رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

nasin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    105
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط nasin

  1. و او به دختری تبدیل شد که دنیای خودش را داشت، از تنهایی اش لذت می‌برد، و فضای امن و پر از آرامشش؛ شاید به اتاقکی نه متری هم نمیرسید ، کارهای خودش را انجام می‌داد، دانستن از زندگی بقیه و آدما های اطرافش کاری حوصله بر ، و بی ارزش بود ، روی خودش کار می‌کرد، برای آینده اش تلاش می‌کرد و آدم‌های انگل را سریع حذف می‌کرد، او از ابتدا اینگونه نبود زمانه اینطور آن را تبدیل کرد، چه میشود گفت زمانه است دیگر ، به کسی تنهایی را هدیه می‌دهد، به کسی اجتماع صد نفره را ، اما خب چه حیف که آن دختر ناراحت نبود از زمانه، بلکه کارش را تایید کرد و لبخندی سخاوتمندانه تحویلش داد؛ او خودش را دوست داشت، زندگیش را هم ،مگر مهم بود زمانه و رسم آدم هایش !
  2. ناسین، و با غم، در جاده‌ای بی‌انتها راه رفتم؛ گاهی دویدم، گاهی خزیدم. گاهی تابلویی کنار جاده مقصدی را نشان می‌داد، اما هیچ‌کس نگفته بود جاده‌های تاریک مقصدی دارند یا نه. نمی‌دانستم انتهای این راه، نوری ظاهر می‌شود تا مقصد نهایی را روشن کند یا تاریکی چیره می‌شود و همه‌چیز در ابهام باقی می‌ماند.
  3. part42 همیشه ،وقتی حالم بد بود لاک میزدم ، آهنگ میگذاشتم ، آرایش میکردم ، آشپزی میکردم ، تمیز کاری میکردم تا شاید ذهنم خالی شود ؛ و پر شود از دغدغه حال ،حالی که چون سرگرمی های دلچسب دخترانه بود ،از روی مبل بلند شدم ،به سمت اتاق رفتم لاک زرشکی رنگم را از توی کشوی کوچک میز آرایش برداشتم و به سمت گوشی افتاده روی زمین رفتم ، دستم را با با بی غیدی روی یکی از آهنگ ها زدم : باور کن صدام و باور کن صدایی که تلخ و خسته است باور کن قلبم باور کن قلبی که کوه اما شکسته شکسته است باور کن دست هام رو باور کن که ساقه ی نوازش باور کن چشم من و باور کن که یک قصیده خواهش وسوسه ی عاشق شدن التهاب لحظه هام حسرت فریاد کردن اسم کسی با صدام اسم تو هر اسمی که هست مثل غزل چه عاشقانه است پر وسوسه مثل سفر مثل غربت صادقانه است زمزمه وار در حالی که لاکی زرشکی رنگ را روی انگشت شست پایم ، میزدم خواندم باور کن اسمم و باور کن من فصل بارون برگم مطرود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشکی توو دست تگرگم باور کن همیشه باور کن که من به عشق صادقم باور کن حرف من و باور کن که من همیشه عاشقم آهنگ باور کن - از بانو گوگوش لاک پاهایم تمام شد ، پاهایم را دراز کردم تا به حال خود لاک هایش خشک شود و دست هایم ، راهم شروع کردم لاک زدن ؛ بعد از تمام شد در لاک را با احتیاط بستم و دست هایم را رها کردم به تراس زل زدم که پرده حریرش کشیده شده بود، و شهری که حالا روشن بود ، چشمانم تماشا می‌کرد بیحوصله از نقاشی روبرویم دست کشیدم ، گفتی نقاشی؟ اری گفتم نقاشی ! حال چرا نقاشی ؟ چون این جهان با آدم هایش تماما یک نقاشی اند به دست خلق.
  4. nasin

    قصه‌ی یک پند.

