-
تعداد ارسال ها
1,028 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهل - خانم لطفا مرا یاری بده. طاهره بیحوصله گفت: - تو دیگر چه می خواهی اعتماد؟ - یادتان هست که برادرم کنیزش الماس را فروخت؟ - آری، گفت برای آن است که چشم تو را گرفته و او نمی خواهد که تا هفده سالگی با بانویی باشی. اعتماد با خودش فکر کرد بهتره واقعیت رو به طاهره بگه یا نگه. بنظرش زیاد فرق نداشت اما اگه می گفت شاید طاهره با وجدان راحت تری کمکش می کرد. البته شاید هم طاهره با برادرش هم نظر باشه و درس خوندن رو چیز بدی بدونه. بهرحال گفتن به طاهره بهتر از گفتن به سمیه بود چون سمیه شدیدا احساساتی بود و واکنشش در مقابل طاهره منطقی به دل اعتماد نمی نشست. - او به این دلیل اخراج نشده بود. برق از سر طاهره پرید. با خودش فکر کرد باز هم قراره از یک همخواب دیگه با آرشا باخبر بشه! - پس برای چه؟! - او به من سواد می آموخت و برادر خشمگین میشد. طاهره از آنجایی که همچنان نگران بود کمی طول کشید که آرام گیرد و بگوید: - چنین بود؟ - بله. - خوب، حال از من چه می خواهی؟ اعتماد با هیجان گفت: آن دختر به وسیله مردی مسافر برای من پیغام فرستاده است. در شهر فروخته شده. به مردمی که آنچنان مال دنیا ندارد و همسری نیز ندارد اما او را بیشتر به چشم کارگر می بیند و در آن خانه به سختی کار می کند و از کودکان آن مرد نگه داری می کند. درک نمی شود و غذای کافی ندارد و به شدت کتک می خورد. - او زندگی مانند بسیاری از کنیزان یا حتی زنان آزاد دیگر دارد. - می دانم اما من به او قولی داده بودم. طاهره هنوز نمی تونست حدس بزنه که اعتماد ازش چی می خواد. - چه قولی؟ - قول داده بودم که او را کنیز خود خواهم کرد. - خوب حال که نشده. اعتماد دوباره با هیجان گفت: - برای من کاری کنید! - چه می توانم بکنم؟ - آن کنیز را برایم خریداری کنید. طاهره تعجب کرد. - چه می گویی؟! - از شما خواهشمندم! - او را چطور بخرم؟! اعتماد کیسه ای از کمربند خود در آورد. - من تمام پولی که این مدت برادر به من می داد را ذخیره کردم. - برادرت او را به این خانه راه نمیدهد. - با پدرم صحبت کردم. او را نگاه خواهد داشت. طاهره گیج بود. تا حالا بدون اطلاع و رضایت آرشا کاری نکرده بود. - اصلا چگونه به شهر بروم؟ اعتماد که خوشحال از حمایت صد درصدی پدرش بود گفت: - پدرم به بهانه تفریح کودکان شما را نیز خواهد برد. - اعتماد آن دختر نمی ارزد. اعتماد با غم گفت: - من فقط شما را دارم! - چرا خود پدرت نمی خرد؟ - او تلاشش را کرد اما آن مرد پدر را می شناخت و او را دغل باز می دانست و گفت که چیزی به او نخواهد فروخت. طاهره روش رو گرفت. دوست نداشت برای کسی همچنی فداکاری انجام بده. حتی اگه اون شخص اعتماد باشه. اما نمی خواست اینطور مستقیم هم جواب منفی بده پس گفت: - به من زمان بده تا اندیشه کنم. اعتماد امیدوار شد اما طاهره چنین قصدی نداشت پس برخاست و به داخل رفت. اما ناگهان چیزی به فکرش رسید. فردایش یکی از غلامها را که می دانست با کمی پول سکوت می کند را با مهر خود برای خرید آن کنیز فرستاد. اما کنیز را به خانه پدر آرشا نبرد. با مادرش سخن گفت و او نیز پدرش را راضی کرد تا آن دختر را پنهانی نگه دارند. به اعتماد گفت: - او را برای تو در اینجا نگه داشتم که بتوانی راحت تر به او سر بزنید. - متشکرم خانم! شما بسیار به من لطف کردید! سپس سرش را پایین انداخت. - اما من ناراحتی دارم. - چه شده؟ - نمی خواهم آنچه برادر نمی خواهد بشود. او گفته تا هفده سالگی با آن دختر نباشم. طاهره که علاقه ای نداشت نقشه ش، نقشه بر آب بشه با ظاهرسازی پرسید: - یعنی او را نمی خواهی؟ دوستش نداری؟ - دوستش دارم. جز او می خواهم از او آموزش ببینم. - پس برای همین به او سر بزن. اعتماد نگرانی دیگه ای هم داشت. - آنجا سمیه خانم او را می بینند. - تو که می دانی سمیه دخت آن خانه نیست و کم به آنجا دعوت می شود؛ اما باز نیز به مادرم سپردم وقت آمد او، دخت را به اتاق برد. اعتماد از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه و قول داد که هرطوری هست بعدا براش جبران می کنه اما طاهره زیر لب گفت: - جبران خواهد شد! طاهره در آرامش منتظر ماند که زمانش برسد. سی روز از ماندن الماس در خانه مادرش گذشته بود و اعتماد روز در میون پیش اون می رفت و آموزش می دید. طاهره زمان رو مناسب دید. با مادرش در میون گذاشت. مادرش دورهمی گذاشت و سمیه هم دعوت شد. سمیه استرس داشت. می دونست بچه این خانواده به حساب نمیاد، در سه ماه اخیر با اینکه همسایه بودن فقط چهارده بار رفته بود و اون هم خودش بر مبنای ادب سر زده بود. حالا قرار بود جلوی کلی دوست و آشنا باشه و نمی خواست معلوم باشه که دختر این خانواده نیست. آرشا انگار حرف رو از چشم های نگران سمیه خونده بود یک روز بعد سر شام به طاهره گفت: -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و نه - پس کجا میری؟ - به خانه مادر ارباب. آرشا اسبی رو سوار کرد و چاوک هم عقب اسب نشوند. چاوک با لذت آرشا رو در آغوش گرفت اما آرشا اصلا از شرایطی که بود لذتی نمی برد. انقدر تاخت که به خونه مادرش رسید. کمک کرد که چاوک پایین بیاد. ناخودآگاه مراقبش بود. بهرحال اون زن مادر فرزندش بود. دستان زودتر متوجه اون شد و به سمتش اومد. - خوبی؟ چیزی شده؟ به دختر نگاه کرد. - این زن کنیزت نبود؟ چرا آوردیش اینجا؟ - خوبم. آره خودشه. باید با مامان حرف بزنم. - می خوای باهات بیام؟ آرشا درحالی که حوصله شوهر مادرش رو نداشت گفت: - نه... شما به مشتری ها برسید. خیلی شلوغه. و به چاوک اشاره کرد که همراهش بیاد. عسل توی آشپزخونه بود و با دیدنشون هم ذوق کرد و هم تعجب. - مامان میشه بیان حرف بزنیم؟ - الان مشتری دارم. - نمیشه بقیه انجام بدن؟ واقعا کار مهمی هست. عسل نگران شد. معمولا آرشا رو اینطور نمی دید. - چی شده؟! - نیاز به کمکتون دارم. - برو بالا پنج دقیقه دیگه میام. آرشا و چاوک به اتاق رفتن. پریشونی آرشا چاوک رو هم نگران می کرد. آرشا توی اتاق قدم میزد. مادرش که اومد ایستاد. - آرشا دق کردم بگو ماجرا چیه؟ آرشا نمی دونست چطور شروع کنه. آخر سر فقط به چاوک اشاره کرد. - اون زن بارداره... از من. عسل انقدر جا خورد که تا چند لحظه نفهمید آرشا چی گفته. بعد بریده بریده گفت: - اون... تو... یکدفعه زیر گریه زد و شروع به زدن خودش کرد. - ای خدا پسر من اینطوری نبود! ای خدا چرا من به اینجا آوردمش تا این بلا سرش بیاد! من پسر پاک خودم رو می خوام. آرشا دست های مادرش رو گرفت. - تو رو خدا اینطور نکن! من رو بزن اما خودت رو نزن. عسل از زدن دست برداشت و یکم گریه کرد و بعد اشکش رو پاک کرد و گفت: - جواب زن هات رو چطور دادی؟ - طاهره کنار اومده اما سمیه تاره فهمیده. - ای وای! اون زن حامله ست. بعد برگشت و به چاوک نگاه کرد. تازه حواسش جمع شد که اون دختر هم نوه اون رو توی شکم داره. به آرشا نگاه کرد. - دوستش داری؟ آرشا فکر کرد منظور مادرش به سمیه هست و خواست جوابی بده که مادرش با چشم به چاوک اشاره کرد. آرشا نخواست جلوی چاوک حرف سردی بزنه پس رو به چاوک گفت: - وسایل رو ببر به اتاق بالایی. چاوک که رفت آرشا ماجرا رو برای مادرش تعریف کرد. اون تا آخر گوش داد و بعد گفت: - دختره خودش رو انداخته. آرشا با لحن مادرش نگران شد و گفت: - مامان یک قولی به من می دید. - چه قولی؟ - اون دختر بی گناهِ، با اون بد رفتار نکن. - نه مادر. اون بارداره، بچه تو رو داره، معلومه که اذیتش نمی کنم. آرشا سری تکون داد و بعد بلند شد. - کجا؟ - برم که حال سمیه بده. - می خوای من بیام؟ آرشا اول خواست بگه آره اما بعد یاد چاوک افتاد. - شما به چاوک برس. بعد خداحافطی کرد و خواست پایین بره که صدای چاوک اومد: - ارباب! به سمتش برگشت. - اینجا بمون. همه تدابیر لازم برای سلامت تو و بچه ت رو آماده می کنم. - چرا من نباید با شما بیایم؟! آرشا یکم نگاهش کرد و بعد گفت: - منتظر بمون. بعد به سمتش مادرش رفت. - این هدیه من به شما! یک سرویس زمرد! مادر خیلی ذوق کرد. بعد قبل از رفتن به شطی که اونجا بود رفت. مردم برای شنا و گاهی حموم ازش استفاده میکردن. هوس شنا کرده بود. مدت زیادی شنا کرد. شنای قویی داشت. به خونه که برگشت همه چیز بنظر آروم می اومد اما اون نگران حال سمیه بود. طاهره رو سر راهش دید. - حال سمیه خوبه؟ - بسیار گریست. حال خوابیده. دل آرشا براش آتیش گرفت. - اتاقشه؟ - آری. آرشا به اون سمت رفت و وارد اتاق شد. دید سمیه روی کمر خوابیده و دست هاش زیر سینه ش قلابه. جلو رفت و نگاهش کرد. چهره زیبای این زن بهش آرامش می داد. خم شد و پیشونیش رو بوسید. صورت سمیه ش سرخ بود. زمزمه کرد: - سمیه جان! پلک های سمیه تکونی خورد و نیمه باز شد. آرشا کنار تخت نشست و دستش رو روی دست سمیه گذاشت. سمیه تکونی خورد و بیحال گفت: - دستت را بردار! دستت... را بردار! بیحال بودن سمیه حال آرشا رو بد کرد و از خودش متنفر شد. سمیه سعی داشت با همون جون باقی مونده دستش رو از توی دستش آرشا بیرون بکشه اما آرشا نذاشت و دست سمیه رو به سمت دهنش برد و بوسید. یکدفعه چیزی توی وجودش شکل گرفت. چیز قشنگی به اسم عشق! لذت عاشق شدن آرشا رو مرد کرد. چند روز آینده رو سمیه قهر و مریض بود. آرشا تمام اون چند روز رو دیوانهوار مثل پروانه به دور سمیه می گشت. البته اون فکر نمی کرد که طاهره نیاز به این محبت داشته باشه چون اونی که حالش بد بود سمیه بود ولی طاهره در خلوت خودش بدون بروز دادن کلافه بود. کمی طول کشید که سمیه حالش بهتر شد و با آرشا هم راه اومد. حالا آرشا سعی داشت با هر دو یکجور رفتار کنه اما طاهره زن بود و شاخک هاش تیز و می فهمید که یک چیزی اینجا درست نیست و جنس محبت آرشا به سمیه فرق می کنه. ولی طاهره متوجه نمیشد. به سکوت خو میگرفت و آن قدر بیحضور شده بود که همه فراموشش کرده بودند. انگار به دنیا آمده بود که تنها باشد. این مدت آرشا گاهی خودش سر کوتاهی به چاوک میزد و به سردی حال می پرسید و هدیه ای برای بچه می داد و گاهی هم مادرش در نامه ای از حال چاوک می گفت اما توی هیچ کدوم از دیدارهای آخر هفته خبری از چاوک نبود و حساسیت سمیه، با اینکه ته دل نگران بود، کمتر شد. در حالی که سمیه غرق در عشق آرشا بود سرنوشت راحل دوم برای انتقام رو جلوی پای طاهره گذاشت. راحلی که برای انجامش نیاز بود که از عقل استفاده کرد و طاهره از هوش سرشارش در اینباره کار گرفت. داستان از اونجایی شروع شد که دوباره یک مستسل برای کمک سراغ طاهره اومد. اینبار اون فرد اعتماد بود. -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و هشت و دستش رو بالا برد. اعتماد ترسید. باید در کثری از ثانیه جواب می داد و مجال فکر کردن نبود. - او به من سواد آموخت. آرشا سکوت کرد. اول آروم و بعد ناآروم شد. - چی؟ - آری. و سرش رو با خجالت پایین انداخت. آرشا با حرص لب هاش رو روی هم فشار داد. روی گرفت و یکم سعی کرد خودش رو آروم کنه. در آخر کلافه شد و گفت: - از جلوی چشمم دور شو. و اعتماد چقدر از این دستور خوشحال شد. به اتاقش رفت و با استرس منتظر اتفاقاتی که باید می افتاد موند. زیاد این انتظارش طول نکشید. آرشا داخل اومد. صورتش و چشم هاش سرخ بود. رنگ از رخ اعتماد پرید. تا حالا برادر رو اینطور کلافه ندیده بود. خواست صداش کنه اما از ترس صدا توی گلو برید. خود آرشا به حرف اومد: - الماس رو فرستادم بازار برده ها. - چه؟! آرشا فقط نگاهش کرد. اعتماد با ناراحتی جلو رفت. - چطور چنین کاری کردی؟! او به من اعتماد کرده بود. اخم های آرشا درهم شد و داد کشید: - به چه جراتی در اینباره با من صحبت می کنی؟ تو قوانین رو زیر پا گذاشتی و حالا برای من پرویی هم می کنی؟ اعتماد هم نتوانست صبوری کند و گفت: - چه قانونی؟ آنچه تو بیدلیل و منطق گذاشتی و به ما آسیب می زند؟ اخم های آرشا درهم بود. اعتماد چه می دونست که همه این ها برای مراقبت از خودش هست. - اگر می تونستم یک چیزی به سرت می کوبیدم تا همه چیزی که یاد گرفتی از سرت بیفته اما می دونم که فایده ای نداره. توی این اتاق می مونی و بیرون نمیای تا درباره ت تصمیم بگیرم. - برادر! - هیس، دیگه چیزی نشنوم. و بیرون رفت. اعتماد کلافه روی صندلی نشست. چیزی طول نکشید که اشک به چشم هاش هجوم آورد. اون به الماس قول داده بود اما همه چیز نقش بر آب شده بود. اعتماد یک هفته توی اتاقش زندانی بود و حق بیرون اومدن نداشت. تا پونزده سالگی اعتماد رابطه اون و آرشا یکجورایی شکراب بود. هم اون دلخور بود و هم آرشا و آرشا خیلی کم بهش اجازه بیرون رفتن می داد. انقدر به این شکل پیش رفت که خبر خوبی دلخوری ها رو از بین برد. سمیه باردار بود! همه با تمام وجود خوشحال شدن. البته اینطور بنظر می اومد. یک نفر خیلی دلخور بود. طاهره. طاهره که فقط یک فرزند اون هم دختر داشت و سمیه حالا صاحب سه فرزند میشد و اگر شانس می آورد پسر میشد. طاهره کلافه برای مادرش درد و دل کرد: - من دختری اصیل هستم اما او است که به زودی در خانه سوگلی خواهد شد. مادرش او را دلداری داد: - هیچ کس جای تو را نمی گیرد. همسرت او را محض دلسوزی گرفته است. اما با این حرف ها دل طاهره آروم نمی گرفت. اون دوست داشت که سمیه رو کوچیک کنه. هزار فکر شیطانی به نظرش می اومد اما سرنوشت راحل جلوی پاش گذاشت. حداقل اولین راحل رو. یک روز وقتی تازه از خواب بیدار شده بود چاوک به سمتش اومد. - خانم! طاهره با حرص نگاهش کرد. این دختره چطور روش شده بود اون رو مورد خطاب قرار بده! - چی میگی؟! - خانم... مرا ببخشید که شما را مزاحم شدم اما... اما باید چیزی بگویم. - سخنت را بگو دیگر، مرا خسته کردی! چاوک در مقابل او به زانو افتاد. - خانم! طاهره جا خورده بود. - چته تو؟! چه می کنی؟! - بانو من از ارباب باردارم. طاهره بر جای خود خشک شد. آن زن چه گفت! او از آرشا باردار است؟ به همان یک شب که با او مانده؟ - چه می گویی؟! - مرا یاری دهید! طاهره از خشم در حال لرزیدن بود. - ای لعنت بر تو! خواست او را به کناری پرت کند اما حواسش جمع شد که نمی شود با زنی باردار چنین رفتار کرد. سپس چیز دیگری به ذهنش رسید. صدای جیغ سمیه به گوش آرشا رسید: - آرشا! آرشا بیا! آرشا از اتاق بیرون اومد و به اون سمت رفت. اعتماد هم با صدای سمیه ترسید و به سمت بهارخواب اومد. آرشا با دیدن چاوک که پشت طاهره پنهان شده بود و سمیه ای که مثل پلنگ زخم خورده آماده حمله بود متوجه نیمی از ماجرا شد. - اینجا چه خبره؟ سمیه رو به آرشا براق شد. - آن زن فرزند تو را در شکم دارد؟ آرشا جا خورد. گیج به چاوک و طاهره نگاه کرد. سمیه عصبانی و چاوک ترسیده بود. آرشا نمی دونست باید چیکار کنه پس فقط کمک خواستن به نظرش رسید: - طاهره! طاهره سریع به نقش آدم خوبه در اومد و سمیه رو گرفت و گفت: - تو باید به داخل بروی. نباید این چنین استرس داشته باشی! برای فرزندت خوب نیست. و سمیه رو همراه خودش وارد ساختمون کرد. سمیه گریه می کرد و می گفت: - آنها را باهم تنها مگذارد. تنهایشان مگذار! طاهره سمیه رو داخل برد. آرشا به سمت چاوک رفت. - راست میگه؟ - آری. - خدای من! کلافه روش رو گرفت. حالش بد بود. می خواست خودش هم همچین ماجرا رو فراموش کنه اما حالا انگار قرار بود تا آخر عمر جلوی چشمش باشه. - خدای من! من... من.. یکدفعه احساس کرد نیاز به درد و دل با یک نفر داره. باید پیش مادرش می رفت. اون خونه تنها افراد امن زندگیش رو به همراه داشت. امن هم حالا نه اما کسی که بشه باهاش درد و دل کرد. یک کار دیگه هم میشد انجام داد. - زود آماده شو. لوازمت رو بردار. - مرا به کجا می فرستید؟! دختر ترسیده بود اما آرشا گفت: - پیش مادرم می برمت. - من می خواهم کنار شما باشم. - چاوک، سریع آماده شو. چاوک فهمید که دیگه جای مخالفت نیست. کنیزها گیج بودن که چرا با این حال زار و بی خبر داره میره. وقتی فهمیدن از ارباب بارداره بیشتر جا خوردن. -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و هفت چطور؟ دوباره خوند به گریه افتاد کاغذ رو روی میز گذاشت. سرش هم روی میز گذاشت. به گریه افتاد. بغضش ترکیده بود و های هایش بالا رفت. هنوز بیشتر شوک بود تا خوشحالی. باورش نمیشد. همه چیز معلوم بود. یک محبت الهی! به اون حقی داده شد. خانوادهش، دوست دارانش زنده میموندن. سرش رو بالا آورد و با همه قدرت فریاد زد: - خدا! از خوشی نمیدونست چیکار کنه. دوست داشت بیرون بدوه و به اندازه تمام این سالها بچههاش رو بغل بگیره و ببوسه و به همسراش محبت کنه. دوید به سمت در. یکدفعه ایستاد. بغض توی وجودش حلقه زد. سرش رو پایین انداخت. چه فرصتهایی از دست داده بود. جلوی در روی دو زانو نشست. دستهاش رو روی صورتش گرفت و های های زیر گریه زد. صدای گریهش کل خونه رو برداشت. از صداش همه افراد اندرونی به اون سمت دویدن. طاهره ترسید. حتی چند دقیقه پیش هم انقدر صدای گریه آرشا بلند نشده بود. - آرشا، چه شده؟! *** همه چیز فرق کرده بود. اول آرشا چند روز توی تخت افتاد و بعد بلند شد و به طور عجیبی مهربون شد. طاهره داستان آرشا و چاوک رو به سمیه نگفت اما تغییر رفتار آرشا رو ترس از همون ماجرا میدید و با خودش فکر میکرد که به زودی به حالت قبلی بر میگرده اما مهربونی آرشا دلیل دیگهای داشت. اون سعی داشت از همه محبتش برای همسرهاش و فرزندها بذاره. این رسیدگی به همسرهاش به حدی بود که یک مدت از اعتماد غافل شد و اون هم از فرصت استفاده کرده بود و با فرصت درس یاد میگرفت. به طاهره میگفت: - میدونم خیلی باعث آزار شما شدم اما سعی میکنم هرطور شده جبران کنم. سمیه به حدی خوشحال بود که به مادر شوهرش گفت: - نمی دانم چه کنم که این رفتار آرشا بماند. - بهترِ نذری بدی. - چه چیز؟ عسل پیشنهاد آش رو داد و سمیه هم قبول کرد. همه زن های شهر برای خوردن آش به خونه اون ها اومدن. - چه خبر است؟ - نمی دانم. اعتماد الماس رو نذاشت که سرکار بره و پیش خودش آورد تا بهش سواد یاد بده. - اعتماد! - بلی! - چیزی تو را آزرده؟ اعتماد باب درد و دل رو باز کرد: - دو ماهی است که من پیش تو سواد میآموزم و این را از برادرم مخفی کردهام. عذاب وجدان دارم. - راه خودت را برو. چند سال بعد هیچ کس حسرت تو را به گردن نمی گیرد. حتی همانهایی که محدودت کردند. اعتماد به حرف اون آروم شد اما گفت: - برخیز و کمی برایم برقص تا دلم آرام گیرد. از اون طرف کنیزهای دیگه که فهمیده بودن چاوک به اتاق آرشا رفته خیلی علاقه داشتن که راه اونها هم به اتاق باز بشه اما انگار آرشا کسی رو جز همسرهای خودش نمیدید. زمان جشن تکلیف اعتماد داشت نزدیک میشد و باید به قولش عمل میکرد. به داداشش گفت: - یک ماه دیگه به سن تکلیف میرسم. - مبارکه! - یک خواستهای داشتم. آرشا با خودش فکر کرد که خواسته اعتماد چیزی به شکل نوع جشن یا یک هدیه قرار باشه. - جان! - اجازه بدهید... یعنی... الماس بشود برای من! و از خجالت سرخ شد. آرشا خندید. - اوه، چه چیزها! اعتماد بیشتر سرخ شد. آرشا با محبت نگاهش کرد. - نمیشه عزیزم! حداقل الان نمیشه. اما بهت قول میدم هیفده ساله که شدی هر دختری رو که خواستی بهت میدم. اعتماد که این حرف رو از برادرش شنید جا خورد. - هفده سالگی؟! اما نمیشود. - چرا نمیشه؟ از دهن اعتماد پرید: - من به او قول دادهام. آرشا اول خوب متوجه نشد و بعد جا خورد. کمی مکث کرد بعد آروم پرسید: - برای چی قول دادی؟ اعتماد تازه فهمید که چی کرده. حالا جواب برادر را چه می داد؟ - با توام. برای چی قول دادی؟ اعتماد ترسید. برادر با شنیدن کلمه قول انقدر نگران شد پس اگر ماجرا رو می شنید چه رفتاری نشون می داد! - من با تو نیستم؟ جواب من رو بده. اما اعتماد می ترسید و آرشا هم ترسیده بود. بازوهای اعتماد رو گرفت. اعتماد از ترس پرید. - تو با اون چیکار کردی؟! چه بلایی سرش آوردی؟! معادلات ذهنی اعتماد بهم ریخت. آرشا چی می گفت! - چ... چه؟! - چیکار کردی؟! تو به بلوغ رسیدی؟! مگه تو چند سالته که همچین گوهی خوردی؟! بگو بیینم اون چیزی که توی ذهن من هست راسته یا نه که دارم دیونه میشم. کم کم اعتماد داشت متوجه میشد که برادر چی میگه و خشکش زد. ** حال با این طرز فکر چه کنم؟ اگر به او نگویم که چنین می اندیشد و اگر به او بگویم که بعدش نمی دانم چه خواهد شد، هی صدا، تو چه می گویی؟** ♡ اعتماد بهش بگو ماجرا رو. بالاخره الان نمی تونی کتمان کنی و چیزی هم به ذهن من و تو نمیرسه اما اون چیزی که توی ذهن آرشاست خیلی بده همون موقع آرشا فریاد زد: - جواب بده. -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و شیش آرشا ترسید از صداش کسی داخل بیاد پس چفت در رو انداخت و رو به چاوک گفت: - لباست رو بپوش. بعد ایستاد و به چهره خیس از اشک طاهره خیره شد. در تکاپــــوی بودنت بودم زخم های همیشه ام بودی بت سنگین ـ سنگ در هر دست دشمن سخت شیشه ام بودی چرا مجبور بود این بلا رو سر همسرهاش بیاره؟! به گریه افتاد. طاهره با دیدن گریه اون جا خورد. آرشا برای اولین بار فکر کرد کاش حداقل میتونست خودش رو بکشه. یا توی اون جنگهایی که شرکت میکنه بمیره اما انقدر باعث آزار اینها نشه. می روی نم نم و جهانم را ساکت و سوت و کورخواهی کرد لهجه کفش هات ملتهبند بی شک از من عبورخواهی کرد شونههاش افتادن. روی زمین کنار دیوار نشست. دیگه طاقت نداشت. اون توی دنیای خودش میخواست در شرایطی قرار بگیره تا از دیگران مراقبت کنه اما حالا خودش آسیب شده بود. در همین روزهای بارانی یک نفرخیره خیره میمیرد تو بدی کردی و کسی با عشق ازخودش انتقام میگیرد خبرم را تو ناشنیده بگیر بدنت را به زنده ها بسپار کودکت هم مرید چشمت شد نام من را بروی او بگذار بعدمرگم ،سری به خانه بزن زندگی تر کنی حضورم را تا بیایی شماره خواهم کرد ردپاهای دور گورم را انقدر احمق نبود که نفهمه خانوادهش برای اینکه اون به علاقهش نرسه اون رو به اینجا آورده بودن. یک اومدن بیبازگشت، تا بیست سال! حداقل برای روح خسته اون بیست سال. آخه چرا باید همچین کاری میکردن؟ آخرم را شنیده ای اما … در دلت هیچ التهابی نیست باتو مرگ و بدون تو مرگ است عشق را هیچ انتخابـی نیست از : علیرضا آذر دیگه بس بود. تا کی باید خانوادهش رو قربانی می کرد؟ طلاقشون میداد. همه این اموال هم بین بچه هاش تقسیم می کرد تا آواره نشن و خودش هم به اندازه خرج یک سفر و زندگی معمولی بر می داشت و به ایران میرفت. آره اینکار رو خیلی وقت قبل باید انجام میداد. - آرشا! به طاهره نگاه کرد که جلوی پاش نشسته بود و نگران نگاهش میکرد. آرشا زمزمه کرد: - من رو ببخش! اما طاهره صداش رو نشنید. بجاش گفت: - انقدر خود را مرانجان، سخن تو را باور می کنم. خواستار این نبودم که اشک تو را ببینم. بعد برگشت و به چاوک اشاره کرد که از اتاق بیرون بره. چاوک رفت و زن و مرد رو که بینشون دیوار نامرئی کشیده شده بود تنها گذاشت. آرشا توی دلش برای هزارمین بار گفت: کاش میشد که بازی سرنوشت اینطور با من سرگرم نمیشد. تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم🖤💫 شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم🖤💫 تصمیمش رو گرفته بود. خواست امشب موضوع رو با زنهاش در میون بذاره پس باید بچهها رو به جایی میفرستاد تا این ماجرا رو با چشم نبینند. اعتماد رو خواست. اعتماد که متعجب بود چرا آرشا یک روز توی خونه مونده به اتاقش رفت. - اعتماد بچهها رو بردار و به خونه مادرم برو. اعتماد گیج و کمی ناراحت به آرشا نگاه کرد. آرشا ادامه داد: - یک کنیز و یک غلام هم ببر. احتمالا چند روز بمونید. نمیخوام زحمت بچهها به گردن مامان بیفته. چشمهای اعتماد برقی زد و بیرون رفت. اخمهای آرشا درهم شد. خیلی زود فهمید که اعتماد الماس رو با خودش میبره اما نمیدونست بین اونها چه خبره و نگران بود که رابطهای باهم داشته باشند. توی دلش گفت: نه، نمیشه. اعتماد هنوز به سن بلوغ نرسیده. ♡ آرشا! دوباره همون صدای عجیب! اه، داشت دیونه میشد! ♡ آرشا! چرا صدا یکجوری هست که انگار واقعیه! ♡ آرشا، باتوام. باید تسلیمش میشد؟ بالاخره صدا گفت: ♡ اشکال نداره جواب نمیدی فقط میخواستم یادآوری کنم که نامه امام علی رو نخوندی. وای راست میگفت. انقدر ذهنش آشفته و درگیر بود که سراغ نامه نرفته بود. به سمت تاقچه اتاقش رفت و نامه رو برداشت. توی یک لوح روی پوست بود. نامه رو باز کرد. خوند، خوند، خوند.... اوایل خوندن یکم آشفتگی توی وجودش مونده بود کمکم عشق و شور به سمتش اومد با هیجان و لذت خوندن رو ادامه داد انگار همه غصه های جهان تموم شده بودن توی دلش گفت: گور بابای این دنیا، من با همون لوح خوشم یکدفعه به چیزی توی نوشته برخورد... نفهمید دوباره خوند باور نکرد دوباره خوند شگفتزده شد دوباره خوند چندین سوال توی ذهنش دوباره خوند چطور؟ دوباره خوند به گریه افتاد -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و پنج البته آرشا به اعتماد گفت که می تونه نیاد اما اون خودش علاقه داشت که برگرده تا بتونه از الماس سواد یاد بگیره. مستقیم هم پیش الماس رفت. - باید به قولت عمل کنی. الماس هم قبول کرد. اعتماد گردنبد سکهای که از دست فروشها خریده بود رو به الماس هدیه داد. الماس خوشحال نشد چون جواهراتی که از شهربان گرفته بود خیلی با ارزشتر بود اما به روی خودش هم نیاورد و خوب تشکر کرد. اعتماد با عشق نگاهش کرد. خیلی وابسته این دختر شده بود. الهی بیاید بماند نرود؛ آن شادی…🤲🏻 آرشا طبق عادت به سر زمینها رفت و اعتماد اجازه خواست امروز دیرتر بیاد. - برای چه؟ - دیشب بسيار سواری کردیم، خسته هستم. - باشه. آرشا که رفت اعتماد هم سراغ الماس رفت. آرشا که برگشت. چاوک به سمتش اومد. - ارباب! - بلی! - از دوستتان برای شما نامه آمده؟ آرشا با ذوق نامه رو گرفت. - برایتان بخوانم؟ - غلامها میخونند. بعد با هیجان گفت: - خواستت چیه؟ دوست لقبی مخفی بود که نامههای امام علی علیه السلام به این اسم به خونه میرسید و کاملا مخفی بود. آرشا عادت داشت که هر وقت این نامهها میرسید به فردی که تحویلش داده یک به اصطلاح سور بده. تقریبا هر پنج ماه یکبار نامه میاومد و همه اعضای خانه علاقه داشتن که نامه رو که حتی نمیدونستن از طرف کی هست تحویل بگیرن. چاوک با چشمهایی حریص به آرشا نگاه کرد. - فقط یک خواسته دارم. - هرچی هست بگو. - امشب با شما باشم. سرجاش خشکش زد. - با من؟ - بله، این نهایت آرزوی منه. آرشا سکوت کرد. تا الان با هیچ کنیزی نبود. اما این هدیهش بود. - با... باشه. و سریع به داخل رفت. چیکار داشت میکرد؟ چیکار میخواست بکنه؟ تا شب بزور میتونست کاری رو انجام بده. حتی شام که املت بود دو سه لقمه بیشتر نخورد. هنوز خانواده نیومده بودن و این خوب بود. احساس خیانت بهش دست داد. خیلی وقت هم بود که به معنای واقعی با یک زن نبود. از طرفی این زن هم مثل اون دوتا یکجورایی بهش تحمیل شده بود. در اتاق زده شد. از جا پرید. - بله! چاوک به داخل اومد. آرشا بهش خیره شد. یک لباس یقه هفتی و بدون آستین بلند پوشیده بود و آرایش غلیظ عربی داشت. با اینکه حجاب به کنیزان واجب نبود اما آرشا از این نوع گشتن خوشش نمیاومد. - خوش اومدی! چاوک روی پاش بند نبود. آرشا دستش رو به سمتش دراز کرد... صبح توی بغل هم خوابیده بودن که صدایی اومد: - هین! هر دو از جا پریدن. طاهره بود. آرشا نفس عمیقی کشید که سمیه داخل نیومده. به طاهره که همون جا ایستاده بود نگاه کرد. آرشا بلند شد و لباس روییش رو سریع تنش کرد و به سمت طاهره رفت. دستش رو گرفت و داخل کشیدش. - طاهره! باید آرومش میکرد. پس به آغوشش کشید. - عزیزم! اون فقط... طاهره از بغل آرشا بیرون اومد و سرش فریاد کشید: - به من دست نزن! آرشا جا خورد. تا حالا طاهره رو به این شکل ندیده بود. - پس این بود، پس دلیل اینهمه اذیت این بود؟! اینکه چند سال ما را نمیدیدی بخاطر این دختر بود؟ آرشا هم جا خورده بود. هر دو از کاروان ِ آواریم هردو تا از تبار شک، یا نه؟ ما به فریاد هم قسم خوردیم هردو تا درد مشترک ،یا نه؟ - طاهره! طاهره اشک میریخت. - ما زن هستیم. حق اعتراض نداریم. با هوو میسازیم، به کنیزان حسادت میکنیم، کتک میخوریم، در خانه زندانی میشویم، آری این حق ماست. اینکه تو نیز با کنیزانت بخوابی یا اگر خود نخواهی با همسرانت جز تا مدت معلوم نزدیکی نداشته باشی نیز حق توست. اینکه آنان را راحت طلاق بدهی حق توست. اما به من بگو که چرا اینگونه پنهانی چنین کردی؟! چرا ما را سالها در برزخی نگاه داشتی که راه پیش و پس نداشته باشیم؟! گیرم از چنگ جان به در ببری... گیرم از تن فرار خواهی کرد... عقل من هم فدای چشمهایت با جنــــــونم چکار خواهی کرد؟ - من... من برای اولین بار توی این شیش سال با یک کنیز میخوابم. طاهره داد کشید: - دروغ میگویی! -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و چهار - ارباب زمینی که خواستید خریداری شده. طبق عادت دنیای خودش پولش رو توی زمین سرمایهگذاری میکرد. - بسیار خوب! ممنون خبر دادی. و از جیبش سکه مسی در آورد و به غلام داد. غلام حسابی خوشحال شد. - برو بگو اعتماد بیاد. - بله ارباب! و دوید و رفت. اعتماد اومد. - بله برادر! - میخوام خونه مادرم برم، گفتم توهم همراهم باشی. - بهتر نیست با خانواده برویم؟ کودکان بسیار آنجا را دوست دارن. آرشا کلافه گفت: - خوب به اونها هم بگو. اعتماد به سمت خونه به راه افتاد. آرشا به زندگی خودش فکر کرد. شیش ساله به اونجا اومده بود و حالا یک پسر بیست و سه ساله بود. از هجده نوزده سالگی که یکم پختهتر شده بود و بیشتر متوجه احساساتش میشد متوجه شده بود که حسش به طاهره چیزی مثل عادت و دوستی که الان همون حس هم نیست اما به سمیه احساسات والاتری داره که شاید عشق نباشه اما دوست داشتن نرمی هست. چند دقیقه بعد آرشا مثل ایرانیها سوار اسب بود و دوتا زن و بچه هاشون سوار شترشون بودن و اعتماد که هنوز به علت گرونی اسب و سن کم مرکب خاصی نداشت سوار قاطر بود. کاروان کوچکشون حرکت کرد. خونه عسل و دستان بیرون شهر توی یک دهکده تفریحی که خودشون درست کرده بودن، بود. البته این دهکده تفریحی افعال حرامی که عرب ها بهش عادت داشتن نداشت بلکه یا تفریحات آینده درست شده بود. اول از همه کافه رستورانی که با تختهای سنتی که خود دستان درست کرده بود تزیین شده بود. غذا و نوشیدنی و حتی کیک هاش همه مال دوران خودشون بود که صداش نه تنها توی این شهر پیچیده بود بلکه توی کل جهان اسلامی، و حتی گاها تاجرهای رومی خبرش رو شنیده بودن و برای خوردن غذاها میاومدن، پیچیده بود. یک مهمانسرای شیک با تخت و قالیهای ایرانی زده بودن که دکور جدید و جالبش به دل مهمونها مینشست. خود آرشا اونجا کارگاهی زده بود کم زنان بیوه یا بیسرپرست، اون موقع چیزی به اسم زنان سرپرست خانواده آنچنان وجود نداشت، تا قالیبافی کنند. قالی بافی هم خود عسل که توی جوونی یاد گرفته بود بهشون یاد داد. همون فرش ها رو تاجرها می اومدن و در مدتی مه توی دهکده می موندن و لذت می بردن فرشها رو هم می خریدن. از تفریح های دیگه دهکده قطار بازی بود که پشت گاو وصل میشد، حیوانات و تاب، مردی که قصه خوانی می کرد و برای اینکه به عرب ها بر نخوره و به اونجا هجوم نیارن داستان و افسانه های همه نژادها رو می گفت. سرسره چوبی که دستان به سختی طرز ساختش رو به نجار یاد داد و بجای چادر آلاچیق های مدرن و چندین چیز دیگه که گفتنش وقت می بره. دهکده در محدود مکان های سرسبز اون منطقه بود و جوی قشنگی هم از وسطش رد میشد. به محض نشستن شترها بچه ها پایین پریدن. اون ها دیونه این دهکده بودن و تعجب می کردن چرا پدر کمتر میارشون. هرچند که گاهی عسل می اومد و زن های آرشا رو پیش خودش می برد تا یکم نفسی تازه کنند و شاید چند دقیقه بی مهری همسرشون رو فراموش کنند. عسل و دستان جلو اومدن. عسل محکم آرشا رو در آغوش گرفت و بوسید. آرشا دم گوش مامانش آروم گفت: - اعتماد! عسل از آرشا جدا شد و به سمت عروسهاش رفت. دستان جلو اومد. آرشا به سردی نگاهش کرد. از وقتی که فهمیده بود دستان پدر واقعیش نیست رفتار سردی گرفته بود و دستان هم همیشه کلافه بود و میگفت: - من برات هفده سال پدری کردم. - تو به من دروغ گفتی. حالا هم خیلی سرد باهاش دست داد و به داخل رفت. خونهای که خودشون دو نفر مینشستن خیلی سادهتر بود. روی بلندی بود و زیرش رو با سنگ بالا آورده بودن و از بیست و یک پله باید عبور میکردن تا بهش برسن. کفشهاشون رو جلوی در در میآوردن و وارد هال سی متری میشدن که یک دونه فرش آبی کفش پهن بود و بقیهش هم حصیر بود. سه چهارتا پشتی هم گذاشته شده بود. بچهها که بالا نیومدن و از همون جا سراغ بازی رفتن. سمیه و طاهره به اتاق ده متری خونه رفتن تا حجابشون رو در بیارن و با همون شال ساده بیان و بشینند. عسل با لذت به خانوادهش نگاه میکرد. دستان به آرشا گفت: - بریم اسب سواری؟ این تنها جایی بود که آرشا و دستان کنار هم بودن. آرشا زمزمه کرد: - نه، یکم بشینیم بعد میریم. عسل با اعتراض گفت: - امشب رو بمونید. - من نباشم غلام ها و کنیزها خوب کار نمیکنند. - حالا دو روز خوب کار نکنند. خندهش گرفت. - نمیشه که. - میشه، بمون. - بازم میایم. عسل دیگه چیزی نگفت. تا آخر شب گل گفتن و خندیدن. آرشا سعی میکرد همین زمان های اندکی که باهم می گذروندن حرف گذشته وسط نیاد. اما توی ذهنش از گذشته نمیتونست فرار کنه. از همه آرزویی که دوست داشت برسه و حقش ندونستن. از زندگی شادی که داشت و پرتاب به این دنیای خاکستری شد. با اینکه از پدر و مادرش دلخور بود اما اونها تنها افرادی بودن که توی زندگیش داشت تا بتونه باهاشون رفت و آمد کنه. شب وقتی دیدن دیر وقته اونجا خوابیدن و فرداش آرشا و اعتماد تنها برگشتن. -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت یازده *من بهش گفتم ساق بپوش ها * ریز خندیدم که باعث شد اون هم بخند و محکمتر کمرم رو فشار بده. همینطور به چشمهای هم نگاه میکردیم و میرقصیدیم که صدای آترین در اومد: - میگم آهنگ تموم شده؛ افتخار نمیدین اینور بیان؟ آه دختر تازه فهمیدم که خیلی وقت آهنگ تموم شده. به یاسین که گونهاش از خجالت آلبالویی شده بود نگاه کردم. ای قربونت! بپرم بوسش کنم؟ بپرم؟ * نجابت پیشه کن! ♡ برو باو! بی قید خندیدم. آبتین با اخم وحشتناکی به یاسین نگاه میکرد. عمو و بابا با حرص نگاهمون میکردن. یک آهنگ دیگه هم گذاشتن و خیلیها رفتن وسط رقصیدن. کمکم بساط ایش و نوش جمع شد. همه برای شام رفتن. متوجه شدم که دنیا و آترین نیستن. رفتم دنبالشون بگردم. به سمت راهپله رفتم. همه اتاقها رو گشتم تا در اتاق خودم رو باز کردم. هنگ کردم. آترین و نیلا، نه! سریع در رو بستم و پایین دویدم. میدونستم که این چیزها بنظر بقیه یک چیز عادی اما... وای! محکم خوردم به چیزی. هردومون بخش زمین شدیم. نگاه کردم. یاسین بود. با ناراحتی گفتم: - یاسین! نگران پرسید: - چی شده؟! آب دهنم رو قورت دادم. گفتنش چه فایدهای داشت؟ - هیچی، بریم. اون هم گیر نداد. شاید اینکه یکم آرومتر شده بودم خیالش رو راحت کرد که اتفاقی برای من نیفتاده. سر میز رفتیم. بعد از شام همه آماده رفتن شدن ولی یاسین می موند. وقتی نیلا و آترین دیدم سعی کردم معمولی رفتار کنم. نیلا آرایشش رو تجدید کرده بود و چنان بد و پررنگ اینکار رو کرده بود که انگار جشن هالیوینه. شب من دل خوابیدن رو تختی که تازه دونفر از روش بلند شده بودن رو نداشتم. هردو توی سالن پایین رختخواب پهن کردیم. البته بینمون دیوار بالشتی درست کردیم. مدتی در سکوت به سقف خیره شدیم. - یاسین! - بله! - حالت خوبه؟ به سمتم نیم خیز شد. - چطور؟ - همینطوری، خواستم بپرسم؟ سرش رو پایین انداخت و یکم بعد بالا آوردم. - خوبم! - الان می خوای مثلا بگی مردی؟ خندید. - نه من مرد نیستم. و آهی کشید. چیزی توی صداش بود که سکوت کردم. ** یاسین ** - اَه! - لیسش بزن رافی جون. لیسش بزن. سگ چندش و فندقی آترین داشت صورتم رو لوچ میکرد آترین هم من رو گرفته بود تا نتونم از زیر زبون کثیف سگش در برم. - آفرین رافی. خودم رو تکون تکون میدادم تا از شرش خلاص بشم ولی زور آترین از من خیلی بیشتر بود. - رافی گازش بگیر. دادی از ترس زدم. همون موقع مامان رو دیدم که از در خونه بیرون اومد و به سمت ما دوید. - ول کن بچهم رو! آترین از روی من بلند شد و مطابقش سگش از من فاصله گرفت. مامان اومد کنارم نشست و بغلم کرد. -چیکارش داری؟ چتونه شما؟ این چه هیزم تری بهتون فروخته؟ با صدای مامان در بالکن باز شد و بابا بیرون اومد و فریاد کشید: - چه مرگتونه شماها؟ خواب بودم خیر سرم. آترین من رو نشون داد. - من نمیتونم تو خونهای که این روانی هست بمونم. مامان با حرص گفت: - این طفلک که کاری به تو نداره. - کلا وجودش من رو آزار میده. بابا با چندش نگاهی به من انداخت. - به من باشه همین حالا میاندازمش بیرون. مامان اعتراضآمیز گفت: - بهرام! بابا بیتوجه به مامان رو به آترین گفت: - چند روز دیگه به بهانه اون هنر کوفتیش، گورش رو گم میکنه و میره. منظورش خوانندگی بود صورت آترین از عصبانیت سرخ شد. - چرا این بره؟منم می خوام برم. - خفه شو پسر. اه! بعد اداش رو در آورد. - چرا اون بره؟ من هم میخوام برم! و با خشم گفت: - این بابای پتیارهش آلمان بوده این هم همون جا پس افتاده شده. تو چی؟ بعد داخل رفت. آترین هم چپچپ به من نگاه کرد و رفت. آروم دست مامان رو از دور شونهم جدا کردم و بلند شدم. با ناراحتی و دلسوزی صدام زد: -یاسین! چیزی نگفتم. سرم پایین بود و بیحرف به سمت شیر آب توی حیاط رفتم و آبی به سر و صورت و لباسهام زدم. مامان چند ثانیه با غم نگاهم کرد بعد به داخل خونه رفت. همون جا کنار حوض نشسته بودم که در باز شد آبتین داخل اومد تا لنگ دیگه در رو باز کنه که چشمش به من افتاد. - تو چرا اینجا نشستی؟ با غم نگاهش کردم و آروم سلام کردم. یک جوابی زیر لب داد. - با تو بودم ها. -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت ده - کی اومدی نیلا؟ نیلا دختر خالهم بود. با ذوق و بدون سلام و احوالپرسی شروع به فک زدن کرد. من در عین گوش دادن نصف و نیمه به حرفهاش دور و بر رو نگاه میکردم. مارتین داشت وسط با دوتا دختر قر میداد. با چشم دنبال یاسین گشتم. روی یک صندلی تک نشسته بود و داشت با انگشتهاش بازی میکرد. خواستم پیشش برم که آترین به سمتمون اومد. یک تیشرت نقرهای با شلوار پاره پوره مشکی داشت. رو به نیلا گفت: - خانمی افتخار میدی بریم برقصیم؟ نیلا با ناز گفت: - ولی من گرم نیستم. آترین خندید از روی میز یک گیلاس برداشت و سمتش گرفت. حالم بهم خورد. اومدم پیش یاسین برم که آترین آروم در گوشم گفت: - هنوز کبودیهای بدنش نخوابیده. این یعنی سمتش نرو. پلک، هام رو از خشم و درد روی هم فشار دادم. همون یک نفر دستم رو گرفت و کشید کیان بود. یکی از دوستهام. - خوبی عزیزم؟ چه قشنگ شدی! اصلا هلو شدی! - میدونم. - خانم اعتماد به نفس، چرا نمیای وسط؟ قبل از اعتراض من رو به وسط سالن کشید. مجبوری همراهیش کردم * آره جون خودت، مجبوری!* ♡ ااا، خوب آبروی من رو جلویی خوانندهها نبر، این چیزها توی این دوره طبیعیه، املبازی در نیار. یکم روشن فکر باش! ♡ *کورمون نکنی با این روشن فکریت!