رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Nil

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    227
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط Nil

  1. پارت نود و هشتم ﺟﻠﻮﯼ ﭼشم های اشک ﺍﻟﻮﺩ ﺑﭽﻪﻫﺎ و ﻣﺘﻌﺠﺐ ﺩﻳﮕﺮﻭﻥ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺯﺩﻡ ﺑﻴﺮﻭن ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﺳﺖ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. با این حال که نمیتونستم رانندگی کنم. -ﺩﺭﺑﺴﺖ. -ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ؟ -ﺷﻤﺎﻝ. (ﺍﻫﻨﮓ ﺗﻨﻬﺎ-ﻣﺤﺴﻦ ﻳﮕﺎﻧﻪ) ﺣﻮﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﻣﺸﺐ ﺯﻳﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ. ﺑﻪ ﻳﺎﺩﺕ ﺍﺷﻚ ﺑﺮﻳﺰﻡ،ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﻫﻤﻴﺸﻪ. ﺍﺧﻪ ﻭﻗﺘﻲ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﻴﺎﺩ ﺭﻭ ﺻﻮﺭﺕ ﻳﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ. ﺣﺘﻲ ﻓﺮﻕ ﺍﺷﻚ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ. ﺍﻣﺸﺐ ﭼﺸﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭﻩ ﻧﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ. ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭﺗﻮ ﺗﺎﺛﻴﺮﯼ ﺑﺰﺍﺭﻩ. ﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ. ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ. ﺍﻳﻦ ﻋﺸﻖ ﻳﻚ ﻃﺮﻓﻪ ﻣﻦ ﺭﻭ ﻛﺸﻮﻧﺪﻩ ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮﻧﺎ. ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ ﺗﻮﯼ ﺍﻳﻦ ﺧﻠﻮﺕ ﻛﺴﻲ ﺩﺭﻭ ﺑﺮﻡ ﺑﺎﺷﻪ. ﻧﻪ ﭘﻠﻜﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻥ ﻧﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻴﻜﺸﻢ ﺍﺯ ﮔﺮﻳﻪ. ﻧﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻧﻪ ﭼﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺷﻪ. ﺍﻣﺸﺐ ﭼﺸﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭﻩ ﻧﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ. ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺗﺎﺛﻴﺮﯼ ﺑﺰﺍﺭﻩ. ﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ. ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ. ﻧﻪ ﭘﻠﻜﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻥ ﻧﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﻴﻜﺸﻢ ﺍﺯ ﮔﺮﻳﻪ. ﻧﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﻨﺪ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻧﻪ ﭼﺘﺮﯼ ﺭﻭ ﺳﺮﻡ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﭼﺸﺎﯼ ﻣﻦ ﻣﺜﻞ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺑﻬﺎﺭﻩ ﻧﺨﻨﺪ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﮔﺮﻳﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻢ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻪ ﺭﻭ ﺗﺎﺛﻴﺮﯼ ﺑﺰﺍﺭﻩ ﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺨﻨﺪ ﺑﺨﻨﺪ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺧﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﻩ (ﺗﻨﻬﺎ-ﻣﺤﺴﻦ ﻳﮕﺎﻧﻪ) -ﺧﺪﺍیا ﻛﺠﺎیی؟ﭼﺮﺍ من رو نمیبینی؟ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺑﻨﺪﻩ ی ﺗﻮ ﻧﻴﺴﺘﻢ؟ﭼﺮﺍ من رو ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﺮﺩﯼ؟ﭼﺮﺍ؟ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻳﺪﯼ؟ﺩﻳﺪﯼ ﭼﺠﻮﺭی ﺧﻮﺭﺩﻡ ﻛﺮﺩ؟ﻋﺸﻘﻢ رو ﺩﻳﺪﯼ ﭼﺠﻮﺭ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﻴﺎم رو توی سرم ﻛﺒﻮﻧﺪ؟ -ﺍﺭﻩ ﻣﻦ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﻢ،ﺑﮕﻴﻦ ﺑﻴﺎﺩ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ،ﺍﺭﻩ ﻣﻦ ﺣﺴﻮﺩﻡ ﭼﻮﻥ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﻛﺸﻴﺪﻡ،ﺍﺭﻩ ﻣﻦ ﺳﻴﺎﻩ ﻗﻠﺒﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﺧﻮﺩم و ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻡ ﺑﺪ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﺍﺩﺍشی ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﻡ،ﺗﻨﻬﺎ،ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻡ،ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ،دادشی ﭼﺮﺍ من رو ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ توی ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ؟ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻣﻦ ﺑﺎﺧﺘﻢ،ﺑﺎﺧﺘﻤﺶ،عشقم رو ﺑﺎﺧﺘﻢ،ﭼﻮﻥ ﺑﭽﻪ ی ﭘﺎیین ﺷﻬﺮ بودن،ﭼﻮﻥ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺑﻮﺩ،ﭼﻮﻥ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎم قصد طلاق داشتن،ﭼﻮﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻣﺤﺒﺖ ﮔﺪﺍیی ﭘﺴرها ﺭﻭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. -ﺑﺪ ﺷﻜﺴﺘﻢ ﺩﺍﺩﺍﺵ،ﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻭﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﺮﺩﻥ،ﺧﺪﺍ ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻭﺷﻮﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﻨﻪ،دادشی من رو هم ﺑﺒﺮ ﭘﻴﺶ ﺧﻮﺩﺕ،ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﻧﻴﺎ و ادم هاش ﺧﺴﺘﻢ،ﺧﺴﺘﻪ. ﺳﻨﮓ ﻗﺒﺮ رﻭ ﺑﻮﺳﻴﺪم و از جام ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم،ﻟﺒﺎس هام ﺗﻜﻮﻧﺪم و به ﺳﻤﺖ ﻣﺎشینی ﻛﻪ ﺩﺭﺑﺴﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ رفتم. -ﺍﻗﺎ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﺗﻬﺮﺍﻥ. -ﭼﺸﻢ ﺍبجی،ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،فضولی ﻧﺒﺎﺷﻪ؟ﺗﺎﺯﻩ ﻓﻮﺕ ﺷﺪﻥ؟ﻛﻴﺘﻮﻥ ﻣﻴﺸﻪ؟ -ﺍﺭﻩ ﺗﺎﺯﺳﺖ،ﻋﺸﻘﻢ ﺑﻮﺩ،ﻫﻤﺴﺮﻡ. -ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺘﺶ ﻛﻨﻪ،ﺣﻴﻒ ﺷﻤﺎ خیلی ﺟﻮﻧﻴﺪ،ﺯﻭﺩ ﺑﻴﻮﻩ ﺷﺪﻳﺪ. -اره خیلی زود بود برای از دست دادنش. ﺳﺎﻋﺖ ده صبح بود که رسیدم خونه. پول ماشین رو حساب کردم و به سمت خونه رفتم،کلید انداختم و داخل شدم. ﺑﺎﺑﺎ ﺩﺍﺷﺖ صبحانه میخورد. -ﻣﻴﻜﺎ ﺩﺧﺘﺮم ﺍﻭﻣﺪﯼ؟ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻭﻗﺖ ﺍﻭﻣﺪﻧﻪ؟چی ﺷﺪﻩ؟ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﻛﺠﺎ ﺑﻮﺩﯼ؟ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻗﻴﺎﻓﻪ ﺍﻳﻪ؟ﻣﻴﺪﻭنی ﺩﻭست هات ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻥ؟ﺩ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ ﺩﺧﺘﺮ؟ -ﺑﺎﺑﺎ تورو ﺧﺪﺍ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﭙﺮﺱ،ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺗﻴﺶ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. ﺧﻮﺩم رو ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ توی ﺑﻐﻞ ﺑﺎﺑﺎ و ﺯﺍﺭ ﺯﺍﺭ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮﺩم و ﻣﻴﻮﻥ ﮔﺮﻳﻪ هام همه چیز رو براش تعریف کردم،همه چیز رو حتی عشقی که ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺭﺍستین داشتم. -ﺩﺧﺘﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﺍﻳﻦ ﻣﺴﺎﺋﻞ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻨﻪ،من رو ﺑﺒﺨﺶ. -ﺑﺎﺑﺎ ﺍﺯ اینجا خیلی ﺑﺪﻡ ﻣﻴﺎﺩ،ﻣﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺮﻳﻢ؟ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻣﺤﻞ؟ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺩﺧﺘﺮﻛﻢ،ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻣﻴﺒﺮﻣﺖ. -ﻳﻪ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪ،ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻦ تصمیمم رو ﮔﺮﻓﺘﻢ،به ﻋﻤﻪ ﺍﻳﻨﺎ بگین که برای خاستگاری ﺑﻴﺎﻥ،با ﻣﺮﺳﺎﺩ ازدوج میکنم، ﺍﻟﺒﺘﻪ قبلش ﺍﺯ اینجا ﺑﺮﻳﻢ. -ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺗﻮ ﺍﻻﻥ ﻋﺼﺒﺎنی هستی،ﻋﺠﻮﻝ رفتار نکن. -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ،خیلی ﻭﻗﺘﻪ که دارم ﺑﻬﺶ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻢ.
  2. پارت نود و هفتم -ﻣﮕﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ راجب من چی ﮔﻔﺘﻪ؟ -هیچی بیخیال. -ﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺑﮕﻮ،ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺪﻭﻧﻢ. -اخه ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ که ﺩﻟﺖ ﺑﺸﻜﻨﻪ. -ﺑﮕﻮ ﻟﻄﻔﺎ،ﻛﻨﺞ ﻛﺎﻭ ﺷﺪﻡ. -ﻣﻴﮕﻔﺖ ….ﻣﻴﮕﻔﺖ ﻛﻪ ﺭﺯﺍ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻧﭽﺴﺒﻮ پر رو که ﺧﻮﺩش رو ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﭽﺴﺒﻮﻧﻪ،این همه ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ اما ﺑﺎﺯ هم خشگل ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﻣﻴﮕﻔﺖ قلبش خیلی ﺳﻴﺎﻫﻪ و فقط دنبال پول منه،ﺍﺻﻼ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ ﺗﺤﻤﻠﺶ ﻛﻨﻢ و ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﺎﺑﺎم ﻣﺠﺒﻮﺭﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺎﺷﻤﻮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺣﺮف‌ها. ﺭﺯﺍ اشک هاش جاری شد. -ﻣﻦ ﺯﺷﺘﻢ؟ﻣﻦ ﭼﺴﺒﻴﺪﻡ ﺑﻬﺶ؟ﺣﺎﻟﻴﺶ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﭘﺴﺮﻩ ﺑﻴﺸﻌﻮ ﺭﻭ. ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﻭ به ﺳﻤﺖ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺎ ﭘﺴﺮها ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪ رفت ﻭ ﻳﻪ ﺩﻓﻌﻪ ﻳﻪ ﻛﺸﻴﺪﻩ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻬﺶ زد ﻛﻪ ﻫﻤﻪ کپ ﻛﺮﺩن و ﺍهنگ هم ﻗﻄﻊ ﺷﺪ. -قلب من سیاهه؟ﻣﻦ ﺯﺷﺘﻢ؟ ﻟﻴﻮﺍﻥ نوشیدنیش رو ﭘﺎشید ﺗﻮ ﺻﻮﺭت راستین. -خیلی پستی،عوضی،ﺍﺯﺕ ﻣﻨﺘﻔﺮﻡ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ شکه شده پرسید: -چی میگی ﺭﺯا؟ﺍین ﺣﺮغ ها چیه که میگی؟ -ﻣﻴﻜﺎ ﮔﻔﺖ ﺗﻮ به همه گفتی که ﻣﻦ ﺑﻬﺖ ﻣﻴﭽﺴﺒﻢ،ﻣﻦ ﭘﺮﻭام و زشتیم رو ﺑﺎ ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻣﻴﭙﻮﺷﻮﻧﻢ،من دنبال پول توام ﺍﺭﻩ؟خیلی ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ. رزا با ﮔﺮﻳﻪ از ساختمون زد ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺎ ﺗﻨﻔﺮ بهم ﻧﮕﺎه کرد،به سمتم ﺣﻤﻠﻪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﭘﺴﺮها جلوش رو ﮔﺮفتن،ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺟﻠﻮی من. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ فریاد ﺯﺩ: -چی ﺍﺯ ﺟﻮﻧﻢ میخوای لعنتی؟ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﺣﺮﻓﺎیی ﺑﻮﺩ ﻛﻪ به رزا ﺯﺩﯼ؟ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر پست و ﻣﺮیضی؟چشم ﻧﺪﺍشتی خوشی من رو ببینی؟چون دستت رو برای همه رو کردم و نذاشتم که ﺑﻪ ﺩﻭست هام ﺻﺪﻣﻪ ﺑﺰنی ﺣﺎﻻ ﺩﺍﺭﯼ انتقامت رو ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻡ ﻣﻴﮕﻴﺮﯼ؟ﺑﻪ ﭼﻪ ﮔﻨﺎهی؟چی ﺍﺯ ﺟﻮﻧﻤﻮﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ؟ﭼﺮﺍ ﮔﻢ نمیشی ﺗﻮ ﺯﻧﺪگی لعنتی ﺧﻮﺩﺕ؟ ﺍشک هام انگار که با هم مسابقه گذاشته باشن یکی به پاین نرسیده بعدی میچکید. راستین رو به بچه‌ها کرد و با بی رحمی تمام گفت: -ﺷﻤﺎﻫﺎ ﻣﻴﺪﻭﻧﻴﻦ ﺍﻳﻦ ﻛﻴﻪ؟ﺍﻳﻦ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ....ﻛﻪ پسرها رو تیغ میزده و باهاشون ....داشته،اون بچه ی طلاقه،ﺍﺯ کسی ﻛﻪ ﺗﻮی ﭘﺎﻳﻦ ﺷﻬﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ و ﺩﺍﺩﺍشش هم معتاده ﭼﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﺍﻳﻦ ﻛﺎﺭها ﺩﺍﺭﻳﻦ؟ﺩﺍﺩﺍﺷﺶ ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ بیچاره رو ﮔﺮفته و ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺪ ﺑﺨﺘﺶ ﻣﻴﻜﻨﻪ،ﺧﻮﺩش هم ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﻮﻥ زندگی ﻣﺎ و ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻛﻨﻪ،ﭼﻮﻥ ﺣﺴﻮﺩﻩ و قلبش سیاه،ﺍﻧﻘﺪر ﻛﻴﻨﻪ،ﻧﻔﺮﺕ و ﺣﺴﺎﺩﺕ ﺗﻮ ﺩﻟﺶ ﭘﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﻛﻪ ﻗﻠﺒﺶ ﺳﻴﺎﻩ،ﺳﻴﺎﻫﻪ،ﮔﻤﺸﻮ،ﮔﻤﺸﻮ برو ﺗﻮی ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ،ﺍﺯﻣﻮﻥ ﺩﻭﺭ ﺷﻮ. ﺩﻳﮕﻪ طاقت شنیدن حرف هاش رو ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﺭﻓﺘﻢ به سمتش محکم خوابوندم ﺗﻮی ﮔﻮشش و ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺧﻔﻪ ﺷﻮ لعنتی،ﺧﻔﻪ ﺷﻮ،ﺭﺍﺟﺐ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩه ی من ﺩﺭﺳﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻥ،ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﻭﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺪﻧﻴﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﻛﻪ ﺗﻮی ﭘﺎﻳﻦ ﺷﻬﺮ زندگی میکنن،ﺍﮔﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﻤﻴﺴﺎﺯﻥ و میخوان از هم جدا بشن،ﺍﮔﻪ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺑﺨﺎﻃﺮ گشتن با ﺩﻭست های ﻧﺎﺑﺎﺏ ﻣﻌﺘﺎﺩ ﺷﺪﻩ،ﺍﮔﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻛﻢ ﺑﻮﺩ ﻣﺤﺒﺖ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭ ﻳﻪ ﺍﺷﻐﺎﻝ ﺷﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺣﺮﻑ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﻨﻪ و بگه که ﻣﻦ ﺧﺮﺍﺑﻢ اینها همش ﺗﻘﺼﻴﺮمنه؟ﺍﺭﻩﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ؟ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻛﻦ ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﻫﻤﻪ ی زن و ﺷﻮﻫﺮ ها ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﻋﻮﺍ ﻣﻴﻜﻨﻦ ﺍﻣﺎ بعدش با هم ﺧﻮﺏ ﻣﻴﺸﻦ ﻭ ﺍﻣﺎ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﺍﻭﻥ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﺎﮎ ﺗﺮﻩ ﻭ ﻋﺎﺷﻖ ﺯﻧﺸﻪ ﻭ زنش رو خوشبخت ﻛﺮﺩﻩ،من هم ﺗﻮ ﻋﻤﺮﻡ ﺍﺯﺍﺭﻡ حتی ﺑﻪ ﻳﻪ ﻣﻮرﭼﻪ ﻫﻢ ﻧﺮﺳﻴﺪﻩ،میدونی ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ ﭼﻴﻪ؟ﺯﻧﺪگی ﻛﺮﺩﻥ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﻴﻦ،ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭ ها ﻣﺎ فقیر ها ﺣﻖ ﺯﻧﺪگی ﻧﺪﺍﺭﻳﻢ،ﮔﻨﺎﻩ ﻣﻦ ﺯﻧﺪگی ﻛﺮﺩن و ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻧﻪ،ﻋﺎﺷﻖ ﺗﻮ ﺑﻮﺩنه،ﻣﻦ ﺑﺪ ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﻣﻦ ﺳﻴﺎﻩ ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﻧﻪ ﻧﻴﺴﺘﻢ،ﺍﻳﻦ ﺗﻮیی ﻛﻪ قلبت سیاه،ﺑﺎﺷﻪ،ﺑﺎﺷﻪ من ﺍﺯ زندگی همتون ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﺮﻡ،ﺧﺪﺍﻓﻆ.