    " آب در هاوان کوبیدن " در روزگاری نه چندان دور در روستایی سرسبزمردی بود به نام جاسم جاسم همیشه از تنبلی و بی‌حوصلگی رنج می‌برد روزی از روزها، همسرس پارچه‌ای زیبا از جنس ابریشم برایش آورد و گفت:جاسم جان این پارچه را برایت آورده‌ام لطفا این را به رنگ آبی آسمانی رنگ کن تا برایت پیراهنی بدوزم جاسم پارچه را گرفت و به کنار رودخانه رفت او دیگ کوچکی را پر از آب کرد و به جای رنگ آبی، سعی کرد پارچه را در آب داخل دیگ بچرخاند و بسابد به این امید که پارچه خیس شود و رنگی شود! او ساعت‌ها این کار را تکرار کرد پارچه فقط خیس می‌شد و دوباره خشک می‌گشت ؛اما هیچ اثری از رنگ آبی بر آن نمی‌نشست همسر جاسم که منتظر بود جلو آمد و با دیدن کار جاسملبخندی زد و گفت:جاسم جان مگر رنگ کردن پارچه این‌گونه است؟ مگر تو آب را در هاون می‌کوبی! که انتظار داری پارچه رنگ شود؟ جاسم که تازه متوجه اشتباه خود شده بود سرش را پایین انداخت و فهمید که با آن کار بیهوده فقط وقتش را تلف کرده است.
  5. https://forum.98ia.net/topic/5795-رمان-فردایی-نامعلوم-nasin-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-31625
  6. part41 برگشتم به حال ، به حالی که هنوز غرق در تالاب گذشته است ؛حالی که باید در لحظه باشد ،اما در گذشته عذاب میکشد و برای اینده فکر ، گذشته مانند سایه ایست که همه جا است میخواهم بگویم گذشته ، برای گذشته است و باید در همانجا بماند اما چه حیف ، که گذشته سایه ی من شده سایه کدر و سیاه لحظه ی حال، یا بگذار بگویم از آینده از اینده ای که نرسیده و مانند قفلی است که کلیدش را گم کرده ام ؛ و اما من در کاوش کلید گم شده فکر کنم جنون یابد عقل ،منطق و فکرم ! اری میخواهم بگویم بگذار کمی بیخیال شوی، بگذار رها شوی از هر چه گذشته و آینده مسخره است، اما این فقط یک کذب است یک پوشالی دروغین تو خالی ،پاهای جمع شده ام بیشتر منقبض شد و دستانم مشت تر ؛ و آیا به راستی این ها می‌توانند مرا آسوده کنند یا ارامش بدهند ،، چشمانم بیحال شده و بیفروغ بود چون فروغی در راه نیافتم ، حال ای دوست اگر فروغی در راه دخترکمان دیدی، حتما نشانش بده چون ما که چیزی تا به حال ندیدیم ، از حالت انقباض خارج می‌شوم و پاهایم را روی فرش سرد میگذارم ؛ فرش سرد بود یا من فکر می‌کنم زیر پاهایم برف است و اطرافم همانند قطب شمال! شاید برای من چنین بود ، شاید سرتاسر زندگی من همانند فصل زمستان بود ، همانقدر سرد، همانقدر خشک ، همانقدر بیفروغ..
  7. در ادامه شاید برای تاثیر گذاری بیشتر یا شاید هم آسوده کردن گفتم ترس همیشه خبر از حقیقت نمیده گاهی فقط صدای بلند سایه هاست ، لازم نیست از هر تاریکی کوه بسازیم ؛ترس اگر درست نگاهش کنیم بیشتر شبیه ابریه که میگذره نه دیواری که میمونه همسایه ناخوانده ساکت شد بعد براش گفتم تو اگر میخوای هشدار بدی اروم بگو نه اونقدر بلند که جان رو بلرزونی ترس از دل فکر بد بال و پر میگیرد ورنه در آینه نور همه اش میمیرد باد اگر سرد بوزد باز گذر خواهد کرد دل اگر تکیه به آرامش کند جان بگیرد
  8. در حوالی غروب بود، من و تو بودیم. همانند لیلی و مجنون، یا شاید هم فرهاد و شیرین. چه فرق دارد؛ من و تو «ما» بودیم. عاشق بودیم و معشوق، مجنون بودیم و در اوج جنون. تنگ در آغوش هم بودیم، و لب‌هایمان به هم گره خورده بود، شاید از عسل نوشیده بودیم. هر چه که بود، چه لذتی داشت!
