن طرف کشیده شد -چه گوهی دارید میخورید شماها مگه نگفتم سریع بیاید مکان سه پسر بودند نگاهی گذرا کردم آن که داشت حرف میزد بلند قد با هیکلی بزرگ بود دونفر هم کنارش وایستاده بودند ک یکی از آنها لاغر و کوتاه قد بود آن یکی هیکلی با قدی متوسط راستش را بگویم حقیقتا گریخیدم چرا؟ چرا ندارد پنج پسر دورم کرده بودند و کسی گذرش نمیافتاد از اینجا که حال مرا ببیند اگر فکر میکنید خب حسن نی قلیون هست که باید عرض کنم وجودش با سنگی که انطرف تر افتاده بود یکی بود -رهی جون تو میخواستیم بیایم ولی این تخم جن فضول نذاشت نگاهی به من انداخت وبا لجنی ادامه داد -البته خیلی بدم نشد میتونیم هممون یه حالی کنیم آن لحظه ترس که هیچی ۵ پسر، که هیچی ۱۰۰ نفر دیگر هم جلویم ردیف میکردند نمیتوانستد خشم مرا فروکش کنند با قدرتی که از خشمم منشا گرفته بود با زانو محکم به جای حساسش کوبیدم که فکر کنم به خاله سامان ترویج مقام پیدا کرد با صدای عربده اش تازه داغی از سرم پرید و یک غلط کردم در سراسر وجودم جوشید
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ناسین؛ کلمات، حاملان بار معنایی هستند؛ باری که گاهی سبک و گاهی به سنگینی کوهی بر دوشمان مینشیند. تصور کنید کسی را که در مقابلش کلمه “متنفرم” را فریاد میزنند. برای او، این تنها یک کلمه نیست؛ شاید حسی باشد که در آن لحظه میخواهد منتقل کند. اما بار این کلمه، آنچنان بر شانههایش سنگینی میکند که قامتش را خمیده میسازد. حال، آدمی دیگر را ببین که هدیه کلمه “دوستت دارم” را دریافت میکند. وزنش شاید ناچیز به نظر برسد، اما تاثیرش بر قلبش، لرزههایی با قدرت ریشترها به پا میکند. آری، بار کلمات میتواند گاهی آدمی را تا اعماق درهای تاریک بکشاند و گاهی او را تا اوج، بر فراز بلندترین برجها پرواز دهد
-
🎉 مسابقه بزرگ رماننویسی انجمن نودهشتیـا 🎉
nasin پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
کوچه ای بود، سریع به سمتش دویدم با دیدن صحنه ی روبرویم چشمانم اندازه نلبکی شد یک پسر که حدود ۱۶،۱۷ میزد در حال شاش*یدن سرپایی بود پشت سرش هم سطل سبزی بود که بخاطر اشغال های تلمبار شده اش روی زمین هم ریخته بودند پسر با دیدن من جیغ دخترانه ای زد ومن ناله اش هم شنیدم - ده قربونت برم اوس کریم اینهمه تیپ میزنم دختر سر راهم قرار نمیدی الان که دمو دستگاهمو دادم بیرون و آبشار نیاوارن درست کردم یکیو سر رام قرار دادی حکمتتو شکر- 34 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
part29 پسر بلند قدتر با دست به پهلوی دوستش زد و گفت -اوه ببین مهراد اومدیم شکار ماهی اما اینجا یه شاه ماهی داریم لبخند کثیفش را کش داد و به سمتم آمد و در فاصله ی کمی وایستاد -جوجه نمیگی فضولی میکنی ممکنه اوف بشی موقع گفتن اوف، لبهایش را به طرز چندشی قنچ کرد که سیبیل های تازه جوانه زده سبزش را در تیراس قرار داد و بعد خندید -من که فعک نکنم اما تو یه روز چوب کثافت کاریات به شدت میره تو پشتت با حرص نگاهم کرد خوبه یکی از نقاط ضعفش زود جوشیش بود و این مرا مشتاق تر میکرد تا تر بزنم به هیکلش -جوجه انقدر خشن حرف نزن اونوقت من به چوب نیازی ندارم خودم دست بکار میشم که بکنم تو پش.. ادامه را نگفت چونکه، دستم به شدت به صورتش کشیده شد شاید کمی استرس و ترس در وجودم بود اما وقفه در حرفهایم نمی افتاد -دهن کثیفتو نبندی خودم میبندمش پلشت چیه فکر کردی دوتا لگد زدی به حسن نی قلیون شدی لات و خفن؟ هیچی عنی نیستی دوهزاری سیبل های سبزت مثل چمن جونه زده فکر کردی خیلی بزرگی؟ حالا هری برو خونتون بچه خونگی صورتش از اعصبانیت ،سرخ شده بود و رفیقش مهراد مهبوت نگاه میکرد دستانش را به فکم رساند و به شدت فشار داد که حس کردم امروز در اثر شکستگی فک به دست چمن جونه زده میمیرم -چه گو*هی خورده هر*زه اگه من همینجا کارتو یکسره نکردم که اسمم سامان نی
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
