-
تعداد ارسال ها
767 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و شیش خونسرد نگاهم کرد. از قیافهش اعتیاد میبارید و برای همین من هیچوقت توی مهمونیهای خودم دعوتش نمیکردم و بابک هم این رو میدونست. به دوست بابک که نزدیکم بود گفتم: - به بابک بگو روی بالکن بیاد. خودم منتظرش ایستادم. به محض این که احساس کردم اومد به سمتش برگشتم. - مگه نمیدونی من نمیخوام این مرتیکه رو ببینم؟ یکخورده فکر کرد تا ببینه کی رو میگم؛ بعد که فهمید سرش رو پایین انداخت. معلوم بود خیلی رو امشب حساس که لجبازی نمیکنه. - نمیشد؛ همه اقوام رو دعوت کرده بودیم، بهش برمیخورد، گناه داشت! همینطور با اخم نگاهش میکردم که جلو اومد و گونم رو بوسید. - ببخشید! اخمهام رو بیشتر توهم کردم و با عصبانیت گفتم: - زهرمار! نه اینکه بدم بیادها، نه؛ فقط از اینکه کسی بخواد خرم کنه متنفرم! دو سه قدم فاصله گرفت. چند لحظه همینطور نگاهش کردم بعد با چشم به بیرون اشاره کردم. - برو. انگار بهش دنیای رو داده باشن، اول تعجب کرد ولی بعد یک خداروشکر زیر لب زمزمه کرد و رفت. نگاهم از پنجره بالکن به الینا با اون مانتو و شلوار سنگین مشکی خورد. برعکس همیشه لبخند نمیزد و خیلی خشک نگاهم میکرد. بیرون رفتم و داشتم از کنار آشپزخونه رد می شدم که صداش اومد: - این رو هم ببر. به سمتش برگشتم. سینی چایی توی دستش بود. - چی؟ - این رو برای مردها ببرین. داشتم با تعجب نگاهش میکردم که گفت: - چیه خوب؟ من که نمی تونم ببرم، خوبیت نداره. همینطور نگاهش می کردم که صدای خنده بابک اومد. به سمتش برگشتیم. جلو اومد و گفت: بدین من ببرم. الینا که تازه فهمیده بود ماجرا چیه نیشخندی زد و سینی رو بهدست بابک داد. هنوز روضه به طور رسمی شروع نشده بود و صدای روضه آرومی از ضبط میاومد. به سمت یک گروه از پسرهای که دور هم نشسته بودن رفتم. با اومدن من بلند شدن. سلام و احوال پرسی کردیم. کنارشون نشستم و ادامه حرفهاشون رو گرفتن: -توی اتوبوس، بغل دست یه آقای میانسال نشسته بودم. تلفنش زنگ خورد و جواب داد: سلام عزیز دلم! سلام همه خوبه و کارم! سلام زندگیم! قربونت برم دخترم... بعدش هم دخترش گوشی رو داد به مادر و باز هم همون مهربونی در کلام. چقدر کیف کردم از این رابطه پدر و دختری. دیدم پدری که این همه مهربونی بیسانسور خرج دخترش میکنه، مگه میشه پیش خدا مقرب نباشه؟ دختری که اینهمه مهر از پدر میگیره مگه ممکنه چهار روز دیگه دست به دامن غریبهها بشه برای جلب محبت؟! توی جامعه که با هم مهربون نیستیم و مشغول خراش دادن دلهای هم هستیم، اگه توی خانواده به هم محبت کنیم. همین شاید تمرینی بشه برای مهربون بودن با بقیه! قبل از اینکه کسی بتونه نظری بده اعلام شد: - حاج آقا اومدن! با تعجب نگاه کردم که این حاجی کیه که دیدم همه بلند شدن و با سلام و صلوات روحانی که اومد رو تا بالای مجلس راهنمایی کردن. روحانی یک ضبط همراه خودش داشت که آمادهش کرد. همه جلو رفتن و نزدیک روحانی روی زمین یا صندلی نشستن اما من که سر در نیاوردم چی به چیه همون جا نشه بودم که یک نفر دیگه هم اومد و روی یکی از مبلهای کناری من نشست. نگاهش کردم الینا بود. صحبتهای حاج آقا شروع شد اما چند کلمه بعد ذهن من جمع و جور شد و تونستم