  9. گاهی خیلی چیز ها می‌شوند حسرت، عقده؛ ما گاهی از ندیدن های دیگران ، از بدذاتی آنها حسرت لمس داریم حسرت لمس عقده ها ،،
  10. باز گفتم: می‌دونی چیه؟ ما همیشه فکر می‌کنیم آینده یه غول ترسناکه که باید ازش بترسیم ولی حقیقت اینه که آینده، همین لحظه‌هاییه که الان داریم می‌سازیمش هر نفس، هر تصمیم، هر لبخند… همه‌ش داره آینده رو شکل می‌ده صدا کمی مکث کرد و انگار داشت حرف‌های من رو هضم می‌کرد بعد گفت: پس اون همه ترس و دلهره که داشتم… چی بودن؟ گفتم: اونا یادگاری‌های گذشته بودن زخم‌هایی که خورده بودیم و هی تکرارشون می‌کردیم فکر می‌کردیم اگه دوباره اتفاق بیفتن، نمی‌تونیم تحملشون کنیم ولی شاید… شاید الان قوی‌تر شده باشیم شاید بتونیم باهاشون کنار بیایم ؛گذشته رو نمی‌شه پاک کرد، ولی می‌شه ازش درس گرفت می‌شه اون حس بد رو تبدیل کرد به یه چراغ راهنما نه یه زندان.
  11. صدا انگار داشت توی خودش می‌گشت بعد از چند لحظه سکوت، گفت: راستش… همین که تو اینجا نشستی و داری به این لحظه فکر می‌کنی.همین که هوای بیرون داره سرد می‌شه و چراغ‌های شهر دارن روشن می‌شن نفسی تازه کردم بالاخره داشتیم به هم نزدیک می‌شدیم گفتم: آره، همین‌ها همین چیزهای ساده همین که می‌تونم نفس بکشم، همین که می‌تونم این فنجون قهوه رو که دیگه سرد شده، دوباره گرم کنم همین که هنوز کلی وقت هست تا شب بشه صدا گفت: خب… پس انگار اون‌قدرها هم بد نیست این “حال”. گفتم: نه، اتفاقاً اتفاقاً عالیه اگه بذاریمش
  12. اون لحظه حس کردم صدام دیگه اون‌قدر سنگین و جدی نیست انگار اونم منتظر بود من یه قدمی بردارم تا اونم آروم‌تر بشه جواب داد: شاید بشه ولی قول نمی‌دم که یهو ساکتِ ساکت بشم عادت کردم به حرف زدن دوباره خندیدم این بار بلندتر رفتم نشستم روی تخت و تکیه دادم گفتم: لازم نیست ساکت بشی فقط بیا مثل دو تا رفیق حرف بزنیم بدون ترس، بدون فشار اضافه فقط همین‌طوری که هستیم یه حسِ رهایی عجیبی توی دلم نشست انگار همسایه‌ی ناخوانده‌ی من، دیگه غریبه نبود داشت می‌شد بخشی از خودم که فقط راه رو برام روشن کنه، نه اینکه برام مانع بسازه پرسیدم: خب، حالا که آروم‌تری، بگو ببینم… واقعاً توی این لحظه چی می‌بینی؟
  13. می‌دانی زخم چیست؟ منظورم زخمی جسمی نیست؛ زخم روحی را می‌گویم. زخم روحی خودش زیان‌بار است، اما اگر چرکین شود، چیزی فراتر از زیان‌بار می‌شود. مثل وقتی است که یک خراش کوچک را نادیده می‌گیری و عفونت می‌کند، و ناچار می‌شوی برای همان زخم سطحی مرهم بزنی. زخم روحی هم همین است؛ اما این‌بار مرهم دارو نیست. باید خودت تبدیل به مرهمش شوی.