part28 ﴿سه سال پیش۲۳دی ﴾ صدای گریه ای که، از کوچه ی بالاتر می آمد حس کنجکاویم را قلقلک میداد صدای قه قه های مسخره دوتا پسر با حس کنجکاوی جلو رفتم تا بببنم چخبره ،هر چقدر به جلوتر میرفتم صدای زمزمه دو پسر و گریه کس دیگری بلند میشد -هعی زود باش جواب سؤالمو بده ما کل روز وقت نداریم سرف توی احمق کنیم صدای خونسرد آن یکی دیگر : ببینم بگو دیگه طرز استفاده این گنار جون چطوریه خار خارک -بابا سامی این حسن خارخارک بس که استفاده کرده دستاش لمیده شده صدای پژواک گریه، با دردی در بین زمزمه های آنها گم میشد بلاخره رسیدم دو پسر که یکی قد بلندی داشت و هیکلی نسبتا متوسط داشت و آن یکی کوتاه قد تر و چاقتر بود با لبخند چندش آوری به حسن خیره شده بودن حسن شاگرد حاج احمد بود حاج احمد سوپری داشت که حسن هم پیشش کار میکرد حسن حدود ۱۵ سال سن داشت و هیکل نسبتا ضعیف و لاغری نسبتا به سنش داشت، همیشه با سری پایین آسه میرفت و آسه می آمد کاری به کسی نداشت؛ دست چپش به خاطر رفتن زیر تایر ماشین یکی ازغضروف هایش شکسته بود و کمی ظاهرش را بدجور کرده بود با دیدن اینکه آن پسر قد بلند لگد محکمی به پهلویش زد و قه قه ای سر داد شوکه نفسم را حبس کردم و کمی پایم را عقب کشیدم با صدایی که کفشم با برخورد به آسفالت ایجاد کرد، هر دو متوجه ام شدن و حالا کمی مرموز و با نگاهی کثیف نگاهم میکردند
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part27 با رفتن ترانه سرمو کردم توی لپتاپ یه صفحه ی سفید باز کردم تا مطالبو انتقال بدم، هم اینکه یه یادآوری میشد، هم اینکه نیاز نبود بشینم بخونم زیر لب شروع کردم با زمزمه گفتن و به سرعت با دستام تایپ کردن سر تیتر رو سر شاخه های اناتومی نوشتم و مطالبو زیرش نوشتم ماکروسکوپی (مصور): بررسی ساختارهایی که با چشم غیر مسلح دیده میشوند، شامل اعضای بزرگ بدن. میکروسکوپی: مطالعه ساختارهای کوچکتر که نیاز به میکروسکوپ دارند، مانند بافتها و سلولها. تکاملی: مطالعه تغییرات ساختمان بدن در طول زمان، از جنین تا بزرگسالی….و ادامش رو نوشتم و زیر لب زمزمه کردم تا یادم بمونه حدود یکساعت؛ سرم رو کرده بودم توی لپتاپ و مثل دستگاه تایپ با انگشتایی که دیگر رغم نداشتن تایپ میکردم با تموم شدن کارم، صفحه رو خاموش کردم و یمش جزوه و خودکار که آورده بودم رو مرتب کردم و صفحه لپتاپ را بستم، دستامو به سمت چشمام بردم و کمی رویشان کشیدم، نالان از پشت میز بلند شدم و وسایلم رو به طرف اتاق بردم و روی میز گذاشتمشون به سمت تخت رفتم و خودم رو پرت کردم روش گوشیم رو از جیب پیژامم در آوردم و کمی زیرو روش کردم خبری نبود گوشی رل بستم و به دیوار سفید روبرویم، که سوراخ های کوچکی که ممکن بود جای میخ باشد خیره شدم ؛
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
part26 بعد از خوردن غذا به سمت تخت رفتم تا بخوابم فردا تعطیل بودیم، پس نیاز نبود الارمی بگذارم که بیدار شوم کارهایم را بکنم با خیال راحت چشم بر هم گذاشتم .. چشمای پر از خوابم رو از هم گشودم، خمیازه ای کشیدم که با دیدن تاریکی اتاق با تعجب دستمو به سمت گوشی بردم اوه چقدر خوابیده بودم، ساعت ۷ شده بود از تخت بلند شدم و به سمت سالن رفتم بچه ها در حال فیلم دیدن بودند و خوراکی میخوردند بیتوجه به سمت آشپز خانه رفتم و آب را گذاشتم جوش بیاید تا شکلات داغی درست کنم بعد از درست شدن لیوان را روی میز ناهار خوری رها کردم و رفتم و لپاتپم را آوردم باید چند تا پی داف دانلو میکردم برای درسا و جزوه های تایپ شده ای که آماده کردم بودم را میخواندم کمی از شکلات داغ خوردم و شروع کردم .. با صدای ترانه که صدایم زد هومی گفتم ترانه : ای بابا یه دقیقه سرتو بیار بالا از این وامونده کلا همینجور بودم وقتی مشغول کاری بودم همه ی تمرکزم رویش بود و به صداهای اطراف کمترین توجهی نداشتم به اجبار نگاهی بهش انداختم و گفتم -بنال -فردا میای بریم کوهنوردی نگاه پوکرمو بهش دادم بعضی وقتا فک میکنم بجای مغز تو سرش پهنه -بنظرت من صبح زود روز تعطیلیمو که میخام مث یه اسب آبی بخابم رو برای بیمصرفایی مثل شما هدر میدم ؟ -عههه لیا بیا دیگه مگه میخای چیکار کنی -اخه زنیکه عن تیلیت همین که میخام صبح زود پاشم خودش کار خیلی بزرگیه چه برسه به اینکه بخام کوهنوردیم بکنم -لیا زر زیادی دیگه نزن من با بچه ها هماهنگ کردم تازه گلسا به دخی خالش هم گفته بیاد اصلا به به گل بود به سبزه آراسته شد صبح هم باید سلینو تحمل کنم ،هم بیخوابیو ،هم کوهنوردی خودش انگار یه فشار بزرگه در حد فشار باد گوز همسایه بالایی بود کلافه سری براش تکون دادم که فقط بره جلو چشام نباشه .