صداش رو بشنوم: - کاش یکی هم بود دم میگرفت میگفت ای اهلِ حرم مهدیِ فاطمه نیامد!.. بعد شروع به خوندن روضه کوتاهی کرد: صاحب عزای ماتم کرب و بلا بیا ای داغدار اصلی این روضهها بیا تنها امید خلق جهان یابن فاطمه ای منتهای آرزوی اولیاء بیا اللهم عجل لولیک الفرج همه تکرار کردیم. گوشیم اس داد درش آوردم و نگاه سریع کردم تبلیغ بود اما همون نگاه و حرکت باعث شد به صحبتهای اون بخش نرسم. - می گن حضرت_علی با این که مسئولیتهای سنگین اجتماعی فراوانی داشتن، هرگاه که به خانه میآمدن، به کمک حضرت فاطمه میشتافت و کارهای داخل منزل را انجام میدادن. دوباره اس اومد این بار گوشی رو خاموش کردم اما باز هم قسمتی رو نشنیدم. - به یک نفر گفتیم آقا میدونی چطور میشه توی سه دقیقه رفت مکه مناسبات حج رو به جای آورد و برگشت؟ گفت نه والا حاج آقا نمیدونیم! گفتم کاری نداره که! یک بار تسبیحات حضرت زهرا رو بخون ثوابش با اون یکی هست. نگاهی به الینا کردم. -جدا؟! سرش رو به معنی آره تکون داد. یکدفعه به ذهنم رسید: اون از کجا میدونه؟ بهش نمیخوره اهل دین باشه. حاج آقا با صدای پر بغض گفت: - این روزها زیاد بگین السلام علیک یا امیر المومنین علیه السلام؛ این روزها دیگه فاطمه سلامش نمیکنه! دخترها به گریه افتادن. تعجب کردم که الینا زودتر از بقیه به گریه افتاد. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و پنج به خونه رسیدیم اون به سوییتش رفت و من پیش بچهها رفتم. بابک گفت: - داداش میتونم یک چیزی بخوام. - تو دوتا چیز بخواه. - میخوام هئیت بزنم. ابرو بالا انداختم. - هیئت چی؟ - یک جلسه هیئت! - برای چی؟ باربد خندید. - شهادت حضرت زهراست دیگه. - ا! و دوباره به بابک نگاه کردم. - راحت باش! دنیل گفت: - حالا چرا اینجا میخوای بگیری؟ - اینهمه شما مراسم گرفتید من گفتم چرا اینجا؟ - درست جواب بده. این رو من که اصلا حوصله کلکلشون رو نداشتم گفتم. گفت: - باشه، بخاطر اینکه گروه دوستهام ده نفری قرار به اینکار داریم و من هم باید انجام بدم. - باشه، هر کمک و چیزی که لازمه بگو. - نه مرسی خودم درست میکنم. حنانه خانم که چون الینا نیاز به تنهایی داشت اومده بود پیش ما گفت: - فقط همون ده نفر؟ - بله. - خوب چرا؟ خونه که بزرگه، بیشتر دعوت کن. چشمه گفت: - آره واقعا. خانواده مادریت هم دعوت کن. من هنوز مادرت رو ندیدم. من گفتم: - همکلاسیهای دانشگاهت هم دعوت کن. یک مراسم بزرگ بگیرید. - دمتون گرم! باشه. سالن پایین رفت و روب شد. با پارچههای سیاه تزیین شد. خریدها انجام شد. خدمتکارها مشغول بودن. الینا پرسیده بود: - ما خانمها هم میتونیم شرکت کنیم؟ - آره، اقوام و خانواده دوستهام هستن. الینا به من گفته بود: - این اولین بار که من جایی با اقوامت هستم. - بهتر! - میشه مامانم هم دعوت کنی؟ دیروز مادرش به دیدنش اومده بود. خوشحال از اینکه انقدر زود با مادرش کنار اومده گفتم: - چرا که نه! لباس داری؟ - برای شهادت حضرت زهرا که نمیخوام لباس عروس بپوشم. وقت لباس پوشیدن نیست. ساده میام. - آخه اقوامم هستن. با بیقیدی گفت: - بد موقعی هستن. یک ساعت قبلش هم بابک ازم پرسید: - داداش تو شرکت میکنی؟ - چی؟ - آخه باربد و دنیل گفتن شرکت نمیکنند. فکر کردم حداقل بخاطر حضور اقوام باید شرکت کنم. - آره، شرکت میکنم. یکم مکث کرد بعد پلاستیکی رو به سمتم گرفت. - این چیه؟ - اوم... راستش... خودت نگاه کن. پلاستیک رو که گرفتم جیم شد. باز کردم. یک پیراهن سیاه سایز بزرگ بود. مثل لباسهای من اندامی نمیایستاد و براق هم نبود. پس منظورش این بود. میخواست خوب تیپ بزنم و به قول معروف جلف نباشم. این بچه پرو کی بزرگ شده بود آخه! شیطونه میگه.... بیخیالش! روز مراسم رسید. لباس رو پوشیدم و دکمههاش رو بستم. از بالای پلهها به پایین نگاه کردم. جز خانواده دایی فرهاد همه اومده بودن. دوستهای بابک هم هی اضاف میشدن. الینا رو اقوام بین خودشون نشونده بودن و نیوشا هم که همچنان با من قهر بود اونجا بود. من دوست داشتم مازیار اینها هم باشن اما با برادرهاش سفر بود و نتونسته بود بیاد. مادر الینا هم کنارش نشسته بود و دست هم رو گرفته بودن. نگاهم به سمت آشپزخونه برگشت که چشمهام از دیدن شخص مقابل گرد شد. آرش اینجا چیکار میکرد؟! -
و چقدر عجیب نیازمند نفس کشیدن تویِ خاک شلمچه هستیم
- 24 پاسخ
-
- 3
-
-
👌حلقه ازدواج پسرتان، انگشتر عقیق خودتان بود که کوچک کردن اندازه اش برای داماد، فقط ۱۴ هزار تومان خرج داشت.
- 20 پاسخ
-
- 4
-
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و چهار الینا ناباور نگاهشون میکرد. - نه، این امکان نداره! - الان درمان شدم. اما روم نمیشد که بیام پیدات کنم. تا اینکه این آقا پسر اومد و راه رو برامون باز کرد. الینا از جا پرید. - نه، نه، نه! کمی مکث کرد و دوباره گفت: - یعنی اینهمه سال بیدلیل ازت متنفر بودم؟ تو من رو ترک نکرده بودی؟ تو ازم مراقب کرده بودی؟ من آدم بده شدم! مادر بلند شد و به حالت دلسوزی گفت: - تو آدم بده نیستی. الینا زمزمه کرد: - باورم نمیشه! و به سمت حیاط دوید. دانیال نگرانش شد و گفت: - الینا! و دنبالش راه افتاد. مادر هم دنبالش دوید و دانیال متوجه نشد که پدر ناتنی به سمت اتاقش رفت. ** دانیال ** - لطف کردید، اومدین! مادر الینا گفت: - مرسی که من رو ترقیب به اینکار کردی؛ اگه اجازه بدی میخوام گاهی بیام دیدنش. - صاحب اختیارین! دستم رو توی دستش گرفت. نگاهی به کف دستم کردم. پولهایی که داده بودم. نگاهش کردم. لبخند زد. - خوشحالم که دخترم تو رو که انقدر دوستش داری کنارت داره. به شوهرش نگاه کردم. اون هم لبخند زد یعنی قبول کن. من هم لبخند زدم. به داخل برگشتم. الینا روی مبل نشسته بود و پاهاش توی بغلش بود. یادم اومد گفته بودن خانمها خرید دوست دارن پس فقط گفتم: - بریم خرید؟ نگاهم کرد. با چشمهای سرد اما لحنی که سعی میکرد معمولی باشه. - آره، بریم. همین که مخالفت نکرد یعنی حالش عادی نیست. توی پاساژ هم همش توی خودش بود. حتی وقتی لباس نباتی کوتاه گیپور رو اندازه میکرد توی حال خودش نبود. توش مثل بچه کوچیک ها شده بود. گفتم: - بنظر من که قشنگه! - آره، خوبه! - درش بیار تا حساب کنم. سری تکون داد و من حساب کردم و بیرون اومدیم. توی ماشین بهش گفتم: - نگاهم کن. نگاهش رو از پاهاش گرفت و به من دوخت. من هم چند بار نگاهش کردم و بعد گفتم: - دلم برای تماشای خودم توی چشم هات تنگ شده. - خوب رگ خواب من رو بلدی. آرومم کردی! - کنارت آرومم که آرومت میکنم. با لحن غمگینی که سعی میکرد عادی نشونش بده گفت: - شاید هم تجربه باعث شده. خندیدم. - تجربه! زرشک! -