* همینطور که میرقصیدم نگاهم به یاسین بود. کاش انقدر جرات داشت که جلو میاومد! کاش... لعنت به آدم ترسو! بعد از یک رقص حسابی روی صندلی ولو شدم. مارتین کنارم اومد و دستش رو دور شونم انداخت و با صدای بم وکشیدهای گفت: - خوش گذشت عزیزم؟ در حالی که سعی میکردم دستش رو بردارم گفتم: - آره، آره دستت رو بردار. - چرا؟ نگاهی به چشمهای سرخ و مستش انداختم. - چون گرمم. قهقه زد. وایی این چی بود من گفتم! الان فکر بد میکنه! در حالی که خودش رو به سمت من خم می، کرد، کشیده گفت: - عزیزمی! چندش هلش دادم کنار از جام بلند شدم. - عوضی! به سمت دیگه سالن رفتم که دیدم یاسین داره نگران نگاهم میکنه. - چیه؟ - پسره احمق! ترسیدم بلایی سرت بیاره. با بهت نگاهش کردم. - تو دیدی؟! هل شد و روش رو گرفت. وقتی دید هنوز نگاهش میکنم بزور گفت: - آره. یکم صدام رو بالا بردم. واقعا ترسیده بودم! - پس چرا به کمکم نیومدی؟! - خوب... خوب تو خودت از پسش بر میاومدی. - اوه! دمغ به آشپزخونه رفتم و یک لیوان شیر برای خودم ریختم و سر کشیدم. من عاشق شیر بودم. به حال اومدم. همون موقع چراغها خاموش شد و رقص نور روشن. همه میخواستن به وسط برن که نگین جون داد زد: - اول اونهایی که این جشن براشونه. آخ قربون دهنت نگین جون! بیرون رفتم. ناراحتیم با هیجان رقص از ذهنم کلا بیرون رفت. یاسین گیج کناری ایستاده بود. دستش رو گرفتم و با خودم به وسط سالن آوردم. دوست داشتم دستم رو دور گردنش حلقه کنم اما این نوع رقص برای پاتنرها بود پس فقط یک دستم رو روی شونهش گذاشتم و با دست دیگه دستش رو گرفتم و یکم بالا آوردم. اون هم یک دستش رو روی کمرم گذاشت. حالا كه نفس میكشم در هوات نخور غصه ماندنم را دگر! میخوام صداى خنده هات كنه گوش آسمونو كر… نترس جانم كه دستانم جدا شدنی نیست ز دستانت… اين عشق بماند تا ابد در قلبت امانت! تویی ماهم پریزادم نه یک دل كه صد دل به تو دادم… بدان كه در بند تو باشم آزاد آزادم! اگر كه نمانم به تو نسپارم دلم را شوم مدیون دلت… شروع کردیم آروم تکون دادن خودمون. به چشمهاش زل زدم. اون هم همینطور. کمکم نگاهش از چشمهام به لبهام رفت. تنم داغ شد! قصدش چی بود! هیچی طبیعی نبود. سریع نگاهش رو گرفت و پایین انداخت که به یقم افتاد. معلوم بود حال اون بدتر از منه. دوباره سرش رو پایینتر انداخت که به پاهای برهنم رسید. -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت نه - این چه حرفی؟ - پس برای چی انقدر سوال پیچم میکنی؟ - همینطوری. بعد روش رو گرفت. فهمیدم خیلی ناراحت شده. دست دور شونهش انداختم. - شیما! شیما! قربونت برم؟ با خنده به عقب هلم داد. - دیونه! چشمکی زدم. هیچوقت اهل قهر طولانی نبود. اینبار مسیر سوال کردنش رو تغییر داد: - لباس چه رنگی گرفتی؟ - کالباسی تو چی؟ - بنفش. برای اینکه کلا از دلخوری دورش کنم گفتم: - برو بپوش ببینم. - باشه. به اتاق مشترکش با بابا که پایین بود رفت. تازه رفته بود که زنگ در رو زدن. آیفون رو زدم اما برنداشتم بشنوم کی هست. دوست داشتم ببینم که اولین مهمون کی میاد. با دیدن داروین و آوا با ذوق به سمتشون رفتم. کلی به آوا خوشحالی کردیم که با هم میریم. به اتاقم بردمشون. تا اومدیم بشینیم در اتاق زده شد و شیما داخل اومد. - چطورِ؟ هر سه نگاهش کردیم. یک پیراهن نمه یقه قایقی بلند. آرایش هم توی همون فرصت کرده بود که دیگه آماده باشه. آرایشش حرف نداشت رژ لب بنفش، رژ گونه قزمز، سایه بنفش صورتی. کفشهای پاشنه پنج ثانتی بنفش هم پاش کرده بود و موهاش رو یک طرفه ریخته بود. ست طلاش هم انداخته بود و لاک بنفش زده بود. با ذوق گفتم: - عالیه! سمت پت و مت برگشت. - شما چرا چیزی نمیگین؟ خندیدن. آوا انگشت اشاره و شستش رو روی هم گذاشت. - بیست! داروین هم به پیروی از آوا همین حرکت رو تکرار کرد. شیما کنار من نشست. - شما هم آماده بشین دیگه. نگاهی به ساعت کردم. - راست میگه بچهها. تا من میرم حموم شما بدویین. بعد حولهم رو برداشتم و بیرون رفتم. وقتی برگشتم داورین کاملا آماده بود و آوا هم چیزی نمونده بود تا آماده بشه. داروین با تیشرت بادنجونی و شلوار آلبالویی قرار بود بیاد. آوا هم بلوز سفید با کت کوتاه و شلوارک اسپرت فیروزهای و صندلهای فیروزه ای پوشیده بود. خلخالی که طرحهای آهو ازش آویزون بود هم انداخته و رژ لب یاسی زده بود با رژ گونه گوجهای و سایه بادمجونی زده بود و مدل موهاش هم نیمه باز بود و گل سر فیروزهای رو هم زده بود و داشت لاک شیری من رو میزد. - اوه اوه چه های کلاس شدین شما! آوا با خنده به صندلی اشاره کرد. - بتمرگ تا بسازیمت! لباسم رو پوشیدم و روی صندلی جلوی آینه نشستم. نگاهی به صورت خودم توی آینه انداختم. پوست سفید، چشمهای معمولی نقرهای با موهای لخت طلایی و ابروهای نازک و لبهای کلفت. این مدل رنگی رنگی بودن رو بخاطر دو رگه روس و ایرانی بودن مادرم داشتم. الان لابد الان با خودتون میگین، وای چه خوشگل! اما راستش رو بخوان با وجود اینهمه آپشن زیاد خوشگل نیستم. صورتم چند زاویهداره. و یکم چروک روی پیشونیم در اومده که پیرتر از حد معمول نشونم میده. با ضربه آوا به پشت صندلیم به خودم اومدم و هینی کشیدم. زیر خنده زد. - مرض! - به جونت! خندیدیم و صاف نشستم. با لوازم آرایشی و انواع شونه و پنس و گیره مو به جونم افتاد. توی چهل دقیقه از این رو به اون رو شدم. رژ لب یاسی خودش رو برام با رژ گونه کالباسی و سایه آبی زد. موهام رو دم اسبی بست و جلوش رو فرق کج کرد. یک تل دستساز دودی هم زدیم و وسایلی هم که خریده بودم رو استفاده کردم. همون موقع در باز شد و سها داخل اومد. - سایه دیر شد همه اومدن. داروین با دیدن سها توی اون لباس آستین سرب دودی و گردنبد مروارید توی گردنش و شال آبی شل رو سرش خشک شد. سها متوجه این نگاه شد و خجالتزده یکم موهاش رو داخل داد. کلا سها زیاد تیپ باز نمیزد ولی خیلی جیگر بود. با اینکه بیست و پنج ساله بود باز هم حواس پسرهای کوچیکتر از خودش مثل داروین که بیست و سه ساله رو به سمت خودش جذب کرد. - هو عمو؟ هم دیگه رو نخورید ها من غیرتی میشم! داروین بدون اینکه به من نگاه کنه گفت: - تو خرکی باشی؟ شیما و آوا زیر خنده زدن. داروین به سمت سها رفت و دستش رو دراز کرد. - این فرشته الهی افتخار میدن لحظههایی رو کنار من سپری کنند؟ ما شروع به مسخره کردنش کردیم: - اوه بابا لفظ قلم! - بابا رمانتیک! شیما به مسخره اشک چشمش رو پاک کرد و گفت: - داره اشکم در میاد. هر سه خندیدیم ولی اونها بیتوجه به ما پایین رفتن. گیج بهم نگاه کردیم. - واه! - عجب! - نه! دیدیم ما رو آدم حساب نکردن خودمون بلند شدیم و پایین رفتیم. کلی مهمون اومده بود. آروم با بچهها از پلهها پایین رفتیم نگاهی به دور و بر انداختم یک عده وسط قر میدادن. عمو و بابا صبحت میکردن. نگین جون داشت توی پذیرایی کمک میکرد آبتین یک کنار نشسته بود و سرش پایین بود. برعکس قلدرم قلدرمش خیلی حواسش به کارهاش بود. زیاد به تیپ خانواده نمیخورد! یک پیراهن خاکستری با شلوار مشکی پوشیده بود. دوتا دکمه اول لباسش رو باز گذاشته بود. همون موقع یکی محکم بغلم کرد. این بغل کردن مخصوص یک نفر بود. -
سرخابی هم چون رنگ مورد علاقه م هم به موقعذمی تونم به سمت رنگ دیگه ای برم فقژ با یکم کمرنگ و پرنگ شدن
- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشت - پسر عموشم! - خوشبختم! من دوست پسرشم! یاسین خندید. - فکر نکنم! لبخند از روی لب مارتین رفت. من هم روم رو گرفتم و گفتم: - اگه افتخار میدید بریم خرید. با لبخند سر تکون دادن و دستهای هم رو ول کردن. زیر لب غرغرکنان گفتم: - واقعا که! همه دوست پسر دارن ما هم دوست پسر داریم. همچین دست هم دیگه رو گرفتن که انگار عشخشونه. دیدم دارن با خنده نگاهم میکنند. ایشی گفتم و به سمت پاساژ رفتیم. پسرها هم عین غلام حلقه به گوش دنبالم بودن. مارتین که مرتب قربون و صدقم میرفت. یاسین هم که کشک بادنجون! بالاخره به سلیقه... اگه گفتین؟ اگه گفتین؟ مارتین؟ نه... یاسین؟ خوب... نه.. آها وجدان؟ باز هم نه... ایول، خودم! یک پیراهن کالباسی با پارچه ساتن که تا روی زانوی دامنش خالهای بزرگ سفید داشت، با آستینهای حلقهای که سرش ربانهای یاسی داشت انتخاب کردم. وقتی در رو باز کردم مارتین یک لحظه موند و من متوجه شدم که برعکس چیزی که بنظر میاد زیادی آفتاب و مهتاب ندیدهست. همینطور که چشمش رو پاهای سفید و برهنم خیره مونده بود گفت: - مثل فرشتهها شدی! راستش بنظر من کالباسی قشنگه؛ ولی به شرابی نمیرسه. بعد از یاسین پرسید: - نظر تو چیه؟ یاسین جا خورد. - ها... هان؟ من.. نمیدونم. هلشون بیرون دادم. - نخیر همین خوبه. مانتوم رو پوشیدم و بیرون رفتیم. یک جفت کفش پاشنه پنج سانتی کالباسی گرفتیم، کلا من چون هم بلند قدم و هم زیاد راه میرم و میرقصم کفشی که خیلی پاشنه ش بلند باشه نمیخرم. خودم کیف کوچیک کالباسی داشتم که میتونستم استفادش کنم. گلسر هم زیاد داشتم. هرچند که اگه به خودم بود با هدبند خرگوشیم توی جشن شرکت میکردم لاک یاسی با رژ لب کالباسی هم گرفتم. خیلی وقت بود هوس تجدید وسایل آرایشی کرده بودم. آخر سر هم نیم ست نقره شکل ماه گرفتم. بعد خرید لباس مارتین رو تعارف کردم بیاد. اون هم با سر قبول کرد. برای هردوشون مجبور شدم لباس انتخاب کنم. سعی کردم برای یاسین سنگ تموم بزارم. یک کت تک بادنجونی، شلوار مشکی و پیراهن مشکی گرفتیم. قبل از رفتن مارتین میخواست بهم شماره بده حیف که میخواستم برم، حیف! در رو باز کردم و وارد شدم. ما یک حیاط متوسط داشت که دو طرفش باغچه میخورد یک حوض کوچیک، تخت و تاب هم توی حیاط بود. در هال شیشهای بود و از حیاط میشد داخل رو دید. کفشهام رو در آوردم و وارد شدم. هال چهار تا قالی میخورد. از هال چندتا پله میخورد به طبقه بالا که قبلا شرحش دادم. توی آشپزخونه که پشت پلهها بود و شروع به گشتن کابینتها کردم. ظرف شیرینی رو برداشتم. خدایی آنقدر که من برای پیدا کردن شیرینی تلاش میکنم. اگه برای نیمه گمشدم تلاش کردم. الان شیش قلو زاییده بودم. امروز دیگه شیما باید از شهرشون برگرده. شیما زن بابام و دوست دوران دبیرستان من بود. بخاطر ازدواج زود به هنگامش دو سال نتونسته بود درس بخونه. برای همین با اینکه از من بزرگتر بود همکلاسم شده بود. بعد از طلاقش من که میدونستم خانوادش دختر بیوه رو خونه راه نمیدن از بابا خواستم بگیرش. الان شیما با یک پسر کوچولو یک ساله به اسم لاوین با ما زندگی میکنه. - سایه! صدای شیما بود. حلالزاده! - بیا داخل. داخل اومد. با لبخند و لذت نگاهش کردم دختر خیلی نازی بود. قد بلند، هیکل لاغر، پوست جوگندمی، چشمهای مشکی و موهای ترکیب شده از دو رنگ یخی و نقره ای که به سلیقه خودش بود. با هم روبوسی کردیم. - خوبی؟ - ممنون! تو چطور مطوری؟ خوش گذشت؟ - آره عزیزم! راستی شنیدم میخوای پیش مامانت بری؟ - آره بابا به زور راضیشون کردم. دستش برای بازی کردن با حلقه ازدواجش رفت. هروقت که نگران میشد. این کار رو میکرد. نگاهم روی حلقهش بود که دور انگشتش میچرخید. - سایه نری برنگردیها. سرم رو بالا آوردم و قاطع نگاهش کردم. - برمیگردم. - با مهران خداحافظی کردی؟ نگاهش کردم. مهران هم نوعی دوست اجتماعی به حساب میاومد. البته هر دو میدونستیم که بیشتر از این هم میتونستیم نزدیک باشیم. - نه، فردا شب باهاش قرار گذاشتم. - کاش مهمونی دعوتش میکردی. - نمیشه، جاش نبود. سر تکون داد. چند ثانیه ساکت شد بعد با هیجان گفت: - راستی؟! - دیگه چیه؟! به بازوم چسبید. با دهن باز نگاهش کردم. - درست آبتین ازت خواستگاری کرده؟! بیحوصله جواب دادم: - بله. بدون اینکه از ذوقش کم بشه دوباره پرسید: - خوب جوابت چیه؟! اخم کردم. - خیلی ذوق داری ها! نکنه از خداته ازدواج کنم برم؟ پکر و دلخور شد. -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و سه اعتماد جا خورد. - آیا آن مرد در سرزمین اسلامی شراب میخورد؟ - آری، او مرد دینداری نیست. و با خجالت ادامه داد: - مادر من سالهاست که خانم او است. - پس امکان اینکه مادرت را بفروشد کم است. الماس سر تکون داد یعنی آره. - آیا دلت برای مادرت تنگ نمیشود؟ - بسیار. - چرا آن مرد تو را برای خودش نگاه نداشت؟ الماس از این سوالها معذب میشد اما اعتماد متوجه نبود. - همینطور که گفتم من کنیز پسرش بودم اما بعد از ازدواج پسرش با بانویی سطح بالا، آن بانو به من حسادت ورزید و ارباب مجبور شد مرا بفروشد. اعتماد سکوت کرد. نقشهای داشت اما نمیخواست به الماس بگه. پس بحث رو عوض کرد: - میتوانی کاری برای من انجام دهی؟ - چه؟ - میتوانی به من سواد یاد دهی؟ اعتماد احساس کرد که چشمهای الماس برق زد. - سواد؟ - آری. - مگر شما سواد ندارید؟ اعتماد میدونست که نمیتونه دلیلش رو توضیح بده پس فقط گفت: - خیر. - چطور ممکن است؟ در این خانه کنیزان نیز سواد دارند. - آیا میتوانی؟ فقط ارباب نباید بفهمد. الماس خودش رو متعجب نشون داد. - چرا یادگیری سواد برای شما ممنوع است؟ - به اینها کاری نداشته باش. - اگر ارباب بفهمد مرا مجازات میکند. اعتماد که احساس کرد دختر میتونه کنار بیاد. با هیجان ناشی از امکان سواد یاد گرفتن گفت: - خیر، او هیچگاه به کنیزان خشونت نمیورزد. در صورت دیگر من مراقب تو هستم و نمیگذارم خشمش دامنگیرت بشود. الماس یکم فکر کرد و بعد گفت: - در مقابل شما به من چه خواهی داد؟ اعتماد جا خورد. بعد متعجب پرسید: - من؟ - آری. - من چیزی ندارم به تو بدهم. الماس توی چشمهاش زل زد. - مرا بانوی خودت کن. - چه؟! - درست شنیدی. مرا بانوی خودت کن. علاقهای به خوابیدن در آن خوابگاه با دیگران ندارم. اعتماد هل شده بود. - من نمیتوانم. - چرا نمیتوانی؟ - زیرا من هنوز به سن تکلیف نیز نرسیدهام. شونزده هفته مانده است. الماس توی دلش لعنت فرستاد و گفت: - هنگامی که زمانش رسید من رو بانوی خودت کن. - باز نیز نمیتوانم. - دیگر چرا؟! اعتماد هل شده بود. تا حالا حتی با یک دختر غریبه، حتی با کنیزها، انقدر طولانی صحبت نکرده بود، چه برسه که این حرفها رو بزنه. - زیرا برادرم این زمان را برای همسرداری من مناسب نمیداند. الماس سکوت کرد. اعتماد سریع گفت: - اما به تو قولی خواهم داد. - چه؟! - هنگامی که زمانش رسید تو را به همسری میگیرم. در زمان مناسب به برادرم نیز خواهم گفت تو را برای من نگاه دار. الماس لبخند زد. - بسیار خوب! به شما آموزش خواهم داد. اعتماد هم با خوشحالی لبخند زد. آرشا سر زمین بود. بقیه هم رد میشدن و گاهی به اون نگاه میکردن. حرصی بودن و سعی کردن با بلند حرف زدن صدا رو به گوش آرشا برسونند و اون رو عذاب بدن: - نگاه کن. ما که اعراب اصیل هستیم باید صاحب یک زمین باشیم، اما او که عجمی بیمقدار است صاحب زمینها باشد. - تمامش برای هوسرانی پدرش است. وگرنه کدام مرد با زنی ایرانی ازدواج میکند؟ او هوسزاده است. آرشا دیگه تاقت نیاورد. با خشم به سمت اونها رفت. - چه گوهی خوردی؟ مردها جا خوردن. فکر نمیکردن آرشا همیشه ساکت برای دعوا جلو بیاد. یقهش رو گرفت. - با توام. مرد دست آرشا رو خواست پس بزنه اما نتونست. - دست از من بکن نجس. مشت آرشا توی دماغش پایین اومد. - احمق! بینی اون فرد شکست اما دوستش به جون آرشا افتاد. هر دو شروع به کتک کاری کردن. چند دقیقه بعد آرشا مرد رو روی زمین انداخته و داره گلوش رو فشار میده. - من رو نگاه کن. من رو نگاه کن. من نماینده ایران هستم. من ایرانم! اسم ایران رو بدون تعظیم به زبون بیاری این بلا رو سرت میارم. دوست داشت اون مرد رو بکشه اما چه فایده! اون رو خفه میکرد با بقیه چیکار میکرد! بلند شد و به سمت روستا رفت و دو مرد زخمی رو که توی زمین افتاده بودن جا گذاشت. یکم که دور شد زیر گریه زد. برای خودش گریه نمیکرد. برای ایران گریه میکرد. برای اینکه اون کشور با شکوه داشت تحقیر میشد. اگه با افراد اهل علم و فهم رو به رو بود مقابل علمی میکرد اما این جونورها چه میفهمیدن! به خونه رسید و رفت صورتش رو لب حوض شست و به اتاق رفت. مستقیم روی تخت افتاد. یکم با خودش فکر کرد. اون همون جایی درمان میشد که زخمی شده بود. تصمیم گرفت دیدن مادرش بره مگه یکم حالش بهتر بشه. بیرون که رفت یکی از غلام ها به سمتش دوید. - چی شده؟ -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و دو - من کاری با آن کنیز ندارم. فقط نگرانش هستم. آرشا با خیال راحتتری سری تکون داد و گفت: - پس بهتره بریم. تا حرکت کردن. تبریک صداشون زد: - ارباب! هر دو به سمت اون صدا برگشتن. - بله! - ارباب الماس خانم میگن که سواد دارن و نیاز به این کلاسها ندارن. آرشا به سمت اتاق کنیزها راه افتاد و اعتماد هم دنبالش رفت. آرشا شیش سال پیش خودش از یک غلام باسواد عرب، زبان عربی اون دوران رو کامل اما پنهانی آموزش دید. بعد از همون غلام خواست به بقیه کنیز و غلامها آموزش بده. از طرفی هموم غلام رو پیش امام علی فرستاد و بعد از یک سال با آموزش کامل دینی تحویلش گرفت و خودش پنهانی و بقیه غلام و کنیزهاش به صورت کلاسی ازش آموزش دیدن. سال دوم اومدنش به این دنیا بود که اون غلام رو بخاطر لطفش با هدیه زیاد آزاد کرد. بعد از اون یک کنیز و یک غلام آموزش دیده انتخاب کرد و بقیه رو آزاد کرد و بردههای جدید خرید و اون بردههای باقی مونده به آموزش اونها مشغول شدن. سال سوم، چهارم و پنجم زندگیش در اون دنیا هم همین کار رو انجام داد. حالا کژال کنیز سال پنجم بود و باید به کنیزهای سال شیشم آموزش میداد. کژال با دیدن آرشا بیرون اومد. اون تبریک رو به دنبال آرشا فرستاده بود. - ارباب! - الماس سواد داره؟ - اینطور میگه. کژال برعکس همه افراد خونه لهجه آرشا رو یاد گرفته بود و گاهی مقابل آرشا با اون لهجه صحبت میکرد. آرشا به داخل نگاه کرد و گفت: - احکام دین هم بلده؟ - فکر نکنم. - بسیار خوب، پس شما احکام دینی رو بهش آموزش بدید. در چه عرصهای بکار میاد؟ چاوک خیاط خیلی خوبی بود و لباسهای افراد خانواده رو میدوخت. میلا هم خیلی پر زور بود و کارهای مردونه اندرونی رو خودش انجام میداد و نیاز به حضور غلامها نمیشد. آرشا میخواست ببینه این دختر هم توانایی خاصی داره یا نه. - احساس میکنم یکم رزم بلده. - رزم بلده؟! - بله. این رو از حرفهاش فهمیدم. وقتی که به خونه ارباب قبلیش حمله کردن اون خنجری برداشته و با اونها جنگیده البته نمیدونم که رزم بلد هست یا همینطوری جنگیده. فکر تازهای توی ذهن آرشا به وجود اومد. - ازش بپرس و شب که من اومدم بهم اطلاع بده. - حتما. آرشا سری تکون داد و دوباره برگشت تا سرکار بره. اعتماد هم با حرص داشت فکر میکرد چرا توی اون خونه بردهها اجازه یادگیری سواد داشتن اما اونها نه. البته کسی هم نمیدونست که بردههای اون خونه دارن آموزش میبینند چون هم خودشون حق نداشتن بگن و هم هیچوقت بعد از آزادی آرشا اینجا نگهشون نمیداشت و به جاهای دیگه میفرستادشون. اون یکبار در مقابل این سوال اعتماد، چون کسی نمیدونست آرشا سواد داره، گفته بود: - اگه به ما برای حمایت از علی علیه السلام شک کنند میتونیم از زیرش در بریم. اما اگه سواد داشته باشیم به هیچ وجه نمیتونیم از زیرش در بریم. و اعتماد پرسیده بود: - چرا اگر دارای سواد باشیم نمیتوانیم این ماجرا یا انکار کنیم؟ - چون شک میکنند نامههایی که برای حمایت و معرفی امام به عالم و بزرگان بقیه نقاط جهان اسلام فرستاده میشه از طرف ما هست. - چرا باید گمان برن آن نامهها از طرف ما است؟ و آرشا مجبور شده بود اعتراف کنه: - چون واقعا از طرف من هست. و آروم گفته بود: - من سواد دارم. اما تنها دلیل مخالفت آرشا با سواد یاد گرفتن اعتماد این نبود. اون میدونست که با سوادها کم هست و همونها ممکن جذب حکومتها بشن و نمیخواست معاویه، که تا سالهای دیگه به حکومت میرسید، اون رو جذب کنه. چون با دیدن معاویه ممکن بود حافظش برگرده و این رو دوست نداشت. شب که برگشتن اعتماد به اتاقش رفت و چندبار به بیرون نگاه کرد تا ببینه الماس تنها هست یا نه. بالاخره وقتی داداشش با الماس داشت کنار حوض برای رزم صحبت میکرد متوجه فرصت شد. وقتی آرشا داخل اومد الماس تنها کنار حوض نشست و اعتماد پیشش رفت. - سلام علیکم! الماس بلند شد و سرش رو پایین انداخت و زیر لب جواب داد. اعتماد کنار حوض نشست و با دست به الماس اشاره کرد بشین. الماس نشست. - شنیدهام کنیز حاکم بودی. - بله. - حتما اینجا شرایط برای تو سختتر است. الماس سر تکون داد اما چیزی نگفت. - میدانم، خوابگاهت با چند نفر شریک است و باید کارهای خانه را انجام دهی و مردی هم نداری. - شنیدهام که ارباب خونه به کنیزان نزدیک نمیشود. - آری، اما سال دیگر تو را آزاد میکند و تا حد روی پای ایستادن تو را پشتیبانی میکند. شاید از آنجایی که تو سواد داری زودتر اتفاق بیفتد. الماس به اعتماد نگاه کرد. اعتماد توی رنگ چشمهای الماس غرق شد. تا حالا چشمی به این زیبایی ندیده بود. - گمان مبرم زودتر بروم، زیرا ارباب از من خواسته که هنر شمشیر زنیام را به ایشان نشان دهم. نمیدانم به چه کار ایشان میآید. - پس تو به راستی هنر شمشیر زنی داری؟ آن را از کجا یاد گرفتی؟ - من مدتی در کودکی کنیز پسر اربابم بودم. او مرا بسیار دوست داشت و چون خودش نیز کمسن بود، حدودا به سن کنون شما بود، دوست میداشت من را در همه لذتهای خود شریک گرداند پس به من شمشیر زنی که خودش داشت آموزش میدید نیز یاد داد. این حرف الماس باعث شد اعتماد یاد مادر الماس بیفته و کنجکاو بپرسه: - مادرت در خانه همان ارباب است؟ - آری. - در آن خانه چه سمتی دارد؟ یکم سکوت کرد بعد گفت: - ساقی آن ارباب است. اعتماد جا خورد. -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هفت **سایه** بعد از یک پیتزای مشتی که خودم خودم رو دعوت کردم پلاستیکهای خریدم رو برداشتم. کلا من از کنار بازار هم رد میشم باید چیزی بخرم. به یکی دوتا هم راضی نمیشدم. همینطور که پلاستیک لوازم بلک لایتم رو بزور توی کیف گندهم جا میدادم از صاحب پرنده فروشی پرسیدم : - آقا این عروسهلندیها چندن؟ - چهارصد و پنجاه تومن خانم. - چرا انقدر گرون؟! بادی به غبغب انداخت انگار خودش زاییدشون. - اینها خیلی باارزش هستن. - چرا مگه جاهاز هم دارن؟ دستهاش از حرکت ایستاد. قبل از هر حرکتی در رفتم. دم خونه آوا ایستادم. قرار بود با آوا و داروین بیرون بریم. آوا خواهر استاد موسیقی یاسین هست که من هم وقتی با یاسین به کلاسش رفته بودم باهاش آشنا شدم و فهمیدم خیلی دختر خوبی هست. از اون موقع دوست صمیمی شدیم. آوا یک جاست فرند داشت به اسم داروین که اون هم جزئی از ما شد. بهش زنگ زدم. - الو! عصبی پرسیدم: - چرا نمیای! - امیرمحمد پسر فاطمه رو اینجا آوردن؛ باید یکی مراقبش باشه. - اهه، قرار بود باهم خرید بریم. با شرمندگی گفت: - ببخشید دیگه. - داروین چی؟ میاد؟ - اون که معلوم نیست کدوم گوریه! من چندبار بهش زنگ زدم بر نداشت. یاسین هست که! با یادآوری بودن یاسین آرومتر شدم. - دوست داشتم هر چهارتامون باشیم. حیف که نشد. کاری نداری؟ - نه مراقب خودت باش. - باشه بای. با ادبانه گفت: - خدافظ. رفتم و سوار مزدای بابا شدم. هنوز زیاد دور نشده بودم که یک ماشین هی میاومد کنارم و معلوم بود کخ داشت. - حالا یک نگاه کن شاید پسندیدی! به سمتش برگشتم و گفتم: - بابا من دوست دوست دخترتم، همون اول شناختمت. برو بهش چیزی نمیگم. رنگش پرید. - جدی دوستشی؟! - ا، دیدی دوست دختر داری، پرو. بعد گاز دادم و رفتم. در حال حرکت بودم که ماشین یک پسر کنار ماشینم رسید و سرعتش رو کم کرد. نگاهی بهش انداختم. یک دنای مشکی که پسری جلف پشتش نشسته بود. داشت میرقصید. متوجه شدم که ماشینش آهنگ نداره و خیلی طول نکشید که بفهمم با آهنگ ماشین من داره میرقصه. صدای آهنگ رو زیاد کردم. سرعت رقصش رو بیشتر کرد. یک لحظه یک قری اومد که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و زیر خنده زدم. - قربون خندهات! لبخند زدم. با لوسبازی گفت: - خانم کوچولو افتخار میدن عشخ ما بشن؟ - نه افتخار میدن دوست دختر شوما بشن. - به، چه پیشنهاد قشنگی! خندیدم. - سایه هستم. - مارتین. - خوشبختم! چشمکی زد. - ما بیشتر خانمی. - میای خرید بریم؟ - ایول بابا، چرا که نه! پوزخند زدم. - پس دنبالم بیا. * ااااا، نامرد پس یاسین چی؟!* تو کی هستی؟!*چاکر شما وجدانم* من وجدان نخواستم!* متاسفم ولی باید تحملم کنی، به هر حال من وجدان شما هستم* ای بابا پس بریم عشق حال!* من وج..* کوفت وجدان! برای اینکه دهن وجدانم رو هم ببندم به پسره نگاه کردم که سعی داشت سرعت ماشینش از سرعت من بالاتر نره و شیشه به شیشه باشیم و داد زدم: - راستی یک پسره دیگه هم هست. تو که ناراحت نمیشی؟ - ولی من دوست دارم فقط با خودت باشم. - میتونی نیای. * اوه چقدر ناراحت نشدنش مهم بود!* - نه... نه اذیت نمیشم. - خوبه. چند دقیقه بعد روبهرو پاساژ بودیم. ماشینها رو پارک کردیم و به دور و بر نگاه کردم تا پیداش کنم. از دور برای یاسین دست تکون دادم. به سمتم اومد. تیشرت خاکستری با شلوار مشکی پوشیده بود. نیم نگاهی به مارتین انداخت. دستم رو به سمتش دراز کردم. دستم رو فشرد و آروم گفت: - این کیه؟ برگشتم و به مارتین نگاه کردم. - یاسین این آقا پسر اسمش مارتین هست. سری تکون داد و به سمت رامتین رفت و دستش رو به طرفش دراز کرد. - سلام من یاسینم! دستش رو فشرد. - خوشبختم! دوست پسرشی؟ -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شیش - حالا از کجا میدونی میذارن توهم بیای؟ هیجانم برگشت. - ااا الان اومده بودم همین رو بگم که یادم شد. با اومدن من هم موافقت شده. از جا پرید. - جدی؟! - جدی! به سمتم اومد و محکم بغلم کرد. - عالیه! با خنده به عقب هلش دادم. - نکن دیونه! در حالی که هنوز سرحال بود خندید و کشیده گفت: - چشم! بعد رفت یک بالشت و پتو از روی تخت برداره و سالن بالا برای خواب بره. من که هنوز بعد از بغلش یکجوری بودم با خودم تصور کردم الان نامزدم بود و باهم روی این تخت میخوابیدیم. بعد خودم از تصور خودم سرخ شدم و یاسین از کنارم رد شد و به سالن رفت. *** یاسین *** با خبر اینکه سایه هم به روسیه میاد انقدر سرحال شدم که ماجرای دیشب رو کلا از یاد بردم. صبح که بیدار شدم، قبل از بیدار شدن بقیه بیرون زدم. خوب که خیابونها رو وجب کردم تصمیم گرفتم. به خونه رفتم. وارد حیاط شدم. البته حیاط که نه یک باغ نسبتا بزرگ که یک جاده کوچیک سنگی از وسطش میگذشت. آلاچیق چوبی هم رو به روی ساختمون جیگری رنگ خونه بود. باغ مثل داخل خونه، مثل زندگیمون خیلی بی روح بود. در شیشهای رو باز کردم. وارد هال شدم. کسی توی هال نبود. خونه که اندازه شیش فرش جا داشت ولی حتی یک فرش هم نداشت. از رو سرامیکهای سفید رد شدم و به سمت راه پله سالن رفتم. سالن بالا، مثل سالن خونه عمو اینها مرتب نبود. برعکس با اینکه از سالن عمو بزرگتر بود وسایل کم و بد سلیقهای داشت. خودش هم کج و کوله بود. یعنی یک قسمت اتاق مامان و بابا و آبتین بود. باز سالن شکسته میشد و به اتاق آترین میرسید، بعدش هم یک راهروی کوچیک که انتهای سالن بود و به انباری میخورد که همون انباری اتاق من بود. میخواستم به اون سمت برم که متوجه شدم از اتاق آبتین صدای پچپچ میاد. گوشم رو به در چسبوندم. - بابا تو که دیشب ندیدی چطور به کمر این دختره چسبیده بود. صدای خنده بابا اومد. - او لالا! پس انقدرهام بیبخار نیست. - بابا! - خوب چیه؟ نترس پسر هیچ غلطی نمیتونه بکنه. از شدت تنفر دستم مشت شد. لعنت به این مرد که کل زندگیم پر حال تحقیرم بود. - ولی نگران با سایهم رفتنشم. - نترس بابا بیعرضهتر از اینکه که بتونه گوه بخوره. تازه خود سایه ببینه چقدر اوسکله ازش زده میشه. - ولی با یک مدت دوری ممکن توهم عرضه بزنه. انقدر غرق بودم که متوجه نشدم کسی از پشت بهم نزدیک میشه. - چند وقت دیگه توهم به اونجا میفرستم. الان اگه بگم سایه با تو بره قبول نمیکنه. - نچ نچ گوش ایستادن کار خیلی بدیه! به سمت صدا برگشتم. - آت... آترین! در اتاق باز شد. آبتین و بابا بیرون اومدن. آبتین پوزخند زد و مشتش رو به کف دستش زد. - به به! یاسین خان گل! خیلی وقته منتظرت بودم داداش کوچیکه! یک قدم جلو اومد. انقدر عقب رفتم که به آترین برخورد کردم. راه فراری نبود. با عجر گفتم: - مگه من چیکار کردم؟! مگه با تو چی کار کردم؟! - کاری نکردی؟! یعنی الکی بعد از خاستگاری من رفتی بالا بغلش کردی؟! حتما دیشبم تا صبح رو سرش راه رفتی تا رایش رو بزنی. به بابا نگاه کردم مگه کمکم کنه اما با خنده گفت: - ها، چیه؟من توی دعوای بچهها دخالت نمیکنم. ناامید نگاهم رو به آبتین دوختم. شاید اگه بابای واقعیم بود نظرش درباره دخالت فرق میکرد. آبتین به آترین اشاره کرد. اون هم از پشت دستم رو گرفت و پیچوند و هلم داد سمت آخر راهرو که به اتاقم میخورد. خودم بیحرف همینطور که دستم رو میمالوندم داخل رفتم و تیشرتم رو در آوردم. همینطور که اونها همیشه میخواستن. اون دوتا هم داخل اومدن. مشت آبتین توی سینم فرود اومد. - آخ! چند قدم عقب رفتم. آترین دوباره دستم رو پیچوند. - آی! با یک زیر پایی روی زمین انداختم. آبتین لگدی به پهلوم زد که توی خودم جمع شدم. دست انداخت موهام رو گرفت و سرم رو از روی زمین بلند کرد. بعد به سمت آترین پرتم کرد. اون هم پشت گردنم رو گرفت و فشار داد. دست انداختم مچ دستش رو گرفتم تا مگه فشار دستش کمتر بشه که با دست دیگش بازوم رو گرفت و چنان کشید که دستم ول شد. دستی که پشت گردنم بود موهام گرفت و از پشت خمم کرد. تا به خودم بیام با سر توی صورتم زد. دو دستی دماغم رو که خون میومد چسبیدم. به سمت هلم داد. به دیوار برخورد کردم و گفتم: - تو رو خدا بسته! نای ایستادن نداشتم و بخش زمین شدم. آترین به پهلو برمگردوند و آبتین لگد محکی به شکمم زد. آخ بیشرف! درست روی زخم قبلی زد. بالاخره بیخیالم شدن و بیرون رفتن. خودم رو به زور روی تخت کشیدم. چرا من کتک خورشون بودم؟ چرا نمیتونستم از خودم دفاع کنم؟ به شکم دراز کشیدم و سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم. تنها چیزی که به فکرم اومد * سایه * بود. -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۳۴ مادر واقعیش که روی مبل نشسته بود با لبخند نگاهمون کرد. دزیره هم بهمون لبخند زد. اون هم باردار بود و به زودی قرار بود اولین نوه خونیم رو برام بیاره. ** دانای رمان ** در تالار بزرگ کاخ، نور مشعلها روی دیوارهای سنگی میرقصید. صدای قدمهای آرام ملکه در سکوت پیچید. لباسش از پارچهای سنگین و تیره بود، و نگاهش جدیتر از همیشه. نزدیک تخت پادشاه ایستاد، کمی مکث کرد و گفت با صدایی آرام اما لرزان: «سرورم... باید چیزی بدانید. زانیا، ولیعهدتان، چند بار بیاجازه از شهر حکومتیش بیرون رفته و به پایتخت آمده. برای دیدن مادرش... پادشاه هنوز حرفهای ملکه را کامل هضم نکرده بود که ناگهان انگار چیزی درونش شکست. چهرهاش سرخ شد، رگهای گردنش برجسته، و صدایش دیگر شبیه انسان نبود؛ بیشتر شبیه غرش حیوانی زخمی و خشمگین. «زانیا… ولیعهد من… بیاجازه از قلمرو خودش بیرون رفته؟! و برای دیدن او؟» صدایش در تالار پیچید و مشعلها با لرزشی کوتاه پاسخ دادند. پادشاه از جا بلند شد، ردای سنگینش با صدای خشنی روی زمین کشیده شد. قدمی برداشت و با مشت محکم به ستون سنگی کنار تخت کوبید. گرد و خاک از سنگ بلند شد. «چطور جرأت کرده؟! من برایش شهری جدا تعیین کردم تا حکومت را یاد بگیرد، نه اینکه مثل بچهای نافرمان یواشکی به پایتخت بیاید!» ملکه عقب رفت؛ نه از ترس، بلکه از شدت خشم پادشاه که مثل موجی داغ در هوا میپیچید. پادشاه ادامه داد: «این بیاحترامی به تاج و تخت است! به فرمان من! به نظم این سرزمین!» به سمت پنجرهٔ بلند تالار رفت، پردهٔ سنگین را کنار زد و با انگشت به دوردست اشاره کرد. «اگر ولیعهد من نمیفهمد که فرمان پادشاه قانون است، پس باید به او فهمانده شود. حتی اگر وارث خون من باشد.» برگشت، نگاهش تیز و سرد بود. «فردا او را به حضور میخواهم. نه بهعنوان پدر… بلکه بهعنوان پادشاه.» سکوتی سنگین تالار را بلعید؛ سکوتی که نشان میداد طوفانی بزرگ در راه است. ** ترنج ** به من خبر دادن که زاکیا میخواد من رو ببینه. - الان میام. به اتاقش رفتم. مضطرب بود و توی طول اتاق قدم میزد: - صدراعظم! به سمتم برگشت. - ملکه! نگاهی به حالتش کردم و نگران گفتم: - چی شده؟! از اول بنا بر سرزنش کردن من برداشت: - شما چطور اینکار رو کردین؟ به آبروی شاهزادهمون فکر نکردین؟ سریع متوجه شدم که ماجرا چیه و نگران شدم اما سعی کردم به روی خودم نیارم که اگه موضوع رو نمیدونست تابلو نشه. - درباره چی صحبت میکنید؟ - درباره اومدن شاهزاده هر ماه به اینجا صحبت میکنم. پلکهام رو روی هم فشار دادم. پس میدونست. -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و یک و بعد به آغوشش کشید. اعتماد با خوشحالی این آغوش رو قبول کرد. آرشا دم گوشش گفت: - دفعه آخرت باشه! و اعتماد چشمی تحویلش داد. تا شب اعتماد از کنار آرشا جم نخورد. میدونست اجازه نداره پیش دوستهاش بره. حداقل حالا حالاها دیگه این اجازه رو نداره. از طرفی خودش هم انقدر برای اون دختر ناراحت بود که کنار آرشا بودن براش دلگرمی به حساب میاومد. شب به خونه برگشتن. غلام جلو دوید. - ارباب! - خریدیش؟ - بله. در اتاق کنیزان است. آرشا به اعتماد نگاه کرد. - توهم بیا. اعتماد با اینکه دوست نداشت همراه با آرشا رفت. کنیزهای دیگه بیرون اتاق ایستاده بودند. اعتماد نگاهشون کرد. دافعه خوش قیافه بیست ساله، تبریک بامزه سیزده ساله، کژال باهوش بیست و پنج ساله، چاوک خوش هیکله بیست و هفت ساله، میلا بیست ساله. حالا هم این کنیز جدید اضافه شده بود. هر دو داخل رفتن. توی نور شمع دخترک به سختی دیده میشد. با ورود آقایون بلند شد. غلام گفت: - ایشون اربابت هستن. دختر سر پایین انداخت. - از دیدار شما خشنودم! آرشا با جدیت پرسید: - نامت چیست و اهل کجایی؟ - رومی هستم و نامم را اربابم الماس گذاشته. - آیا از نام خود راضی هستی؟ کنیز تعجب کرد. معمولا همچین سوالاتی از کنیزها نمیپرسیدند: - بله سرورم، نامم را بخاطر رنگ روشن چشمانم گذاشتند. - چه بر سر خانوادهات آمده؟ در میان اعراب چه میکنی؟ - کنیززاده هستم. مادرم نیز در جایی دیگر کنیز است. - چند سالت است؟ الماس سرش رو بالا آورد و اعتماد روشنایی چشمهاش رو دید. - هفده. - بسیار خوب! آرشا بیرون اومد و به دافعه گفت: - به بانو رسیدگی کنید. - بله ارباب! غلام پرسید: - میخواهید او را به بسترتان بیاوریم؟ آرشا جدی نگاهش کرد. - خیر. بعد با اعتماد که حسابی توی فکر بود داخل رفتن. سمیه و طاهره به سمتش دویدن. سمیه گفت: - آن دختر کِی بود؟ - یک کنیز جدید. مگه عجیبه؟ عجیب نبود. آرشا همیشه کنیزهایی که شرایط بدی داشتن رو میگرفت و بهشون سواد و هنر یاد میداد و بعد یا برای علویان توی شهرهایی که عالم زن نداشتن میفرستاد تا زنهای علوی رو آموزش بده و یا آزاد میکرد و به کشورهاشون میفرستاد. سمیه هل شد. - آخر... - آخر چه؟ - او بسیار زیباست! آرشا قهقهای زد. - خدای من! نگاه اون رو که دید جدی گفت: - نگران نباش! اون کنیز قرار نیست برای من بمونه. - پس او را بفرست برود. اصلا برای چه آوردیش؟ آرشا فکر کرد: حتما تا فردا داستان الماس توی روستا میچرخه و اینها هم میفهمند، پس بهتره خودم بهشون بگم و از این نگرانی خلاصشون کنم. پس داستان کنیز رو به علاوه ماجرای روحها، بدون اینکه بگه تقصیر کی بود، و اخراج شدنش گفت. هر دو زن سکوت کردن. آرشا و اعتماد هم از فرصت استفاده کردند و به اتاقهاشون رفتن. اعتماد تا صبح از غصه این اتفاق خوابش نبرد. صبح خواست کنیز رو ببینه، شاید خودش میتونست راهی برای بهتر شدن شرایط کنیز محیا کنه تا جبران اتفاق باشه. صبح به آرشا گفت: - من کمی دیرتر میایم. - آتیش نسوزونیها! اعتماد که دیگه با اصطلاحات آرشا آشنا بود خندید و گفت: - خیر. - خیلی خوب! بعد با شیطنت گفت: - اما کنیزها الان مشغول درس هستن. بیا و بعد برگرد. اعتماد که فهمید برادرش متوجه نقشش شده سرخ شد. - من فقط... - میدونم. میخوای کمکش کنی که عذاب وجدانت کمتر بشه. حالا که ذهنش آرومتر شده بود بهتر میتونست دلداریش بده. - اعتمادم! برادر مهربون من! تو تقصیرکار نیستی! تو کار درست رو انجام دادی. اون استقبال میتونست خیلی آسیب به تشیع بزنه. ما باید مراقب مذهبمون باشیم. اما نباید سرخود اینکار رو انجام میدادی و این رو برای خودت میگم، نه اینکه کارت بد باشه. اینکه حاکم شهر چنین چیزی رو به الماس طفلک روا داشته تقصیر کار تو نیستی، مشکل از خرافهپرستی اون شخص هست. حماقت دیگران مسئولیتش روی شونههای ما نیست. متوجهای چی میگم؟ اعتماد متوجه میشد و خیلی هم با این حرفها آرومتر شد. - بله برادر! - آفرین! حالا هم بیا بریم. بعد میای و الماس رو میبینی. اما اعتماد. نمیخوام زیاد با الماس دیدار داشته باشی. نه چون کنیز من هست. وقتی به سنش رسیدی خودم هر کدوم از کنیزها رو بخوای تقدیمت میکنم. یا اگه علاقه داشتی بهت همسر میدم. اما الان زمان ازدواج تو نیست و نمیخوام ذهن و قلبت درگیر خانمها بشه. -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت پنج - بیا، زن عمو بیا. - کجا بیام دختر؟! - بیا. با خودم به بالا کشوندمش. حالا نمی دونستم کدوم سمت بر. با دیدن در باز دستشویی در حالی که هنوز دست زن عمو توی دستم بود به اون سمت دویدم. داخل دستشویی که رسیدیم خشکم زد. آبتین در توالت فرنگی رو باز نگهداشته بود و آترین سر یاسین رو هی داخل می کرد و سها که تا چند دقیقه پیش توی اتاقش بود، حالا با خونسردی تکیهش رو به در داده بود و پوزخند میزد. حق داشت آخه! مردم انقدر ببو؟ زن عمو داد زد: - ولش کنید. با این حرف هر سه با بهت اول به زن عمو بعد با خشم به من نگاه کردن، که من هم نگاه بدتری تحویلشون دادم. ولش کردن و بیرون رفتن. ماهم سمت یاسین رفتیم. صورتش خیس خیس بود. با دیدن صورت مظلومش گریهم گرفت. با دیدن گریه من آروم بلند شد و رفت صورتش رو شست. حوله بنفش رنگی که مال خودم بود رو به سمتش گرفتم. صورتش رو خشک کرد و به سمت نگاه دلسوزانه ما برگشت. زن عمو دستی روی صورتش کشید. - بمیرم برات که انقدر معصومی! بعد پیشونیش رو بوسید. - نمیدونم چرا داشتن اینکار رو میکردن؛ ولی بهتر امشب اینجا بمونی. من و یاسین به اتاق من رفتیم. سعی میکرد به روی خودش نیاره ولی میدیدم که بعضی وقتا سینه و شکمش رو ماساژ میده. بابا وقت رفتن مهمونها صدام کرد. پایین رفتم. با اینکه حوصله هیچ کدومشون رو نداشتم. زن عمو با نگرانی نگاهم کرد و منظور نگاهش این بود که هوای بچه م رو داشته باش. آبتین قبل از رفتن یواشکی دم گوشم گفت: - خدافظ عروس کوچولو. با جدیت نگاهش کردم و گفتم: - یک سوال بپرسم؟ ابرویی بالا انداخت. - جان! -واقعا من رو دوست داری؟ پوزخندی زد. - انقدر بد سلیقه بنظر میام؟ و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم بیرون رفت. واه خوب اگه دوستم نداره پس برای چی ازم خاستگاری کرد؟! بعد از رفتن مهمونها بدون اینکه صبحتی درباره ازدواج یا روسیه بشه داشتم به اتاقم میرفتم که سها صدام کرد. روی کاناپه نشسته بود رفتم رو به روش نشستم. خیلی هم طلبکاری و از خودراضی! - چیه؟ با ملامت نگاهم کرد. - بخاطر یاسین اینجوری با من صبحت میکنی؟ - چرا سها؟ چرا گذاشتی تحقیرش کنند؟ - سایه اون کسی نیست که بتونی دوستش داشته باشی. نمیخواستم این راز کوچیکی که هنوز با خودم دربارهش کنار نیومده بودم لو بره. - من دوسش ندارم. - دروغ میگی. فقط نگاهش کردم. اما اون انگار خیلی دوست داشت ادامه بده: - اون بیعرضه و تو سریخوره. - چند سال دور از خانوادش باشه خوب میشه. - خوب بیا یک شرطی بزاریم. یکجور گفت که انگار از قبل برای این حرف آماده بود. - چی؟ - اگه تا پایان تحصلتون تو روسیه خوب شد، خودم دستتون میذارم توی دست هم؛ ولی اگه نشد باید طبق قولت با آبتین ازدواج کنی، اوکی؟ - حالا بزار ببینم میذارن روسیه برم. با خونسردی گفت: - قرار شد من بهت بگم که میتونی بری. با ذوق از جام پریدم. -راستی راستی گذاشتن؟! لبخند زد. گونش رو بوسیدم و ورجه وورجه کنان به سمت پلهها رفتم. - قولمون؟ - باشه، باشه. دم سالن بابا جلوی روم سبز شد. گونش رو بوسیدم. لبخند زد. - حالا خوشحالی؟ - آره خیلی. - قول میدی که برگردی؟ به چشمهای ترسیدهش نگاه کردم و گفتم: - قول قول قول! لبخند زد دستی به نشون شب بخیر تکون دادم و بالا رفتم. یاسین روی کاناپه توی سالن نبود. حتما توی اتاق منتظر من هست. وارد اتاقم شدم. یاسین پشت کامپیوتر بود. چطور بعد از اینهمه کتک می تونست بلند بشه! به دور و بر نگاه کردم. کاغذدیواریها قهوهای با طرحهای بلوط. روی موکت استخونی اتاق قالی فانتزی دودی و شیری پهن بود. تخت دو نفره استخونی با روتختی دودی وسط اتاق چسبیده به دیوار بود. کمد لباس آینهدار و میز آرایش و دوتا پاتختی کشودار حنایی، سفید بودند. میز کامپوتر قهوهای که سمت چپ میز روی دیوار عکس من و یاسین توی سن هیفده سالگی شمال رو به روی ویلایی که شریکی بابا و عمو گرفته بودن ایستاده بودیم و رود قشنگی هم از جلومون رد میشد. من دستم دور بازوی یاسین بود و سنگین بدنم رو روش انداخت بودم. اون هم لبخند کمرنگی داشت و گوشه چپ عکس شکوفههای بهاری دیده میشد. سمت چپ اتاق پنجرهای رو به حیاط همسایه داشتم که پرده حریر کرم با طرحهای استخونی رنگی داشت. - به چی نگاه می کنی؟ خل شدی؟ - نخیر بیمزه! دارم قبل از رفتن خوب اتاقم رو آنالیز میکنم. -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت چهار صاحب کبابی با لبخند نگاهی به ما کرد و به اتاقک پشت پیشخوان رفت تا ما راحت باشیم. دوباره برگشتم و به یاسین و آترین نگاه کردم. یاسین میخواست بیاد سمت ما که آترین ضربه محکمی به قفسه سینش زد، جوری که یاسین چند قدم به عقب پرتاب شد و مغلوب به من نگاه کرد. فقط این توی ذهنم بود که باید از درگیری بیشتر بینشون جلوگیری کنم پس به سمت آبتین برگشتم و گفتم: - روی پیشنهادت فکر میکنم. چند ثانیه نگاهم کرد و بعد لبخند حرصی زد و همینطور که جعبه رو توی جیبش میذاشت زمزمه کرد: - مال منی کوچولو! بعد با دست به دوتا پسرها اشاره کرد بیان. آترین نگاه تهدیدآمیزی به یاسین انداخت و به این سمت اومدن. یاسین با وجود چپچپ آبتین کنار من نشست. آترین برای هر کدوممون کباب گذاشت. از زیر میز دستم رو دراز کردم و دست یاسین رو گرفتم و فشردم. اما نگاهش نکردم. در سکوت کبابها رو خوردیم که زهرم شد. بعد بلند شدیم و بیرون رفتیم. من و یاسین عقبتر از اون دوتا راه میرفتیم. آبتین کلافه بود و تندتند قدم برمیداشت. صدای یاسین رو دم گوشم شنیدم: - سایه! - هان! - چی جواب دادی؟! سعی کردم خونسرد رفتار کنم. - گفتم فکر میکنم. اخم کرد. بگو لعنتی... اگه چیزی توی اون دلته بگو! به محض اینکه به خونه رسیدیم عمو و بابا با خنده نگاهم کردن و بابا گفت: - عروس خانم مبارکه! اخمهام درهم شد. - عروس خانم؟ - آره دیگه. فکر کردی آبتین انقدر بی شخصیته که دختر رو خواستگاری کنه اما به باباش نگه؟ قرار عقد رو برای آخر ماه گذاشتیم، خوبه؟ از گوش هام آتیش بیرون میزد اما سعی کردم خونسرد جواب بدم تا از موضع خودم پایین نیام. - مگه من جواب مثبت دادم؟ خنده از روی لبها رفت و سکوت خونه رو گرفت. یکم طول کشید تا بابا بگه: - اما ما... ما فکر میکردیم تو راضی هستی. - چرا همچین فکری میکردید؟ - یعنی تو ناراضی هستی؟ اومدم بگم آره اما فکر شیطانی توی ذهنم اومد. سعی کردم توی چهرهم تغییری ندم. - من الان فقط به رفتن به خارج فکر میکنم. یاسین رو استادش برای یک کنسرت داره با خرج خودش سه ماه میبره، من چرا نرم؟ - ما در اینباره حرف زدیم. با خونسردی گفتم: - حرف نزدیم. شما گفتی من نتونستم مخالفی بکنم. اون موقع شما گوش شنیدن نداشتی الان من ندارم. عمو سریع گفت: - خیلی خوب، با آبتین عقد کن. باهم میفرستیمتون. - من دوست ندارم جذابترین تجربه زندگیم رو با همسر شریک بشم. - اومدی و نسازیها. اینها دیگه خیلی احساس میکردن روی من رییس هستن دیگه. - بله عمو جون، دقیقا اومدم و نسازم. من خارجم رو میرم. به هر قیمتی که شده. بعد با خشونت پلهها رو بالا رفتم. صدای آبتین رو شنیدم: - خوب عمو یک مدت بره مگه چی میشه؟ به اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم. آبتین احمق! چطور فکر میکرد من با اون ازدواج میکنم؟ اومدم بیرون برم و به جمعیت پیوندم که یک نفر جلوی در ایستاده بود. یاسین بود. چشمهاش انقدر غمگین بود که دلم گرفت. بازوهام رو توی دستش گرفت و شاید برای اولین بار بدون خجالت گفت: - تو که نمیخوای بهش جواب مثبت بدی؟ بیصدا خندیدم. - نه بابا دیونه! من فقط بهانه خواستم که با شما بیام. لبخند زد. من هم با لبخند جوابش رو دادم. یک قدم جلو اومد. لبخند از روی لبم رفت. چیکار میخواست بکنه! دستهاش رو جلو آورد. وقتی دور کمرم حلقه زد نفسم ایستاد. اون من رو در آغوش گرفته بود. کمر بین دستهای یاسین خجالتی جمع شده بود! صدام بزور بیرون اومد: - یاسین! یک قدم جلوتر برداشت و حالا بدنهامون تمام و کمال در هم تنیده شده بود. حالا من باید یک قدم برمیداشتم. صورتم رو جلو بردم. چشمهاش رو بست. - دارید چه غلطی میکنید! همه حسم پرید. به سمت صدا برگشتم. آبتین بود. - آبتین! مشتش توی صورت یاسین فرود اومد. جیغ کوتاهی زدم. - آبتین! به سمت اون خیز برداشت که جلوش رو گرفتم. - یک لحظه واستا. من رو به عقب هل داد. - برو بابا! از روی پلهها صدایی اومد: - اینجا چه خبره؟! آترین بود. بدون توجه به اون به سمت آبتین که روی شکم یاسین نشسته بود. رفتم. سیلی اول رو به یاسین زد. دستش رو گرفتم که سیلی دوم رو نزنه. زور من کجا اون هیولا کجا. - آترین بیا این دختره رو دور کن. آترین اومد من رو از پشت گرفت. داشتم دست و پا میزدم. که جدا شدم. دست آترین رو کنار زدم و از پلهها پایین دویدم. به سالن اصلی رسیدم. بخاطر زیادی بالا بودن طبقه صدا خوب به پایین نمیرسید. دست زن عمو رو گرفتم. -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سه یاسین زیر چشمی نگاهم کرد و لبخند زد. آترین با غرغر گفت: - الان دیگه نه. - اگه شما نمیان با یاسین میرم. آبتین غرید: - یاسین با تو هیچ گوری نمیاد، لجبازی نکن. با خشم به سمتش رفتم و با یک دست یقه پیراهنش رو گرفتم. - حرف دهنت رو بفهم. تو خرکی باشی که به من امر و نهی کنی؟ با اخم نفرت نگاهم کرد دندون قرچی کرد و گفت: - عمو بهروز خیلی ناراحت میشه وقتی بفهمه دخترش اینطوری به یقه پسر مردم چسبیده. تو صورتش زل زدم. - و خیلی بیشتر ناراحت میشه که بفهمه پسری دم پر دخترش میذاره. بعد ابرویی بالا انداختم. - هوم؟ با حرص گفت: - خوب برین بلیط بگیرین. یقهش رو ول کردم. - این شد. بعد دست یاسین رو گرفتم و به سمت باجه کشیدم. - سایه نیازی نبود برای من خودت رو به زحمت بندازی. نگاهش کردم. - چه زحمتی! تازه خودم هم دوست داشتم. بلیط گرفتیم و سوار شدیم قطار حرکت کرد با خوشی جیغ می کشیدم می خندیدم یک نگاه به بچه ها کردم به محض اینکه برگشتم یک جنازه با صورت خونی به سمتم امد با صدای وحشتناکی زمزمه کرد: - یک آدم خوشمزه! جیغی کشیدم و صورتم رو با دستهام پوشوندم. انقدر ترسیده بودم که به جیغ زدن ادامه دادم. همه سعی میکردن آرومم کنند. بدجور ترسیده بودم. مدام جیغ میزدم. یکدفعه احساس کردم یکی بازوم رو کشید و توی یک آغوش گرم فرو رفتم. ناخودآگاه آروم شدم. نمیدونستم این آغوش مال کیه، ولی بدجور آرامش بخش بود. چشمهام رو باز کردم. اولین چیزی که دیدم اخمهای درهم آبتین و آترین بود. خوب یعنی این اغوش آترین نیست، پس... سرم رو بالا آوردم. چشمهای شب نمای یاسین به نقرهای مردمکم دست یافت. اوه چه رمانتیک! - آ... آروم شدی؟ - آره، خیلی؛ تا حالا انقدر آروم نبودم. راست میگفتم. نرم دستهاش رو از دورم برداشت اما نگاهش رو ازم نگرفت. - خدا رو شکر! آبتین برگشت و به سمت درب خروجی رفت. آترین هم بعد از چپچپی که تحویل یاسین داد دنبال آبتین رفت. ما هم نگاهی بهم کردیم و لبخند محویی زدیم و بعد دنبالشون رفتیم. توی بازار همش توی حال خودم بودم. داشتم به اون آغوش آرامشبخش فکر میکردم. حسی بود که مدتی بود دریافتش کرده بودم. عشق نبود ولی خیلی گرم بود. بعد از بازار به اون محله قدیمی رفتیم. با یادآوری اینجا لبخند زدم. آبتین در رو باز کرد و بعد به ما نگاه کرد. - پیاده بشین دیگه. - مگه تو کاری نداری؟ برو انجام بده بریم. - اینجا کبابی خوبی داره شما برید سفارش بدین، من کارم زود تموم میشه و میام. با لبخند گفتم: - آره یادمه، آخر هر هفته میرفتیم اونجا کباب میخوردیم. چقدر دلم تنگ شده بود! لبخند زد. همه پیاده شدیم. آترین به یاسین گفت: - تو بمون من یکم وسیله آوردم، کمکم کن بردارم. بعد رو به ما گفت: - شما برید ما الان میایم. راه افتادیم. با لذت به محله قدیمیمون نگاه میکردم. وارد کبابی شدیم. همون آقا بود که حالا دیگه پیر شده بود. یک زمان زیاد اینجا میاومدیم اما فکر نکنم الان ما رو بشناسه. هر دو نشستیم. - تو مگه کار نداشتی؟ - میمونم پسرها بیان تو تنها نباشی بعد میرم. سر تکون دادم. سفارش شیش سیخ کوبیده داد. به سمت من برگشت. - سایه! - بله! - اینجا رو یادته؟ با لبخند گفتم: - معلومه! همیشه من و یاسین و آترین توی کوچه بازی میکردیم و بعد تو میخواستی بری دبیرستان و من به پات آویز میشدم که من رو هم ببر، منم دوست دارم بیام مدرسه پسرونه. خندید. - من هم قولت میدادم اگه من رو ول کنی بعد که برگشتم همتون رو میبرم کبابی. حالا بگو ببینم چرا انقدر دوست داشتی بیای مدرسه پسرونه؟ من هم خندیدم. - آخه من بازیهای پسرونه خیلی دوست داشتم و خیلی هم شنیده بودم که پسرها هرکاری میکنند جز درس خوندن برای همین دوست داشتم بیام. همون موقع چشمم به یاسین و آترین افتاد که داشتن میاومدن. یکدفعه آترین که عقبتر از یاسین بود ساعد دستش رو گرفت. - سایه! به سمت آبتین برگشتم اما سرجام خشکم زد. یک جعبه کوچیک رو به روم باز شده بود و حلقهای ازش سر بیرون آورده بود. - با من ازدواج میکنی. نگا هم رو از حلقه به چشمهاش دوختم. صدای التماس آمیز یاسین به گوشم رسید: - بزار برم.- 19 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