  14. به منظره پشت پنجره خیره شدم ماشین‌ها تند و تند رد می‌شدن انگار همه یه جایی رو داشتن که باید تا قبل از تاریکی بهش می‌رسیدن صدای درونم این بار زود جواب داد. گفت: اگه همین‌جوری ول کنی و هیچ‌چیزی رو پیش‌بینی نکنی، یهو می‌بینی وسط یه دردسر بزرگی یه نفس عمیق کشیدم سعی کردم اون “ترسِ تهِ صداش” رو درک کنم برگشتم سمت اتاق و گفتم: شاید هم حق با تو باشه ولی میدونی، اون‌قدر نگران دردسرهای احتمالی بودم که یادم رفت از همین لحظه‌های ساده لذت ببرم گاهی وقتا همون دردی که ازش می‌ترسیم، اون‌قدرها که فکر می‌کنیم ترسناک نیست یه سکوت خیلی نرم بینمون نشست از اون سکوتایی که انگار طرف مقابلت داره آروم‌ت می‌کنه پرسیدم: میخوای از این به بعد فقط وقتی واقعاً لازمه هشدار بدی؟ نه برای هر چیز کوچیک و بزرگی که فقط استرس میاره.
  15. فنجان رو گذاشتم کنار نگاهش کردم، ولی خب کسی اونجا نبودفقط توی سرم بود. بهش گفتم: ببین، من می‌فهمم نگرانمی نمی‌خوای زمین بخورم. ولی اینکه مدام برام سناریوی شکست می‌چینی، هیچ کمکی نمی‌کنه صدای درونم کمی مکث کرد. بعد گفت: خب پس چیکار کنم؟ اگه به فکر فردا نباشیم کی باشه؟خندیدم. یه خنده کوتاه و آروم گفتم: مگه فردا دست منه؟ من فقط الان رو دارم همین لحظه. اگه بخوام همه‌ش برای فردا نگران باشم، همین الان هم از دست می‌ره اون چیزی نگفت انگار داشت حرفم رو هضم می‌کرد. منم بلند شدم و رفتم سمت پنجره هوا داشت تاریک می‌شد و شهر کم‌کم داشت روشن می‌شد. یه حس عجیبی داشتم. انگار برای اولین بار، من بودم که داشتم به اون می‌گفتم چیکار کنه، نه اون به من
  16. فقط یچیزی من کاوروچجوری باید قرار بدم؟
  17. part40 همینطور که انگشتم را تکان میدادم ، به این فکر کردم اصلا چه میخواستم بگویم ، اعصاب برای آدم نمیگذارند ضعف حافظه هم به خصوصیات خوب دیگرم اضافه شد دستم همانجا از حرکت ایستاد ، چشمانم روی سنگریزه های کنار جاده کوچک شد ، فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم پس صلواتی فرستادم تا یادم بیاید چون مادربزرگم میگفت هر وقت چیزی را فراموش کردی صلوات بفرست تا یادت بیاید ، اما اینبار مثل اینکه کارساز نبود پس بیخیال شدم و دستم را پایین آوردم تا گوشی را از روی زمین بردارم ، نگاهی گذرا به قیافه متعجب و گیج اریو کردم که داشت به خل بازی های من نگاه می‌کرد رو برگرداندم و شماره آژانس را گرفتم خیلی دور نشد بودیم و این خوب بود ، برای من خسته ، ماشین اریو هنوز ایستاده بود نمیدانم برای چه اما مهم نبود ، با آمدن آژانس ؛ آنها هم رفتند بیحس خودم را روی صندلی عقب ولو کردم و با گفتن آدرس چشمانم را بستم .. با صدای ایستادن ماشین کرایه را حساب کردم و به سمت درب مشترک پاتند کردم دسته کلید را از توی کوله ام برداشتم و باز کردم و راه پله ها را حلزون طور بالا رفتم ; کلید کوچکتر را توی قفل در سفید خانه چرخاندم با باز شدن در را کنار زدم و با گذاشتن کفش هایم در جا کفشی در را هم با پا بستم کوله و کلاهم را همانجا وسط پذیرایی ول کردم و به سمت مبل سه نفره رفتم و دراز کشیدم ،چشمان خسته ام را بستم اما تصاویری که یکی یکی در سیاهی مطلق چشمم رژه میرفت ، امکان یک خواب آسوده را نمیگذاشت کسل از حالت دراز کش خارج شدم و پاهایم را در خودم جمع کردم ﴿۱۴تیر سال ..﴾ در خانه مادربزرگ پدری ام نشسته بودم ۹ ساله بودم با تیپی داغان البته از نظر من مشکلی نداشتند ، اما خب این فقط نظر من بود نه بقیه ؛ پر حسرت نگاهم را به دختر عمه هایم دادم که داشتند با تبلت بازی می‌کردند و برنامه میریختند که بعدش خاله بازی کنند و خب من در این میان جایی نداشتم ؛ من جایی بودم دور دست تر از آنها ،نفس پر استرسم را رها کردم وبا پاهایی شل به سمتشان رفتم و با فاصله کنارشان نشستم بازی Tom بود خیلی دوستش داشتم اما فقط دوستش داشتم و این همینطور باقی فکر کنم میماند ، با دیدنم سریع تبلت هایشان را خاموش کردند و با گفتن بریم خاله بازی بدون اینکه نگاهی خرجم کنند از اتاق خارج شدند چشمان غمگینم رفتنشان را تماشا کرد و لبانم مثل همیشه بیشتر دوخته شد ، گویی که همیشه جراحی لب داشتم و دو سه تا بخیه به دیگر بخیه ها اضافه می‌شد تا لبانم بیشتر روی هم چفت شود ..