می دونی چقدر دوستت داشتم؟ مثل خون توی رگ هام جریان داشتی
- 20 پاسخ
-
- 3
-
-
-
صفاریان: 1. یعقوب بن لیث صفاری ۱۸ سال 2. عمرو بن لیث ۲۲ سال 3. طاهر بن محمد بن عمرو - حکومتی بسیار کوتاه 4. لیث بن علی ۱۱ 5. محمد بن علی نامعلوم 6. معدل بن علی -معلوم نیست
- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عالی عزیزم ممنون- 18 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باز نمیشه -
دیگرین ابر بهاری جان باریدن ندارد این گل خشکیده دیگر ارزش چیدن ندارد این همه دیوانگی را با که گویم با که گویم آبروی رفته ام را در کجا باید بجویم پیش چشمم چون به نرمی میخرامی میخرامی در درونم مینشیند شوکران تلخ کامی نام تو چون قصه هر شب مینشیند بر لب من غصه ات پایان ندارد در هزار و یک شب من روی بالینم به گریه نیمه شب سر میگذارم من از تو این دیوانگی را هدیه دارم هدیه دارم من ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو غم عشق تو مادرزاد دارم نه از آموزش استاد دارم بدان شادم که از یمن غم تو خراب آباد دل آباد دارم خراب آباد دل آباد دارم دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی و سینا سرلک ای دریغا با لینک مستقیم ای دریغا ای دریغا از جوانی از جوانی سوخت و دود هوا شد پیش رویم زندگانی با خودت این نیمه جان را این دل بی آشیان را تا کجاها تا کجاها میکشانی میکشانی ای نهال سبز تازه فصل بی بارم تو کردی تو بی نصیب و بی قرار و زار و بیمارم تو کردی تو طاقت ماندن ندارم آه ای دنیا خداحافط میروم تنهای تنها ای گل زیبا خداحافظ
-
داستان انجمن گرگینه ها | ملیکا(آتنا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت چهار - از کجا معلوم @Nasim.M روی حرفش بمونه اما @M@htaنه؟ @sanliگفت: - حتی اگه روی قولش نمونه من ترجیح میدم برای انتقام از مهتا هم شده به نسیم بپیوندم. دیدم راست میگه. رو به @گیلاسکردم. - این نظر ماست، نظر تو چیه؟ - اگه شما میرید من هم میام. من که اینجا کسی رو نمی شناسم. به @مـهســآگفتم: - ما آماده ایم. از روی تخت پایین رفت. - پس بذار من به بقیه هم بگم بعد میام و توضیح میدم چطور میشه رفت. بعد رفت و ما بهم نگاه کردیم. پرسیدم: - بنظرتون کار خوبیه؟ @گیلاس قاطع گفت: - آره. پس دیگه نتونستم مخالفت کنم. شب دوباره @مـهســآ اومد دنبالمون. - آماده اید که بریم؟ @sanliنگران پرسید: - همین امشب بریم؟ - آره دیگه. - باشه، بریم. مهسا توضیح داد: - من تا یکجا شما رو میرسونم بعد به دوستم میسپارم که با اون برید. پس نفوذی بود. - باشه.- 12 پاسخ
-
- 12
-
-
-
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و سه مرد غرید: - مگه نمیگم از خونه من گمشو بیرون. - خیلی دختر خوبی داری! فهمیده، عاقل، شیر زن! خودت رو ازش محروم کردی. زن سرش رو به دو طرف تکون داد. مرد از جا پرید. - میری بیرون یا بیام به بیرون پرتت کنم! چند ثانیه نگاهشون کرد. شاید با اصرار بیشتر نرم میشدن شاید هم نه. پس گفت: - بهتون پول میدم. متعجب نگاهش کردن. گفت: - بهتون پول میدم. خیلی زیاد! در مقابل بیان و برای الینا بهونهای بیارید تا قانعش