رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

nasin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    113
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

تمامی مطالب نوشته شده توسط nasin

  1. part40 همینطور که انگشتم را تکان میدادم ، به این فکر کردم اصلا چه میخواستم بگویم ، اعصاب برای آدم نمیگذارند ضعف حافظه هم به خصوصیات خوب دیگرم اضافه شد دستم همانجا از حرکت ایستاد ، چشمانم روی سنگریزه های کنار جاده کوچک شد ، فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم پس صلواتی فرستادم تا یادم بیاید چون مادربزرگم میگفت هر وقت چیزی را فراموش کردی صلوات بفرست تا یادت بیاید ، اما اینبار مثل اینکه کارساز نبود پس بیخیال شدم و دستم را پایین آوردم تا گوشی را از روی زمین بردارم ، نگاهی گذرا به قیافه متعجب و گیج اریو کردم که داشت به خل بازی های من نگاه می‌کرد رو برگرداندم و شماره آژانس را گرفتم خیلی دور نشد بودیم و این خوب بود ، برای من خسته ، ماشین اریو هنوز ایستاده بود نمیدانم برای چه اما مهم نبود ، با آمدن آژانس ؛ آنها هم رفتند بیحس خودم را روی صندلی عقب ولو کردم و با گفتن آدرس چشمانم را بستم .. با صدای ایستادن ماشین کرایه را حساب کردم و به سمت درب مشترک پاتند کردم دسته کلید را از توی کوله ام برداشتم و باز کردم و راه پله ها را حلزون طور بالا رفتم ; کلید کوچکتر را توی قفل در سفید خانه چرخاندم با باز شدن در را کنار زدم و با گذاشتن کفش هایم در جا کفشی در را هم با پا بستم کوله و کلاهم را همانجا وسط پذیرایی ول کردم و به سمت مبل سه نفره رفتم و دراز کشیدم ،چشمان خسته ام را بستم اما تصاویری که یکی یکی در سیاهی مطلق چشمم رژه میرفت ، امکان یک خواب آسوده را نمیگذاشت کسل از حالت دراز کش خارج شدم و پاهایم را در خودم جمع کردم ﴿۱۴تیر سال ..﴾ در خانه مادربزرگ پدری ام نشسته بودم ۹ ساله بودم با تیپی داغان البته از نظر من مشکلی نداشتند ، اما خب این فقط نظر من بود نه بقیه ؛ پر حسرت نگاهم را به دختر عمه هایم دادم که داشتند با تبلت بازی می‌کردند و برنامه میریختند که بعدش خاله بازی کنند و خب من در این میان جایی نداشتم ؛ من جایی بودم دور دست تر از آنها ،نفس پر استرسم را رها کردم وبا پاهایی شل به سمتشان رفتم و با فاصله کنارشان نشستم بازی Tom بود خیلی دوستش داشتم اما فقط دوستش داشتم و این همینطور باقی فکر کنم میماند ، با دیدنم سریع تبلت هایشان را خاموش کردند و با گفتن بریم خاله بازی بدون اینکه نگاهی خرجم کنند از اتاق خارج شدند چشمان غمگینم رفتنشان را تماشا کرد و لبانم مثل همیشه بیشتر دوخته شد ، گویی که همیشه جراحی لب داشتم و دو سه تا بخیه به دیگر بخیه ها اضافه می‌شد تا لبانم بیشتر روی هم چفت شود ..