  18. پای چپم را روی پای راستم انداختم، از تلخی قهوه چشیدم و لبخندی آرامش‌بخش بر لب آوردم انگار همان چند ثانیه کافی بود تا دنیا کمی ساکت‌تر شود؛ صدای خیابان، بوق ماشین‌ها، حتی ضربان بی‌قرار قلبم، همه عقب نشستند اما درست وقتی خواستم در همین لحظه بمانم، آن صدا از جایی درونم بلند شد: چرا وقتی داری ار لحظه لذت میبری با فکر کردن به گذشته و آینده حالت را خراب میکنی؟ سکوت کردم. فنجان را کمی پایین آوردم و به سطح تیره‌ی قهوه خیره شدم. انعکاس صورتم روی آن لرز می‌خورد؛ انگار خودم هم مطمئن نبودم که این سؤال را از من می‌پرسد یا از ترس‌های همیشگی‌ام گذشته، مثل سایه‌ای سمج، همیشه پشت سرم راه می‌آمد آینده هم مثل دری بسته بود که کلیدش را گم کرده باشم قهوه را دوباره به لبم نزدیک کردم این بار تلخی‌اش را بیشتر حس کردم، اما عجیب بود؛ همان تلخی چیزی در من را بیدار کرد. شاید زندگی هم همین بود جرعه‌ای تلخ، جرعه‌ای گرم، و لحظه‌ای کوتاه برای نفس کشیدن
  19. مقدمه: زندگی همیشه همان چیزی نیست که جلوی چشممان می‌گذرد؛ بخش بزرگ‌تری از آن در ذهن ما و در رفت‌ و آمدِ بی‌پایان بین خاطراتِ رنگ‌باخته و رویاهای ناتمام جریان دارد. گاهی یک تلخی کوچک، یک سکوتِ ناگهانی یا یک نگاه به آینه‌، کافی است تا بفهمیم چقدر از «زمانِ حال» فاصله گرفته‌ایم. اما اگر یک لحظه دست از دویدن برداریم و به آن صدایِ معترضِ درونی گوش بدهیم، شاید بفهمیم که او دشمنِ ما نیست، بلکه تنها راهنمایی است که راهِ لذت بردن از هستی را گم کرده است
  20. نام هنری نویسنده: ناسین همسایه ناخوانده خلاصه :همه ما یک همسایه‌ی ناخوانده در ذهنمان داریم که هرگاه فرصت می‌کند، با یادآوری زخم‌های قدیمی یا ترس از فردا، سکوت آرامش‌بخش لحظه‌ی حال را در هم می‌شکند. داستان درباره‌ی شخصیت اصلی است که تصمیم گرفته برای یک بار هم که شده، به جای فرار از این صدای مزاحم، با آن وارد گفتگو شود. این روایت، جست‌وجویی است میان واقعیت عریان زندگی و تصوراتی که از گذشته و آینده می‌سازیم؛ تلاشی برای اینکه بفهمیم چطور می‌شود بدون این ^سایه‌های ذهنی^، واقعاً در لحظه حضور داشت
  21. part39 لکنته؟ لکنته من بودم نه این جیگر زیر پایش یعنی باید بگویم آنها هم متوجه شدند چرتی بیش نگفتم اما بیخیال ارزشمندی ماشین! من الان حالی بد دارم ، از آن حال هایی که کسی نباید دم پرم شود تا چند ساعت ؛ با بی محلیش فقط مرا جری تر می‌کرد من الان باید پیاده میشدم وگرنه مانند دیوانه ای بودم که کنترلی نداشتم ، و اما خب فریادم به هوا خواست و دستم بی اختیار مشت شد بر کنار صندلیش و ضربه نه چندان آرامی زد، -ده مگه با تو نیستم شنوایی مشکل داره ، بزن کنار میگم کلمات را با حس انزجاری