  3. پارت نود و ششم ﺭﻓﺘﻢ ﻳﻪ ﮔﻮﺷﻪ ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻛﻢ تر ﺑﻮﺩ نشستم و یواشکی عشقم رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺩﺍشتن ﺩﻭﺗﺎیی میرقصیدن. (مرا عمری به دنبالت کشاندی سرانجامم به خاکستر نشاندی ربودی دفتر دل را و افسوس که سطری هم از این دفتر نخواندی گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت پس از مرگم سرکشی هم فشاندی گذشت از من ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی(فریدن مشیری)) ﻋﺸﻖ ﻣﻦ ﺑﺰﺍﺭ ﻳﻪ ﺩﻝ ﺳﻴﺮ ﺑﺒﻴﻨﻤﺖ ﺷﺎﻳﺪ ﺩﻳﮕﻪ نتونم هیچ وقت دوباره ببینمت. زیر لب زمزمه کردم: -درد بی درمان شنیدی؟حال من یعنی همین!بی تو بودن،درد دارد! -می زند من را زمین،می زند بی تو مرا،این خاطراتت روز و شب. -درد پیگیر من است،صعب العلاج یعنی همین! ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻣﻤﻨﻮﻥ،ممنون ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻛﺮﺩﯼ،ﺩﺭﺳﺘﻪ که زمانش ﻛﻢ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﺑﻮﺩ،ﺍﻣﺎ ﻛﺎﺵ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺪﺍﺩﻳﺶ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ،ﻛﺎﺵ،ﻛﺎﺵ. ﺍﻫﻨﮓ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﺎﻡ،بی ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ ﺭﻓﺘﻢ یه گوشه و ﻏﺬﺍ کشیدم اما چیزی از گلوم پاین نمیرفت،با غذام بازی کردم تا کمی وقت بگذره. بعد نیم ساعت ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ بساط ﺭﻗﺺ ﺷﺮﻭﻉ ﺷﺪ. ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻛﻪ ﺧﺪﺍفظی کنم و ﺑﺮﻡ. اشک هام بی اختیار سرازیر شدن،نمیدونم ﭼﺮﺍ ﻫﻤﺶ ﺍﺣﺴﺎﺱ میکردم که ﺩﻳﮕﻪ قرار نیست دوباره ببینمشون. ﺍﺭﺍﻡ پرسید: -ﺍﻻهی ﻗﻮﺭﺑﻮﻧﺖ ﺷﻢ،ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ ﺑﻐﺾ نمیذاﺷﺖ که ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ،ﺩﺧﺘﺮها ﺩﻭﺭم کردن و ﻫﻤﺶ ﻣﻴﭙﺮﺳﻴﺪﻥ که چی ﺷﺪﻩ. ﺗﻤﻨﺎ کلافه شد. -ﺍﻩ،ﺑﺲ ﻛﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ،ﺍﺧﻪ ﭼﺘﻪ؟ ﻧﻴﻜﺎ پرسید: -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻨﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،کسی بهت ﭼﻴﺰﯼ ﮔﻔﺘﻪ؟ اب دهنم و با بغض قورت دادم. -ﻧﻪ چیزی ﻧﻴﺴﺖ،ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺭﻡ .....دارم ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻴﺸﻢ،ﺩﻳﮕﻪ ﺷﻤﺎ ﻫﺎ ﺭﻡ ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺒﻴﻨﻤﺘﻮﻥ،ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﺸﻢ،ﺧﻴﻠﻲ ﺗﻨﻬﺎ. ﻫﻖ ﻫﻘﻢ ﺗﻮﺟﻪ ﭘﺴﺮها رو هم ﺟﻠﺐ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ،ﺍﻭﻣﺪه ﺑﻮﺩﻥ ﻧﺰﺩیک ما،ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻤﺸﻮﻥ ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩﻥ که ﻧﻴﺎﺯ بغضی ﮔﻔﺖ: -ﻣﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﺮﻳﻢ ﺟﺎﯼ ﺩﻭﺭ؟ﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎﺕ ﻧﻤﻴﺰﺍﺭﻳﻢ،ﻣﺎ ﻣﻴﺎﻳﻢ ﺗﻮ ﻣﻴﺎﯼ. -همه ی ادم‌ها همین رو میگن،وقتی وارد زندگیتون بشید انقدر سرتون شلوغ میشه که ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﻴﻜﻨﻴﺪ روزی دختری به نام میکا هم در زندگیتون وجود داشته،اما ﻣﻦ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺮﻡ ﺗﻮی ﻫﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ،ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺭﺩها،ﻣﻦ ﺗﻨﻬﺎﻡ. به جایی که راستین نشسته بود نگاه کردم و ادامه دادم: -من هم ﻣﺜﻞ ﺷﻤﺎ ها ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺑﻬﺶ ﻧﻤﻴﺮﺳﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ داشت ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ،الان دیگه ﺑﭽﻪﻫﺎ هم عشقم رو نسبت به راستین ﻣﻴﺪﻭﻧﺴﺘﻦ ﺍﻣﺎ ﻗﺴﻤﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩه بودم که به راستین چیزی ﻧﮕﻦ. -ﻧﺒﻴﻨﻢ ﺍﺷﻜﺘﻮ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ؟ﻭﺍﺳﻪ چی ﺧﻮﺩت رو اذیت میکنی ﺗﻮﯼ ﺍﻳﻦ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ قشنگی؟ -آﺭﻭﻳﻦ تورﻭ ﺧﺪﺍ من رو ببخشین ﺷﺐ شما رو هم کوفتتون ﻛﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﺍشی،ﺷﻤﺎﻫﺎ ﻫﻤﺘﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺑﺮﺍﻡ ﺑﺮﺍﺩﺭﯼ ﻛﺮﺩﻳﻦ،ﺷﻤﺎ من رو ﺧﻨﺪﻭﻧﺪﻳﻦ من رو ﺗﻮی ﺟﻤﻊ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ راه دادید ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺘﻮﻥ ﻛﺮﺩﻡ. آﺭﻭﻳﻦ من رو ﻛﺸﻴﺪ ﺗﻮ بغلش و ﮔﺬﺍﺷﺖ که ﺭﺍﺣﺖ ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻢ،نمی ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺷﺒﺸﻮن رو ﺧﺮﺍﺏ ﻛﻨﻢ ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ ﺑﻴﺮﻭن اومدم. -ﺍﻣﻴﺪ ﻭﺍﺭﻡ که ﻫﻤﺘﻮﻥ در کنار هم خوشبخت بشید،ﺍﺯ ﺗﻪ ﺩﻝ ﻣﻴﮕﻢ،ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻡ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ به سمتم اومد. -ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺧﻮﺩﺕ،ﺑﻴﺸﻴﻦ ﺑﻴﻨﻴﻢ ﺑﺎﻭ،ﺑﭽﻪ ﭘﺮﻭ. ﺍﻟﻴﺎﺱ با لبخند رو بهم گفت: -ﺗﻮ ﺑﮕﻮ،ﻣﺎﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻴﻢ که ﺗﻮ ﺑﺮﯼ. ﻣﻬﻴﺎﺭ هم پیرو حرف پسرها گفت: -ﺍبجی ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ ﺍﭘﺎﺭﺗﻤﺎنی ﻛﻪ ﺍﻭﻥ همه ﺯحمتش رو ﻛﺸﻴﺪﯼ،عمرا ﺑﺰﺍﺭﻡ ﺑﺮﯼ. -اما ﺩﺍﺩﺍش‌ها ﺍﮔﻪ ﺩﻳﺮ ﻭﻗﺖ ﺷﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﻢ تنهایی ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ. ﺍﺭﻭﻳﻦ پرسید: - تنها چرا؟ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻮﻛﺮت هم هستم. -ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻡ اشب مزاحم شما ... ﺍﻟﻴﺎﺱ با حرفش ساکتم کرد: -ﻫﻴﺲ ﺩﻳﮕﻪ هیچی ﻧﮕﻮ،ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻴﻢ،ﺍﻻم هم برﻭ ﻟﺒﺎس هات رو ﺑﭙﻮﺵ که ﺑﺮﻳﻢ،ﻭﻗﺘﺸﻪ. به سمت رختکن رفتم و ﻟﺒﺎس هام رو ﭘﻮﺷﻴﺪﻡ. جشن تموم شده بود و ﻫﻤﻪ ی مهمون‌ها ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ،ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎ مونده بودن و ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻦ ﻋﺮﻭﺱ کشون ﻛﻨﻦ و ﺑﻌﺪﺵ ﻣﺎ ﺟﻮن‌ها یعنی ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ،ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺍﺭﺍﻡ و ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻧﻴﻜﺎ،ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺗﻤﻨﺎ و ﺩﺍﺩﺍﺷﺎﯼ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺍﺭﻭﻳﻨﻢ ﺑﻬﻤﻮﻥ ﺍضافه میشدن. با ماشین دنبال بچه‌ها رفتم ﺑﻌﺪ از نیم ساعت راه ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﺑﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ بچه‌ها. ﺧﻮﺍﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎ ﺭفتن و فقط ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻣﻮﻧﺪیم. ﺭﻓﺘﻢ ﻳﻪ ﮔﻮﺷﻪ و ﺭﻭﯼ یکی از ﺻﻨﺪلی هایی که ﺗﻮﯼ ﺣﻴﺎﻁ پشتی ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﭼﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ ﻧﺸﺴﺘﻢ،ﺑﭽﻪﻫﺎ اکثرا وسط برای خودشون ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻥ و هر کسی برای خودش به کاری ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻮﺩ. لیوان نوشیدنی که توی دستم بود سر کشیدم. این لیوان دهمی بود که میخوردم. توی حالت نرمال طاقت دیدن خنده های عشقم به روی کس دیگه ای رو نداشتم. کاش بچه‌ها میفهمیدن که با نگه داشتنم بهم لطفی نمیکنن،فقط دارن ذره ذره زجرکشم میکنن. تو حال خودم بودم ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ کسی ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺖ ﺳﺮم رو ﺑﺮ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻡ که ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮی ﻛﻪ ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻮﺩ رﻭ ﺩﻳﺪﻡ،ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: -ﺳﻼﻡ،ﻣﻦ ﺭﺯﺍ ﻫﺴﺘﻢ،ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩگی ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﺍﺯ ﺍﺷﻨﺎیی ﺑﺎ شما خوشبختم،ﺗﻮ خیلی ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮشگلی هستی حتی تپلیت هم ﺑﻬﺖ ﻣﻴﺎﺩ و ﺯﺷﺘﺖ ﻧﻜﺮﺩﻩ. -ﺳﻼﻡ،مرسی عزیزم ممنون از تعریفت،من ﻣﻴﻜﺎ هستم ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺮﻭﺱ و ﺩﻭﻣﺎﺩ ﻫﺎ،من هم ﺍﺯ ﺍﺷﻨﺎیی با تو خوشبختم. -ﭼﺮﺍ ﺗﻨﻬﺎ نشتی ﻛﺎﺭﯼ نمیکی؟ -ﻳﻜﻢ ﺧﺴﺘﻢ فقط ﻫﻤﻴﻦ. -ﺭﺍستی خیلی ﻗﺸﻨﮓ ﺧﻮﻧﺪﯼ. -ﻣﻤﻨﻮنم. اخیش،بلاخره ﺳﺎﻛﺖ ﺷﺪ،ﺩﺍﺷﺖ ﺩﻳﻮﻧﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺍﺧﻪ ﭼﻴﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ به ﺟﺰ ﺍﻧﺪﺍﻣﺶ ﺳﺮ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻨﻪ؟ اها یادم اومد پول داره،خانواده درستو حسابی هم داره،دقیقا تمام اون چیز هایی که من ندارم. ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﺷﻚ ﻣﻨﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﯼ ﺍﻻﻥ ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. -ﺭﺯﺍ ﺟﻮﻥ. -جانم؟ -ﺗﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮ ﺭﺍستینی؟ﻣﻴﺪﻭنی ﺍﺧﻪ ﺍﺻﻼ با ﺍﻭﻥ ﭼﻴﺰهایی ﻛﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ تعریف میکرد شبیه نیستی.
  4. پارت نود و پنجم (ﻣﻴﻜﺎ) ﺗﻮی ﺍﻳﻨﻪ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻣﺎ ﻋﺎلی شده ﺑﻮﺩﻡ. جلوی ﻣﻮﻫﺎم رو تل بافته بودن بقیش رو هم ﻟﺨﺖ ﺷﻼقی اتو کشیده بودن. توی چشم هام ﻟﻨﺰ ﺍبی رنگ گذاشته بودن و ﺍﺭﺍﻳﺶ اسموکی که تناژ ابی رنگ داشت کرده بودن، یه رژ نود هم به لبام زده بودن. ﻟﺒﺎسم هم یه ﻟﺒﺎﺱ فیروزه ای رنگ بود که توش رگه های مشکی و طلایی داشت مدلش هم سبک لباس های خرم سلطان توی سریال حریم سلطان بود. ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ نگم که ﻣﺎﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ. ﻧﻴﻜﺎ ﻟﺒﺎسش دکلته ی دانتلی مدل ماهی با آرایش عروسکی کرم رنگ ﺑﻮد. ﻧﻴﺎﺯ لباسش سبک اروپایی با دانتل های گل برجسته ی ریز و ارایش اروپایی. ﺍﺭﺍﻡ لباسش اف شلدر بود با دامن پفی و ارایش شاین صورتی. ﺗﻤﻨﺎ هم لباسش مثل نیاز اروپایی ساده بود که روش یه دانتل کار شده سوار میشد با ارایش عروسکی صورتی رنگ. ﺩﺍﻣﺎﺩها یکی یکی ﺍﻭﻣﺪﻥ،ﺩﺧﺘﺮها رو ﺩﻭﻧﻪ ﺩﻭﻧﻪ ﺷﻨﻞ ﭘﺸﻮﻧﺪم و راهیشون کردم. ﺍﺧﺮ ﺳﺮ از همه ﺧﻮدمم ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺧﻮﺩم و ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺻﻨﺪﻕ عقب ﻣﺎﺷﻴﻦ ماهان که برای امشب قرض گفته بودم و پشت بچه‌ها راه افتادم. حدسم درست بود،راستین باهام سرد شده بود،جلوی در ارایشگاه حتی یه نیم نگاهم به من نکرد،با اون دختر اون دفعه ای که توی تولد تمنا باهاش میرقصد بود. سرم رو محکم به طرفین تکون دادم. -به تو چه که با کی میگرده میکا؟تو خودت خواستی که این رابطه تموم بشه،خودت اون رو بردی جلو در خونتون. هه،کدوم رابطه اصلا مگه رابطه ای بین ما شروع شد که حالا دارم غصه ی تموم شدنش رو میخورم. به باغ تالار رسیدم گوشه ای پارک کردم و داخل شدم. ﺩﺍﺧﻞ ﺑﺎﻍ ﺍﻧﮕﺎﺭ که ﻟﻮﻧﻪ ی ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺭﻭ ﺧﺮﺍﺏ کرده باشی جای سوزن انداختن نداشت،نزدیک دو ﻫﺰﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﺩﻡ ﺗﻮی ﻳﻪ ﺑﺎﻍ ﺷﻴﺶ ﻫﺰﺍﺭ ﻣﺘﺮﯼ. ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ یک ﻣﻴﻠﻴﺎﺭﺩ برای این عروسی وسط ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻥ و هر کدوم حد عقل دویستا مهمون دعوت کرده بودن،تعدادشون خیلی خیلی ﺯﻳﺎﺩ ﺑﻮﺩ،ﻭﺣﺸﺖ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺑﺪ ﺟﻮر ﺍﺣﺴﺎﺱ غریبگی ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. ﺳﺮﻳﻊ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎقی ﻛﻪ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﻘﺪ رو توش چیده بودن. ﻋﺎﻗﺪ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﺪﻥ خطبه ی عقد من هم تک به تک ﭘﺸﺖ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻗﻨﺪ می ﺳﺎﺑﻴﺪﻡ. ﺑﻌﺪ تموم شدن مراسم ﻋﻘﺪ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺗﻮ ﺑﺎﻏﻮ مشغول ﺭﻗﺺ ﺷﺪﻳﻢ. ﺑﻌﺪ از یک ﺳﺎﻋﺖ ﺩیجی اعلام کرد: -ﺧﻮﺏ ﺍﻗﺎﻳﻮﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻡﻫﺎ حالا ﻧﻮﺑﺖ ﺭﻗﺺ ﻋﺮﻭﺱ ﻭ ﺩﻭﻣﺎﺩ های ﮔﻠﻤﻮﻧﻪ. ﭼﺸﻢ ﮔﺮﺩﻭﻧﺪﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ که ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﺩﺧﺘﺮﻩ دیدمش ﺩﺍﺷﺖ میگفت و ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪ. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺩﺍﺭﻡ جون میدم؟دارم داغون ﻣﻴﺸﻢ،ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻗﻠﺒﻢ ﺩﺭﺩ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ ﺩﺳﺘﻴﺎﺭ ﺩﻳﺠﻲ ﺍﻭﻣﺪ ﭘﻴﺸﻢ. -ﺧﺎﻧﻢ سلیمی؟ -ﺑﻠﻪ ﺧﻮﺩﻣﻢ. -ﺩﻳﺠﻲ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﮔﻪ ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺍﻳﺪ لطفا ﺗﺸﻴﻒ ﺑﻴﺎﺭﻳﺪ؟ -باشه ﺑﺮﻳﻢ. ﺭﻭ ﺳﻜﻮﯼ ﻣﺨﺼﻮﺹ دیجی رفتم،ﮔﻴﺘﺎﺭم رو ﮔﺮﻓﺘﻢ دستم و ﺭﻭی ﺻﻨﺪلی ﻧﺸﺴﺘﻢ. -ﺧﻮﺏ،ﻋﺮﻭﺱ ﻭ ﺩﻭﻣﺎﺩ ﻫﺎﯼ ﮔﻠﻤﻮﻥ ﺑﻴﺎﻥ ﻭﺳﻂ لطفا. ﺑﺮق ها ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﭼﺮﺍﻍ ﻣﻴﺪﻭﻥ ﺭﻗﺺ ﺭﻭﺷﻦ ﺑﻮﺩ. ﺍﺭﻭﻡ صدام رو صاف ﻛﺮﺩم و ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﺩیجی ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ: -ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﺎ ﻭ اﻗﺎیان،ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻋﺰﻳﺰ،ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﺍﺷﻨﺎﻳﺎﻥ ﮔﺮﺍمی ﺑﻪ ﺟﺸﻦ عروسی عروس و داماد های گلمون خوش آمدید،ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭستان ﻣﻦ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﮔﻴﺸﻮﻧﻪ و من میخوام که توی این شب زیبا ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻼفی ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺤﺒﺖﻫﺎ ﻭ عشق هایی که نثار من کردن ﺑﺮﺍﺷﻮﻥ ﻳﻪ ﻛﺎﺭ ﻧﺎﭼﻴﺰ ﻛﻪ ﺍﺯﻡ ﺑﺮ ﻣﻴﺎﺩ انجام بدم،ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ که اهنگ رقص دونفرشون رو من براشون بخونم و بنوازم. ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﻘﻢ ﻛﺮﺩن و گروه ارکست ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻣﻦ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩن به ﻫﻢ ﻧﻮﺍﺯﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ،ﺍﻫﻨﮓ زیبای ﺍﻧﺪﻳﻮ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻣﺸﺐ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﻛﺮﺩه بودم شروع به نواخت کردم. ریتم اول اهنگ رو که زدم با چشم هام ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﮔﺬﺭﻭﻧﺪﻡ،ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻭﺳﻂ پیست ﺩﺍﺷﺘﻦ ﺩﻭﺗﺎیی ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﻫﻢ ﻣﻴﺮﻗﺼﻴﺪﻥ و ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﺍﺯﺷﻮﻥ ﻓﻴﻠﻢ می‌گرفت. نگاهم چرخید و چرخید تا که به راستین رسید توی چشم هاش ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ به ﺧﻮﻧﺪﻥ کردم. -ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻋﺸﻘﻮ ﺩﻳﺪﻡ،ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺒﻮ ﺷﻨﻴﺪﻡ. -ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ،ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺭﺳﻴﺪﻡ. ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ ﻋﺸﻘﻮ ﺧﻮﻧﺪﻡ،ﻋﻜﺲ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻭ ﺳﺰﻭﻧﺪﻡ. ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ،ﻧﻘﺶ ﭼﺸﻤﺎﺗﻮ ﻧﺸﻮﻧﺪﻡ. -ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ،ﻧﻘﺶ ﭼﺸﻤﺎﺗﻮ ﻧﺸﻮﻧﺪﻡ. -ﺗﻮﯼ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ،ﻟﺐ عاشق بی ﺻﺪﺍ ﻧﻴﺴﺖ. -ﺗﻮﯼ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﻣﻨﻮ ﺗﻮ،ﻭﺍﺳﻪ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺟﺎ ﻧﻴﺴﺖ. -ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ عشقی ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ،ﺑﻐﺾ ﻛﻴﻨﻪ ﻫﺎ ﻣﻴﻤﻴﺮﻩ. -ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺳﺘﺎﯼ ﻟﻄﻴﻔﺖ،ﻣﺮﻍ ﺷﺎﺩﯼ ﭘﺮ ﻣﻴﮕﻴﺮﻩ. -ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻋﺸﻘﻮ ﺩﻳﺪﻡ،ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺒﻮ ﺷﻨﻴﺪﻡ. -ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ،ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺭﺳﻴﺪﻡ. ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ،ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺭﺳﻴﺪﻡ. -ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ ﻋﺸﻘﻮ ﺧﻮﻧﺪﻡ،ﻋﻜﺲ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻭ ﺳﺰﻭﻧﺪﻡ. -ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ،ﻧﻘﺶ ﭼﺸﻤﺎﺗﻮ ﻧﺸﻮﻧﺪﻡ. ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ،ﻧﻘﺶ ﭼﺸﻤﺎﺗﻮ ﻧﺸﻮﻧﺪﻡ. -ﺗﻮﻳﻪ ﺷﻌﺮﯼ بی ﻧﺸﻮﻧﻪ،ﻧﻪ ﺗﺐ ﺩﺍﻍ ﺷﺒﻮﻧﻪ. -ﺧﻮﻥ ﻋﺸﻘﺖ ﺗﻮﯼ ﺭﮒ ﻫﺎﻡ،ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﺎﺷﻘﻲ ﻣﻴﺨﻮﻧﻪ. -بی ﺗﻮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻣﻦ،ﮔﺮمی ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﻦ. -ﺳﺮﺭﻭ ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﺕ ﻣﻴﺰﺍﺭﻡ،ﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺍﺭﺍﻣﺶ ﻣﻦ. -ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻋﺸﻘﻮ ﺩﻳﺪﻡ،ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺒﻮ ﺷﻨﻴﺪﻡ. ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ،ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺭﺳﻴﺪﻡ. ﺗﻮﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﺴﺎﺱ،ﻣﻦ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺭﺳﻴﺪﻡ. -ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ ﻋﺸﻘﻮ ﺧﻮﻧﺪﻡ،ﻋﻜﺲ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪﻭ ﺳﺰﻭﻧﺪﻡ. ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ،ﻧﻘﺶ ﭼﺸﻤﺎﺗﻮ ﻧﺸﻮﻧﺪﻡ. ﺟﺎﯼ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﺗﻮ ﻛﺘﺎﺑﺎ،ﻧﻘﺶ ﭼﺸﻤﺎﺗﻮ ﻧﺸﻮﻧﺪﻡ. <<اندی-جاده احساس>> ﺑﻐﺾ ﺗﻮ ﮔﻠﻮﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﻨﻔﺠﺮ میشد. ﺍﻫﻨﮓ ﻛﻪ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﺗﺸﻮﻳﻘﻢ ﻛﺮﺩن و درخواست نواختن اهنگ دیگه ای داشتن ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﺻﻼ حالم ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ. -ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻣﻦ معذرت ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ،اهنگ دیگه ای برای امشب اماده نکردم ﺍﻣﺎ ﺩیجی ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ جبران میکنه. ﻫﻤﻪ ﻫﻮﺭﺍ ﻛﺸﻴﺪن و ﺭﻳﺨﺘﻦ ﻭﺳﻂ ﻭ ﺩیجی ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻧﻮﺍﺧﺘﻦ.
  5. میدونی چی خیلی ترسناک تر از همه چیزه؟ اونجایی که به خودت میای و میبینی داری توی ذهنت به ادم هایی که عذابت دادن حق میدی و میگی شاید حق با اون ها بوده و حتی هر بلایی که به سرم اوردن حق من بوده.
  6. پارت نود و چهارم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﻪ ی ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ. ﻋﺠﺐ شبی ﺑﻮﺩ،فکر ﻧﻤﻴﻜﺮﺩﻡ که ﻣﻴﻜﺎ توی ﻫﻤﭽﻴﻦ ﺟﺎیی ﺯﻧﺪگی ﻛﻨﻪ! ﺍﻭﻣﺪﻡ حرکت کنم ﻛﻪ یکی ﺯﺩ ﺑﻪ شیشه ی ماشین،ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﻭ ﻛﺸﻴﺪﻡ پاین. -ﺑﻠﻪ؟ -ﺳﻼﻡ ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﻣﻴﺸﻪ چند ﻟﺤﻈﻪ ﻭﻗﺘﺘﻮن رو ﺑﮕﻴﺮﻡ؟ -در رابطه با چه موضوعی؟ -ﻣﻦ ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ ﺍﻗﺎﯼ سلیمی ﻫﺴﺘﻢ. -ﺑﻠﻪ ﺍﻣﺮﺗﻮﻥ رو بفرماید؟ -ﻣﻴﺸﻪ ﻳﻪ ﺟﺎ ﺩﻳﮕﻪ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻴﻢ؟ -ﺑﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ ﺑﺎﻻ. ﺳﻮﺍﺭﺵ ﻛﺮﺩم و ﺭﻓﺘﻢ ﻳﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻭ نگه داشتم. -ﺧﻮﺏ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ،ﻣﻦ ﺩﺭ ﺧﺪﻣﺘﻢ؟ -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻦ ﺷﻤﺎ ﺭﻭ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﻨﻈﺮ ﺍﺩﻡ ﺩﺭست و ﺧﻮﻧﻮﺍﺩﻩ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﻴﺎین،ﺷﻤﺎ خواستگار ﺩﺧﺘﺮ ﺍﻗﺎﯼ سلیمی هستید؟ -ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻨﻢ ﺍﻳﻦ موضوع ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺭبطی ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ؟ -ﺑﻠﻪ ﺩﺭﻛﺘﻮﻥ ﻣﻴﻜﻨﻢ،ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ که ﻛﻤﻜﺘﻮﻥ ﻛﻨﻢ،ﺷﻤﺎ ﺑﺎﻳﺪ ﻳﻪ ﭼﻴﺰ هایی رو ﺭﺍﺟﺐ ﺍﻳﻦ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺑﺪﻭﻧﻴﺪ البته اگه قصد ازدواج دارید با این خانواد؟ﺍﻳﻦ ﻭﻇﻴﻔﻪ ﺍﻧﺴﺎنی ﻣﻨﻪ ﻛﻪ ﺑﮕﻢ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺍﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺩم های ﺧﻮبی ﻧﻴﺴﺘﻦ،ﻫﻤﺶ توی ﺧﻮﻧﺸﻮﻥ ﺩﻋﻮﺍﺳﺖ،شما میدونستید که ﺍﻗﺎ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﻡ سلیمی ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ که ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ بشن؟ﺗﺎﺯه ﭘﺴﺮﺷﻮن هم ﺍﻋﺘﻴﺎﺩ ﺩﺍﺭﻩ،ﺷﻴﺸﻪ ﻣﻴﻜﺸﻪ،ﺗﺎﺯگی ها هم ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻛﺮﺩﻩ،ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﺨﺖ ﺷﻮﺩ،ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮ ﺩﺧﺘﺮﺷﻮﻧﻪ،خیلی ﺑﺪ ﻣﻴﮕﺮﺩﻩ،ﺍﺭﺍﻳﺶ ﺯﻳﺎﺩ میکنه ﺣﺠﺎب نامناسب داره،تازه ﭘﺴﺮ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ ﺩﺭ خونه فکر میکنم که تیغ زنه،ﺧﺪﺍ ﻣﻴﺪﻭنه که توی اون تاریکی با اون پسرهای غریبه چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻦ؟ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺳﺎلی هم بود که غیبش ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ،ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ که ﻓﺮﺍﺭ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩه. داشتم از عصبانیت منفجر میشدم،ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: -بسه .....ﺑﺴﻪ ﺍﻗﺎﯼ ﺑﻪ اصطﻼﺡ ﻣﺤﺘﺮﻡ،ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﻣﻨﻴﺪ؟ﻳﺎ به فکر بی ﺍﺑﺮﻭ ﻛﺮﺩﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﺮﺩﻡ؟ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺣﺮﻑ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺭﻳﺪ؟ﺍﻭﻥ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ که میگید اون ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ میرفته و تو ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﻣﻴﻤﻮﻧﺪه،ﻭﺍﻗﻌﺎ ﻛﻪ!ﻟﻄﻔﺎ ﺍﺯ ﻣﺎﺷﻴﻨﻢ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻴﺪ. -ﺍﻗﺎ ﺷﻤﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎ.... -ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻴﺪ ﺍﻗﺎ. -ﺍﺯ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﻮﺩ. تا ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪ پام رو کوبیدم روی ﮔﺎﺯ و از اون دیونه خونه فرار کردم. ﻣﻴﻜﺎﯼ ﻣﻦ همچین ادمی ﻧﻴﺴﺖ،ﻧﻪ ﻧﻴﺴﺖ؟ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﭙﺮﺳﻢ،سریع ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺍﻟﻴﺎﺳﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ: -ﺍﻟﻮ ﻛﺠﺎﻳﻲ ﭘﺴﺮ ﭘﺲ؟ -ﺍﻟﻴﺎﺱ .....ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺑﮕﻮ ﻛﻪ ﺩﺭﻭﻏﻪ ﺑﮕﻮ که ﻣﻴﻜﺎ همچین ادمی نیست؟ -چی داری میگی پسر؟چی شده؟کجایی؟با میکا دعواتون شده؟ -تو میدونستی که میکا اینا کجا زندگی میکنن؟میدونستی که داداش میکا اعتیاد داره؟باورم نمیشه .....باورم نمیشه،شما میدونستید که زن هاتون با چه دختری میگشته؟؟؟دختره بتیغ پسر ها بوده!؟دنبال چه لقمه گرمو نرمی هم بود،چقدر من ساده ام. -بابا راستین یه دقیقه خفه شو،کی این حرف هارو زده؟تو داری اشتباه میکنی. -این شما هستید که اشتباه میکنید،همه ی شما از این دختره بازی خوردید. -تو الان کجایی؟پاشو بیا خونه ی ما باهم حرف میزنیم. -دیگه حرفی نمونده،میکا امشب برای من تموم شد. گوشیو قطع کردم،خاموشش کردم و انداخت روی داشبور ماشین. با دیویستا سرعت داشتم میروندم،مغزم داشت سوت میکشید،قلبم هنوز درد میکرد. داخل ویلا شدم،مامان و بابا داخل حال نشسته بودن. -راستین جان مامان،خوبی؟رنگت چرا مثل گچ شده؟قلبت دوباره مشکل داره؟ -چیزی نیست مامان جان،من خوبم،کمی استراحت کنم درست میشه. خواستم از پله‌ها بالا برم که پشیمون شدم برگشتم و رو به بابا گفتم: -بابا جون من نظرم عوض شد،با خانواده رزا قرار ازدواج رو بزارید. -چی میگی راستین؟؟مگه تو اون همه دعوا راه ننداختی که اون خانواده و دخترشون فقط دنبال پول مان؟ -همین طوره اما حداقل اون ها از اول رو بازی کردن،مثل بعضی ها نقشه نچیدن و تور پهن نکردن. مامان بهت زده گفت: -اما من فکر میکردم که تو میخوای با میکا… با صدایی که کم مونده بود به داد تبدیل بشه حرفش رو قطع کرد. -اشتباه فکر کردین،دیگه اسم اون دختر رو جلوی من نیارید،به لطف یه بنده خدا به موقع از دستش نجات پیدا کردیم. -چی داری میگی راستین؟ دیگه بیشتر از این اونجا نموندم که حرف هاشون بشنوم،از پله ها بالا رفتم و خودم رو روی تخت اتاقم پرت کردم.
  7. پارت نود و سوم با لجبازی تکرار کردم: -ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻦ ﺱ،ﻭ،ﺍ،ﺭ،ﻡ،ﯼ،ﺵ،ﻡ،ﺷﻤﺎ اگه میترسین ﻧﻴﺎﻳﻦ؟ -ﭼﺮﺍ ﻟﺞ میکنی اخه ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﻦ؟ﺧﻄﺮ ﺩﺍﺭﻩ تنهایی،جز تو هیشکی ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ ﺍﻭن رو ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻪ. -نیاز من با بقیه چی کار دارم؟گفتم که لازم نیست کسی با من بیاد خودم تنها سوار میشم. پشتم رو به بچه‌ها کردم و به سمت دستگاهی که نیاز اول اومدنمون نشون همه داده بود رفتم و تو صف ایستادم. بچه‌ها فکر میکردن که این یکی دستگاه کمی زیاده رویه اما من دوست داشتم که تجربش کنم. ﺑﺎ ﺑﻠﻴﻂ توی دستم ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻮﺩﻡ که نوبتم شه و ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ ﻛﻪ کسی ﺩستم رو ﮔﺮﻓﺖ. شکه شده ﺑﺮ ﮔﺸﺘﻢ ﺩﺍﺩ ﺑﺰﻧﻢ ﻛﻪ ﺩﻭ ﺗﺎ چشم ﺳﺒﺰ ابی جلوی روم نمایان شد. -ﺗﻮ اینجا چی ﻛﺎﺭ میکنی ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ -ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ با تو ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ. داد کشیدم: -چی؟؟؟؟ﻧﻪ،ﻧﻪ نمیشه،ﺗﻮ نباید سوار شی ﺍﺧﻪ تو …..ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺸﻪ،برگرد پیش بچه‌ها من دوست دارم این رو ﺗﻨﻬﺎیی ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ. -ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﻦ ﻧﺒﺎﺵ،ﺑﺎ ﺗﻮ ﻛﻪ ﺑﺎﺷﻢ دیگه ﺍﺯ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰی ﻧﻤﻴﺘﺮﺳﻢ. -ﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ ﻧﻤﻴﮕﻢ که،میدونی ﺍﺧﻪ ….ﺍﺻﻼ من ﭘﺸﻴﻤﻮﻥ ﺷﺪﻡ،دیگه نمیخوام سوار این شم،بیا برگردیم. ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺮﻡ ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻛﻪ ﺩستم رو کشید و نگهم داشت. -ﻣﻴﻜﺎ ﻣﻦ دلم میخواد ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻢ،تو ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ من رو ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺰﺍﺭﯼ؟؟؟ ﺗﻮی چشم هاش ﺯﻝ زدم،کلافه سر تکون دادم. -من ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﺮ ﺟﺎیی ﻣﻴﺎﻡ،حتی ﺟﻬﻨﻢ. ﺩستم رو محکم توی دستش گرفت و به روم لبخند زد. نوبت ما رسید،روی دو تا از صندلی‌ ها کنار هم نشستیم،تیم امنیت اومد و بسته بودن بند های محافظ رو چک کرد و نرده ی محافظ رو پاین اورد. دستم رو به سمت راستین دراز کردم و دستش رو توی دستم گرفتم که متوجه شدم بدنش یخ کرده. -ﻭﺍﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ!ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺳﺮﺩﻩ؟خوبی؟ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﺎ ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﻴﻢ من پشیمون شدم. با صدایی گرفته جواب داد: -ﺧﻮﺑﻢ،ﺧﻮﺑﻢ،ﭼﻴﺰیم ﻧﻴﺴﺖ،ﻧﺘﺮﺱ،ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﺗﻮ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ و از تفریحت ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ. خیلی ﺗﺮﺳﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﻴﺰﻳﺶ ﻧﺸﻪ؟ عجب غلطی ﻛﺮﺩﻡ ها. ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ راه افتاد ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﭼﺮﺧﺶ سی صدو شصت درجه و تا ارتفاع هزار متری بالا رفت و سرو ته شد. چشم هام رو به ﺟﻠﻮ بود و از ترس و هیجان جیغ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ. ﺍﺧﺮهای چرخش ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ خیلی ﻏﻴﺮ ﻋﺎﺩﯼ ﻳﺦ ﻛﺮﺩﻩ. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ به سمتش و ﻧﮕﺎهش ﻛﺮﺩﻡ که ﺩﻳﺪﻡ چشم هاش رو ﺑﺴﺘﻪ. ﺩﺳﺘﮕﺎﻩ کامل ایستاد که صداش کردم: -هی ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ....چشم هات رو ﺑﺎﺯ ﻛﻦ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﭘﻴﺎﺩﻩ شیم. راستین هیچ حرکتی از خودش نشون نداد. تمام ﺣﻔﺎﻇ هامون رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم. ﺗﻜﻮﻧﺶ ﺩﺍﺩﻡ و داد زدم: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭘﺎﺷﻮ ﺑﺮﻳﻢ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪه،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ....ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺎ ﺗﻮﺍم،ﺍﺻﻼ ﺷﻮخی ﺑﺎﻣﺰﻩﺍﯼ ﻧﻴﺴﺖ. راستین هیچ علائمی از خودش نشون نمیداد،داد زدم: -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ .....ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﭘﺎﺷﻮ،کمک .....ﺍﻗﺎ کمک ....ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ کمک کنید،ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﭘﺎﺷﻮ....ﭘﺎﺷﻮ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ. از تکون دادن‌های من راستین بی جون توی بغلم افتاد،وحشت تمام وجودم رو فرا گرفت. ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ و جیغ های هیستریک ﻣﻴﻜﺸﻴﺪﻡ. از صدای جیغ هام ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ به سمت ما ﺩﻭﻳﺪﻥ و راستین رو از دستگاه پایین ﺍﻭﺭﺩﻥ و روی زمین خوابوندن دورش جمع شده بودن و ﻧﻤﻴﺰﺍﺷﺘﻦ که من ﻧﺰﺩﻳﻜﺶ ﺷﻢ. یکی از اون افراد رو به من پرسید: -ﺧﺎﻧﻮﻡ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺷﻴﺪ،ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ،ﺷﻮﻫﺮﺗﻮﻥ ﻧﺎﺭﺍحتی قلبب ﺩﺍﺭﻥ؟ با گریه جواب دادم: -ﻧﻪ .....ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ،ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﻧﺪﺍﺷﺖ؟ -ﻳﻜﻢ ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺷﻴﺪ و ﺗﻤﺮﻛﺰ ﻛﻨﻴﺪ مطمئن هستید؟ -ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻭﺍﻳﺴﺘﻴﺪ... به سختی گوشیم رو از توی جیبم بیرون کشیدم و شماره ی آروین رو گرفتم. -ﺍﻟﻮ ….ﺍﻟﻮ. ﮔﺮﻳﻪ نمیذﺍﺷﺖ که ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ. -ﺍﻟﻮ ﻣﻴﻜﺎ ......ﺍﻟﻮ ....چی ﺷﺪﻩ؟ﭼﺮﺍ ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ﺍﻟﻮ..... -آﺭﻭﻳﻦ ...ﺗﻮ ﺭﻭ....ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﻴﺎ ...ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ … بلند تر ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ. ﻣﺮﺩﻩ ﮔﻮشیم رو از دستم ﮔﺮفت و ﺑﺎ آﺭﻭﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﺯﺩ. از غفلتش استفاده کردم ﺭﻓﺘﻢ و ﺑﻐﻞ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺯﺍﻧﻮ ﺯﺩﻡ. -راستین .....ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻢ ....ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﭘﺎﺷﻮ .... ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ من ﻏﻠﻂ ﻛﺮﺩﻡ،ﮔﻮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻡ،ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﭘﺎﺷﻮ،ﻋﺸﻘﻢ ﭘﺎﺷﻮ،ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﻳﮕﻪ اذیتت ﻧﻤﻴﻜﻨﻢ قول میدم،ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ .....ﺍﻻهی ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ ..... ﻫﻤﺶ تقصیر ﻣﻦ ﺧﺮﻩ که ﺗﻮ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪﯼ،ﺭﺍستین پاشو دیگه .....جون من،التماست میکنم بلند شو،ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ پاشو بریم،من غلط کردم دیگه هیچ وقت لجبازی نمیکنم. فردی که سعی داشت با دستگاه راستین رو احیا کنه کلافه رو به من داد زد: -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﻡ،ﺑﺎﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ ﺭﻭﺵ ﻛﻪ،ﺑﻴﺎین ﻋﻘﺐ باید بهش شک بدیم. رو کرد به چند نفری که جمع شده بودن و ما رو تماشا میکردن گفت: -ﺧﺎﻧﻢ‌ها یکی تون ﺑﻴﺎد کمک ﺍین خانم رو ببریدش کنار. یکی از خانم‌ها با دل سوزی جلو اومد و سعی کرد که من رو ﻋﻘﺐ ببره ﺍﻣﺎ ﺯﻭﺭﺵ نرسید. دوتا خانم دیگه هم اومدن و چند نفره من رو از راستین دور کردن. دستگاه شک رو روشن کردن. بدن راستین بالا و پاین شد اما همچنان علایمی نداشت. ﺑﭽﻪﻫﺎ بلاخره رسیدن،ﭘﺴﺮها ﺭﻓﺘﻦ ﺳﻤﺖ ﺭﺍستین و ﺩﺧﺘﺮها من رو از دست و پای گروه امداد کنار کشیدن. از ته دل جیغ ﺯﺩﻡ: -ﻭﻟﻢ ﻛﻨﻴﻦ ....