  2. پای چپم را روی پای راستم انداختم، از تلخی قهوه چشیدم و لبخندی آرامش‌بخش بر لب آوردم انگار همان چند ثانیه کافی بود تا دنیا کمی ساکت‌تر شود؛ صدای خیابان، بوق ماشین‌ها، حتی ضربان بی‌قرار قلبم، همه عقب نشستند اما درست وقتی خواستم در همین لحظه بمانم، آن صدا از جایی درونم بلند شد: چرا وقتی داری ار لحظه لذت میبری با فکر کردن به گذشته و آینده حالت را خراب میکنی؟ سکوت کردم. فنجان را کمی پایین آوردم و به سطح تیره‌ی قهوه خیره شدم. انعکاس صورتم روی آن لرز می‌خورد؛ انگار خودم هم مطمئن نبودم که این سؤال را از من می‌پرسد یا از ترس‌های همیشگی‌ام گذشته، مثل سایه‌ای سمج، همیشه پشت سرم راه می‌آمد آینده هم مثل دری بسته بود که کلیدش را گم کرده باشم قهوه را دوباره به لبم نزدیک کردم این بار تلخی‌اش را بیشتر حس کردم، اما عجیب بود؛ همان تلخی چیزی در من را بیدار کرد. شاید زندگی هم همین بود جرعه‌ای تلخ، جرعه‌ای گرم، و لحظه‌ای کوتاه برای نفس کشیدن
  3. مقدمه: زندگی همیشه همان چیزی نیست که جلوی چشممان می‌گذرد؛ بخش بزرگ‌تری از آن در ذهن ما و در رفت‌ و آمدِ بی‌پایان بین خاطراتِ رنگ‌باخته و رویاهای ناتمام جریان دارد. گاهی یک تلخی کوچک، یک سکوتِ ناگهانی یا یک نگاه به آینه‌، کافی است تا بفهمیم چقدر از «زمانِ حال» فاصله گرفته‌ایم. اما اگر یک لحظه دست از دویدن برداریم و به آن صدایِ معترضِ درونی گوش بدهیم، شاید بفهمیم که او دشمنِ ما نیست، بلکه تنها راهنمایی است که راهِ لذت بردن از هستی را گم کرده است
  4. نام هنری نویسنده: ناسین همسایه ناخوانده خلاصه :همه ما یک همسایه‌ی ناخوانده در ذهنمان داریم که هرگاه فرصت می‌کند، با یادآوری زخم‌های قدیمی یا ترس از فردا، سکوت آرامش‌بخش لحظه‌ی حال را در هم می‌شکند. داستان درباره‌ی شخصیت اصلی است که تصمیم گرفته برای یک بار هم که شده، به جای فرار از این صدای مزاحم، با آن وارد گفتگو شود. این روایت، جست‌وجویی است میان واقعیت عریان زندگی و تصوراتی که از گذشته و آینده می‌سازیم؛ تلاشی برای اینکه بفهمیم چطور می‌شود بدون این ^سایه‌های ذهنی^، واقعاً در لحظه حضور داشت
  5. part39 لکنته؟ لکنته من بودم نه این جیگر زیر پایش یعنی باید بگویم آنها هم متوجه شدند چرتی بیش نگفتم اما بیخیال ارزشمندی ماشین! من الان حالی بد دارم ، از آن حال هایی که کسی نباید دم پرم شود تا چند ساعت ؛ با بی محلیش فقط مرا جری تر می‌کرد من الان باید پیاده میشدم وگرنه مانند دیوانه ای بودم که کنترلی نداشتم ، و اما خب فریادم به هوا خواست و دستم بی اختیار مشت شد بر کنار صندلیش و ضربه نه چندان آرامی زد، -ده مگه با تو نیستم شنوایی مشکل داره ، بزن کنار میگم کلمات را با حس انزجاری که از همنجسانش داشم که شامل خودش هم می‌شد با خشمی بی اندازه بیان میکردم ، ترانه که از این حالت های من آگاه بود با چهره ای که استرش از آن میبارید صدای ارامش گوشمان را پر کرد -اریو لطفا بزن کنار تا براش آژانس بگیرم بره اریو بدون توجه صدای آهنگ را بیشتر کردم و دستش را جک کرد زیر چانه اش ، سلین: بشین دیگه توهم شورشو در آوردی هی هیچی نمیخام بهت بگم دیوانگی من یا خستگیم یا عصبانیت یا حس تنفرم از آدم ها ، که طبیعی بود نبود ! نمیدانم اما همه ی آنها باعث شد تا فشاری به دستان چپم وارد کنم ،خودم را به طرف دری که گلسا نشسته بود دراز کنم و در را باز کنم و خودم را ، به بیرون پرت کنم تا فقط خلاص شوم از این موقعیت، دیوانگی من عالمی دارد نه؟ پس من الان فکر می‌کنم در عالم دیوانگی بودم با باز شدن در ،جیغ دختر ها بلند شد، و اریو که توقع این کار را نداشت وحشت زده فرمان را به کنار جاده کشید و پایش را روی پدال ترمز فشار داد؛ با دادش همه توقف کردند اما من نه ، گفتم که من دیوانه بودم ! مگر دیوانه ها میفهمند!؟ من که نمیفهمیدم -بشین سر جاتتت روانی نمیگی گلسا پرت میشه پایین خودت وسطی چرا بدون فکر در گلسا رو باز می‌کنی چهره اش از خشم قرمز شده بود بیتوجه خودم را از بغل گلسای ترسان به بیرون ماشین پرت کردم ، پشت به ماشین کردم و شروع کردم تند تند راه رفتن گوشیم را از جیبم در آوردم که تماس بگیرم با آژانس ، اما دستی که گوشیم در آن قرار داشت به شدت کشیده شد گوشی به زمین پرت شد و صدای تقش گوش هایم را پر کرد ، دستم هم مانند عروسکی کش آمد ،ابروهایم چند برابر در هم رفت اریو بود آن جنس منزجر کننده که دستم را گرفته بود دندان میسابید روی هم ، به شدت دستم را کشیدم و تخت سینه اش زدم انگشت ، اشاره ام را به سمتش گرفتم و تکان دادم
  6. part38 انطرف آپارتمان یک جی کلاس وایستاده بود که سلین را روی صندلی شاگرد می‌شد دید همچین با فیس هم نشسته بود که انگار اصلا دوست ندارد، ب ما همراه شود و خب این مهم است؟ خیر مهم نیست، ترانه با سبدی که در دستش سنگینی می‌کرد هن هن کنان یه سمت ماشین رفت و گلسا هم با یک کیف بزرگ‌ ، حالا معلوم نیست چه در این سبد و کیف های صاحب مرده گذاشته اند، من هم که فقط کوله خودم را داشتم مدیونید که فکر کنید آنها را در تنگا گذاشتم که اگر آن دو حمل نکنند من نمی ایم ؛ من هم پشت آن دو احمق راه افتادم ، پسر خاله گلسا پیدا شد و سبد و کیف را ازشان گرفت تا جا دهد بیحوصله در عقب را باز کردم و نشستم خواستم در را ببندم که ترانه نفس نفس دست رو در گذاشت و اشاره کرد برم انطرف ، و آیا او یک احمق است! که فکر می‌کند من میلی متری جابه جا می‌شوم سری بالا دادم ، که باحرص دندان روی هم فشرد و سری بالا پایین کرد ؛ خب این یعنی که برایم دارد بیخیال چشمانم را بستم تا حرکت کنیم ، با نشستن آنها ، منتظر بودم صدای حرکت ماشین بیاید اما انگار نه انگار ، چشمی باز کردم و دیدم همه به من زل زده اند ، دستی به صورتم کشیدم شاید نشانه ای دیدم اما هیچ - هان چیه ترانه: پدسگ یدقه نخواب تا تصمیم بگیریم کجا بریم با چشمانی گرد شده گفتم : - مگه شما نگفتید میخاید برید کوهنوردی پس چه انتخابی گلسا : اونو که اره اما ما میگیم کدوم سمت بریم ابروهایم را در هم کردم و غریدم - من چمیدونم مگه چقد تهران بودم خودتون یکاری کنید پسر خاله گلسا : بنظر من بریم سمت دربند ترانه : خب پس بزن بریم را افتادم به سمت دربند نام اما خب گرسنه بودم و اگر گرسنه بودم و غیر از این از خواب نازم دست میکشیدم شما برای همانند یک سگ هار در نظر بگیرید ۱۰ دقیقه فقط داشتم با گلسا و ترانه دعوا میکردم ترانه: خیلی سگی اصلا نباید میگفتیم بیای - منم گفتم نمیام اما تو خودتو آویزون کردی مثل میمون که بیا سلین: ای بابا تو