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part25 یک هفته بعد>>> خسته، از در دانشگاه خارج شدم و برای خودم آژانس گرفتم و به سمت خانه رفتم کلید را روی در انداختم و به داخل رفتم ؛ترانه و گلسا هر دو در گوشی بودند و روی مبل ها لم داده بودند با صدای در سراشون رو چرخوندن و همزمان گفتن -خسته نباشی خانم دکتر آنقدر خسته بودم که توجه ای نکردم سریع لباس هایم را کندم و به سمت حمام رفتم تا یک دوش سرپایی بگیرم بعد تمام شدن لباس پوشیدم و بدون اینکه موهامو خشک کنم به سمت آشپز خونه رفتم باز هم تنبل ها چیزی درست نکرده بودند ،ابرو در هم کشیدم و توپیدم -میمونا یه غذا درست نکنید یه وقتا خدایی نکرده ناخناتون خراب میشه ترانه: اه الا این چند روز غذا درست کردیم یه املت درست کن یه امروزو دیگه کلافه پوفی کشیدم خسته بودم و جونی نداشتم برای آشپزی، پس گوشیم را در دست گرفتم و ساندویچ مرغ و سیب زمینی سفارش دادم بعد از رسیدن غذا پول را پرداخت کردم و نشستم روی صندلی ساندویچ را برداشتم و با لذت گازی زدم در حال خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد مامان بود -الو -الو سلام مامان خوبی -خوبم چیکار میکنی کجایی -هیچی تازه از دانشگاه برگشتم و دارم غذا میخورم -لیا درساتو خوب بخونیا میدونی که برا چی رفتی اونجا نبینم بری پی الواتی کلافه پوفی کشیدم هنوز هم دست بردار نبود با یادوری گذشته حرصی جواب دادم -اه مامان ولم کن مگه از اول بچه شدم من خودم میدونم چیکار کنم هنوز دست برنمیداری -لیا ببین نزاشتم ادامه بده و عصبی گفتم -مامان من الان دارم غذا میخورم بعدا زنگ میزنم فعلا مامان دلگیر با غر غر خداحافظی کرد غذا را کوفتم کرد اما من آدمی نبودم که بخاطر حرف های بقیه ،حتی اگر خانواده ام بود از خوراک وخوابم و هر چیز دیگری بگذرم بیتوجه افکار درهمم را پس زدم و با هوس خوردم
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part24 سلین پوزخندی زد و با تمسخر گفت -اینجور که معلومه دختر پر تلاشی هستی خانم دکترر خانم دکتر را با تمسخر بیشتر کشید خنثی نگاهش کردم، بدون هیچ حسی، آدم هایی مثل این دختر زیاد تو زندگیم بودن و دیگر برایم شده عادت دیدن این آدم ها ؛خونسرد جواب دادم -اگه اینجوری فکر میکنی پس به همین ادامه بده خواست جوابم را بدهد که همان زنی که پذیرایی کرد آمد و گفت میز غذا حاضره بهش نمیخورد یکی از اعضای خانواده باشد چون همش در حال پذیرایی بود یا در آشپز خانه پس میشود گفت خدمتکار این خانه است با دعوت مادر جون به میز نزدیک شدیم یکی از صندلی ها را کشیدم و نشستم یکطرفم ترانه نشست و طرف دیگرم گلسا روبرویم سلین و اریو با تعارف مادر جون نگاهی به غذاها انداختم سه مدل غذا آماده کرده بودند زرشک پلو با مرغ ، قورمه سبزی و فسنجون کمی برنج کشیدم و مشغول مرغ شدم غذای مورد علاقه ام از وقتی آمده بودم هنوز وقت نکرده بودم درستش کنم و آن دو هم بلد نبودند خوب درستش کنند و این برایم لذت بخش بود حین شام کمی صحبت کردیم از دانشگاه حرف زدیم و با شوخی های اریو شام گذشت و بعد از شام یکساعت نشستیم و بلند شدیم به سمت خانه رفتیم … وقتی به خانه رسدیم دیگر نا نداشتم از خستگی رو به میت بودم بعد از اینکه لباسمو عوض کردم و کار هامو انجام دادم خسته روی تخت مثل جنازه افقی شدم البته، دور از جون خلاصه که به تخت نرسیده خابم برد