کنه شما مجبور بودید نباشید. هر دو نگاهش کردن. احساس کرد توی نگاهشون دلسوزی هست. *** الینا گیج و بهتزده به مادرش و شوهر مادرش نگاه میکرد. اشک توی چشمهای مادر حلقه زده بود و شوهر مادر توی فکر بود. الینا با صدایی که به سختی در میاومد گفت: - شما اینجا چیکار میکنید؟! مادر گفت: - اومدیم تو رو ببینیم عزیزم. - بعد از اینهمه سال یاد من کردید! - بعد از اینهمه سال جرات پیدا کردم بیام و حقیقت رو بهت بگم. الینا چند ثانیه سکوت کرد و دانیال خوشحال بود که اینبار رو از دوش الینا برمیداره. - حقیقت... حقیقت چی؟! خونه خلوت بود. دانیال همه رو مرخص کرده بود و به برادرهاش هم گفته بود نیان تا الینا اگه واکنش هیجانی نشون داد بعدا احساس حقارت نکنه. - حقیقت اینکه این سالها کجا بودم و چرا رفته بودم. الینا زهرخندی زد و روش رو گرفت اما همچنان مهبوت بود. - تو زندگی من رو تباه کردی. این گفتن تو چه کمکی به من میکنه. مادر التماسآمیز گفت: - انقدر تلخ نباش! دختر جواب داد: - وقتی داشتی میرفتی با همین لحن التماست کردم که بمونی. - تو نمیدونی چرا رفتم. اگه بدونی محبت مادرانهم رو درک میکنی. - من نمیخوام بدونم. دانیال که دید الانه نقشش خراب بشه میانجیگری کرد: - الینا جان، بذار حداقل حرفشون رو بزنند. الینا نگاهی به دانیال انداخت و بعد با نارضایتی روش رو گرفت و منتظر موند حرف بزنند. در مقابل نگاه مشتاق دانیال، مادر شروع به حرف زدن کرد: - وقتی تو پنج ساله بودی فهمیدم یک بیماری دارم. - بیماری... بعد پوزخند زد. - این چه بیماری بود که دواش دور شدن از من بود؟ - دوای بیماری من دور شدن از تو نبود، دوای تو دور شدن از من بود. - نمیفهمم چی میگی! مادر خودش رو به گریه زد. - من سادیسم داشتم دخترم. دانیال و الینا همزمان جا خوردن. الینا از حقیقت دروغی که میشنید و دانیال از نقشه جالب اونها. - نمیتونستم تو رو کنار خودم نگه دارم! نمیتونستم ببینم که خودم آزارت میدم! میدونستم توی پرورشگاه بیمادری اذیتت میکنه اما بهتر از این بود که ازم متنفر باشی. -
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مرسی -
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چندتا عکس باید باشه؟ -
درخواست مصاحبه نویسندگان
ملیکا ملازاده پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : مصاحبه با نویسندگان نودهشتیا
با من هم مصاحبه کنید- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت بیست و چهار عبدالله به زنش گفت: - تو برو اتاق رو ببین. الکساندرا همراه زن بابا رفت. زن بابا در حال رفتن به سمت اتاق پرسید: - چند وقتته؟ - چه؟ - چند وقته بارداری؟ الکساندرا با کلمه باردار این مدت آشنا شده بود. به در اتاق رسیدن. - سه ماه. - چند وقته ازدواج کردید؟ - چهار ماه. زن بابا در رو باز کرد. - آفرین! پس زمین پر باری! الکساندرا نفهمید منظورش چیه و براش مهم هم نبود. حواسش رفت پی اتاق. یک اتاق ساده با یک گلیم و پتو کنار اتاق برای نشستن و پشتی و رختهخوابهای جمع شده. روزهای اول زندگی در اونجا به دلش نبود اما کمکم عادت کرد. اتاق جدید به دلش نشست و از اینکه غذا درست کردن با اون نبود خوشحال بود. عبدالله که اینجا سرکار نمیرفت و خرج با پدرش بود بیشتر وقتها الکساندرا رو میبرد و دور میداد. خرمشهر نسبت به ایلام شهر قشنگتری بود و هم صحبتی با زن بابای عبدالله هم لذت خودش رو داشت و اینجا اقوام زیادی برای شناختنش میاومدن و دوباره توی همون شرایطی افتاده بود که دوست داشت. همسرش براش انگشتر خرید. باهم به کوه نوردی رفتن. اما احساس می کرد هیچی درست نمیشه. با خودش گفت: هميشه نميتوني منتظر زمان مناسب بموني گاهي وقتها بايد جرأت كني و بپري ... با اومدن به اونجا عبدالله بعد از یک ماه پاک زیستن دوباره کارهای قبلش رو شروع میکنه. انقدر که خبرش به اقوام میرسه و بهش میگن: - بجای زن بازی صیغه کن اما اون قبول نمی کنه. به هیچ کسی هم سر نمیزنه و یک مدت همه زن ها رو ول می کنه و برای اینکه حرفها بخوابن فقط با زنش میگرده و هر روز بیرون میبرش تا همه ببینند اون با زنش هست. اما بعد از دو سه هفته وقتی الکساندرا پنج ماه بود دوباره کارهای گذشتش رو شروع میکنه. یکی دو روز عصرها که وقت آزاد داشت به چند کاباره شبانه سر زد و مدتی را در مصاحبت دختران معرفی شده از سوی دوستان خود گذراند که به آنها هدایایی گرانقیمت نیز داد. چند ماه بعد در یک مجلس میهمانی به یکی از همان دخترهایی که مدتی رو با عبدالله سرکرده بود برخوردم و او با افتخار فراوان انگشتری رو که از عبدالله هدیه گرفته بود به زن باباش نشون داد. زن بابا با عموی عبدالله صحبت کردن و بهترین راحل رو این دیدن که این مرد سی و چهار ساله رو سرکار بفرستن تا دست از اینکارهاش برداره. عموی عبدالله به بهانه اینکه توی خیاطخونهش نیاز به کمک داره اون رو پیش خودش برد. اونجا انقدر با عبدالله صحبت کرد که... - اگه تو از زنت تامین نمیشی نیازی نیست سمت گناه بری، یک زن دیگه بگیر. که آخر سر عبدالله قبول کرد. -
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکس دختر یا آغوش ایراد داره؟ -
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ـاین عکس اصلی -
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
<a href="https://imgurl.ir/viewer.php?file=c44895_1726398854_K1rO8.jpg"><img src="https://cdn.imgurl.ir/css/images/no_thumbnail.jpg" border="0" alt="c44895_1726398854_K1rO8.jpg" /></a> عکس های اضاف به عکس اصلی [URL=https://cdn.imgurl.ir/][IMG]https://cdn.imgurl.ir/uploads/c44895_1726398854_K1rO8.jpg[/IMG][/URL] -
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://imgurl.ir/viewer.php?file=c44895_1726398854_K1rO8.jpg عکس اصلی -
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
[url=https://uploadkon.ir/uploads/c56213_261726398854-K1rO8.jpg][img]https://uploadkon.ir/uploads/thumbs/c56213_261726398854-K1rO8.jpg[/img][/url] عکس اصلی -