ﺭﺍستین .....ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،ﭘﺎﺷﻮ .....ﭘﺎﺷﻮ لعنتی،ﺗﻮ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺑﺮﯼ،بلند شو اینا همش تقصیر منه. دستگاه برای بار دوم شکی به قلب راستین وارد کرد که اینبار ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ اروم چشم هاش رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ. راستین رو با برانکارد ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﺮﺩﻥ ﺗﻮی ﻳﻪ ﻛﺎﻧﺘﻴﻨﺮ و ﺑﻬﺶ ﺳﺮﻡ ﻭﺻﻞ ﻛﺮﺩﻥ. ﺑﭽﻪﻫﺎ همه ﭘﻴﺸﺶ ﺑﻮﺩﻥ و من هم ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺎﻧﺘﻴﻨﺮ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩم روی زمین و زار زار ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. ﺑﻌﺪ از چهل دقیقه ﺣﺎﻝ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ بهتر ﺷﺪ،سرمش رو کشیدن و از کانتینر بیرون اومد،وقتی من رو دید ﻛﻪ ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ نشستم و دارم ﮔﺮﻳﻪ میکنم فوری نزدیکم شد و من رو از روی زمین ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ. -ﭼﺘﻪ ﺧﺎﻧﻮمی؟ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪر ﮔﺮﻳﻪ میکنی؟ من نمردﻡ ﻛﻪ ببین .....ﺯﻧﺪه ام هنوز،ﺍﻳﻦ ﺍشک هات بخاطر ﻣﻨﻪ؟ ﻫﻟﺶ ﺩﺍﺩﻡ ﻋﻘﺒﻮ ﺳﺮﺵ ﺩﺍﺩ ﺯﺩﻡ: -ﺧﻔﻪ ﺷﻮ لعنتی ....ﻣﻦ ﻛﻪ ﮔﻔﺘﻢ لازم نیست که با ﺳﻮﺍﺭ شی،این‌ها ﻫﻤﺶ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻣﻨﻪ ﺧﺮﻩ،فقط اگه من لجبازی نمیکردم ....اگه مجبورت میکردم برگردی پیش بچه‌ها این اتفاق نمیفتاد،ﺍﺻﻼ ﭼﺮﺍ تو تا حالا ﺑﻬﻢ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ که ﻣﺸﻜﻞ قلبی ﺩﺍﺭﯼ ﻫﺎ؟؟؟ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ؟؟؟؟ مشت هام رو ﻣﻴﺰﺩﻡ ﺗﻮی سینش ﺑﺎ ﮔﺮﻳﻪ و ﺩﺍﺩ ﺣﺮﻑ ﻣﻴﺰﺩﻡ: -ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ لعنتی؟ﺍﮔﻪ ﭼﻴﺰﻳﺖ ﻣﻴﺸﺪ ﻣﻦ چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﻫﺎ؟؟؟؟چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ؟؟؟؟ﺗﻮ لعنتی ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻲ که ﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﻭ..… ﺑﻘﻴﻪ ی ﺣﺮفم رو خوردم و ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﮔﺮﻳﻪ. راستین دست هام رو توی دست هاش گرفت و من رو ﻛﺸﻴﺪ ﺗﻮی ﺑﻐﻠﺶ. -ﻫﻴﺶ .....ﺍﺭﻭﻡ .....ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﻦ ﺍینجام،ﭘﻴﺸﺘﻢ،ﻧﺰﺩﻳﻜﺘﻢ،ببین منو .....ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ. ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺑﻮﺵ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ،ﺧﺪﺍﻳﺎ ﭼﺮﺍ؟ﭼﺮﺍ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻡ؟چرا ﻋﺎﺷﻖ ﺍﻳﻦ ادم شدم؟اون ﺩﻧﻴﺎﺵ ﻛﺎمل ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﺪﺍﺳﺖ،ﺑﺎ ﻳﻪ ﻟﻨﮕﻪ ﭼﺮﺥ یکی از ﻣﺎشین هاش ﻣﻴﺘﻮﻧﻪ ﻛﻞ ﺯﻧﺪگی ﻣﺎ ﺭﻭ ﺑﺨﺮﻩ،ﻣﻦ ﺗﻮی ﺯﻧﺪگی اون ﺟﺎیی ﻧﺪﺍﺭﻡ،ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺭ بشم،باید ازش فاصله بگیرم. ﺍﺯ ﺑﻐﻞ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﻴﺮﻭن و خیلی سرد ﮔﻔﺘﻢ: -ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ. ﺍﺭﻭﻳﻦ با تعجب نگام کرد. -ﻛﺠﺎ ﺍبجی؟ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ ﺑﺮﻳﻢ برای ﺷﺎم و بستنی. -ﻧﻪ ﻣﻦ باید حتماً ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ،ﺷﻤﺎ بمونید،ﻣﻦ خودم ﻣﻴﺮﻡ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ گفت: -ﻣﻦ ﻣﻴﺮﺳﻮﻧﻤﺖ. -ﺧﻮﺩﻡ میتونم برم. -ﮔﻔﺘﻢ ﻣﻴﺮﺳﻮﻧﻤﺖ. ﻟﺤﻨﺶ ﺩﺳﺘﻮﺭﯼ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺧﺪﺍفظ ﻛﺮﺩم و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ که ﻓﺮﺩﺍ با دخترها ﺑﺮﻡ ﺍﺭﺍﻳﺸﮕﺎهی که رزرو کرده بودن. ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺗﻮی ﻣﺎشین راستین و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. هیچ وقت ﺩﻟﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺖ که ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ بدونه خونه ی ما کجاست ﺍﻣﺎ ﺍﻻﻥ اگه میفهمید که واقعیت زندگی من چیه ﺍﺯﻡ ﺩﻭﺭ میشد و من هم همین رو میخواستم. -ادرس ﺧﻮﻧﺘﻮﻥ ﻛﺠﺎﺳﺖ؟ با دقت نگاهش کردم. -ﺟﺎﺩﻩ ﺳﺎﻭﻩ،ﺍﺳﻼﻣﺸﻬﺮ،بهارستان،گلستان … -چی؟؟؟ﺟﺎﺩﻩ ﺳﺎﻭﻩ؟؟؟ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻛﻪ … ﻣﻴﺪﻭنی ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﻳﻨﻪ ﻛﻪ ﭘﺎﻳﻦ ﺷﻬﺮه،ﻣﮕﻪ ﺷﻤﺎ از شرک های بابای دخترها ﻧﻴﺴﺘﻴﺪ؟ -ﻧﻪ،ﻣﻦ ﻳﻪ ﺑﭽﻪ ﭘﺎﻳﻦ ﺷﻬﺮی ام و ﺑﺎﺑﺎﻡ هم ﻣﺴﺎﻓﺮ ﻛﺸﻪ،ﻣﻦ همینم و ﺑﺲ. توی ماشین سکوت عمیقی برقرار شد و هر دوی ما ﺗﻮی ﻓﻜﺮ فرو رفتیم. ﺑﻌﺪ از ﻳﻪ ﺳﺎﻋﺖ راه جلوی در خونمون رسیدیم. سریع از ماشین پیاده شدم،راستین داشت با تعجب به خرابه های اطراف خونه نگاه میکرد. -ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻛﻪ من رو ﺭﺳﻮﻧﺪی،ﺑﺎﺑﺎﺕ ﺍﻭﻥ ﺍﺗﻔﺎق هم … چشم های گنگش رو از خرابه های اطراف گرفت و با یه لبخند تو خالی بهم نگاه کرد. -ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ تقصیر ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩ،ﻣﻦ ﺍﺯﺕ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ،ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺷﺐ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺑﻮﺩ،فقط ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﻮ. ﭘﻮﺯ ﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩم و ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩم،کلیدم رو توی در خونه انداختم و بازش کردم، بدون نگاه کردن به پشت سرم داخل شدم و در رو بستم،همون جا پشت در سور خوردم و اشک‌هام جاری شد. ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ....دیگه تموم شد،حالا دیگه ﺍﺯﻡ ﺳﺮﺩ ﻣﻴﺸﻪ.
  8. پارت نود و دوم غروب شده بود،ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎشین ﺷﺪﻳﻢ و به ﺳﻤﺖ ﺷﻬﺮﺑﺎﺯﯼ رفتیم. هوا دیگه تاریک شده بود که به شهربازی رسیدیم. داخل پارکینگ شهربازی که شدیم چشمم افتاد ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ و پسرﯼ ﻛﻪ سوار متور سنگین بودن،ﺑﺎ حسرﺕ داشتم ﺑﻬﺸﻮﻥ نگاه میکردم که صدای ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از کنار گوشم بلند شد: -دوست داری ﺳﻮﺍﺭشی؟ -ﺍﻫﻮﻡ،خیلی. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از کنارم گذشت به سمت پسره رفت و درگوشش چیزی گفت و از جیبش چیزی رو در اورد و به پسره داد داد. پسره لبخندی زد و سر تکون داد متور رو دست راستین داد و با دختره به سمت شهربازی رفتن. راستین با متور نزدیکم شد. -ﺑﭙﺮ ﺑﺎﻻ. -ﺟﺪﯼ میگی؟ -ﺍﺭﻩ ﻣﮕﻪ ﺩﻟﺖ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺳﺖ ﺳﻮﺍﺭشی؟ -ﭼﺮﺍ خیلی. سریع پشت راستین روی متور ﻧﺸﺴﺘﻢ و دستم رو به باربند پشت متور گیر دادم. -ﺩست هات رو ﺑﺰﺍﺭ دور کمر من که نیفتی. -ﻧﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﺩ همین جوری ﺧﻮﺑﻪ. -ﻟﺞ ﺑﺎﺯﯼ ﻧﻜﻦ،کمرم رو ﺑﮕﻴﺮ که نیفتی. -نمیفتم. -خیلی ﻟﺞ ﺑﺎﺯﯼ. راستین متور رو روشن کرد و اروم سرعت گرفت اما مسیر زیادی رو طی نکرده بود که بی هوا نیش ترمز زد که باعث شد من به سمتش پرت بشم و از ترس محکم بغلش کنم. دست‌هام رو محکم دور ﻛﻤﺮﺵ ﺣﻠﻘﻪ ﻛﺮﺩم و چشم هام ﺭﻭ روی ﻫﻢ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻨﺪه ی راستین ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ. -حالا شد،گفتم که خطرناکه. دوباره راه افتاد و سرعت گرفت. با ارامش سرم رو پشت کمر راستین گذاشتم و به چراغ های اتوبان که با سرعت رد میشدن و به شکل ستاره ی دنباله دار در اومده بودن نگاه کردم. ﺑﻌﺪ از نیم ساعت ﺩﻭﺭ ﺩﻭﺭ کردن پیش بچه‌ها برگشتیم. دستم رو کوبیدم به هم. -ﺍﺥ ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ هیجانم،ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ اول ﻛﺪﻭم رو ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻴﻢ؟ ﺍﺭﻭﻳﻦ جواب داد: -ﻣﻦ دلم ﺗﻮﻧﻞ ﻭﺣﺸﺖ ﻣﻴﺨﻮﺍد. -اما ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺍﻭﻝ سوار ﺳﻔﻴﻨﻪ بشم. مهیار با آرام موافقت کرد: -من ﺑﺎ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ ﻣﻮﺍﻓﻘﻢ،سفینه خوبه. ﺍﻟﻴﺎﺱ در حالی که انگشت اشارش رو روی لبش گذاشته بود و فکر میکرد پیشنهاد داد: -چطوره ﺑﺮﻳﻢ کشی چطوره؟ ﻧﻴﻜﺎ با الیاس هم نظر بود. -ﺍﺭﻩ کشی ﺧﻮﺑﻪ. این وسط ﺗﻤﻨﺎ ساز دیگه زد: -اما ﻣﻦ ﺩﻟﻢ بستنی ﻣﻴﺨﻮﺍﺩ. ماهیار رو بهش گفت: -ﺑﺰﺍﺭ اول ﻭﺳﺎﻳﻞ رو ﺳﻮﺍﺭ ﺷﻴﻢ ﺑﻌﺪ. -ﻭﺍﯼ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻭﻥ ﻭﺳﻴﻠﻪ رﻭ،ﻣﺜﻞ ﺍﭼﺎﺭ ﻓﺮﺍﻧﺴﺴﺖ،کامل ﺩﻭﺭ ﻣﻴﺰﻧﻪ،خیلی هم ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﺩﺍﺭﻩ. همه به سمتی که نیاز اشاره کرد برگشتیم. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ در حالی که چشمش به اون وسیله ی ترسناک بود زمزمه کرد: -اما ﻣﻦ ﺗﺮﺟﻴﺢ ﻣﻴﺪﻡ که ﺑﺸﻴﻨﻢ ﺍﻳﻨﺠﺎ و شما رو نگاه ﻛﻨﻢ. -ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻢ ﺍﻭﻝ ﺑﺮﻳﻢ ﭼﺮﺥ فلک ﺑﻌﺪ کشتی،ﺳﻔﻴﻨﻪ،ﺗﻮﻧﻞ ﻭﺣﺸﺖ ﻭ در اخر ﺍﻭﻥ ﺩﺳﺘﮕﺎهه که از همه تس ناک تره. ﺍﺭﻭﻳﻦ رو به من کرد. -ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﺶ به جز اون ﺍﺧﺮبه ﻣﻮﺍﻓﻘﻢ. ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ نظرشون مثل آروین بود. آﺭﻭﻳﻦ و ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺭﻓﺘﻦ که ﺑﻠﻴﻂ ﺑﮕﻴﺮﻥ. به سمت راستین برگشتم رنگش پریده بود. -حالت خوبه؟ﺗﺮﺳﻴﺪه به نظر میای،ﺭﻧﮕﺖ ﭘﺮﻳﺪﻩ؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با تخسی مخالفت کرد: -ﻧﻪ ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ. ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺍﻭﻣﺪن و ﺩﻭ ﺑﻪ ﺩﻭ ﺳﻮﺍﺭ چرخ فلک ﺷﺪﻳﻢ،ﺑﺎﺯ هم من و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ باهم ﺍﻓﺘﺎﺩﻳﻢ. چرخ فلک شروع به حرکت کرد و بلا رفت. -وای!ﺑﺒﻴﻦ ﺍین بالا چقدر ﻗﺸﻨﮕﻪ. ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﻭ ﭼﺮﺍغ هایی که مثل ستاره ی توی اسمون ها میدرخشیدن نگاه کردم. ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ به ﺳﻤﺖ راستین که ﺩﻳﺪﻡ ﺧﻮﺩش رو ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻩ یه گوشه ﻭ ﻣﻴﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﻣﺤﻜﻢ ﭼﺴﺒﻴﺪﻩ. ﻛﺎﻣﻼ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ که ﺍﺯ ﺍﺭﺗﻔﺎﻉ ﻣﻴﺘﺮﺳﻪ ﺍﻣﺎ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﻢ که ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﺑﻴﺎﺭﻡ. سعی کردم حواسش رو پرت کنم. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻣﻦ ﻳﻜﻢ ﺳﺮﺩﻣﻪ ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻴﺎﻡ نزدیک ﺗﻮ ﺑﺸﻴﻨﻢ؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ترسیده جواب داد: -ﻧﻪ ﻧﻪ،ﻣﻤﻜﻨﻪ ﺍﻳﻦ ﻭﺭ ﺳﻨﮕﻴﻦ تر بشه و ﺑﻴﻔﺘﻴﻢ. ﭘﺴﺮﻩ ﭘﺮﻭ رسماً داره میگه که من سنگین وزنم. ﺍﻣﺎ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ حرفش ﮔﻨﺎﻩ ﺩﺍﺭﻩ،ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺭﻭﻣﺶ ﻛﻨﻢ. -ﻧﺘﺮﺱ ﭼﻴﺰﯼ ﻧﻤﻴﺸﻪ،ﺍین اتاقک‌ها محکمه من هم ﺍﺭﻭﻡ ﻣﻴﺎﻡ پیشت که چیزی نشه. نذاشتم که بهم جوابی بده،ﺳﺮﻳﻊ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪم و کنارش ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﺍﻭلش اتاقک ﻳﻪ ﺗﻜﻮﻥ کوچیکی ﺧﻮﺭﺩ اما ﺑﻌﺪش ﺍﺭوﻡ ﺷﺪ. رو به راستین چرخیدم که دیدم داره با چشم های بیرون زده به تکون خوردن اتاقک نگاه میکرد. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ من رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ. ﺑﺎ دودلی چشم هاش رو از تکون های ریز اتاقک گرفت و به من ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩ. -ﺍﻭﻥ ﺩستت رو ....ﻣﻴﺸﻪ ﺑﻐﻠﻢ کنی؟ ﺍﺭﻭﻡ دستش رو بالا اورد و ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ پشت ﻛﻤﺮم و بغلم کرد. ﺑﺎﻳﺪ ﺣﻮﺍﺳﺸﻮ ﭘﺮﺕ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻭنجا ﺭﻭ نگاه کن .....ﭼﺮﺍغ اون خونه‌ها رو میبینی؟فقط ﺧﺪﺍ ﻣﻴﺪﻭنه که توی هر کدوم از اون خونه ها چند نفر ﺍﺩﻡ زندگی میکنه،آیا خوشبخت هستن یا نه؟من آﺭﺯﻭمه که ﺑﻴﻦ ﺍﻭﻥ ﺧﻮﻧﻪﻫﺎ ﻳﻪ ﺧﻮﻧﻪ ی حتی شده ﻛﻮچیک ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻢ و ﺗﻮﺵ ﺑﺎ ﻋﺸﻘﻢ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻛﻨﻢ،ﺷﻮﻫﺮﻡ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻴﺎﺩ ﻭ ﻣﻦ کتش رو ﺑﮕﻴﺮﻡ و محکم بغلش کنم،با ﻏﺬﺍهای خوشمزه ﻭ ﮔﺮﻡ ازش پذیرایی کنم،ﺑﺨﺪﻭﻧﻤﺶ و ﺑﺮﺍﺵ ﺍﺯ ﺭﻭﺯمرگی هام بگم و ﺍﺯ ﺭﻭﺯمرگی های اون ﺑﭙﺮﺳﻢ،ﺑﻌﺪﻫﺎ که بچه دار شدیم هر دو با ﺑﭽﻪﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﻨﻴﻢ و بزرگ شدنشون رو تماشا کنیم و تا اخر عمرم در کنار هم خوشبخت زندگی کنیم. ﻳﻪ ﺍﻩ از ته دل کشیدم و ﺑﻪ چراغ های روبه روم خیره شدم ﻛﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻛﺮﺩﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺳﺮش رو اروم به سر من تکیه داد. ﺳﺮم رو ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩم ﺑﻬﺶ ﻧﮕﺎﻩ کردم،ﺍﺭﻭﻡ شده ﺑﻮﺩ و مثل ﻣﻦ ﺑﻪ ﭼﺮﺍﻍ های روبه روش ﺯﻝ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﺧﻮﺩم رو بیشتر توی بغلش فرو کردم و ﺳﺮم رو ﺭﻭی سینش گذاشتم که ﺍﻭن هم دوباره سرش رو به سر من تکیه داد. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻭﺭ چرخیدن از چرخ فلک ﭘﻴﺎﺩﻩ ﺷﺪﻳﻢ. راستین تنها روی یه نیمکت نشست و من رو وادار کرد تا با بچه‌ها بقیه ی وسایل رو سوارشم.
  9. پارت نود و یکم آﺭﻭﻳﻦ و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺳﺮ ﮔﺮﻭﻩ ﺷﺪﻥ،آﺭﻭﻳﻦ،ﻧﻴﺎﺯ،ﻧﻴﻜﺎ،ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻭ تمنا رو کشید ﺭﺍستین هم من،آرام،ﺍﻟﻴﺎﺱ و ﻣﻬﻴﺎﺭ رﻭ ﻛﺸﻴﺪ. ﺑﺎﺯﯼ ﺷﺮﻭﻉ شد،ﻣﻦ ﮔﻮﺷﻪ ی زمین ﺍﻳﺴﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩم و ﻫﻤﺶ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ ﺍﻣﺎ ﭼﻮﻥ کند ﺑﻮﺩﻡ مدام من رو میزدن و بیرون میرفت اما ﺭﺍستین هی ﮔﻞ ﻣﻴﮕﺮﻓﺖ و ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ من رو ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ داخل ﺗﺎ ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﻫﻤﻤﻮن رو ﺯﺩﻥ و فقط راسین وسط موند که اون هم سر شماره شیش بیرون افتاد. ﻧﻮﺑﺖ ﺍﻭن ها ﺷﺪ،من و ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ایستادیم و ﻫﻤﻪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﮒ ﺑﺎﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﻳﻦ آﺭﻭﻳﻦ بیشعور ﻋﻴﻦ ﻓﺮ ﻓﺮﻩ ﺑﻮﺩ،ﺍﺧﺮ ﺳﺮ ﺑﺎ ﭘﺮ ﺗﺎﺏ ﻧﺎﮔﻬﺎنی ﻣﻦ ﺗﻮی دهمین ضربه اوت شد. از خوشحالی جیغ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺯﺩﻣﻮ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ ﺭﺍستین و ﺩست هامون رو به هم ﻛﻮﺑﻴﺪﻳﻢ. ﺩﻭﺭ ﺍﺧﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﺎ ﻭﺳﻂ افتادیم،ﺷﺮﻁ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ که ﻫﺮ ﮔﺮﻭهی ﺑﺎﺧﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺒﺮﺗﻤﻮﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯی و ﺷﺎﻡ مفصل بده. رفتیم وسطو ﺑﭽﻪﻫﺎ بی رحمانه توپ رو پرت میکردن سمتمون. ﺍﻭﻟﻴﻦ ﻧﻔﺮ از بازی ﺭﻓﺘﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ،لب و ﻟﻮچم ﺍﻭﻳﺰﻭﻥ شد. ﺍﻩ،چقدر من ﺑﺪ ﺷﺎنسم اخه؟ﺑﻌﺪ از ﻣﻦ ﻣﻬﻴﺎﺭ رو زدن،ﺑﻌﺪ از ﺳﻪ ﺩﻭﺭ پرتاب توپ ﺗﻤﻨﺎ رو هم زدن ﻭ بعد از ﺩﻭ ﺩﻭﺭ پرتاب توپ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻳﻪ ﮔﻞ ﮔﺮفت و من رو دوباره داخل ﺍﻭﺭﺩ،بعد از ﭼﻬﺎﺭ ﺩﻭﺭ پرتاب توپ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺭو زدن،ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﻴﻜﺮﺩﻳﻢ که ﺣﻮﺍﺱ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺯﻧﮓ ﮔﻮﺷﻴﺶ ﭘﺮﺕ ﺷﺪ ﻭ آروین با توپ زدتش،حالا فقط من وسط مونده بودم. ﻗﻠﺒﻢ از هیجان تند ﻣﻴﺰﺩ. ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺗﺸﻮﻳﻘﻢ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ و میگفتن ﻣﻴﻜﺎ ﺯﺭﻧﮓ ﺑﺎﺵ ﺍﻭن ها ﺗﻮ ﺭﻭ ﺩﺳﺖ ﻛﻢ ﮔﺮﻓﺘﻦ. ضربه ها شروع شد آروین و نیاز با تمام قدرتشون توپ رو به سمتم پرتاب میکردن،ﺗﻮﭖﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺎﻻ ﺍﺯ ﻳﻪ ﻣﻴﻠﻲ ﻣﺘﺮی من ﺭﺩ ﻣﻴﺸﺪﻥ،ﺑﭽﻪﻫﺎ دیگه ﺣﺮصی ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻥ. ﺍﺧﺮﻳﻦ پرتاب ﺑﻮﺩ و ﻗﻠﺒﻢ داشت خیلی تند ﻣﻴﺰﺩ،آﺭﻭﻳﻦ بی هوا توپ رو ﻣﺤﻜﻢ ﺷﻮﺕ ﻛﺮﺩ سمت من که ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺗﻮﺍنم ﺑﺎﻻ پریدم و ﺗﻮﭖ ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﭘﺎﻫﺎﻡ ﺭﺩ ﺷﺪ. - هورا ...ﻣﺎ ﺑﺮﺩﻳﻢ،ﻣﺎ ﺑﺮﺩﻳﻢ،ایول. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از خوشحالی دوید به سمتم،ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ ﻭ دور خودش ﭼﺮﺧﻮﻧﺪﻧﻢ. -ﺍﻓﺮﻳﻦ،ﺍﻓﺮﻳﻦ ﺧﻮﺷﮕﻠﻢ،ﺍﻓﺮﻳﻦ ﻋﺰﻳﺰﻡ، ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ،ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ،ﺗﻮ ﺗﻮنستی ﻋﺸﻘﻢ،ﺗﻮ ﻋﺎلی ﺑﻮﺩﯼ. ﻫﻤﻴﻦ ﺟﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺨﻨﺪﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺷﻨﻴﺪﻥ کلمه ی عشقمش ﺧﻨﺪﻩ ﺭﻭی ﻟﺒﻢ هام خشک ﺷﺪ. آﺭوﻡ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﻴﺸﻮنیم رو ﻋﻤﻴﻖ ﺑﻮﺳﻴﺪ. -ﺧﻴﻠﻲ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩ ﺧﺎﻧﻮمی. چشم‌هاش ﺑﺮﻕ ﻣﻴﺰﺩ و خوشحالی ﺍﺯﺵ ﻣﻴﺒﺎﺭﻳﺪ. ﭼﺎل‌های ﮔﻮﻧﺶ از خنده ی عمیقش پدیدار ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﻳﻪ هو بی هوا ﭘﺮﻳﺪم و ﭼﺎﻝ ﮔﻮنش رو ﺑﻮﺳﻴﺪم و ﺩﺭ ﺭفتمو ﺍﺯ ﺗﻪ دلم ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. -وای خدایا!!!ﻋﺸﻘﺶ ﻣﻨﻢ؟؟؟عشق ﻣﻨﻢ!!!