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part23 با صدای مادرجون نگاهمو بهش دوختم -خوشحالم کردین با اومدنتون شما دوتام با نوه خودم فرقی ندارین خوشگل خانوما با آمدن پسری قد بند از راهرویی که انطرف تر ورودی بود توجهم جلب شد ،چارشونه بود با چشم ابروی مشکی و پوستی گندمی لباس اسپرت لشی بر تن داشت به جلو آمد و با لبخند سلامی گفت رو به جمع گلسا با جیغ بلند شد و به سمتش رفت و خودش را در آغوشش انداخت پسر با شوخی گفت - عه گلی چه گنده شدی دختر - گلسا با حالت قهر از آغوشش بیرون آمد و مشتی به بازویش زد و با گفتن بیشعوری به سر جایش برگشت، پسر روی مبل تک نفره مقابلمان نشست و پا روی پا انداخت و لپ مادر جون رو کشید - ننجون چه لپات گل انداخته نکنه سرخاب سفیداب کردی کلک چشم آقام روشن - مادرجون خنده میکند و دستی آرام پشت کمرش میزند - که صدای خاله گلسا اینبار توجه همرو جلب کرد - بهتره من معرفی کنم خدمونو تا دخترا آشنا بشن من خاله گلسام اسمم ملیحس ایشونم مادرم هستن که باهاش آشنا شدید به مرد کنار دستش اشاره کرد ایشون هم شاهین همسرمه این هم پسرم اریو به دختر کنارش اشاره کرد اینم دخترم سلین دخترش عجیب بود نمیدونم ،شایدم من اینطور حس میکردم اما یک نگاه از بالا به پایین داشت بیخیال نگاهمو چرخوندم ترانه دست جنباند و گفت -خیلی خوشبختم منم ترانه کرمی هستم فک کنم خبر داشته باشید که بخاطر دانشگاه به تهران اومدم اینجا دانشگاه پرستاری قبول شدم و اومدم .. چشم غره ای بهش رفتم هول شده بود و دوباره رفته بود تو مود پر حرفی با تموم شدن حرفاش به حرف اومدم -منم لیام لیا علویان ترانه چشم غره ای رفت بهم که یعنی همین پلشت با سوال خاله بهش نگاه کردم -دخترم فضولی نباشه توهم برای دانشگاه اومدی درسته ؟ -نه این چه حرفیه.. بله خاله ملیحه اینجا دانشگاه دندان پزشکی قبول شدم خاله ملیحه: اوو چه خوب حتما خیلی سخت بوده تا قبول بشی نه؟ -خب سختی که هر رشته ای بخوای قبول شی سختی خودشو داره حالا یکیش کمتر یکیش بیشتر ..خب من از اولم هدفم این بود پس سختیشم برام به چشم نیومد یعنی خب مکثی کردم و اضافه کردم خب، اغراق بگم به چشم نیاد اما خب وقتی آگاهانه ،بیای تو این راه دوست نداری حتی به خودتم اعتراف کنی سخته فقط میخای تا آخرین لحظه واسش تلاش کنی مهم نیست چقدر سخته یا چقدر راه طولانی در پیش داری تو فقط تو اون لحظه به این. فکر میکنی که باید موفق بشی همسرش آقا شاهین که تا الان ساکت بود به حرف اومد -آفرین دخترم خیلی خوب گفتی ؛تا حالا همچین جوابی نشنیده بودم یعنی خب وقتی یکی میپرسه که سخت نبود و فلانو اینا همیشه آدما میگن خب، اره خیلی سخت بود و بعدم مینالن پشیمونن و ارزش این همه سختی رو نداشت یا وقتی میخان کمی تلاش کنن اولین چیزیکه به ذهنشون میاد اینه که سخته نمیتونیم یعنی خب تا بوده اینو شنیدم توهم اول راهی امیدوارم همیشه طرز فکر همین باشه لبخندی زدم و به گفتن ممنونی بسنده کردم نفس عمیقی کشیدم من آنقدر چیزای سخت تر دیدم که درس خواندن شده بود به یک روتین ساده و آرام بخش برای زندگی من بود که برایم ارام نبود چون طوفانی بود، که انگار به درستی آمده بود ویرانم کند
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ناسین؛ گاهی گفته میشود انسانها مانند آفتابپرست رنگ عوض میکنند؛ تشبیهی که به درستی بر توانایی ما در سازگاری با محیط و موقعیتها صحه میگذارد. همانطور که آفتابپرست برای شکار یا پنهان شدن از خطر، رنگ پوستش را تغییر میدهد، انسانها نیز بسته به شرایط، منافع یا ضرورتهای پیش رو، رفتار و گفتار خود را دگرگون میکنند. این تغییر، گاه ابزاری برای بقا و گاه راهی برای دستیابی به اهداف است. با این حال، نباید فراموش کرد که انسانها تنها موجوداتی منفعتگرا نیستند؛ در پس این تغییرات ظاهری، طیفی از انگیزهها، ارزشها و احساسات پیچیده نهفته است که تصویر کاملتری از ماهیت انسان ارائه میدهد.