چرا اینجوری هستی خب به زور که نکردنت تو گونی خواستی نیای - تو هیچی نگو عن تیلیت با چشمان وق زده گردنش را از بین صندلی بیرون کشید و به من نگاه کرد ابرویی بالا دادم و رویم را برگرداندم گلسا: لیا چرا اینجوری میکنی ببین حال همرو گرفتی و اما خب من کاسه صبرم سر آمد آنها نمیدانستد کلکل پیش از حد با من مرا خسته و اعصبانی می‌کند - بزن کنار میخام پیاده شم اینبار صدای همه در آمد اما پسر خاله گلسا از توی اینه نگاهم کرد عمیق گویی میخاست چیز بزرگی را کشف کند اخم کرده توپیدم - بزن کنار این لکنترو
  7. عشقم من عکس دوباره بزارم همینه عکسای انجمن هم برام باز نمیشه یکیشو به انتخاب خودت مطابق همین عکس تقریبا باشه انتخاب کن
  8. به‌راستی عشق چیست؟آری، من واژه‌ی عشق را بسیار از زبان دیگران شنیده‌ام؛ شنیده‌ام و گاهی حتی حس کرده‌ام که پشت این کلمه، دنیایی پنهان است. اما هنوز نمی‌دانم عشق را در چه معنا می‌کنند. عشقی که در فیلم‌ها دیده می‌شود؛ عشقی که انگار از چشمانشان ذوق می‌چکد، خوشحال‌اند، می‌خندند و برای یکدیگر فداکاری می‌کنند؛ آن‌قدر صمیمی و واقعی که آدم دلش می‌خواهد باور کند. عشقی که در رمان‌ها وصف می‌کنند: قلبی پر‌تپش، دستانی عرق‌کرده، هیجانی مضاعف؛ و مهم‌تر از همه، فکرِ معشوق بودن در هر زمان و هر ساعت، حتی میانِ روزمرّگی‌ها… نگرانی‌ها، دلتنگی‌ها، امیدها و لرزشِ پنهانِ یک دل. من عشق را این‌گونه دیده‌ام؛ با چشمِ کتاب و پرده‌ی سینما. اما… خودِ عشق را تجربه نکرده‌ام. نمی‌دانم آیا عشق همان چیزی است که در نگاهِ عاشقان دیده می‌شود، یا چیزی فراتر از حرف‌هاست؟ به‌راستی عشق چیست؟
  9. part37 پوک آخر را به سیگار زدم، بلند شدم و ان را روی دسته میله ای تراس فشردم تا خاموش شود ؛ انتهایش را درون سطل زباله کنار درب انداختم ،جعبه سیگار و فندک را توی جیب پیژامه ام انداختم و به سمت داخل رفتم در تراس را بستم و پرده حریر را کشیدم اول به سمت اتاق لباس ها رفتم و جعبه سیگار فندک را داخل جیب کوچک کوله پشتی ام انداختم زیپ کیف را بستم و به سمت اتاق خواب رفتم ،پتوی مسافرتی روی شانه ام را کنار تختم رها کرده و به زیر پتو خزیدم و پلکان خسته ام را بستم … با احساس سروصدایی چشمان خواب آلودم را باز کردم -بابا ترانه اونم بزار تو سبد چرا اوسکول بازی در میاری -اوسکول خودتی شاسکول اینو خودم میارم کارت نباشه کلافه از صدای بحثشان پتو را از روی تنم کنار زدم بلند شدم و به سمت آشپز خانه رفتم -میشه بگید اول صبحی دقیقا دارید چه غلطی میکنید گلسا با نیش بازی گفت -عه بیدار شدی داشتیم نقشه میکشیدم آب بریزیم روت تا بیدار بشی -جان جدتون بیخیال شید امروزو بیاید بتمرگیم خوابم میاد ترانه: شر نگو برو لباساتو بپوش چیزارو آماده کردیم پسر خاله گلسا میخاد بیاد دنبالمون -مگه فقط سلین نمیومد -اونم میاد حالا گیرت ایناس برو آماده شو اه بیحوصله به سمت سرویس رفتم تا مسواک بزنم بعد از اینکه کارم تموم شد، به سمت اتاق لباس ها رفتم روی صندلی گرد میز آرایش نشستم و موهای گوجه ای ام را باز کردم ، موهایم را شانه زدم که از حالت نامرتب درآمد ، بخاطر بلندیشان مجبور بودم همیشه ببندمشان تا کلافه نشوم قد موهایم تا پایین باسنم میرسید ، باید زودتر کوتاهش میکردم