داستان درباره یک پسری هست که به گذشته سفر می کنه اگه میشه عکس پیشنهاد خودتون باشه @سایان- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی اعتماد بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه قدم تند کرد. آرشا به رئوف که رنگش حسابی پریده بود نگاه کرد. - بقیهتون؟ - پشت.. پشت تپه. - برو بگو بیان لب جادهای که به شهرمون میخوره. دروازه پشتی. گاری من اونجاست. رئوف سریع دوید. آرشا هم خواست به سمت اعتماد بره که صدای جیغ کسی رو شنید. به اون سمت نگاه کرد یکدفعه صدای جیغ و فریادها بیشتر شد و مردم شروع به دویدن کردن. اسبها رم کردن و چند اسب سوار رو به زمین انداختن. به چنان حالتی میدویدن که آرشا نگران شد زیر دست و پا بمونند. با دهن باز به صحنه زل زد و نمیفهمید ماجرا چیه که ناخودآگاه نگاهش به آسمون افتاد. با دیدن بالنهای شبیه روح خیلی سریع فهمید این بالنها فقط کار مهرداد میتونه باشه و این یعنی... دندونهاش رو روی هم فشار داد. - اعتماد! کلافه به اون سمت رفت. اعتماد کنار گاری ایستاده بود و به آسمون نگاه میکرد. ولی با دیدن آرشا سرش رو پایین انداخت. آرشا با حرص به سمتش رفت. - کار تو بوده، نه؟ - برادر! - دهنت رو ببند. با دست ضربه آرومی به سر اعتماد زد. - از کی اجازه گرفتی؟ هان؟ به چه حقی بدون اجازه من همچین کاری انجام دادی؟ - من فقط میخواستم حق خود را ادا کنم. آرشا به دور و بر نگاه کرد تا مطمئن بشه کسی نمیشنوه. در همون حال دید که دوستهای اعتماد دارن میان. اونها هم با ترس به آرشا نگاه میکردن. آرشا با چشم اشاره کرد بشینید. همه نشستن و اعتماد آخرین نفر در حالی که همچنان سرش پایین بود نشست. آرشا جلوی گاری نشست و خر رو به حرکت در آورد. امینالله دستمال جیبی خودش رو به سمت اعتماد گرفت. - لبت خونی است. با شنیدن این حرف لرزی تن آرشا رو گرفت. ♡ بهش سخت نگیر. آرشا از صدای دخترونهای که شنید جا خورد. دختری اونجا نبود. ♡ اون فقط میخواست کار درست رو انجام بده. در کمال تعجب متوجه شد صدا از توی ذهنش هست. هنگ بود. ☆ تو کی هستی؟! ♡ من، ملیکام. ☆ ملیکا کیه؟! چیکار داشت میکرد؟ نکنه اسکیزوفرنی داره؟ ♡ نگران نباش! آدم بدی نیستم. فقط کمک تو هستم. تو بیمار نیستی. ☆ من بیمارم. اگه نه امکان نداره همچین چیزی توی واقعیت برای من اتفاق بیفته. ♡ واقعا اتفاقات عجیب توی زندگیت انقدر کمه که همچین نظری دارم. راست میگفت اما آرشا سعی کرد دیگه با اون صدا صحبت نکنه تا همچین چیزی رو در خودش تقویت نکنه. به شهر که رسیدن پسرها همون اول پیاده شدن. از آرشا میترسیدن. به در خونه که رسیدن اعتماد پیاده شد و سریع داخل رفت. آرشا گاری رو به غلام سپرد و داخل رفت. خودش رو به اتاق اعتماد رسوند اما اعتماد اونجا نبود. داد زد: - اعتماد! اعتماد از پشت دیوار اتاق پذیرایی با ترس بیرون اومد. آرشا با حرص نگاهش کرد. اما قیافه مظلوم اعتماد رو که دید دلش سوخت. ♡ بحرحال اون خواسته کار درست رو بکنه. ☆ اما اگه معاویه رو میدید یا گیر میافتاد چی؟ ♡ ولی اعتماد که نمیدونست چرا دیدن معاویه براش ممنوعه که بگیم خودش رو به خطر انداخته. آرشا سرش رو به دو طرف تکون داد. انگار واقعا بیماری گرفته بود. سعی کرد بحث رو همین جا تموم کنه. - برو توی اتاقت. اعتماد در حالی که نمیدونست آیا برادرش هم بعد به داخل اتاق میاد یا نه، به اتاق پناه برد اما آرشا نیومد و اون هم در آرامش خوابید. صبح که بیدار شد به حیاط رفت. کنیزها داشتن نون میپختن. - برادرم کجاست؟ - به سر زمینها رفته. تعجب کرد. آرشا همیشه اون رو بیدار میکرد. از خونه بیرون زد که توی کوچه همهمه دید. با دیدن دختری که سوار الاغ با لباس سفید بود مکث کرد. دختر قیافه رومی داشت و پوشش اسلامی نداشت و موهای بورش از یک طرف شونهش پایین افتاده بود و لباس بلندی داشت. از چند نفر پرسید: - او کیست؟ اما کسی اطلاع نداشت. پس به سراغ برادر رفت. به او که رسید شرمنده از کار دیروز سر پایین انداخت و سلام کرد. آرشا جوابش رو داد اما به سمتش برنگشت و به شخم زدن زمین مشغول موند. - برادر! جوابی نگرفت. - من برای آنچه کردم متاسفم هستم. باز هم جوابی نگرفت. نالان گفت: - برادر! آرشا با عصبانیت نگاهش کرد. - چه برادری؟! برادری که انقدر ارزش نداشته باشه که حرفش رو گوش کنی رو چرا صدا میزنی؟ - من همچین قصدی نداشتم. - قصد نداشتی؟ دیشب چیکار کردی اعتماد؟ اعتماد سرش رو پایین انداخت. - ها؟ چیکار کردی؟ اعتماد جرات جواب دادن نداشت. - میدونی این دختری که تازه به شهر ما قرار بیاد یا اومده کیه؟ این کنیز حاکم شهره. حاکم میخواسته همون شب با این کنیز برای اولین بار باشه که این اتفاق میافته و اون میگه حتما بخاطر شوم بودن این دختر هست و به فروش گذاشتش اما هیچکس توی اون شهر حاضر به خریدن کنیز شوم نشده پس به اینجا فرستادش و من غلامم رو برای خریدش فرستادم، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سر اون دختر میاومد. رنگ اعتماد پریده بود. باورش نمیشد همچین آسیبی به زندگی یک نفر زده. آرشا که حالش رو بد دید فهمید برای این کارش همین عذاب وجدان کافیه اما بقیه کارهاش چی! - به چه حقی رفتی یک شهر دیگه؟ کی به تو اجازه داد پات رو از این شهر بیرون بذاری؟ چی با خودت فکر کردی که انقدر خودسر شدی؟ - برادر! بعد سرش داد زد: - مگه نگفتم حق نداری هیچکدوم از افراد حکومتی رو ببینی؟ اعتماد تسلیم گفت: - برادر مرا تنبیه کنید تا آرام گیرید. آرشا با حرص و دلسوزی گفت: - آخه چرا انقدر خودسر هستی؟ -
رمان گمشده در زمان | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و نه اما چیزی که اعتماد دنبالش بود هیچ کدوم از اینها نبود. لباس پلنگی که آرشا عاشقش بود و آخر لوازمش گذاشته بود در آورد و با ذوق نگاهش کرد. با خودش فکر کرد: امشب این را خواهم پوشید. برادر که هر شب به لوازمش سر نمیزند. فردا که بیرون رفت این را در صندوق خواهم گذاشت و بعد بیرون خواهم رفت. - داری چیکار میکنی؟ لباس از دستش افتاد و به عقب برگشت. - برادر! آرشا دست به کمر و با اخم بین در ایستاده بود. اعتماد سرخ شد و سرش رو پایین انداخت. - مگه نگفتم کسی حق نداره سر این صندوق بره؟ حرف من برات ارزشی نداره؟ - اینگونه نیست. آرشا به لباس روی زمین خیره شد. پس این چشم اعتماد رو گرفته بود. دیدن لباس حسرتهای تلخی رو توی ذهن آرشا زنده کرد. بعد سرش رو بالا آورد و به اعتماد خیره شد. - برو بیرون. دیگه هم داخل اتاق من نیا. اعتماد از خدا خواسته سریع جیم زد. آرشا هم جلو رفت و جلوی صندوق زانو زد و لباس رو توی دستش گرفت. پلکهاش رو روی همین فشار داد و لباس رو به بینیش نزدیک کرد و بویید! ای دوستان من که در جبهه حق علیه باطل تنها هستید! ای دوستانم که خونتان بر روی زمین میریزد. مرا ببخشید که از شما دورم و حق خود را برای این ملت ادا نمیکنم! اینجایی که هستم خواسته من نیست و شیش سال است قلبم پیش شماست. سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه. وسایل رو دوباره منظم توی صندوق چیند و به سرکارش رفت. به بهانه کار روی زمین باید جلسه خصوصیش با علویان رو شروع میکرد. زمان عمر بود که به اینجا اومده بود و حالا اواخر دوره عثمان بود و دوره جدیدی داشت شروع میشد و اون برای امیرالمومنین باید تبلیغ میکرد تا گمنام نمونه. باید افراد مورد اطمینان جمع آوری میکرد تا وقت به خلافت رسیدن علی علیه السلام بتونند شهر رو به راه ایشون بکشند و با افراد و دیدگاه معاویه مقابله کنند، چون این شهر خیلی نزدیک شام بود و معاویه درش نفوذ داشت. تا شب مشغول کار بود و شب طبق معمول به سر زمین رفت و منتظر موند تا اعتماد بیاد اما خبری از اعتماد نشد. تعجب کرد و حتی نگران شد چون اعتماد با اینکه در روز چندین بار به خونه برمیگشت اما دم غروب همیشه سر زمینها بود و با آرشا برمیگشت. - نکنه بلایی سرش اومده؟ بیشتر منتظر موند که پدر یکی از دوستهای اعتماد رو در حال برگشت به خونه دید. مرد مشعلی دستش بود. دیدم مشعل همیشه آرشا رو به هراس میانداخت چون یاد اون شب نحس میافتاد. به سمت مرد رفت و احوالپرسی کردن. - پسر شما و برادر من نیستند؟ - آنان که در شهر حضور ندارند. جا خورد. - یعنی چه؟! - در شهر پسین هستند. برای دیدار معاویه رفتهاند. برق از سر آرشا پرید. از اون طرف اعتماد و دوستهاش توی شهر شلوغ نقشه خودشون رو بررسی میکردن. - آیا ارواحی که پدرت به ما سپرده به موقع هوشیار خواهند شد؟ اعتماد بالنهای سفید که مهرداد شکل روح درستشون کرده بود رو روی تپه پشت شهر جا داد و گفت: - آری، گفته است که در زیرش آتش روشن میکنیم و آنان به دنیای زندگان خواهند آمد. - به ما آسیب نزنند. - نترسید، پدر گفت آنان توانایی آسیب رساندند ندارند و تنها برای ترساندن استفاده میشوند. خیال پسرها راحت شد. قرار شد محمد و امینالله ارواح رو آزاد کنند یا بهتر بگم، بالنها رو آزاد کنند، کاظم نزدیک اونها بمونه و اگه اتفاقی براشون افتاد سریع به محل قرارشون با اعتماد و رئوف بره و خبر بده. اعتماد و رئوف هم قرار شد بین مردم برن. هر دو به جمعیت پیوستن. مردم با شوق جمع شده بودن. قرار بود دروازه شهر باز بشه و کاروان معاویه داخل بیان. دو طرف راه صف بسته بودن و همهمه بین جمعیت بود. دل پسرها آشوب بود و نمیتونستن حواسشون رو به جمعیت بدن. اعتماد طبق آموزههای دینی برادرش علوی به حساب میاومد. البته اون موقع هنوز به طور رسمی بین مردم شیعه و سنی جا نیفتاده بود. حداقل چیزی که اعتماد مطمئن بود این بود که معاویه آدم بدی هست. پس میخواست با این نمایش ترسناک استقبال امروز رو بهم بزنه. اون هیچوقت حق نداشت از شهر خودش خارج بشه. همچنین حق نداشت به افراد حکومتی نزدیک بشه و صحبت کنه. حق نداشت توی کارهای سیاسی برادرش شرکت کنه، مگر خود آرشا ازش کمک میخواست. حالا با اینکارش قدم بزرگی برداشته بود. صدای زنجیر و درهای بزرگ شهر که در حال باز شدن بودن به گوش رسید. همهمه بیشتر شد. اعتماد هم ناخودآگاه به اون سمت نگاه کرد. اول جلودارهای معاویه با تجمل خاصی اومدن و بعد هم چند سوارکار و بعد سر یک اسب با افسار گرون قیمت مشخص شد. اعتماد فهمید که اون اسب معاویه هست و ناخودآگاه خیره بود تا ببینه چی میشه که یکدفعه... نفهمیدم بازوش چطور گرفته شد و به عقب برگشت. نفهمید کی اینکار رو کرد و چرا. فقط وقتی فهمید ماجرا چیه که سیلی محکمی به صورتش خورد. بالاتنهش به سمت پایین کج شد و دستش روی صورتش قرار گرفت. رئوف که متوجه این اتفاق شده بود خواست با ضارب دعوا کنه که آرشا رو دید و سکوت کرد. آرشا منتظر واکنش اونها نموند. اعتماد نباید معاویه رو میدید بازوی اعتماد رو گرفت و به سمت پشت جمعیت هلش داد. - راه بیفت. و برای اطمینان از اینکه اعتماد به عقب بر نمیگرده یکبار دیگه هلش داد. - به سمت جاده. -
رمان در آرزوی مدل شدن|ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت دو آترین بیست و چهار سالهش بود و قد متوسط، خیلی لاغر، سفید با موهای شلاقی مشکی و چشمهای کشیده شکلاتی بود. اون هم تقریبا به داداش بزرگش رفته بود اما به اندازه اون بد نبود ولی از رذالتهای اخلاقی داداشش رو پشت سر میذاشت. اینطور که من درباره آبتین شنیده بودم زیاد اهل دختر بازی نبود. یعنی چند سال بود که کسی نشانههای دوست دختر داشتن توی زندگیش ندیده بود و دوست دختری هم که داشت واقعا بهش علاقمند بود و رابطهشون به سمت هوس نرفته بود اما آترین به قدرت مخزنی معروف بود. دوربین قوی داشت و برای عکاسیها کار میکرد. البته هر دو یکجورایی عمو خرجشون رو میداد و اون کار پول دم دستیشون به حساب میاومد. اولین نفر عمو من رو دید. - سلام سایه خانم گل! - سلام عمو جان عزیزم! گونه عمو و نگین جون رو بوسیدم و به سمت پسرها رفتم. آبتین دست نمیداد پس با آترین دست دادم و کنار سها خواهرم نشستم. یاسین هم مبل کناری من نشست. نگاهم رو بین بقیه چرخوندم و یکجورایی احساس کردم که یکجور خاصی هستن. چشمهاشون برق میزد. رو به پسرها گفتم: - خوب آقایون خوبن؟ آبتین گفت: - به لطف شما! برو حاضر بشو، میخوام دردر بریم. - دردر کجاست؟ - یک جای خوب! ابرویی بالا انداختم. - یعنی برای رفتن به یک جای خوب اومدین؟ - نه بابا همین الان با آترین نقشش رو ریختیم. مثل همیشه یاسین رو آدم حساب نمیکردند. به سها نگاه کردم. - توهم میای؟ سر بالا انداخت یعنی نه. خیلی آدم بیحالی بود. یعنی منم بیست و پنج سالگی اینطور میشم؟ بلند شدم و به اتاقم رفتم. مانتوی کوتاه بادنجونی با شلوار دم پای مشکی و شال کوتاه به همون رنگ پوشیدم. دم در اتاق سینه به سینه یاسین خوردم. لبخند زدم. - چیزی میخواستی؟ - آره، چیز... میخواستم بگم اگه میشه لباس خوبی بپوش. - چرا؟! در حالی که هل کرده بود ادامه داد: - خوب میدونی! تو چون خوشگل هستی ممکن نگاه بدی بهت داشته باشند. - به تو چه پسر؟ چرا توی کار دیگران دخالت میکنی؟ آبتین بود که بالای راه پلهها ایستاده بود. - نه نه من دخالت نمیکنم، اما... - پس خفهشو برو ماشین رو روشن کن. یاسین سرش رو پایین انداخت و مغلوب گفت: - چشم. اخم کردم چرا انقدر مظلوم بود؟! اون رفت و آبتین به ما نگاه کرد. - بریم خانم؟ - بریم. دو قدم رفتیم یادم اومد لاک نزدم. - یک لحظه. به اتاق برگشتم. برق ناخون برای خودم زدم. دیدم وقت هست یک برق لبی هم زدم و بیرون رفتم. آبتین رفته بود. منم سریع به سمت حیاط دویدم. سوار هایمای مشکی عمو شدم. یاسین رانندگی میکرد چون آقایون حال نداشتن. - کجا برم؟ ما توی شهر تبریز زندگی میکردیم. من سریع گفتم: - بریم بازار. آبتین بدون توجه به حرف من گفت: - برو فلان محل. تعجب کردم. اونجا محل قدیمی ما بود که خونه ما و عمو کنار هم بود. آترین گفت: - نه الان زوده. بریم شهربازی. - ا! بازار! - بازار چیه شما دخترها دل ازش نمیکنید. بریم شهربازی. داشتیم بحث میکردیم که روبه یاسین گفتم: - بنظر تو کجا بریم؟ هول شد و گفت: - برای من فرقی نمیکنه. آترین گفت: - ولش بابا این هم راننده ما باشه بهتره. اخم کردم. فهمید حرفش بد بوده و خواست بحث رو عوض کنه: - خوب چیکار کنیم؟ آبتین به عنوان بزرگتر سعی کرد شرایط رو درست کنه: - اول شهربازی،بعد بازار، بعد هم بریم همون جایی که من گفتم تا کارم رو انجام بدم و بعد شام بخوریم. با لبخند گفتم: - خوبه. بعد به شهربازی رفتیم. با ذوق بچگانهای گفتم: - چکش. آبتین - فانفار. آترین - فوتبال دستی. انگار هرجا باید یک دور بحث داشته باشیم. با اعتراض گفتم: - اه خانمها مقدمترن. آترین با اعتراض گفت: - ماه پیش که اومدیم اول نظر تو رو رفتیم. - بچهها. آبتین بود. این یعنی حرف اون. این اخلاقش رو همه میشناختن، وقتی داد میزد زود باید تموم میکردی. رفتیم فانفار. بعد فوتبال دستی. بعد سوار چکش شدیم. بلیط همش رو هم پول رو میدادیم یاسین میخرید. دیگه میتونستیم برگردیم اما از اونجایی که میدونستم یاسین عاشق قطار وحشت رو به پسرها گفتم: - بریم قطار وحشت.- 19 پاسخ
-
- 2
-