-
ناسین؛ روزی در جستوجوی کمالات بودم؛ اما در مسیر فهمیدم کمال نه دنبالکردنی است و نه گرفتنی. بعدتر فهمیدم اصلاً کمالی وجود ندارد. ما انسانها مثل پازلی هستیم که هرکدام بخشی از قطعههایمان را نداریم؛ برخی نصف قطعهها را ندارند، برخی فقط یکی را کم دارند، و برخی هیچکدام را ندارند. قطعهها گم نشده بودند؛ فقط نمیدانستند چطور کنار هم کامل شوند. چون برای کامل شدن باید آن قطعههایی را که جور درنمیآمدند را دور میریختیم… و همین شد که دیگر همان یک قطعه را هم نداشتیم تا کامل شویم.
-
نام دلنوشته: هزار توی آدمی نویسنده: ناسین | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی مقدمه: آدمی را گویی دو پوسته است؛ یکی بیرون، یکی درون. گردو را در نظر بگیر. پوستهای سفت، سخت و شاید زیبا دارد؛ همین ظاهر بیرونی است که در نگاه اول میبینیم. اما وقتی این پوستهٔ زمخت را میشکنیم، به لایهٔ درونی میرسیم؛ به مغز گردو. گاهی این مغز، خوشطعم و زیباست، با جلایی دلنشین. اما گاهی هم سیاه و خراب، و طعمش ناخوشایند. شاید گردو، استعارهای دقیق از ما آدمها باشد.
-
Part22 کرایه اسنپ رو پرداخت کردیم و پیاده شدیم دم خونه مادربزگ گلسا وایسادیم گلسا ایفونو زد و با اعلام حضور در با صدای تیکی باز شد با په داخل گذاشتم حیاطش با اینکه هوا تاریک بود اما با لامپایی روشن شده بود گل و درختای زیباش به چشم میومدن خونش فضای سنتی ومدرنی داشت با تعارف خانمی که جلو در منتظر وایستاده بود نگاه برداشتم گلسا با ذوق خودشو تو بغل زن انداخت گلسا: خاله جون دلم برات تنگ شده بوددد خانمی که ظاهرا خاله گلسا میشد با مهربونی صورت گلسا رو بوسید و به سمت منو ترانه برگشت ترانه جلوتر از من بود اول با او احوال پرسی کرد و دست داد بعد نوبت من رسید -به به سلام چه دختر خوشگلی خوش آمدی خوشگل خانم -سلام خیلی ممنونم تعارف کرد داخل برم یکم اونطرف تر پیرزنی تپل و خیلی گوگلی وایستاده بود که بنظر میرسید مادربزرگ گلساس گلسارو به آغوش گرفته بود و قربون صدقش میرفت نگاه گرفتم و کمی جلوتر رفتم چند نفر هم انطرف مادربزگ وایستاده بودن یه مرد بلند قد با موهای جو گندمی و یک دختر نگاه گرفتم و دقت نکردم بهشون با صدای مادر بزرگ نگاهمو بهش دوختم -سلام مادر چه دختر خوشگلی بیا عزیزم بیا بغلم تعجب کردم چه با محبت و صمیمی بود اما در چهره ام مثل همیشه چیزی نشان دادم و با لبخندی کمرنگ که به سمتش میرفتم جواب دادم -سلام مادر جون ممنونم از دعتتون و در آغوش پر محبتش فرو رفتم تصویر بدون اینکه بخوام از جلو چشم گذشت به جلو رفتم تا مامان رو بغل کنم که پسم زد و گفت -اه این لوس بازیا چیه برو انور دختر هزارتا کار سرم ریخته تصویر محو شد پلکامو بهم بستم و از آغوشش گرم و صمیمی اش بیرون امدم و بعد به آن دو نفر سلامی کردم و توجه نکردم گلسا دستمو کشید و روی مبل نشاندم کیفمو ازم گرفت و برد بزاره یه گوشه ترانه هم بغل دستم بود با قرار گرفتن سینی چایی مقابلم نگاهمو به زن دادم اینو ندیده بودم بیخیال چاییمو بدون برداشتن قند برداشتم و ممنونی زیر لب گفتم
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part21 -لیاااا زنیکه بیدار شو دیر شد با تکون دادن بدنم و صدا زدنم پلکای خواب آلودمو گشودم ترانه و گلسا بالاسرم وایستاده بودن و هی تکونم میدان -ولم کنید شاسکولا بیدار شدم دیگه -بابا بیدار شو یک ساعت دیگه باید بریم با این ترافیک تهران فقط باید نیم ساعتشو تو راه باشیم کلافه بیدار شدم و و خمیازه کشون سمت دشوری رفتم صورتمو آب سردی زدم و مسواک زدم و اومدم بیرون سمت یخچال رفتم و به ابمیوه بیرون کشیدم و توی لیوانی ریختم و ریلکس نشستم روی میز ناهار خوری و جرعه جرعه خوردم ترانه با دیدنم چشماشو درشت کرد