تا راحت میشدم ، موهایم را یکطرفه به صورت شل گیس کردم و کمی ضد آفتاب و بالم لب زدم و با کمی ریمل کار را جمع کردم ؛ به سوی کمد لباس رفتم و یک شلوار جاگر با سویشرت ست مشکیش را بیرون کشیدم آن را تنم کردم و کلاه نقابی نایک مشکیم را برعکس رو سرم گذاشتم چیز های مورد نیازم را درون کوله ام گذاشتم و در آخر گوشیم را از توی اتاق خواب برداشتم ، کارم تمام شده بود مثل اینکه آن دو بیمغز هم آماده بودند حدود ۵ دقیقه می‌شد روی مبل لم داده بودم و در گوشی بودم که سلین به گلسا زنگ زد و گفت دم درند ؛ در خانه را قفل کردیم و از پله های طاقت فرسا به سختی پایین رفتیم در مشترک آپارتمان را باز کردیم و پا روی آسفالت گذاشتیم
  10. https://cdn.imgurl.ir/uploads/r2454_4aa05d0c-507c-4971-9bd6-492de2da5046.png
  11. part36 گلویم خشک شده بود و سردرد مرگ باری داشتم از تخت بلند شدم و به سمت آشپز خانه رفتم،آبی خنک برای خودم ریختم و خوردم خنکی آب وجودم را هم باخودش خنک کرد اما مغزم هنوز پر بود،پر از تصویر های مبهمی که یکی یکی رد می‌شدند لیوان آب را روی سینک گذاشتم و تصمیم گرفتم بروم توی تراس تا اینکه روی تخت و به مقابلم زل بزنم و درزهای دیوار را بشمارم ، پتوی مسافرتی که روی زمین ولو شده بود را روی شانه هایم کشیدم؛و به سمت تراس رفتم پرده حریر را کنار زدم و دربش را باز کردم به سمت گلدان مربعی شکل پا تند کردم و یکم انرا به سمت جلو کشیدم پارچه قرمز را از روی زمین برداشتم و انرا از هم باز کردم، جعبه سیگار و فندک پلاستیکی کنارش را برداشتم و بلند شم به سمت صندلی رفتم و خودم را رویش ولو کردم موهای پخش پلایم را با دست کنار زدم و یک نخ سیگار وینستون بیرون کشیدم صدای تقه فندک سکوت شب را شکست آتش کوچک فندک را زیرش گرفتم و پوکی زدم ،دودش را آهسته بیرون دادم نگاهم را به روبرویم دادم به ساختمان هایی که برخی از آنها را سیاهی احاطه کرده بود برخی را هم نوری عظیم گرفته بود و برقش چشم را میزد، این چیزیست که ما از فرسنگ ها فاصله میبینم و اما در دل آن خانه ها چه می‌گذرد آدم های ساختمان تاریک به راستی که وجودشان هم تاریک است! یا این فقط یک ظاهر است یا ساختمان های روشن به راستی که وجودشان روشن و درخشان است یا این هم ظاهر است ! و شاید هم بلعکس کسی چه میداند شاید آن ظاهر تاریک وجودی درخشان دارد و آن ظاهر روشن وجودی تاریک … کام عمیق دیگری گرفتم دودش را کمی نگه داشتم و به شدت به بیرون فوت کردم ، به نخ سیگار در دستم نگاه کردم زهر خند تلخی زدم من کی سیگاری شدم ! خودم هم نمیدانم ، نمیدانم از شدت دردها بود یا یک فاز ،این هم نمیدانم به خاکستر سیگار نگاه کردم که پودر هایش آهسته به روی زمین میریختند ؛ روی آوردن به سیگار را نمیخواستم اما نمیدانم از چه زمانی شروع شد از زمانی که آن پسر غریبه روی نیمکت تعارف کرد یا اینکه … نمیدانم اما روی آوردم ،شاید که دود های سیگار دردهای درونم را با خودش همراه کند و بیرون فوت کند شاید که آن درد های تلنبار شده مانند دودی در دهانم می‌شد و به بیرون راه پیدا می‌کرد، گویی که که فقط در ان لحظه وجودم خالی می‌شد از دردها و واقعا گویی انگار دود می‌شدند شاید هم تاثیر نیکوتین بود و فقط خیال میکردم ،یک خیال باطل!