  10. پارت نودم -ﻣﻴﻜﺎ تو ﺑﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﻴﺎ. -ﻧﻪ الیاس،ﺗﺮﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﻪ. -ﻭﺍ،ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺏ؟ﻣﺎﺷﻴﻨﺶ ﺧﺎﻟﻴﻪ،ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ باهاش ﺑﻴﺎ ﺩﻳﮕﻪ. به حالت بچگونه جواب آروین رو دادم: -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎیی ﺗﻠﻮ ﺧﺪﺍ ﺍﻳﻦ ﺩﻳﻮﻩ ﻣﻨﻮ ﻣﻴﺨﻮﻟﻪ ،ﻣﻦ ﺗﺎﮊﻩ ﺑﭽﻢ ﻣﻮﺧﺎﻡ ﮊﻧﺪﮊﯼ ﺗﻮﻧﻢ،ﻣﻦ ﺑﺎ ﻣﺎﻣﺎﻧﻴﻨﺎ ﻣﻴﻠﻢ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻋﻤﻮﻫﺎ و ﺍﻳﻦ ﺩﻳﻮﻩ ﺑﻠﻴﻦ. ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻥ که ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﺳﻮﺍﺭ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻳﺪﻡ و ﭘﺴﺮها ﻫﻢ با ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﻭﻣﺪﻥ. توی ماشین ﺻﺪﺍﯼ ظبط رو ﺗﺎ ﺍﺧﺮ ﺯﻳﺎﺩ ﻛﺮده بودیم و بزنو برقص میکردیم برای خودمون. ﻭﺳﻂ ﺭﺍه ﭘﺴﺮها ﺭﻓﺘﻦ ﻣﻐﺎﺯ ﻛﻪ خوراکی ﺑﺨﺮﻥ ولی ﻣﺎ اونجا منتظرشون نموندیم و ادامه ی راه رو رفتیم. ﺩﺍﺷﺘﻴﻢ ﺑﺮﺍی ﺧﻮﺩمون خوش میگذروندیم ﻛﻪ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ سرنشین ﭘﺴﺮ ﮊﻳﮕﻮﻝ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺑﻐﻠﻤﻮن و شروع به ایجاد مزاحمت کردن. -ﺧﺎﻧﻮمی ﺟﻮﺟﻪ ﻫﺎ ﺗﻮ ﺑﺨﻮﺭﻡ. از حرف هاش عصبانی شدم و داد زدم: -ﮔﻮﻩ ﻧﺨﻮﺭ عوضی،ﻧﻴﺎﺯ ﺑﺰﻥ ﺑﻐﻞ،ﺑﺰﻥ ﺑﻐﻞ ماشین رو ببینم این چی زر زر میکنه؟ ﺳﺮﻳﻊ از توی کیفم ﭼﺎﻗﻮی ضامن دارم رو بیرون کشیدم(بچه ی پاین شهر که باشی داشتن این چیزها توی کیفت عادیه) و به سمت پسرها حمله کردم. -چی ﻭﺍﻕ ﻭﺍق ﻛﺮﺩﯼ ﺩﻳﻮث؟ -همون ﻛﻪ ﺷﻨﻴﺪﯼ ﺱ،ﮎ،ﺱ،ﯼ،ﺧﻮﺩﻡ. -ﺧﻔﻪ ﺷﻮ ﺣﺮﻭﻡ ﺯﺍﺩﻩ. ﺑﺎ ﭘﺎم ﺯﺩﻡ ﺗﻮب ﺟﺎﯼ ﺣﺴﺎﺳﺶ که ﺍﻭﻥ یکی ﭘﺴﺮﻩ خواست بهم ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﻪ ﻛﻪ ﺩﺧﺘﺮها یکی ﺑﺎ ﻗﻔﻞ ﻓﺮﻣﻮﻥ ﻭ ﺑﻘﻴﻪ ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻣﻴﻮﻩ ﺧﻮﺭﯼ و سیخ کباب ﻛﻪ از ﺗﻮ ﺻﻨﺪﻕ عقب ماشین برداشته ﺑﻮﺩن حمله کردن سمت ﭘﺴﺮﻩ که ترسید و ﻋﻘﺐ ﻋﻘﺐ ﺭﻓﺖ. ﺗﻤﻨﺎ داد زد: -ﭘﺴﺮها ﺍﻭﻣﺪﻥ. ﭘﺴﺮهاﯼ ﻻﺕ که دیدن اوضاع داره خراب میشه ﺳﺮﻳﻊ ﺳﻮﺍﺭ ماشینشون ﺷﺪﻥ ﻛﻪ ﺑﺮﻥ. پسرها که رسیدن ﺑﻬﻤﻮﻥ اون پسره که زده بودم تو جای حساسش قبل از حرکت کردن ماشین ﺳﺮش رو ﮔﺮﻓﺖ ﺑﻴﺮﻭﻥ و داد زد: -ﭼﺎﻗﺎﻝ ﻗﻞ ﺑﺨﻮﺭ ﺗﺎ ﺑﻬﻢ ﺑﺮسی. دوستش ﮔﺎﺯ ماشین رو گرفت و ماشین از جا کنده شد. حرفش برای من مثل خنجری وسط قلبم بود،مخصوصا که بچه‌های خودمون همه حرفش رو شنیده بودن. با قدرتی که اون لحظه نمیدونم از کجا توی من جمع شده بود پام رو با تمام توان ﻛﻮﺑﻴﺪﻡ زمین ﻛﻪ دنبال ماشین مزاحم ها بدوام و ناکارشون کنم اما ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از راه رسید و ﻣﺤﻜﻢ از پشت ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩ. ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻗﺪﺭﺕ تو بغلش ول ﻣﻴﺨﻮﺭﺩﻡ ﻛﻪ ﺍﺯ چنگش ﺩﺭ برم ﺍﻣﺎ اون خیلی ﻣﺤﻜﻢ من رو نگه داشته بود. با محو شدن ماشین مزاحم‌ها از جلو دیدم هیستیریک جیغ کشیدم: -ﻭﻟﻢ ﻛﻦ لعنتی،ﻭﻟﻢ ﻛﻦ،ﺑﻪ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﻧﺰﻥ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺍﺭﻭﻡ ﻭﻟﻢ ﻛﺮﺩ. غرورم جلوی همه له شده بود از عصبانیت ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ و ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻨﻔﺠﺮ ﻣﻴﺸﺪﻡ. ﻫﻲ ﺍﻳﻦ ﻭﺭ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﻣﻴﺮفتم و ﻣﻮﻫﺎی سرم رو ﻣﻴﻜﺸﻴﺪم و زیر لب ﻓﺶ ﻣﻴﺪﺍﺩﻡ. ﺩﺧﺘﺮها ﺍﻭﻣﺪﻥ سمتم و ﺑﻐﻠﻢ ﻛﺮﺩﻥ اما ﺍﺭﻭﻡ ﻧﻤﻴﺸﺪﻡ. ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻴﺰﺩﻣﺶ،ﺑﺎﻳﺪ،راستین نباید جلوم رو میگرفت. به ﺳﻤﺖ ﺩﺭﺧﺖ ﻛﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ حمله کردم ﻭ مدام ﻣﺸﺖ هام رو روی تنش خوابوندم. دست هام ﺯﺧﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ و خون ریزی داشت اما دلم هنوز اروم نشده بود. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ به سمتم اومد و مشت هام رو توی دست هاش اسیر کرد. داد زدم: -ﻭﻟﻢ ﻛﻦ،ﻭﻟﻢ ﻛﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﻜﺸﻤﺶ. -ﻫﻴﺶ،ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ. من رو ﻛﺸﻴﺪ ﺗﻮی ﺑﻐﻠﺶ و اروم نوازشم کرد. ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ میکردم و جیغ میکشیدم. ﻳﻜﻢ ﻛﻪ ﮔﺬﺷﺖ آروم شدم و ﺍﺯ ﺑﻐﻠﺶ بیرون ﺍﻭﻣﺪﻡ. دخترها دستم رو گرفتن و سوار ماشین کردن. ﺑﻪ ﻃﺒﻴﻌﺖ ﭼﺎﻟﻮﺱ ﻛﻪ ﺭﺳﻴﺪﻳﻢ ﻳﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﺑﺶ ﻧﮕﻪ ﺩﺍشتیم و ﭼﺎﺩﻭﺭ ﺯﺩﻳﻢ ﻭ مشغول اماده کردن وﺳﺎیل پیک نیک ﻛﺮﺩﻳﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺩﺍﺷﺖ ﺍﺗﻴﺶ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﺭﻭﻡ ﺭﻓﺘﻢ سمتش ﻛﻨﺎﺭ ﺍﺗﻴﺶ نشستم و ﭘﺎﻫﺎم رو ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩم و به اتیش ﺯﻝ ﺯﺩﻡ. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ که اتیش خوب زبونه کشید ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻨﺎﺭﻡ ﻧﺸﺴﺖ. -ﺧﻮبی؟ -اره. -چی ﺗﻮی ﺍﻭﻥ ﺍﺗﻴﺶ میبینی که اینجوری بهش خیره شدی؟ -ﺧﻮﺩم رو. -ﺧﻮﺩت رو؟!یعنی چی؟ -ﺧﻮﺩم رو میبینم ﭼﻮﻥ من هم مثل اتیشم،با گرما و نور خودم زندگی ادم‌ها رو نجات میدم اما اگه کسی عاشقم بشه و بخواد بیش از حد بهم نزیک بشه با خودم میسوزونمش،من عاشق نگاه کردن به شعله های اتیشم. -ﭼﻪ ﺟﺎﻟﺐ،من هم ﻋﺎﺷﻘﻢ،ﺍﻣﺎ ﻋﺎﺷﻖ ﻳﻪ ﺍﺩﻡ،عاشق ﻳﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﻤﻮ ﺑﺎ شیطنت هاش ﻭ ﺭفتار های ﻋﺠﻴﺒﺶ ﮔﺮﻓﺘﻪ. اشک توی چشم هام حلقه زد. راستین من ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ادامه داد: -خیلی ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭﻡ،خیلی،ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ویژگی هاش ﻋﺎﺷﻘﺸﻢ،حاضرم جونم رو هم ﻓﺪﺍﺵ کنم ﺍﻣﺎ اون ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻪ. با صدایی که از ته چاه در میودمد نالیدم: -من هم ﻋﺎشقم،ﻋﺎﺷﻖ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺞ ﺑﺎﺯی هاش،ﺑﺎ ﻣﺤﻜﻢ ﺑﻮﺩﻧﺶ،ﺑﺎ ﻏﺮﻭﺭﺵ،ﺑﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩن هاش،ﺑﺎ غمش،ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺵ،ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰش ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻥ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻪ. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﻣﻦ ﺗﺼﻮﺭ ﻛﺮﺩﻡ ﻳﺎ واقعا چشم های ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻏﻤﮕﻴﻦ شد؟ ﺭﻓﺖ ﺳﻤﺖ ﺍتیش و ﻛﺒﺎب ها رو ﺍﻣﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩ. از جام بلند شدم و ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ و ﺑﺎ ﺍﻟﻴﺎﺱ،آرﻭﻳﻦ ﻭ ﻣﻬﻴﺎﺭ ﺣﻜﻢ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﺮﺩیم،ﺑﻌﺪ کلی ﻛﻮﺭﯼ ﺧﻮﻧﺪن و ﺷﻴﻄﻨﺘﻮ ﺗﺤﺪﻳﺪ کردن هم من و ﻣﻬﻴﺎﺭ برنده شدیم و ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ که ﺍﻟﻴﺎﺱ ﻭ ﺍﺭﻭﻳﻦ ﺑﺮﺍﻣﻮﻥ ﺗﻜﻨﻮ ﺑﺮﻗﺼﻦ. ﺑﻌﺪ از ﻧﺎﻫﺎﺭ تصمیم گرفتیم که همه با هم وسطی ﺑﺎﺯﯼ ﻛﻨﻴﻢ.
  11. اگه حالش رو داشتم حتما یه رمان راجب بعد از ازدواج عاشقانه چه خبره مینویسم. اکثر رمان ها بعد از رسیدن عاشق ها به هم تموم میشه،اما رمان من قراره از اول ازدواج دو شخص که دیونه وار عاشق هم بودن و با کلی سختی بهم رسیدن شروع بشه. به نظر شما چطور رمانی میشه؟
  12. پارت هشتاد و نهم نوبت من و راستین شد که من رفتم برای اجرا. جمله ی ما دارم عاشقت میشم بود. ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﻋﺪﺩ ﺳﻪ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺭﻡ. -ﺳﻪ ﻛﻠﻤﺴﺖ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ. -ﺩﺍﺭﯼ راه میری؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻪ معنی ﻧﻪ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻛﺎﺑﻴﻨﺘﻮ ﺩﺭﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩم و ﺑﺴﺘﻢ. -ﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ رﻭ … سریع ﺳﻂ ﺣﺮﻓﺶ ﺩﺳﺘﻮ ﭘﺎ ﺯﺩﻣﻮ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ ﻋﻘﺐ. -ﺩﺍﺭﯼ؟ ﺳﺮم رو به نشونه ی تایید ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. -ﺩﺍﺭﯼ چی ﺧﻮﺏ؟ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺗﻮ. -ﻣﻦ ﺩﺍﺭﻡ؟ دوباره ﺳﺮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﺎ ﺩﺳﺘﻢ ﻳﻪ ﻗﻠﺐ ﺩﺭﺳﺖ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺭﻭ قلب خودم و ﺍنگشت هام رو به حالت تپش قلب ﺑﺎﺯ و ﺑﺴﺘﻪ ﻛﺮﺩﻡ. -ﻗﻠﺐ ﺩﺍﺭﻡ؟ ﺳﺮﻣﻮ ﺑﻪ معنی ﻧﻪ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ. خیلی ﺑﻌﻴﺪ ﺑﻮﺩ بدونه ﺍﻣﺎ از ﺯﺑﺎﻥ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﻭ ﻻﻝ ﻫﺎ استفاده کردم. ﺍﻭﻝ ﺧﻮﺩم رو و ﺑﻌﺪ ﺍﻭن رو ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩم و ﺩﻭﺗﺎ ﺍنگشت های ﺑﻴﻦ انگشت ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻭ انگشت ﻛﻮﭼﻴﻜﻪ ﺭﻭ ﺧﺎﺑﻮﻧﺪم و ﻧﺸﻮﻧﺶ ﺩﺍﺩﻡ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺑﺎ دو دلی و ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﻴﻒ جواب داد: -ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻖ منی؟ ﺳﺮم رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩﻡ ﻣﻨﻮ ﺣﺬﻑ ﻛﻨﻪ،ﻋﺎﺷﻖ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﻩ و ﺗﻮ ﺭو هم ﺣﺬﻑ ﻛﻨﻪ. -ﻋﺎﺷﻖ؟ تند تند ﺳﺮم رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ که ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻥ ﺑﻪ شمردن ثانیه های پایانی. ﺑﺎ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺳﺮﺷﻤﺎﺭﻩ سه جواب رو داد: -ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻣﻴﺸﻢ. جیغ ﺯﺩﻣﻮ ﭘﺮﻳﺪﻡ ﺑﺎﻻ. -ﻫﻮرا،گفتی،ﺍﻳﻮﻝ ﺭﺍسی ﺟﻮﻥ. ﺍﺯ خوشحالی پریدم و گونش رو بوسیدم. ﺑﻌﺪ کمی بازی ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻴﻢ تا ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ. ﺩﺧﺘﺮها ﺗﻮ ﻳﻪ ﺍﺗﺎﻕ و ﭘﺴﺮها هم توی یه اتاق دیگه. ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺍﺯ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ،ﺩﺧﺘﺮها ﻫﻢ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻥ،ﭘﺴﺮها ﻫﻢ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺟﻤﻊ ﻛﺮﺩﻥ ﻭﺳﺎﺋﻞ ﺑﻮﺩﻥ،ﻓﻘﻂ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻧﺒﻮﺩ. -ﭘﺲ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻮ؟ آﺭﻭﻳﻦ جواب داد: -ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺍﻗﺎ،ﻫﺮ ﻛﺎﺭﯼ ﻛﺮﺩﻳﻢ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺸﺪ. با شیطنت گفتم: -ﻣﻦ ﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻕ ﭘﺴها ﻭ ﺍﺭﻭﻡ ﺩﺭ رﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩﻡ،ﺧﻮﺩش رو ﺗﻮﯼ ﭘﺘﻮ ﭘﻴﭽﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ خوابیده ﺑﻮﺩ. کنارش نشستم و ﺻﻮﺭتش رو ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ. ﭼﻘﺪ ﻧﺎﺯ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻩ ﺑﻮﺩ مژﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﺵ ﺭﻭﻫﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ و توهم ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ،قسمتی از ﺟﻠﻮﯼ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﻛﻪ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺍﺯ بغل هاش ﺑﻮﺩ ﺧﺮﺍﺏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﻠﺨﺘﻪ ﺗﻮی ﺻﻮﺭﺗﺶ ریخته ﺑﻮﺩ. خیلی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ،خیلی زیاد ﺍﻣﺎ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺟﺮﻋﺖ گفتنش رو نمیکنم. ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻧﻴﺎﯼ ﺗﻮ ﺩﻭﺭﻡ،خیلی ﺩﻭﺭ. ﮔﻮﺷﻴﻢ رو در اوردم و از صورت راستین توی خواب ﻋﻜﺲ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺧﻮﺏ،ﺣﺎﻻ ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺑﻴﺪﺍﺭﺵ ﻛﻨﻢ؟ ﺭﻓﺘﻢ پشتش و ﺍﺭﻭﻡ ﻳﻪ ﻓﻮﺕ ﺗﻮی ﮔﻮﺷﺶ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﺩستش رو ﺍﻭﺭﺩ ﺑﺎﻻ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩ. ﻫﻬﻬﻪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﻣﮕﺴﻪ،ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﺍﺯ ﻣﻮﻫﺎم رو ﮔﺮفتم تو دستم و ﻛﺸﻴﺪﻡ به ﺯﻳﺮ ﺑﻴﻨﻴﺶ ﻛﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩستش رو ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩ ﺟﻠﻮی ﺩﻫﻨﺶ و ﻳﻪ ﻧﺎﻟﻪ ﺿﻌﻴﻒ ﻛﺮﺩ. ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﭘﺎﺷﻮ ﺩﻳﮕﻪ،ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﺍﺯ ﻣﻮهاش رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و ﺍﺭﻭﻡ ﻛﺸﻴﺪم. ﻫﻴﭻ ﺣﺮکتی ﻧﻜﺮﺩ،ﻣﺤﻜﻢ ﺗﺮ ﻛﺸﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﻳﻪ ﺗﻜﻮﻥ ریز ﺧﻮﺭﺩ ﺍﻣﺎ بیدار ﻧﺸﺪ. ﻓﻜﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺯﺩ ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺗﻮ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺩﻣﻮن و یه ﻣﺎﮊیک ﺑﺮ داشتم و برگشتم توی اتاق راستین. شروع کردم به نقاشی کردن تو صورتش،ﺍﺑﺮﻭﻫﺎش رو کلفت و ﭘﻴﻮﺳﻄﻪ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺍﺵ ﺭﻳﺶ و ﺳﻴﺒﻴﻞ پر رنگ ﻛﺸﻴﺪﻡ و ﺑﻐﻞ ﺩﻣﺎﻏﺸﻢ ﻳﻪ ﺧﺎﻝ گنده ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ. ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ،چند تا ﻋﻜﺲ از این حالتش ﮔﺮفتم و بعدش ﺍﻳﻨﻪ رو آوردم و گرفتم رو به روش،جایی که وقتی از خواب پرید خودش رو ببینه و ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﻫﻮیی ﻳﻪ جیغ ﺑﻠﻨﺪ کشیدم. -کمک،کمک،ﺩﻳﻮ،دیو اومده توی خونه. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ با جیغ من از خواب پریده بود ﻭقتی ﺗﻮ ﺍﻳﻨﻪ ی توی ﺩستم ﻗﻴﺎﻓﻪ ی ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺧﻮﺩش رو ﺩﻳﺪ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩ ﺩﻳﻮه ﭘﺸﺖ ﺳﺮ خودشه،ﺑﻠﻨﺪ شد و نعره زنان دوید تو حال خونه و پشت پسرها قائم شد. ﺩﺧﺘﺮها که نمیدونستن داستان چیه ﺑﺎ دیدن صورت راستین و نعره زدنش ﺗﺮﺳﻴﺪن و اون ها هم شروع به جیغ کشیدن کردن. ﭘﺴﺮها ﻛﻪ متوجه ی داستان شده بودن بلند زدن زیر خنده که راستین هم به خودش اومد و داستان ﺭﻭ ﻓﻬﻤﻴﺪ و به قصد کشت به سمت من حمله کرد. اما پسرها جلوش رو گرفتن که من از خنده اشکم در اومد. ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ دقیقه راستین اروم شد و بی خیال من رفت تا لباس بپوشه. چند دقیقه بعد همه بیرون آماده ی رفتن بودیم.
  13. پارت هشتاد و هشتم ﻣﺒﻞ ﻣﺎﻥ ﻭ وﺳﺎﻳﻞ ﭼﻮبی ﻫﺮ ﻃﺒﻘﻪ ﺭﻭ ﺍﻭﺭﺩه بودن. خیلی ﻛﺎﺭها ﺑﻮﺩ که باید انجام میشد،ﺗﻮ ﺩﻭ ﺭﻭﺯ چجوری میخوان ﭼﻬﺎﺭ ﻃﺒﻘﻪ ﺭﻭ ﺑﭽﻴﻨﻦ؟ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ دست جعمی ﺑﺮﻳﻢ و تک به تک ﻭﺍﺣﺪها رو ﺑﭽﻴﻨﻴﻢ. ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻡ به ﺧﻮﻧﻪ و ﮔﻔﺘﻢ که شب رو ﭘﻴﺶ ﺩﺧﺘﺮها برای کمک میمونم. ﻣﺎﻣﺎن هم ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﻓﻮﺵ ﺣﺮﻑ اخر ﻗﺒﻮﻝ ﻛﺮﺩ. -ﺍﺥ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺩﻳﮕﻪ نصف ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻭ خستگی،ﻭﺍﻗﻌﺎ یعنی دیگه ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ؟ ﻣﻬﻴﺎﺭ جواب داد: -ﺍﻭﻑ!ﺍﺭﻩ ﻣﺜﻞ اینکه. آﺭﻭﻳﻦ نالید: -ﻣﻦ ﻛﻪ خیلی ﮔﺮﺳﻨﻤﻪ ﺩﺍﺭﻡ از گرسنگی غش میکنم. -اخ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻻﻳﻚ ﺩﺍﺭﯼ،ﺍﻳﻦ ﺩﻓﻌﻪ ﻛﺎﻣﻼ ﺑﺎﻫﺎﺕ ﻣﻮﺍﻓﻘﻢ. ﺑﻘﻴﻪ ﻫﻢ تایید ﻛﺮﺩﻥ ﻛﻪ ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ و ﭘﻴﺘﺰﺍ سفارش داد. ﺍﺯ ﺩﻳﺮﻭﺯ ﺑﻜﻮﺏ ﻛﺎﺭ کرده بودیم،ﺗﺎ ﺳﻪ ﺷﺐ ﺑﻴﺪﺍﺭ مونده بودیم و ﺑﻌﺪ ﺍﺯ خستگی ﻫﺮ کدوم ﻳﻪ طرف ﺍﻓﺘﺎﺩیم و ﺧﻮﺍﺑﻴﺪم،ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺻﺒﺢ زود ﺑﺎ خستگی ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪیم و ﺗﺎ ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﻳﺎﺯﺩﻩ شب بود ﻛﺎﺭ ﻛﺮﺩیم و ﻫﻴﭻ کس چیز ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ بود. ﭘﻴﺘﺰﺍ که ﺭﺳﻴﺪ ﻫﻤﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﻭﺭ ﺷﺪﻳﻢ بهش،بعد خوردن غذا ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ اماده بشم که و برگردم خونه اما نیکا جلوم رو گرفت: -ﻛﺠﺎ ﻣﻴﻜﺎ چرا بلند ﺷﺪﯼ؟ -ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻳﮕﻪ کارها که تموم شد،ﻣﺎﻣﺎﻧﻢ گفته بعد اتمام کار فوری برگردم ﺧﻮﻧﻪ. ﻧﻴﺎﺯ ﺩﺳﺘﻤﻮ ﻛﺸﻴﺪ ﻛﻨﺎﺭ. -ﺍﻻهی ﺑﻤﻴﺮﻡ برات،خیلی ﺍذﻳﺘﺖ ﻛﺮﺩﻳﻢ،ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﺩﻳﺸﺐ خیلی ﻓﻮﺷﺖ ﺩﺍﺩ ﻧﻪ؟ -نه بابا،عیبی ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﻓﺪﺍی ﺳﺮﺕ. -ﺍﻻﻥ ﺩﻳﺮ ﻭﻗﺘﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺯﻧﮓ ﻣﻴﺰﻧﻢ به مامانت و راضیش ﻣﻴﻜﻨﻢ که ﺍﻣﺸﺒﻢ ﺑﻤﻮنی و ﻓﺮﺩﺍ ﺧﻮﺩﻡ برسونمت. -ﻧﻪ تورو ﺧﺪﺍ،ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ،ﻣﻴﺘﺮﺳﻢ یه وقت بهت بد ﺩهنی ﻛﻨﻪ. -ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ،ﻫﻤﭽﻴﻨﻢ ﻧﻴﺴﺖ،ﻣﺎﺩﺭﻩ دیگه،ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺮﺍنته. ﻧﻴﺎﺯ ﺭﻓﺖ تو اتاق که ﺯﻧﮓ بزنه به مامانم من هم ﺭﻓﺘﻢ و ﭘﻴﺶ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻢ. بعد چند دقیقه نیاز اومد. -ﺍﻭکی ﺷﺪ،ﮔﻔﺖ ﺑﻤﻮﻧﻪ. -ﺟﺪﯼ؟ﭼﻴﺰﯼ نگفت ﺑﻬﺖ ﻛﻪ؟ -ﻧﻪ،ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺟﺎﺯﻩ پیک نیک ﻓﺮﺩﺍ رو هم ﮔﺮﻓﺘﻢ. با تعجب پرسیدم: -پیک نیک ﻓﺮﺩﺍ ﺩﻳﮕﻪ ﭼﻴﻪ؟ ﺍﺭﺍﻡ جواب داد: -ﻓﺮﺩﺍ دست جمعی ﺑﺎ ﺑﭽﻪﻫﺎ میخوایم بریم پیک نیک ﻣﺠﺮﺩﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﭼﺎﻟﻮﺱ عشق و ﺣﺎﻝ. -ﺍﯼ ﺩﻭﻥ،ﺍﯼ ﺩﻭﻥ،ﺩﻭﺷﺖ ﺩﺍﻟﻢ. آروین که بچگونه حرف زدن رو شنیده بود سر کلاف رو گرفت. -ﺍﯼ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻪ ﺑﺎﺑﺎیی ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺯﺑﻮﻥ ﺷﻴﺮﻳﻨﺖ،پیک نیک ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ؟ با شیطنت ادامه دادم: -ﺍﻟﻪ کیلی ﺩﻭﺷﺖ ﺩﺍﻟﻢ ﺑﺎﺑﺎعی ﮊوﻥ. راستین هم وارد بازیمون شد. -بابا فدای دختر نازش،دیگه چی دوست داره دختر بابا؟ -ﺑﺎﺑﺎعی ﻣﻦ،ﺍﺟﻮﭼﻪ،ﻟﭙﺎﭼﻚ،ﺗﻮﻟﭽﻚ ﻫﻢ ﺩﻭﺷﺖ ﺩﺍﻟﻢ،ﺑﻼﻡ میگیلی؟ -ﺍﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎیی،ﺩﻳﮕﻪ چی ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ که ﺑﺮﺍﺕ ﺑﮕﻴﺮﻡ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺑﺎﺑﺎ؟ -ﺍﻭم ......ﺩﻳﺠﻪ ﻋﻠﻮﺳﻚ،ﺗﻮﭖ. -ﺑﺎﺷﻪ ﺑﺎﺑﺎیی ﻣﻴﺨﺮﻡ ﺑﺮﺍﺕ،ﺣﺎﻻ ﺑﻴﺎ بابا جونتو یه ماچ کن. کانال رو عوض کردم و با لحن لاتی گفتم: -ﺑﻴﺸﻴﻦ ﺑﻴﻨﻴﻢ ﺑﺎﻭ،ﺑﭽﻪ ﭘﺮﻭ. ﻫﻤﻪ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮﺧﻨﺪﻩ. ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ پیشنهاد داد: -ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺑﻴﺎﻳﻦ ﻳﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﻨﻴﻢ. ﻣﻬﻴﺎﺭ تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺑﻴﺎﻳﻦ ﭘﺎﻧﺘﻮﻣﻴﻢ بازی کنیم،ﻳﻜﻢ ﺑﺨﻨﺪﻳﻢ. همه زوجی گروه شدن من هم طبق معمول افتادم با راستین. ﺍﻭﻝ ﻧﻴﺎﺯ و آﺭﻭﻳﻦ بودن که نیاز رفت برای اجرا. کلمه ی نیاز خوک شکم پر بود. ﻧﻴﺎﺯﻡ هی دماغشو ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ ﺑﺎﻻ و ﺻﺪﺍﯼ ﺧﻮﻛﻮ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ. ﻣﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺍﺯ ﺧﻨﺪﻩ. آﺭﻭﻳﻦ هم حدس میزد. -ﻣﺮﻳﺾ ﺷﺪﯼ؟ﭼﻴﺰﯼ ﺭﻓﺘﻪ ﺗﻮ ﺩﻣﺎﻏﺖ؟ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ ﺩﻣﺎﻏﺘﻮ ﻋﻤﻞ کنی؟اها فهمیدم خوک؟ نیاز به شکمش اشاره کرد. -خوک شکم پر. ﻧﻮﺑﺖ ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻭ تمنا شد که ماهیار رفت برای اجرا. کلمه ی ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ خواننده گوگوش بود. ماهیار ﻳﻪ ﺳﺎﻋﺖ ﺯﻭﺭ ﺯﺩ،هی ﻟﺒﺎﺷﻮ ﻏﻨﭽﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺍﺭﺍﻳﺶ ﻣﻴﻜﺮﺩ،ﺍﺩﺍﯼ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ گی ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻭﺭﺩ اما هر کاری که کرد نتونستن کلمه رو بگن.
  14. هشتاد و هفتم ﺩﺭﻭ ﺑﺎﺯﻛﺮﺩ،ﻭﺍﯼ ﺧﺪﺍ ﭼﻪ ﻣﻌﺮﻛﻪ ﺷﺪﻩ،ﻛﺖ ﺗﻮ ﺗﻨﺶ کیپ ﺷﺪﻩ بود و فوق‌العاده دیده میشد،ﻳﻪ ﭼﺮﺥ ﺯﺩ و پرسید: -چطور شدم؟ -ﻋﺎلی،خیلی ﺑﻬﺖ ﻣﻴﺎﺩ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با شیطنت نگاهم کرد. -ﺍﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ خانوم،چشم هات رو ﺩﺭﻭﻳﺶ ﻛﻦ،ﻗﻮﺭﺗﻢ ﺩﺍﺩی ها،ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪﻡ. -ﻧﺘﺮﺱ ﺗﻤﻮﻡ نمیشی،خیلی ﺯﻳﺎﺩﯼ. ﺍوﻣﺪﻡ ﺑﺮﻡ ﻛﻪ ﺻﺪﺍﻡ ﺯﺩ: -میکا. -ﺑﻠﻪ. -ﺣﺎﻻ ﭼﺮﺍ ﻗﻬﺮ میکنی؟ﻭﺍیسا ﺍﻳﻨﻮ ﺑﺒﻴﻦ. ﺩﻛﻤﻪ کتش رو ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﺵ ﺍﻭﺭﺩ،ﺑﺎ اون ﺟﻠﻴﻘﻪ ای که بهش داده بودم ﻣﻬﺸﺮ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ خیلی ﺑﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ پهن و ﺑﺎﺯﻭ ﻫﺎﯼ ﻛﻠﻔﺘﺶ ﻣﻴﻮﻣﺪ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ نمایشی ﺩﺳﺘﺸﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﺟﻠﻮ ﺻﻮﺭتش. -ﺍﺥ ﺍﺥ چشمم ﺩﺭ ﺍﻭﻣﺪ. یه لحظه نگران شدم،ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺘﺶ. -چی ﺷﺪ؟ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ خوبی؟ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﻧﮕﺎﻡ ﻛﻦ،ﺳﺮﺗﻮ ﺑﮕﻴﺮ ﺑﺎﻻ. ﺳﺮش رو آروم بالا ﮔﺮﻓﺖ و توی چشم هام ﺯﻝ ﺯﺩ. -ﺗﻮ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ چی ﻛﺎﺭ میکنی ﺩﺧﺘﺮ؟ﺑﺮﻕ ﺍﻭﻥ چشم هات که من رو ﻛﻮﺭ ﻛﺮﺩ،یعنی ﺍﻧﻘﺪر برات با ارزشم که ﺍﻳﻦ چشم های ﻗﺸﻨﮕﺖ ﻧﮕﺮﺍﻥ منن؟ ﺍﺯﺵ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻡ. ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﻗﺪﺭﺕ تند میتپید،با لکنت گفتم: -ﻣﻦ ...ﻣﻦ ﻣﻴﺮﻡ،ﺩﻳﺮ ﺷﺪ ﻟﺒﺎست رو ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭ ﻭ ﺑﻴﺎ. سریع پشتم رو کردم بهش و ﺭﻓﺘﻢ به ﺳﻤﺖ ﺑﭽﻪﻫﺎ ﻛﻪ ﺩﺍﺷﺘﻦ لباس هاشون رو ﺣﺴﺎﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩﻥ. بعد از چند دقیقه راستین هم اومد و لباسش رو حساب کرد که با بچه‌ها به سمت مزون لباس عروس ﺭﻓﺘﻴﻢ. ﺍﺭﺍﻡ با ذوق تک تک لباس ها رو از نظر گذروند. -ﻭﺍیی ﺧﺪﺍ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﻴﺸﻪ قراره لباس عروس ﺑﭙﻮﺷﻢ،ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ طاقت ﻧﺪﺍﺭﻡ بریم تو،همشون خیلی ﻗﺸﻨﮕﻪ. مهیار با عشق نگاش کرد. -ﺧﺎﻧﻮمی ﺗﻮ ﺗﻮی ﺍﻳﻦ ﻟﺒﺎس ها خیلی ناز میشی. ﺩﺧﺘﺮها ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﻳﻪ مدل لباس ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻨﻮ ﺑﺎ ﻛﻤﻚ ﺍﻗﺎ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﺭﻓﺘﻦ که ﺑﭙﻮﺷﻦ. من هم که مسئول خرید وسایل سفره ی عقد بودم رﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﻘﺪ و ﻳﻪ ﺳﺮیشون رو ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ ﺧﺎﻧﻢ؟ﻳﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﻴﺎﻳﻦ. -ﺑﻠﻪ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ -ﺍﻭﻥ ﺳﻔﺮﻩ عقد ﻃﻼیی رنگ ﻭ ﺍﻭﻥ ﻛﺎﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ رنگ،اون ﻛﻠﻪ ﻗﻨﺪهای دانتلی ﺳﻔﻴﺪ ﺑﺎ ﺭﻭﺑﺎﻥ ﺻﻮﺭتی ﻛﻢ ﺭﻧﮕﻪ و اون سنگ های ﺍکلیلی رنگ های ﺻﻮﺭتی،ابی،ﻧﻘﺮﻩ ﺍﯼ،ﻃﻼیش،ﺍﻭﻥ ﺻﺪﻓﻬﺎﯼ ﺭﻳﺰ ﻭ ﺍﻭﻥ قلب هاﯼ ﺷﻴﺸﻪﺍﯼ ﺭﻳﺰ ﻗﺮﻣﺰ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ بی زحمت. -چشم ﺍﻻﻥ ﺑﺮﺍﺗﻮن ﺍﻣﺎﺩﻩ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﭼﻴﺰ ﺩﻳﮕﻪای ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻳﻦ؟ -ﺍﻭم ...ﺷﻤﺎ ﺍﺑﺸﺎﺭ،فشفشه و ﻣﻨﻮﺭ هم ﺩﺍﺭﻳﻦ؟ -بله چه تعدادی ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻦ از هر کدوم؟ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ از پشت سرم جواب داد: -بی زحمت ﺍﺯ ﻫﺮ ﻛﺪﻭﻡ ﺩﻩ ﭘﻮﻧﺰﺩه تا ﺑﺪﻳﻦ. با چشم های گرد شده برگشتم سمتش. -ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ؟ﭘﻨﺞ ﺗﺎ دونه از هر کدوم ﺑﺴﻪ. -ﻧﻪ بابا،شما بیاید خانم ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﻴﺸﻪ. -چشم. ﺍﻟﻴﺎﺱ صدام زد: -ﻣﻴﻜﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﻣﻴﮕﻦ ﻧﻤﻴﺎﯼ ﺑﺒﻴﻨﻴﺸﻮﻥ؟ -ﻧﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ یه دفعه ﺷﺐ ﻋﺮﻭسی ببینمشون. -ﺍﻭکی پس ﻣﺎ چند دقیقه دیگه ﻣﻴﺎﻳﻢ،ﺩﺧﺘﺮها لباس هاشون رو ﭘﺴﻨﺪﻳﺪﻥ،ﺗﻮ ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺳﻔﺮﻩ ﺭﻭ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﯼ؟ -ﺍﺭﻩ رفته بیاره. -ﺑﺎﺷﻪ. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ حسرت و ﻧﺎﺭﺍحتی ﺑﻪ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭس ها ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻴﻜﺮﺩﻡ. یعنی ﻣﻴﺸﻪ من هم ﻳﻪ ﺭﻭﺯ لباس عروس ﺑﭙﻮﺷﻢ و در کنار ﻋﺸﻘﻢ خوشبخت بشم؟ صدای راسین رو از کنار گوشم شنیدم. -تو توی این لباس ها فوق‌العاده میشی. -فکر نکنم هیچ وقت قسمت من بشه. با اومدن ﺑﭽﻪﻫﺎ راستین دیگه نتونست چیزی بگه. بعد حساب کردن لباس ها و وسایل با بچه‌ها به ﺳﻤﺖ اپارتمانشون رفتیم.
  15. هشتاد و ششم -ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ،ﭼﻪ ﺧﺒﺮﻩ ﭘﺸﺖ ﻫﻢ ﺭﺩﻳﻒ ﻣﻴﻜﻨﻴﻦ؟ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻳﻦ؟ﻧﻴﻜﺎ ﺟﻮﻥ ﻣﻨﻢ ﺣﺴﻢ ﻣﺜﻞ شماس ﺍﻣﺎ خیلی ﺑﻴﺸﺘﺮﻩ ﻋﺰﻳﺰ ﺩﻟﻢ،ﺍﺭﺍﻡ ﺟﺎﻥ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ ﺩﻧﻴﺎ نیستی ﻛﻪ ﺧﻴﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ ﻣﻦ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻭ ﺷﺎﻡ ﺧﻮﻧﻪ ﻳﻜﻴﺘﻮﻥ چتر ﻣﻴﺸﻢ که ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺩﻝ تنگی ﻧﻜﻨﻴﻦ،ﻧﻴﺎﺯ ﺟﻮﻥ ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﻋﺎلی ﻭ ﺧﻮﺵ ﺑﺨﺖ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺑﺎﺑﺎ ﻫﻢ ﻣﻴﺴﺎﺯﻥ و ﻣﻴﺴﻮﺯﻭﻧﻦ،ﻫﻤﻪ چیز هم ﻗﺎﺑﻞ ﺗﺤﻤﻠﻪ،ﺗﻤﻨﺎ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﻛﻪ ﺷﻮﺭﺭ ﻛﺮﺩﯼ ﻣﻨﻮ ﻭﻝ ﻛﺮﺩﯼ،ﺍﮔﻪ ﻧﻤﻴﺘﻮنستی ﺑﻴﺎﯼ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ میگفتی خودم ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻣﻴﮕﺮﻓﺘﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﻗﺎ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺗﻮ ﺯﺣﻤﺖ ﺍﻧﺪﺍختی؟ ﻫﻤﺸﻮﻥ با هم یه ﺍیش کش دار گفتن که راسیتن با لحن عجیبی گفت: -ﺯﺣﻤﺖ که ﻧﻪ ﺭﺣﻤﺖ،ﺧﻮﺏ ﺑﭽﻪﻫﺎ چه چیز هایی ﻣﻮﻧﺪ که باید ﺑﮕﻴﺮﻳﻢ؟ ﺍﻟﻴﺎﺱ جواب داد: -ﻫﻤﻪ چی ﺗﻜﻤﻴﻠﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﻟﺒﺎﺱ ﻋﺮﻭس ها و ﻟﺒﺎﺱ ﺩﻭﻣﺎﺩ ها به علاوه ﻭﺳﺎﻳﻞ ﺳﻔﺮﻩ ﻋﻘﺪ،ﺑﻌﺪﻡ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮﻳﻢ و ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﭼﻴﺪﻥ ﺧﻮﻧﻪ کنیم ﭼﻴﺰﯼ ﺗﺎ ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺩﻳﮕﻪ نمونده. ﻣﻬﻴﺎﺭ پیشنهاد داد: -ﺧﻮﺏ ﺍﻭﻝ ﺑﺮﻳﻢ ﻟﺒﺎﺱ ﺩﻭﻣﺎﺩ ﭼﻮﻥ ﻛﺎﺭهاﯼ ﺧﺎﻧﻮم‌ها بیشتر ﻃﻮﻝ ﻣﻴﻜﺸﻪ. با بچه‌ها ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻃﺒﻘﻪ ﺩﻭﻡ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﺗﻮی ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮﻳﻦ ﻣﻐﺎﺯﻩ ﻛﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻓﺮﻭشی،ﺑﻴﻦ ﻟﺒﺎس ها میگشتیم و ﻫﺮ کی ﻳﻪ ﻧﻈﺮﯼ ﻣﻴﺪﺍﺩ. هر کدوم از پسرها مدلی رو انتخاب کردن و رفتن تا بپوشن. دخترها هم رفتن تا تو تنشون نظر بدن. داشتم به لباس ها نگاه میکردم که ﭼﺸﻢ افتاد ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻛﻪ ﻛﻼﻓﻪ ﺑﻴﻦ کت شلوارها میگشت. به سمتش رفتم. -کمک ﻣﻴﺨﻮﺍﯼ؟ -ﺍﺭﻩﺑﺪ ﺟﻮﺭ ﮔﻴﺮ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﻴﻦ ﺍﻳﻦ ﺩﻭﺗﺎ. به ﻛﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭهایی ﻛﻪ ﻧﺸﻮﻧﻢ ﺩﺍﺩ بود ﻧﮕﺎﻩ ﻛﺮﺩﻡ،ﻳﻜﻴﺶ کامل ﺳﻔﻴﺪ ﺑﻮﺩ با یقه و سر استین مشکی و ﺍﻭﻥ یکی مشکی بود ﺑﺎ ﺧﻄ هاﯼ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺍبی ﺭﻳﺰ ﻋﻤﻮﺩﯼ. -ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﻣﺸﻜﻴﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺮﻭسی ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺑﻬﺘﺮﻩ،ﺍﻭﻥ ﺳﻔﻴﺪه رو ادم توی تک ﺷﺐ ﺯﻧﺪگیش یپوشه قشنگ تره،ﺭﻭﺯﯼ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻴﻤﻪ ﮔﻢ ﺷﺪﺕ ﻣﻴﺮسی،ﺍﻟﺒﺘﻪ این فقط ﻧﻈﺮ منه. -ممنون از کمکت،ﻫﻤﻴﻦ که گفتی خوبه،ﻣﻴﺸﻪ تا من میرم پرﻭ ﺗﻮ ﻳﻪ ﭘﻴﺮﻫﻨﻢ ﺑﻪ سلیقه ی خودت برام ﺑﻴﺎﺭﯼ؟ -ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ برو تن بزن. ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪﻩ. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﻳﻪ ﭘﻴﺮﻫﻦ ابی درباری ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺪید،ﺳﺎﻳﺰ ﻻﺭﺝ باشه لطفاً. فروشنده بعد از چند لحظه پیرهنی رو میز گذاشت: -ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺑﻪ؟ -بله ممنون. ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻕ پرﻭ ﻛﻪ ﭼﺸﻢ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﺟﻠﻴﻘﻪ ی مشکی که به کت و شلواری که راستین برد بپوشه میومد. دوباره رو به فروشنده رفتم. -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ اقا،ﻣﻴﺸﻪ ﺍﻭن جلیقه رو هم سایز این اقا بدید؟ ﺟﻠﻴﻘﻪ ﺭﻭ از فروشنده ﮔﺮفتم و به ﺳﻤﺖ اتاقکی که راستین توش بود رفتم و ﺩﺭ ﺯﺩﻡ. -ﺑﻠﻪ. -ﻣﻨﻢ،ﭘﻴﺮاﻫﻦ ﺍﻭﺭﺩﻡ. ﺩﺭ رﻭ ﻧﻴﻤﻪ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩستش رو ﺍﻭﺭﺩ ﺟﻠﻮ،ﺟﻠﻴﻘﻪ ﻭ ﭘﻴﺮاهن رو ﺩﺍﺩﻡ ﺩستش و ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺑﭽﻪﻫﺎ که اومده بودن بیرون. -خیلی ﺧﻮﺵ تیپ ﺷﺪﻳﻦ ﺩﺍﺩﺍﺷﺎ. ﺍﺭﻭﻳﻦ بهم لبخند زد -ﺍﯼ ﺷﻴﻄﻮﻥ،ﺗﻮ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺗﻌﺮﻳﻒ نکنی کی ﺑﻜﻨﻪ ﺍﺧﻪ؟ ﻫﻤﻪ ﺧﻨﺪﻳﺪﻧﻮ ﭘﺴﺮها ﺭﻓﺘﻦ که ﻟﺒﺎس هاشون و ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﻥ. دوباره ﺭﻓﺘﻢ ﺳﻤﺖ ﺍﺗﺎﻗﻚ ﺭﺍﺳﺘﻴﻨﻮ ﺩﺭ ﺯﺩﻡ. -ﺑﻠﻪ. -ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻣﻨﻢ،ﭘﻮﺷﻴﺪﯼ؟ ﻣﻴﺘﻮﻧﻢ ﺑﺒﻴﻨﻤﺖ؟
  16. شاید نباید دوبار میومدم پی نویسندگی؟

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 6
    2. هانیه پروین

      هانیه پروین

      عزیزم اینجا انجمن نویسندگیه، 90 درصد کاربرها نویسنده هستن نه خواننده رمان

      روی بازدید رمانتون تمرکز کنید

      روی نتیجه، وقتی رمانتون منتشر میشه و اسمتون تو سرچ گوگل بالا میاد

    3. عسل

      عسل

      این رمانت بازنویسی داره میشه؟ چون داخل گوگل هم هست فقط دانلود نکردم بخونن @Delsa.s

    4. Nil

      Nil

      اره عزیزم بازنویسی چون فایل توی گوگل مال ده سال پیشه و خیلی قسمت های رمان از توش پاک شده. 

      بعد از بازنویسی کامل قراره فصل دومش رو بنویسم. 

  17. سلام درخواست ناظر رمان برای رمان سیاه قلب رو دارم.
  18. @راویِ امید سلام، با تشکر از نقد زیبا و آموزش دهندتون حتما موارد گفته شده رو در پارت های گذشته و همچنین اینده تصحیح خواهم کرد. متنی که راجب روایت استاد سعدی گفتید کاملاً صحیح هست. من خودم به شخصه با این که بار ها و بار ها پارت های نوشته شده رو مرور میکنم اما باز هم هر بار میبینم که یه جایی از رمان میتونه که بهتر از این ها باشه و یه جا هایش اشتباهه. از نقد با ارزشتون حتما توی نگارشم استفاده میکنم. 💐❤️
  19. پارت هشتاد و پنجم ﺑﻌﺪ ﻳﻪ ﺭﺑﻊ ﻳﻪ مرسدس ﺑﻨﺰ دو در زرد رنگ ﺟﻠﻮی ﭘﺎﻡ ﺗﺭﻣﺰ ﻛﺮﺩ،ﺷﻴﺸﻪ ﻫﺎﺵ هم ﺩﻭﺩﯼ ﺑﻮﺩ. ﺣﺘﻤﺎ ﻣﺰﺍﺣﻤﻪ ﺭﻭﻣﻮ ﻛﺮﺩم اون ور و ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ و بهش محل نذاشتم. راننده ی ﻣﺎشین دنبالم راه افتاده بود و مدام بوق میزد. کلافه داد زدم: -ﺍﻩ چه مرگته ﺭﻭﺍنی؟ -ﺧﺎﻧﻢ ﺧﺎﻧﻮﻣﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﻴﺪﻳﺪﻥ؟ ﺍع ﺍﻳﻦ ﻛﻪ ﺭﺍستین ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻪ!ﺍﻳﻦ اینجا چی ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﻣﮕﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺒﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮها ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ بیان؟ -ﺳﻼﻡ ﺧﻮبی؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ﺍﻳﻦ ﺟﺎ چی ﻛﺎﺭ میکنی؟ -ﺳﻼﻡ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺧﺎﻧﻢ،ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺸﻘﻢ،ﺗﻮ چی؟ با حرفش قلبم از تپش ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ. ﻋﺸﻘﺶ؟؟ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ بود؟؟ﻋﺎﺷﻖ چه کسی؟؟ به سختی اب دهنم رو قورت دادم. -ﺍﻫﺎﻥ ﭼﻪ ﺧﻮﺏ،من هم ﺍﻳﻨﺠﺎ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺩﺧﺘﺮها بودم،ﻣﻴﺨﻮﺍﻳﻢ با هم ﺑﺮﻳﻢ ﺧﺮﻳﺪ عروسی،خوشحال ﺷﺪﻡ ﺩﻳﺪﻣﺖ،ﺩﻳﮕﻪ ﻭقتت رو ﻧﻤﻴﮕﻴﺮم،ﺑﻬﺘﺮﻩ ﺑﺮﯼ که عشقت منتظر نمونه. ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺑﺮﻡ ﻛﻪ ﺑﻮﻕ ﺯﺩ. -ﺑﻠﻪ؟ -ﻛﺠﺎ میری؟ﺑﭙﺮ ﺑﺎﻻ ﺧﺎﻧﻢ ﺧﻮﺷﮕﻪ ﺩﻳﺮﻣﻮﻥ ﺷﺪ. ﺑﺎ چشم های ﮔﺮﺩ ﺷﺪﻩ ﮔﻔﺘﻢ: -چی؟ﺑﺎ منی؟ﻣﮕﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺸﻘﺖ ﻧﻴﻮﻣﺪﯼ؟ -ﺷﻮﺧﻲ ﻛﺮﺩﻡ ﺑﺎﺑﺎ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ،ﺩﺧﺘﺮ ها من رو فرستادن،ﺯﻭﺩ ﺑﺎﺵ ﺑﭙﺮ ﺑﺎﻻ. با لبخند سر تکون دادم و ﺳﻮﺍﺭ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺷﺪﻡ،ﺩﺍخل ماشین رنگ ﻣﺸﻜﻲ و ﻧﺎﺭجی ﺑﻮﺩ،ﻣﻮﻧﺪه بودن ﺗﺒﺮﻳﻚ ﺑﮕﻢ ﻳﺎ ﻧﻪ؟ﺍﺧﻪ ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﺪﻡ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ مثل دفعه ی قبل ﺑﮕﻪ ﺟﺪﻳﺪ ﻧﻴﺴﺖ،ﺍﺻﻼ ﺍﻳﻦ چند تا ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺩﺍﺭﻩ؟ -ﺍﻳﻦ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺧﻮﺩﺗﻪ؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻮﺷﺖ اومده؟ -ﺍﺭﻩ ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮕﻪ،ﺟﺪﻳﺪﻩ؟ﻣﺒﺎﺭﻛﻪ. -ﺍﺭﻩ ﻣﻤﻨﻮﻥ ﻗﺎﺑﻞ ﻧﺪﺍﺭﻩ؟ -ﻣﺮسی صاحبش قابل داره. -ﺭﺍستی تو ﭼﺮﺍ ﻳﻪ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﻤﻴﮕﻴﺮﯼ؟ﺍﮔﻪ ﺑﺨﻮﺍﯼ ﻣﻦ ﺍﺷﻨﺎ ﺩﺍﺭم،در اصل یعنی ﺑﺎﺑﺎﯼ ﻣﻬﻴﺎﺭ و ﻣﺎﻫﻴﺎﺭ ﻳﻪ ﻧﻤﺎﻳﺸﮕﺎﻩ ﻧﺎﻧﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ،ﻣﻦ همه ی ماشین هام رو ﺍﺯ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻣﻴﮕﻴﺮﻡ. -ﻓﻌﻼ که ﺑﻮﺟﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﻌﺪﺍ ﺷﺎﻳﺪ ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﻣﻤﻨﻮﻥ. -ﺍﯼ ﺧﺴﻴﺲ،ﺑﻮﺟﻪ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﺎ ﺯﻭﺭﺕ ﻣﻴﺎﺩ؟ -ﻧﻪ ﺟﺪﯼ فعلا ﭘﻮﻝ ﻧﺪﺍﺭﻡ. -ﺑﺎﺷﻪ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺭﺍحتی،ﻫﺮ ﻭﻗﺖ خواستی ﺑﮕﻮ تا ﺑﺎﻫﺎﺕ ﺑﻴﺎﻡ و ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﻳﺖ ﻛﻨﻢ. -حتماً،ﺭﺍستی ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻛﺠﺎﻥ؟ﭼﺮﺍ خودشون ﻧﻴﻮﻣﺪﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ؟ -ﺍﻭﻧﺎ ﭘﺎﺳﺎﮊ .....هستن،ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ پیش بچه ها که وقتی داشتم با ماهیار صحبت میکردم حرف بچه‌ها رو شندیدم که میخواستن بیان دنبالت برای همین بهشون ﮔﻔﺘﻢ که من خودم سر راه میرم ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ،بلاخره ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎمت ﺭﻭ ﺩﺍﺩﯼ؟ -ﺍﺭﻩ ﺑﺎﺑﺎ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ. -ﺧﺪﺍﺭﻭﺷﻜﺮ،ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﻲ ﺍﻳﺸﺎﻻ ﻛﻪ ﻗﺒﻮﻟﺖ ﻛﻨﻦ. پنج ﺩﻗﻴﻘﻪ ی بعد به ادرس رسیدیم ﭘﻴﺎﺩﻩ شدیم و در کنار ﻫﻢ ﻭﺍﺭﺩ ﭘﺎﺳﺎﮊ ﺷﺪﻳﻢ. ﺩﺧﺘﺮها ﺭﻭ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ ﺑﺎ جیغ ﻫﻤﻪ ﺷﻮن رو ﺑﻐﻞ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺍﯼ ﻋﻮﺿﻴﺎ،ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ یک ذره ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ،ﭼﻪ ﺧﺒﺮ عروس خانوم ها؟ﺧﻮﺵ ﻣﻴﮕﺬﺭﻩ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻦ؟ ﻧﻴﻜﺎ جواب داد: -ﻭﺍﯼ ﻣﻴﻜﺎ تا ندیده بودمت ﺑﺎﻭﺭﻡ نمیشد که ﺍﻧﻘﺪر ﺩﻝ ﺗﻨﮕﺖ ﺷﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ!ﺍﻻﻥ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻣﺖ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺍﻫﺮم رو ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﻳﻮﻧﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ انگار همه چیز ﻳﻪ چیش ﻛﻤﻪ. ﺍﺭﺍﻡ هم تایید کرد: -ﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﻴﮕﻪ،ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﻃﻮﺭیم،ﺍﻭﻥ ﻗﺪﺭ ﻛﻪ برای تو دلتنگ میشم از دوری مامانم دلتنگ نمیشم. ﻧﻴﺎﺯ پرسید: -ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﺑﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ؟ﭼﻪ ﺧﺒﺮﺍ؟ﻫﻤﻪ چی ﻃﺒﻖ ﺭﻭﺍﻝ ﻫﺴﺖ؟ﻣﺎﻫﺎﻥ،ﻣﺎﻣﺎﻥ و ﺑﺎﺑﺎﺕ،ﺧﻮﺩﺕ خوبید؟ ﺗﻤﻨﺎ با غصه گفت: -ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮﺍﻫﺮﯼ ﻛﺎﺵ ﺗﻮﻫﻢ با یکی ﻣﺰﺩﻭﺝ ﻣﻴﺸﺪﯼ و ﻋﺮﻭسیت ﺑﺎ ما توی یه روز میگرفتی. ﻫﻤﺸﻮﻥ هم زمان ﺳﺮ ﺗﻜﻮﻥ ﺩﺍﺩن و دمغ ﺷﺪﻥ.
  20. صفحه ی نقد رمان سیاه قلب |نیلوفر صبوری کاربر انجمن نودهشتیا نام رمان: سیاه قلب نویسنده: نیلوفر صبوری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر:عاشقانه،طنز،ازدواج اجباری، غمگین. ﺧﻼﺻﻪ:داستان قصه ی ما ﺭﺍﺟﺐ ﺩﺧﺘﺮی ﺑﻪ نام ﻣﻴﻜﺎست که از لحظه ی به دنیا اومدنش وسیله ی درست کردن اشتباهات خانوادش بوده و الان بعد از هجده سال زندگی کردن برای دیگران میخواد که از حالا به بعد فقط برای خودش زندگی کنه اما با قرار گرفتن پسر داستانمون راستین وفایی که دنیاش کاملاً با میکا فرق میکنه و تنها مشکلات زندگیش انتخاب مدل و رنگ ماشین هر فصلشه،میون ساختن اینده ی خودش غرق کل کل با راستین میشه و برای لحظاتی تمام مشکلات زندگیش رو فراموش میکنه. پارتی از رمان: ﻳﻌﻨﻲ ﭼﻲ؟ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﻲ ﺍﺧﻪ؟ ﻣﮕﻪ ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻲ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ پررو ﻣﺘﻨﻔﺮﻡ ؟ﺍﺻﻼ میدونید ﺍﻣﺮﻭﺯ چیکار ﻛﺮﺩﻩ؟ ﻣﻮﺯﯼ ﻛﻪ ﺗﻌﻤﻴﺮ ﻛﺎﺭ ﺑﻬﻢ ﺩﺍﺩﻩ ﺑﻮﺩ رﻭ ﺍﺯ ﺟﻴﺐ ﻛﺘﻢ ﺩﺭ ﺍﻭﺭﺩﻣﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﻢ ﭘﺴﺮﺍ. -ﻣﻮﺯﻭ فرو ﻛﺮﺩﻩ ﺗﻮ ﺍﮔﺰﻭﺯ ﻣﺎﺷﻴﻦ، ﻣﺎﺷﻴﻦ نازم ﺧﻔﻪ ﻛﺮﺩﻩ. ﺍﻟﻴﺎﺱ ﺯﺩ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ. ﺑﺎ ﺍخم چپ چپ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ. -ﺑﺒﻨﺪ ﻧﻴﺸﺘﻮ ﺑﺰﻏﺎﻟﻪ. ﺧﻨﺪﺵ ﺑﻠﻨﺪ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ ﻭ ﮔﻔﺖ: -ﺍﺧﻪ ببین ﭼﻪ موز ﺑﺰﺭگیه، ﺍﺯ ﻛﺠﺎ ﺍﻭﺭﺩﻩ اینو؟ ﻭ قهقه ﺯﺩ ،بقیه ﭘﺴﺮ ها ﻫﻢ ﺯﺩﻥ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ، ﻳﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺑﻪ ﻣﻮﺯ ﻛﺮﺩﻣﻮ ﺧﻮﺩﻣﻢ ﺯﺩﻡ ﺯﻳﺮ ﺧﻨﺪﻩ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺣﺮﺹ ﺑﻮﺩ، ﺍﺧﻪ ﺍﻳﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪ ﻣﻐﺮﻭﺭﻩ ﻭ ﻛﻢ ﻧﻤﻴﺎﺭﻩ. https://forum.98ia.net/topic/5780-رمان-سیاه-قلب-نیلوفر-صبوری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#comment-31434 از تمامی دوستان دعوت میکنم که رمان سیاه قلب رو مطالعه کنند و نقد و نظر های خودشون رو راجب رمان سیاه قلب اینجا برام قرار بدن.
  21. پارت هشتاد و چهارم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﭘﻴﺶ ﭘﺴﺮها نشسته بودم و ﮔﺮﻡ ﺣﺮﻑ زدن بودیم که با پخش شدن اهنگ دونفره ی لایتی بچه ها با نامزد هاشون رفتن تو پیست رقص. ﺩﺍﺷﺘﻢ بین زوج ها چشم میچرخوندم ﻛﻪ ﭼﺸﻤﻢ افتاد ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ. خشکم زد،احساس میکردم که قلبم یک لحظه از تپش ﺍﻳﺴﺘﺎﺩ. ﺍز طرفی چیزی که میدیدم و از طرف دیگه چیز هایی که میشنیدم داشت دیونم میکرد. -ماشاالله،ماشاالله،ﻳﻠﺪﺍ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻧﮕﺎﻩ کن ﭘﺴﺮت و ﻋﺮﻭﺳﺖ ﭼﻪ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺎﻥ،ﺧﺪﺍ از چشم بد ﺣﻔﻈﺸﻮﻥ ﻛﻨﻪ،به سلامتی ﻋﺮﻭﺳﻴﺸﻮﻥ ﻛﻴﻪ؟ شخص دیگه ای جواب داد: -فعلاً که ﺩﺧﺘﺮﻩ داره برامون ﻧﺎﺯ ﻣﻴﻜﻨﻪ ﺍﻣﺎ قولش رو ﺍﺯ برادرم ﮔﺮﻓﺘﻢ،ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﻮﻧﻪ،ﺑﻪ ﺍﺣﺘﻤﺎﻝ ﺯﻳﺎﺩ ﻋﻴﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ هم ﻋﺮﻭﺳﻴﺸﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ،دعتتون میکنیم،حتماً تشیف بیارید … ﺑﻘﻴﻪ ی ﺣﺮﻓﺎشون رو دیگه نشنیدم،ﻓﻘﻂ عشقم رو ﺗﻮ ﺑﻐﻞ ﻳﻪ ﭘﺴﺮ ﺩﻳﮕﻪ دیدم ﻛﻪ ﺩﺍشت با خنده باهاش میرقصید. -ﭼﺮﺍ ﺑﺎﻫﺎﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﻛﺮﺩﯼ لعنتی؟ﭼﺮﺍ؟ ﺩﻳﮕﻪ طاقت ﻣﻮﻧﺪﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ،ﺭﻓﺘﻢ ﭘﻴﺶ ﻣﺎﻫﺎﻧﻮ باهاشون ﺧﺪﺍفظی ﻛﺮﺩم و از عروسی ﺑﻴﺮﻭﻥ زدم،ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎن اینا ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻢ که تو باشگاه ﻣﺸﻜﻠﻲ ﭘﻴﺶ ﺍﻭﻣﺪ و باید برم. (ﻣﻴﻜﺎ) ﺍﻭﻥ شب هم ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ ﻧﻈﺮﻡ کاملاً ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺳﺎﺩ ﺗﻌﻘﻴﺮ ﻛﺮﺩه بود،ﺍﻭﻥ ﻣﺜﻞ بقیه ی خانواده ی ﻋﻤﻪ نبود. ﺍﻭﻥ ﺷﺐ کلی من رو ﺧﻨﺪﻭﻧﺪ ﻭ جریان وصیتنامه منتفی ﺷﺪ. ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ چرا ﺍﻭﻥ ﺷﺐ ﻫﺮ چی ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﮔﺸﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻘﻴﻪ ﺣﺮفش رو ازش ﺑﭙﺮﺳﻢ پیداش نکردم،یعنی ﻛﺠﺎ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ؟ﺑﻌﺪ رفتن راستین بی ﺣﺎﻝ ﺷﺪﻡ و ﻫﻤﺶ ﻓﻜﺮﻡ ﺩﻧﺒﺎﻟﺶ ﺑﻮﺩ. ﺍﻻن هم ﺩﻭ ﻣﺎﻩ ﻛﻪ ﺳﺨﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﻢ ﻛﺎﺭ ﻣﻴﻜﻨﻢ و ﺧﺮﺩﺍﺩ ﺑﺎﻳﺪ تحویلش ﺑﺪﻡ و ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻢ. (یک ماه بعد،اخر خرداد ماه) ﺍﻭﻑ،بلاخره ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ،ﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﺭﺱ. ﺍﺯ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺑﻴﺮﻭﻥ اومدم. ﺧﻮﺏ ﺣﺎﻻ چی ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟ ﺑﺰﺍﺭ ﺯﻧﮓ ﺑﺰﻧﻢ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺒﻴﻨﻢ ﻛﺠﺎﻥ؟اگه بی کارن بیان ﺑﺮﻳﻢ ﺑﻴﺮﻭﻥ. ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻤﻨﺎ ﺭﻭ ﮔﺮﻓﺘﻢ که سر دومین بوق جواب داد: -الو جانم؟ -ﺳﻼﻡ ﻋﺨﺸﻢ،ﺧﻮفی؟