و جیغ کشید -زنیکه میگم دیره تو نشستی پاروی پا انداختی آبیموه میخوری پوفی کشیدم و لیوانو دادم دست خودش تا بقیشو بخوره و سمت اتاق رفتم موهامو شونه زدم و آرایش ملیح کردم حالا مونده بود لباس یه شلوار زاپ دار مشکی مام با یه هودی مشکی پوشیدم شال هم مثل همیشه دور گردنم انداختم و یه کیف نسبتا بزرگ برداشتم و وسایل لازممو ریختم توش که ترانه گلسا هم خرتو پرتاشون رو ریختن توی کیفم یادم رفته بودگوشیمو بزنم تو شارژ پس تا اومدن اسنپ گذاشتم شارژ بشه و بعد از اینکه اسنپ رسید کفشامو پوشیدم درو قفل کردم و و رفتیم سوار اسنپ شدیم
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
part20 ترانه زودتر نیشی شل کرد و گفت -گلسا خونه مامانجونش دعوت شده برای شام اما مارو هم دعوت کرده متعجب نگاهی به گلسا کردم -مامانجونت که مارو نمیشناسه برا چیباید مارو دعوت کنه -میدونه من با دوتا دوست دیگم هم خونم بخاطر همین شمارو هم دعوت کرده تا بشناسه فقط ما نیستیم خانواده خالمم دعوتن هومی گفتم ترانه :میای که دیگه -خب بی ادبیه نیام یه سری کار داشتم که باید انجام میدادم که دیگه امروز نمیشه سری به رضایت تکون دادن و پاشدن رفتن بعد اینکه غذامو خوردم جعبه پیتزا رو انداختم سطل مسواک هم زدم بعد رفتم توی اتاق خواب اینجا دوتا اتاق بیشتر نداشتیم تصمیم گرفتیم یکی از اتاقارو کنیم برای لباسو لوازم آرایشی وسایل دیگه یکی از اتاقا هم برای خواب سه تا تخت یکنفره گرفته بودیم و گذاشته بودیم توی اتاق یه اینه قدی هم وصل بود به اینه من تصمیم گرفتم تختم بره پیش دیوار بالاشم چوب هایی وصل کرده بودم تا کتاب های مورد علاقمو بزارم تخت ترانه وسط بود و گلسا اونطرف ترانه راستش اولش اصلا راضی نبودم دوست نداشتم اتاقم فضایی که دوست نداشتم با کسی شریک بشم دوتا نره خر بیان هم خب فعلا مجبور بودم بعدا ولی باید یفکری کنم براش چون من اینجوری تحمل ندارم پوفی کشیدم و سرمو گذاشتم رو بالشت و پلکامو بستم خیلی زود از خستگی خوابم برد …
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part19 خسته از ترافیک شلوغ تهران زنگه درو فشردم ترانه: کیه -منم با تیکی در باز شد از پله ها وارد شدم و به طبقه دوم که رسیدم کفشمو در آوردم درو باز کرده بود ترانه راستی نگفتم من باترانه وگلسا یه سوئیت آپارتمان خریدیم ترانه پرستاری تهران قبول شده بود و گلسا هم حقوق آزاد چون سه نفرمون تهران قبول شدیم تصمیم گرفتیم بجای رفتن به خوابگاه یه خونه شریکی بخریم البته بابای گلسا میخواست براش خونه بخره چون از نظر مالی مشکلی نداشت که با پیشنهاد ما گلسام منصرف شد چون نظرش این بود که پیش ما بیشتر بهش خوش میگذره اما پروانه و پریا و النا هم هر کدوم شهرهای مختلف قبول شده بودن یه دو سه نفر از کلاسمون پشت کنکور مونده و بقیشون هم مامایی و اینچیزا البته من استثنااز همشون خبر دارم چون من با کل بچه های کلاس رابطه ی خوبی داشتم یعنی اینطوری شد که بهم پیام دادن و زنگ زدن و در ارتباطن اها اینم بگم که همشون از اینکه دندان پزشکی تهران قبول شدم شوکه شدن چون من به دانش اموز شیطون و بیخیال و تنبل بودم گاهی وقتا نمره های من خیلی افتضاح بود و اونا با نمره های بالا اما خب میگن چی (فقط کافیه بخوای حتما میشه ) من خواستم تلاش کردم سختیاشو به جون خریدم و شد با صدای ترانه بهش نگاه کردم -به به خانم دکتر چطور بود امروز چشم غره ای رفتم از وقتی قبول شده بودم با گلسا دستشون گرفته بودن و هی خانم دکتر دکتر میکردن -خوب بود ترانه تو رو بجون جدت قسم بگو غذا درست کردی دارم از گشنگی میمیرم -وا چیکاره جدم داری زنیکه اره بیا اگه غذا نزاریم برات که مارو میخوری گلسام یه یساعتی هست اومده اونم با من خورد برا تو نگه داشتیم