  12. عزیزم عکسای انجمن برای من باز نمیشه
  13. ناسین؛ ما دگر خسته بودیم خسته از سگ دو زدن های بی پایان، خسته از خزیدن های بی سرانجام، خسته از ریسمان های باقی مانده چنگ زده و سر انجامی به پوچی ؛آری ما خسته بودیم دنیا برایمان مسیری در نظر گرفت ما هم در آن مسیر طبق قانون های نانوشته ای شروع کردیم به سگ دو زدن ، گاهی در طول مسیر از شدت خستگی مجبور به خزیدن شدیم ،گاهی هم مجبور شدیم به باقی مانده های پوچ چنگ بیندازیم مسیر گویی انتها نداشت فقط ما طبق آن قانون نانوشته باید همچنان ادامه میدادیم ! مهم نبود تهش چه میبینی یک روشنایی به مانند خورشید درخشان و شفاف یا یک تاریکی مانند چاله چوله های ماه که اطرافش تاریکی احاطه بود
  14. https://cdn.imgurl.ir/uploads/a15747_4aa05d0c-507c-4971-9bd6-492de2da5046.png
  15. /mnt/data/image_gen_3a3df179-f1ea-422f-b857-e075e60d27e1_0.png
  16. Part35 بی شک میدانستم خون است برای اطمینان دستم را زیر دماغم گرفتم که قطره ها سریعتر از هم سبقت میگرفتند تا به کف دستم برسند با عجله به سمت اپن آشپز خانه دویدم و سه چهار تا دستمال از دستمال کاغذی بیرون کشیدم و سفت بینیم را چسباندم ، به طرف آن احمق ها حرکت کردم که داشتند میلرزیدند صدایم را پس سرم انداختم -ده من چی بهتون بگم عمه خشگلا ،جن منم اگر باشه نترسید سراغ شما نمیاد قیافتون رو ببینه روزی صدبارتوبه میکنه و میگه من به قبر ننه ی جنم بخندم که بخوام شمارو بترسونم هر دو با صدایی جیغ مانند شروع کردن به دیس کردن شکلو شمایل من ،یکی میگفت هیکلت کج است آن یکی میگفت قیافت شبیه زن شرکه البته بعد از تبدیل شدن دستی در هوا تکان دادم و مگس های خیالی را پر دادم و دیگر واینستادم تا چرتو پرت هایشان را بشنوم شدیدا دلم خواب می خواست و تنهایی ام را، تنهایی که با وجود آن دو کله پوک ، غیر ممکن بود شاید فقط در خواب تنها باشم به سمت اتاق خواب رفتم و قبل از عبور از چارچوب در یادم آمد این اتاق جن دارد پس مکثیی کردم و بسم اللهی را زیر لب زمزمه کردم و فوت فوت کردم در هوا به خیال اینکه جن دیگر رفته لامپ روشن اتاق را خاموش کرده و به سمت تختم که آن گوشه ی دنج بود رفتم و خودم را پهن کردم رویش پتو را روی خودم کشیدم ؛ و کمی به سقف و اینور انور نگاه کردم که بعد از آن من فقط یک سیاهی مطلق دیدم وبعد خوابی عمیق …. •میلرزید ،از دستانم گرفته تا پاهایم کل وجودم میلرزید از تنهایی که بار ها با کلمات و نگاه ها مشاهده کردم و الان گویی واقعا تنها بودم تنهای تنها صدای تکه ای از شکستن قلبم آمد اشک هایی که بی امان فرود می آمدند خنده های پر از تمسخرشان تمام راهروی مدرسه را گرفته بود، کلاس سوم بودم اما در کلاس چهارم زنگ تفریحم را به سر میبردم همه آنها باهم بودند و تمسخر نگاها و کلماتشان کل وجودم را بیشتر میلرزاند اترینا در کلاس چهارم الف را با شدت باز کرد -اخی موش کوچولو اینجا فرار کرده و خنده های بلند -ترسیدی؟ اخی چرا میلرزی نکنه برق گرفتت خنده‌های بلند تر چهره های کریه تار شدند و تصویر مبهم شد; از خواب پریدم
  17. part34 لبخند ملیح ضایعی زدم و گفتم -بخاطر فیلمه احتمالا توهم زدیم با جیغ هر دو از جا پریدم و با ماحتت از روی مبل به پایین افتادم ،از درد جانمان سوز ماتحتم آوای صدایم که انگار از ته چاه خلا می آمد بلند شد -مگه روانید که جیغ میزنید، الان اگه ماتحتم بخاطر جیغ شما نیاز به پانسمان داشته باشه چیکار میکنید ترانه با خنگی نگاهی به گلسا کرد و گفت -مگه ماتحتم پانسمان میکنن گلسا : اگه زخم شده باشه اره .. لیا بچرخ اونطرف گیج نگاهش کردم : -برای چی -خب بچرخ تا بکشم پایین ببینم زخم شده شاید نیاز به پانسمان داشته باشه جوری بهشان نگاه کردم ،انگار به دو عقب افتاده مغزی نگاه می‌کنم ترانه: لیا بدو بچرخ تا ماتهتت نمرده اگه بمیره چجوری روم بشه برم فردا اعلامیه مرگ ماتحتت رو چاپ کنم -اعلامیه که فعلا بیخیالش من فردا باید نذری بدم ترانه :برا چی -هیچی یه چند دقیقه پیش از خدا خواستم بجای پهن یک سوم از مغز رو به شما بده منم در عوض قول نذر دادم قبل از اینکه ترانه واکنشی نشان بدهد صدای افتادن چیزی از اتاق خواب ،باعث ساکت شدنمان شد ، تا سر خیس کردن شلوارم رفتم اما بعد به خشتک شلوارم نگاهی انداختم و نهیب زدم که فعلا استپ کند به تندی از زمین بلند شدم با بلند شدن من، همزمان هر دو بلند شدن با جیغ گلسا و دویدنش سمت انتهای سالن ترانه هم درحالی که پاچه های شلوار گل گلیه گشادش را با دست بالا گرفت ،که فاق شلوارش تا ناموس بالا رفت ،مثل خرچنگ شروع به دویدن کرد ؛من هم به خیال اینکه چیزی پشت سرم دیده اند به سرعت خواستم به انطرف بدوم که پتو مسافرتی زیر پایم گیر کرد و من با صورت به زمین برخورد کردم تا یک ثانیه اول که هضم نکردم چه اتفاقی افتاده ، ولی با سوزشی که از دماغم احساس کردم عربده ای کشیدم ، که فک کنم جن منی هم اگر بود جولو پلاسش را جمع کرد با صدای عربده من جیغ آن دو احمق هم در آمد از زور فشار بلند شم که قطره ای از دماغم سرازیر شد
  18. شاید مرگی که به دست خودت باشه زجر بیشتری داشته باشه تا مرگ طبیعی
  19. فک کنم میخای ناکام نمیری😂
  20. شاید… ولی بعضیا دقیقا همون موقع تازه شروع می‌کنن زندگی کردن
  21. بنظرم اون ۲۴ ساعتو جانماز آب بکش تا نصف گناهات بخشیده بشه😂
×
×
  • اضافه کردن...