که از همنجسانش داشم که شامل خودش هم می‌شد با خشمی بی اندازه بیان میکردم ، ترانه که از این حالت های من آگاه بود با چهره ای که استرش از آن میبارید صدای ارامش گوشمان را پر کرد -اریو لطفا بزن کنار تا براش آژانس بگیرم بره اریو بدون توجه صدای آهنگ را بیشتر کردم و دستش را جک کرد زیر چانه اش ، سلین: بشین دیگه توهم شورشو در آوردی هی هیچی نمیخام بهت بگم دیوانگی من یا خستگیم یا عصبانیت یا حس تنفرم از آدم ها ، که طبیعی بود نبود ! نمیدانم اما همه ی آنها باعث شد تا فشاری به دستان چپم وارد کنم ،خودم را به طرف دری که گلسا نشسته بود دراز کنم و در را باز کنم و خودم را ، به بیرون پرت کنم تا فقط خلاص شوم از این موقعیت، دیوانگی من عالمی دارد نه؟ پس من الان فکر می‌کنم در عالم دیوانگی بودم با باز شدن در ،جیغ دختر ها بلند شد، و اریو که توقع این کار را نداشت وحشت زده فرمان را به کنار جاده کشید و پایش را روی پدال ترمز فشار داد؛ با دادش همه توقف کردند اما من نه ، گفتم که من دیوانه بودم ! مگر دیوانه ها میفهمند!؟ من که نمیفهمیدم -بشین سر جاتتت روانی نمیگی گلسا پرت میشه پایین خودت وسطی چرا بدون فکر در گلسا رو باز می‌کنی چهره اش از خشم قرمز شده بود بیتوجه خودم را از بغل گلسای ترسان به بیرون ماشین پرت کردم ، پشت به ماشین کردم و شروع کردم تند تند راه رفتن گوشیم را از جیبم در آوردم که تماس بگیرم با آژانس ، اما دستی که گوشیم در آن قرار داشت به شدت کشیده شد گوشی به زمین پرت شد و صدای تقش گوش هایم را پر کرد ، دستم هم مانند عروسکی کش آمد ،ابروهایم چند برابر در هم رفت اریو بود آن جنس منزجر کننده که دستم را گرفته بود دندان میسابید روی هم ، به شدت دستم را کشیدم و تخت سینه اش زدم انگشت ، اشاره ام را به سمتش گرفتم و تکان دادم
  22. part38 انطرف آپارتمان یک جی کلاس وایستاده بود که سلین را روی صندلی شاگرد می‌شد دید همچین با فیس هم نشسته بود که انگار اصلا دوست ندارد، ب ما همراه شود و خب این مهم است؟ خیر مهم نیست، ترانه با سبدی که در دستش سنگینی می‌کرد هن هن کنان یه سمت ماشین رفت و گلسا هم با یک کیف بزرگ‌ ، حالا معلوم نیست چه در این سبد و کیف های صاحب مرده گذاشته اند، من هم که فقط کوله خودم را داشتم مدیونید که فکر کنید آنها را در تنگا گذاشتم که اگر آن دو حمل نکنند من نمی ایم ؛ من هم پشت آن دو احمق راه افتادم ، پسر خاله گلسا پیدا شد و سبد و کیف را ازشان گرفت تا جا دهد بیحوصله در عقب را باز کردم و نشستم خواستم در را ببندم که ترانه نفس نفس دست رو در گذاشت و اشاره کرد برم انطرف ، و آیا او یک احمق است! که فکر می‌کند من میلی متری جابه جا می‌شوم سری بالا دادم ، که باحرص دندان روی هم