کنارش زدم و مغنعمو از سرم کندم و سمت اتاق رفتم گلسا: خانم دکتر ما چطورهه عی زهر هلاهل تو جیگر دوتاتون بیتوجه لباسمو عوض کردم و یه تیشرت و شلوار نخی گشاد پوشیدم موهامو گوجه کردم و صورتمو شستمو مسواک زدم و بعد رفتم پای میز ناهار خوری برام میزو چیده بودن و با لبخند گشاد زل زده بودن بهم پیتزا سفارش داده بودن تنبلا با اشتها شروع کردم به خوردن با دهن پر زل زدم بهشون هنوز خیره نگام میکردن مشکوک نگاهشون کردم و گفتم -ها چیه مثل وزغ زل زدین بهم الان غذا گیر میکنه تو حولقومم
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part18 تایم استراحت که رسید اومدم توی کافه دانشگاه روی یک صندلی نشستم که با نشستنم همون بغل دستیم دلربا روی صندلی روبروم نشست ابرومو بالا دادم دنبالم اومده بود -سلام نشد درست آشنا بشیم من دلربا پارسا هستم خیلی وایب خوبی ازت گرفتم وقتی دیدمت خواستم اگه برات اشکال نداشته باشه دوست خوبت بشم همیشه برا سوال بود چطوری انقدر راحت پیشنهاد دوستی میدن شاید واقعا کار راحتی بود و اما باز هم برای من مشکل -سلام لیا علویانم مشکلی ندارم لبخند گشادی زد و گفت پس یه نوشیدنی مهمون من دوتا قهوه سفارش داد با کیک شکلاتی خوردیم و کمی گپ زدیم کلا اولش خیلی نمیتونم ارتباط برقرار کنم و اعتماد ،من برای هر دوستیم که یکم صمیمی باهام به حساب بیاد یک سال زمان میبره یا شایدم بیشتر تا شاید باهاش کمی راحت باشم و خب صمیمی ؟! نه من تا حالا دوست صمیمی نداشتم صمیمی از نظر من اون رفیقی هست که تر هر حالتی پای هر روزت پای هر رفتارت پای هر حالت باشه روزای خوبو بدو ار هم جدا نکنه فقط باشه مثل دوربین زندگی دوربین زندگی که همرو و هر لحظه رو هم ثبت میکنه اونم باشه ن فقط تو خوشیت که متاسفانه تا حالا پیداش نکردم اما دوستیام تا حالا به معنی اجازه دارید بیشتر نزدیک بشید بهم و احساس راحتی بهتری داشته باشید بوده ؛ وگرنه از نظر من صمیمی نه اما دلربا آدم اجتماعی و خونگرمی بنظر میرسید خیلی پرحرف و مهربون میزد توی برخورد اول تا ببینیم تا بعد چی بشه ..
- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
part17 دانشگاه پر از دانشجو بود پر از شلوغیو هیاهو با پرسیدن کلاس مورد نظر رفتم داخل هنوز چند نفر بیشتر نیومده بودن رفتم روی یکی از صندلی های ردیف دوم نشستم اگه قبلا بود انتخابم ردیفای آخر بود اما الان هم چشمم ضعیفه هم درسای مورد علاقم هست نفس عمیقی کشیدم بدون اینکه بخوام ذهنم به گذشته ؛فلش بک زد>> کلاس اول بودم همه یک سمت نشسته بودن روی نیمکت دونفره و من انگار تافته جدا بافته ام روی یک صندلی یکنفره اینطرف دیوار دور از آنها معلم نگاهی بم نمیکرد انگار منی وجود نداشتم فک کنم برایش گچ سفید بودم که روی دیوار بتونه کاری شده بود فقط تدریسش برای اونا بود تصویر قطع شد تصویر بعدی همه ی بچه ها خندان اونطرف در کلاس وایستاده بودن زنگ کلاس خورده بود و میخاستم برم تو که بچا ها درو گرفتن و نذاشتن برم تو درو کمی هل دادم با انگشتانم اما آنها حواسشان به انگشت من لای در نبود که با فشارش انگشتم لای در موند اععععع تصویر قطع شد به حال برگشتم و نفس عمیقی کشیدم استاد اومده بود توی کلاس و من با یاد خاطراتم چیزی از گذر زمان حس نکردم بغلم یک دختر با موهای فر نشسته بود با نگاهم به سمتم برگشت و آروم بچ زد -سلام من دلربام و دستشو آورد جلو بدون لبخند دستشو گرفتم و مثل خودش گفتم -لیام رو برگردوندم و حواسمو به استاد دادم