درخواست طراحی جلد رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت شصت و پنج - تو که جای خودت! بخاطر اینکه ما یک شروع دوباره هستیم. یک شروع مهربونتر. یک شروع آزادتر. چیزی که پدرم نبود. مردم آزادی میخوان. - مردم آزادی میخوان اما بنظر من آزادی نیاز اساسیشون نیست. - چطور این رو میگی؟ درحالی که به شهری که مثل روستا بود نگاه میکردم گفتم: - برای ما کشورهایی که چه از لحاظ شهرسازی و چه فرهنگی کمی عقبتر از حد معمول هست یک اصلاحگر مهمتر از یک دمکراس هست. - خوب نمیشه که یک اصلاحگر دمکرات باشه؟ - میشه؛ اما اعتقاد ندارم که یک دمکراس میتونه نجاتمون باشه. ما دیکتاتور نیاز داریم. سر تکون داد و گفت: - به عنوان کشوری که مردمش چندین بار بخاطر آزادی شورش کردن زیادی افکارت عجیبه. - چیزی که از دمکراسی توی کشورم، همونقدر که انجام شده دیدم، من رو مجاب کرد دیکتاتوری بهتره. - حکومت باید مردم رو به سمت با فرهنگتر شدن پیش ببره. نیشخندی زدم و نگاهش کردم. - نه بابا، آفرین! خندید. به کاخ رسیدیم. یک کاخ اروپایی کوچیک که رنگ و روش رفته بود. یکم پشمام ریخت اما در نهایت یک لبخند زدم و پیاده شدم. دوباره احترام نیروی نظامی و همون نیروی نظامی بودن که به صورت دایرهوار دور ما حلقه زده بودن تا مردم نزدیک نشن. در باز شد و ما داخل رفتیم. وضعیت باغ خیلی باحال بود. فکر میکردی وارد جنگلهای آمازون شدی. جلوتر چند نفر منتظر ما بودن. سواد دم گوشم گفت: - خانوادهم هستن. سر تکون دادم. همه به ترتیب ایستاده بودن. مادرش رو معرفی کرد. البته هر سه میدونستیم که دیدار داشتیم. مادرش خیلی مغرورانه به من سر تکون داد و من هم با لبخند مصلحتی سر تکون دادم. نه بیشتر نه کمتر! معلوم بود پسر و مادر از قبل هم رو دیدن که واکنش خاصی نشون ندادن. با یک سیل از برادر و خواهرها آشنا شدم. بعد از این آشنایی طولانی به همسر اول رسیدم. - نانارسیس، همسر اولم. نانارسیس زنی چهل ساله بود و سنش از سواد هم بالاتر بود. زن به سردی نگاهم کرد و سری تکون داد. من با همون لبخند مصلحتی سر تکون دادم و با پسر سیزده و دوازده و دختر یازده سالهش آشنا شدم. انگار توی چشم بچههاش تیری بود که قرار بود به من بخوره. همسر دوم کاکاوه بیست و شیش ساله و حسابی جوون بود. توی چشمهاش آرامش خاصی بود و بنظر میاومد قصد جنگ با من نداره. دختر و پسر همسر دوم هم همسن و سال بچههای همسر اول بودن و توی نگاهشون نگرانی خاصی دیده میشد. همسر سوم مُرده بود و چون جایگاه خانوادگیش بالاتر بود پسرش که ولیعهد هم بود فرزند خونده من به حساب میاومد که بعد از آشنایی با همسر چهارم که دختری سی و شیش ساله بود و هنوز فرزند نداشت و با نگاه بدبینش من رو نگاه میکرد، بچه رو برام آوردن. بنظرم که همه سیاهپوستها شکل هم بودن. بچه کوچیک چهار ساله با استرس روبهروی من ایستاده بود و دامن زنی که بعدا فهمیدم دایهش هست رو گرفته بود. با لبخند روی زانوهام نشستم. - بیا ببینم کوچولو! من عاشق بچهها بودم و این قابل انکار نبود. تنها چیزی که احساسم رو به بچهها تغییر میداد منفعتم بود. مثل کاری که با بچه الهام کردم. و حالا منفعتم در مقابل این بچه کاملا مثبت بود. اگه من مادر خوبی براش میشدم و به سلطنت میرسید من ملکه مادر میشدم و دیگه نیازی نبود از قدرت کنار برم. - زنیا، برو پیش مادرت. این رو سواد گفت. زنیا انگار خبر داشت که من قرار مادرش بشم چون نگاه با تردیدی به من و بعد به دایهش انداخت. دایهش با چشم اشاره کرد برو. اون هم یک قدم جلو اومد و احترام گذاشت و به انگلیسی گفت: - خوش آمدین ملکه! خندیدم و دست انداختم بازوش رو گرفتم. بچه جا خورد و نمیدونست چیکارش دارم اما من جلو و به آغوش کشیدم. یکدفعه چیزی در من پدیدار شد. یک حس مادرانه خیلی قوی، یک شور، یک عشق! و اینطوری شد که من برای اولین بار حس مادرانه رو کشیدم. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت هشتاد و دو حالا وقتش بود که نقشه خودم رو عملی کنم. نمیذاشتم عزیزترین کسم توی این میزان از تنهایی بمونه. باید واقعیت معلوم میشد. آدرس رو ازش نگرفته بودم اما بعد از چندبار صحبت کردن فامیل کسی که مادرش باهاش ازدواج کرد و لو داد. باید میرفتم ببینم چرا دخترش رو تنها گذاشت و آیا میدونه الان تهران هست یا نه و اینکه قصد داره باهاش دیدار داشته باشه و اگه نداره چرا! باید راضیش میکردم که به سبک زندگیش برگرده. با کمک رابطههایی که داشتم جاش رو پیدا کردم. یک روز با یک دسته گل به دم خونهشون رفتم و زنگ زدم. صدای آقایی اومد: - بله! - ببخشید، امکانش هست به داخل بیام؟ - شما؟ بدون اینکه هول بشم گفتم: - بیایم متوجه میشین. - خوب من شما رو نمیشناسم چطور راهتون بدم؟ - نگران نباشید، خبلی نزدیکم. عضوی از خانوادهم. یکم مکث کرد بعد گفت: - من که نمیفهمم چی میگی. بیا داخل. و در رو زد و گفت: - طبقه دو. درحالی که خودم میدونستم، اصلا زنگ طبقه دوم رو زده بودم. به واحد رسیدم. در زدم. در باز شد. یک مرد عبوس و جدی پشت در بود. نگاهی به من و دسته گل توی دستم کرد. - امرتون! - حتما باید بیام داخل که بگم. مکث طولانی کرد و بعد گفت: - پس بیا. وارد شد و من هم پشت سرش رفتم. روی کاناپه نشستم. همون موقع یک خانم هم با حجاب از اتاق بیرون اومد. بلند شدم و سلام کردم. خوشحال بودم که اینجا هست. روم نمیشد به مرده بگم خانمتون هست یا نه، اینطور اصلا راهم نمیداد اما حالا بود و همین خوب بود. خانمه جوابم رو داد و مرد هم روی مبل نشست و خانمه هم اومد و کنارش نشست. مرده گفت: - با این تیپ که اومدی انگار قصد خواستگاری داری. من کلا یک پسر دارم، اون رو میخوای؟ - نه... به خانمه نگاه کردم. - خواستگاری دختر شما اومدم. خانم مدتی جا خورده نگاهم کرد. مرد پرخاش کنند گفت: - چی داری میگی؟! ** دانای رمان ** دانیال بیتوجه به پدر ناتنی الینا رو به مادرش ادامه داد: - چرا دخترتون رو ترک کردین؟ چطور تونستید بخاطر یک مرد یا خودخواهی خودتون اون رو از محبت مادر محروم کنید؟ اون مرد کلافه گفت: - تمومش کن و بلند شو برو. بدون توجه به حرفش ادامه دادم: - اون الان نیاز به بودن شما داره. بیان و ازش معذرتخواهی کنید و بهش برگردین. زن به گریه افتاد. مرد غرید: - مگه نمیگم از خونه من گمشو بیرون. - خیلی دختر خوبی داری! فهمیده، عاقل، شیر زن! خودت رو ازش محروم کردی. زن سرش رو به دو طرف تکون داد. مرد از جا پرید. - میری بیرون یا بیام به بیرون پرتت کنم! - شما چطور مسئولیت مادر شدن رو پذیرفتید وقتی که حاضر به اتمام رسوندنش نبودید؟ دختر شما باید حس ناکافی بودن داشته باشه بخاطر ناکافی بودن شما! مرد به سمتم اومد. - دیگه خیلی زر زدی، بسته. بازوم رو گرفت و اومد بلندم کنه که سفت نشستم. هرچی کشید دید بلند نمیشم. اومد محکمتر بکشه که مچ دستش رو گرفتم و بهش چشم غره رفتم. کمی مکث کرد بعد دستش رو عقب کشید. اون خانم به حرف اومد: - تو رو خدا از اینجا برید. من میخوام بدون اون ادامه بدم.