فشرد و سری بالا پایین کرد ؛ خب این یعنی که برایم دارد بیخیال چشمانم را بستم تا حرکت کنیم ، با نشستن آنها ، منتظر بودم صدای حرکت ماشین بیاید اما انگار نه انگار ، چشمی باز کردم و دیدم همه به من زل زده اند ، دستی به صورتم کشیدم شاید نشانه ای دیدم اما هیچ - هان چیه ترانه: پدسگ یدقه نخواب تا تصمیم بگیریم کجا بریم با چشمانی گرد شده گفتم : - مگه شما نگفتید میخاید برید کوهنوردی پس چه انتخابی گلسا : اونو که اره اما ما میگیم کدوم سمت بریم ابروهایم را در هم کردم و غریدم - من چمیدونم مگه چقد تهران بودم خودتون یکاری کنید پسر خاله گلسا : بنظر من بریم سمت دربند ترانه : خب پس بزن بریم را افتادم به سمت دربند نام اما خب گرسنه بودم و اگر گرسنه بودم و غیر از این از خواب نازم دست میکشیدم شما برای همانند یک سگ هار در نظر بگیرید ۱۰ دقیقه فقط داشتم با گلسا و ترانه دعوا میکردم ترانه: خیلی سگی اصلا نباید میگفتیم بیای - منم گفتم نمیام اما تو خودتو آویزون کردی مثل میمون که بیا سلین: ای بابا تو چرا اینجوری هستی خب به زور که نکردنت تو گونی خواستی نیای - تو هیچی نگو عن تیلیت با چشمان وق زده گردنش را از بین صندلی بیرون کشید و به من نگاه کرد ابرویی بالا دادم و رویم را برگرداندم گلسا: لیا چرا اینجوری میکنی ببین حال همرو گرفتی و اما خب من کاسه صبرم سر آمد آنها نمیدانستد کلکل پیش از حد با من مرا خسته و اعصبانی می‌کند - بزن کنار میخام پیاده شم اینبار صدای همه در آمد اما پسر خاله گلسا از توی اینه نگاهم کرد عمیق گویی میخاست چیز بزرگی را کشف کند اخم کرده توپیدم - بزن کنار این لکنترو
  23. عشقم من عکس دوباره بزارم همینه عکسای انجمن هم برام باز نمیشه یکیشو به انتخاب خودت مطابق همین عکس تقریبا باشه انتخاب کن
  24. به‌راستی عشق چیست؟آری، من واژه‌ی عشق را بسیار از زبان دیگران شنیده‌ام؛ شنیده‌ام و گاهی حتی حس کرده‌ام که پشت این کلمه، دنیایی پنهان است. اما هنوز نمی‌دانم عشق را در چه معنا می‌کنند. عشقی که در فیلم‌ها دیده می‌شود؛ عشقی که انگار از چشمانشان ذوق می‌چکد، خوشحال‌اند، می‌خندند و برای یکدیگر فداکاری می‌کنند؛ آن‌قدر صمیمی و واقعی که آدم دلش می‌خواهد باور کند. عشقی که در رمان‌ها وصف می‌کنند: قلبی پر‌تپش، دستانی عرق‌کرده، هیجانی مضاعف؛ و مهم‌تر از همه، فکرِ معشوق بودن در هر زمان و هر ساعت، حتی میانِ روزمرّگی‌ها… نگرانی‌ها، دلتنگی‌ها، امیدها و لرزشِ پنهانِ یک دل. من عشق را این‌گونه دیده‌ام؛ با چشمِ کتاب و پرده‌ی سینما. اما… خودِ عشق را تجربه نکرده‌ام. نمی‌دانم آیا عشق همان چیزی است که در نگاهِ عاشقان دیده می‌شود، یا چیزی فراتر از حرف‌هاست؟ به‌راستی عشق چیست؟
×
×
  • اضافه کردن...