- 45 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part16 یکسال بعد>>> بلاخره جلوی دانشگاه مورد علاقم وایستادم سر اینکه بتونم خودشو از نزدیک ببینم خیلی سگ دو زدم اما ارزششو داشت راستی بیاید بگم خلاصه چیشد توی این یکسال البته بیشترشو صرف درس دادم اینجوری شد که اصلا به حاشیه ها توجه ای نکردم با اینکه قبلا خیلی توجه نمیکردم اما اینسری نبود اصلا بگذریم من نصفشو صرف آزمون دادن تست زدن درس خوندن کردم رابطم با دوستام خیلی کمتر شد روز کنکور با اینکه استرس کمی داشتم پشت سر گذاشتم بعد کنکور یه خواب حسابی کردم و یکم بیرون رفتنو اینا بود اها اینو بگم من تموم مدتی که درس میخوندم خاطره های گذشته ولم نکرد و عذابم داد اما خب خیلی وقتا به سختی فکرامو کنار میزدم و فقط تلاش میکردم برای آینده یه روزایی خیلی بد میشد حالم حتی یبار تا مرز خودکشی رفتم ..روز اومدن نتیجه خیلی استرس داشتم اما اونم پشت سر گذاشتم داندپزشکی دانشگاه تهران قبول شده بودم و این برا منی که یه روزی هم هدفم بود هم آرزوم خیلی خوشحال کننده بود فکر کنم بعد ۱۰سال و اندی تنها جایی که واقعا از ته دل خوشحال شدم دیدن نتیجه تلاشام بود و اما الان من جلوی آرزویی وایستادم که تو گذشته اسمش آرزو وهدف بود حس دلنشینی داشت وایسادن تو نقطه ای که الان تو ارزوی گذشته ایندمم
- 45 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
Part15 به خیسی بند انگشتام نگاه کردم باورم نمیشد که دوباره بعد از یکسال گریه نکردن یه قطره اشک از چشمای خوشکیدم چکید اما خیلی سریع قطع شد مثل اینکه اون غده بغض زیادی تحت فشار بود که خواست بخشیشو اندازه یک قطره از چشمام خالی کنه.. بابا زنگ زد و گفت دم دره و منتظرمه بیتوجه به جمعی که مشغول رقصیدن بودن بیرون رفتم حوصله رویارویی با بچه ها رو هم نداشتم به سمت ماشین رفتم و سوار شدم -سلام -سلام دختر گلم خوبی بابا -لبخند کمرنگی زدم مه مصنوعی بودنش رو فقط خودم میفهمیدم و جواب دادم تو خوبی -شکر خوبم تا خونه توی سکوت گذشت و صدای آهنگایی که پخش میشد با وایسادن ماشین جلوی خونه پیاده شدم و زنگو زدم در باز شد کفشامو در آوردم و داخل جاکفشی گذاشتم -کدوم گوری بودی پوف داداشم بود یکسال ازم بزرگتر بود اما توهم اینو داشت که همش حواسش باشه که مثلا پام کج نره اما نمیدونست که من خودم از خودش و همنجنساش متنفرم چشم غره ای رفتم که حرصی اومد موهامو بگیره که با اومدن بابا سریع عقب رفت وقتی تنها بودیم زیاد کتک کاری میکردیم اما جلوی بابامیترسید و کاریم نداشت دادش کوچیکترم هم داشت کارتون میدید مثل همیشه بیتوجه به سمت اتاق رفتم لباسامو عوض کردم و صورتمو شستم و مسواک زدم دوباره اومدم تو اتاق خواستم برقو خاموش کنم که مامان اومد تو اتاق -خوش گذشت هه(خوش گذشت)واژه قشنگیه اما نه برای من تولدا برای همه محل خوشگذرونی و خوشحالی اما برا من یادآور دردا و زخمای عفونی که چرک شدن و دارن خودشون رو نشون میدن بدون اینکه محلت بده گفت -راستی تولد کدوم دوستت بود ویلا برا خودشون بود کیا بودن کلافه چشم غره ای رفتم برعکس مامان که همیشه برای هر چیز کوچیکی فوضولی میکرد من کاملا برعکس بودم اصلا حوصله این چرتو پرتو هارو نداشتم یا بهتره بگم آنقدر چیزای مهمتری هست که من به این چیزا اصن توجه نکنم -اره ،گلسا نمیدونم پوفی کشید و با غر غر گفت اصن بدرد حرف زدن نمیخوری و بیرون رفت حرصی از اینکه دره اتاق رو نبست بلند شدم و. و هم برقو خاموش کردم هم در اتاق رو بستم روی در اتاق خیلی حساس بودم اول اینکه اصلا دوست نداشتم کسی تو اتاق مزاحمم بشه از این بگذریم اما اگه کسی درو نمیبست دیونه میشدم مثل این میموند که کسی بی اجازه وارد فضای امنت بشه و وقتی وارد اون فضا بشن دیگه اون فضا امن نیست حداقل برای لیا دیگه امن نبود اتاق برای لیا همون دنیای امنی بود که گویی توی دنیای به این بزرگی وجود نداشت
- 45 پاسخ
-
- 5
-
-
- درام
- روان شناختی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :