رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

mmmahdis

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    163
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

8 دنبال کننده

آخرین بازدید کنندگان نمایه

1,103 بازدید کننده نمایه

دستاورد های mmmahdis

Community Regular

Community Regular (8/14)

  • Very Popular نادر
  • Reacting Well
  • First Post
  • Collaborator
  • Conversation Starter

نشان‌های اخیر

173

اعتبار در سایت

بروزرسانی وضعیت تکی

نمایش تمام بروزرسانی وضعیت توسط mmmahdis

  1.  

    زهرا متوجه حال بد پسرش شده بود مضطرب به سروش که نگران بنیامین بود و سوگلی که دیده‌اش هیچ نشانی از نگرانی و هراس بهر صورت ملتهب و رگ‌های بیرون زده گردن فرد مذکور نداشت نگاه کرد، اما از آنجایی که می‌دانست اگر حال بد بنیامین را به رویش بیاورد او عصبانی می‌شد در جواب سوالش گفت: ـ حالا وقت زیاده پسرم فعلا غذامون رو بخوریم.

    1. آرام

      آرام

      اول از همه، به نظرم برای این بخش از رمانت یه کاری که خیلی می‌تونه به بهتر شدنش کمک کنه، اینه که جملات طولانی رو کوتاه‌تر کنی و اگر لازم بود، یک جمله رو به چند جمله تقسیم کنی. این‌طوری متن خیلی خیلی خیلی روان‌تر می‌شه و خواننده راحت‌تر باهاش پیش می‌ره.

      یه نکته‌ی دیگه هم که به نظرم توی نویسندگی واقعاً مهمه، اینه که تا جایی که می‌تونی احساسات شخصیت‌ها رو مستقیم نگی؛ سعی کن نشونشون بدی. مثلاً به‌جای اینکه بگی «فلانی مضطرب بود»، می‌تونی با رفتار، نگاه، مکث، حالت دست‌ها یا واکنشش کاری کنی که خود خواننده اضطرابش رو حس کنه.

      اوکی؟

    2. mmmahdis

      mmmahdis

      اوکی  مرسی

    3. mmmahdis

      mmmahdis

      زهرا متوجه حال بد پسرش شده بود، می‌دانست تا چند دقیقه دیگر چه اتفاقی ممکن بود بیوفتد. 
      از حال او استرسی بر جان مادر نشست و داغی سرتا سر وجودش را فرا گرفت، دو ابرویش بهم نزدیک شد و کمی بالا خزیدند، بلندشد و در کنار بنیامین استاد دست روی شانه خم شده او گذاشت،  مضطرب به سروش که نگران حال بنیامین بود و قصد داشت از جایش برخیزد نگاه کرد.
       اما سوگل هیچ نشانی از نگرانی و هراس بهر صورت ملتهب و رگ‌های بیرون زده فرد مذکور نداشت، به بنیامین نگاه می‌کرد، شست دست چپش را روی ناخون های دست راستش میکشید تا شر از لاک هایش خلاص شود بلکه کمی روانش آرام گیرد.
      « بلایی که سر میلاد من آوردی یه جوری باید از جونت در بیاد دیگه! ولی حیف که من به این راضی نیستم. زندگیمون رو نابود کردی، کاری کردی دیگه بهم اعتماد نکنه، کاری کردی زندان بیوفته، کاری کردی شلاق بخوره! این بلا خیلی برات کمه؛ خیلی....»
      زهرا که متوجه حس و احساسات سوگل شده بود، چیزی از حال بد بنیامین به روی پسرش نیاورد و پاسخ گفت:
      ـ حالا وقت زیاده پسرم فعلا غذامون رو بخوریم.
       

×
×
  • اضافه کردن...