رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

nasin

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    113
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    4

تمامی مطالب نوشته شده توسط nasin

  1. مقدمه: عمری گذشت و ما ماندیم؛ خسته از چرخیدن در گردونه‌ای که نامش را 'زمانه'گذاشته‌اند. زمانه، همان چرخه‌ی بی‌رحمی‌ست که پیری را بی‌صدا بر شانه‌هایمان نشاند نه می‌فهمی کی پیر شدی، نه کی در آینه غرورِ جوانی‌ات خط کشید. پیری، خوشبخت یا بدبخت، فرقی ندارد. زمانه اهل انصاف نیست؛ روزی با دلِ تو می‌چرخد، روزی بر خلافِ جانت. مثل تیری که از کمان رها شده باشد، نمی‌توانی بازش گردانی. چرخه را در ذهن مجسم کن چرخِ دوچرخه‌ای در جاده‌ای خاکی، یا چرخ‌وفلکی در غبارِ بازی‌های کودکی. مهم نیست کدام را می‌بینی؛ هر دو می‌چرخند، هر دو می‌ایستند، و هر ایستادن، سرنوشتِ کسی‌ست. دو ایستگاه پیش روست: ایستگاهِ خوشبختی و ایستگاهِ بدبختی. اما هیچ‌کس نمی‌داند چرخِ زمانه کجا می‌ایستد. شاید نیمی از عمرت را در یکی بمانی، شاید هم قرنی تمام در همان نقطه سرگردان شوی. تنها چیزی که قطعی‌ست، این است که تا آخرین لحظه، چرخ می‌چرخد... part1 -منو ببین لیا اگه میخای بهت دستگاه بازیو بدم یه شرطی داره پوفی کشیدم و گفتم - اخه چه شرطی بده دیگه گدا یه بازیه دیگه - نه اگه شرطو قبول کنی اونوقت میدمت شرطش را نفهمیدم ، اما حس رسیدن به آن دستگاه بازی مرا وادار کرد که بگویم - خب..باشه با چشمان موزی اشاره ای به در اتاق کرد و گفت بریم اونجا تا بهت بگم شرطمو همراهش، وارد اتاق شدم در را بست نور کم بود و سایه ها میرقصیدند ناگهان ، خودش را نزدیک کرد ،آنقدر نزدیک که یک قدم عقب رفتم و آب دهانم را به شدت به عقب فرستادم سریع گفتم -خب بگو دیگه شرطو بهم نزدیک شد و دستانش را مانند حلقه ای قفل کرد . بوی عطر غریبه ای مشامم را پر کرد و حس خفگان بهم دست داد. با فریادی خفه، از خواب پریدم قلبم دیوانه وار می‌کوبید گویی که میخاست به سرعت به بیرون بجهد -لیا لیاا پاشو دختر داری خواب میبنی نفس نفس میزدم ، پیشانی ام عرق کرده بود ار حالت دراز کش خارج شدم و نشستم دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم باورم نمیشد باز هم عذاب دارد شروع می‌شود مانند زلزله ای ناهنگام که همه جا را به لرزه در می‌آورد . خدایا تو که بودی در سراسر لحظه هایم خودت می‌دانی که دیگر طاقت ندارم من همان لیای ۶ ساله بیپناهم در جسم لیای۱۸ ساله بیا و سقی امن برایم درست کن سقفی امن به اندازه آغوش پر آرامشت. خدایا ابری در چشمانم دارم که آماده ی باریدن است پس کجایی که مرا در آغوش بگیری ،قطره ای از چشمانم سرازیر می‌شود روی پوست سرد صورتم؛ -وا دختر داری گریه میکنی بلند شو کابوس بود بچه شدی بعد از سخنان گهر بارش که بجای اینکه قلب یخ زده ام را گرم کند اما بدتر آن را به درجه ی زیر صفر رساند از اتاق بیرون رفت، حالم بد بود بود مانند مسافری که در میانه ی زمستان، بی پناه زیر برف مانده باشد؛ نه راه پیش دارد و نه امید پناهی برای بازگشت.
  2. نام رمان: فردایی نامعلوم نویسنده: nasin ژانر: درام،عاشقانه، روانشناختی، طنز تلخ ●خلاصه: لیا، دختری از جنسِ سنگ‌های سخت و زبرِ روزگار بود؛ دختری که برخلافِ هم‌سالانش، هرگز رنگِ صورتیِ رویاها را ندید. در حالی که دیگران در آغوشِ محبت پناه می‌گرفتند، لیا با تنهاییِ بی‌رحمانه‌ای قد کشید و باور کرد که این، تنها سرنوشتِ محتومِ اوست.اما تقدیر، همیشه نقاب‌های پیچیده‌ای دارد. درست در لحظه‌ای که لیا در امنیتِ سردِ تنهایی‌اش غرق بود، سرنوشت، او را بر سر راهِ پسری قرار داد که از دنیای کدهای دیجیتال و رازهای پنهان می‌آمد؛ یک هکر. کسی که آمد تا نه تنها دیوارهای سنگیِ دنیای لیا را فرو بریزد، بلکه تمام باورهای او را به چالش بکشد. گاهی برای شروعِ یک تغییرِ بزرگ، فقط یک جرقه لازم است؛ جرقه‌ای از دنیای سایه‌ها که آرامشِ سنگیِ لیا را برای همیشه برهم می‌زند…» سخن نویسنده: فردایی نامعلوم رمانی هست که من بر اساس اشخاص حقیقی که در زندگی دیده بودم نوشتم راستش قرار نبود رمان با طنز همرا باشه اما حینی که داشتم مینوشتم فکر کردم که طنز تلخی که من همراهش کنم شاید بتونه رمان رو از سمت مبهمی و تلخی به سمت طنز هم ببره . شخصیت های این داستان الهام از افراد واقعی گرفته شده و خاطراتی که طی داستان برای لیا یادآوری میشه بر اساس واقعیته خیلی جاها تخیل نویسنده به کار رفته شده اما واقعیت خاطرات و برخی از از شخصیت ها به ویژه(لیا) انکار نشدنیه، نیاز به ذکره که بگم من خودمو نویسنده نمی‌دونم چون نه تحصیلاتش رو دارم و نه دوره پیشرفته ای براش دیدم رمان فردایی نامعلوم اولین رمانی هست که تصمیم گرفتم به صورت مجازی به اشتراکش بزارم بنده استارت نوشتنم از متن های دلنوشته ای بود که گاهی که دلگیر میشدم برای خودم مینوشتم که بعضیاشون رو به اشتراک گذاشتم و واکنش هایی خوبی دیدم رمان هم خیلی یهویی شد اولین رمانی که نوشتم به اتمام نرسید و بیخیالش شدم که طی مدتی تصمیم گرفتم دومین رمانم رو شروع کنم به نوشتن و رمان فردایی نامعلوم دومین رمانیه که شروع کردم به نوشتنش و قصد دارم به اتمام برسونمش از وقتی که برای خوندن نوشته ها و تخیالات من می‌گذارید ممنونم و امیدوارم دوسش داشته باشید . اطلاعیه: دوستان خوبم پارت هایی از رمان به دست ویرایش هست اگر دوگانگی در لحن رمان دیدید بخاطر همون هست.
×
×
  • اضافه کردن...