ﺣﺎﻟﺖ ﺧﻮﻓﻪ؟ﺍﻗﺎﺕ ﺧﻮﻓﻪ؟ -ﺑﻪ ﻣﻴﻜﺎ ﺧﺎﻧﻢ بی ﻭﻓﺎ،ﭼﻪ ﻋﺠﺐ!ﺑﻌﺪ از ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﻳﺎﺩی از ﻣﺎ ﻛﺮﺩﯼ؟بی ﻭﻓﺎ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ موقع ﻛﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺑﮕﺎﻩ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺧﻮﻧﻪ ها مون ﺩﻳﮕﻪ ﭘﻴﺪﺍﺕ ﻧﺸﺪه،ﻣﻨﻢ ﺧﻮﺑﻢ،ﺍﻗﺎﻣﻢ ﺧﻮﺑﻪ،از تو ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟ﭘﺎﻳﺎﻥ ﻧﺎﻣﺘﻮ تحویل ﺩﺍﺩﯼ؟ -ﺍﻭ .....ﭼﻪ ﺧﺒﺮه؟ﭼﻘﺪر ﮔﻠﻪ داری! ﺧﻮﺏ ﺷﻤﺎ ﻫﻢ ﻣﺎﺭﻭ ﺗﺤﻮﻳﻞ نمیگرفتی،ﻫﻤﺶ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺳﻪ ﺗﺎ ﻛﺎﺭ هاﺗﻮن رو ﻛﺮﺩﻳﻦ،ﺗﺎﺯﻩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻗﺎﻫﺎﺗﻮﻥ هم ﺍﺯ ﻣﻦ ﺯﻭﺩﺗﺮ پایان نامه هاتون رو ﺗﻤﻮﻡ ﻛﺮﺩﻳﻦ و ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺩﺍﺩﻳﺪ،ﺗﺎﺯﺷﻢ بی معرفت ها ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎیی توی یه شب ﻋﺮﻭسی ﮔﺮﻓﺘﻴﻦ ﻫﻴﭻ ﺗﺎﺯﻩ ﺭﻓﺘﻴﺪ ﻳﻪ ﺍﭘﺎﺭﺗﻤﺎﻥ ﭘﻨﺞ ﻭﺍﺣﺪﻩ هم ﮔﺮﻓﺘﻴﻦ که ﻫﻤﺘﻮﻥ ﺑﺎﻫﻢ یه جا ﺑﺎﺷﻴﺪ،ﺑﻠﻪ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﺩﺍﺩﻡ،الان هم ﺍﺯ در ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ اومدم بیرون. -ﺍﻭخی،ﻋﺰﻳﺰﻡ،ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻮﻧﺪﯼ؟ﺧﻮﺏ ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ؟ﺗﻮ ﻫﻢ ﺷﻮهر ﻛﻦ ﺑﻴﺎ ﺑﺎ ﻣﺎ ﻋﺮﻭسی ﺑﮕﻴﺮ،ﺗﺎﺯﻩ ﻳﻪ ﻭﺍﺣﺪ هم ﻛﻪ تو ساختمونمون ﺧﺎﻟﻴﻪ،ﺍﻟﺒﺘﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﺍﻳﻦ ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ ﺧﻮﺷﻤﻠﺴﺖ،ﺍﻣﺎ اگه تو زود تر ﺷﻮهر کنی میدیمش به تو،ﺣﺎﻻ الان کجا هستی؟ -ﻧﻪ ﺧﻴﺮﻡ ﻣﻦ ﺷﻮهر بکن نیستم ﮔﻮﻟﻢ ﻧﺰﻥ،ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻴﺮﻡ ﺧﻮﻧﻪ،ﺷﻤﺎﻫﺎ ﻛﺠﺎﻳﻦ؟ -ﺩﺍﺭﻳﻢ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮها ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺧﺮﻳﺪ ﻋﺮﻭسی دوست داری تو هم بیاﯼ؟ -ﭼﺮﺍ ﻛﻪ ﻧﻪ،ﻣﻨﺘﻬﺎ ﺧﺮم رو ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺟﺎﺭﻩ داده به ﻫﻤﺴﺎﻳﻪ بنابراین ﺑﺎ ﭘﺎﯼ پیاده تا ﺩﻭ ﻗﺮﻥ ﺩﻳﮕﻪ هم نمیتونم ﺑﺮﺳﻢ بهتون. -خیلی ﺧﺮﯼ ﺩﺧﺘﺮ،تو کدوم ﺧﻴﺎﺑﻮﻧﻲ ﻣﻴﺎﻳﻢ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ؟ -ﺧﻴﺎﺑﻮﻥ … -ﺑﺎﺷﻪ بشین تا نیم ساعت دیگه اونجایم،فعلاً ﺑﺎﯼ ﺗﺎ ﻫﺎﯼ. -ﺑﺎﯼ ﺗﺎ ﻫﺎﯼ هانی.
  22. پارت هشتاد و سوم (ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ) ﺑﻌﺪ ﺭﻗﺺ ﻣﻴﻜﺎ ﻛﻪ ﻋﺎلی ﺑﻮﺩ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ رفتم ﻛﻪ ﺑﻬﺶ ﺗﺒﺮﻳﻚ ﺑﮕﻢ ﻭ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻢ،ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻢ که ﺩﻭﺳﺶ ﺩﺍﺭم و ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺷﺪﻡ. -فوق‌العاده ﺑﻮﺩی ﺧﻴﻠﻲ زیبا ﺭﻗﺼﻴﺪﯼ. -م ...من … میکا ناگهان رو ﺯﻣﻴﻦ افتاد. ﺗﺮﺳﻴﺪه به سمتش دویدم. -ﻣﻴﻜﺎ!ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ﭼﺖ ﺷﺪ ﻳﻪ هویی ﻋﺰﻳﺰﻡ؟ﺧﻮبی؟ میکا در حالی که به سختی نفس میکشید برید برید جواب داد: -نمی … تو ...ﻧﻢ ...ﻥ ...ﻧﻔﺲ ...ﺑﻜﺸﻢ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،ﻧﺘﺮﺱ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻛﻦ،ببین ﭼﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻧﻔﺲ ﻣﻴﻜﺸﻢ،سعی ﻛﻦ ﺧﻮﺩت رو با من ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ کنی. ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﺷﺎﺭﻣﻮ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮی ﮔﻮﺩﯼ ﮔﻠﻮﺷﻮ ﺍﺭﻭﻡ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩﻡ،موقعه ی ﻧﻔﺲ کشیدن سینش ﺧﺲ ﺧﺲ ﻣﻴﻜﺮﺩ. -ﺗﻮ ﺁﺳﻢ ﺩﺍﺭﯼ؟ -ﺍ …ﺍﺭﻩ ...ﮎ ...ﻛﻢ ...ﺥ ...ﺧﻔﻴﻒ. -ﺑﺎﺷﻪ،ﺍﺭﻭﻡ ﺑﺎﺵ،به خودت ﺯﻳﺎﺩﯼ ﻓﺸﺎﺭ ﺍﻭﺭﺩﯼ. پشتش نشستم و توی بغلم گرفتمش،آروم در ﮔﻮﺷﺶ ﮔﻔﺘﻢ: -ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ شو،ﺍﺭﻭﻡ ﻭ ﻋﻤﻴﻖ نفس بکش،ﺍﺭﻭﻡ ﻭ ﻋﻤﻴﻖ .... ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﺍﻳﻦ صدای ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺐ من بود ﻳﺎ قلب ﺍﻭن و ﺍﻭن هم ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﻩ؟ (ﻣﻴﻜﺎ) ﺑﻌﺪ از ﭼﻨﺪ دقیقه حالم بهتر شد ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻖ میکشیدم به سلفه میفتادم. تپش ﻗﻠﺒﺸﻮ احساس میکردم ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺑﻪ تندی تپش قلب خودم. ﻳﻌﻨﻲ ﺍﻭﻧﻢ ﺩﻭﺳﻢ ﺩﺍﺭﻩ؟ وقتی دید اروم شدم اهسته ازم فاصله گرفت،بلند شد ﺟﻠﻮم ایستاد و پرسید: -ﺑﻬﺘﺮﯼ؟ -ﺍﺭﻩ،ﻣﻤﻨﻮﻥ. -ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯﺕ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﭙﺮﺳﻢ. -ﺑﭙﺮﺱ. -ﺗﻮ ....ﺗﻮ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ .....یعنی ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﻨﻮ… حرفش با صدا زدن مامانم قطع شد. -ﻣﻴﻜﺎ ....میکا ... -ﺑﻠﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ﺍﻭﻣﺪﻡ،باید ببخشی امشب همه ی کار ها با منه،باید برم ﻓﻌﻼ ﺧﺪﺍﻓﻆ ...بعدا ﻣﻴﺒﻴﻨﻤﺖ. به دو رفتم ﺳﻤﺖ ﻣﺎﻣﺎن اینا. یعنی راستین چی ﻣﻴﺨﻮاﺳﺖ ﺑﮕﻪ؟منم ﻣﺜﻞ ﺗﻮ چی ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ؟ -ﺑﻠﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ جان؟ -نفس و ماهان ﻣﻴﺨﻮﺍﻥ ﺭﻗﺺ ﺩﻭﻧﻔﺮﻩ ﺍﺧﺮﺷﻮن رو برن بیا دم دستشون. -چشم. ﻧﻔﺴﻮ ﻣﺎﻫﺎﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﻭﺳﻂ و از زوج های دیگه هم دعوت شد تا کنار عروس و داماد برقصند،ﮔﻮشی نفس رو ﮔﺮفتم و از رقصیدنشون ﻓﻴﻠﻢ ﺑﺮﺩﺍﺭﯼ ﻛﺮﺩﻡ. اهنگ دو نفره ی بعدی بود که فردی از پشت صدام کرد: -ﺑﺒﺨﺸﻴﺪ،ﺳﻼﻡ. به ﺳﻤﺖ ﭘﺴﺮ ﻗﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺵ تیپی که صدام زده بود ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ،ﭼﻘﺪر ﺑﺮﺍﻡ ﺍﺷﻨﺎﺳﺖ!؟ ﻣﻮهای ﺧﻮﺭﻣﺎیی رنگ،چشم هاﯼ عسلی،ﭘﻮﺳﺖ گندمی،ﺻﻮﺭﺕ ﻛﺸﻴﺪﻩ و ﻣﻠﻮﺱ،یه ﻛﺖ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﺳﻔﻴﺪ با ﺑﻠﻴﺰ ﺍبی ﻛﻢ ﺭﻧﮓ پوشیده بود. -ﺳﻼﻡ ﺑﻔﺮﻣﺎﻳﺪ؟ -نشناختیم ﻣﻴﻜﺎ؟ﻣﻨﻢ ﻣﺮﺳﺎﺩ؟ فکر کردم،ﺍﻭﻡ ......ﻣﺮﺳﺎﺩ.....ﻣﺮﺳﺎﺩ .....ﻣﺮﺳﺎﺩ کی ﺑﻮﺩ؟ اه ﻳﺎﺩﻡ ﻧﻤﻴﺎﺩ،ﮔﻴﺞ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﮔﻔﺖ: -ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺭﺩ ﻧﻜﻨﻪ ﺩﻳﮕﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺍیی،ﺩﻳﮕﻪ ﭘﺴﺮ عمت رو هم ﻧﻤﻴﺸﻨﺎسی؟ ﺍﻋﻊ!!!!ﻣﺎﻣﺎن،ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺮﻋﻤﻪ ﯼ ﻣﻨﻪ!؟ﻫﻤﻮﻥ پسری ﻛﻪ ﻋﻤﻪ من رو عروسش معرفی کرد. -ای وای ....ﺳﻼﻡ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﻤﺖ ﺍﺧﻪ من ﺍﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ… حرفم رو قطع کرد و خودش ادمش رو گفت: -درسته ﺍﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ پونزده سال پیش هم دیگه رو دیدیم،ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ....خانم شدی. -ﻣﺮسی ﻧﻈﺮ ﻟﻄﻔﺘﻪ،ﺗﻮ ﻫﻢ ﺧﻮﺏ و اقا ﺷﺪﯼ. -ﺍﯼ ﻭﺭﻭﺟﻚ،یعنی اول ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻡ و نامرد؟؟؟ خجالت زده از حرفم ﺧﻨﺪﻳﺪﻡ. -نه،منظورم این نبود. -ﺩﻳﮕﻪ حرفت رو عوض ﻧﻜﻦ،ﺣﺮﻑ ﺍﻭﻝ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ بیرون ﻣﻴﺎﺩ،ﺧﻮﺏ،ﺣﺎﻻ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺍﻗﺎی ﺧﻮﺏ و اقا ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻳﻪ ﺭﻗﺺ ﺩﻭ ﻧﻔﺮﻩ ﻣﻴﺪﻳﺪ بانو؟ ﻣﺮﺩﺩ ﻧﮕﺎﺵ ﻛﺮﺩﻡ،ﺩﺳﺘﺶ ﺗﻮی ﻫﻮﺍ ﻣﻮﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪ زوری ﺯﺩم و ﺩستش رو ﮔﺮﻓﺘﻢ. داخل پیست شدیم و شروع به رقصیدن کردیم. احساس غریبی میکردم و کلافه همش این طرف و اون طرف چشم میگردوندم که مرساد متوجه معذب بودنم شد. -میدونم زیاد کنار من راحت نیستی و این بخاطر وصیتنامس،دوست دارم جدای از حرف بقیه نظر خودت رو راجب این موضوع بدونم. -خوب ....راستش دست خودم نیست با این که فامیلیم اما از یه غریبه کم تر همو دیدم و میشناسیم. -کاملاً باهات موافقم،اما من نمیخوام که فکر کنی من هم مثل خوانواده هامون میخوام که فقط به وصیتنامه ی خان سلیمی بزرگ عمل کنم،تو دختر زیبا و عاقلی هستی و ارزوی هر مردی ازدواج با همچین دختر کاملی هست و من هم از این موضوع مستثنا نیستم اما نمیخوام که احساس فشاری روته،در اخر همه چیز به انتخاب تو خواهد بود. -ممنون از این حرفت،کاملاً مشخصه که تو پسر با شعوری هستی و حتما که خیلی ها دوست دارن با تو ازدواج کنن اما راستش من الان شرایط ازدواج ندارم و هنوز برنامه ای برای ایندم نچیدم. مرساد سرتکون داد و لبخند مردونه ای نثارم کرد. با تموم شدن اهنگ از مرساد خدافظی کردم و به سمت مهمان ها رفتم.
  23. پارت هشتاد و دوم -ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ فاملیش ﺻﺎﺩقی ﺑﻮﺩ. -ﻣﺎﻫﺎﻥ میکا مامان ﭘﺴﺮ ﻋﻤﻮﻡ ﺭﻫﺎﻣﻮ ﻣﻴﮕﻪ،ﺧﺎﺳﺘﮕﺎﺭ ﺳﻤﺠﻪ ی ﻣﻴﻜﺎ،ﻋﻤﺖ ﭼﺮﺍ ﺍﻳﻦ ﺟﻮﺭﯼ گفته؟ -ﻧﻤﻴﺪﻭﻧﻢ ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺭﻩ ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻭﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻳﻪ ﺗﻴﻜﻪ ﻛﺎﻏﺬ؟ ﻣﺎﻫﺎﻥ با عصبانیت مامان رو صدا زد: -ﻣﺎﻣﺎﻥ،ﻣﺎﻣﺎﻥ؟ ﻣﺎﻣﺎﻥ با ترس دوید سمت ماهان. -ﭼﻴﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ؟ﭼﺮﺍ ﺩﺍﺩ ﻣﻴﺰنی؟ -ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻪ ﭼﺮﺍ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺗﻮ ﻓﺎﻣﻴﻼﯼ ﻧﻔﺲ ﻣﻴﻜﺎ ﺭﻭ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﻴﺪﻩ و ﻋﺮﻭﺳﻢ،ﻋﺮﻭﺳﻢ ﻣﻴﻜﻨﻪ؟ﺑﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺑﮕﻮ ﺑﺮﻩ ﺑﮕﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺟﻤﻊ ﻛﻨﻪﻭ ﮔﺮﻧﻪ ﺧﻮﻧﺶ ﺣﻼﻟﻪ. مامان زد تو صورتش و با ترس گفت: -ﺯﺷﺘﻪ ﻣﺎﻫﺎﻥ،ﺩﺍﺩ ﻧﺰﻥ ﻣﻴﺸﻨﻮﻩ. -ﻣﻨﻢ دارم ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻴﮕﻢ که ﺑﺸﻨﻮﻩ. -ﺑﺴﻪ ﺩﻳﮕﻪ،ﭘﺎﺷﻴﺪ ﺑﺮﻳﺪ ﺳﺮ ﺟﺎﺗﻮﻥ،ﻣﻬﻤﻮنی ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﻩ،ﻣﻴﻜﺎ ﺑﺎﺑﺎﺕ ﮔﻔﺖ که ﺩیجی ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻌﺪ از ﺷﺎﻡ ﺩﻭﻣﻴﻦ ﺍﻫﻨﮓ درخواستتو ﻣﻴﺰﻧﻪ برو ﺍﻣﺎﺩﻩ ﺷﻮ. -چشم. ﺩﻭﻳﺪﻡ ﺳﻤﺖ رختکنو ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ ﺭﻗﺺ ﻋﺮﺑﻴﻤﻮ ﺑﺎ ﭘﺎﺑﻨﺪ هاشو بستم و ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﺗﺎ ﺻﺪﺍﻡ ﻛﻨﻦ. ﺑﻌﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﻴﻘﻪ دیجی پشت میکروفن اعلام کرد: -ﻭ ﺣﺎﻻ ﺭﻗﺺ ﺳﻮﭘﺮﺍﻳﺰﯼ ﺧﻮﺍﻫﺮ اقا ﺩﻭﻣﺎﺩ رو داریم،ﻟﻄﻔﺎ پیس رقص رو ﺧﺎلی ﻛﻨﻴﺪ. ﻫﻤﻪ از پیست بیرون ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﭼﺮﺍغ ها ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﺪ که ﺩﻭﻳﺪﻡ و ﻭﺳﻂ پیست ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻡ،ﮊﺳﺖ ﺷﺮﻭع رو ﮔﺮﻓﺘﻢ و منتظر پخش اهنگ شدم. ﺧﺪﺍﻳﺎ ﻛﻤﻜﻢ ﻛﻦ ﭘﻨﺞ ﻣﺎﻩ ﺗﻤﺮﻳﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ،اهنگو پخش کردن که ﻣﻦ ﺑﺎ ﭘﺎﻡ ﺿﺮﺏ ﺯﺩﻡ تا ﺻﺪﺍﯼ ﻛﻤﺮﻡ ﺑﻠﻨﺪ بشه،ﭼﺮﺍﻍ ﭘﻴﺴﺖ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﺪ که ﺑﺎﺭﻳﺘﻢ ﺍﻫﻨﮓ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﺑﻪ چپ و ﺭﺍﺳﺖ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﻣﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻛﺮﺩﻡ به ﻟﺮﺯﻭﻧﺪﻥ کمرم،همه محو تماشا بودن،اخر رقص بود،ﺣﺮﻛﺖ ﺳﻴﻨﻪ،ﺣﺮﻛﺖ ماری،ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎﺳﺘﻦ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺧﺮ،ﭼﻨﺪﻳﻦ ﭼﺮﺧﺶ و خودمو ﭘﺮﺕ ﻛﺮﺩم روی زمین. ﻧﻔﺴﻢ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﻴﻮﻣﺪ،همه داشتن تشویقم میکردن،ﻗﻔﺴﻪ ﺳﻴﻨﻢ ﻣﻴﺴﻮﺧﺖ و ﺑﺪﻧﻢ ﺧﻴﺲ عرق ﺑﻮﺩ،قلبم خیلی ﺑﺪ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﻠﻨﺪ شدم و ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ی جهات تعظیم ﻛﺮﺩﻣﻮ دویدم ﺳﻤﺖ ﺭﺧﺖ ﻛﻦ،ﺣﺎﻟﻢ ﺍﺻﻼ ﺧﻮﺏ ﻧﺒﻮﺩ. صدای راستین رو از پشت سرم شنیدم. فوق‌العاده ﺑﻮﺩی،خیلی زیبا ﺭﻗﺼﻴﺪﯼ. -م …من … ﺳﻠﻔﻪ کردم و ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻦ افتادم،ﻧﻤﻴﺘﻮﻧﺴﺘﻢ خوب ﻧﻔﺲ ﺑﻜﺸﻢ. ﺭﺍﺳﺘﻴﻦ با نگرانی ﺩﻭﻳﺪ سمتم: -ﻣﻴﻜﺎ!ﻣﻴﻜﺎ ﺧﻮبی؟ﭼﺖ ﺷﺪ ﻳﻪ ﻫﻮیی؟ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺧﻮبی؟
×
×
  • اضافه کردن...